بسم الله الرحمن
الرحيم
سه جمهورى
دكتر ابراهيم يزدى
دبير كل نهضت آزادی ايران
ما
ستم را نشان گرفته بوديم
اما
همه تيرها از كمان دانش پرتاب
نشد
اى كاش
نخست «جهل» را نشانه گرفته بوديم
مصطفى بادكوبهاى
(اميد)
فهرست
بخش اول - يادداشتها و
ديدگاهها:
يكسويهنگرى تاريخى و
بىانصافى در حق روشنفكران
جامعه مقررات قانونى را رعايت
كرد اما مدبرانه عمل نكرده است
خشونت، ترور و امنيت ملى
رويكرد پيروزى در سايه وحشت و
خواست بيگانگان
مصدق، كودتاى 28 مرداد و
رابطه با آمريكا
بيا كه رونق اين كارخانه كم
نشود
شعبان بىمخ و تبرئه
انگليسها
نقدى بر يادداشت ابراهيم يزدى
واقعگرايى و بهاى آن
قيام ملى يا كودتا؟
ضرورت اصلاح قانون انتخابات
سكولاريسم شرقى؛ (سندروم)
افندى
بحران مشروعيت
انتخابات مجلس ششم، نظارت
استصوابى و سه گزينه
هان اى دل عبرت بين!
منشأ پيدايش پديده سعيد امامى
كودتاى پاكستان و فرآيند
توسعه سياسى در ايران
اتهامات عبدالله نورى و
بنبست قانون
سخنى صريح و شفاف با آقاى
ناطق نورى
قدس شريف و صلح خاورميانه
به كجا رسيدهايم؟
آقاى مصباح! به كجا چنين
شتابان؟
شوراى نگهبان چگونه عمل
مىكند؟
چرا بايد رأى داد و به چه
كسانى؟
گامى بزرگ در راه توسعه سياسى
انتخابات اخير و بازتابهاى
خارجى آن
واكنش به مواضع اخير دولت
آمريكا
گفتوگوى تمدنها
بخش دوم - ميزگردها:
مصدق و خاتمى دو اصلاحطلب
ايرانى
جناحبندىهاى
موجود، جناحبندى مطلوب
بخش سوم
- مصاحبهها:
گفتوگويى صريح و شفاف
دولت
آمريكا بايد از مردم ايران عذرخواهى كند
تجربه تحزب در ايران
پارلمان در ايران
سه جمهورى
حمايت آمريكا از اصلاحطلبان
ايران نعل وارونه است
مقدمه
تِلْكَ الايّامُ نُداوِلُها
بين النّاسِ وَ لِيَعلمَ اللّهُ الَّذينَ آمَنوا و يَتَّخِذَ مِنْكُم شهداءُ
وَاللّهُ لايُحِبُّ
الظّالِمين (آلعمران 140)
اين روزگار است كه هر
دم آن را به مراد كسى مىگردانيم تا خدا كسانى را كه
ايمان آوردهاند
بشناسد و از شما گواهان گيرد و خدا ستمكاران را دوست ندارد.
در مبارزات ضداستبدادى و
ضداستيلاى خارجى كشورمان، همه نيروهاى مردمى، از تمام قشرها و گروهها، هم
روشنفكران و هم روحانيان، حضور و مشاركت فعال و موثر داشتهاند.
به دنبال كودتاى ننگين آمريكا
و انگليس در 28 مرداد 1332، كه منجر به سقوط دولت ملى دكتر مصدق و برگشت شاه به
ايران و استقرار حكومت ترور و وحشت و سركوب گرديد، نهضت مقاومت ملى ايران براى
مبارزه با استبداد و استيلا و مقاومت در برابر اهداف كودتا به وجود آمد. در اين
مقاومت روشنفكران و روحانيان وفادار به جنبش ملى و دكتر مصدق، دوش به دوش هم حركت
مىكردند. بعد از هشت سال مبارزه و مقاومت و تحمل سركوبها و حبس و تبعيدها و
اعدامهاى متعدد، از اوايل دهه 1340 گروه جديدى از روحانيان نيز كه ويژگى آن،
مشاركت مراجع بزرگ مذهبى بود، عليه استبداد سلطنتى قيام كردند و به جنبش
ضداستبدادى و سلطه خارجى پيوستند. اين تحول تاريخى، باعث شد كه حركت مردمى ابعاد
جديدى پيدا كند كه در نهايت موجب پيروزى انقلاب ملت در بهمن 1357 گرديد:
اما بعد از پيروزى انقلاب،
گروهى از روحانيان، كه در ميان آنهاكسانى هم پيدا شدند كه حتى سابقه مبارزه سياسى
و قابل ملاحظهاى نداشتند و يا بعضاً با هرگونه مبارزه و كار سياسى مخالف بودند،
از شرايط ويژه پديد آمده بعد از انقلاب استفاده كردند و مراكز قدرت را به تدريج در
دست گرفتند و عليه جريان روشنفكرى ايران، بخصوص روشنفكرى دينى جنجالهاى تبليغاتى
وسيعى برپا ساختند و اين در حالى بود كه به تصديق دوست و دشمن، جريان روشنفكرى
دينى از عناصر اصلى و از مهندسين انقلاب محسوب مىشد، بدون مشاركت اين جريان در
انقلاب و همكارى با روحانيان، انقلاب اسلامى در بهمن 1357 هرگز به پيروزى نمىرسيد.
يك گروه از روحانيان و
هواداران و بهرهمندان از قدرت، كه مردم را رعاياى خود و مملكت را مِلْك طِلْق خود
مىدانستند، از هر فرصتى و بهانهاى، از گروگانگيرى گرفته تا جنگ، براى حذف
روشنفكرى دينى از جريانهاى فكرى، فرهنگى و سياسى استفاده كردند.
اما اين جريان، كه به طور
عمده، فاقد فهم و درك طبيعت، عمق و گستره مناسبات سياسى، اقتصادى و اجتماعى، در
جامعه به شدت پيچيده كنونى بود، علىرغم فتح خاكريزهاى قدرت سياسى و نهادهاى
اقتصادى و به دست گرفتن انحصارى تمامى امكانات هنوز بعد از 20 سال نتوانسته است
خدمات موردنياز و انتظار مردم را برآورده نمايد. بهطورى كه امروزه، بعد از دو دهه
حكومت مطلقه، مشكل مزمن شكاف ملت و دولت كه بعد از پيروزى انقلاب، از ميان برداشته
شده بود و با انتخاب خاتمى بار ديگر ترميم پيدا كرد، مجدداً در بدترين شكل آن بروز
نموده و روابط ميان مردم عادى و عامى با روحانيان را، كه به طور سنتى مهمترين و
اصلىترين مخاطبين روحانيان بودهاند به شدت مخدوش ساخته است. به طورى كه روابط
تاريخى اين طبقه با حتى همان قشرى از مردم كه وسيعترين رابطه مذهبى را در گذشته
داشته است دچار گسستگى و تحولات بىسابقه شده است.
طى دو دهه گذشته، نيروها و
شخصيتهاى بسيارى، سعى كردند تا از موضع نه قدرت، بلكه حجت با اين گروه از روحانيان
صدرنشين سخن بگويند و آنان را به عواقب كارشان متذكر شوند. در طول سه سال و اندى
كه از انتخاب آقاى خاتمى مىگذرد و با پيدايش روزنامههاى مستقل معروف به »دوم
خردادى« سعى شد با نقد مشفقانه اين جريان، به اصلاح آنان از درون كمك شود. اما اين
جريان به جاى تَنبُّه و نگاه به درون و نقد سياستها و عملكردهاى خود و تغيير جهت
و توبه و اصلاح، برعكس، حملاتشان را به جريانها و نيروهاى بيرون از خود شدت
بخشيده است. براى پوشش كاستىها و كمبودها، ندانمكارىها و غفلتهاى خود، جريان
روشنفكرى ايران و در رأس آن روشنفكرى دينى را كيسه بوكس حملات خود قرار داده است و...
در مجموعهاى كه پيش رو داريد
نيت و سعى نويسنده، بر آن بوده است كه اولاً از مظلوميت جريان روشنفكرى در ايران
دفاع كند و ثانياً سياست و عملكردهاى جريان حاكم را با زبان تحليل رويدادها، از
موضع دلسوزى و قبل از آن كه شكافهاى كنونى ميان مردم و حكومت به نقطه غيرقابل
اصلاح و ترميم برسد، با هدف اصلاح و آگاهسازى بيان نمايد. نيروها و گروههاى
اصلاحطلب درون ايران، كمتر به حذف اين جريان مىانديشند بلكه هدف عمده آنها اصلاح
رفتارها و ترميم شكافها و ايجاد وفاق ملى از طريق توسعه سياسى و تثبيت مردمسالارى
مىباشد.
× × ×
يكى ديگر از اهداف كليدى اين
تحليلها، ايجاد بينش سياسى و نه تحريك احساسات سياسى در مخاطبين مىباشد. احساس
سياسى و بينش سياسى دو مقوله كاملاً متفاوت هستند.
مقولات و گزارههاى سياسى هم
نظير مذهب، را مىتوان در چهار بعد مورد بحث و بررسى قرار داد: احساس، بينش، دانش
و تربيت.
احساس سياسى يا احساس مذهبى،
نظير هر نوع احساس ديگرى موتور و انگيزه حركت است. موجودات زنده؛ اعم از انسان يا
ساير موجودات زنده با احساس (احساس گرسنگى، ترس، عشق و ...) حركت مىكنند. احساس
گرسنگى موجود را به حركت و جستوجو براى غذا وادار مىسازد. با پيدا كردن غذا و
رفع گرسنگى چرخه حركت به پايان مىرسد. دامنه چرخههاى حركت موجودات زنده به نوع
احساس بستگى دارد. اما هيچ حركتى بدون »جهت« نيست. جهت حركت را هدف يا اهداف
سهگانه كوتاهمدت، درازمدت و غايى يا نهايى، تعيين مىكند. در عالم حيوانات غريزه
و سايقهها، خود جهت حركت موجود را تعيين و مهار مىكنند. در انسان نيز، برخى از
احساس نيازها نظير گرسنگى، خود جهت حركت را معين مىسازد. اما در مواردى نظير
احساس مذهبى يا احساس زيبايى و يا احساس سياسى، اين خود انسان است كه بايد محتوى و
جهت و اهداف اين احساس را بيابد و به حركت ناشى از اين احساس جهت
بدهد. اين همان بينش يا بصيرت است. احساس مذهبى بدون بينش مذهبى و احساس سياسى
بدون بينش سياسى مخرب است. فاجعه استفاده از مذهب عليه مذهب، از احساس مذهبى كور و
فاقد بينش سرچشمه مىگيرد.
احساس سياسى، نظير احساس
مذهبى ذاتى و درونى است. از ناخودآگاه وجودى انسان سرچشمه مىگيرد. احساس سياسى
كشش و جاذبه برخاسته از درون انسان در ارتباط با آزادى و اختيار و قدرت تفكر در
وجود انسان است. پيامبران مبعوث نشدهاند تا به انسان »خدا« و يا مذهب را بدهند.
خدا و مذهب در ناخودآگاه وجودى انسان هست. هر انسانى با ذاتش جستوجوگر خداست.
پيامبران آمدهاند تا خداى واقعى را به او معرفى كنند تا از پرستش خدايان ساخته و
پرداخته ذهنش رها شود. هدف پيامبران دادن بينش يا بصيرت دينى است (هذا بصائر للناس).
جريانها و حركتها و احزاب
سياسى نيستند كه به مردم احساس سياسى يا توجه به رويدادهاى سياسى و دخالت در
سرنوشت را مىدهند. اين احساس در درون مردم وجود دارد. مردم با هر آن چيزى كه موجب
سلب اختيار و آزادى انسان بشود به مبارزه برمىخيزند. خواه موجبات سلب آزادى و
اختيار انسان، اقتصادى (استثمار)، سياسى (استبداد) و يا فرهنگى (استحمار) باشد.
اگرچه ممكن است عواملى موجب عدم ابراز اين احساس باشد اما وجود دارد و عدم امكان
ابراز آن به بروز ناهنجارىهاى رفتارى منجر مىگردد. علاوه بر احساس سياسى، آنچه
مردم نياز دارند، پيدا كردن بينش يا بصيرت سياسى است تا بتوانند به حركت ناشى از
احساس سياسى خود محتوى و جهتبدهند.
آنچه در تحولات سياسى، بخصوص
در شرايط متحول و متغير كنونى ايران بيش از هر زمان مورد نياز است نه تحريك احساس
سياسى بلكه بينش سياسى است. اين بينش و بصيرت از طريق مشاهده رويدادهاى سياسى و
فهم سرشت هر يك از رويدادها و پى بردن به مناسبات درونى ميان اين رويدادها و اهداف
پنهان و آشكار هر يك از رويدادهاى سياسى به دست مىآيد. و همه اينها يعنى آن چيزى
كه با تحليل از رويدادهاى سياسى شناخته مىشود. كسب خبر يك موضوع است فهم و درك
خبر و تحليل آن بحثى است جداگانه.
در علم نيز چنين است. حس
كنجكاوى بشر، انسان را به تلاش براى شناخت محيط پيرامونىاش وادار مىسازد. اما
بدون بينش علمى هيچ دستاوردى واقعبينانه نخواهد بود و هيچ توسعهاى در علم و دانش
بشر بهوجود نخواهد آورد.
در عالم سياست، شركت و دخالت
انسان در سرنوشتاش از انگيزههاى درونى سرچشمه مىگيرد. ظلم ستيزى ريشه در درون و
وجود انسان دارد. انسان واجد و حامل كرامت الهى است. نظامهاى سياسى استكبارى،
روابط سياسى قدرت براساس زورمدارى و اقتصادى مبتنى بر استثمار، انسانها را از خود
بيگانه مىسازد. بنابراين مبارزه انسان براى برهم زدن چنين روابطى، ريشه در درون
خود انسان دارد و واكنشى طبيعى براى حفظ خويشتن انسانى است. اما مؤثر و مفيد بودن
اين مبارزه به بينش و بصيرت و آگاهى بستگى دارد.
مجموعهاى كه در پيش رو داريد
تحليلها و مصاحبههايى است كه طى سه سال گذشته از قلم و زبان اين ناچيز جارى و در
روزنامههاى جامعه، توس، نشاط و عصرآزادگان به چاپ رسيدهاند.
در اين مقالات سعى بر آن بوده
است كه حتىالامكان از دادن شعار پرهيز گردد و از پوستههاى خارجى و ظاهرى حوادث
فراتر رفته و به مناسبات عميقتر توجه گردد.
طبيعى است كه در اين تلاش،
محدوديتهاى موجود تحميل شده به روزنامههاى مستقل اثر خود را گذاشتهاند و در
مواردى خط قرمزهاى نوشته و يا نانوشته، قلم و زبان را به خودسانسورى واداشته است.
اما به نظر مىرسد سطح آگاهى عمومى مردم و خوانندگان علاقمند اين نشريات و مطالب
به آن حد مىباشد كه ايما و اشارهها كافى بودهاند.
در چنين شرايطى از تعادل
ناپايدار سياسى، بهطور طبيعى نه تنها نويسندگان و تحليلگران خط قرمزهاى نوشته و
نانوشتهها را بالاجبار رعايت مىكنند، بلكه ناشرين و مسئولين اين نشريات نيز
نمىتوانند تمامى بار سنگين هزينههاى يك روزنامه رسانهاى مستقل را به دوش بكشند
و هر آن چه كه نوشته مىشود، و هر آن كس كه مىنويسد را به چاپ برسانند.
با وجود رعايت همه اين نكات،
تهاجمى گسترده اين روزنامه را تعطيل كرد.
شايد يكى از دلايل و علل
تعطيل يك پارچه و گسترده روزنامههاى مستقل و بازداشت سردبيران و مسئولين و برخى
از نويسندگان و تحليلگرايان اين روزنامهها، چاپ همين نوع مطالب و مقالات
روشنگرانه و جهتبخش بودهاست.
اما كار اصلى اين روزنامهها
انعكاس واقعيتهاى انكارناپذير جامعه كنونى بوده است. بنابراين شكستن آئينه، حل
مشكل نيست بلكه پاك كردن صورت مسئله است. مشكل اساسى جامعه كنونى روزنامهها
نيستند، مشكل مطالب چاپ شده در اين روزنامهها نيست، مشكل در جاى ديگرى است كه با
تعطيل روزنامهها و بازداشت نويسندگان حل نمىشود و مشكلات نه تنها كاهش پيدا
نكرده و نمىكنند، بلكه بيشتر و بيشتر و عميقتر شده و مىشوند و اوضاع را به نقطه
غيرقابل ترميم و اصلاح مىرساند. با شكستن قلمها و زندانى كردن صاحبان و ناشرين و
مديران و نويسندگان روزنامههاى مستقل، فكر و انديشه تعطيل نمىگردد و ضرورت اصلاح
انحرافات منتفى نخواهد شد.
صاحب اين قلم، از زحمات اين
كوشندگان راه آزادى فكر و انديشه، صميمانه تشكر مىكند. اگرچه مصاحب و شريك و هم
بند آنان نيست، اما مقاومت دليرانه و صبورانه آنان را مىستايد و براى موفقيت و
سلامتى آنان دست دعا به سوى پروردگار عالميان دراز كرده است.
از انتشارات جامعه ايرانيان،
براى زحماتى كه در جمعآورى و نشر اين مجموعه كشيده است، مخلصانه تشكر مىنمايد.
دكتر ابراهيم يزدى
مهرماه 1379
بخش اول
يادداشتها و
ديدگاهها
يكسويهنگرى تاريخى
و بىانصافى در حق
روشنفكران
روزنامه
جامعه، شمارههاى 80 و 81، مورخ 11 و 12 خرداد 1377
نقدى بر پيام حجتى كرمانى
در پيام آقاى محمد جواد حجتى
كرمانى به روزنامه جامعه (پنجشنبه 24ارديبهشت ماه 77) مطالب مهمى عنوان شده است كه
نمىتوان و نبايد به راحتى از كنار آنها گذشت. لحن به كار رفته در اين پيام، مثل
ساير نوشتههاى آقاى حجتى، صميمى و دوستانه است اما علىرغم نكات مثبت، حاوى نكات
منفى و بدآموزى تاريخى نيز هست و حكايت از يكسويهنگرى به تاريخ و نسبت به
تلاشگران علاقهمند به آزادى و آبادى اين سرزمين و خدمتگزاران به اسلام و ايران
دارد.
1ـ در
اين پيام توصيههايى دردمندانه و از سر دلسوزى نسبت به »جامعه« شده است، كه جا
دارد مورد توجه جدى گردانندگان »جامعه« قرار گيرد. من هم به نوبه خود به برخى از
حركتهاى »جامعه« ايراد و انتقاد دارم و معتقدم جامعه نبايد از خط قرمزها رد شود.
چه خط قرمزهاى نوشته شده در قانون اساسى و قانون مطبوعات و ساير قوانين موضوعه و
چه خط قرمزهاى نانوشته، كه برخاسته از شرايط ويژه جامعه ايران در وضعيت و زمان خاص
است و خرد و فرزانگى آنها را تشخيص مىدهند. اما سئوال من از اين برادر دردمند اين
است كه آيا اين فقط »جامعه« و نيروهاى سياسى بيرون از حاكميت هستند كه بايد خط
قرمزها را رعايت كنند؟ آيا نيروهاى درون حاكميت، مسئولان و مقامات جمهورى اسلامى،
در سطوح مختلف، از بالاترين سطح به پايين، مىتوانند خط قرمزهاى نوشته و نانوشته
را ناديده بگيرند و رد شوند؟
اگر كسى به عنوان يك شهروند قانونگرا
شرعاً و قانوناً حق ندارد به هموطن و همكيش خود و يا به هيچيك از مقامات كشورى و
لشكرى توهين كند، افترا ببندد، تهمت بزند و غيبت كند، آيا مقامات چنين حقى را
دارند؟ چگونه است كه مقامات ريز و درشت جمهورى اسلامى ايران در سخنرانىهاى خود،
در منابر، مساجد، مجلس و در فرصتهاى مختلف، هم خودشان و هم روزنامههاى تابع و
زيرنظر آنها، به خود اجازه مىدهند به هركس كه با رأى و نظر آنها موافق نيست،
انتقاد كنند. به هر صورت كه مىخواهند و مىتوانند تهمتبزنند!!
وقتى از ميان مردم و از ميان
نويسندگان و روزنامهنگاران، مطلبى گفته و منتشر مىشود، كه ممكن است بعضاً نادرست
باشد و عبور از خط قرمز تلقى گردد، مأموران غلاظ و شداد به جان آنها مىافتند،
بازداشت مىشوند، از همه طرف بر آنها فشار وارد مىشود، مورد حمله گروههاى فشار
قرار مىگيرند، امكانات اوليه زندگى فردى و جمعى را از آنها سلب مىكنند، از
دانشگاه اخراج مىشوند، روزنامه تعطيل مىشود و ... اما وقتى حكمرانان و ايادى
آنها مرتكب خطا مىشوند و از خط قرمزها عبور مىكنند و مورد اعتراض قرار مىگيرند،
حكمرانان جنجال به پا مىكنند كه اى واى اسلام و نظام به خطر افتاده است! اعتراض
مىكنند كه چرا اذهان عمومى را مشوش مىكنيد، ايراد مىگيرند كه چرا با طرح اين
مسائل در روزنامهها آب به آسياب دشمن مىريزيد و نظام را تضعيف مىكنند؟! و تهديد
مىكنند كه زبانها را مىبريم، گردن مىزنيم و... يك نماينده حق دارد از وزير
سئوال كند. وزير مربوطه موظف است در مجلس حاضر شده و به سئوال نماينده جواب بدهد و
اگر پاسخ وزير قانعكننده نبود، طبق مقررات براى بررسى بيشتر به كميسيون ذىربط
مىرود. وقتى نماينده وابسته به يك خط سياسى خاص، كه اكثريت را در مجلس به دست
گرفته است، به وزير كشور يورش مىبرد و نمايندهاى به صورت نماينده ديگر سيلى
مىزند و اين صحنههاى مهوّع در تلويزيونهاى سراسر دنيا نشان داده مىشود، هيچ
مقامى به طور جدى او را مؤاخذه نمىكند، و راحت از كنار اين قضايا مىگذرند!! اما
اى واى اگر روزنامه مستقلى، عبور مقامات برجسته و اعضاى جناح حاكم از خط قرمزها
را، بنا بر وظيفه خبررسانى به ملت، منتشر سازد، از همه طرف مورد حمله گروههاى
فشار مرئى و نامرئى قرار مىگيرد.
اگر نهضت آزادى ايران، اصالت
نامهاى را كه بعد از درگذشت امام منتشر شده است، مورد ترديد قرار بدهد و بخواهد
كه بر طبق وصيتنامه رهبر فقيد انقلاب خط و امضاى آن كارشناسى شود، مورد مؤاخذه
قرار مىگيرد و دبيركل آن، نه به عنوان دبيركل نهضت آزادى كه آن را غيرقانونى
مىدانند، بلكه به عنوان شخصى حقيقى محاكمه و محكوم مىشود. اما اگر يك روحانى با
سوابقى نه چندان روشن براى مردم، كه به عنوان نماينده مردم در مجلس حضور يافته
است، نامه مجعولى را به نام امام در مجلس بخواند و احساسات مخاطبان خود را تحريك
كند بهطورى كه نمايندگان به گريه بيفتند و افكار عمومى را مشوش سازد و بعد معلوم
شود خط و متن نامه قرائت شده بىاساس و جعلى است، او را آزاد و رها مىگذارند! و اگر
همين نماينده در نمازجمعه، در ماه مبارك رمضان، ماه تقوى و عبادت، در حضور چند
هزار نمازگزار و صدها هزار بيننده تلويزيونى، به جمعى از خدمتگزاران سابقهدار
ايران و اسلام و مورد اعتماد ملت، كه خود آقاى حجتى كرمانى بارها ديانت و صداقت و
اصالت آنان را تصديق كرده است، نسبتهاى ناروا بدهد و با صراحت ارتباط خود را با
روسها اعتراف كند و سپس با كمال بىتقوايى مدعى شود كه اعضاى نهضت آزادى حقوق
بگير اجانب بودهاند، هيچ كس اعتراض نكند و دستگاه عريض و طويل قوه قضائيه كشور،
حاضر به قبول و دريافت شكايت شخصى اين افراد هم نشود!! چه كسى جوابگو بايد باشد؟!
