اقبال عمومي لازمه رشد احزاب سياسي است
يادداشت دكترغلامعباس توسلي
پنجشنبه 28 فروردين 1387، گفت و گو از: اسماعيل آزادي
“در دوران شاه احزاب كاملا وابستهاي مثل حزب مردم، حزب ايران نوين، رستاخيز و… بودند كه مردم هم با رغبت و آزادي به اينها نپيوستند كه حالا يا با دستور از بالا بوده يا تبليغات خاصي وجود داشته كه برخي از مردم به اين احزاب پيوستند اما مردم هيچگاه خيلي به اين احزاب وفادار نبودند. زيرا مثلا وقتي حزب مردم به وجود ميآيد عدهاي به طرف آن ميروند يا حزب ملت كه به وجود ميآيد عدهاي سراغ آن ميروند. چون شخصيتهاي طبقه بالا مثل اقبال، اعلم و هويدا در اين احزاب بودند كه بعد از به قدرت رسيدن، اين احزاب را به وجود آوردند. نه اينكه اين احزاب آنها را به قدرت رسانده باشد. در واقع آنها همان گروههاي منافع و فشار بودند منتهي براي اينكه بازي دموكراسي را به شكل ظاهري در جامعه به وجود بياورند، احزابي هم تشكيل ميدادند.”
روزنامه کارگزاران : حزبگرايي در ايران، سابقهاي طولانيمدت دارد اما ساختار نظام حزبي در ايران گويي كه هنوز در ابتداي راه است و احزاب سياسي ايران در پيمودن مسيري كه ديرزماني پيش آغاز كردند، توفيق نيافتند. حزبگرايي اما سنگبناي سياستورزي نوين در عرصه جهاني است و دموكراسي از دل تحزب سياسي است كه رخ مينمايد. تحزب اما در ايران داستان ويژه خود را دارد و چه بسا بتوان داستان حزبگرايي ايراني را «تحزب فصلي» ناميد. چه آنكه در آستانه انتخابات و در بزنگاههاي مهم سياسي به ناگاه چندين حزب و تشكل سياسي رخ مينماياند و فعاليت آغاز ميكند و گذشت اندك زماني كوتاه يا بلند نيز كافي است تا احزاب جديد به ركودي خودخواسته تن دهند و نشانهاي از آنها باقي نماند. درباره حزب و حزبگرايي در تجربه جهاني و تجربه ايراني با غلامعباس توسلي، استاد جامعهشناسي دانشگاه تهران به گفتوگو نشستهايم تا تفسير روايت او از نظام حزبي و موانع تحزب را بشنويم. توسلي در گفتوگوي پيشرو شرحي تاريخي از داستان تحزب در ايران ارائه ميدهد و روايت حزبگرايي در ايران را بازگو ميكند.
اگر ما بخواهيم يك تقسيمبندي داشته باشيم مبني بر اينكه كشورهايي كه روند مدرنيته را به شكل طبيعي طي كردهاند، احزابي داشتند كه روند طبيعي و تكاملي خود را طي كردهاند كشورهاي ديگري كه در يك دوران گذار يك مدرنيته تاسيسي را با فشار از بالا در حال تجربه هستند نيز ميتوانند احزاب خاص خودشان را داشته باشند كه ايران هم جزء كشورهاي نوع دوم قرار ميگيرد. شما ايران را در بين كشورهاي نوع دوم با احزاب كدام كشور قابل مقايسه ميدانيد؟
ببينيد، كشورهاي جهان سوم در عين حال كه دو قرن تلاش كردند تا كموبيش يك نظام سياسي، دولت و مشروعيت مستقري را به اتكا و نظر مردم به وجود بياورند اما در اين كار موفق نشدند. حداقل اين است كه بگوييم در اين كشورها نه شبهدموكراسي وجود دارد و نه دموكراسي واقعي. به اين علت كه يك پيشرفتهايي انجام شده و مثلا انقلاباتي به وجود آمده و بعد از انقلابات دوباره جامعه دچار محدوديت شده است اما هيچگاه بهطور قانوني و آشكار اجازه فعاليت به سنديكاها داده نشده يا مثلا اتحاديههاي دانشجويي حركات خودجوشي را در داخل و خارج از كشور انجام دادند ولي وقتي به جايي رسيدند كه ممكن بوده قدرت را زير سوال ببرند، سركوب يا سرخورده شدند يا با فشار زياد از صحنه خارج شدند يا در حاشيه قرار گرفتند. بنابراين شرايط در اين كشورها هنوز