تحليل جنگ خليج فارس «مقصر جنگ منطقه كيست؟ و نتيجه‌گيری و وظيفه ما چيست؟» تاريخ: فروردين ٧٠

title

شماره: 1422

تاريـخ: 4/2/70

مقصر جنگ منطقه كيست؟

و نتيجه‌گيري و وظيفه ما چيست؟

ظهر الفساد في البر و البحر بما كسبت ايدي الناس ليذيقهم بعض
الذي عملوا لعلهم يرجعون.(1)

در آستانه سال نو شبح شوم جنگ
و ويراني همچنان بر سر مردم منطقه عموما و ملت ستمديده عراق خصوصاً
سايه افكنده است. اگر چه سرنوشت نهائي جنگ در عراق هنوز به وضوح تعيين
نشده است اما اثرات كوتاه مدت و بلند مدت آن بر منطقه كاملاً مشخص است.
كشور ما نيز نه از تبعات اين جنگ و تحولات ناشي از آن مصون مي‌باشد و
نه مي‌تواند نسبت به رويدادهاي اطراف خود بي‌تفاوت بماند.


   تحليل زير به بهانه سال نو كوششي براي بررسي علل شروع جنگ و
پيامدهاي آن مي‌باشد.


   جنگ ويرانگر و خانمانسوز خليج فارس در تاريخ 27/10/69 در پشت مرزهاي
غربي و جنوبي كشورمان با حيرت و وحشت همگان در گرفت. مقدار، قدرت و دقت
سلاحهاي بكار رفته و ميزان خرابي‌ها و خسارات وارده با توجه به مكان و
زمان محدود و كوتاه آن بي‌سابقه بود. سرانجام، صدام حسين عليرغم جسارت
و مقاومت فوق‌العاده شكست خورد و در تاريخ 12/12/69 با خفت و خواري
مجبور به تخليه كويت گرديد و تن به قبول كليه قطعنامه‌هاي شوراي امنيت
و شرايط تحميلي نيروهاي چند مليتي به سركردگي آمريكا داد.


   از هنگام تجاوز عراق به كويت تا تسليم كامل صدام جمعا 213 روز طول
كشيد ولي جنگ و فاجعه هنوز تمام نشده است.


   در داخل عراق جنگ خانگي يا قيام مردم شهرها و روستاها عليه صدام و
نيروهاي دولتي آغاز شده است و در خارج نگراني همسايگان و ملتهاي منطقه
از جمله ايران از تداوم حضور و دخالت بيگانگان شديد مي‌باشد و رقابت و
اختلافات فاتحان جنگ بر سر تقسيم غنائم و حاكميت بر منطقه از مسائل
قابل پيش‌بيني است.


   نهضت آزادي ايران عليرغم تنگناهاي شديد و فشارهاي وارده و بسته بودن
دست و زبان آن، در تاريخ 6/11/69 بيانيه كوتاهي تحت عنوان بار ديگر جنگ
صادر كرد و در تاريخ 30/11/69 نيز تلگرامي به دبير كل سازمان ملل متحد
مخابره كرد. برخي از همفكران عزيز و هموطنان شرافتمند از ما توقع و
درخواست انتشار بيانيه تحليلي مفصل و اظهارنظر روشنگرانه داشتند كه با
مقدورات ما و سرعت دگرگونيها نمي‌‌توانست سازگار باشد.


   از طرف محافل و مقامات كشورهاي ديگر، هر روز و بلكه هر ساعت خبرها،
ادعاها و هشدارهائي پخش شده است و دائماً تحليلها و تعليلهائي صورت
مي‌گيرد كه به فرض صحت و عاري بودن از غرض نشات گرفته از ديدگاه‌هاي
خاصي مي‌باشد. هر كس سعي دارد كه خود را مبرا از تقصير و ديگري را مقصر
جلوه دهد و هستند كساني كه قائل به «از پيش طراحي شده بودن» اين جنگ و
«برنامه‌هاي خود خواسته»‌اند. مسلما چنين تحليلها و نظرات نمي‌‌تواند
فريبنده، ناقص يا نزديك نگر نباشد و همه علل و عوامل و احتمالات آينده
را در بر گيرد.


   البته در اين فاجعه عظيم كشور ما به لطف خدا و با حسن سياست و
واقع‌بيني دولت، بر كنار از معركه و نسبتاً مصون از خطر مانده است و
اگر گردانندگان كشور جانب هر يك از دو طرف را مي‌گرفتند قطعاً در
پرتگاه غيرقابل نجاتي سقوط كرده بوديم. ولي نبايد خودخواه و نزديك بين
بود و نسبت به اين رويداد پردامنه براي خودمان و جهان و ضمناً آموزنده،
بي‌تفاوت و آسوده‌خيال ماند. ايران برخلاف آنچه در جريان انقلاب و بعد
از آن خود را به جز چند استثناء جدا از دولتها و ملتهاي جهان نگاه
مي‌داشت نمي‌‌تواند و نبايد مجزا و بي‌اعتنا به ساير نقاط و جريانها
زندگي كند.


   ما تحليل خود را بدون آنكه مدعي صحت و دقت كامل آن باشيم در سه بخش
زير عرضه مي‌كنيم:


1ـ وقوع جنگ و مقصرين فاجعه


2ـ پايان جنگ و بهره‌برداران و آثار آن


3ـ نتيجه‌گيري براي خودمان و آينده


1ـ وقوع جنگ و مقصرين فاجعه


   بسياري از اشخاص قضيه را ساده انگاشته و معتقدند كه تجاوز صدام به
كويت به دستور جرج بوش بوده و همه جريانها صرفاً از آمريكا سرچشمه
گرفته است و در اثبات اين ادعا اشاره به خبري مي‌كنند مبني بر اينكه
سفير آمريكا در عراق در روز قبل از آغاز حمله از آن آگاهي و با آن
موافقت داشته است.


   به نظر ما به توجه به گسترش روزافزون روابط بين‌الملل و وابستگي
تنگاتنگ منافع و مصالح كشورها يا تداخل پيچيده سياستها و جريانهاي
اقتصادي، فكري و غيره، ساده انديشي خواهد بود اگر به سبك قرن نوزدهم
تصور كنيم كه يك فرد يا يك سياست و دولت، اگر چه ابرقدرت، بتواند به
تنهائي، بدون‌ آگاهي و اطلاع ديگران و بدون تطبيق با شرايط جهاني و
تبعيت از عوامل و اراده‌هاي حاكم و موثر طرحي بريزد و تعيين تكليف و
پيش‌بيني و طراحي پيش‌آمدها را، ولو در مورد كشورهاي كوچك بنمايد. به
علاوه، تجربيات تاريخي و روزمره زندگي نشان داده است كه در بسياري از
اوقات نقشه‌هاي ماهرانه و خردمندانه با نتايج ناخواسته و غيرمترقبه
روبرو مي‌شود كه از اختيار يا اطلاع گردانندگان سياست خارج است و
حقانيت گفتار پيامبر گرامي «المرء يدبر و الله يقدر(2) » را ثابت
مي‌كند.


   براي ما ايرانيها كه در جهت راحت طلبي و فرار از تفكر و تلاش، تمايل
شديد به كنار كشيدن خود از معركه و مسئوليت داريخ و عادتاً تقصيرها و
تاثيرها را به گردن تقدير و عوامل ماوراء الطبيعه مي‌اندازيم يا دستور
و دخالت سياست‌هاي قاهر زمانه را در همه جا سراغ مي‌دهيم توجه به اين
اصل كلي مفيد است. جهانگشايان گذشته تاريخ نيز با همه نبوغ و نيرومندي
نمي‌‌توانسته‌اند بدون حساب و قرار و برخلاف سنتها و قانونمنديهاي حاكم
بر انسانها كاري از پيش ببرند و براي اقوام زيردست و مغلوب، سرنوشتي
خارج از آنچه آن اقوام با اراده و با عمل و امكانات خود تعيين
مي‌كرده‌اند، رقم بزنند. امروزه كه در همه جا بيداريهاي عمومي و
جنبش‌هاي ملي ديده مي‌شود نقش مردم و عوامل داخلي محسوستر و موثرتر
است. علاوه بر آن، كشورها و حتي اقليتها و دورافتاده‌ها از تنهائي
بيرون آمده، دولتها و ملتهاي ديگر جهان به دليل منافع و مصالح و روابط
بين‌المللي چهارچشمي مراقب همگان و سلطه‌گران و سلطه‌پذيران هستند. در
هر حال، احتمال و امكان فعال مايشائي و جهانمداري را براي يك ابرقدرت
بايد خيلي كمتر از قرون گذشته بدانيم.