چه كسى مسئول است؟ قوه قضائيه در برابر چه كسى مسئول است؟
بنابراين حجتى كرمانى عزيز و
مهربان؛ من هم با شما موافقم و تأييد مىكنم كه روزنامه جامعه نبايد از خط قرمز رد
مىشد - نه روزنامه جامعه و نه هيچ روزنامه ديگرى - اما آيا فقط روزنامه جامعه
بايد خط قرمزها را رعايت كند، ساير روزنامهها، از رسالت، كيهان، جمهورى اسلامى،
شما و... راديو و تلويزيون، خطباى محترم نمازجمعه و ... آزادند از هر خط قرمزى كه
قانون و شرع انور تعيين كرده است عبور كنند!!
آقاى حجتى كرمانى در كشورهاى
جهان سوم، ازجمله ايران ما، بزرگترين متجاوزان به قانون، صاحبان قدرت هستند. در
اين كشورها مردم در برابر تجاوزات حاكميت به كلى بلادفاع هستند. نهادهاى حكومتى با
تخلفات حتى احتمالى مردم از قانون به شدت برخورد مىكنند، اما تجاوزات آشكار
حاكميت به جان و مال و ناموس مردم در هيچ دادگاهى رسيدگى نمىشود.
همانطور كه مىدانيد در
خيابانهاى پرتراكم تهران خط ويژهاى براى تردد اتوبوسهاى شهرى تعبيه شده است.
اما بسيارى از دولتمردان با تجاوز از مقررات، از اين خط ويژه تردد مىكنند. تردد
از خط ويژه فقط منحصر به خيابانها نيست. در تمامى نهادها و ارگانها و ادارات
حكومتى، براى هر كارى، در كنار مقررات قانونى براى مردم عادى، يك خط ويژه هم براى
خواص وجود دارد، مردم عادى براى انجام كارهاى خود ممكن است ماهها و بعضاً سالها
بيايند و بروند و بدوند و نتيجهاى نگيرند. اما خواص حاكم، بستگان آنها و
همكسوتانشان، به راحتى از خط ويژه استفاده مىكنند.
2 - در پيام آقاى حجتى كرمانى مبارزات روشنفكران، اعم از روشنفكران ملى و ملى
- مذهبى و غير مذهبى و چپ، در ساليان دراز گذشته، از دوران جنبش ملى شدن صنعت نفت
و در دوران بعد از كودتاى ننگين 28 مرداد 1332 و دوران انقلاب تخطئه شده است،اگر
چه با زبان دوستى و محبت.
براى من روشن نيست كه چرا و
چه شده است كه ناگهان جبهه جديدى عليه جريان روشنفكرى ايران، ازجمله روشنفكران
دينى باز شده است.
آيا همه روشنفكران ايران
»بيمار« و همه »روحانيون« در سلامت نفس كامل بودهاند و هستند؟ آيا كل جريان
روشنفكرى ايران عامل و دست نشانده و جيرهخوار استعمار و بلندگوى استبداد و
استعمار بودهاند و هستند؟ آيا در ميان علماى دين و روحانيون بىنام و نشان و يا
شهره آفاق عناصرى كه با استبداد همكارى نزديك و صميمانه داشتهاند و يا با
قدرتهاى بيگانه مربوط بودهاند، وجود نداشتهاست؟
چرا هر وقت صحبت از فساد برخى
از روحانيون يا وابستگان به قدرت به ميان مىآيد ادعا مىشود كه آنها نه روحانى،
بلكه »روحانى نما« و »عالم نما« هستند.
اما اگر يك استاد دانشگاه، يك پزشك، يك ارتشى، يك نويسنده، يك هنرمند، دچار انحراف
شده باشد، او نه تنها »استادنما«، »نظامىنما«، »هنرمندنما« و »پزشك نما« نيست.
بلكه كل دانشگاهيان، پزشكان، نويسندگان، هنرمندان، ارتشىها، مورد حمله و هجوم
قرار مىگيرند! چرا يكسويهنگرى!
جامعهشناسان در تعريف »طبقه«
مىگويند؛ »يك گروه اجتماعى« كه داراى وجدان طبقاتى است. به اين معنا در ايران
تنها يك گروه »وجدان طبقاتى« دارد.
آقاى حجتى كرمانى عزيز آيا
طرح يكسويه مسائل دعوت به تقابل فكرى و سياسى و باز كردن مجدد زخمهاى كهنه و
گذشته تاريخى نيست؟ آيا طرح چنين مسائلى، آن هم در شرايطى كه با رياست جمهورى خاتمى،
يك وفاق ملى عملاً شكل گرفته است و طيف وسيعى از نيروهاى سياسى، اعم از روشنفكران
ملى، ملى - مذهبى و يا حتى لائيكها از يك طرف و روحانيون بيرون از حاكميت، بر حول
محور برنامههاى سياسى خاتمى به يك وفاق جمعى دست يافتهاند، خردمندى و فرزانگى
است؟ آيا تخطئه روشنفكران ايران، در شرايط كنونى تلويحاً برخورد با برنامههاى
توسعه سياسى رئيس جمهورى منتخب ملت تلقى نمىشود؟
3 - در پيام آقاى حجتى كرمانى، در راستاى
يكسويهنگرى به تاريخ آمده است كه: »تازه پيروزى مليون هم مرهون شهامت و شجاعت
استاد خليل طهماسبى بود.« من در اينكه ترور رزم آرا، راه را براى پيروزى جنبش ملى
شدن صنعت نفت ايران باز كرد شك و ترديدى ندارم و اينكه چه كسانى و چه مقاماتى
نگران قدرت رزمآرا و خواهان نابودى او بودند و يا اينكه رزم آرا با تير خلاص چه
كسى كشته شد را يك بحث و بررسى تاريخى مىدانم و به آن نمىپردازم. اما سئوال من
در اينجا اين است كه آيا اگر دكتر مصدق، جبهه ملى و مليون ايران و مبارزات آنها
نبود، و اگر تز ملى شدن صنعت نفت، كه توسط شادروان دكتر سيدحسين فاطمى پيشنهاد شد، نبود، آيا ترور رزم آرا معنا و مفهومى
جز جنگ قدرت ميان جناحهاى قدرتمند حاكميت و حاميان خارجى آنها پيدا مىكرد؟
من شخصاً مرحوم نواب
صفوى را ديده بودم، به خصوص هنگامى كه
عازم شركت در موئمر اسلامى اردن بود. او را مردى پاكباخته و صادق در راه و روشاش
يافته بودم. اما در مجموعه اطراف او، عناصر نامطمئن و مرتبط با مراكز و نهادهاى غيرسالم
بودند. بعد از كودتاى 28 مرداد 32، هنگامى كه مرحوم خليل طهماسبى از زندان آزاد شد
و به مناسبتى فرصت ديدار يكديگر را پيدا كرديم، مرحوم طهماسبى در حضور آقاى
سيدحسينى از اعضاى فعال سابق فدائيان اسلام، مرحوم سيدباقر رضوى قمى (فرزند مرحوم
سيدمهدى رضوى قمى) و اينجانب، در پاسخ به سئوال ما كه چرا و به چه دليل و چه جرمى
شما، فدائيان اسلام، دكتر سيدحسين فاطمى را هدف گلولههاى خود قرار داديد؟ اظهار
داشت هنگامى كه پيشنهاد ترور فاطمى به اعضاى گروه مطرح شد، هيچكس با آن موافقت
نكرد. به خصوص كه در آن زمان مرحوم نواب صفوى در زندان بود. هنگامى كه
پيشنهاددهنده، از جانب ما، يعنى اعضاى اصلى فدائيان، نااميد شد، به سراغ نوجوانى
رفت و او را مأمور ساخت. مرحوم خليل طهماسبى براى ما شرح داد كه اين ترور با پولى
كه از طرف سيدضياءالدين طباطبائى و توسط يكى از بازاريان پرداخت شده بود و وى مبلغ
آن را در آن زمان - يعنى نيمه دوم سال 1332 - 7 يا 8 هزار تومان ذكر كرد، صورت
گرفت (مرحوم طهماسبى مبلغ را قطعى ذكر كرد اما ترديد از من است). بعد از انقلاب
آقاى سيدحسينى بهمناسبتى به ديدن من آمد و خاطره و ماجراى آن ديدار را
يادآورىكرد.
آيا چه توجيهى براى ترور آن
سيد بزرگوار و مقاوم ضداستبداد و ضدبيگانه، دكتر سيدحسين فاطمى مىتوان داشت؟ جز
ارضاى حس انتقامجويى شخص شاه از دكتر فاطمى.
4 - در پيام آقاى حجتى كرمانى آمده است كه:
»... حرفم اين است كه كسانى كه تا پاى جان با استعمار خارجى و استبداد داخلى جنگيدند
و حرفشان را تا آخر زدند تا به شهادت رسيدند، نواب صفوى و يارانش بودند.« بسيار
خوب، آنها واقعاً چنين بودند. اما آيا آنها تنها گروهى بودند كه چنين كردند؟! آيا
مرحوم سيدحسين فاطمى كه به ناحق با تحريك و كمك دربار مورد سوءقصد قرار گرفت و به
هنگام دستگيرىاش، بعد از كودتاى 28مرداد 32، در برابر چشم مأموران مسلح دولت شاه
- زاهدى مورد حملات ناجوانمردانه و وحشيانه گروه شعبانبىمخ قرار گرفت و به شدت
آسيب ديد و در حالى كه بر بستر بيمارى رنجور و تبدار بود، تيرباران نشد؟
آيا آخرين سخنان او را، در
لحظاتى قبل از تيرباران شدن، خطاب به افسران عامل اجراى حكم نخواندهايد؟ آيا
كمترين نشانهاى از تزلزل در آن مىبينيد؟ او در همان هنگام هم، با كمال افتخار و
سربلندى اعلام كرد كه ترجيح مىدهد مرگى را همچون جدش حسين بنعلى (ع) انتخاب كند.
5 - ادعا شده است كه بعد از كودتاى ننگين 28
مرداد 1332، كه با همكارى و همگامى انگليس و آمريكا به اجرا گذاشته شد، از طرف
روشنفكران و مليون هيچ قدمى در مخالفت برداشته نشد. وقتى آقاى حجتى كرمانى عزيز و
خوب و برخى از بزرگترها، اين طور ادعا مىكنند، از سايرين، از آنها كه نه سنشان و
نه شعورشان اجازه درك واقعيتهاى تاريخى را نمىدهد چه انتظارى مىتوان داشت. من
اميدوار بودم كه حجتى كرمانى عزيز حداقل اسناد نهضت مقاومت ملى ايران را كه مربوط
به سالهاى 1332 و 1339 است، مىخواندند و يا مرورى مىكردند.
آيا بعد از كودتاى 28 مرداد
32، و سقوط دولت ملى دكتر مصدق روشنفكران ايران، ملىها و ملى - مذهبىها سكوت
كردند؟ به راستى چه كسانى در برابر دولت كودتايى شاه - زاهدى ايستادند، با مبارزه
و مقاومت، نقاب از چهره ريائى شاه - زاهدى برداشتند و دشمنان ايران و اسلام را
رسوا ساختند و چه كسانى از كودتاى آمريكايى - انگليسى حمايت كردند و آن را يك
»قيام ملى« خواندند؟ چه كسانى مردم را به تشكيل هستههاى مقاومت و مبارزه با رژيم
كودتايى دعوت كردند و چه كسانى به شاه تلگرافهاى تبريك كودتا فرستادند!!
بعد از كودتاى 28 مرداد، در
سرتاسر ايران، در تهران و شهرستانها به دليل و به دنبال همين مبارزات، به رهبرى
نهضت مقاومت ملى بود كه هزاران زن و مرد ايرانى روانه زندان شدند. تعداد
بازداشتىها آنقدر زياد بود كه تمام زندانهاى تهران، به عنوان نمونه، پر شده بود
و جايى براى زندانيان جديد نبود و گروه گروه زندانيان رإ؛كك به زندانهاى
شهرستانها، نظير قلعه فلكالافلاك در اراك و يا جزيره خارك در خليج فارس
مىفرستادند. در همان روزهاى سياه سلطه استبداد و استعمار، ولى سرشار از شور و عشق
مردم به مبارزه و مقاومت، يك بار دستگير شدم و همراه با حدود 20 نفر ديگر، در يك
كاميون نظامى ما را به شهربانى مركز - ستاد حكومت نظامى - بردند. كاميون حامل ما
به همراه چند كاميون ديگر از دستگيرشدگان را به زندان قصر و ساير زندانها بردند.
اما هركجا بردند از پذيرفتن زندانيان خوددارى شد، زيرا زندانها انباشته از
بازداشتشدگان بود. بالاخره ما را - كاروانى مركب از 7، 8 كاميون نظامى - حامل
بازداشت شدگان به پادگان جى در مهرآباد تهران بردند. در دخمههايى كه در كف باغ
پادگان جهت انبار مهمات درست شده بود، جا
دادند. در ميان بازداشتشدگان، همه نوع آدم، از كاسب و پيشهور و استاد دانشگاه،
دانشجو و دانشآموز بود. اينها همه روشنفكران بودند. ملى، ملى - مذهبى و غيردينى
يا چپ اما در ميان آنها »روحانى« نبود. در زندان فلك الافلاك، طيف وسيعى از
زندانيان بودند. از چپ چپ، تا ملى و ملى - مذهبى. هم مرحوم خليل ملكى بود و هم ژندى، سردبير و ناشر روزنامه به سوى
آينده متعلق به تودهاىها، و هم مرحوم نخشب و هم ناظرزاده كرمانى، مرحوم ناظرزاده
اين وضعيت را در يك بيت شعر چنين ترسيم كرده است:
ژندى بنگر بازى چرخ فلكى را
آورده كنار تو خليل ملكى را
خليل ملكى و يارانش در سال
1326 از حزب توده انشعاب كردند و مورد سب و لعن حزب توده قرار داشتند.
در 16 مهر ماه 1332 و سپس در
21 آبان همان سال، كه در تهران و شهرستانها موج اعتصاب، مبارزه و مقاومت و اعتراض
بود، آيا جز روشنفكران و تحصيلكردهها و در كنار آنها، روحانيون هوادار و متعهد به
دكتر مصدق و جنبش ملى گروه ديگرى هم بود؟
سقف بازار را براى چه بر سر
بازاريان خراب كردند؟ و بسيارى از رهبران مبارز بازار (ازجمله مرحومان شمشيرى و
مانيان) را به جزيره خارك تبعيد كردند؟
حمله به دانشگاه تهران، ضرب و
شتم دانشجويان، به رگبار بستن دانشجويان دانشكده فنى در 16 آذر ماه 1332، به هنگام
ورود نيكسون آمريكايى و دنيسرايت انگليسى به ايران براى چه بود؟ آيا براى اين بود
كه روشنفكران و تحصيلكردهها ساكت بودند و حركتى نكردند؟
بعد از كودتاى 28 مرداد 32 و
به هنگام عقد قرارداد كنسرسيوم نفت، در آن شرايط خفقان و كشتار آيا اين استادان
دانشگاه، نمايندگان سابق مجلس هفدهم، همكاران دكتر مصدق، حقوقدانان و پزشكان
برجسته نبودند كه با امضاى صريح خود اعتراض كردند و عواقب آن را به جان خريدند؟
آيا براى امضاى همين نامه نبود كه 12 نفر از استادان دانشگاه را اخراج كردند؟
همه اين مبارزات و مقاومتها
در حالى صورت مىگرفت كه برخى از مراجع قم، از شاه حمايت مىكردند و حتى هنگامى كه
هواپيماى شاهپور عليرضا، برادر ناتنى شاه، سقوط كرد و كشته شد، براى ملكه مادر
تلگراف تسليت مخابره كردند. بزرگانى از اين قبيله، در توجيه ضرورت حكومت
ظِلّاللهى محمدرضا شاه، از شاه مورچهها و موريانهها و زنبور عسل براى مردم سخن
مىگفتند.
آقاى حجتى كرمانى عزيز،
هنگامى كه آن خطيب و واعظ شهير از بالاى منبر، در ماه مبارك رمضان براى مردم
سخنرانى مىكرد، من خود يكى از همان جوانانى بودم كه در مسجد شاه سابق حضور
داشتند. آن سخنان از راديو مستقيماً پخش مىشد و او براى عوامالناس استدلال
مىكرد كه چرا مردم به شاه نياز دارند، مورچهها و زنبورها و موريانهها را مثال
مىزد، من هم همراه با صدها جوان ديگر، با فريادهاى خشمآلود خود آن مجلس را برهم
زديم و موجب قطع پخش آن سخنرانى از راديو شديم و سپس مورد ضربوشتم نظاميانى قرار
گرفتيم كه در مسجد حضور داشتند.
آقاى حجتى كرمانى عزيز به
فهرست اسامى كسانى كه بعد از كودتاى ننگين، آمريكايى - انگليسى 28 مرداد 32 تا
انقلاب اسلامى بهمن 57، طى 25 سال، مبارزه كردند، بازداشت، تبعيد و زندانى و
تيرباران شدند، نگاهى اجمالى بيافكنيد. سپس انصاف بدهيد آيا بعد از 28 مرداد
روشنفكران اقدامى نكردند و آيا فقط يك گروه و يك طبقه در صحنه مبارزه ضداستبدادى و
ضداستعمارى حضور داشتهاست؟
آقاى حجتى كرمانى عزيز چرا با
يكسويهنگرى تاريخ را تحريف مىكنيد. آيا طى 25 سال، از كودتا تا انقلاب، جز
روحانيون و جز هواداران، شيفتگان و مريدان آنها، از ميان روشنفكران، اعم از ملى،
ملى - مذهبى، چپ غيردينى، كسى فعاليت و حركتى كه چشمگير باشد و شما آن را ببينيد و
توجه كنيد نكرده است؟ من در اينجا نمىخواهم به نقد انديشههاى فلسفى اقتصادى و سياسى
ماركسيستها بپردازم، خط فكرى - سياسى من طى سالهاى گذشته، در ابعاد ملى و
اسلامى، به اندازه كافى روشن و شفاف است. اما آيا جنبش چپ غيردينى ايرانى در
مبارزه عليه استبداد سلطنتى، كم تلفات داده است!!
همين يكسويهنگرى به تاريخ و
تعصب ضد روشنفكرى سبب شده است كه آقاى حجتى كرمانى بنويسند: »..اما اين در تاريخ
مجاهدت ملت مسلمان ايران ثبت شد كه در سختترين شرايط و در جايى كه هيچ بارقه
اميدى در فضا نمىدرخشيد، عاشقان پاكباخته و جان بركفان مخلص و شهادتطلب با تقديم
جان پاك به حريم دوست، سند شرف و عزت و استقلال و آزادى ملتى را امضا مىكنند...«.
اگر اين كلمات و شهادت را
منحصر به يك گروه - فدائيان اسلام - نمىكردند، قطعاً كسى نمىتوانست ايراد بگيرد.
اما اشكال در اين است كه آقاى حجتى كرمانى به نسل جديد و جوان كنونى، كه معترفند
كه از آنها بريدهاند، چنين القا مىكنند كه گويا هرچه فداكارى و شهادتطلبى و
ايثارگرى و مبارزه و مقاومت در اين سرزمين شده است، تنها متعلق به يك جريان و گروه
و طبقه است و روشنفكران از اول و هميشه بيمار و دستنشانده و منحرف بودهاند!!؟
در همان سال 1334 كه فدائيان
اسلام گلولههاى خود را به سوى علاء نشانه گرفتند، هزاران مبارز سياسى در زندانها
شكنجه و هر روز در پاى جوخههاى اعدام بىرحمانه درو مىشدند.
در سال 1336، بيش از 80 نفر
از رهبران و مسئولان رده بالاى نهضت مقاومت ملى را دستگير كردند كه در ميان آنها
علىرغم روحانيون سنتى در قم روحانيون وفادار به دكتر مصدق هم بودند.
6 - آقاى حجتى كرمانى سخن عجيبى گفتهاند: »..
من منكر صداقت و صراحت لهجه و حسن نيت و پاكى مرحوم مهندس بازرگان نيستم... اما بر
اين باورم كه اگر صد تا مهندس بازرگان داشتيم و هزارها دانشجو و روشنفكر مذهبى
مريد مهندس بازرگان يا نهضت آزادى او، تا چند قرن ديگر جنبش ما به انقلاب منجر
نمىشد.«
واقعاً كه بيان اين مطلب از
آقاى حجتى كرمانى، كه هميشه چندسويهنگر به قضاياست، بسيار بعيد و تعجبآور است.
آقاى حجتى كرمانى انصاف داشته باشيد! اگر مجاهدت و مبارزات و مقاومتهاى روشنفكران
ملى و ملى - مذهبى و حتى غيردينىها طى سالهاى سخت و خفهكننده 1332 تا 1340 نبود
و اگر مبارزات و مقاومتها و همان صداقت و صفاى باطن اسطورههايى چون بازرگان و
سحابى و طالقانى نبود و اگر زبان و قلم سحار و نافذ شريعتى نبود و اگر صفير
گلولههاى مجاهدين اوليه، حنيفنژادها، ناصر صادقها، سعيد محسنها و... نبود و
اگر همان قيام نافرجام سياهكل نبود و اگر ترور نافرجام شاه در سعدآباد نبود و اگر
مبارزه مستمر و پيگير هزاران دانشجوى ايرانى، اعم از دينى و غيردينى در آمريكا و
اروپا نبود و بالاخره اگر همكارى و همگامى روشنفكران، بخصوص روشنفكران دينى با
روحانيون و شخص امام نبود، آيا هرگز انقلاب
در آن شرايط به ثمر مىرسيد؟
آيا اگر امام به جاى سوريه به
پاريس نمىرفتند و همكارى صميمانه روشنفكران دينى با ايشان در پاريس نبود و انقلاب
اسلامى جهانى نشده بود، تصور پيروزى ممكن بود؟
آيا اگر مهندس بازرگان و دكتر
سحابى و يارانشان دعوت به عضويت در شوراى انقلاب را نمىپذيرفتند، انقلاب به كجا
مىرفت. بر طبق برنامه سياسى كه اينجانب تدوين كردم و با اصلاحاتى به امضاى رهبر
فقيد انقلاب رسيد، قرار بود كه يك شوراى انقلاب 15 نفره، در ميان غيرروحانيون،
تشكيل شود. امام سه نفر آقايان مطهرى، بهشتى و هاشمى را به عنوان مشاوران خود براى
معرفى افراد جهت عضويت در شوراى انقلاب تعيين كردند. اما تا هنگام ورود امام به
تهران، طى مدت دو ماه، فقط 9 نفر غيرروحانى به دعوت آنان جواب مثبت دادند. از اين
9 نفر، به جز دو نفر (سرتيپ مسعودى و مهندس كتيرايى) بقيه از اعضاى نهضت آزادى
بودند كه قبول خطر كردند.
اگر مرحوم مهندس بازرگان
مأموريت تشكيل دولت موقت را نمىپذيرفت، آيا امكان داشت انقلاب با آن سرعت
جابيفتد؟ آيا در آن شرايط كس ديگرى جز مهندس بازرگان واجد اعتبار داخلى و خارجى
بود كه از عهده برآيد؟؟
چرا اعضاى شوراى انقلاب، حتى
بعد از اعلام و تشكيل دولت موقت، به طور علنى و رسمى اعلام نمىشدند؟ يك بار من از
مرحوم مطهرى همين را سئوال كردم. جواب داد كه هنوز اوضاع خيلى محكم نيست. ما نبايد
همه نيروهايمان را به صحنه علنى بياوريم!!
البته مشكل ديگرى هم بود. همه
اعضاى شوراى انقلاب، حداقل در نزد افكارعمومى مردم، اعتبار انقلابى و كارنامه
چشمگيرى در مبارزات سياسى نداشتند. معرفى اين افراد در آن شرايط مسئلهآفرين بود.
آيا اگر همين روحانيونى كه امروز از چپ و راست به روشنفكران حمله مىكنند و اصل و
ركن جمهوريت نظام اسلامى را به زير سئوال مىبرند، در پاريس اطراف امام را گرفته
بودند و همين سخنان و مواضع را اعلام مىكردند، سرنوشت انقلاب همان مىشد كه شد؟
از ميان همين روحانيونى كه با
آزادى و دموكراسى و جريانهاى روشنفكرى به شدت مخالفت مىكنند جز معدودى، سابقه
مبارزه سياسى ندارند. كسانى بودند كه به پاريس آمدند و با امام احتجاج كردند كه
زنان حق رانندگى ندارند و اصرار داشتند كه ايشان چيزى مكتوب در اين مورد بدهند!