زيربنا و بستر فرهنگي و به اصطلاح سياسي لازم براي اينكه بهطور طبيعي شكل بگيرند وجود نداشته و لحظهاي بوده است. در هنگام انتخابات احزابي شكل گرفتند و بعد از انتخابات از بين رفتهاند گاهي اوقات اين احزاب دولتي بودند. مثلا در دوران شاه احزاب كاملا وابستهاي مثل حزب مردم، حزب ايران نوين، رستاخيز و… بودند كه مردم هم با رغبت و آزادي به اينها نپيوستند كه حالا يا با دستور از بالا بوده يا تبليغات خاصي وجود داشته كه برخي از مردم به اين احزاب پيوستند اما مردم هيچگاه خيلي به اين احزاب وفادار نبودند. زيرا مثلا وقتي حزب مردم به وجود ميآيد عدهاي به طرف آن ميروند يا حزب ملت كه به وجود ميآيد عدهاي سراغ آن ميروند. چون شخصيتهاي طبقه بالا مثل اقبال، اعلم و هويدا در اين احزاب بودند كه بعد از به قدرت رسيدن، اين احزاب را به وجود آوردند. نه اينكه اين احزاب آنها را به قدرت رسانده باشد. در واقع آنها همان گروههاي منافع و فشار بودند منتهي براي اينكه بازي دموكراسي را به شكل ظاهري در جامعه به وجود بياورند، احزابي هم تشكيل ميدادند.
احزابي مانند جبهه ملي يا احزاب متعددي كه بعد از دوم خرداد 76 به وجود آمدند بيشتر محصول جنبشهاي اجتماعي بودند تا محصول يكسري فرآيندهاي نهادينه شده اجتماعي. حالا براي اينكه يك جنبش اجتماعي يا يك حزب بتواند نهادينه شود طبيعتا بايد مطالبات آن جنبش اجتماعي هم نهادينه شود. از اين منظر ايران در چه شرايطي قرار دارد؟
ايران يك فرآيند تاريخي خاصي را طي كرده است زيرا قدرتهاي خارجي در اينجا منافعي داشتند، ممكن است احزابي تشكيل شده باشند كه از اين منافع حمايت ميكردند يا لااقل توازن و تعادل ايجاد ميكردند. مثلا فرض كنيد قوامالسلطنه كه حزب دموكرات را بعد از شهريور 1320 تشكيل داد، طبعا اين حزب يك حزب مردمي به آن معنا نبود. ولي با پيش آمدن قضيه آذربايجان و… خودبهخود كساني هم بودند كه دور آن را گرفته بودند كه از منافع اين گروه خاص به دلايل مختلف سردرنميآورند چون جامعه ما محروم بود. اولين مسئله اين است كه مردم بايد يك حداقل سوادي داشته باشند. دوم اينكه تشخيص بدهند منافعشان كجاست و مخصوصا در عصر جديد كه منافع مادي و اقتصادي است بعد هم شرايط سياسي و باز بودن جامعه است يعني مردم از اينكه به حزب سياسي بپيوندند يا در قدرت مشاركت كنند، ترس و نگراني نداشته باشند. در اينگونه جوامع قدرتها براي اينكه مستقر شوند ميتوانستند بهعنوان وسيله از مردم استفاده كنند اما هيچگاه مردم را به عنوان شهروندان آزاد كه بتوانند در قدرت مشاركت كنند، حزب تشكيل بدهند، فعاليت كنند و انتقاد داشته باشند، نميپذيرند. بنابراين ما ميخواستيم در شرايط ديكتاتوري حزب تشكيل بدهيم. اما اين احزاب زيرزميني يا سركوب شدند يا از منافع خارجي حمايت كردند. مثل حزب توده كه وابستگي خاصي داشت البته تمام احزاب كمونيست دنيا تقريبا با مركزيت مسكو تصميمات خود را ميگرفتند. بنابراين مخصوص ايران هم نبوده است. پس اين نشان ميدهد كه ما گروههاي منافع و همينطور گروههاي فشار زيادي داريم. در اين فرآيند گروههاي سازمان يافته حزبي جوامع دموكراتيك سر بر نميآوردهاند كه قانون اساسي، احزاب و روزنامههاي آزاد دارند چنين چيزي نيست ممكن است بوده باشد اما لحظهاي است. در سه سال اول، مثلا مشروطيت تا مجلس سوم و چهارم احزاب حضور داشتند اما احزابي نبودند كه در توده مردم رسوخ كرده باشند. فقط ايدهآل اجتماعيون بودند.