   البته ما نمي‌‌گوئيم كه دولتها، سياستها و سياستمداراني وجود ندارند
كه در صدد توسعه و تحميل و تسلط بر ديگران نباشند و تدبيرها و
توطئه‌هائي انجام ندهند. قطعا دولتهاي متجاوز و ابرقدرتهاي توسعه‌گرا و
استكباري وجود دارند كه براي حفظ و توسعه منفع خود دنيا را به خاك و
خون مي‌كشند، ولي رقيبان و ديگران، يعني طبيعت و خلقت، نيز كار خودشان
را انجام مي‌دهند. در هر حال، در اين دنياي پرآشوب آنچه بر سر انسانها
و انسانيت مي‌آيد در جمع‌بندي نهايي چيزي جز دستاوردهاي مستقيم و
غيرمستقيم انسانها و محصول مقاصد و افكار و عملكردهاي خودشان نيست.
انسانها مي‌كارند، طبيعت و تاريخ مي‌روياند، انسانها درو مي‌كنند و
خداوند تقدير خود را اعمال مي‌نمايد.


   جريان جنگ خليج فارس شاهد گوياي اين واقعيت است. فرق كلي آتشبازي
اخير با جنگهاي قديم اين است كه در گذشته آتش افروز و آتش بيار
معركه‌ها غالبا خود جنگاوران و جنگجويان بودند، ولي اين بار قضيه
پيچيده‌تر است. سابقا مناطق مسكوني و اقوام مختلف كم و بيش مجزا و
منفرد مي‌زيستند و تا حدود زيادي جدا و به دلخواه خود عمل مي‌كردند،
اما از قرن 19 به بعد هر چه جلوتر مي‌آئيم، با ارتباطها و اتصال‌هاي
روزافزون، به ميزان بيشتري جلوي جدا زيستي و تكروي گرفته مي‌شود.


   جريان جنگ خليج فارس شاهد گوياي اين واقعيت است.


   در جنگ جهاني اول با آنكه مقدمات و موجبات آن از سالها قبل در
رقابتها و سياستهاي دول اروپائي فراهم گرديده بود و همه آنها شريك جرم
محسوب مي‌شدند ولي مبتكر جنگ و پيشگام كارزار امپراتوري آلمان و امثال
ويلهلم و بيسمارك بودند. آلمان به بهانه‌اي به عربستان حمله كرد و با
نقض بي‌طرفي بلژيك وارد فرانسه گرديد. زير دريائي‌هايش نيروي دريائي
بريتانيا را در تنگنا قرار دادند، ضمن آنكه خود مخترع و سازنده توپهاي
دورزن، زيردريائيهاي اژدرافكن، كشتيهاي ناوشكن بود و هواپيماهاي نظامي
و جنگ افزارهاي نيرومند و نوظهوري را به ميدان آورد. سرانجام شكست خورد
ولي خسارات، تلفات و ضايعات كلي بر مدافعين وارد ساخت.


   در جنگ جهاني دوم نيز حمله ـ لااقل به صورت ظاهر و عملاً ـ از محور
«آلمان ـ ايتاليا ـ ژاپن» آغاز گرديد. آلمان هيتلري و متحدينش قبلاً
تدارك، تحريكات و برنامه ريزيهاي مطالعه شده‌اي انجام داده بودند.
برعكس، فرانسه و روسيه و انگلستان مورد تجاوز نظامي قرار گرفته و حالت
دفاعي داشتند.


   در جنگهاي قديم قضيه باز هم ساده‌تر بود. مثلا در حمله روسها به
ايران ـ در ابتداي قرن نوزدهم ميلادي ـ و شكستهاي ننگين گلستان و
تركمنچاي هم برپا كننده ماجرا و تجاوزگر، هم طراح و سازنده سلاحهاي
برتر زمان و هم پيروزمند و بهره‌بردار از كارزار روسها بودند. ايران كه
تقصير و تاثير مستقيم به مراتب كمتري در آن ماجرا داشت تلفات و خسارات
سنگيني نصيبش گشت و ضمناً درس عبرتي هم گرفت.


   در ماجراي فعلي، تجاوزگر و طراح جنگ عراق بوده است، زيانبر سرشكسته
و بازنده خسران ديده نيز عراق است، بدون آنكه تنها طراح مقصر و زيانكار
قضيه باشد.


   دو كشور مورد تجاوز يعني كويت و عربستان نيز حق گله و اعتراض
ندارند. ارتشي كه به كويت شبيخون زد و يكروزه آنجا را تصرف كرد و آل
صباح را غافلگيرانه بيرون انداخت و نيز موشكهائي كه مرتباً ظهران، رياض
و نقاط ديگر حجاز را مي‌كوبيد با ميليارد‌ها دلار كمك آنها، به اقرار
خودشان، تجهيز و تهيه شده بود. آن دو دولت عليرغم نفرتشان از صدام و
بعثي‌ها، به خاطر ترس از ايران با عراق متجاوز و صدام همدستي و همدلي
كردند و گرفتار پيامدهاي تلخ آن شدند.


   پس از اشغال كويت و ادعاي مالكيت آن از طرف صدام، آمريكاي جهانخوار،
شوروي و كشورهاي اروپاي غربي در چهارچوب مصوبات شوراي امنيت سازمان ملل
متحد به تشكيل صف واحد نيرومندي عليه متجاوز پرداختند و عليرغم مشكلات
و خطرات مسلم و ضايعات مالي و جاني محتمل، متحد و مجهز و مصمم دست به
محاصره اقتصادي عراق زدند و سپس نيروهاي آمريكا و برخي متحدان آن در
دنيا و منطقه به حملات بسيار گسترده و سنگين‌ هوائي، دريائي و زميني
روي آوردند. اين گرهي بود كه آنها به دست خود زده و گوري بود كه با
كلنگ خود كنده بودند. البته حالا كه جنگ به شكست عراق و كام‌روائي
آمريكا و متحدانش ختم شده است به راحتي آنچه را كه گذشته و بر سرشان
آمده است فراموش مي‌كنيم يا اضطرابها، ناراحتيها و نزاعهائي را كه
ملتها و دولتها در ماههاي ابتداي كارزار داشتند و سرمايه‌گذاريها و
ضايعات سنگيني را كه متحمل شدند در نظر نمي‌‌آوريم. بايد خود را به آن
ايام برگردانيم تا درستي نكته فوق را درك كنيم.


   خواه آمريكا و متحدانش را محرك يا لااقل مطلع از قضايا بدانيم يا
ندانيم موضوع غيرقابل ترديد و انكار اين است كه شوروي، آمريكا و اروپاي
غربي حاميان صميمي صدام در جنگ او با ايران، بهره‌مند‌شوندگان از روابط
و معاملات با عراق و نيز تجهيزكنندگان ارتش عراق و مربيان بي‌دريغ آن
در بكارگيري سلاحهاي پيچيده، ساختن پناهگاهها، تحويل سلاحهاي شيميائي و
اتخاذ روشهاي دفاعي و اطلاعاتي موثر و به عبارتي جنگ افروزان واقعي
بودند.


   آمريكا و متحدان جنگي آن در ماجراجوئي پرخرج و پرخطر اخير در
گرماگرم مقاومت دليرانه و ضربات هلاكتبار حريف عرب حالت عقاب مغرور
بلند پرواز پروبال آراسته حكيم سنائي را داشتند كه وقتي هدف تير صياد
قرار گرفت،

چون نيك نظر كرد پر خويش در آن
ديـد                   گفتا ز كه ناليم كه از ماست كه بر ماست


   موشكها و ضد موشكها، ميگها و ميراژها و تانكها و توپها را خود آنان
در اختيار عراق قرار داده بودند. به گفته شاعر عرب «سالها مرارت كشيده،
جوان را تيرانداز ماهري كردم و عاقبت الامر چشم خودم آماج تيرش گشت.»!


   از آنجا كه خيانت و موفقيت، غفلت و غرور مي‌آورد دولتهاي خوراك
دهنده صدام و تجهيز كننده عراق به فكر نقضه و خيال صدام نيفتاده، غافل
از آن شدند كه عراق پس از تن دادن به قطعنامه 598 براي چه منظور باز هم
به تقويت نظامي و افزايش تجهيزات دفاعي و تعرضي خود ادامه مي‌دهد. از
اين نظر نيز خود آنها را مي‌توان مقصر دانست.


   اين حضرات كه با ادعاي حفظ ثبات و امنيت جهان و دفاع از تجاوز
ديدگان اين چنين خشمگين شدند و با حمله شديد به عراق خود را به آب و
آتش زدند اصلا به روي مباركشان نياوردند كه ده سال قبل، در تجاوز نظامي
عراق به ايران، صدام حسين را به جاي توبيخ و تعرض مورد تشويق و امداد
قرار داده و به اين ترتيب به او درس تجاوز و ويرانگري آموخته بودند.