بعد از پيروزى انقلاب، در
زمانى كه امام در مدرسه علوى مستقر بودند، بعد از ديدارى كه آقاى مهندس لطفالله
ميثمى به اتفاق من با امام داشتند، برخى از روحانيون فعال در مدرسه علوى جنجال به
پا كردند كه چرا چنين ملاقاتى صورت گرفته است. روز بعد به هنگام ظهر كه امام عازم
اندرون بودند، به اتفاق قدمزنان به اندرون رفتيم. ايشان همين اعتراض و جنجال را
با من مطرح ساختند و سپس، بعد از توضيحات من، اظهار داشتند كه تو نمىدانى من
گرفتار چه مرتجعينى هستم. من جواب دادم مواظب باشيد اين مرتجعين شما را به زمين
نزنند.
حالا بسيارى از همان مرتجعين،
از جمله فعالترين گروههاى فشار عليه قانونگرايى، قانونمندى و جامعه مدنى و ركن
جمهوريت نظام و برنامههاى رئيسجمهور منتخب مردم هستند.
7 - آقاى حجتى كرمانى عزيز فرمودهايد كه: »..
و درست در همان موقعى كه شاه به كمك طراحان داخلى و خارجى و عمدتاً آمريكايىها،
مىكوشيد تا از چهره ديكتاتور خود كه پس از 28 مرداد در صحنه داخلى و خارجى تثبيت
شده بود، غبارزدايى كند و با تصويب لايحه انجمنهاى ايالتى و ولايتى و پس از آن با
اعلام لوايح ششگانه و رفراندوم ششم بهمن 1341، از حكومت كودتا، چهرهاى دموكراتيك
و عدالتخواهانه و مردمى نشان دهد و درست در همين موقعيت باريك كه بسيارى از
روشنفكران ملى و بهخصوص چپگرايان دوآتشه، وابسته و ناوابسته، فريب ظاهر
مردمگرايانه حكومت شاه را خورده بودند و نگارنده زودباور هم بفهمى و نفهمى به
سائقه روشنفكرى آن دوران وسوسه مىشد كه نكند كار شاه درست باشد و به نفع مردم!...
بارى در همين بحبوحه اين روحانيت بود كه به داد مردم رسيد...«.
آقاى حجتى كرمانى، آيا اين
تمام حقيقت است كه شما مىدانيد و اصرار داريد كه نسل جديد و جوان از شما بپذيرند؟
بى ترديد در ميان روشنفكران
بودند كسانى كه به دلايل گوناگون از انقلاب سفيد شاه حمايت مىكردند. اما آيا روشنفكران
دينى و پيشاهنگ آن، نهضت آزادى هم، چنين كرد؟ آيا جز اين بود كه در بهمن 1341،
بلافاصله بعد از انتشار اعلاميه معروف نهضت آزادى و افشاگرىهاى جانانه درباره
انقلاب سفيد شاه اعضاى شوراى مركزى آن بازداشت شدند؟ آيا اين روشنگرىهاى نهضت
آزادى نبود كه حركت روحانيون را كه محور آن مخالفت با تقسيم اراضى و حق رأى براى
زنان بود به محور اصلى و اساسى و ضداستبدادى معطوف كرد؟ و بهاى آن را هم، كه
محاكمه و محكوميت در دادگاههاى نظامى و زندانهاى بلندمدت بود، پرداختند؟
حال فرض كنيم ادعاى شما درست
باشد و بعضى از روشنفكران فريب تبليغات شاه را خوردند. آيا اين فقط روشنفكران
بودند كه دچار اين فريب تاريخى شدند؟ آيا در قيام تنباكو، علىرغم فتواى معروف
ميرزاى شيرازى، روحانيون و علماى برجستهاى در تهران نبودند كه در مخالفت با تحريم
و در حمايت از دربار ناصرى، بر سر منبر قليان كشيدند؟
آيا در مجلس مؤسسان تغيير
سلطنت و انتخاب رضاخان ميرپنج به سلطنت، روحانيون برجستهاى، چون مرحوم آيتالله
حاج سيدابوالقاسم كاشانى، حضور فعال نداشتند؟ آيا بزرگوارانى همچون شادروانان آيات
عظام اصفهانى، حائرى يزدى و نائينى، حداقل در دو نوبت، يك بار در اعلاميهاى با سه
امضا و بار ديگر با دو امضا از سردار سپه حمايت نكردند و دولت او را، دولت امام
زمان و محارب با او را مهدورالدم نخواندند؟
آقاى حجتى كرمانى عزيز، اگرچه
مبارزات و مقاومتهاى سيدحسن مدرس قابل تقدير و تحسين است، اما حافظه تاريخ را هم
نمىتوان مخدوش ساخت.
بعد از پيروزى انقلاب، هنگامى
كه معاون نخستوزير در امور انقلاب بودم، يك شوراى 5 نفره را مسئول نظارت و حفاظت
از ساختمان مركزى ساواك كردم كه عبارت بودند از آقايان مهندس هادى نژادحسينيان،
مهندس باقر ذهبيون، مهندس مجيد حداد عادل، مهندس عبدالعلى بازرگان و انتظارى. يك
روز اين هيأت، پروندهاى را براى من آورد كه حاوى اسامى روحانيونى بود كه مستقيماً
از نخستوزيرى (ساواك) پول مىگرفتند. در آن پرونده فهرستى بود از كسانى كه در
آخرين تاسوعا و عاشوراى حسينى قبل از پيروزى انقلاب هفت ميليون تومان، به پول سال
1357، براى توزيع در ميان آنان پرداخت شده بود. من كه معتقد به افشاگرى، آن هم در
آن شرايط نبودم و هنوز هم نيستم. آن پرونده را بدون آن كه اجازه بدهم از روى آن
حتى كپى تهيه شود به خدمت رهبر انقلاب بردم و دادم تا خود ايشان هر طور صلاح و
مقتضى مىدانند عملكنند.
8 - آقاى حجتى كرمانى به حق نوشتهاند كه:
»انقلاب، چون روح در كالبد نظامى كه پس از انقلاب به نام »جمهورى اسلامى« شكل گرفت
جارى و سارى است و اگر روح 22 بهمن از نظام ما گرفته شود، جز يك جسم بىجان و مرده
از آن برجاى نخواهد ماند...«.
روح انقلاب 22 بهمن چيست كه
اگر از نظام گرفته شود، يك جسم بىجان و مرده بر جاى مىماند؟
روح انقلاب اسلامى، آرمانهاى
آن است. آرمانهايى كه در سه شعار اساسى: استقلال، آزادى و جمهورى اسلامى متبلور و
منعكس گرديد.
اگر آزادى و حق حاكميت مردم
از ملت سلب شود، اگر به بهانههاى مختلف حقوق و آزادىهايى كه در طى دوران انقلاب،
به بهانهها و در فرصتهاى مختلف، از زبان رهبر فقيد انقلاب بيان شده است، ناديده
گرفته و تعطيل شود، روح انقلاب از بين خواهد رفت. اگر آنچه به نام حقوق ملت در فصل
سوم قانون اساسى آمده است ناديده گرفته شود كه مرتباً نقض مىشود، روح انقلاب از
جمهورى اسلامى گرفته مىشود.
در اينجا، من درصدد ارائه
كيفرخواستى عليه كسى يا طبقهاى نيستم. اما موارد نقض حقوق و آزادىهاى اساسى مردم
فراوان است. همين ناديده گرفتن مستمر حقوق و آزادىهاى اساسى مردم و پشت پا زدن به
روح انقلاب است كه امروز به تعبير آقاى موسوى اردبيلى 75 درصد مردم به قشر و
طبقهاى كه طى 19 سال گذشته حاكميت را در دست داشتهاند، پشت كردهاند.
وقتى هنوز بعد از گذشت 19 سال
از انقلاب، كسانى قيممآبانه براى مردم تصميم مىگيرند كه چه كسانى صلاحيت دارند
كه مردم به آنها رأى بدهند يا ندهند، يعنى روح انقلاب را خفه مىكنند.
روح انقلاب، شعار »همه با هم«
بود. وقتى اين شعار به »همه با من« تبديل مىشود و مشى حاكمان اين مىشود كه هركس
با من نيست پس بر من است، انقلاب روح خود را از دست مىدهد. اين رويه كشنده روح
انقلاب نه تنها روشنفكران را هدف قرار داده است بلكه روحانيون و علماى نستوه بزرگ
و مجاهد را هم برنمىتابد. مرحوم آيتالله طالقانى بانى نمازجمعه، بعد از انقلاب
است. نگاه كنيد آيا عكس او را در جايگاه نمازجمعه مىبينيد؟ حتى تاريخ درگذشت او
را از تقويمها حذف كردهاند.
روح انقلاب حق حاكميت مردم بر
سرنوشتشان است. اگر اين حق مخدوش شد، جمهورى اسلامى يك جسد مرده مىشود. مگر مردم
انقلاب كردند كه بعد از 19 سال هنوز هم حق تشخيص صلاحيت نمايندگانشان را كسان
ديگرى تعيين كنند!!
اگر مردم در دوم خرداد 1376
حماسهآفرينى كردند و به خاتمى رأى دادند، براى احياى روح انقلاب اسلامى بود كه
اگر اين حماسه مردمى نبود، جمهورى اسلامى به يك جسد مرده تبديل مىشد و امروز هم
اگر آن روح برنگردد و كسانى همچنان با سرسختى در برابر آن بايستند، فرداى
مصيبتبارى در انتظار جمهورى اسلامى و ملت و مملكت خواهد بود.
آقاى حجتى كرمانى عزيز مردم
ما هنوز هم به انقلاب، يعنى روح آن، يعنى آرمانهاى آن؛ آزادى و استقلال و اصالت
آن معتقدند، به نظام جمهورى اسلامى علاقه دارند و وفادارند؛ به قانون اساسى متعهد
و ملتزم هستند. اما سياستها و عملكردهاى حاكميت را در طى 19 سال نمىپذيرند و رأى
نمىدهند. به نظر من، بدترين فاجعه براى يك نظام هنگامى رخ مىدهد كه حاكميت خود
را معادل با نظام، معادل با انقلاب، معادل با دين و خدا بداند؛ و هركس كه اعتراضى
و انتقادى كرد و ايرادى گرفت، فوراً يك برچسب محاربه با امام زمان، با انقلاب بر
او بزنند، او را مفسد فىالارض بخوانند و هر نوع رفتارى رإ؛’’كك با او مجاز و مباح
بدانند و اين بدترين نوع اباحهگرى است كه متأسفانه به نام دين صورت مىگيرد.
مردم ما، منظور من اكثريت
قريب به اتفاق مردم است، نه با دين قهر كردهاند و نه با جمهورى اسلامى و انقلاب
اسلامى، مردم خواهان اصلاح حاكميت هستند. نه به طور خاص ضدروحانى هستند و نه
طرفدار غيرروحانى. آنها خواستار اصلاحات سياسى و اقتصادى هستند. آراى سنگين مردم
به آقاى خاتمى اين را نشان داد. اما اگر جناحهاى قدرتمند حاكميت اين پيام را
نگرفته باشند و به جاى نگاه به درون و اصلاح خودشان و تطبيق خودشان با قانون،
همچنان از خط قرمزها بگذرند و بر ادامه سياستهاى گذشته اصرار بورزند قطعاً بايد
منتظر عواقب و پيامدهاى آن باشند.
آقاى خاتمى، برخلاف ادعاى
مخالفيناش گورباچف ايران نيست. اگر كسى بخواهد اين تمثيل را به كار ببرد بايد
بگويد خاتمى خروشچف ايران است. اگر شوراى مركزى حزب كمونيست شوروى سابق و رهبران
سنتى آن، اخطارها و انذارهاى خروشچف را گوش مىكردند و تغييرات پيشنهادى او را
مىپذيرفتند، هرگز تاريخ نياز به گورباچف پيدا نمىكرد. اما خروشچف نتوانست
كَرْهاى بر مسند قدرت نشسته را وادار به شنيدن كند. آنها او را نه تنها از رياست
خلع كردند، بلكه او را با حذف تمام مزاياى طبقه جديد، به روستاى زادگاهش فرستادند
و تاريخ با آنها آن كرد، كه كرد. در واقع به تعبيرى خروشچف حجت بود بر رهبران
كرملين.
مخالفين خاتمى، او را رقيب
خود در قدرت نبينند. او حجت خدا، تاريخ و ملت است بر آنها. خاتمى ممكن است آخرين
فرصت باشد.
موانع توسعه سياسى را از سر
راه برداريد. بگذاريد عصر جديدى كه در جمهورى اسلامى با حماسه دوم خرداد آغاز شده
است، با متانت و درايت پيش برود.
جامعه مقررات قانونى را
رعايت كرد
اما مدبرانه عمل نكرده است
روزنامه جامعه، شماره 72،
مورخ 2 خرداد 1377
1 - نبايد ترديد كرد كه روزنامه جامعه در همين
مدتكوتاه توانسته است فصل جديدى را در جو سياسى ايران باز كند. اهميت نقش جامعه
در اين است كه تحقق آرمان جامعهمدنى و مردمسالارى و تثبيت ركن جمهوريت نظام
اسلامى نيازمند حركت در دو سو و يا از دو سطح است. در يك سطح رئيسجمهور منتخب
مردم و همكارانش در دولت قرار دارند كه مىبايد تمامى موانع موجود بر سر راه تأمين
تعهدات داده شده به ملت به هنگام انتخابات را از ميان بردارند.
اما براى تحقق آن هنوز گام
چشمگيرى برداشته نشده است. هنوز به هيچ حزب سياسى غيرخودى (بيرون از حاكميت) و يا
به تعبير رئيسجمهور، احزاب مخالف قانونى وفادار، حق فعاليت داده نشده است. هنوز
روزنامههاى مستقل غيروابسته به حاكميت در معرض انواع تهديدها قرار دارند، هنوز
انجمنهاى مدنى مستقل، امكان و اجازه فعاليت ندارند؛ هنوز از اجراى انتخابات
شوراهاى مردمى خبرى نيست.
در سطح ديگر، نمىتوان و
نبايد همه چيز را از دولت انتظار داشت. رئيسجمهور جديد، محصول نمايش بزرگ اراده
ملى در دوم خرداد 1376 است. بنابراين مردم و گروهها و نهادها و جريانهاى
غيردولتى، برخاسته از متن مردم وظيفه دارند به طور فعال در باز كردن جو سياسى
جامعه و فراهم ساختن شرايط ضرورى و اجتنابناپذير جامعه مدنى نقش خود را ايفا
كنند. در اين شرايط، جامعه، به عنوان يك عامل، از مجموعه عوامل نقش مثبتى را ايفا
كرده است.
2 - توقع نداشته باشيد صرفاً جنبههاى مثبت
كارنامه »جامعه« را بيان كنم، بلكه برعكس مىخواهم بيشتر به انتقاد از »جامعه«
بپردازم و آن طرف سكه را كه مسئولان و مديران جامعه نمىتوانند و يا نمىخواهند
ببينند و به آن بپردازند، مطرح كنم.
3 - در رفتار جامعه نوعى »شتابزدگى« مشهود
است. مثل كسى كه حرفهاى زيادى دارد و مىخواهد بزند و بايد بزند اما مطمئن نيست
تا كى و چه موقع حق حرف زدن دارد، مىكوشد تا هرچه را مىتواند بگويد و بنويسد و
در گفتن و نوشتن رعايت آداب را نمىكند و هرچه دل تنگش مىخواهد به زبان مىآورد،
بلكه فرياد مىكند. اين شتابزدگى كه نوعى غوغاسالارى است دور از شأن يك جريان
سياسى بالغ و رشد يافته است. بايد به حادثه دوم خرداد، به عنوان تجلى و بروز
فرآيند تحولات و تغييرات اساسىتر و عميقتر در جامعه ايمان داشت و باور كرد كه
آنچه اتفاق افتاده، غيرقابل برگشت است بنابراين با آرامش و طمأنينه، همسو و هماهنگ
با آن حركت كرد، نه جلوتر و شتابزده. زيرا اين شتابزدگى، خود مخل و مضر به حركت
طبيعى و سالم بازشدن تدريجى جو سياسى جامعه است.
فراهم آمدن شرايط تحقق جامعه
مدنى، همان اندازه كه به سياستهاى حاكميت و جناحهاى قدرتمند آن بستگى دارد، به
رفتار سياسى مخالفان وابسته است. دشمنان جامعه مدنى، علاقه و تعهد خاصى به »قانون«
و »قانونگرايى« ندارند. بنابراين آنها قابل سرزنش نيستند، اما دوستان و معاضدين به
جامعه مدنى بيش از هر گروهى بايد »خط سرخها« را رعايت كنند. خط سرخها بر دو
نوعند. يك نوع خط سرخهاى نوشته شده كه همان قوانين و مقررات تصويب شده است، كه در
مورد مطبوعات در قانون مطبوعات، كم و بيش، شرح داده شده است، اما نوع دوم خط
سرخها، مقررات نانوشته است. اين مقررات، جايى نوشته و مكتوب نيست كه افراد
بخوانند و رعايت كنند، بلكه فرزانگى و تدبير عملكنندگان در صحنه آن را تعيين
مىكند.
جامعه، مقررات قانونى را
كاملاً رعايت كرده است، اما مدبرانه عمل نكرده است و از خط سرخهاى نانوشته عبور
كرده است و اين به دور از فرزانگى سياسى است.
تجربه تاريخى در ساير
جامعههاى انسانى نشان مىدهد كه هرگاه حاكميتى براساس سنتها، بهخصوص سنتهاى
دينى و يا شبه دينى استوار باشد، اگر احساس امنيت كند، حاضر است حضور مخالفان
وفادار را تحمل كند، اما اگر احساس ناامنى
كند، دست به خشونت برهنه مىزند.
تحقق جامعه مدنى در اين اصل
است كه تمام جناحها و جريانهاى سياسى مؤثر اعتماد پيدا كنند و اطمينان يابند كه
آزادىهاى سياسى معادل نابودى آنها نيست.
همه جناحها و نيروها،
بهخصوص در جريان بازنده، بايد احساس امنيت كنند. قاعده بقا و زوال نيروهاى سياسى
مقوله ديگرى است. اينكه چه نيروهايى رشد مىكنند و چه جريانهايى محكوم به زوال
هستند، بيرون و خارج از اين است. اما توجه به آن ضرورى است. نيروهايى كه خود را
بالنده و رشد يابنده مىدانند، اگر واقعاً چنين هستند، بايد در برخورد با نيروهاى
روبه زوال، فرزانگى و تدبير بيشترى از خود نشان دهند، نه آن كه تنشزايى كنند.
4 - [...]
5 - جامعه در طول 60 شماره، نتوانسته است به
مسائل اساسى و ضرورى و كليدى جامعهمدنى بپردازد. جامعه مدنى و جمهوريت بدون احزاب
سياسى، بدون انجمنهاى مدنى مستقل، بدون شوراهاى مردمى (مصرحه در فصل هفتم قانون
اساسى) هرگز تحقق پيدا نخواهد كرد. در طى 60 شماره، به جز يك يا دو مورد، بحثهاى
اساسى و اصولى درباره آزادى احزاب سياسى، ضرورت تحزب، بررسى موانع اساسى بر سر
فعاليت احزاب سياسى، تقريباً ديده نشده است. در حالى كه يكى از ناكامىهاى دولت
خاتمى، بعد از گذشت يكسال از شروع زمامدارى مسئله احزاب سياسى و انجمنهاى مدنى و
شوراهاست.
جامعه، به عنوان يك نهاد
مستقل مردمى، در نزاع و اختلاف ميان احزاب سياسى مخالف از يك طرف و كميسيون ماده
10 قانون احزاب، از طرف ديگر، به كلى بىتفاوت عمل كرده است. كميسيون ماده 10، كه
اكثريت قاطع آن مخالفان سابقهدار و شناخته شده فعاليت آزاد احزاب سياسى هستند، با
تحريف قانون و تخطى از چارچوبهاى قانونى، اصرار دارند كه شرط فعاليت احزاب سياسى
كسب مجوز از كميسيون ماده 10 است در حالى كه قانون اساسى و قانون احزاب چنين شرطى
را مردود دانسته است.
وزارت كشور در اين قضيه
اساسى، به نعل و به ميخ زده است و نتوانسته است يك موضع قاطع قانونى اتخاذ كند.
معالاسف روزنامههاى هوادار
جامعهمدنى و حامى خاتمى نيز به دلايل و علل مختلف نتوانستهاند يا نخواستهاند در
راستاى دفاع از حقوق قانونى احزاب مخالف گامى بردارند، به طورى كه اين روزنامهها
به تبعيت از نظر غيرقانونى كميسيون ماده 10، حتى آگهىهاى نهضت آزادى ايران را هم
چاپ نكردهاند.
روزنامه جامعه نيز در اينجا
بسيار ضعيف عمل كرده است.
6 - روزنامه جامعه، حق دارد نظرات و قضاوتهاى
صاحبنظران درباره عملكرد احزاب و گروههاى مختلف، از جمله دولت موقت و نهضت آزادى
ايران را بنويسد، اما اساس جامعهمدنى، انصاف است. انصاف عين عدالت است. و انصاف و
عدالت حكم مىكند كه هر ايراد و انتقادى كه به دولت موقت و نهضت آزادى ايران زده
مىشود - كه بارها در روزنامه جامعه زده شده است و عموماً بىپايه و بىاساس بوده
است - پاسخهاى آن را هم از زبان خود آنها كه مورد حمله قرار گرفتهاند، بياورند.
خشونت، ترور و امنيت ملى
روزنامه توس، شماره 14،
مورخ 19 مرداد 1377
1 - خردادماه گذشته، در ميان جنجالها و
درگيرىهاى لفظى، قلمى و فيزيكى ميان هواداران جامعه مدنى و مخالفان آن، ناگهان
بمبى در ساختمان دادگاه انقلاب اسلامى تهران منفجر شد كه با تلفات جانى و تخريب
گسترده قسمتهايى از ساختمان همراه بود. همزمان در نقطه ديگرى از تهران ظاهراً بمب
يا چيزى شبيه به آن نيز پرتاب شده است.
واكنش مقامات رسمى خبرى و
امنيتى جمهورى اسلامى ايران، در اولين مرحله اعلام دخالت عناصر ضدانقلاب مستقر در
برون مرزها در اين انفجار بود. سپس اعلام شد كه انفجار عمدى و خرابكارى نبوده،
بلكه حاصل بىتوجهى و اهمال مأموران به هنگام جابهجايى پرونده متهمان يا متهمى
بوده است. اما بالاخره دخالت ضدانقلاب در اين برنامه اعلام و تأييد شد.
رسانههاى خبرى دولتى، برخلاف
گذشته، خبر اين انفجار و عمل تروريستى را در همان ساعات اوليه وقوع حادثه اعلام و
منتشر كردند كه از اين روى، نشانهاى است از بهبود و پيشرفت در فرآيند گردش
اطلاعات و خبررسانى به ملت.
در همان ساعات اوليه بعد از
انفجار و حادثه، سازمان مجاهدين خلق معروف به منافقين كه در عراق مستقر و مورد
حمايت گسترده مالى، سياسى و نظامى آن دولت است، با صدور اطلاعيهاى به طور رسمى
مسئوليت اين انفجار و اقدام را پذيرفت و دست به يك مانور گسترده تبليغاتى -
راديويى زد كه گويى در آستانه فتح تهران است!
2 - در بررسى اين انفجار و اقدام تروريستى
چهار نكته را بايد مورد توجه قرار داد: هدفهاى حمله شده (ساختمان دادگاه انقلاب و
سپاه)، زمان اين اقدامات و حادثهآفرينىها، اهداف سياسى مورد نظر و بالاخره
پيامدهاى اين انفجار و حادثه.
در مورد اول، يعنى آماجهايى
كه در اين عمليات مورد حمله قرار گرفتهاند، نكته مهم و شايان توجه اين است كه در
هر دو (يا هر سه) مورد، نهادها يا سازمانهاى مورد حمله، به غلط يا درست، به
وابستگى به جناح راست و به مخالفت با جامعه مدنى و برنامههاى توسعه سياسى
رئيسجمهور معروف شدهاند. در سالهاى بحرانى و متلاطم بعد از 1360 و جنگ تحميلى،
انفجارهايى از اين نوع، عموماً به صورت كور در گوشه و كنار شهر، نظير انفجار در
خيابان ناصرخسرو، صورت مىگرفت اما اين بار با يك جهتگيرى مشخص صورت گرفته است؛
كه قابل تأمل است و با اهداف سياسى اين حادثه رابطه دارد.