آن هم محصول يك جنبش اجتماعي بود؟
درست است. يكي هم بعد از شهريور 1320 بود كه رضاشاه رفت و در يك دوره 10 ساله آزادي به وجود آمد و انواع و اقسام مختلف احزاب به وجود آمدند. ولي جايگاه خودشان رادر ارتباط با مردم نداشتند. چرا كه به غير از حزب توده كه ميگفت به طبقه كارگر تعلق دارد حزب ديگري نداشتيم كه از منافع خاصي حمايت كند. در نتيجه به خاطر استبداد و استعمار، مردم بيشتر منافع ملي را مورد حمايت قرار ميدادند تا گروههاي خاص. در واقع گروههاي خاص در مرحله دوم قرار داشت. مثل وقتي كه در اروپا جنگ شد نيروي مقاومت ملي به وجود آمد و در فرانسه از درون اين نيروي مقاومت جريان گوليسم سر برآورد با اين هدف كه ميخواهد از منافع و استقلال فرانسه دفاع كند. در ايران هم احزاب بيش از اينكه معرف گروههاي خاص باشند معرف قدرتها و منافع كلي ملي بودند. بقيه هم احزاب كوچكي بودند كه وابستگيهاي خاصي داشتند. ممكن بود آلمانوفيل يا انگلوفيل باشند؛ كساني كه اين كشورها را قدرتي ميدانستند و از آنها پيروي و حمايت ميكردند.
احزابي كه از درون جنبشهاي اجتماعي بيرون آمدند طبيعتا زماني ميتوانند نهادينه شوند و قدرت پيدا كنند كه بتوانند آن جنبش اجتماعي را به پيروزي برسانند. ولي ما شاهديم كه تمام جنبشهاي اجتماعي كه در يكصد سال اخير در ايران به وجود آمدند همه شكستخوردهاند چطور ميتوانيم انتظار داشته باشيم احزاب برخاسته از اين جنبشهاي اجتماعي بتوانند موفق باشند؟
درست است. اولا بايد فرصتي وجود داشته باشد تا اين احزاب شكل بگيرند، در انتخابات شركت كنند، منافع گروههاي خاص.يا منافع ملي را سامان دهند و دنبال آن باشند. مردم هم تجربه بياموزند كه اين احزاب چطور ميتوانند منافع آنها را تامين كنند كه به احزاب بپيوندند، از حزبي كنار بروند يا به حزب ديگري بپيوندند يا عضويت همان حزب را دنبال كنند. ما در ايران اين تجربه را كه براي شكلگيري احزاب لازم بوده يا نداشتيم يا در لحظات حساسي داشتيم اگر ما دو يا سه لحظه تاريخي را در نظر بگيريم يكي مشروطيت است كه آن هم به علت جنگ جهاني اول بندهاي سلطنت سست ميشود. انقلاب مشروطه را بيشتر بازاريها و تحصيلكردهها راه انداخته بودند چرا كه توده مردم و روستاييان از اين جريان خبر هم نداشتند. اما به هر حال بيشتر پايگاهشان مشروطهطلبان بورژوازي شهري بود نه بورژوازي ملي در معناي غربي آن. در اين دوران چون ما تجربه نداشتيم در جامعه هرج و مرج به وجود ميآمد. در نتيجه مردم منتظر بودند كه يك قدرت فائقهاي بيايد و اين هرج و مرجها را كه منطقهاي، گروهي، قومي و سياسي بوده و سياست خارجي را اعمال ميكرده، سر جايشان بنشاند. لذا ميبينيد كه از مشروطيت، رضاشاه سر درميآورد و تا 1320 كه رضاشاه هست، حزبي كه معنايي داشته باشد يا مجلسي كه واقعا وجود داشته باشد نداريم در عين حال كه جامعه طرفدار مشروطيت است اما در ميدان نيست و قدرت فائقه وجود دارد.