   و همچنين است «يك بام و دو هوا» بودن شوراي امنيت سازمان ملل كه در
برابر رژيم سفاك اسرائيل كه قوام و دوام آن بر تجاوزات مكرر
ناجوانمردانه و بي‌رحمانه و مخالف با قوانين بين‌المللي گذاشته شده و
كوچكترين اعتنائي به توصيه‌ها و قطعنامه‌هاي شوراي امنيت نمي‌‌كند
اغماض، ملايمت و ملاطفت پيشه كرده است!


   يعني از هر طرف كه نگاه مي‌‌كنيم با تقصير و تاثير يا با دستهاي
گناهكار و آلوده شرق و غرب سابق (يا متحدين پيشرفته ساكن نيم‌كره
شمالي) روبرو مي‌شويم كه كشته‌هاي خود را درو مي‌كنند و خواهند كرد.


   اما تنها صدام تكريتي و شيوخ كويت و عربستان يا آمريكا و موتلفين و
متحدين اروپائي، افريقائي و آسيائي آن نيستند كه سهم موثر در اين بليه
بزرگ داشته‌اند. اسرائيل غاصب نيز كه براي اولين بار در عمر نكبت بار
خود روزي يكي دو موشك نوش جان مي‌كرد يكي از گردانندگان پشت پرده بوده
است. با اين تفاوت كه بركنار از جنگ و مرك در جبهه گرديد و در برابر
ضايعات و خساراتي كه متحمل مي‌شد ناز شست جانانه از آمريكا و آلمان و
عربها دريافت مي‌كرد. از اين جهت، احتمال دخالت اسرائيل در اين تجاوز و
تحريك به دليل آنكه بيش از همه از ناحيه عراق و ايران و اعراب براي بقا
و آينده خود احساس خطر مي‌كند، بيش از سايرين به چشم مي‌خورد. اين رژيم
منفور از آمريكا و اروپا هم كه گاهگاه براي حل مسئله فلسطين به آن فشار
مي‌آورند خشمگين بوده و مي‌خواسته است براي كاهش اين فشارها آنها را با
خطرات عمده‌تري درگير سازد و از برقراري امنيت (و به اصطلاح عدالت) در
خاور ميانه عربي منصرف نمايد.

حال نگاهي هم به خودمان
بيفكنيم:


   دولت جمهوري اسلامي ايران با توجه به منافع ملي و شرايط سياسي
بي‌طرفي اختيار كرد و مياندار صلح و حل مسالمت‌آميز اين غائله اسفبار
گرديد. ايران مي‌توانست پس از فتح افتخارانگيز خرمشهر، با منت و متانت،
از موضع قدرت و در شرايط كاملاً مساعدتر، صلح و مسالمتي را كه چند سال
بعد پس از تحمل تلفات جاني و مالي مصيبت بار و در شرايط بسيار نامطلوب
به آن تن داد بپذيرد(3). ايران بدون آنكه خواسته باشد، با اصرار ورزيدن
بر تداوم جنگ تا رفع فتنه از عالم، هم عراق را در خط تقويت نظامي و
تعليم و تمرين ارتش خود براي دفاع و نيرومندي هر چه بيشتر انداخت و هم
دولتهاي مرتجع و وحشت‌زده و ابرقدرتهاي شرق و غرب را علاقه‌مند و ذينفع
در حفظ و تجهيز ارتش عراق ساخت.


   پس از قبول آتش بس در سال 67 و قطعنامه 598 شوراي امنيت، وضعيت
جديدي به وجود آمد و عراق عليرغم برتري و پيشرفتهاي نظامي با اميد و
اعتمادي كه به كسب پيروزي و تلافي جوئي پيدا كرده بود مجبور به توقف
شد. بعيد نيست كه دو عامل زير تصميم جنون آميز وسيعانه تصرف كويت را در
مغز مغرور و جاه‌طلب صدام پرورده باشد، يكي احساس غبن و شرمندگي در
برابر مردم عراق و ساير اعراب و محروم شدن از ثمرات مقاومت پرمرارت و
جنگي كه نزديك بود به پيروزي او منتهي شود و ديگري احساس غروري كه از
حمايتها و كمكهاي بي‌دريغ حاميان خود پيدا كرده بود. او با تجهيزات،
تعليمات و تمرينهائي كه از آنان گرفته بود خود را چنان قوي مي‌ديد كه
بتواند با تصرف برق آساي كويت با يك تير دو نشان بزند يعني هم خود را
از تنگناي خاتمه بي‌حاصل جنگ با ايران رهانيده، اعاده حيثيتي كند و هم
امكانات بيشتر و راههاي دريائي و درآمدهاي نفتي جديد به دست آورد.


   قدرت ارتش عراق و حمله آن به كويت نه تنها اعراب بلكه اسرائيل را هم
به وحشت انداخته، وادار به توطئه چيني و تمهيد براي به دام انداختن
صدام و نابودي قدرت نظامي عراق نمود. كارشناسان اروپائي ارتش عراق را
چهارمين ارتش قوي دنيا (بعد از آمريكا، شوروي و ناتو) تشخيص داده
بودند. اسرائيل از اين حمله عراق به نفع خود و به زيان مردم فلسطين
استفاده كرد. ميليتاريسم آمريكا نيز كه بر اثر تحولات بلوك شرق در
وضعيت نامساعدي قرار گرفته بود جاني تازه گرفت و نفتي‌ها نيز از آن
بهره‌مند شدند. ديديم كه آمريكائيها و اروپائيان و قدرتمندان چگونه با
سرعت، اما با احتياط، گام در اين وادي وحشتناك گذاشده و با عِدّه و
عُدّه فراوان وارد عمل شدند تا به اهداف خود دست يابند.


   در هر حال و با كمال تاسف و شگفتي آنچه نبايد بشود شد! گيرانه آتش
به دست صدام بر جهنم دنيائي زده شد! شعله‌هاي فتنه و فساد در بر و بحر
خاورميانه مسلمان نشين به شدت افروخته گرديده، آبهاي گرم خليج فارس،
شهرهاي آباد و پرجمعيت و جلال و صحراهاي سوزان كويت و عراق و عربستان و
فلسطين را فرا گرفت. در هيچ يك از جنگهاي گذشته و در هيچ بخشي از جهان
تنورهاي آتش و دود و خاك با چنين وسعت و شدت برپا نشده بوده است.


   آيا اين مصيبت، بلاي آسماني الهي بود يا بلاي بشري؟ عوامل محسوس و
قرائن مشهود نشان داد كه هر چه شده است و مي‌شود دستاورد انسانها و
مربوط به جامعه بشري است. بشري كه خداوند او را مختار و مسئول و وارث
اعمال و افكار خود قرار داده است. اين رخداد مصداق بارزي بود از آيه
صدر مقال كه چگونه انسانها با اعمال و افكار خويش و با دستاوردها و
مكتسباتشان در زمين و زمان، خون و خرابي عالمگير به راه مي‌اندازند.


   همچنين و به طوري كه برشمرديم، در اين رويداد دردناك، بشريت قرن
بيستم در مقياس وسيعي آگاه و عامل قسمت دوم آيه فوق نيز گرديد، چيدن
دستاوردها و چشيدن ميوه‌هاي تلخ كشته‌هاي خويش.


   خوشبختانه همه مانند صدام و بوش نبودند. ديديم كه هم در ميان
دولتمردان و متفكران و كارشناسان درگير شده در جنگ خليج فارس و هم در
بين دردمندان و دردكشان ملتها هشدارها و نداهائي چه پيش از شعله‌ور شدن
آتش جنگ و چه پس از آغاز فاجعه از هر سو به پا خاست. افراد و گروههاي
زيادي تكان خوردند و تا حدودي بر سر عقل آمدند. اول خواستند كه فقط به
تنبيه اقتصادي عراق اكتفا شود، سپس به جستجوي راههاي مسالمت‌آميز و
پائين آوردن طرفين درگير در جنگ از خر شيطان برآمدند. بدين ترتيب
زمزمه‌ها و نشانه‌هائي از قسمن سوم اعلاميه الهي كه «لعلهم يرجعون»
باشد آشكار گرديد. سرآمد همگان، دولت ايران، با تجربه تلخ و تنبهي كه
از هشت سال جنگ با عراق داشت و با تغييري كه در نظر و رويه خود داد هم
وارد گود بين‌المللي و كشورهاي منطقه گرديد و هم تلاشگر سازش عاقلانه و
خاموش كردن جنگ شد. دولت ايران ضمن محكوم كردن قاطعانه اشغال كويت از
سوي عراق و اعتراض پيشگيرانه به حضور نيروهاي بيگانه در منطقه با اطلاع
و اميدي كه به همكاري برخي از قدرتها همچون شوروي و چين يا بعضي از
كشورهاي غيرمتعهد پيدا كرد طراح آتش بس و صادر كننده همكاري و صلح
گرديد.