نكته دوم زمان انفجار است. طى
خردادماه گذشته، گروههاى فشار با استفاده از ابزارهاى خشونت، به گردهمايىهاى
قانونى دانشجويان و سايرين، در تهران و برخى از شهرستانها حمله كردند و آنها را
به خون كشيدند و صحنههاى بسيار زشت و موهنى از خشونت را به نمايش گذاشتند. نمايش
اين صحنهها در حالى بود كه حتى رهبران گروه موسوم به »انصار حزبالله« مشاركت خود
در اين حملات و خشونتها را انكار كردند. اما از طرف ديگر، مقامات امنيتى و
انتظامى هم اعلام نكردند كه چه كسانى مسئول اين خشونتها هستند؛ و محرك و حامى
آنها در اين عمليات گستاخانه كيست؟
اين انفجارها همچنين هنگامى
صورت گرفت كه اظهارات تهديدكننده عليه روزنامههاى مستقل و جريانها و گروههاى
سياسى مدافع توسعه سياسى و تحقق جامعه مدنى و قانونگرايى، با صراحت بيشتر و
علنىترى عنوان مىشود و اين نوع روزنامهها به محاكمه كشيده مىشوند.
اين انفجار و حادثه همزمان
است با بهبود روابط ايران با غرب و بسط مناسبات سياسى اقتصادى ميان كشورهاى عربى،
به خصوص عربستان سعودى از يك طرف و كاهش تشنج ميان ايران و عراق و هموار شدن راه
براى عادى شدن روابط ميان دو كشور از سوى ديگر.
با توجه به اين نكات مقصود از
اين حادثه و انفجار چيست؛ و طراحان و عاملان آن، به دنبال چه هدف يا هدفهايى
هستند.
3 - هيچ ترديدى وجود ندارد كه جمهورى اسلامى
با بحرانهاى متعدد سياسى، اقتصادى، اجتماعى، عقيدتى و فرهنگى روبهروست. بسيارى
از مردم، درست يا نادرست بر اين باورند كه انقلاب از مسير و اهداف اصلى و اوليه
خود دور شده است. در يك انقلاب عظيم تاريخى، با ابعاد انقلاب اسلامى بهمن 1357، كه
نقش اصلى و نهايى را مردم، اعم از زن و مرد، پير و جوان، روشنفكر و روحانى، بازارى
و كارگر، روستايى و شهرى و... برعهده داشتهاند، انقلاب كليه شئون زندگى و مناسبات
اجتماعى و سياسى را درهم ريخته است. بنابراين نمىتوان توقع و انتظار داشت كه مردم
در برابر اين انحرافات بىتفاوت باشند. ممكن است مردم به علت فشارهاى سياسى و
سركوب و ناامنى و ترس، حرف دل خود را به طور علنى نزنند و به ظاهر ساكت باشند، اما
اين سكوت به معناى رضايت آنان نيست. مردم به شدت از خط مشى و عملكرد حاكميت ناراضى
و به آن معترض هستند. نتايج هفتمين
انتخابات رياستجمهورى اين واقعيت را، بدون پيرايه به حاكمان نشان داد.
در برابر اين انحرافات و
بحرانها، چه بايد كرد؟ چه راهحلهايى وجود دارد؟
دو ديدگاه يا دو راه حل اساسى
و كليدى مطرح است: يك راه حل، براندازى و جابهجايى قدرت با نيروى قهريه را به هر
قيمتى تجويز مىكند.
و راه حل دوم، مبارزه سياسى
علنى، قانونى، مسالمتآميز، با هدف ايجاد تغييرات تدريجى سياسى را تنها راه حل
خردمندانه متناسب با مصالح و منافع كشور و امنيت ملى مىداند.
گروهها و سازمانهاى
ضدانقلاب، عموماً و اكثراً راهحل اول رإ؛33كك انتخاب و آن را تبليغ مىكنند. اين
گروهها از كمكها و حمايتهاى كشورهاى خارجى منطقه و بيرون از منطقه برخوردارند.
اين راه حل به دلايل متعدد هم محكوم و هم ناممكن و بىفايده است.
از جمله اين دلايل روانشناسى
اجتماعى مردم در پديده رجعت يا برگشت در انقلابات است. مطالعه و بررسى ساير
انقلابات كلاسيك جهان نشان مىدهد وقتى يك انقلاب عظيم مردمى، با ابعاد انقلاب
اسلامى بهمن 1357 پيروز مىشود و استبداد سلطنتى و استيلاى خارجى را از بين مىبرد
و سپس خود دچار »رجعت« مىشود و برگشت به مناسبات دوران قبل از انقلاب، در شكل و
ساختار يا محتوا و مضمون يا هر دو بروز مىكند، نسل دوران انقلاب و نسل بعد،
آمادگى دست زدن به انقلاب ديگرى را ندارد. اين روانشناسى اجتماعى انقلاب در دوران
بعد از پيروزى و پيدايش »رجعت« است. انقلاب يك كالا نيست كه سفارش داده شود و يا
بتوان آن را »وارد« يا »صادر« كرد. انقلاب محصول نهايى شرايط ويژه سياسى، اجتماعى،
اقتصادى و فرهنگى در يك جامعه معين است.
دوم اينكه پذيرش و استقبال
جامعه از استراتژى قيام مسلحانه و براندازى، حاصل عملكرد شجاعانه يا متهورانه يك
گروه پيشتاز نيست. جامعه هنگامى از استراتژى مسلحانه استقبال مىكند كه تمام
راههاى مسالمتآميز، براى بهبود و اصلاح سيستم از درون، طى يك فرآيند طولانى از
آزمون و خطا، آزمايش و تجربه شده باشد و حاكميت آمادگى خود را براى پذيرش اصلاح از
درون، در فرآيند عمل، نشان نداده باشد تنها در آن صورت است كه ممكن است استراتژى
نبرد مسلحانه مورد قبول افكار عمومى و مردم قرار بگيرد و از آن حمايت شود. در يك
نگاه تاريخى به گذشته و مبارزات قبل از پيروزى انقلاب، مىتوان به سير تحول
مبارزات مردمى و تحول استراتژى مبارزه سياسى قانونى، به مبارزه مسلحانه در سالهاى
1342 به بعد توجه كرد. در فرآيند اين تحول، سركوب بىرحمانه قيام 15 خرداد 1342،
نقطه عطف محسوب مىشود، نقطه عطفى كه جامعه در
كل، به اين جمعبندى رسيد كه با رژيم سرتاپا مسلح و بىرحم
پهلوى جز با زبان زور، با هيچ زبان ديگرى نمىتوان سخن گفت و اين رژيم جز زبان
زور، زبان ديگرى را نمىفهمد. از آن پس تقريباً اكثر گروههاى سياسى ظلمستيز و
ضداستبداد، استراتژى مبارزه قانونى علنى را رها كردند و به دنبال تدارك و
سازماندهى مبارزه غيرعلنى و نبرد مسلحانه رفتند.
اما شرايط ذهنى - عينى جامعه
كنونى ايران، راهحل براندازى را نه مىپذيرد و نه آن را راه حل واقعى و مفيد
مىداند.
علاوه بر اين، با فروپاشى
اتحاد جماهير شوروى و پايان جنگ سرد، عصر جديدى در مناسبات اجتماعى، سياسى و
اقتصادى به وجود آمده است. ازجمله، موج جديد دموكراسى و مردمسالارى بهخصوص در
كشورهاى جهان سوم است. در اين دوره، عمر استراتژى جنگ مسلحانه و قهرآميز و
خشونتزا، براى حل تناقضات و تقابلهاى سياسى و قومى به سر آمده است و در اكثر
قريب به اتفاق كشورهاى جهان سوم، سازمانهاى انقلابى خط مشى نبرد مسلحانه رإ؛55كك
رها كرده و راهحلهاى قانونى و مسالمتآميز را انتخاب كردهاند.
نكته چهارم آن كه تجربه
انقلاب اسلامى ايران در جامعه، بسيار زنده و قوى است. مردم به خصوص نسل جديد و
جوان ما، از سطح آگاهى نسبتاً بالايى برخوردار است. نسل جوان علىرغم مخالفت با
مجموعه حاكميت كنونى و ناراضى و معترض بودن حاضر نيست كوركورانه به دنبال هر
حادثهاى و هر گروهى كه ضدحاكميت باشد، به راه بيفتد. از ويژگىهاى نسل كنونى اين
است كه اول مىخواهد بداند و مطمئن بشود كه كجا مىرود و چه كسى و چه جريانى
جانشين آن مىشود، سپس در فرآيند تغيير و تحول مشاركت مىكند.
و بالاخره، به فرض اينكه
جامعه ما همه راههاى مبارزه قانونى را تجربه كند و حاصل تجربه عملىاش نااميدى از
شيوه مبارزات علنى و قانونى باشد و شرايط ذهنى و عينى جامعه براى حركتهاى قهرآميز
فراهم شود. آن نيرو و سازمان و گروهى كه به آن ضرورت جواب خواهد داد، هيچ يك از
گروهها و سازمانهاى ضدانقلاب، كه اعتبارى در افكارعمومى مردم ما ندارند، نخواهند
بود.
با توجه به نكات فوق و عوامل
متعدد ديگر، تنها راه حل معقول، مطمئن، مفيد و عملى براى بهبود اوضاع، مبارزه
سياسى علنى قانونى مسالمتآميز با هدف تغييرات تدريجى آرام است.
امنيت ملى كشورمان و مصالح و
منافع ملى نيز همين را مىطلبد. مشاركت گسترده مردم در انتخابات دوم خرداد سال قبل
(90 درصد واجدين شرايط) و آراى سنگينى كه به آقاى سيدمحمد خاتمى دادند، در واقع
رأى مثبت مردم است به رفراندوم يا همهپرسى درباره شيوه مبارزه مسالمتآميز
قانونى، براى حل بحرانهاى كنونى.
بنابراين موفقيت رئيسجمهور
در تحقق كامل برنامه توسعه سياسى اعلام و تعهدشدهاش، به معناى منتفى شدن كامل و
تمام عيار استراتژى براندازى است.
اگر اين تحليلها درست باشد و
آن را بپذيريم، لاجرم روشن مىشود، كه هدف از اين حادثه و انفجار، خرابكارى در
برنامه توسعه سياسى است. هدف آن ترسانيدن آن دسته از نيروها و گروههاى سياسى است
كه با تحقق و تثبيت جامعه مدنى موافق نيستند.
خشونت و تروريسم و انفجار 12
خرداد، پاسخ ضدانقلاب و حاميانش به برنامه توسعه سياسى و ديپلماسى رئيسجمهور
منتخب مردم است.
تشنجزايى و حادثهآفرينى و
دست زدن به اعمال خشونتبار اخير و در نهايت انفجار 12 خرداد همه به دنبال اثبات
يك توهم است: باز شدن جو سياسى و توسعه آزادىهاى سياسى، تشنج، آشوب و آشفتگى كه
در نهايت منجر به از هم پاشيدگى نظام جمهورى اسلامى مىشود.
از سخنانى كه در بعضى از
محافل مطرح و منتشر مىشود تقابل با فرآيند توسعه سياسى استنباط مىشود.. يا حداقل
بعضىها اين جور استنباط كردهاند. به نظر مىرسد، انتخاب آماجهاى انفجار در
حادثه اخير، در واقع توجيه نگرانى اين مراكز و نهادها از فرآيند توسعه سياسى است و
هدف، وادار كردن آنها به واكنشهايى است كه در عمل به فرآيند آرام و مهار شده
توسعه سياسى ضرر و زيان خواهدرساند.
برخى از تحليلگران خارجى كه
از نزديك تحولات و حوادث ايران را پيگيرى مىكنند، در تحليل آنچه از جانب پارهاى
از نيروهاى مسلح و برخى از گروههاى مخالف جامعه مدنى نقل شده است، چنين احتمال
دادهاند كه ممكن است اين نيروها در برابر روند روبه رشد توسعه سياسى موانعى ايجاد
كنند. اين بيان يك تحريك يا به اصطلاح پرووكاسيون و شانتاژ است و نشانه آن است كه
اين تحليلگران با اوضاع ايران و بافت نيروهاى مسلح چندان آشنايى ندارند. نيروهاى
مسلح جمهورى اسلامى ايران، به عنوان بخشى از جامعه بزرگتر، در انقلاب اسلامى
ايران حضور و مشاركت داشتهاند. منع قانونى مشاركت نيروهاى مسلح در امور سياسى به
معناى غيرسياسى بودن اين نيروها نيست. اين نيروها، تحت تأثير فرهنگ انقلاب به شدت
سياسى شدهاند. به اين معنا كه عنصر آگاهى سياسى در ميان اين نيروها بسيار زنده و
فعال است. بنابراين اطاعت كوركورانه از فرماندهان، كه لازمه برخى حركتهاست در اين نيروها وجود ندارد.
انضباط قوى را كه لازمه انسجام اين نيروهاست نبايد با اطاعت كوركورانه اشتباه كرد.
در برابر مسئوليتها و وظايف ملى كه قانون اساسى برعهده اين نيروها گذاشته است
(پاسدارى از استقلال و تماميت ارضى و نظام جمهورى اسلامى و دستاوردهاى انقلاب)،
اين نيروها براساس اصل انضباط كاملاً منسجم عمل مىكنند. اما اين عملكردى آگاهانه
است نه اطاعت كوركورانه به آن معنايى كه در ارتش شاهنشاهى وجود داشت و سبب آن شد
كه در يك توطئه ضدملى نظير كودتاى 28 مرداد 1332 فرماندهاى، نظير نصيرى يا بختيار
بتواند نيروهاى تحت فرماندهى خود را حركت بدهد و با يك نقشه قبلى مراكزى مهم چون
مجلس، راديو و تلويزيون و احزاب سياسى و... را اشغال كرده و افراد معينى را
بازداشت و روزنامهها را تعطيل كند.
چنين حركتهايى در اين نظام و
با اين نيروهاى مسلح امكانپذير نيست. توجه به آراى ريخته شده به صندوقهاى رأى در
هفتمين انتخابات رياستجمهورى، در مراكز رأىگيرى مستقر در نيروهاى مسلح نشان
مىدهد كه اين نيروها در تصميمات سياسى كلان ملى، نظير شركت در انتخابات و رأى
دادن، خودآگاه و مستقل عمل مىكنند نه طبق دستور فرماندهان.
4 - خشونتهاى اخير و حادثه بمبگذارى
خردادماه، تنها اخلال و خرابكارى در فرآيند توسعه سياسى محسوب نمىشود. بلكه وجه
ديگرى هم دارد و آن اخلال در فرآيند تنشزدايى در سياست خارجى خاتمى است.
اول اينكه مشاركت وسيع مردم
در انتخابات رياستجمهورى، فضا و جو بسيار مساعد و مناسبى، به نفع ملت ايران در
افكار عمومى مردم جهان به وجود آورد. اعتبار تازهاى براى ايرانيان را موجب شد. با
چنين پشتوانه مردمى بسيار محكمى، رئيسجمهور، حركتهاى ديپلماتيك خود را با پيام
به ملت آمريكا آغاز كرد. اين پيام خود، موج جديدى را به نفع ايران در سطح جهانى
پديد آورد.
همزمان با حركت ايران در
راستاى ورود فعال به صحنه مناسبات بينالمللى و كاهش فشارهاى سياسى، ديپلماسى و
اقتصادى عليه ايران و ايجاد جو مناسب براى عادى كردن روابط با جهان خارج، تحولات
جديدى در خاورميانه آغاز شده است. فرآيند به اصطلاح صلح ميان اعراب و تلآويو به
بنبست كامل رسيده است و تلآويو مسئول اصلى و نهايى اين بنبست است. امتناع
اسرائيل از انجام تعهداتى كه در قرارداد با ساف به وساطت و پيگيرى آمريكا امضا
كرده است به اعتبار دولت آمريكا لطمه شديدى وارد كرده و موجب واكنشهاى جدى از
جانب جناحهاى قدرتمند حاكميت آمريكا عليه اسرائيل در منطقه شده است. شركتهاى
بزرگ نفتى و بخشى از ميليتاريزم آمريكا، براى ايجاد فشار به اسرائيل، حركت جديدى
را در خاورميانه آغاز كردهاند. محور اين حركت، نزديكى اعراب به رهبرى كشورهاى
عربى قدرتمند، نظير عربستان سعودى و مصر، با ايران است. شكست كنفرانس دوحه در قطر و برعكس آن، موفقيت چشمگير گردهمايى سران
كنفرانس اسلامى در تهران، همه حكايت از اين مىكند كه شرايط ويژه جديدى به نفع
ايران در منطقه به وجود آمده است. مصالح و منافع ملى ايران ايجاب مىكند كه با
درايت و تدبير از اين فرصت براى حل بعضى از مشكلات خارجى و بهخصوص كاهش و يا دفع
خطرات تهديدكننده منافع و مصالح ملى، نظير آنچه در خليجفارس و با شدت بيشترى در
درياى خزر با آن روبهرو هستيم، بهرهبردارى كند.
اما اين امكانات و احتمالات،
مخالفان و دشمنان خاص خود را هم دارد. اسرائيل و صهيونيستها با تمام قوا با
برنامههاى خاتمى و كاهش فشارها عليه ايران مخالف هستند.
رويكرد پيروزى در سايه
وحشت
و خواست بيگانگان
روزنامه نشاط، شماره 18،
مورخ 20 اسفند 1377
ديرزمانى است كه توسل به
خشونت در برخورد با دگرانديشان روش جارى برخى از گروههاى فشار شده است. در حالى
كه مسئولان كشور با تسامح و اغماض با آنها برخورد داشتهاند و هيچگاه به طور جدى
از آشوبگرى آنان ممانعت نكردهاند، برخى از گروههاى سياسى و روزنامههاى وابسته
به جريانهاى خاص به ترويج و تبليغ و تقديس مذهب خشونت و همزمان با آنان، برخى از
خطيبان و سخنرانان نمازهاى جمعه و جماعت به توجيه كلامى، فلسفى و فقهى خشونت و
ضرورت كاربرد ارعاب پرداختهاند. در چنين جوى جريان خشونتطلب به مرحله جديدى وارد
شد و دست به قتلهاى زنجيرهاى ماههاى اخير زد. در سالهاى گذشته نيز، قتلهاى
مشابهى در تهران و شهرستانها، روى داد. اما اين قتلها برخلاف گذشته با واكنش
گسترده و اعتراضآميز و خشمآلود مردم روبهرو شد.
در حالى كه همه شواهد و قراين
حاكى از آن بود كه طراح و منشأ و عامل اين قتلها يك نهاد يا مركز معين داخلى است،
برخى از مسئولان كشور، بر طبق رويه مرسوم و جو حاكم بر ديدگاههاى آنان، انگشت
اتهام را به سوى قدرتهاى بيگانه متوجه كردند و سرچشمه اين قتلها را در بيرون
مرزها اعلام كردند.
اطلاعيه وزارت اطلاعات آب
سردى بود بر همه اين نگرشها، رد گم كردنها و اوهام. در اين اطلاعيه علاوه بر
اعلام مشاركت كاركنان اين سازمان امنيتى در جنايات اخير، به دو نكته نيز اشاره شده
است: اول نقش دستهاى پنهان و دوم مطامع بيگانگان در اين جنايات و خشونتآفرينىها.
اطلاعيه وزارت اطلاعات بىترديد
بسيار خوب و بجا بود. اما تاكنون هيچ توضيحى پيرامون مطامع بيگانگان داده نشده
است. شناسايى و بازداشت مباشران، معاونان، طراحان و آمران اين قتلها و جنايتها
يك موضوع است و فهم مطامع بيگانگان از بروز خشونت موضوع ديگرى است، كه اهميت آن
كمتر از اولى نيست.
اطلاعات جستهوگريختهاى كه
در مطبوعات منعكس شدهاند حاكى از آن است كه سازمان ويژهاى با مشاركت واحدهاى
مختلف سياسى، فكرى و فرهنگى، تبليغاتى و عملياتى براساس نگرش غلط و نادرست تحت
عنوان حركت قسرى و برپايه انديشه »النصر بالرعب« يا »پيروزى با وحشت« بهوجود آمده
است. برنامه اين گروه ايجاد رعب و وحشت در مردم و بهخصوص مخالفان فكرى و سياسى،
از طريق حمله به گردهمايىهاى گروهها و برهم زدن مجالس سخنرانى و بحث و نمازهاى
جمعه، ضرب و جرح مردم و حتى قتل مخالفان، جوسازى در مطبوعات و رسانههاى گروهى،
همگام با اين جريان است.
حركت «قسرى» مقولهاى فلسفى در ارتباط با
جهان بيرون است كه در اسفار ملاصدرا (ج 1 و ج 3) به آن پرداخته شده است. قسرى در مقابل طبع و مترادف با جبر است و حركت قسرى، حركت برخلاف
ميل را گويند كه از خارج بر اجسام تحميل شود. يعنى كسى را به ستم بر كارى واداشتن
و يا جبراً وادار كردن به عملى. شير درنده را هم قسورة (سوره مدثر - آيه 51)
مىگويند. جنبش قسرى، يعنى حركت با استفاده از زور و جبر. فلاسفه اسلامى قديم
معتقد بودند كه: »حركات طبايع خود به قسر است و نهايت آن به ميانه فلك است كه آن
مركز عالم است (جامعه الحكمتين)«. براساس اين نگرش فلسفى توجيهكنندگان و
نظريهپردازان شيوه »پيروزى با وحشت« بر اين باورند كه: »اگر مردم را رها كنى
براساس طبيعت حركت مىكنند؛ حركت قسرى، حركت فطرى است«. اينان مدعىاند كه: »ما
مىخواهيم به طرف انسانيت برويم و مردم را به طرف انسانيت ببريم. بايد به زور اين
كار را بكنيم. در اسناد فقهى داريم... در منظومه داريم كه حركت تكاملى انسان قسرى
است طبيعى نيست. به زور اسلحه ممكن است...«. (به نقل از سخنان حجتالاسلام پروازى)
با اين نگرش، نظريهپردازان خط خشونت، مردم را به خواص و عوام، يا اتباع درجه يك و
دو تقسيم كردهاند. خواص (اتباع درجه يك) تاريخسازند. البته منظور آنها از خواص
»نخبگان و فرزانگان يا اليت« نيستند، بلكه صاحبان اسلحه مىباشند.
نظريهپردازان اين جريان
خشونتساز، يك مقوله فلسفى را كه در اصلآنهم سخنبسيار است بهروابط سياسىوقدرت
تسرى داده و به توجيه كلامى سركوب و فشار عليه مردم پرداختهاند. در واقع براى
توجيه فلسفى - دينى خشونت زمينهسازى كردهاند و نتيجه عملى آن شعار »النصر بالرعب
- پيروزى با وحشت« است. اما كدام پيروزى؟ پيروزى چه كسى و چه جريانى؟ آيا منظور
اين است كه شكست در صحنه رقابت انتخاباتى و آراى مردم با بهكارگيرى شيوههاى
سركوب و ايجاد وحشت جبران شود؟ و پيروزى بهدست نيامده از طريق آراى مردم با ايجاد
جو خشونت و ارعاب به دست آيد؟
اگرچه در بيانيه وزارت
اطلاعات فقط به نقش »دستهاى پنهانى كه آمران اين قتل است« اشارهاى شده، اما هنوز
روشن نيست كه آيا منظور گردانندگان همين شبكه و سازمان يا محفل يادشده در بالاست
يا پاى اشخاص و گروههاى ديگرى در ميان است؟ و اينكه آيا اعضاى اين »محفل« به
عنوان دستهاى پنهان با بيگانگان ارتباط دارند؟ آيا همان دستهاى پنهان اجازه
خواهند داد تا تمامى اعضا و اسرار اين شبكه برملا شود؟ يا با اعمال زور و فشار، از
انتشار حقايق جلوگيرى خواهند كرد؟
در هر حال ريشهكن كردن اين
جنايت و متلاشى ساختن كامل اين شبكه محفلى، بدون شناسايى و معرفى آن دستهاى پنهان
امكان ندارد.
از طرف ديگر، اگر حركت قسرى
شبكه خشونتآفرين، در خدمت مطامع بيگانگان است بايد به اين نكته پرداخت كه
بيگانگان با خشونتآفرينى و قتل و جنايت به دنبال چه اهدافى هستند؟ و چگونه
مىتوان اهداف و مطامع آنان را خنثى ساخت؟ آيا آن دستهاى پنهان، اعضاى محفل و
شبكه سازمانيافتهاى كه به آن اشاره مىكنند عوامل نفوذى سازمانهاى امنيتى
بيگانگان هستند؟ آيا ندانسته در خدمت اغراض آنها قرار دارند؟
نفوذ عوامل نهادهاى امنيتى
رقيب و دشمن در درون سازمانهاى يكديگر، داستان شناختهشدهاى در تاريخ سازمانهاى
امنيتى جهان است. شايد در اينجا توجه مختصر به برخى از عملكردهاى شناختهشده
قدرتهاى بيگانه در منطقه، نظير موساد، مفيد باشد.