اما شاهديم كه در دوران هرج و مرج پس از شهريور 1320 احزاب فراواني شكل ميگيرند.
بله بهتدريج ميبينيم كه از درون خود جامعه سه گروه مختلف به وجود ميآيند كه احزاب مختلف را تشكيل ميدهند. يك گروه چپي يا ماركسيستي كه در اين كار تا حدودي پيشقدم بودند، يك گروه ملي كه در عين حال ضدكمونيست هم بودند ولي از منافع ملي در برابر استعمار حمايت ميكردند و يكي هم گروه اسلامي كه يك نوع دوگانگي درونشان وجود داشت. از يك طرف ميخواستند از سنتها و اسلام دفاع كنند و از طرف ديگر هم احتمالا ميخواستند در جهت خاصي و تقويت قدرت خاصي عمل كنند. اين سه نوع، حالت بومي شكلگيري احزاب در ايران بوده است.
نقش دولتهايي چون شوروي و انگليس در اين دوره در شكلگيري احزاب چگونه بوده است؟
با توجه به گروههاي خاص اجتماعي و منافعي كه در برابر سلطنت و در برابر استعمار آن دوره در ايران بود مثلا قدرت فائقه دست انگليسيها بود. لذا هم انگليسيها و هم سلطنت، شديدا در احزاب نيمبندي كه به وجود ميآمده دخالت ميكردند و آنها را به طرف خودشان ميكشاندند. خيلي كم افرادي بودند كه ميتوانستند بهطور مستقل در برابر قدرت فائقه انگليس يا روس يا سلطنت بايستند. اينها زود تسليم ميشدند يا كنار ميرفتند. به هر حال در اين دوره است كه شكلگيري احزاب به سمت منافع ملي ميرود و رجالي مثل دكتر مصدق يا ديگران كه ميديدند موازنه مثبت، يعني امتياز دادن به روس و انگليس در حال نابود كردن كشور است لذا بحث موازنه منفي را مطرح كردند.
دكتر مصدق ميگويد: «كساني كه به مجلس ميآمدند، يا تحت نفوذ انگليس، روس يا سلطنت بودند.» ميگويند 6-5 وكيل تهران برحسب تصادف توانستند در آن دوره وارد مجلس شوند و مردم شديدا از آنها حمايت كردند و همينها بودند كه باعث ملي شدن صنعت نفت شدند. در اين دوره روزنامه و احزاب آزاد بودند ولي يك دوره هرج و مرج نيز بود و بهانههايي هم به دست ميآمد كه اينها محدود شوند. مثل مسئله تيراندازي كه در دانشگاه به شاه انجام شد و حزب توده را منحل اعلام كردند. ولي اينها بودند و فعاليت ميكردند و در دوره مصدق هم به شدت فعاليت ميكردند. منتهي از منافع صرف ملي حمايت نميكردند، از منافع خارجي حمايت ميكردند.
من از صحبتهاي شما ميتوانم اين نتيجه را بگيرم، تا زماني كه كشور به يك ثبات سياسي نرسد طبيعي است كه احزاب آن هم نميتوانند به يك ثبات نسبي دست پيدا كنند كه بتوانند در قدرت مشاركت داشته باشند. شما با توجه به اين فرآيند، آينده احزاب را در ايران چگونه ميبينيد؟
آينده احزاب در ايران باز هم در همان بستر سياسي و فرهنگي است. يكي اينكه مردم در عين حال كه احزاب فعاليت داشتند، ولي تبليغات، مردم را نسبت به احزاب بدبين كرده است. ولي اگر حزبي بخواهد رشد كند بايد بتواند به داخل مردم برود و براي اينكه داخل مردم شود بايد يك حداقل خاطر جمعي به مردم داده شود كه اگر رفتند و به سياست و حزب پيوستند فردا مورد مواخذه قرار نميگيرند. مردم در ايران فعلا از بس كه مار ديدهاند از ريسمان سفيد و سياه هم ميترسند. مگر اينكه خودشان را بهطور مطلق به فرد يا گروهي بسپارند و دنبال آن باشند و از آن هم يك منافع آني و محدودي را بگيرند. بنابراين ما بايد بتوانيم دورههاي آزادي احزاب و خصوصا روزنامهها را استمرار دهيم تا مردم كمكم حاضر شوند روزنامهها را بخوانند و وارد مسئله سياسي شوند. اكنون به نام مذهب عده زيادي راي ميدهند. در مشروطيت زنان حق نداشتند راي بدهند. اما حالا در اينجا زنان، افراد تحصيلكرده و جوانها آمدند و راي دادند منتهي بستر سياسي مناسبي براي اينكه احزاب بتوانند آزادانه در طول مدت بين دو انتخابات فعاليت كنند و تشكيلات داشته باشند در حدي نبوده كه براي شكلگيري احزاب كافي باشد. اما به نظر من ژن حزبگرايي در جامعه ما تا حدودي پيدا شده و مردم نيز به صورتهاي مختلفي آن را تجربه كردند.