   براي جمهوري اسلامي ايران كه در طول چندين سال شعار «جنگ جنگ تا
پيروزي» مي‌داد، تعيين سرنوشت جنگ را صرفاً در جبهه‌ها مي‌خواست، نشستن
در پشت ميز مذاكره را سازشكاري با كفر و استكبار مي‌دانست، برنامه‌اش
رفع فتنه از عالم از طريق جنگ بود، همسايگان را با ايراد و بهانه‌هائي
از خود مي‌راند و مي‌رنجانيد و مخصوصاً شوراي امنيت را پايگاه و كانون
اصلي فتنه تلقي مي‌كرد، اين يك بازگشت مبارك و از مصاديق بارز بند آخر
آيه سوره روم محسوب مي‌شد.


   اقدام دولت شوروي را هم كه گام عملي در قبولاندن طرح تخليه كويت و
تحميل قطعنامه 606 شوراي امنيت برداشت و با پشتيباني ايران و برخي از
دولتهاي غيرمتعهد، چين و غيره تلاش فراوان كرد كه طلسم جنگ را قبل از
بروز ضايعات وحشتناك انساني بشكند ـ اگر چه طرح آن مورد مخالفت آمريكا
و متحدانش قرار گرفت و وسيله‌اي براي اثبات سو‌ء نيت و ضعف آنان شد ـ
بايد گامي مثبت و نشانه‌اي از همان بازگشت به حق و صلاح تلقي كرد. رهبر
شوروي، همگام با بسياري از دردمندان روشنفكر و دربندشدگان شوروي كه
آثار سوء و هلاكتبار مرام ماركسيسم و نتايج و مكتسابات برنامه‌هاي لنين
و استالين و ساير رهبران از خدا بي‌خبر روسيه را با گوشت و استخوان لمس
كرده بودند قبلاً قدم در اين نمايشگاه واقعيات گذارده و امتحان بزرگي
در انصاف، اعتراف به خطا و عدول از مرام شيطاني داده بود. او نه با
زبان و تبليغ و تزوير بلكه با دست و قدم اجرا كننده پرسترويكا و اعطا
كننده آزادي نسبي و رهائي از يوغ استبداد و انحصار و خفقان هفتاد ساله
به ملتهاي تحت اختناق و خودكامگي گرديد.


   علاوه بر تنبه رؤسا و رهبران بعضي از كشورها، آنچه اميد مي‌آفريند و
احتمال بازگشت دولتها و ملتها و تلاش براي نجات تمدن و بشريت را مي‌دهد
حركتي است كه جنگ خانمانسوز اخير باعث بروز و ظهور آن در اكثر ملتهاي
آسيا، آفريقا، اروپا و حتي آمريكاي شمالي شد. ديديم كه از هر سو
هيجانها، حركتها و فشارهائي عليه توسل به جنگ و تداوم آن و براي اتخاذ
راه حلهاي عادلانه و مسالمت‌آميز پديدار شد كه مسلما خاموش نخواهد گشت.
حتي رئيس جمهور ايتاليا با مشاهده سرسختي آمريكا و نيروهاي متحد كه
بي‌اعتنا به طرح گورباچف، سركوبي صدام و نابودي ارتش عراق را وجهه
حملات انتقام جويانه خود قرار داده بودند خاضعانه (با هر نيتي) اعلام
كرد: «نتيجه هر چه باشد آنچه مسلم و موجب تاسف مي‌باشد اين است كه چيزي
نصيب انسانيت و حقوق بشر نمي‌‌گردد»! و بالاخره مجموعه حوادث جنگ خليج
فارس مصداق و مظهر اصل قرآني: ولولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت
الارض(4) ، جلوگيري از گسترش فساد از طريق دفع گروهي از مردم به دست
گروهي ديگر مي‌باشد.


2ـ پايان جنگ و بهره‌برداري و آثار آن


   اگر در كشورهاي ديگر جهان، به ويژه در آمريكا و اروپا (يا اصطلاحا
شماليها) عبرت همگاني و رجعت (بازگشت) به گونه‌اي كه قبلاً اشاره رفت
به طور كامل حاصل شده بود «نور علي نور» مي‌شد يعني دنيا به سوي سلامت،
صلح، امنيت و عدالت مي‌رفت و بنابراين نعمت بود و بركت. اما متأسفانه
چنين نشد و نشانه‌هاي نااميدي و ناپختگي با بي‌اعتنائي به طرح صلح
شوروي و ديگران پديدار گشت. معلوم شد كه بشريت باز هم بايد به دست خود
ظلم و فساد برانگيزد و توسريها خورده، تلفات و تلخيها بچشد تا شايد عقل
و عواطفش بيدار گشته، بازگشت به خير و مصلحت خود كند و نجات يابد.


   معذلك براي آنكه خيلي بدبين نباشيم بايد بگوئيم «جنگ هفت لشكر» عراق
بيچاره با همه بدبياريهاي آن آزمايش بزرگي بود و به سرجاي خود
برگرداندن متجاوز براي پس دادن ملك به مالك ـ اگر چه قبلاً غاصب ـ براي
نخستين بار بود كه به طور جدي و با پشتوانه نظامي بين‌المللي اعمال
مي‌گرديد. انفاق كلمه و وحدت نسبتا كاملي كه از ناحيه ابرقدرتهاي شرق و
غرب و همسايگان عراق و منطقه عليرغم اختلافات موجود و منازعات سابق
ابراز گرديد و به يكديگر كلك نزدند در جنگها و صلحهاي گذشته سابقه
نداشت. همكاري و وفاداري گروههاي انساني با يكديگر، صرفنظر از درجه
حقانيت هدف و صداقت همپيمانان، به خودي خود مطلوب و مفيد بود و
مي‌تواند نشانه‌اي از تحولات جديد جهاني باشد.


   علاوه بر دو نقطه مثبت بالا، شوراي امنيت نيز امتحان بدي نداد و تا
حدودي آبرو و هويت براي خود كسب كرد. برخلاف تجربيات «مجمع ملل متفق»
قديم و «سازمان ملل متحد» جديد با شوراي امنيت برخاسته از آن كه قبلاً
اكثر مصوبات و قطعنامه‌هايش حالت شوخي و تعارف را داشت اين بار بد عمل
نشد. شايد در برابر تذكرات و طعنه‌هاي مستمر فلسطينيان و اعراب و
ايرانيان عليه تجاوزات اسرائيل و بي‌اعتنائي آن رژيم به قطعنامه‌هاي
شوراي امنيت شرم كرده و خواسته‌اند كمي به خود آيند. به نقل از
خبرگزاريها، رهبران فرانسه و شوروي و چين و تا حدودي وزير امور خارجه
آمريكا خواستار طرح و حل مسئله فلسطين و ناامني‌هاي خاورميانه شده‌اند.
همين كه آنها حاضر به مطرح شدن موضوع گشته صحبت از رفع مشكل فلسطين
مي‌كنند جاي اميدواري است، به شرط آنكه نگذارند اسرائيل از ضعف اعراب
سوء استفاده كند.


   شوراي امنيت كه قطعا زير نفوذ اعضاي دائم شورا و مخصوصاً آمريكا است
قهراً نمي‌‌تواند به اين زوديها مدافع مطمئن غيرمتعهدها و كشورهاي در
حال رشد و درگير با استعمار باشد ولي بنابه طبيعت و ساختار جمعي آن
توانسته است تريبون و بلندگوئي براي دادخواهي ملل ضعيف و رسيدگي به
دعواهاي ميان قدرتها و زير دست مانده‌ها بشود(5). اگر شوراي امنيت
بتواند با استفاده از تجربه و تقويت بعد از جنگ خليج فارس و به جبران
جانبداري بي‌چون و چرا و همه جانبه گذشته‌اش از اسرائيل و ضعفي كه در
مورد تجاوز عراق به ايران نشان داده بود اثبات استقلال و قاطعيت كند
نقطه عطف و اميدي براي آينده خواهد شد.


   فرآورده ديگر جنگ اخير فرصتي است كه شكست خفت بار صدام و فروپاشي
نيروي نظامي او براي ملت جنگ زده و مصيبت ديده عراق فراهم آورده است.
مي‌بينيم كه اين ملت مظلوم با وسعت و شدت قابل تحسيني براي خروج از
اسارت 40 ـ 30 ساله فيصل و قاسم و صدام و ديگران و رسيدن به آزادي و
حكومت مردمي قيام كرده، روزهاي بسيار سخت و سرنوشت سازي را مي‌گذراند.
البته مشكل بزرگشان اين است كه بتوانند يك حكومت ملي شورائي آزاد
قانوني تشكيل دهند كه متعلق به كليه قشرهاي ملت و منتخب و در بر گيرنده
همه نيروهاي سياسي باشد، بدون آنكه بيگانگان برايشان تعيين تكيلف كنند
و يه به اسارت رهبري شبه ديكتاتوري كه تعقيب كننده اهداف يا اغراض
طبقاتي و گروهي مورد نظر خود باشد درآيند.