داستان دو جاسوس برجسته
اسرائيلى، يكى به نام »كهن« در سوريه، زير پوشش يك شهروند سورى (معاود از آرژانتين
به سوريه بعد از كودتاى حافظ اسد) و ديگرى به نام »نورسلطان« در مصر، زير پوشش يك
تاجر برجسته ترك مقيم فرانسه و خريد اسلحه قاچاق براى مبارزان جبهه آزاديبخش
الجزاير در دوران جنگ استقلال و نفوذ هر دوى آنان به بالاترين سطوح مديران
تصميمگيرنده در اين دو كشور بسيار آموزنده است. اما اشتباه است اگر تصور شود كه
سازمانهاى امنيتى بيگانه، تنها از طريق ارتباط مستقيم و نفوذ در مراكز اصلى
تصميمگيرى به اهداف خود مىرسند. اگرچه انجام برخى مأموريتها تنها از طريق نفوذ
در مراكز موردنظر امكانپذير است. (نظير نفوذ كلاهى و كشميرى در حزب جمهورى اسلامى
و سازمان نخستوزيرى شهيد رجايى، به منظور انفجار و قتلعام رهبران).
اما در موارد ديگر، اين
تأثيرگذارى از طريق تبليغ يك فكر و انديشه انحرافى و جا انداختن آن در سطح گسترده
صورت مىگيرد. استفاده از اين روش بيش از نفوذ مستقيم اثر دارد و به دست عناصر
خودى، ضربهها و لطمههاى جبرانناپذيرى به كيان ملك و ملت وارد مىسازد كه به مراتب
گستردهتر از عملكرد عناصر نفوذى است. البته ممكن است عناصر وابسته به دشمن به طور
خزنده در سازمانها و نهادها نفوذ و رخنه كرده باشند و وظيفه و مأموريت آنان
انفجار بمب (نظير آنچه در حزب جمهورى اسلامى و نخستوزيرى اتفاق افتاد) نباشد،
بلكه مأموريت آنان چيزى فراتر از انفجار بمب و ترور باشد. اما در هر حال ايجاد جنگ
روانى با طرح و تبليغ و جا انداختن مفاهيم مخرب و انحرافى، زير پوشش موجهترين
شعارهاى انقلابى يا اسلامى و پيامدهايى كه دارد و به مراتب از انفجار بمب و ترور
اشخاص خطرناكتر و عميقتر است. مبارزه و مقابله با اين جريان به مراتب{P - يكىاز مديران برجسته سازمان سيا، بعد از استعفا از سازمان، كتابى
درباره اين سازمان نوشت كه در انگلستان به چاپ رسيده است. وى در اين كتاب اسامى
تعدادى از سازمانهاى افراطى - انقلابى فعال در آمريكاى لاتين را نام مىبرد كه
مستقيماً توسط سياى آمريكا بهوجود آمده است و كار اين سازمانها انجام عمليات
افراطى براى خنثىسازى سازمانهاى اصيل مردمى است.
P}
مشكلتر و پيچيدهتر از نوع
اول است. زيرا ممكن است - و در بسيارى از موارد و انقلابها چنين بوده است - كه
مباشران و چه بسا آمران، همه از دلسوختگان و دردمندان انقلاب باشند و با خلوص نيت
و از سر صدق و صفا دست به اين كارها بزنند.
امروز معلوم شده است كه
دولتهاى غربى و در رأس آنها دولت آمريكا از طريق عوامل نفوذى خود در سازمان
امنيتى شوروى، كاگب، موجبات سقوط شوروى را فراهم نساختند. بلكه با طرح شعارهاى
افراطى، اما انحرافى، به دست كادرهاى اصلى انقلاب اكتبر، نظير شعارهاى بىمايه
عليه امپرياليسم غرب و در نهايت تحميل يك »صلح مسلح« به روسيه شوروى بود كه شوروى
از پا درآمد. صلح مسلح، شوروى را مجبور ساخت كه قسمت اعظم منابع ملى را صرف رقابت
نظامى با آمريكا كند. نظامىگران آمريكا نيز به شعارهاى تند كمونيستهاى افراطى
نياز داشتند تا با بزرگ كردن خطر موهوم سرخ و ترساندن مردم آمريكا بتوانند بودجه
عظيم 270ميليارد دلارى ارتش را به تصويب برسانند.
بنابراين وقتى سخن از »مطامع
بيگانگان« در خشونتگرايى و جنايت به ميان مىآيد، بهترين شيوه و مؤثرترين آنها،
بحث و بررسى و شناخت اهداف بيگانگان از طرح اين مقولات و انجام برنامههاى ترور و
خشونت است. هرگاه اين اهداف روشن شود، چه بسا ريشههاى اين جريان نيز بخشكد و قدرت
مانور خود را از دست بدهد. بنابراين توجه به نكات زير شايد مفيد باشد:
2 - تجربه انقلابهاى جهان و ازجمله سير تحول
حوادث در ايران بعد از پيروزى انقلاب نشان مىدهد كه وقتى انقلاب پيروز مىشود،
نيروهاى شكستخورده از انقلاب و حاميان خارجى آنان، بهطور عمده در دو محور با
انقلاب برخورد مىكنند: اول: ايجاد بلوا، آشوب و بىنظمى در داخل. دوم: تهاجم
نظامى از بيرون.
در مورد اول بايد پذيرفت كه
تلاطم و بىنظمى، بعد از هر انقلابى پديده اجتنابناپذيرى است. اولاً جابهجايى يك
نظام در فرآيند انقلاب هرگز قانونمند و سازمانيافته صورت نمىگيرد. ثانياً در
درون مبارزات انقلابى عليه استبداد سلطنتى و استيلاى بيگانگان، گروهها و احزاب
سياسى مختلف، با انديشههاى متفاوت و متضاد شركت داشتهاند. همه اين گروهها در يك
امر سلبى - سرنگونى رژيم - با هم متحد و همسو بودند. اما در امور ايجابى، كه صرفاً
بعد از پيروزى انقلاب مطرح مىشود، چنان وحدتى امكانپذير نبود. بنابراين برخورد و
تقابل ميان اين نيروها، امرى طبيعى و قابل پيشبينى بوده است. به اين علت نبايد كل
اختلافات را محصول تحريكات بيگانگان دانست. بلكه، برعكس، بايد پذيرفت كه اختلافات،
برخاسته از دل و درون جامعه است. جامعهاى كه انقلاب مىكند ويژگىهاى يك جامعه در
حال گذار را دارد. اگر چه جامعه بشرى، در هر حال يك جامعه متكثر با تنوع افكار و
آراها و عقايد است. اما در جامعه در حال گذار، از يك جامعه سنتى و يك جامعه مدرن،
تنوع افكار و عقايد و آرا به مراتب بيشتر و فراوانتر است. وقتى در يك جامعه عادى
و جاافتاده بشرى نتوان حاكميت و سيطره يك فكر و يك قرائت و تفسير از دين و اخلاق و
غيره را تأمين كرد، به طريق اولى در جامعه انقلاب كرده و در حال گذار هرگز
نمىتوان به چنان هدفى دست يافت. مهم و ضربهزننده و خطرآفرين تنوع افكار و عقايد
نيست. بلكه چگونگى برخورد جامعه و رهبران انقلاب با اين پديده و اتخاذ راهكارهايى
است براى حفظ وفاق ملى و ايجاد سازگارى ميان همه نيروها. نه تنها نبايد تقابلها
را دامن زد، بلكه بايد شرايطى به وجود آورد كه همه نيروها در تثبيت و تحقق آرمانهاى
انقلاب و ساختن يك جامعه آزاد و آباد همكارى كنند. با چنين نگرشى، زمينه براى
تحريك بيگانه و تقويت و تشديد تلاطمها و آشوبها و بىنظمىهاى بعد از انقلاب يا
به كلى از بين مىرود يا به طور قابل ملاحظهاى كاهش پيدا مىكند و نظم نوينى
استقرار مىيابد. اين نگرش و شيوه برخورد مهندس بازرگان در دولت موقت بود. اما
هرگاه كسانى از درون انقلاب تفكرها و آراى انقلابى، سياسى، اقتصادى يا دينى خود را
اصل كنند و آنان را تنها آراى اصيل و انقلابى بدانند و درصدد آن برآيند كه با حذف
ديگران، قدرت انحصارى را در دست بگيرند، بىترديد ميان نيروهاى درون انقلاب، به
جاى وفاق و همكارى، تقابل و برخوردهاى قهرآميز و خشونتآفرين به وجود خواهد آمد.
در نهضت آزادى هند، مهاتما
گاندى با توجه واقعبينانه و حكيمانه به تنوع قوميتها، فرهنگها و اديان در شبه
قاره هند و خطر برخورد جدى ميان آنها و پيامدهاى احتمالى تجزيه هند، به شدت در
برابر گروهها و جريانهاى تند و افراطى و خشونتطلب و مروجان قهر با قاطعيت
ايستاد. او طولانىترين روزه سياسى خود را كه بيش از 40 روز به طول انجاميد، در
اعتراض به همين جريانها و گروهها، آن هم اعمال خشونت در برخورد با انگليسيان
گرفت و در نهايت موفق شد خشونتطلبان را مهار كند و سياست مسالمتآميز خود را به
عنوان يك روش حاكم گرداند و پيامدهاى عميق آن، همان نگرشى است كه امروز تماميت و
يكپارچگى هند را تأمين كرده است.
اما هميشه چنين اتفاق
نمىافتد و حاكمان جديد در برابر تنوع افكار و آرا و تشنجات و تلاطمهاى
اجتنابناپذير دوران انقلاب و انتقال، ممكن است واكنش ديگرى از خود نشان بدهند و
به جاى قبول تنوع و تكثر و تلاش براى حفظ وفاق ملى، با استفاده از شيوههاى سركوب
به حذف ديگران بپردازند. ترس واهى رهبران و حاكمان جديد از اختلافات و بىنظمىها
و مقابله فيزيكى با آن ظاهراً يك جنبه موجه دارد و همان توجيهكننده سركوبهاى بعد
از انقلاب مىشود. اما اتخاذ راهحل قهرآميز به جاى شيوههاى مسالمتآميز حاكمان
جديد را به همان جهت و جايى مىبرد كه قدرتهاى بيگانه شكستخورده از انقلاب
مىخواهند؛ به اين معنا كه اگر آشوبها و تلاطمهاى بعد از انقلاب منجر به سقوط
نظام جديد نشود، يك نظام بسته سياسى، با استراتژى سركوب و شعار »النصر بالرعب«
جايگزين مىشود. به همين دليل است كه سياستها و قدرتهاى
بيگانه از زمينههاى عينى در جامعه استفاده مىكنند،
اختلافات را دامن مىزنند و انديشه »حركت قسرى« و سيطره و سلطه يك جريان را (كه
محتملترين نيرو در تجمع قدرت است) تبليغ مىكنند. تا آنجا كه حتى عناصر بسيار
صادق، به توجيه نظرى، كلامى، جامعهشناختى، اسلامشناختى انحصار، خشونت، قهر
انقلابى، سركوب مخالفان و از بين بردن آزادىهاى سياسى دست مىزنند.
حاكميت يك جريان انحصارطلب بر
كل نظام و استفاده از شيوههاى سركوب براى مهار مخالفان دو پيامد دارد: اول اينكه
نظام جديد نخواهد توانست به اصلاحات اقتصادى، اجتماعى مورد انتظار مردم دست بزند و
به دليل طرد بسيارى از عناصر كارآ و متخصص، كارها به دست افراد نادان و بىاطلاع و
فاقد كفايت مىافتد. دوم اينكه سركوب سياسى و اعمال سياستهاى خشونتبار، به تدريج
موجب كاهش مقبوليت حاكمان جديد و افزايش فاصله آنان با مردم مىشود. هر قدر اين
فاصله بيشتر مىشود، احساس تزلزل حاكمان و ترس آنان از سقوط بيشتر مىشود و به
موازات آن استخدام شيوههاى سركوب بيشتر و گستردهتر مىشود تا جايى كه مشروعيت و
مقبوليت خود را به كلى از دست مىدهند. ادامه اين وضعيت حاكمان را با دو سرنوشت
احتمالى روبهرو مىسازد: يا در نهايت در برابر نيروهاى مردمى كه در جهت تحقق
حاكميت خود انقلاب كردهاند و خواستار تأمين حقوق و آزادىهاى اساسى خود هستند
شكست مىخورد و سقوط مىكند يا به همان اندازه كه پايگاههاى خود را در داخل از
دسترفته مىبيند، ضمن تشديد سركوب و خشونت، براى حفظ قدرت و سلطه خود به جستوجوى
پايگاه قدرت در بيرون از مرزها و معامله با قدرتهاى خارجى شكستخورده از انقلاب
مىپردازد. هر دو پيامد، مطلوب قدرتهاى خارجى شكستخورده از انقلاب است. چه در
صورت اول، يعنى سقوط حاكمان و روى كار آمدن گروه جديد، كه در خط تأمين منافع
بيگانگان نباشند، همين طرح از سر گرفته مىشود. اگر هم وضعيت دوم به وجود آيد كه
كاملاً مطلوب آنان است. قدرتهاى بزرگ در تبادل و ارتباط با كشورهاى توسعه يافته،
قدرت مانور چندانى ندارند. زيرا با آنان تنها مىتوانند در چارچوب منافع و مصالح
دوجانبه تعامل كنند. اما سودهاى كلان قدرتهاى بزرگ غربى در تعامل با كشورهاى جهان
سوم، با منابع عظيم طبيعى، ولى با نظامهاى بسته سياسى و حكومتهاى توتاليتر است.
قدرتهاى بزرگ با كمك اين حكومتها مىتوانند به جاى مبادلات اقتصادى عادلانه،
عملاً به غارت منابع اين كشورها بپردازند و به مصداق »كدخدا را ببين و ده را به
باد غارت بگير« عمل كنند.
بنابراين آنچه براى قدرتهاى
خارجى دشمن انقلاب اسلامى ايران نامطلوب است كاهش و در نهايت حل بحرانهاى سياسى و
اجتماعى داخلى از طريق قبول قواعد حاكم بر يك جامعه متكثر و متنوع و همزيستى
مسالمتآميز همه گروهها و نيروها در چارچوب قانون اساسى است. رشد و پيروزى
مردمسالارى در كشورهاى جهان سوم، آن هم در منطقه خاورميانه هرگز مطلوب قدرتهاى
توسعهطلب بيگانه نيست. آنان تسلط يك نظام توتاليتر، اما وابسته به بيگانه را
ترجيح مىدهند.
قدرتهاى بيگانه با تحريك
هيجانات و تشويق آشوبها و درگيرىهاى قهرآميز داخلى و سلطه خط خشونتگرا، درصدد
ايجاد زمينه مناسب براى بروز و ظهور يك »قلدر« تمام عيار هستند. بهعبارات زير از
جان دى استمپل كارمند ارشد سياسى سفارت آمريكا در تهران دقت كنيد: »با توجه به ضعف
ذاتى حكومت اسلامى در زمينههاى سازمانى و موضوعات اساسى و نيز افزون شدن مداخلات خارجى،
دورنماى آينده ايران چه خواهد بود؟ بيشترين احتمال، به دليل شكست همه گروهها در
استقرار و تثبيت خود، اين است كه هرج و مرج در نهادهاى سازمانى كنونى ادامه خواهد
يافت. نيروهاى درون كشور به كشاندن مملكت به سوى تجزيه ادامه خواهند داد و اين امر
قدرت و اهميت گروههاى قومى و قبيلهاى را كه بيشتر نگران سرنوشت خود هستند تا
متعهد به يك دولت مركزى، افزون خواهد ساخت. سپس در موقع خود، به رسم ديرينه
ايرانيان دو، پنج يا هفت سال بعد شرايط، يك »قلدر« جديد، يك رضاشاه به ايران عنايت
خواهد كرد. خواه يك شاه يا فرماندهاى از چپ يا راست، اما به هر جهت با حمايت
محتاطانه خارج، او از ميان نيروهاى مسلح، از ميان طيف چريكها، يا از ميان رهبران
قومى ظهور خواهد كرد... ديكتاتور تازهكار، كه با نيروى شخصيت خود شناخته خواهد شد
ايران را دوباره متحد خواهد كرد...« (درون انقلاب ايران، جان دى استمپل، ترجمه
دكتر منوچهر شجاعى، رسا 1377، صفحه 444).
اين است رؤياهاى شكستخوردگان
از انقلاب و خدمتى كه جريانهاى خشونتطلب تشنجآفرين، پيامبران قهر و سركوب،
مروجان حركت قسرى و اميددهندگان »النصر بالرعب« دانسته يا ندانسته به مطامع
بيگانگان و تحقق رؤياهاى آنان ارائه مىدهند و در واقع آببهآسياب آنان مىريزند.
در چنين منظرى حركات ديپلماتيك برخى از وابستگان به جريانهاى افراطى و خشونتطلب
و سفرهاى آنان به لندن و تماسها و مذاكرات محرمانه آنان، و وعدهها... معنا پيدا
مىكند. همچنين زبان و سر بريدن و قتل مخالفان در اين چارچوب مفهوم مىيابد. حفظ
قدرت يا بايد با اتكا بر اراده آگاهانه مردم در يك نظام مردمسالار باشد يا اگر آن
از دست رفته باشد، لاجرم يا قدرت از دست مىرود يا براى حفظ آن بايد از يك طرف به
انكار رأى مردم (به مثابه يك ميزان) پرداخت و دست به خشونت برهنه زد و از طرف ديگر
پايگاههايى در وراى مرزها پيدا كرد.
بر بنياد تحليل بالا، جمهورى
اسلامى ايران بر سر يك دوراهى بزرگ سرنوشتساز قرار گرفته است: يا موفقيت جنبش
جامعه مدنى، قبول مشروعيت حضور همه نيروهاى مردمى، صرفنظر از گرايشهاى دينى و
اجتماعى آنان، اعم از خودى يا غيرخودى، درون يا بيرون حاكميت و پذيرش آگاهانه و
صادقانه اصل سازگارى همه نيروهاى سياسى، با حفظ ارزشها و باورهاى هر گروه و توفيق
در ايجاد يك جامعه باز سياسى، گسترش فرآيند توسعه سياسى و سپس به دنبال و به
موازات آن حل مشكلات عميق و گسترده اقتصادى و يا ادامه منازعات و بالا گرفتن
تقابلهاى قهرآميز، براساس حركت قسرى و تلاش براى پيروزى با خشونت و در نهايت يك
حكومت توتاليتر وابسته، كه مورد نظر بيگانگان است. راه سومى در برابر جمهورى
اسلامى ايران قرار ندارد.
مصدق، كودتاى 28 مرداد و
رابطه با آمريكا
روزنامه نشاط، شماره 22،
مورخ 25 اسفند 1377.
در سفرى كه چند ماه پيش به
اروپا و آمريكا داشتم، در فرصتى كه پيش آمد، بنا به دعوت قبلى، در شوراى روابط
خارجى (نيويورك) و مؤسسه خاورميانه(واشنگتن) به ايراد سخنرانى پرداختم. موضوع اصلى
در اين سخنرانىها، تحولات سياسى اخير ايران و روابط ميان دو كشور ايران و آمريكا
بود. در مورد روابط ميان دو كشور گفتم كه دو حادثه بزرگ بر روابط ميان دو كشور به
شدت سنگينى مىكند. حادثه اول كودتاى 28 مرداد 1332 و دخالت مستقيم دولتين آمريكا
و انگليس در امور داخلى ايران و بركنار ساختن دولت ملى دكتر مصدق توسط نظاميان و
برگردانيدن محمدرضا شاه بر اريكه قدرت و دومى گروگانگيرى كارمندان سفارت آمريكا در
تهران در 13 آبان 1358 است. البته پيامدهاى كودتاى آمريكايى و انگليسى 28 مرداد
1332 در ايران براى ايرانيان به هيچوجه قابل مقايسه با پيامدهاى گروگانگيرى براى
مردم آمريكا نيست. در مورد اول، كودتاى نظامى، فرآيند دموكراسى در ايران را، در
مراحل جنينى متوقف ساخت و ملت ما را براى 25 سال گرفتار استبداد خشن سلطنتى و
كشورمان را اسير سلطه خارجى كرد. تمامى ساختار و مناسبات سياسى، اجتماعى، اقتصادى
و فرهنگى كشور ما را تحتتأثير خود، با آثار منفىاش، قرار داد. اما حادثه دوم،
تنها به غرور مردم آمريكا لطمه زد. اما پيامدهاى گسترده اقتصادى، سياسى، اجتماعى
و... نداشت جز آن كه موجب شد مرتجعترين جناح حزب جمهوريخواه بر سر كار بيايد.
هر دو حادثه تأثيرات
گستردهاى بر افكار عمومى مردم دو كشور برعليه يكديگر بر جاى گذاشته است. به طورى
كه به صورت مانع عمدهاى بر سر راه تنشزدايى در روابط ميان دو كشور درآمده است.
بنابراين در هر طرحى به منظور كاهش تنش ميان دو كشور، بهبود افكار عمومى مردم دو
كشور بايد مورد توجه قرار گيرد. در مورد حادثه دومى، گروگانگيرى، آقاى خاتمى،
رئيسجمهور منتخب ايران، در مصاحبه خود با شبكه تلويزيون سى.ان.ان، با شجاعت،
صراحت و صداقت خطاب به مردم آمريكا از پيامدهاى گروگانگيرى اظهار تأسف كردند. اين
امر با استقبال وسيع مردم آمريكا روبهرو شد و در تسكين افكار عمومى و تغيير
ديدگاه آنان نسبت به ايرانيان مؤثر واقع شد.
اكنون نوبت آمريكاييان است كه
به خاطر دخالت در امور داخلى ايران و كودتاى نظامى 28 مرداد 32 و پيامدهاى آن از
ملت ايران عذرخواهى كنند. اين امر بدون ترديد، در ترميم تصوير ذهنى مردم ايران از
آمريكا كمك خواهد كرد. ايرانيان مردمى دستودلباز و باگذشت هستند. البته
نمىتوانند آنچه را كه كودتاى 28 مرداد 32 بر سر ملت ايران آورد فراموش كنند، اما
ممكن است گذشت كنند.
در يكى از اين دو سخنرانى،
يكى از شخصيتهاى برجسته دانشگاهى حاضر در جلسه از من پرسيد: »با توجه به موضع
ضدمصدقى رهبران كنونى ايران آيا شما مطمئن هستيد كه اين اقدام دولتمردان آمريكا
موجب خشنودى و رضايت خاطر آنها خواهدشد؟«.
اگرچه من جواب دادم كه آمريكا
قبل از حل مسائل خود با دولتمردان ايران بايد دل ملت ايران را به دست آورد، اما در
دل بر اين فاجعه بزرگ گريستم. تعصبات جاهلى چه به روزگار ما آورده است؟ چگونه
دولتمردان ما درباره مردمى كه پشت امپراتورى بزرگ انگليس را به خاك ماليد و نفت را
ملى و از بزرگترين شركت نفتى جهان خلع يد به عمل آورد و خواب راحت را از رهبران
انگليس ربود و افتخار نه تنها ايرانيان، كه مشرقزمين شد به زشتى ياد مىكنند!
آنچنان كه امروز آمريكايىها از اظهار تأسف درباره آن خيانت بزرگ دچار ترديد
هستند! يا چنين توجيه مىكنند. با اين وصف انگليسها و آمريكايىها از دشنام دادن
به دكتر مصدق بايد خيلى خوشحال باشند!
بيا كه رونق اين كارخانه
كم نشود
روزنامه نشاط، شماره 27،
مورخ 17 فروردين 1378
بار ديگر آيتالله محمد يزدى،
رئيس محترم قوه قضائيه، در اولين خطبه نمازجمعه در سال جديد زبانى را به كار
گرفتند كه به هيچ وجه شايسته مسئوليت و مقامى كه برعهده ايشان واگذار شده است،
نيست.
اصل 158 قانون اساسى، وظايف
رئيس قوه قضائيه را به شرح زير تعيين كرده است:
»1 - ايجاد تشكيلات لازم در دادگسترى به تناسب
مسئوليتهاى اصل يكصدوپنجاهوششم.
2 - تهيه لوايح قضايى متناسب با جمهورى اسلامى.
3 - استخدام قضات عادل و شايسته و عزل و نصب
آنها و تغيير محل مأموريت و تعيين
مشاغل و ترفيع آنان و مانند اينها از
امور ادارى، طبق قانون«.
مسئوليتهايى كه در اصل
يكصدوپنجاهوششم، اشاره شده در بند يك بالا، آمده است. مسئوليتها و وظايف قوه
قضائيه به عنوان يك نهاد است نه رئيسقوه قضائيه.
در سخنان آقاى يزدى نكات زير
قابل توجه است:
1 - ايشان گفتهاند: »... ناديده گرفتن
خواستههاى مردم كه يكى از انواع ستم است و گاهى خشونت قلمى از خشونت فيزيكى
سختتراست«... يا اينكه: »چه ستمى بالاتر از اينكه امام و مردم زحمت كشيدند تا
انقلاب حاكم شود...«.
