اظهارات آقاي محمد شانه چي در مورد وقايع رقت باري كه ماموران رژيم برايشان تحميل كرده اند
سئوال ميفرمائيد كه شرح گرفتاري هايم را بگويم – قبلاٌ بايد از اظهار لطف شما كه يك نفر روحاني عضو كبير حقوق بشر هستيد تشكر ميكنم چون مجالي براي شرح مفصل نيست به اختصار برگزار ميكنم البته با مذاكره و ديد و بازديد با ديگران جريان حقوق بشر در ايران را خواهيد ديد آنچه در اين آخري براي من اتفاق افتاد بعد از گرفتاريهاي قبلي در نيمه شب نوزدهم خردادماه 1352 كه همه مردم در خواب بودند و ما بعلت داشتن مريض بدحال كه قصد بردن به بيمارستان داشتم در را زدند و عده اي با هجوم و اسلحه بدست وارد منزل شدند و به بازرسي و بازپرسي پرداختند وهمان نيمه شب دخترم فاطمه مدير شانه چي دانشجوي سال دو حقوق و قضائي قم را بازداشت و بردند و به بازرسي ادامه دادند وقتي كه چيزي پيدا نكردند حدود پانصد جلد كتاب كه از اول عمر تدريجاٌ تهيه كرده بودم به انضمام عكسي از مرحوم دكتر محمد مصدق در دو ماشين ريخته و بردند و صبح ساعت شش خودم و فرزندم محسن فارغ التحصيل رشته آزمايشگاهي و خانمي مريض كه از زادگاهم مشهد براي معالجه آمده بود بردند با چشم بسته و تا غروب زير يك پله بدون غذا رو به ديوار نگاه داشتند و غروب كه اظهار داشتم ميخواهم اداي فريضه مذهبي نمايم هدايتم كردند به اطاقي كه شش نفر ديگر با حالاتي كه شرح آن مفصل است. و فرداي آن روز در پشت دري كه دخترم را شكنجه ميدادند و صداي ناله او را مي شنيدم مدتي گذراندم و بعد از دو روز از زندان شهرباني به زندان اوين منتقل شدم در بين راه توانستم با پسرم مختصر گفتگوئي داشته باشم ايشان ميگفت كه در ظرف اين 4٨ ساعت پنج مرتبه زير شكنجه از حال رفته ام چه كنم و در زندان اوين بعد از بازجوئي مفصلي كه حدود 5/5 ساعت طول كشيد با تهديد و تحقير و به سلول انفرادي كه بسيار جاي بدي بود و از اول در آنجا بودم مراجعتم دادند و بعد از جند روز به شدتي مريض شدم كه در زندان مداوا نشدم به بيمارستان شهرباني منتقلم كردند و در آنجا بعد از معاينات مفصل كه اطباء نظر خوبي درباره ام ندادند مرخص شدم و بعد فهميدم كه بعد از رفتن و بردن ما فرزند مريضم حسين را با مادرش توقيف و با پافشاري مادرش كه گفته بود تا مرا نكشيد نميگذارم بجه مريضم را به زندان ببريد ايشان را بردند بيمارستان تحت نظر مامورين ساواك 4٨ ساعت بودند و بعد از 4٨ ساعت و بازجوئيهايي اجازه برگشتن بخانه را به ايشان ميدهند و دخترم را بعد از شش ماه مرخص ميكنند و دو ماه بعد از مرخصي يكروز صبح كه بقصد دانشكده ازمنزل خارج ميشود ديگر ما او را نديديم تا خبر شهادت او را در روزنامه خواندم و تا بحال نه اثاثيه و لباس و لوازم او را و نه قبر او را بما نشان نداده اند و خفقان بقدري زياد بود كه اقوام و دوستانم جرات آمدن به خانه ام را تا چند روز نداشتند و اينك از محل دفن او و از نوع كشتن او خبري ندارم ولي پسرم ر ابعداز ٨ ماه ملاقات دادند در حالي كه در برخورد اول او را نشناختم ازشدت ضعف و پريدگي رنگ و خلاصه او را به سه سال زندان محكوم كردند. در تاريخ 29/2/54 مدت زنداني او تمام ميشود و او تا بحال درزندان بسر ميبرد و بعد از انقضاء مدت زندان ايشان بعد از مراجعه به همه مقامات مجدداٌ ايشانرا بردند محاكمه كه تو در زندان تبليغ كرده و كتاب خوانده اي در صورتي كه با ضوابط زندان چگونه ممكن است كسي تبليغ كند مضافاٌ اينكه ايشان متهم است كه در تاريخ 5/2/56 تو درزندان تبليغ كرده اي و ايشان طي دفاعيه كه نوشته و الان در پرونده ايشان موجود است ميگويد من طبق دفاتر زندان در تاريخ 29/1/56 اززندان اوين كه شما مدعي هستيد مدت چهار مرتبه با بستگانم ملاقات داشته ام و همه اينها را دفتر زندان گواهي ميدهد و نتيجتاٌ در تاريخ 5/2/56 در زندان اوين نبوده ام كه تبليغ بكنم يا كتابي بخوانم و تازه اگر كتابي خوانده ام كتابي بوده كه دركتابخانه زندان بوده است كتابي كه خواندن آن چهار سال زندان دارد چرا در كتابخانه نگاه ميداريد در هرصورت ايشان را به چهار سال ديگر محكوم ميكنند و فعلاٌ در زندان بسر ميبرد و مطلب مهمتر كه باز در پرونده منعكس است اينكه من كه مدت قانوني زندانم در تاريخ 29/2/54 تمام ميشود چرا بدون هيچ مجوزي تا تاريخ 25/2/56 دو سال تمام مرا در زندان نگاه داشته ايد كه من مرتكب چنين گناهي بشوم زياده بر اين مزاحم نميشوم و همين قدر بدانيد وضع حقوق بشر بدست حكومت ايران اين چنين است و مطلب ديگر از حقوق بشر در ايران اينكه من الان نميدانم با اين شرحي كه به شما دادم سرنوشتم چه خواهد شد چون ممكن است براي همين مطالب مرا تحت بازجوئي قرار دهند و زندانم كنند.
با تقديم احترامات محمد مدير شانه چي