   يك نتيجه مشهود ديگر جنگ ازدياد فشار همه جانبه براي حل مشكل اعراب
و اسرائيل و اجراي قطعنامه‌هاي ذيربط مي‌باشد.


*          *          *


   نكته‌اي كه در هر حال نبايد از نظر دور داشت اين است كه نه تنها
ايرانيان و عراقيها يا اعراب و اقوام استعمار زده دنيا (يا اصطلاحا
جنوبيها) از جنگ و ناامني و تنگناهاي اقتصادي درمانده و خسته شده، تشنه
صلح و امنيت هستند و مي‌خواهند در سايه آزادي و استقلال و عدالت شرايط
زندگي مادي و معنوي مطلوب داشته باشند بلكه شماليها نيز با همين مسائل،
ولي در مقياسي وسيعتر و وضعي پيچيده‌تر، درگيرهستند. آنها نيز شديداً
از مسابقه تسليحاتي و هزينه‌هاي كمرشكن نظامي رنجورند و به گونه‌هاي
مختلف به دنبال صلح و آرامش و جلوگيري از آشوبها و آشفتگيها مي‌گردند.
بديهي است ك هيچ يك از قدرتها دست از اصرار و تلاش براي بقا و حفظ
موقعيت خود و جلب حداكثر منفعت ممكن برنمي‌دارند ولي به اين واقعيت نيز
رسيده‌اند كه بدون ارتباط با همه كشورها و ملتهاي كوچك و بزرگ و همكاري
و اتكاي متقابل و حتي رعايت حدود و حقوق ملتها بار خودشان نيز بار
نمي‌‌شود. به همين دليل، بيش از يك قرن است كه به تنظيم ميثاقهاي مشترك
و متقابل و تاسيس مجامع بين‌المللي متنوع مي‌پردازند و تماسها و نشستها
و سمينارهاي بين‌المللي را زياد مي‌كنند. وضعيت دولتهاي غير ابرقدرت
بستگي به اين دارد كه تا چه حد اطلاع از جريانها و اشعار به حقوق خود
داشته باشند، با چه شيوه و وسيله اين حقوق را مطالبه كنند و چگونه در
ميان خود وحدت و جبهه مشترك برقرار سازند.


*          *          *


   آنچه را كه به نظر مي‌آيد فعلا دستگير و مسلم شده باشد مي‌توان به
شرح زير خلاصه كرد:


   1) بازنده شدن ننگ‌آور صدام و پيامدهاي ناگوار آن براي دولت و ملت
عراق


   2) برنده شدن مغرورانه آمريكا در درجه اول و متحدان اروپائي آن در
درجه بعدي، همراه با پيامدهائي كه معلوم نيست تماماً بر وفق مرادشان
باشد.


   3) توفيق كم خرج و زحمت اسرائيل


   4) تثبيت موقعيت و احتمالاً آينده بهتر كويت و حجاز ولي در سايه
اسارت و اطاعت آشكارتر از آمريكا (از جمله تعديل و تجديدنظر در روشهاي
حكومتي خود)


   5) فعال شدن سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران، همراه با احراز مقام
برجسته و موقعيت موثر در دنيا و منطقه.


   6) مهار شدن نفت خاور ميانه (كه حالت سلاح تهديد كننده اقتصادي ـ
سياسي ـ نظامي عليه غرب را پيدا كرده بود و گاهگاه بكار برده مي‌شد)
توسط آمريكا و احتمالاً بكارگيري آن عليه ژاپن و اروپا در رقابتهاي
اقتصادي


   7) افزايش احتمال حل بحران عميق و قديم اعراب و اسرائيل، به گونه‌اي
كه فوران اين آتشفشان تا مدتي خاموش شود و اين كانون تشنج در منطقه از
بين برود.


3ـ نتيجه‌گيري براي آينده و خودمان


   در هفته‌هاي آغازين جنگ با سرسختي‌اي كه طرفين درگير نشان مي‌دادند
اين بحث و انتظار در مطبوعات و در محافل اروپا پيش آمده بود كه نقشه
خاورميانه و وضع توزيع قدرت و ثروت دگرگون خواهد شد. با جنون و جنايت
صدام و با پايان يافتن يكطرفه كار، اين تغيير نقشه و دگرگوني اوضاع به
سود آمريكا انجام يافت. البته تغيير جغرافيائي منطقه كه ظاهراً همه به
جز اسرائيل با آن مخالفند و هدف را حفظ مرزها و تماميت ارضي كشورها
قرار داده‌اند هنوز حاصل نشده است ولي تغيير سياستها و تغيير تبعيت
كشورها بر طبق نقشه‌هاي آمريكا تقريباً مسلم به نظر مي‌رسد، خصوصاً با
توجه به اين كه اگر در روزهاي اول مي‌گفتند كه قسمتي از نيروي هوائي
خود را موقتا در خليج فارس نگاه خواهند داشت اينك صريحاً اعلام مي‌كنند
كه نيروي زميني‌شان خاك عربستان و كويت را ترك نخواهد كرد. به بيان
روشنتر، فرجام كار و دگرگوني شرايط بيشتر در جهت تفسيرها و اهداف
آمريكا در درجه اول و اروپا در درجه دوم صورت گرفته است، نقشه‌هائي كه
نه تنها براي عراق و منطقه بلكه براي خودشان و دنيا داشته‌اند يا
دارند.


  


  

دنيا به چه سمت مي‌رود؟


   جريانات جهاني و حوادث كليدي مهمي كه يكي پس از ديگري رخ داده و در
دو دهه اخير بعد از جنگ جهاني دوم نمايان شده است به طور كلي در جهت
وحدت و همكاري سير مي‌كرده است، سيري كه قبلاً با گامهاي آهسته در داخل
كشورها و قاره‌ها پيش مي‌رفت و طليعه‌هاي برجسته آن تشكيل ايالات متحده
آمريكا و سپس اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي بود. بشريت فهميده است و
يا مي‌خواهد بفهمد كه كار با تضاد و تخاصم و تفرق كمتر پيش مي‌رود تا
با اشتراك مساعي و تفاهم و همكاري، و در صورت امكان با تعاون. تشكيل
بازار مشترك اروپا و پارلمان اروپا كه زمزمه‌هاي آن در غالب كشورهاي
متحد اروپائي در فاصله دو جنگ جهاني شنيده مي‌شد در همين راستا قرار
دارد. پايه گذاري سازمان ملل متحد كه بلافاصله پس از پايان جنگ جهاني
دوم تاسيس شد و منشور آن اعلام گرديد اگر چه بر اساس نيت خالص و برابري
كامل نيست گام روشن ديگري در جهت فوق بوده است. همچنين است سازمان وحدت
آفريقا و اتحاديه كشورهاي غيرمتعهد كه اين كشورها براي حفظ حيات خود و
دفاع و مقاومت در برابر استعمار كهن و استيلاي نوين به وجود آورده‌اند
و يا كنگره‌ها و موتمرهائي كه از طرف دولتهاي مسلمان يا ساحل نشينان
خليج فارس تشكيل مي‌شود.


   اقدام جسورانه چند سال قبل گورباچف رهبر جوان شوروي در انصراف از
ماركسيسم و سيستم توتاليتر انحصارگر براي رو آوردن به ليبراليسم و
سيستم دمكراسي غربي كه منجر به آزاد شدن كشورهاي زير سلطه اروپاي شرقي
گرديد و نتيجه نهائي آن پيوستن به اروپاي متحد و آلمان واحد شده و خود
شوروي نيز به گونه‌اي داخل مجموعه شده چهره ديگري از جريان كلي فوق را
نشان مي‌دهد.