در واقع آقاى يزدى «ستم» را تعريف و به دنبال آن
افراد خاطى را به بازداشت و مطبوعات را به تعطيل تهديد كردهاند. قانون اساسى چنين
اجازهاى را به رئيس قوه قضائيه نداده است. آنچه را كه ايشان ستم مىدانند، اگر
مصداق قانونى براى آن وجود دارد، نيازى به تهديد در نمازجمعه نيست. دادگاهها بايد
بتوانند به طور مستقل، حتى مستقل از اعمال نفوذ رئيس قوه قضائيه وظايف قانونى خود
را انجام بدهند. اگر هم چنين چيزى نيست و دادگاهها مىخواهند با موضعگيرى سياسى
و اعمال سليقه افراد را دستگير كنند، بايد منتظر انتقاد مردم باشند. مردم انقلاب
نكردند كه حاكمان هر كارى كه دلشان خواست انجام بدهند.
2 - ايشان خطاب به رئيسجمهور با لحنى آمرانه
مىگويند: »... آقا شما كه رئيسجمهور هستيد و رئيسجمهور وظيفه اولش اجراى قانون
اساسى است، اگر شما ديديد كه بىاعتنايى مىشود، پايمال مىشود، وظيفه شما به
عنوان رئيسجمهور حفظ قانون اساسى است.«
اولاً، رئيس قوه قضائيه حق
سئوال از رئيسجمهور را ندارد. ثانياً، اگر قرار باشد كسى در مورد عدم اجراى قانون
اساسى و قانون مصوب مورد سئوال قرار گيرد، رئيس قوه قضائيه است. قوه قضائيه، بعد
از گذشت بيست سال از انقلاب هنوز كوچكترين قدمى در راه اجراى اصل 168، در مورد
رسيدگى به جرايم سياسى... و تعريف جرم سياسى برنداشته است. قانون احزاب، مصوب مجلس
شورا در سال 1360، قوه قضائيه را موظف كرده است كه حداكثر ظرف يك ماه بعد از تصويب
قانون، هيأت منصفهاى براى رسيدگى به جرايم احزاب (جرايم سياسى) معين و معرفى كند.
تا به حال قوه قضائيه اقدامى نكرده است.
3 - آقاى يزدى گفته است: »... چه كسى مىخواهد
بگويد مبانى اسلام چيست؟ وزارت ارشاد؟ وزارت ارشاد مىتواند بگويد مبانى اسلام چه
چيزهايى است؟... چه كسانى در وزارت ارشاد كار مىكنند؟«. آقاى يزدى سپس اعلام
مىكنند كه وزارت ارشاد، وزير و معاونان آن صلاحيت تشخيص مبانى اسلام را ندارند.
آيا تعيين اين امر از وظايف رئيس قوه قضائيه است؟ اگر وزارت ارشاد و وزير و
معاونان آن چنين صلاحيتى ندارند، پس چرا اصولاً وزارت ارشاد اسلامى تأسيس و بودجه
عظيمى در اختيارش قرار داده شده است؟ و به آن اجازه داده شده است كه كتابها،
فيلمها و نشريات را كنترل كند، اجازه چاپ و پخش را بدهد يا ندهد؟ اگر وزارت ارشاد
و وزير و معاونانش صلاحيت تشخيص مبانى اسلامى را ندارند، چرا روزنامهها را تهديد
به تعطيلى مىكنيد، وزارت ارشاد را تعطيل كنيد.
4 - آقاى يزدى با زبان تهديد اعلام و هشدار
مىدهند كه: »آن آزادى كه بعضىها خيال مىكنند، هرچه دلشان خواست بگويند و
بنويسند در اين كشور نيست. اين چنين آزادى را مردم كشور ما نمىخواهند.«
اين سخن از دو جهت ايراد دارد.
اول اينكه مردم واقعاً حق
دارند هرچه دلشان مىخواهد بگويند و بنويسند. براى همين هم انقلاب كردند. قانون
اساسى هم اين حق را به مردم مىدهد و هم محدوديتهاى آن را معين كرده است. تهديد
چه لزومى دارد. اگر كسى چيزى نوشت كه خلاف معيارهاى تعيين شده در قانون است، نه
سليقه زمامداران، در چارچوب قانون بايد رسيدگى و اقدام شود.
دوم اينكه آيا آقاى يزدى از
جانب مردم نمايندگى و اجازه چنين بياناتى را دارند؟ در اين كشور مجلس قانونگذارى
براساس قانون اساسى وجود دارد. مردم كشور ما رئيسجمهور مورد اعتماد خود را انتخاب
كردهاند. آيا رئيس قوه قضائيه سخنگوى مردم است؟ كدام مردم؟
5 - آقاى يزدى گفتهاند
كه: »دستگاه قضايى كشور از روز اولى كه متمركز شده تاكنون هرگز كار سياسى نكرده و
نمىكند و جز خدا، دين و انقلاب گوش به حرف احدى هم نمىدهد و عمل مىكند.«
اولاً، اينكه قوه قضائيه
مستقل و محكم عمل كند و گوش به حرف »احدى« هم ندهد، بسيار خوب و اميدبخش است. اما
خدا و دين و انقلاب در انحصار كسى نيست. وظيفه رئيس قوه قضائيه را هم قانون اساسى
تعريف و مشخص و محدود كرده است. نبايد براى مقاصد خاص، از خدا و دين و انقلاب خرج
كرد.
ثانياً، قوه قضائيه اقدامات و
تصميمات سياسى گرفته و انجام مىدهد. رئيس قوه قضائيه يك »مشاور سياسى« دارد. شأن
نزول مشاور سياسى هم روشن است، كه براى كارهاى حقوقى نيست بلكه براى كارهاى سياسى
است. به علاوه مشاور سياسى رئيس قوه قضائيه، دبيركل اجرايى حزبى است كه با جمهوريت
مخالف است. تا آنجا كه پيشنهاد رسمى و كتبى به مجمع تشخيص مصلحت براى تغيير نام
جمهورى اسلامى به حكومت اسلامى داده است. همين فرد، ضمن حفظ مقام مشاورهاى خود،
به نمايندگى از طرف رئيس قوه قضائيه در كميسيون ماده 10 قانون احزاب عضويت پيدا
كرده است و به عنوان رئيس كميسيون، تصميمات سياسى بسيار غليظ و شديدى هم مىگيرد و
به هيچ حزب سياسى غيرخودى هم تاكنون اجازه فعاليت نداده است. آيا اصولاً چنين
فردى، با توجه به مقام و مسئوليتى كه در يك حزب سياسى دارد، صلاحيت نمايندگى قوه
قضائيه در كميسيون ماده 10 را دارد؟
آقاى يزدى، حزبى كه كميسيون
ماده 10 از دادن مجوز به آن خوددارى كرده است، با استفاده از حقوق قانونى خود از
كميسيون ماده 10 به دادگسترى شكايت كرده است. اما قوه قضائيه هنوز هم بعد از گذشت
5 سال به شكايت اين حزب رسيدگى نكرده و ترتيب اثر نداده است. آيا سرنوشت همه
شكايتها اين چنين است؟ عدم رسيدگى به شكايت اين حزب آيا به جز علت سياسى، انگيزه
ديگرى هم داشته است؟
آقاى يزدى، با تهديد و با
زبان مبلغ و مشوق زور نمىتوان مشكلات را حل كرد و مردم را از مطالبه حقوق و
آزادىهايشان محروم و ممنوع ساخت:
بيا كه رونق اين كارخانه كم
نشود
به زهد همچو تويى يا به فسق
همچو منى
شعبان بىمخ و تبرئه
انگليسها
روزنامه نشاط، شماره 59،
مورخ 26 ارديبهشت 1378.
سخنان اخير آقاى دكتر محمد
جواد لاريجانى در امامزاده اسماعيل قزوين فصل جديدى در گفتمان سياسى ايران محسوب
مىشود. صرفنظر از زبان و محتواى سخنان ايشان كه جاى بحث فراوان دارد، جمعبندى
آقاى لاريجانى در پايان بحث، پيرامون اختلاف ميان دكتر مصدق و آيت الله كاشانى، اين
است كه شعبان بىمخ آمد و كار را از دست همه گرفت.
در واقع آقاى دكتر لاريجانى،
كارشناس روابط بينالمللى خط راست و مشاور ارشد رئيس مجلس [...]، منكر نقش كودتاى
28مرداد 32 در سقوط دكتر مصدق و برگردانيدن شاه به اريكه قدرت شده است. سخنان آقاى
لاريجانى تجاهل عارف است. نمىتوان باور كرد كه چنين مرد مطلعى از كودتاى 28 مرداد
32 و نقش اساسى و اصلى بيگانگان و ازجمله بريتانياى كبير، در سقوط دكتر مصدق
بىاطلاع باشند و آن را به شعبان بىمخ نسبت بدهند. لقب »سيف الاسلام تاجبخش« به
شعبان جعفرى - معروف به بىمخ - نبايد موجب گمراهى در ارزيابى حوادث بزرگ تاريخى،
آن هم توسط شخصيتى همچون آقاى لاريجانى شده باشد. اگر اين گفته، يك بيان استثنايى
بود، مىشد از آن صرفنظر كرد و آن را حمل بر جهالت كرد. اما وقتى دكتر مصدق
غيرمسلم مىشود و گروههاى وابسته و حمايت شونده از جانب مراكز قدرت وابسته به
خطراست، در شهرها، ازجمله در قزوين، شعار »مرگ بر مصدق« مىدهند، اين سخنان آقاى لاريجانى در شهر قزوين معناى
ديگرى پيدا مىكند و آن نسبت دادن كودتا به شعبان بىمخ و مبرا ساختن انگلستان و
آمريكاست.
راستى چرا رهبران،
سياستمداران و كارشناسان خط راست افراطى و محافظهكاران حاضر نيستند كودتاى 28
مرداد 32 و دخالت آشكار انگليس و آمريكا در امور داخلى ايران را با صراحت و قاطعيت
محكوم سازند؟ آيا شعبان بىمخ، دكتر مصدق را ساقط كرد يا كودتاى ارتش؟
در مجلس اول، بعد از
گروگانگيرى، رهبر فقيد انقلاب در سخنرانىهاى خود تأكيد كردند كه ملت ايران با
مردم آمريكا سر جنگ و ستيز ندارد، بلكه به عملكرد دولت آمريكا در ايران معترض است.
به دنبال اعلام اين موضع، حدود 180 نماينده كنگره آمريكا به عنوان نمايندگان مردم
آمريكا به مجلس شوراى اسلامى، به عنوان نمايندگان مردم ايران نامه نوشتند. ترجمه
فارسى اين نامه در جلسه علنى مجلس خوانده شد و براى تهيه پاسخ به كميسيون
امورخارجه ارجاع گرديد. اعضاى اين كميسيون عبارت بودند از آقايان هاشمى، خامنهاى،
خوئينىها، خاتمى، محمد منتظرى، شاهچراغى، محمدعلى هادى، بابا صفرى، بجنوردى و
بنده. نامه در كميسيون خوانده و روى مطالب آن و جوابهاى احتمالى بحث شد و سپس به
اتفاق آرا تهيه پاسخ به اينجانب محول گرديد. جواب نوشته و در كميسيون خوانده شد.
در اين نامه، سير تحول روابط ايران و آمريكا از آغاز
آن مورد بررسى قرار گرفته بود و دخالتهاى مستمر آمريكا در
امور داخلى ايران و ازجمله در فرازى به نقش اساسى و عمده دولتهاى انگليس و آمريكا
در كودتاى 28 مرداد 1332 و سرنگونى دولت ملى دكتر مصدق و برگردانيدن شاه بر اريكه
قدرت برشمرده شده بود. در جلسهاى كه پيرامون اين پاسخ بحث مىشد، دكتر آيت نيز
حضور پيدا كرده بود و به شدت با اين فرازنامه مخالفت كرد. اما كميسيون پاسخ تهيه
شده را با اصلاحات بسيار مختصر تصويب كرد. اين پاسخ در جلسه علنى خوانده شد. آيت
در جلسه علنى نيز مخالفت خود را ابراز و پيشنهاد حذف آن قسمت را كرد. اما حذف
تصويب نشد و نامه به همان صورت به تصويب مجلس رسيد. اما مديريت مجلس نامه را براى
نمايندگان كنگره آمريكا نفرستاد. چند هفته بعد، متن كامل نامه در كيهان به چاپ
رسيد.
آنچه كه آن روز دكتر آيت، عضو
برجسته دفتر سياسى حزب جمهورى اسلامى و عضو سابق شوراى مركزى حزب زحمتكشان ملت
ايران (به رهبرى دكتر بقايى) بر آن اصرار ورزيده و بالاخره هم توانست با اعمال
نفوذ خود مانع ارسال نامه شود، سياست اساسى قسمت عمدهاى از حاكمان جديد در رابطه
با دولت ملى دكتر مصدق و كودتاى 28 مرداد 32 است. با اين تفاوت كه با گذشت زمان،
سياست مصدق ستيزى روشنتر و شفافتر شده است.
اما مخالفت با دكتر مصدق يك
مسئله است و تلاش براى ناديده گرفتن و يا حتى تطهير عملكرد دولتهاى آمريكا و
انگليس مسئله ديگرى است. هيچ ايرانى با شرفى هر قدر هم مخالف دكتر مصدق باشد
نمىتواند مدافع دخالت بيگانگان در امور داخلى ايران باشد. چرا بايد بعضىها چنين
كنند!
آقاى لاريجانى بهتر است موضع
خود را شفاف بيان كنند. ضريب هوشى آقاى لاريجانى بالاتر از آن است كه در گفتوگوى
خصوصى خود با نيك براون عضو ارشد وزارت امورخارجه انگليس و سفير فعلى آن كشور در
ايران، تحت تأثير او قرار گرفته باشد و هيچ دليلى وجود ندارد كه انگليس و آمريكا
را از دخالت در كودتا مبرا بدانند و سقوط دكتر مصدق را كار شعبان بىمخ قلمداد
كنند. از آقاى لاريجانى بعيد است.
نقدى بر يادداشت ابراهيم
يزدى
واقعگرايى و بهاى آن
روزنامه نشاط، شماره 61،
مورخ 28 ارديبهشت 1378.
محمد جواد لاريجانى
1 - جناب آقاى دكتر يزدى در مقاله خود (كه در
روزنامه وزين نشاط، روز يكشنبه 78/2/26 صفحه 3 درج شد) ادعا كردهاند كه من در
كودتاى 28 مرداد، آمريكا و انگليس را تبرئه كرده و همه كاسه و كوزهها را بر سر
»شعبان بى مخ« شكستهام! بدون شك دوست گرامى من (كه بيش از يك ربع قرن سابقه ارادت
به ايشان دارم!) كم لطفى سنگينى كردهاند، حتى در تحريف شدهترين »روايت« از
صحبتهاى من كه در روزنامهها درج شده است به تفصيل داستان دخالتهاى انگليس و
آمريكا در نهضت ملى شدن نفت (مانند عمليات بدمن
Badman) آمده است و من آن را جنايت بزرگ در حق ملت
ايران اعلام كردهام، چگونه چشمان تيزبين ايشان غفلت كرده است؟ شايد كسى از
»گزيدهها« باز هم گزينشى را براى ايشان قرائت كرده است!
2 - البته ممكن است ايشان با اين عقيده (و يا
در اصطلاح رايج: برداشت!) تاريخى من موافق نباشند كه من مرحوم آيت الله كاشانى را
چهره مظلومى مىدانم كه انگليس انتقام مجاهدتهاى موفق ايشان را در عراق عليه
استعمار، در تهران از ايشان گرفته است و در شكست نهضت ملى شدن نفت نقش مرحوم مصدق
را كليدى مىدانم! در مقطعى چنين مىفهمم كه مصدق ترجيح داده است »اسطوره« بماند
تا اينكه نهضت صدمه نخورد.
3 - نكته جالب ديگرى كه در نوشتههاى دكتر
يزدى بىسابقه است، گرفتار شدن ايشان در تعريض و كنايه ژورناليستى است. حتماً
ايشان مستحضر هستند، كه اينجانب تا ديروز توسط دوستان »سوپر ليبرال« فعلى و البته
»سوپر راديكال سابق« رمى به ليبرال، سازشكار، مرعوب غرب و آمريكايى مىشدهام،
همين چند روز پيش وزير محترم ارشاد جناب آقاى مهاجرانى در سمنان ضمن افتخار از
اينكه فرهنگ آمريكا را نمىشناسند، گناه كبيره لاريجانى را در اين دانستهاند كه
مدتى در آمريكا زندگى (و تحصيل) كرده است! چرا؟ مگر لاريجانى چه مىگفت و چه عقيدهاى
داشت؟ مگر نه اين است كه مىگفتم جنگ مىتواند ختم مسالمتآميز ولى پيروزمندانه
داشته باشد؟ مگر نه اين است كه در اشغال لانه جاسوسى، ادامه آن و وارد شدن دولت به
عنوان طرف اشغالكننده در گفتوگو و از همه بدتر نحوه ختم آن و آن بيانيه كذايى در
الجزائر به منافع ملى ما صدمه زده است؟ مگر نه اين است كه لاريجانى همواره اصرار
كرده است كه روابط خارجى ما با همه كشورها - ازجمله آمريكا - بايد براساس منافع
ملى تعريف شود؟ آيا چنين عقايدى به نظر حضرت عالى مستلزم عقاب است؟ ممكن است شما
با برخى از اين عقايد موافق نباشيد، اما آيا درست است كه مخالف خود را متهم به
تأثيرپذيرى از اجنبى كنيد؟ من با سابقهاى كه از جنابعالى در ذهن دارم هرگز باورم
نمىشود!
قيام ملى يا كودتا؟
روزنامه نشاط، شماره 64،
مورخ 1 خرداد 1378.
پاسخ جناب آقاى دكتر محمدجواد
لاريجانى را به نقدى كه به يكى از مطالب سخنرانى ايشان در قزوين داده بودم،
خواندم. از اينكه ايشان با سرعت و صراحت موضع خود را روشن كردهاند و رفع ابهام و
ايهام كردهاند، جاى نهايت خوشوقتى است. - با سابقهاى كه از ايشان داشتم، جز اين
انتظار نبود- غرض از آن نقد نيز همين بود كه ايشان به بهانه آن نقد مواضع خود را
شفاف و روشن براى مردم توضيح دهند، تا خط تمايز ميان ايشان با آن جماعتى كه با
آنها حشر سياسى دارند مشخص گردد. چون اكثريت قابل توجهى، از آن جماعت، كودتاى 28
مرداد 1332 توسط آمريكايىها و انگليسها را قيام ملى مىدانند و جانبدارى از
آيتالله كاشانى را تا سطح توجيه كودتاى ضدملى گسترش دادهاند. دريغم آمد كه جناب
دكتر، كه به هر تقدير به اين جماعت خود را وابسته كردهاند، ولى مواضع كاملاً
متفاوتى دارند، به آن آتش بسوزند.
بايد بگويم، من هم براى مرحوم
آيتالله كاشانى مقام خاصى در جنبش ملى شدن صنعت نفت قائل هستم. اما معتقدم كه آن
بزرگوار در تنگناهاى بدى قرار گرفت. از اواخر سال 1331 دولت انگلستان كه بزرگترين
بازنده ملى شدن نفت ايران بود معادلهاى را عليه دكتر مصدق مطرح و به اجرا گذاشت
كه جوهر آن عبارت از اين بود كه ادامه حكومت دكتر مصدق نهايتاً منجر به پيروزى
كمونيستها خواهد شد. بنابراين اگر مصدق بماند ايران كمونيست مىشود و اگر قرار
نباشد كه ايران كمونيست شود، مصدق بايد برود و شاه بماند. توده - نفتىها نيز با
فعاليتهاى خود، همين توهم را تقويت مىكردند. اين توطئه به تدريج جا افتاده تا
آنجا كه جناح قدرتمند روحانيت ايران از ترس كمونيسم به حمايت شاه، عليه دكتر مصدق
پرداخت و در نهم اسفند همان سال، هنگامى كه شاه تصميم به خروج از ايران گرفت، حتى
آيتالله كاشانى رسماً از شاه خواست كه ايران را ترك نكند.
اين واكنش طبيعى بود اگر از
متعصبترين عناصر ملى پرسيده مىشد كه اگر قرار باشد ايران كمونيستى بشود و شما
مخير باشد بين شاه و كمونيسم، انتخاب شما چه خواهد بود، بدون ترديد شاه را ترجيح
مىداد. اما اصل معادله نادرست بود و دكتر مصدق در دادگاه نظامى به اين توهم يا
تصور نادرست ساخته شده انگليسها جواب داده است.
در هر حال نه بايد نقش مرحوم
كاشانى در ملى شدن صنعت نفت را ناديده گرفته و نه بايد به بهانه حمايت از كاشانى،
ضديت با دكتر مصدق را تا مرحله ناديده گرفتن كودتاى بيگانگان پيش برد و دشمنان را
شاد كرد.
ضرورت اصلاح قانون
انتخابات
روزنامه نشاط، شماره 67،
مورخ 4 خرداد 1378.
انتخابات ادوارى يكى از حقوق
اساسى ملت ايران و ابزار اعمال حق حاكميت ملت است كه هيچكس نمىتواند آن را از
مردم سلب نمايد يا در خدمت منافع فرد يا گروهى خاص قرار دهد (اصل 56 قانون اساسى).
براى آن كه ملت بتواند به درستى حق حاكميت خود را اعمال كند، بايد در قانون
انتخابات تغييرات جدى و اساسى داده شود. اين تغييرات مىتواند شامل نكات زير باشد:
1 - نظارت استصوابى: مسئله اصلى در مناقشه
كنونى لغو نظارت استصوابى نيست، بلكه چگونگى اجراى آن است. مدتهاست دولت لايحه
اصلاح قانون انتخابات را به مجلس شوراى اسلامى فرستاده است. محور اصلى اين لايحه
تبيين نظارت استصوابى است. در مورد كاربرد نظارت استصوابى در تعيين صلاحيت
نامزدها، دو نگرش كلى وجود دارد: 1 - احراز صلاحيت و 2 - احراز عدم صلاحيت.
نگرش شوراى نگهبان اين است كه
كليه داوطلبان انتخابات مجلس و رياستجمهورى و مجلس خبرگان رهبرى علىالاطلاق
فاقدصلاحيت هستند. بنابراين صلاحيت آنها بايد براى شوراى نگهبان محرز شود (احراز
صلاحيت). اين نگرش خلاف اصل سىوهفتم قانون اساسى است كه مىگويد: اصل برائت است و
هيچكس از نظر قانون مجرم شناخته نمىشود، مگر اينكه جرم او در دادگاه صالح ثابت
گردد. اين اصل قانون اساسى نشأت گرفته از يك اصل شناخته شده در اسلام به نام
اصالةالبرائه است. به طورى كه بر طبق آئين دادرسى مدنى دادرسان مىتوانند ملاك اين
اصل مهم را به تنقيح مناط نسبت به موارد سكوت قانون سرايت دهند (ر.ك به ترمينولوژى
حقوق). اين برائت را هم برائت شرعى و هم برائت عقلى مىگويند.
اين نگرش «احراز صلاحيت» نه تنها خلاف قانون اساسى و
اصل شناختهشده اسلامى است بلكه موجب محروميت شهروندان از حقوق اجتماعى مىگردد.
مرورى كوتاه بر چگونگى عملكرد شوراى نگهبان براساس اين نگرش نشان مىدهد كه چه
بسيار افرادى كه بىهيچ دليلى، به صرف عدم احراز صلاحيت آنان توسط شوراى نگهبان از
حقوق خود محروم گشتهاند. در واقع اساس اعتراضهاى عمومى به اين نحوه عمل است نه
اصل آن.
اما نگرش دوم اين است كه
شوراى نگهبان براى ردصلاحيت نامزدها بايد عدم صلاحيت آنان را احراز نمايد (احراز
عدم صلاحيت). لايحه دولت در واقع تصريح به نگرش دوم است و منطقى، عقلانى و شرعى و
قانونى نيز همين است.
2 - حزبى كردن انتخابات: لازمه تحقق ركن
جمهوريت نظام، توسعه احزاب سياسى و حزبى كردن انتخابات است. حزبى كردن انتخابات به
اين معناست كه نامزدها بايد اصولاً توسط احزاب سياسى معرفى شوند. اين احزاب سياسى
هستند كه موظفند نامزدهاى خود را با برنامه مشخص به مردم معرفى كنند. مسئوليت
صلاحيت اين نامزدها به عهده احزاب معرف آنهاست كه به طور طبيعى كسانى را معرفى
خواهند كرد كه واجد شرايط باشند. علاوه بر اين مردم نه به افراد بلكه به برنامهها
رأى خواهند داد و حزب پشتيبان نامزدهاى خود است و آنها را در انجام وظايف نمايندگى
كمك و يارى مىدهد. حزبى شدن انتخابات هزينههاى تبليغاتى را به شدت كاهش مىدهد.