اين فرآيند براي جامعه ما به عنوان يك مزيت بهشمار ميرود كه بايد آن را توسعه داد.
بله، همينطور است اگر به گذشته جريانهاي سياسي و احزاب برگرديم به روشني ميبينيم كه احزاب در اين كشورها سركوب و زيرزميني و برانداز هم ميشدند. يعني احزاب به اين معنا بودند كه كل نظام و زيربناي آن را قبول نداشتند. آنها كار زيادي نداشتند. بايد ميرفتند خودشان را پنهان ميكردند تا با كمك سلاح كار چريكي انجام دهند البته اين جريانها در تغيير نظام سلطنت به جمهوري اسلامي تاثير داشتند و نميتوانيم بگوييم كه تاثير نداشتند. حالا چه احزاب چپي و چه احزاب راستي كه گروههاي مختلف چريكي تشكيل داده بودند. به هر حال اگر ما بتوانيم مشروعيت سياسي جامعه را بر دوش مردم بگذاريم و در حد قانون اساسي كه وجود دارد به گروههاي سياسي، افراد و صاحبان انديشه ميدان بدهيم كه بتوانند منافع ملي را مطرح كنند، ميتوان در يك مدت طولاني 15-10 ساله احزابي به وجود بياوريم كه هم بتوانند مردم را نمايندگي كنند و هم قدرت انتقاد داشته باشند و هم بتوانند در قدرت مشاركت كنند.
به عنوان آخرين سوال، ما ميدانيم كه جهان غرب حداقل صاحب 100 سال حزبگرايي سازمانيافته است و تجارب زيادي دارند و ما هيچ منابعي در اختيار نداريم كه ساختار حزبي انگلستان، آمريكا، فرانسه يا آلمان را كه داراي دستگاه حزبي هستند معرفي كند تا بتوان از تجارب آنها استفاده كرد. شما به عنوان استاد علوم اجتماعي و عضو يك گروه فعال سياسي اين را يك ضعف نميبينيد؟
چرا. ولي بايد توجه داشت تا قانون اساسي پياده نشود، آزادي وجود ندارد. حالا به هر اسمي صحنه يك صحنه فعاليت سياسي نيست. وقتي فعالان سياسي تحت فشار قرار بگيرند انتظار اينكه احزاب بتوانند گسترده كار كنند، انتظاري منطقي نيست.
يعني جنبش فكري هم در اين زمينه وجود ندارد؟
كم و محدود است. ولي اگر آن حداقلها به وجود بيايد، خود به خود احزاب به وجود ميآيند. به هر حال كساني كه از مواضع ديگري وارد مساله ميشوند، از لحاظ سياسي قابل دفاع نيستند زيرا كارهايشان از منظر ايدئولوژي خاصي است كه جامعه را از بدنه دولت جدا ميكند و مردم آرزو ميكنند كه يك گروه ديگر از بيرون بيايد و جامعه را تغيير بدهند.
اما به هر حال اگر قرار باشد احزاب در اين جامعه شكل بگيرند بايد از تجارب ديگر كشورها استفاده كرد؟
بايد استفاده كرد، مثلا در كشوري مثل هند پنج حزبي كه در اين كشور وجود دارند حداقلها را تامين كرده است. در عين اينكه حزب كنگره بهعنوان يك ايدهآل ملي معمولا در مجلس راي ميآورد. ولي هر حزب كوچك نيز حداقل يك يا دو نماينده در مجلس دارند. اينطور نبوده كه غير از يك گروه خاص به گروههاي ديگر اجازه حضور در انتخابات داده نشود.