   در هر حال و به احتمال قوي آينده جهان در اين جهت است و دنيا رو به
توحيد و تفاهم و تعاون گذارده است، البته نه توحيد به معناي ادغام در
يكديگر و استعفاء از شخصيت و هويت يا تبعيت از يك فرد يا فكر واحد بلكه
اتحاد و ائتلاف در حول محور و هدف مشترك. ضمناً به هيچ وجه نمي‌‌گوئيم
كه اتحاد و دوستي و عدالت بر دنيا سايه افكنده است و ابرقدرتها از طمع
بلعيدن كوچكها دست كشيده‌اند و موجبي براي دفاع و محافظت و مراقبت وجود
ندارد يا هدف قدرتها تأمين امنيت همگاني و آسايش براي ملتهاست و يا
اختلاف و دشمني و رقابت از صفحه روزگار زدوده شده است. بلكه امر مسلم
اين است كه به اين زودي و آساني خودخواهي و سلطه‌طلبي در عالم سياست و
حكومتهاي دنيا محو نخواهد شد و دولتهاي پيشرفته و مرفه و مسلط دلشان
نمي‌‌خواهد كه ما را نوازش كرده، دردهايمان را درمان كنند و لقمه لذيذ
در دهانمان بگذارند. فرق محسوس و مهمي كه در مقايسه با گذشته رخ داده
اين است كه به جاي دشمني و كينه‌ورزي و توسل به نيروي نظامي و احياناً
تروريسم و آشوب، رقابت و مسابقه در فعاليت و خلاقيت و توليد مورد قبول
قرار گرفته است. ما هنوز از كمال مطلوب بشريت و خواست خدا كه مسابقه در
خيرات و خدمات است دوريم ولي جامعه متمدن به اين نتيجه رسيده است كه
خود او و سوء روابط و رفتارها و كردارهايش عامل عمده رنجها، گرفتاريها
و مشكلات خصوصي و عمومي مي‌باشد و بايد به همزيستي و همكاري و شناسائي
روي آورد.


   آمريكا و شوروي كه بر اثر همكاري در جنگ جهاني دوم موفق به شكست
دادن هيتلر و آلمان نازي شدند بعد از اين پيروزي به جنگ سرد با يكديگر
پرداختند، مسابقه تسليحاتي و پيچيده‌ترين شبكه‌هاي جاسوسي را پديد
آوردند و سياست عمومي جهان روي بلوك بنديهاي آن دو ابرقدرت كه قصد
نابودي يكديگر را داشتند، رفت. ميلياردها دلار از بودجه آنها صرف
اكتشافات، اختراعات، تحقيقات و كسب اطلاعات در اين راه مي‌شد. كشورهاي
پيشرفته و عقب‌مانده بازيچه و قرباني جنگ سرد اين دو ابر قدرت شده
بودند كه له يا عليه يكي از آن دو عمل كنند. ولي عليرغم تحريكات و
مواجه شدن با خسارات و صدمات طاقت فرسا رفته رفته وجدانهائي بيدار و
حقايقي آشكار گرديد. خروشچف تز همزيستي مسالمت آميز را مطرح كرد و با
سفري كه به آمريكا رفت و مسافرتهائي كه سران غرب به كشورهاي كمونيستي
كردند روزنه‌هاي اميد براي تفاهم باز شد. با سو ظن و احتياط، توافقهائي
براي محدود كردن موشكها و سلاحهاي هسته‌اي صورت گرفت. با وجود اين،
توسعه و تشديد رقابتها و احتمال قريب الوقوع جنگ فراگير اتمي همه طرف
را در اضطراب گيج كننده و هزينه‌هاي جنگي فلج كننده فرو برده بود. در
اين هنگامه، حزب كمونيست شوروي گورباچف جوان و جسور را به رهبري شوروي
برميگزيند. گورباچف پس از روشنگريها و زمينه‌سازيهاي لازم با شجاعت تام
و اقرار به خطاهاي گذشته از روش ظالمانه هفتاد ساله بازگشت 180 درجه‌اي
به دمكراسي و آزادي ملتها مي‌نمايد! در آغاز كسي باور نمي‌‌كند و اين
ترس وجود دارد كه كاسه‌اي زير نيم كاسه باشد ولي معلوم مي‌شود كه كارد
به استخوان رسيده و گريزي جز اين نبوده است. آمريكا و اروپاي غربي هم
كه مصلحت خود را در پذيرفتن حسن نيت او مي‌بينند با آغوش باز استقبال
مي‌كنند. راه همفكري، هم‌سيستمي و همكاري كه بالاتر از همزيستي
مسالمت‌آميز دو نظام متخاصم يعني تز خروشچف است باز مي‌شود ـ با توقف
يا تخفيف تضاد و تخاصم و قصد براندازي، سياستها و برنامه‌ها تغيير جهت
مي‌دهند.


   به عبارت ديگر، با پايان يافتن جنگ سرد يا دوران تخاصم بين‌المللي
منظره‌هاي جديدي در برابر جهانيان گشوده مي‌شود و شايد بتوان گفت كه
عصر تفاهم بين‌المللي جديدي آغاز مي‌گردد.


   اين تغيير و تحول اثرات وسيعي بر وضعيت داخلي بسياري از كشورها، حتي
ابرقدرتها و مناسبات جهاني خواهد گذاشت و پيامدهاي عميقي در بر دارد كه
برخي از نكات برجسته آن به قرار زير است:


    1ـ همگني در نيم‌كره شمالي: درست است كه كمونيسم بعد از هفتاد سال
تجربه خونين با شكست كامل از صحنه قدرت سياسي ـ نظامي ـ عقيدتي خارج
مي‌گردد، اما نبايد فراموش كرد و ناديده گرفته كه ماركسيسم و
انديشه‌هاي سوسياليستي اثرات مستقيم و غيرمستقيم انكارناپذيري بر افكار
و انديشه‌ها و بر ساختار سياسي ـ اقتصادي جهان بر جاي گذاشته است، به
طوري كه اگر چه اكنون كمونيسم به عنوان يك قدرت از صحنه خارج شده است
اما نظام سرمايه‌داري به مفهوم قرن 19 نيز ديگر وجود خارجي ندارد.


   اگر وجه تمايز عمده و نهائي در نظام متخاصم سرمايه‌داري و كمونيسم
را در ميزان قدرت دولت در دو محور حاكميت و تصدي فعاليت‌هاي اقتصادي
جامعه در نظر بگيريم، امروزه نظامهاي سرمايه‌داري عموماً از روي اجبار
و به دلايل و انگيزه‌هاي گوناگون، اصل حاكميت و نظارت دولت بر
فعاليت‌هاي اقتصادي و ضرورت توزيع عادلانه ثروت را به طور وسيعي، ولو
نسبي پذيرفته‌اند. حتي در برخي از فعاليت‌هاي اقتصادي كلان، تصدي دولت
نيز وجود دارد. تحولات كشورهاي كمونيستي نيز به معناي بازگشت به نظام
سرمايه‌داري آزاد به مفهوم قرن گذشته نمي‌‌باشد. آنچه در شوروي و
كشورهاي سوسياليستي صورت گرفته و مي‌گيرد، كاهش تدريجي يا ناگهاني، كلي
يا جزئي تصدي دولت در بسياري، اما نه در تمامي، فعاليت‌هاي اقتصادي
است. به عبارت ديگر، در آستانه دهه پاياني قرن بيستم، برخلاف آغاز آن،
دو بلوك متخاصم جهاني در فلسفه سياسي ـ اقتصادي خود به يك جمع‌بندي
واحد و نقطه مشترك يا لااقل نزديك به هم رسيده‌اند و حاكميت گسترده
دولت بر امور و فعاليت‌هاي اقتصادي و تقليل هر چه بيشتر تصدي دولت را
به نفع مصالح ملي تشخيص داده‌اند. اين تحولات يك همگني و يكنواختي جديد
و بي‌سابقه را در ساختار‌هاي اقتصادي و جهاني، حداقل در نيم‌كره شمالي
به وجود خواهد آورد.


   اين همگني تنها در قلمرو امرو و فعاليت‌هاي اقتصادي نيست، بلكه به
دلايل زير بنائي، با همگني ساختارهاي سياسي نيز همراه است. بحرانهاي
اقتصادي گسترده در شوروي و كشورهاي سوسياليستي و نارضايتي عميق مردم
اگر چه عامل اصلي در قبول تغييرات مي‌باشد اما اولين گام، تغيير عمده
در ساختار سياسي است. طومار قدرت انحصاري حزب يا طبقه خاص و نظامهاي
توناليتر در هم پيچيده شده است. حضور واقعي و فعال احزاب و گرايشهاي
سياسي ـ ايدئولوژيك متفاوت و بعضا متضاد به صورت همزيستي مسالمت‌آميز و
تساهل سياسي ـ عقيدتي يا به تعبيري پلوراليسم در قدرت سياسي، مورد قبول
واقع گرديده است. در يك كلام، جامعه باز سياسي جاي حكومتهاي بسته
توتاليتر را مي‌گيرد و به اين ترتيب ساختار سياسي در كشورهاي كمونيستي
متحول شده و با ساير كشورهاي غربي در نيمكره شمال همگن و يكنواخت
مي‌گردد.