از همه مهمتر اينكه برگزارى
انتخابات حزبى، به رسميت شناختن حقوق اقليتهاى سياسى است. در حال حاضر به موجب
قانون اساسى حقوق اقليتهاى دينى به رسميت شناخته شده است و يك اقليت دينى، با 30
هزار عضو، حق دارد يك نماينده اختصاصى در مجلس داشته باشد. اما متأسفانه هنوز حق
اقليتهاى سياسى به رسميت شناخته نشده است. ولو اينكه نامزدهاى حزب اقليت مثلاً 40
درصد آرا را به خود اختصاص دهند. پذيرش حق اقليتهاى سياسى نظير اقليتهاى دينى،
از عوامل عمده ثبات درازمدت سياسى محسوب مىشود. به اين معنا كه نفس حضور حتى يك
نماينده از جانب يك اقليت سياسى در مجلس، يعنى حضور در فرآيند تصميمگيرىها و
عملاً پذيرش مشروعيت تصميمات از جانب اقليتهاى سياسى. بنابراين نظام سياسى هيچ
گاه با بحران مشروعيت روبهرو نخواهد شد.
3 - رأى دادن: مشاركت در انتخابات يك وظيفه
ملى است كه بايد آن را قانونى كرد. به اين معنا كه شهروندان واجد شرايط سِنّى بايد
موظف به مشاركت در انتخابات بشوند. روحيه انفعال و نارضايتى در مردم موجب مىشود
كه گاهى جمع قابل توجهى از مردم از دادن رأى خوددارى كنند. اين امتناع در رأى دادن
چه بسا موجب تضييع حقوق شهروندانى بشود كه از اين حق خود استفاده مىكنند. زيرا
عدم مشاركت تعداد قابل توجهى از واجدين شرايط موجب تغييرات اساسى در نتايج نهايى
آرا مىشود. براى حفظ حقوق كل جامعه رأى دادن بايد يك وظيفه و فريضه ملى و قانونى
تلقى گردد.
علاوه بر اين، حضور و مشاركت
مردم در انتخابات يكى از موجبات توسعه سياسى است. در جامعهاى كه ساليان دراز
گرفتار استبداد بوده است، واكنش انفعالى مردم قابل درك و منطقى است. براى تغيير در
اين الگوى رفتارى و نهادينه كردن مشاركت مردم در انتخابات و تبديل آن به يك هنجار
مثبت و سازنده، موظف ساختن شهروندان به مشاركت مىتواند به اين امر ملى كمك و يارى
برساند.
سكولاريسم شرقى؛ (سندروم)
افندى
روزنامه نشاط، شماره 83،
مورخ 27 خرداد 1378.
دولت جديد تركيه بالاخره بعد
از ماهها بلاتكليفى در هفته گذشته توانست از مجلس 550 نفرى رأى اعتماد بگيرد.
موفقيت بولنت اجويت مرهون ائتلاف سه حزب »دموكرات چپ«، »حركت ملى« و »مام ميهن«
است و ائتلاف هر سه حزب واكنش آنها به رشد جنبش روشنفكرى دينى در تركيه است. هر سه
حزب بر سر اجراى تمام و كمال »قانون روسرى« توافق كردهاند. حضور يك نماينده زن مسلمان
به نام خانم مروه كاواكچى با روسرى اسلامى در مجلس موجب شد كه اين احزاب با احساس
خطر از رشد جنبش اسلامگرايى با هم ائتلاف كنند. دادستان كل نيز از اين فرصت
استفاده كرد و حزب فضيلت را به »براندازى« متهم كرد و براى حزب و خانم مروه
كاواكچى پروندهاى تشكيل داد. (ماده اول قانون روسرى ورود زنان با حجاب اسلامى را
به مؤسسات و مراكز دولتى ممنوع كرده است).
آقاى رجائى قوطان، رهبر حزب
فضيلت و نماينده مجلس به شدت به عملكرد دولت ائتلافى حمله كرد و آن را
غيردموكراتيك خواند و محكوم كرد.
آيا آنچه در تركيه مىگذرد
دموكراسى است؟
چند سال پيش، براى شركت در يك
كنفرانس پيرامون حقوق بشر به استانبول دعوت شده بودم. در سخنرانى مكتوب خود، به
نقش دولت در تأمين حقوق و آزادىهاى شهروندان، اجراى مفاد اعلاميه جهانى حقوق بشر
و منشور سازمان ملل متحد پرداختم. در جريان طرح مسئله، به دخالت دولت تركيه در
امور دينى اعتراض كردم. جمهورى تركيه براساس جدايى دين از دولت بنا نهاده شده است.
قوانين مربوطه، احزاب و گروههاى سياسى و مدنى را از طرح مسائل دينى و اختلاط
سياست با دين برحذر مىدارند. اما دولت لائيك تركيه، برخلاف رويه دولتهاى لائيك
اروپايى در تمام امور دينى مردم و مؤسسات و نهادهاى دينى دخالت مستقيم مىكند.
در آن سخنرانى و در
مصاحبههاى مطبوعاتى بعد از آن نظام تركيه را نوع جديدى از لائيك بودن و سكولار
بودن دانستم و آن را سكولاريسم شرقى يا (ORIENTAL SECULARISM) دانستم. اين عبارت اقتباسى است از اصطلاح استبداد شرقى كه يكى از
متفكرين اروپايى به كار برده است (ORIENTAL DESPOTISM). استبداد شرقى ويژگىهايى دارد كه آن را از ديكتاتورى غربى متمايز
مىسازد.
آنچه در تركيه به نام جدايى
دين و دولت مىگذرد، نه شرقى و نه غربى است. در سكولاريسم غربى، دولت به هيچ وجه
در امور دين و نهادهاى دينى دخالت نمىكند و به كلى بىطرف است. اما دولت لائيك و
سكولاريست تركيه در تمام امور دينى و نهادهاى مذهبى دخالت گسترده دارد. يك نهاد
دولتى تمام امور دينى، از اداره مساجد و مدارس دينى گرفته تا اوقاف را زيرنظر
دارد. ائمه مساجد توسط اين نهاد دولتى منصوب مىشوند. حتى خطبههاى نمازهاى جمعه
از يك مركز واحد به صورت بخشنامه ابلاغ مىگردد.
در تركيه كنونى، كه ظاهراً
مىبايستى دموكراسى در آن حاكم باشد، تأسيس احزاب و انجمنهاى مدنى با تفكرات و
گرايشهاى دينى ممنوع و غيرقانونى است. اما تأسيس و فعاليت انجمنهاى ضددينى و
ضداخلاقى، (نظير باشگاه برهنگان) آزاد و بلااشكال است.
پيچيدگى و مشكل جامعه كنونى
تركيه تعارض ميان دين و دولت نيست. بلكه ميان رفتارهاى نابهنجار و پارادوكسيكال
حاكميت كنونى است كه جامعهشناسان صاحبنظر آن را »سندروم افندى« نام نهادهاند.
سندروم افندى اصطلاحى است كه
25 سال پيش اولين بار توسط اسماعيل فاروقى متفكر برجسته فلسطينى و رئيس سابق بخش
مطالعات دينى و فلسفى دانشگاه تمپل (آمريكا) در يك سمينار، در شهر هيوستون به كار
برده شد. [فاروقى و همسرش در يك شب سرد ماه مبارك رمضان، هنگامى كه در آشپزخانه منزلشان مشغول تدارك سحر
بودند، توسط عوامل يك جريان ضدفلسطينى به طرز فجيعى كشته شدند].
سندروم افندى اصطلاحى است كه
فاروقى براى توصيف ويژگى فرهنگى و اجتماعى برخى از شخصيتهاى سياسى تركيه و مصر و
به عنوان معادلى براى غربزدگى، به كار برده است. سندروم واژهاى پزشكى است به
معناى «مجموعهاى
از نشانهها كه از علت واحدى ناشى شده باشند يا طورى با هم و به طور مشترك پديد
آيند كه ماهيت بالينى مشخصى را تشكيل دهند.» مبتلايان به سندروم افندى خود را نه تنها
آريايى بلكه اروپايى مىدانند. اگرچه بخشى از تركيه، در غرب بوسفر و داردانل جزو
قاره اروپا محسوب مىشود اما اصل و ريشه فرهنگ و تاريخ تركيه كلاً مشرق زمينى و
آسيايى است. اما مشكل بيماران مبتلا به سندروم افندى در اين نيست كه خود را
اروپايى مىدانند. چه اگر واقعاً اروپايى باشند يا شده باشند و اروپايى عمل كنند،
شايد به احتمال، علائم اين اختلالات رفتارى در آنها بروز نكند. اما اشكال از
آنجاست كه اين افراد با تمام وجود، در رفتارها و خصلتهاى خود شرقى هستند اما مىكوشند تا خود
را اروپايى جا بزنند. گاهى وانمود مىكنند اروپايى اروپايى هستند اما در عمل دچار
تعارض و تناقضات رفتارى مىشوند.
مشكل حاكمان تركيه در اين است
كه دموكراسى غربى را بدون عوامل ضرورى و پيشنيازهايش مىخواهند. در واقع نه به
دموكراسى اعتقادى دارند و نه به فلسفه جدايى دين و دولت. حزب سابق رفاه و حزب
فضيلت كنونى به دفعات اعتقاد و وفادارى خود را به دموكراسى و اساس جدايى دين و
دولت در نظام جمهورى تركيه اعلام كردهاند. بر همين اساس با دخالت دولت در امور
دينى مخالفت مىكنند. آنها با سياستها و عملكردهاى دولت و دخالتهايش حتى در
جزئىترين مسائل دينى مردم، نظير حضور كارمند دولت در ساعت مرخصى، در نمازجمعه يا
استفاده از حجاب اسلامى به هنگام حضور در محل كارش و يا در دانشگاه به شدت مخالفت
كردهاند.
مشكل تركيه، سكولاريسم به سبك
مشرق زمين است. چنين سكولاريسمى آن روى ديگر سكه استبداد شرقى است.
بحران مشروعيت
روزنامه نشاط، شماره 92،
مورخ 7 تير 1378.
جامعه شناسان مشروعيت هر
نظامى را موكول و مشروط به پذيرش قلبى، تسليم شدن و گردن نهادن مردم به حاكمان
دانستهاند. حكومتى كه مردم آن را قلباً نپذيرند ديرپا نخواهد بود و دير يا زود
سقوط مىكند. براى مشروعيت چهار منشأ برشمردهاند كه عبارتند از: مشروعيت سنتى،
مشروعيت دينى يا ايدئولوژيك، مشروعيت كاريزماتيك و مشروعيت عقلانى.
اساس مشروعيت سنتى هنجارهاى
سياسى ريشهدار در تاريخ هر جامعهاى است. حكومت سلطانى - موروثى يا غيرموروثى -
به عنوان نوعى از ساختار قدرت سياسى قرنها در ايران (و جهان) رواج داشته است.
براى مردم نوع ديگرى از حكومت قابل تصور نبوده است. بنابراين درباره وظايف حكومت،
ايجاد امنيت، آبادانى و ارائه خدمات و غيره بحث مىكردهاند اما درباره اصل و منشأ
آنها بحث و گفتوگويى صورت نگرفته است. اگر سلطان با جنگ يا از طريق وراثت تاج و
تخت را به دست مىآورد، آن را مىپذيرفتند و اگر اين دو نبود، با پرواز دادن
شاهينى، كه بر سر هر كس مىنشست او را شاه كرده و تكليف حكومت را معين مىكردند و
حداكثر توقع آنان از سلطان امنيت و عدالت بود. از اوايل قرن بيستم به تدريج اين
نوع حكومتها از جامعه بشرى رخت بربسته و به موزههاى تاريخ سپرده شدهاند. روز به
روز اين نوع مشروعيت كهنهتر مىشود. در
ايران نيز با پيروزى انقلاب، عصر مشروعيت سنتى نظام سياسى
(سلطنتى و پادشاهى) به كلى به سر آمد.
منشأ ديگر مشروعيت حكومت، دين
يا ايدئولوژى است. اين نوع مشروعيت حكومت نيز سابقه تاريخى دارد. هم در دنياى كهن
و هم در جهان نو وجود داشته و دارد. اگر در گذشته اين نوع مشروعيت به طور عمده
دينى بود، در طول 70 - 80 سال اول قرن بيستم مشروعيت ايدئولوژيك، بهخصوص
ايدئولوژى انقلابى، رايج و حاكم بوده است. در ميان مسلمانان، بعد از رحلت رسول
گرامى (ص)، اميران حاكم با ادعاى جانشينى پيامبر يا خلافت وى، قدرت را در دست
مىگرفتند و بر مردم حكومت مىكردند. اكثريت مردم هم، با ميل يا اكراه از حكومت
آنان سر برنمىتافتند. براى اكثريت مسلمانان، نه تنها خلفاى راشدين، بلكه خلفاى
بنىاميه و بنىعباس، همه و همه خليفه رسولخدا (ص) و «اميرالمؤمنين» و مصداق »اولى الامر« بودند
و اطاعت از آنان واجب و اطاعت نكردن، به منزله طغيان از امر الهى محسوب مىشده
است. تنها شيعيان على و فرزندانش بودند كه براى اين نوع حكومتها مشروعيت دينى قايل نبودند. اگر علماى
شيعه هر نوع حكومتى را در دوران غيبت امام معصوم، فاقد اصالت و مشروعيت دينى
مىدانستهاند با انقراض خلافت عثمانى، عمر اين نوع حكومتها در ميان مسلمانان نيز
به سر آمد و عصر تازهاى، كه مشخصه آن ابهام، سردرگمى، بحران و تنازعات سياسى و
دينى درونى بود، آغاز شد.
نوع سوم منشأ مشروعيت حكومت،
رهبرى كاريزماتيك است. قرن بيستم »قرن مردم« و قرن انقلابات مردمى ناميده شده است
در بسيارى از انقلابهاى اين قرن، يك شخصيت برجسته و فرهيخته، با ويژگىهاى
استثنايى و جذاب (كاريزماتيك) نقش اساسى داشته است. مردم تحتتأثير اين شخصيت و به
دنبال او بسيج و متشكل شده و تغييرات اساسى در جامعه خود را موجب شدهاند. در
انقلاب چين مائوتسه تونگ، در ويتنام هوشى مينه، در يوگسلاوى سابق تيتو، در هند
گاندى، در اندونزى سوكارنو، در كوبا كاسترو، در مصر ناصر، در كنيا جومبوكنياتا، در
آفريقاى جنوبى نلسون ماندلا و در جنبش ملى شدن نفت دكتر مصدق، هر كدام با درجات
مختلف چنين نقشى داشتهاند. در انقلاب اسلامى ايران رهبر فقيد انقلاب نيز واجد اين
نوع فرهيختگى يا كاريزما بوده است. مردم به دليل اين ويژگى از رهبر انقلاب تبعيت
كردند. چنين رهبرى براى اعمال نظرات خود نيازى به قدرت قانونى ندارد. به عنوان
نمونه، قانونى وجود نداشت كه به رهبر انقلاب اجازه دهد كه نخستوزير تعيين كند.
معرفى نخستوزير و پذيرش مردم ناشى از كاريزماى رهبر بود.
اما مشروعيت كاريزماتيك
نظامهاى سياسى موقتى است و نمىتواند درازمدت باشد. به طورى كه برخلاف مشروعيت
نوع سنتى يا ايدئولوژيكى - دينى، با خروج رهبر كاريزماتيك از صحنه، عمر اين نوع
مشروعيت نيز به پايان مىرسد. نظام با بحران مشروعيت روبهرو مىگردد. پيدايش و
ادامه اين بحران، گاهى موجب مىشود كه جامعه به دوران ماقبل انقلاب رجعت كند و
نظام سنتى را پذيرا شود، يا اينكه براى حل بحران به جستوجوى مشروعيتهاى ديگر،
ايدئولوژى دينى يا عقلانى بپردازد. گاهى اوقات جانشينان رهبر كاريزماتيك، خود
»اسطوره انقلاب« را مبناى مشروعيت حكومت خود قرار مىدهند. اما در تمام اين موارد،
به جز مشروعيت عقلانى، بحران حل نشده باقى مىماند و ادامه پيدا مىكند و در نهايت
با تشديد بحران مشروعيت چالشهاى جدى بروز مىكند.
در انقلاب اسلامى ايران، با
توجه به تجارب تاريخى ساير انقلابهاى جهان، از همان ابتداى انقلاب براى استقرار «مشروعيت عقلانى» در چارچوب يك قرارداد
اجتماعى، به نام قانوناساسى، از درون مشروعيت كاريزماتيك، كوششهايى صورت گرفت.
اصرار گروههاى ملى - مذهبى در دولت و شوراى انقلاب، مهندس بازرگان و يارانش، براى
تثبيت قانون اساسى، حتى با وجود برخى نكات منفى در آن، در چنين چارچوبى قابل فهم و
توجيه است. بعد از درگذشت بنيانگذار جمهورى اسلامى، علىرغم تثبيت پايههاى عقلانى
مشروعيت نظام، پرسشهاى جدى جديدى درباره منشأ مشروعيت مطرح شد. در حالى كه قانون
اساسى و سياستها و ديدگاههاى كلان رهبر فقيد انقلاب در باب حاكميت ملت و ميزان
بودن رأى مردم، تكليف را روشن كرده بود، اما آراى جديدى با نگرشهاى متفاوت، كه
ذاتاً متناقض و تعارضزا بود مطرح شد. محور اصلى اين تلاش جديد، توجيه مشروعيت
نظام نه براساس قانون اساسى و آراى مردم، يعنى مشروعيت عقلانى، بلكه براساس
ديدگاههاى فقهسنتى بود. در دوران پس از انقلاب در جمهورى اول (از زمان پيروزى
انقلاب تا درگذشت رهبر انقلاب)، اگرچه براساس موقعيت فقهى و دينى و علمى بنيانگذار جمهورى اسلامى،
احساسات دينى مردم در پيروى از رهبر و پيروزى انقلاب نقش داشت، اما عامل اصلى
ويژگى خود رهبر بود. زيرا همزمان، شخصيتها و مراجع علمى ديگرى بودند كه واجد
شرايط فقهى و برخوردار از مقامات حوزوى بودند، اما مردم آن توجه و عنايتى را كه به
رهبر فقيد انقلاب داشتند به آنها نداشتند. در واقع ريشه توجه مردم سياسى بود نه
فقهى. بعد از درگذشت امام برخى از صاحبنظران به جدّ معتقد بودند كه براساس موازين تعريف
شده فقهى جانشين بايد از ميان مراجع شناخته شده قم تعيين مىشد. اما شرايط عينى
جامعه نشان داد كه شرايط فقهى به تنهايى نمىتواند
ملاك قرار گيرد و كافى نيست. اما در هر حال خروج رهبر
كاريزماتيك از صحنه، بحثهاى جدى را موجب شده بود. در عمق اين بحثها و پرسشها در
واقع بحران مشروعيت ديده مىشد؛ بحرانى كه حاصل تعارض ميان مشروعيت فقهى با
مشروعيت عقلانى بود. با حضور فعال رهبر فقيد انقلاب فقهاى سنتى نمىتوانستند
معادلات را برهم زنند. آنها فاقد قدرت و پايگاه براى مقابله با مواضع بنيانگذار
جمهورى اسلامى بودند. اما بعد از آن، ميدان را براى طرح و پيگيرى و اعمال نظرات
سنتگرايانه خود باز ديدند. سياستها و عملكردهاى مجموعه حاكميت نيز، چيزى نبود كه
موجبات استحكام مشروعيت را، در چارچوب دين، صرفنظر از مباحث و توجيهات نظرى و
كلامى فراهم سازد. توجه به اين نكته اخير ضرورى است. زيرا در بحث مشروعيت
حكومتها، حاكمان جديد، ممكن است با ارائه خدمات مورد نياز مردم بتوانند موافقت و
حمايت آنها را، صرفنظر از ريشههاى مشروعيت خود، به دست آورند. كما اينكه ممكن
است علىرغم برخوردارى از مشروعيتهاى اوليه، به علت عدم موفقيت يا لياقت در ارائه
خدمات مورد نظر مردم، پايگاه مردمى خود را از دست بدهند. بنابراين مجموعه اين
عوامل دست به دست هم دادند و از درون و از عمق حكومت، بحران مشروعيت شكل گرفت، كه
در جريان انتخابات رياست جمهورى به روشنترين وجهى خود را نشان داد. در حالى كه يك
طرف بر مشروعيت دينى و فقهى تكيه مىكرد و از خدا و پيامبر و امامان مايه
مىگذاشت، مردم با انتخاب خاتمى به اصالت مشروعيت عقلانى رأى دادند و با اين رأى
راهحل قابل قبول بحران رابه وضوح نشان دادند.
اكنون نظام جمهورى اسلامى در
برابر يك گزينه تاريخى و سرنوشتساز قرار گرفته است: پذيرش حاكميت مردم؛ اجراى
تمام و كمال قانون اساسى، خصوصاً اصول مطروحه در فصلهاى سوم، پنجم و هفتم، تن
دادن به حضور فعال تمامى انديشههاى سياسى، اقتصادى، فكرى و فعاليت گروههاى سياسى
وفادار به نظام و ملتزم به قانون اساسى و در نتيجه حل يا كاهش بحران مشروعيت يا روى
برگرداندن از آن و تشديد بحران به ضرر جمهورى اسلامى. آيا جريانهاى قدرتمند مخالف
مردمسالارى و مخالف قانونگرايى به اين گزينه تن درخواهند داد؟ بنيانگذار جمهورى
اسلامى ايران، زمانى به همه هشدار دادند كه:
»اگر مىخواهيد از صحنه
بيرونتان نكنند، بپذيريد قانون را. نگوييد قانون و خودتان خلاف قانون بكنيد.
بپذيريد قانون را - همه روى مرز قانون عمل بكنيد [...] بترسيد از آن روزى كه اين
مردم بفهمند در باطن ذات شما چيست و يك انفجار حاصل بشود. از آن روز بترسيد كه
ممكن است يكى از ايامالله خداى نخواسته باز پيدا بشود و آن روز ديگر قضيه اين
نيست كه برگرديم به 22 بهمن، قضيه اين است كه فاتحه همه ما را مىخوانند«.
فراموش نشود كه، همانطور كه
يكبار هم گفتهام، خاتمى گورباچف ايران نيست. اگر كسى مىخواهد اينگونه تمثيل را
به كار برد بهتر است او را خروشچف ايران بداند و به سخن او گوش فرا دهد و به سياست
توسعه سياسى تسليم شود. اگر امروز اين كار نشود، فردا خيلى دير خواهد بود.
انتخابات مجلس ششم
نظارت استصوابى و سه گزينه
روزنامه نشاط، شماره 100،
مورخ 17 تير 1378.
ان الله يامركم انْ
توّدوا الامانات الى اهلها. (نساء 58)
خداوند امر مىكند
امانات (اداره امور مردم) را به اهل آن امور،
خود مردم برگردانيد.
انتخابات مجلس ششم آزمون
بسيار مهم و سرنوشتسازى در راستاى تمكين همه جناحهاى قدرت از حق حاكميت مردم و
قانونگرايى است. آنچه به نام نظارت استصوابى در طى ادوار گذشته انجام شده است،
نفى حق حاكميت ملت است.
اصل نودونهم قانون اساسى
جمهورى اسلامى نظارت بر انتخابات را برعهده شوراى نگهبان واگذار كرده است. فلسفه
نظارت يك نهاد غيردولتى بر انتخابات در اصل اين بوده است كه دولت يا نهادهاى ديگر
قدرت نتوانند در انتخابات كه مهمترين تجلى و بروز حق حاكميت مردم است، به نفع
منافع شخصى و يا گروهى خاص اعمال نظر و دخالت كنند. استقلال عمل شوراى نگهبان
ايجاب مىكند كه نه حقوقدانان اين شورا نظر مجلسيان را در انجام وظيفه قانونى خود
دخالت دهند و نه فقهاى اين شورا حق دارند در تصميمات خود تابع رأى و نظر قدرت
مافوق خود باشند. به طريق اولى اين شورا حق اعمال سليقههاى سياسى، گروهى و شخصى
را نيز ندارد.