    2ـ بحران بي‌سابقه نظامي‌گري (ميليتاريسم): در عصر تخاصم و جنگ
سرد، مسابقه تسليحاتي بين ابرقدرتها و بين دو بلوك متخاصم، به منظور
دستيابي به سلاحهاي مخربتر و با برد و سرعت عمل بيشتر به عنوان عامل
عمده بازدارنده آغاز جنگ ويرانگر جهاني شناخته شده بود. هر يك از دو
طرف، به علت ترس از يك حمله غافلگيرانه و نابود كننده از جانب دشمن، در
آمادگي كامل و دائم نظامي بسر مي‌‌برد. در هر دو بلوك، خصوصاً در شوروي
و آمريكا، نظاميان و سيستمهاي وابسته (ارتش، صنايع نظامي و غيره) از
اين كابوس تغذيه مي‌نمودند و از آن قدرت مي‌گرفتند. با پايان يافتن جنگ
سرد، مجموعه سيستم‌هائي كه در خدمت چنين انديشه‌اي قرار دارند، در هر
دو طرف ناگهان با بحران بي‌سابقه و عميقي روبرو شده‌اند و به تدريج،
ولي در آينده‌اي نه چندان دور، موضوعيت خود را از دست خواهند داد،
خصوصاً كه در عصر جديد، قدرت و برتري نظامي اولويت خود را از دست
مي‌دهد. در دوران جنگ سرد معيار ابرقدرتي در مرحله اول، قدرت نظامي با
پشتوانه‌هاي اقتصادي و صنعتي و علمي متناسب با آن بود و با همين معيار،
شوروي و آمريكا ابرقدرت محسوب مي‌شدند. اما در دوران جديد اين معيار
اعتبار خود را از دست داده و مي‌دهد و آنچه تعيين كننده خواهد بود قدرت
سياسي، اقتصادي، صنعتي و علمي كشورها است.


   اگر چه بحران ميليتاريسم براي هر دو ابرقدرت مطرح است، اما در
آمريكا به مراتب شديدتر از شوروي است. در شوروي اين تغييرات بيشتر بر
قدرت سياسي نظاميان اثر گذاشته و كم و بيش هم با مقاومت آنها روبرو
است، اما چون اقتصاد شوروي در مجموع از تقليل بودجه و اوليتهاي نظامي
سود خواهد برد از آن استقبال مي‌كند.


   در آمريكا وضع به گونه‌ ديگري است. اقتصاد آمريكا طي 50 سال گذشته
به شدت به ميليتاريسم (جنگ و صنايع نظامي) وابسته بوده است. نظاميان
آمريكا از جنگ سرد و كابوس «كمونيسم» سود مي‌برده‌اند. پايان جنگ سرد
اقتصاد ناسالم آمريكا را دچار تنگناي جديدي خواهد ساخت. به طوري كه
براي پرهيز از پيامدهاي دراز مدت آن لاجرم تغييرات بنيادي در برخي از
ساختارهاي اقتصادي و تطبيق آنها با شرايط كنوني جهاني يك ضرورت اجتناب
ناپذير است. يكي از عوامل تعيين كننده در جنگ خليج فارس را بايد بحران
ميليتاريسم آمريكا در نظر گرفت.


    3ـ وحدت اروپا: به دنبال تحولات بلوك شرق، راه تاسيس ايالات متحده
اروپا، كه سالها مورد بحث و گفتگو بوده و از آرمانهاي اروپائيان محسوب
مي‌گردد، هموار شده و به صورت يك امر حتمي درآمده است. وحدت سياسي ـ
اقتصادي اروپا را بايد به معناي رشد و نمو يك قدرت يا ابرقدرت سياسي ـ
اقتصادي جديد در نظر گرفت.


    4ـ ائتلاف اروپاي متحد ـ شوروي: طي 60 ـ 50 سال گذشته، نزديكي و
همكاري ميان اروپا و شوروي هميشه يك هدف استراتژيك براي هر دو طرف بوده
است. اما ملاحظات و اولويتهاي دوران جنگ سرد، و خصوصاً مخالفت آمريكا
در مرحله اول و انگلستان در مرحله دوم هيچگاه اجازه نداد كه اين رويا
تحقق يابد. اما اكنون موانع عمده و اساسي گذشته از سر راه اين همكاري
برداشته شده است. امكانات بالقوه و منابع طبيعي وسيع و فراوان شوروي و
اروپاي شرقي، نيروي انساني آماده و تشنه كار و توسعه و منضبط، همراه با
تكنولوژي پيشرفته و سرمايه اروپاي غربي ظهور يك قدرت اقتصادي ـ سياسي
جديد را مجسم مي‌سازد.


    5ـ جهان چند قطبي: به دنبال تغييرات و تحولات شوروي، برخي از
سياستگزاران آمريكا با يك جمع بندي عجولانه اظهار داشتند كه جهان يك
قطبي شده و آمريكا به عنوان تنها ابرقدرت، برنده دوران تخاصمات باقي
مانده است. اما اين ظاهر قضيه و در نگاه اول است و تنها در فاز اول،
يعني در دوره انتقالي گذر از يك جامعه بسته توتاليتر با اقتصادي بيمار
به يك جامعه نوين سياسي باز با اقتصادي شكوفا صدق مي‌كند. با توجه به
اينكه در دوران جديد، معيار ابرقدرتي، نيروي برتر نظامي نمي‌‌باشد و
عوامل سياسي ـ اقتصادي ـ صنعتي و علمي تعيين كننده است. يك اروپاي متحد
موتلف با شوروي و به احتمال زياد، ژاپن، به سرعت در طي دو دهه آينده به
صورت يك ابرقدرت واقعي، برتر از آمريكا، حضور خود را نشان خواهد داد.
هم اكنون نيز اگر قدرت نظامي ملاك نباشد، ژاپن از جهت قدرت اقتصادي ـ
تكنولوژي، از آمريكا برتر است.


   به اين ترتيب، آمريكا كه هم اكنون از حيث اقتصاد در وضعيت مناسبي در
مقايسه با رقباي ژاپني و برخي از كشورهاي اروپاي غربي نمي‌‌باشد، با
پايان يافتن تخاصمات بين‌المللي، بخش عمده‌اي از قدرت سياسي ـ اقتصادي
ـ صنعتي‌اش و بخش نظامي و ميليتاريسم حاكم بر آن دچار بحران فزاينده
بي‌سابقه است و به جاي آنكه با خارج شدن شوروي از صحنه تخاصم
بين‌المللي به عنوان يك ابرقدرت منحصر به فرد در راس هرم قدرت جهاني
قرار گيرد بر خلاف نگاه اول، در آينده نه چندان دور، شايد در دهه اول
قرن بيست و يكم، با منظري روبروست كه در آن به احتمال زياد قدرت دوم يا
سوم جهاني خواهد بود. تصور چنين وضع اجتناب‌ناپذيري براي آمريكا
وحشتناك است.


   يكي از علل و هدفهاي عمده جنگ خليج فارس و نقش فعال آمريكا در آن
ديكته كردن سير تحولات دهه‌هاي آينده در مناسبات جهاني توسط آمريكا
است. يا به قول رئيس جمهور آمريكا، هدف از جنگ خليج فارس تعيين تكليف
براي صد سال آينده جهان است!!، و به قول رئيس كميته نيروهاي مسلح مجلس
آمريكا، هدف تعيين مقررات و مناسبات جهاني براي دوران بعد از جنگ سرد
مي‌باشد.


    6ـ نظم جديد جهاني: تحولات جديد، كشورهاي صنعتي نيمكره شمالي را به
سوي يك همگني و بهنجاري در ساختارهاي سياسي ـ اقتصادي سوق مي‌دهد و
ثبات سياسي ـ اقتصادي جديدي را در نيمكره شمالي به وجود مي‌آورد. اين
امر روابط كشورهاي نيمكره شمالي را با كشورهاي نيمكره جنوبي دچار
تغييراتي خواهد كرد.


   همه كشورهاي «دارنده ـ توسعه يافته» در نيمكره شمالي هستند و همه
كشورهاي عقب نگهداشته شده و توسعه نيافته و يا كم توسعه يافته در
نيم‌كره جنوبي قرار دارند. كشورهاي نيم‌كره جنوبي بر خلاف كشورهاي
نيم‌كره شمالي، در بحرانهاي سياسي دائم به سر مي‌برند و از يك بحران به
بحران جديدي در مي‌غلتند.


   بخشي از اين بحرانها نشات گرفته از درون اين كشورها و جوامع و متاثر
از فرهنگ، آداب و رسوم و خصلتهاست، اما بخش قابل توجهي از آنها متاثر
از عوامل خارجي و نتيجه دخالتهاي كشورهاي نيمكره شمالي است.