اما مرورى كوتاه بر رويه و
عملكرد شوراى نگهبان در ادوار گذشته نشان مىدهد كه متأسفانه شورا از محدوده وظايف
قانونى خود خارج شده است. عملكرد جانبدارانه فقهاى شوراى نگهبان، عملاً اعمال حق
حاكميت مردم را، كه از آرمانهاى اصلى و اساسى انقلاب اسلامى ايران است و در قانون
اساسى با صراحت و روشنى به رسميت شناخته شده، مخدوش و مختل كرده است.
اين طرز عمل شوراى نگهبان،
موجب شده است كه فرياد اعتراض همه طبقات و گروههاى سياسى بيرون از حاكميت و حتى
جناحهاى درون حاكميت بلند شود و نظام جمهورى اسلامى با بحرانى جدى روبهرو گردد،
بحرانى كه در يك طرف رئيسجمهور منتخب بيش از بيست ميليون مردم و تمامى گروهها و
شخصيتهاى هوادار حاكميت مردم قرار گرفتهاند و در طرف ديگر اقليتى كه تسليم شدن
به قانون و ضوابط قانونى را به نفع ادامه قدرت و نفوذ خود نمىبيند. ادامه اين
بحران، بدون ترديد، از ديد همه نيروها و گروهها، اعم از جناحهاى درون حاكميت يا
نيروها و گروههاى بيرون حاكميت براى كيان كشور خطرناك است و مىتواند فاجعه
بيافريند. نيروهاى اصلاحطلب و متعهد به نظام و كيان كشور كه نگران ادامه اين روند
هستند، هر كدام به نوبه خود سعى به يافتن راهحلهاى مسالمتآميز و فارغ از خشونت
و درگيرى دارند. اما بايد ديد گزينههاى
محتمل چيست و راهحلهاى بهينه كداماند؟ ظاهراً سه گزينه
اصلى فراروى ما قرار دارد:
گزينه اول، ادامه روند گذشته
و پافشارى فقهاى شوراى نگهبان و محافظهكاران بر مواضع يكجانبه خود. روشن است كه
اين گزينه، نه تنها بحران را حل نمىكند و حتى آن را كاهش هم نمىدهد، بلكه برعكس
تقابلهاى كنونى را تشديد هم مىكند. توقف اين روند خطرناك برعهده عناصر فرزانه و
خردگرا و دورانديش در درون جريانهاى قدرتمند محافظهكار است.
گزينه دوم، حل كدخدامنشانه
مشكل با مذاكرات خصوصى ميان گروهها و جريانهاى درون حاكميت، يعنى جناحهاى خودى،
بدون تغيير در قانون انتخابات و اصلاح تفسير نادرست نظارت استصوابى (احراز
صلاحيت)، به صورت تصويب صلاحيت كليه كانديداهاى وابسته به جناحهاى خودى درون
حاكميت. اين يعنى باز كردن دايره محدود تصويب صلاحيتها در حدومرزى كه تنها
نيروهاى خودى درون حاكميت را دربربگيرد. به اين ترتيب بخش قابل توجهى از معترضان
درون حاكميت آرام مىگيرند و به سهمى كه داشتهاند، اما محروم شدهاند، مىرسند.
شواهدى وجود دارد كه احتمال انتساب اين گزينه را تقويت مىكند. دعوت آقاى هاشمى -
معروف به عبوركننده از بحران - از همه نيروهاى خودى به سازش با هم و به دنبال آن
اعلام مواضع جديد برخى از جناحهاى خودى مخالف خط راست در حمله به سازمانها و
گروههاى خودى و غيرخودى (دفتر تحكيم وحدت و نهضت آزادى و روزنامههاى غوغاسالار)
و استقبال محافظهكاران و تشويقهاى پىدرپى از گوينده اين سخنان و احساس و اعلام
اين خطر كه اگر سيل بيايد همه آنها را، از چپ و راست، با هم مىبرد و تشكيل
كميتهاى مركب از نمايندگان جناحهاى خودى درون حاكميت تا اختلافات را با
»كدخدامنشى« حل كنند، همه حاكى از آن است كه اين گزينه به احتمال بسيار زياد در
دستور جدى نيروهاى خودى قرار گرفته است. اگر اين اقدامات به نتيجه مطلوب برسد،
بخشى از نيروهاى مخالف نظارت استصوابى شوراى نگهبان، از درون حاكميت، به اميد
گرفتن سهمى از قدرت، خود را از اين حركت اصلاحطلبانه كنار خواهند كشيد.
محافظهكاران به مصداق از اين ستون به آن ستون فرج است، از اين راهحل بهرهمند
مىشوند و بحران كنونى را، حداقل به طور موقت، پشت سر مىگذارند. جناح چپ
تعزيهگردان اين بازى نه تنها طرفى از آن نخواهد بُرد، بلكه بىترديد به اعتبار
سياسىاش لطمه شديدى وارد خواهد شد. اظهارات عجولانه و ناشيانه اخير يكى از رهبران
شناخته شده اين جناح درباره مواضع آقاى خاتمى، اگرچه تلاش شد با تكذيب يا كم و
زياد كردن آن از تندى و شدت اثرات سوءسياسىاش بكاهند، اما كار خود را كرده و به
اعتبار آنان بهعنوان گروه سياسى پايبنداصول، ضربه جدى وارد ساخته است. ادامه اين
امر تعادل نيروها را به ضرر فرآيند توسعه سياسى برهم مىزند و چيزى نيست كه مورد
تأييد اصلاحطلبان قرار گيرد. انتخاب اين گزينه موجب ناكامى برنامههاى توسعه
سياسى رئيسجمهور، اخلال در جنبش جامعه مدنى و تشديد بحران مشروعيت و در نهايت به
زيان و ضرر نظام جمهورى اسلامى تمام خواهد شد. انتخاب اين گزينه پاك كردن صورت
مسئله است نه حلآن.
اما گزينه سوم، كه به نظر
مىرسد تنها راهحل اصولى و منطقى و كارآ باشد عبارت است از قبول اصلاح قانون
انتخابات و تغيير اساسى در رويههاى گذشته، به صورتى كه نظير دو دوره اول و دوم
مجلس شورا، تمام نيروهاى سياسى ملتزم و متعهد به قانون اساسى، فارغ از تقسيمبندى
تنگنظرانه خودى و غيرخودى رايج، بتوانند در يك رقابت آزاد و سالم در انتخابات
مجلس ششم حضور فعال پيدا كنند. انتخاب اين راهحل يعنى پذيرفتن و تن دردادن به
مبانى و اصول مشروعيت عقلانى نظام و واگذارى حق مردم به خود آنان. تمشيت امور
جامعه، بر طبق آيه 58 سوره نساء (اِنّ اللَّه يامركم انْ توّدوا الامانات الى
اهلها) بايد به خود مردم برگردانده شود. اين مردم هستند كه حق دارند صلاحيت وكلاى
منتخب خود را تشخيص دهند، نه هيچ فرد يا نهاد ديگرى.
هان اى دل عبرت بين!
روزنامه نشاط، شماره 112،
مورخ 31 تير 1378.
در يكى از روزهاى نيمه دوم
سال 1360 به اتفاق شادروان مهندس مهدى بازرگان و آقاى مهندس هاشم صباغيان، به
عنوان نمايندگان مردم تهران در مجلس شوراى اسلامى، در فرصتى كه پيش آمده بود با
آقاى هاشمى رفسنجانى، رئيس مجلس، پيرامون برخى تخلفات از قانون اساسى و فشارهاى
روزافزون به مطبوعات و تعطيل آنها و حملههاى پىدرپى گروههاى فشار به
گردهمايىها صحبت مىكرديم. مهندس بازرگان بر ضرورت احترام و رعايت حقوق و
آزادىهاى قانونى مردم، اصرار مىورزيد. آقاى هاشمى رفسنجانى در پاسخ به آقاى مهندس
بازرگان اظهار داشت كه ما اشتباه شاه را نمىكنيم كه آزادى بدهيم و عدهاى بيايند
ما را كنار بزنند. اين پاسخ صريح، صادقانه و شفاف، آقاى مهندس بازرگان را غافلگير
و متعجب ساخت. گفتوگوها به پايان رسيد. به هنگام خداحافظى، من به آقاى هاشمى
گفتم: «آقاى
هاشمى اميدوارم كه شما هرگز اشتباه شاه را نكنيد». آقاى هاشمى نپرسيد كه
منظورم چيست؟
سالها بعد، به مناسبتى
نامهاى خطاب به آقاى هاشمى، رئيسجمهور تهيه كرده بودم و توضيح داده بودم كه
منظورم از بيان آخرين جملهام در آن ديدار چه بود. آن نامه به دلايلى فرستاده نشد.
اكنون، با توجه به شرايط كنونى و بالا گرفتن برخى تقابلها، كه بوى خوش دوستى و
صفا و وحدت از آن برنمىخيزد، منظورم را توضيح مىدهم و توصيهاى برادرانه دارم.
1 - قانون اساسى مشروطه، سلطنت را موهبتى الهى
دانسته بود كه از جانب ملت به پادشاه تفويض مىشد و براى حفظ كيان نظام، شاه مقامى
غيرمسئول شناخته شده بود كه مىبايستى سلطنت كند، نه حكومت. رجال آزاديخواه و
وطندوست و ملتگرا، كوشش داشتند تا شاه از محدوده اختيارات خود تجاوز نكند و به
آنچه در قانون اساسى آمده است، گردن بنهد. اما شاه، حاضر به قبول چنين محدوديتى نبود
و هر سخنى را در اين رابطه توهين به خود و تضعيف اركان نظام پادشاهى تلقى مىكرد
كه گويندهاش بايستى به سختى عقوبت شود و كيفر ببيند. در حالى كه شاه، برخلاف
قانون اساسى در تمام امور مملكت دخالت مىكرد، حاضر به قبول مسئوليت اعمال خود
نبود و هر سخن انتقادى از خود را، توهين به مقام سلطنت و تضعيف اركان نظام تلقى
مىكرد. انتقادكنندگان و معترضان در دادگاههاى نظامى محاكمه و به سختى كيفر داده
مىشدند. حتى كسانى كه عميقاً معتقد به مشروطه سلطنتى بودند و انتقادات خود را از موضعى
كاملاً دلسوزانه بيان مىكردند، مصون از كيفر و عقوبت نبودند.
اما شاه هنگامى حاضر به تمكين
از قانون اساسى شد كه ديگر دير شده بود. در آبان 1357، هنگامى كه ناآرامى سرتاسر
كشور را گرفته بود و فرياد ملت عليه شاه در همه جا بلند شده بود، تيمسار ناصر مقدم
رئيس ساواك به ديدن مهندس بازرگان، كه در زندان كميته مشترك در بازداشت به سر
مىبرد، رفت و گفت كه اعلىحضرت حالا به گفته سابق شما كه »شاه در رژيم مشروطيت
سلطنت مىكند، نه حكومت« برگشتهاند. مهندس بازرگان بلافاصله جواب مىدهد: »ولى
متأسفانه دير شده است و جايى براى باور كردن نمانده است.«
2 - در تيرماه سال 1331، هنگامى كه اختلاف
ميان شاه و مصدق، بر سر فرماندهى نيروهاى مسلح بالاگرفت، مصدق استعفا كرد. نيروهاى
ضدملى، به رهبرى شاه و دربار و ايادى انگليس و آمريكا، دست به كودتاى پارلمانى
زدند و احمد قوام روى كار آمد. ايران در حمايت از دولت ملى دكتر مصدق يكپارچه به
حركت درآمد. در آن زمان من دانشجوى دانشگاه تهران و نماينده منتخب كلاس خودم در
پارلمان دانشجويى يعنى سازمان دانشجويان دانشگاه تهران، عضو شوراى مركزى، و به
انتخاب اين شورا، عضو هيأت هفت نفره دبيران سازمان دانشجويان بودم. سازمان
دانشجويان رهبرى جنبش دانشجويى را برعهده داشت. به مناسبت استعفاى دكتر مصدق،
دانشجويان تظاهرات اعتراضآميز خود را از روز پنجشنبه 26 تيرماه در خيابانهاى
مركزى شهر، در ميدان بهارستان، خيابان شاهآباد و ميدان فخرالدوله سابق شروع كردند
و با سربازان به جنگ و گريز خيابانى پرداختند. در روز دوشنبه سىام تيرماه تظاهرات اعتراضآميز مردمى
به اوج خود رسيد. طى آن چند روز پرتلاطم، نيروهاى ملى و هيأت دبيران سازمان
دانشجويان براى پرهيز از تحريك نيروهاى نظامى، كه در خيابانها با مردم رودررو
بودند و جلوگيرى از وخيمتر شدن اوضاع به ضرر حركت ملى، سعى بر آن داشتند كه
شعارهاى تند و مستقيم عليه شاه داده نشود. اما در آن روز پرتلاطم، هنگامى كه به
اتفاق دانشجويان و مردم به راه افتاده بوديم، نظاميان به تحريك ايادى دربار و
ازجمله برادران شاه، به سوى مردم تيراندازى كردند و در ميدان بهارستان و سبزه
ميدان بازار، تظاهرات به خاك و خون كشيده شد. در اين هنگام بود كه خشم درونى مردم
آنچنان منفجر شد كه ناگهان شعارهاى يا مرگ يا مصدق به شعار »مرگ بر شاه« تغيير
پيدا كرد. هنگامى كه همراه جمعيت جنازه يكى از كشتهشدگان تيرهاى جفاى نظاميان شاه
را روى تختهاى انداخته و بر دوش مىكشيديم و از خيابان خيام به سوى خيابان سپه
سابق براى رفتن به بيمارستان سينا در حركت بوديم، فريادهاى يكپارچه مرگ بر شاه
مردم آن چنان بلند و رسا شده بود كه سربازانى كه در برابر در ورودى قورخانه و
ساختمان روزنامه اطلاعات به رديف ايستاده بودند به سوى ما تيراندازى كردند. اما
خشم مردم آنچنان گسترده بود كه تيراندازىهاى مستقيم به سوى مردم كارى از پيش
نبرد. بعدازظهر آن روز شاه عقبنشينى كرد. قوام استعفا داد و از شهر بيرون رفت و
پنهان شد. دكتر مصدق مجدداً از طرف مجلس به نخستوزيرى منصوب شد. شاه مناقشه سىام
تير 1331 را باخت. اما نه از آن حادثه و نه از حوادث بعد از آن عبرتى نگرفت.
3 - بعد از كودتاى 28 مرداد 1332 و استقرار
مجدد شاه بر اريكه قدرت و سلطنت، هيچ نيرويى و گروهى، جز خودفروختگان و وابستگان
به قدرتهاى خارجى، مصون از تعرض نماند. از حزب توده گرفته تا احزاب ملى، از
روشنفكران تا روحانيان، همه سركوب شدند. نفسكشى باقى نماند، جز تنى چند كه همچون
درختان تناور جنگلى در برابر توفان ايستاده بودند و مقاومت مىكردند تا شايد توفان
بشكند. شش سال گذشت. ظاهراً همه چيز بر وفق مراد شاه و دربار و اربابانش بود. اما
فضاى سياسى كشور سرشار از ناامنى، عدم اعتماد و تزلزل مشهود در اركان نظام بود.
در سال 1338، آمريكايىها
بيشتر و انگليسها كمتر، به شاه پيشنهاد دادند دريچههاى سياسى را باز كند و به
مردم كمى امكان آزادى بدهد. تحليل و استدلال آنها اين بود كه نه تنها سازمان نظامى
حزب توده، بلكه كل ساختار حزب متلاشى شده است. دكتر مصدق و همكارانش يا اعدام
شدهاند يا در زندان و تبعيد به سر مىبرند. شاه يك ارتش بسيار مجهز و تصفيه شده
از وجود عوامل غيرخودى و ناسازگار را در پشت سر خود دارد. بنابراين اگر شاه
زمينها را بين دهقانان تقسيم و كارگران را در سهام كارخانجات شريك كند، حمايت اين
گروه كثير از مردم را به خود جلب كرده و موقعيت خود را مستحكم مىسازد. بنابراين
نبايد از بازشدن جو سياسى جامعه و برگزارى انتخابات به گونهاى كه 2 يا 3 نفر، حتى
از جبهه ملى و هوادار مصدق هم به مجلس راه بيابند ترس و واهمه داشته باشد. اما
تزلزل شاه سياسى نبود. واهمه او يك ترس درونى و
روانى بود. بنابراين زير بار نرفت و مقاومت كرد.
با روى كار آمدن كندى در
آمريكا، اگرچه شاه دو قدم جلو آمد، اما همان مختصر آزادىهاى سياسى و فعاليت مجدد
جبهه ملى و تأسيس نهضت آزادى و اعلام مواضع مراجع دينى عليه انقلاب سفيد شاه و
تقسيم اراضى و شركت زنان در انتخابات او را چنان وحشتزده كرد، كه ابتدا براى درهم
كوبيدن سنگر مقاومت ملت، توطئه از قبل تنظيم شده حمله كماندوها به دانشگاه تهران
در روز اول بهمن 1340 را به اجرا گذاشت. ولى چون نتيجه دلخواهش را به وجود نياورد،
در يك يورش گسترده تمام مبارزان ملى و ملى - مذهبى را بازداشت كرد و آنگاه در 15
خرداد، نه سه قدم كه سه سه تا، نه قدم به عقب برگشت. او حتى انتخاب مرحوم الهيار
صالح از كاشان را برنتابيد و مجلس را براى جلوگيرى از ورود او منحل كرد. شاه براى
آن كه تهاجم خود را عليه نيروهاى ضداستبداد توجيه كند و نشان بدهد كه آزادى در
ايران يعنى هرجومرج و ازهمگسيختگى امور، يك طرح كلاسيك را به اجرا گذاشت.
مأموران ساواك براى ملكوك كردن مبارزات مردمى به آتشزدن بانكها و كتابخانهها
پرداختند. شاه و ايادىاش حركت مردمى را به قدرتهاى خارجى مخالف خود، در آن روز
مصر و جمال عبدالناصر نسبت دادند. شاه با صدور فرمان غيرمتعارف »تيراندازى به قصد
كشتن«، كه در اصطلاح گفتمانهاى بينالمللى به
Shoot to kill معروف است، مردم بىپناه و بىسلاح را به طور
بىسابقهاى قلع و قمع كرد.
امام خمينى رهبر فقيد انقلاب
اسلامى طى سخنرانى تاريخى خود در همين ايام خطاب به شاه او را مشفقانه نصيحت كردند
كه اشتباهات پدرش را تكرار نكند وگرنه روزى خواهد رسيد كه مردم او را بيرون خواهند
انداخت.
در اين حوادث ظاهراً همه چيز
به نفع شاه پايان پذيرفت. شاه آن چنان از اين پيروزى موقت خود سرمست شده بود كه
آموزههاى تاريخى را به كلى فراموش كرد و از روى غرور و نخوت و با لحنى مقتدرانه
نه آشتىجويانه و ترميمكننده خرابىها، حملات خود را عليه مبارزان ضداستبداد،
بهخصوص روحانيان و مراجع عظام تشديد كرد و آنان را »ارتجاع سياه« خواند.
به اين ترتيب شاه گام بزرگى
در جهت راديكال كردن شيوههاى مبارزه و سقوط نهايى خود برداشت. شادروان مهندس
بازرگان در دفاعيات خود به هنگام محاكمه سران و فعالان نهضت آزادى در دادگاههاى
نظامى آن زمان با شجاعت و صراحت، اعلام كرد كه ما آخرين گروهى هستيم كه با زبان
قانون و از در مسالمت با شما سخن مىگوييم. بعد از بازداشت و محاكمه و محكوميت ما،
از اين پس با كسانى روبهرو مىشويد كه با شما با زبان ديگرى سخن خواهند گفت.
حاصل تحولات اين دوره، همان
طور كه مهندس بازرگان پيشبينى كرده بود، تحول مبارزات سياسى به جنگ مسلحانه و
تشكيل هستههاى چريكى متعدد توسط نيروهاى مذهبى و غيرمذهبى شد.
4 - به دنبال آن چه در سال 54 اتفاق افتاد و
ركود و خللى كه در جنبش مسلحانه عليه استبداد شاه و استيلاى خارجى پديد آمد، در
سال 1355 بار ديگر بحرانهاى ريشهدار نظام استبداد سلطنتى خود را نشان داد. به
طورى كه در اواخر سال 1355 ناصحان داخلى و خارجى شاه به او پيشنهاد كردند كه براى
كاهش تشنجات و مهار بحرانها به جاى بردن هويدا و آوردن آموزگار، به نفع پسرش از
سلطنت كنارهگيرى كند و قدرت را به شوراى نيابت سلطنت واگذارد تا در غياب او جو
سياسى باز شود و روزنامهها و احزاب مستقل بتوانند آزادانه فعاليت كنند... و دوران
انتقال قدرت از پدر به پسر به طور آرام صورت گيرد. يعنى الگويى مشابه خروج رضاشاه
از ايران در شهريور 1320 به بعد. اما شاه حاضر به قبول اين پيشنهادات نشد. در
نتيجه بحران نه تنها ادامه يافت بلكه بر ابعاد آن نيز افزوده شد. تا جايى كه يك
سال بعد از انتصاب آموزگار، شاه مجبور شد، از شريف امامى و سپس ازهارى استفاده
كند، كه بىثمر بود. شاه حتى حاضر نشد شرايط دكتر امينى براى پذيرش نخستوزيرى،
مبنى بر واگذارى فرماندهى كل قوا به نخستوزير و بودجه ارتش به هيأت دولت را،
بپذيرد. (اينكه شاه چگونه مىتوانست در برابر اين پيشنهادات مقاومت كند، نياز به
بحث و بررسى جداگانهاى دارد كه عمدتاً مربوط مىشود به اختلاف ديدگاههاى آمريكا
از يك طرف و انگليس و اسرائيل از جانب ديگر). به هر حال در اين دوره نيز شاه حاضر
به قبول واقعيتهاى ملموس و عينى جامعه نشد و ادامه بحران، كار را به جايى رسانيد
كه شاه مجبور شد اعتراف كند كه فرياد انقلاب مردم را شنيده است. اما ديگر خيلى دير
بود. اين فرياد چيزى نبود جز اينكه »شاه بايد برود«. شاه فرياد انقلاب مردم را
خيلى دير شنيده بود. زمانى كه فرآيند تغييرات و تحولات به نقطه غيرقابل برگشت و
اصلاح رسيده بود، آن چه را كه تاريخ براساس سنتهاى تغييرناپذير الهى حكم مىكند.
اشتباه تاريخى شاه، تكرار
سرنوشت بسيارى از قدرتمندان تاريخ است كه عقلشان به چشمشان است. چشم آنها هم جلوتر
از نوك بينى را نمىبيند. يعنى نزديك بين هستند. تنها به نتايج كوتاه مدت فكر
مىكنند. او خواهان همه يا هيچ بود و هيچ هم نصيبش نشد.
5 - مقصود و منظور من از بيان اين حوادى
تاريخ، مقايسه رهبران كنونى جمهورى اسلامى ايران با نظام استبداد سلطنتى نيست.
بلكه منظور من از اظهار آن جمله به آقاى هاشمى، كه به اتفاق چند نفر ديگر از
دوستان و همكارانشان كشور را اداره مىكردند، اين بود كه اشتباهات شاه را واقعاً
تكرار نكنند و معادله را به نقطه غيرقابل اصلاح و ترميم نكشانند، كوتاهمدت فكر
نكنند، مسائل را در درازمدت ببينند.
اختلاف فكر و سليقه در مسائل
سياسى، فرهنگى و اقتصادى، در يك جامعه بشرى و خصوصاً در يك جامعه در حال گذار امرى
طبيعى و اجتنابناپذير است. اما توسل به شيوههاى سركوب و خشونت غيرطبيعى است و
راه به هيچ كورهدهى نخواهد برد. به جاى توسل به خشونت براى حفظ قدرت، به حق،
قانون، عدالت، نظم و آرامش روى بياوريم. شرايط سياسى، اجتماعى و اقتصادى كنونى
ايران توسل به راهحلهاى خشونتبار را برنمىتابد. به جاى كارشكنى در برنامههاى
رئيسجمهورى كه بيش از بيست ميليون رأى ملت را در پشت سر خود دارد، براى يارى و در
اجراى برنامههايش كه موجب سربلندى ايرانيان شده است، دست به دست هم بدهيم.
بهفرض اينكه گروههاى
خشونتطلب و قانونستيز در برنامههاى خود موفق بشوند و دولت را به بنبست
بكشانند، ممكن است محافظهكاران به اهداف كوتاه مدت خود برسند، اما در درازمدت
بىترديد بازنده اصلى خواهند بود.
به اين سخن و كلام الهى با دل
و جان توجه كنيد:
»ولاتكونوا كالَتَى
نَقَضَتْ غزلها من بعد قُوةِ انكاثاً (نحل 91)
مانند آن زنى نباشيد كه رشتههاى تابيده خود را پس از استوارى وا