   در عصر تخاصم جهاني، هر يك از طرفين تخاصم مي‌كوشيده‌ است كه در
كشورهاي نيمكره جنوبي يا جهان سوم، پايگاههاي مطمئني براي خود دست و پا
كند و پايگاههاي مطمئن طرف مقابل را در هم بكوبد. در واقع، بخشي از
بي‌ثباتي كشورهاي دنياي سوم حاصل جنگ سرد بين ابرقدرتها بوده است. اما
تحولات كنوني، اين سياستها و برنامه‌ها را نيز تغيير داده و نظم جديدي
در حال شكل گرفتن است. مشخصه اصلي اين نظم، روابط اقتصادي جديد ميان
كشورهاي نيمكره شمالي با كشورهاي نيمكره جنوبي «جهان سومي»‌هاست.


   در اين نظم جديد، بر خلاف دوران جنگ سرد، اصل تشنج زدائي در جهان و
به وجود آوردن ثبات سياسي دراز مدت، نه تنها در نيمكره شمالي، شوروي و
كشورهاي اروپاي شرقي بلكه در كشورهاي جهان سوم يا نيمكره جنوبي
مي‌باشد.


  


   در راستاي تحقق اين اصل تفاهم نموده‌اند كه:


   1/6ـ تمام كانونهاي تشنج در آسيا و خاورميانه از بين برود و مثلا
مسئله افغانستان نه با انتقال قدرت سياسي از رژيم كابل به مجاهدين
افغاني، بلكه به گونه‌اي كه آرامش دراز مدت و ثبات سياسي پديد آورد، حل
شود. اختلافات دروني مجاهدين (سني عليه سني، شيعه عليه شيعه، سني عليه
شيعه) و دشمني سازش‌ناپذير مجاهدين با رژيم كابل، بر سر راه حل مسالمت
آميز مسئله افغانستان موانع جدي به وجود آورده است. حل مسئله افغانستان
در گرو همزيستي مسالمت آميز گروههاي مختلف سياسي ـ ديني ـ ايدئولوژيك
با يكديگر در يك نظام دموكراتيك، كه هر كس به اندازه پايگاه مردميش در
ساختار قدرت سياسي حضور پيدا كند، مي‌باشد.


   جنگ اعراب و اسرائيل و ادامه اشغال سرزمينهاي فلسطيني توسط
صهيونيستها، يكي ديگر از كانونهاي تشنج ريشه‌دار در منطقه و جهان است.
تفاهم كنوني و ايجاد نظم نوين جهاني ضرورت حل اين بحران و از بين رفتن
اين كانون تشنج را تشديد كرده است. قبل از جنگ خليج فارس فشارهاي
بين‌المللي و همچنين فشارهاي دروني از جمله جنبش انتفاضه در ميان
ساكنين سرزمينهاي اشغالي و قشرهائي از يهوديان ساكن اين سرزمين براي
قبولاندن صلح به اسرائيل بسيار زياد بود. صهيونيستهاي حاكم بر اسرائيل،
تحت هيچ شرايط آمادگي قبول صلح را ندارند. نظريه «زمين در برابر صلح»
را نمي‌پذيرند و معتقدند كه صلح با فلسطينيها و قبول تشكيل يك دولت
كوچك فلسطيني مستقل در منطقه، در دراز مدت، به زيان اسرائيل و موجب محو
تدريجي آن خواهد شد. جنگ خليج فارس اگر چه تاكنون و از جهاتي به سود
اسرائيل تمام شده است، اما موجب تقليل فشارها براي قبول صلح نگرديده
است، بلكه احتمالاً بر شرايط نهائي صلح اثر منفي به زيان اعراب گذاشته
است. قبل از تجاوز عراق به كويت و قبل از آغاز جنگ خليج فارس، پيمان
صلح ميان فلسطينيان و اسرائيل مي‌توانست با شرايط بهتري به نفع اعراب
صورت بگيرد. اما به هر حال، به نظر مي‌رسد كه صلح اجتناب ناپذير است.


   2/6ـ پرهيز از تشنج آفريني: نظم نوين جهاني، در عصر بعد از جنگ سرد
نه تنها از بين رفتن كانونهاي تشنج را مي‌طلبد، بلكه از هر نوع تشنج
زائي جديد نيز جلوگيري مي‌كند.


  


   در جهت اصل تشنج زائي، تمامي طرفهاي ذينفع توافق كرده‌اند كه در اين
تحولات جديد مرزهاي شناخته شده بين‌المللي نبايد تغيير يابد، زيرا
تغيير مرزها يا حتي طرح ادعاهاي مرزي، سبب بروز تشنجاتي مي‌گردد به
همين دليل در جريان وحدت دو آلمان، مسئله عدم تغيير مرزها به صورت جدي
مطرح گرديد و تمامي طرفها به آن رأي داده و متعهد شدند. به خاطر همين
ملاحظات است كه كشورهاي غربي سابقا درگير با شوروي اكنون با جنبشهاي
جدائي طلب اتحاد جماهير شوروي بسيار محتاطانه برخورد مي‌كنند.
زمامداران بعثي عراق اين شرايط جديد را درك نكردند يا به آن بهاي لازم
را ندادند و به اين ترتيب بر خلاف جريان مسلط جهاني حركت كردند و با
طرح كردن ادعاي ارضي و اشغال كويت، تشنج آفريني نمودند. از همان آغاز
هم معلوم بود كه اين حركت محكوم به شكست است، حركتي كه شايد در ده سال
قبل مي‌توانست موفقيتهاي نسبي داشته باشد اما نه در شرايط حاضر جهاني و
دوران به پايان رسيدن جنگ سرد.


   اگر چه شواهد موجود همه حكايت از تفاهم و همكاري ميان نيروهاي برتر
نيمكره شمالي (ژاپن ـ آمريكا ـ اروپاي متحد و شوروي) مي‌نمايد و همه بر
سر مسئله تشنج زدائي و پرهيز از تشنج آفريني توافق كرده‌اند، اما از
آنجا كه در مناسبات جديد جهاني قدرت اقتصادي نقش اول را ايفا مي‌نمايد
اين احتمال نيز داده مي‌شود كه رقابت ميان اين نيروها، خصوصاً در دوره
انتقال و تطبيق ساختارهاي نظامي ـ اقتصادي با شرايط جديد، خود تشنج
آفرين گردد.


   3/6ـ ثبات سياسي به مفهوم جديد: بروز بحران و تشنج در كشوهاي دنياي
سوم ثبات جهاني را متزلزل مي‌سازد. با توجه به اينكه دوران تخاصمات
بين‌المللي پايان يافته است، مسئله تقسيم جهان به قلمرو نفوذ و پايگاه
سياسي ـ نظامي نيز منتفي گرديده است. ديگر بلوك شرقي وجود ندارد تا
غربيها نگران آن باشند كه مثلا فلان كشور دنياي سومي در معرض خطر رفتن
به پشت ديوار آهنين قرار گيرد. اما بحرانهاي كشورهاي دنياي سوم صرفاً
از ماوراي مرزها نشأت نمي‌‌گيرد. شرايط سياسي و اقتصادي اين كشورها خود
تشنج آفرين است. در اين كشورها اگر چه تحريكات كمونيستي ديگر وجود
ندارد، اما در بسياري از آنها فقر و گرسنگي و محروميت هنوز بيداد
مي‌كند و عامل عمده‌اي در تشنج زائي است. براي مقابله با اين خطر، در
نظم نوين جهاني، صحبت از تقسيم ثروت و امكانات به گونه‌اي كه سطح
در‌آمد ملي در كشورهاي فقير دنياي سوم بالا برود، در ميان است. پيشرفت
بي‌سابقه تكنولوژي، امكان آنرا فراهم ساخته است كه تقسيم كار جديدي در
سطح جهاني صورت گيرد و به منظور ايجاد كار براي بيكاران در دنياي سوم و
افزايش نسبي درآمد ملي، بخشي از توليدات جهاني كه تكنولوژي پيشرفته
محسوب نمي‌‌گردد به مردم اين مناطق واگذار گردد و نيروي انساني كشورهاي
صنعتي پيشرفته، نظير ژاپن، آمريكا و اروپاي غربي، عمدتاً صرف تكنولوژي
پيشرفته جديد بشود.


   اما مشكل حاد كشورهاي دنياي سوم، اگر چه عمدتاً اقتصادي است ولي
عميقا سياسي ـ فرهنگي مي‌باشد. اجراي هر نوع برنامه اقتصادي دراز مدت
در اين كشورها، ناگزير بايد به دنبال حل بحران سياسي صورت بگيرد. حل
بحران سياسي همانگونه كه در مورد شوروي و كشورهاي اروپاي شرقي مطرح شده
است به معناي از بين رفتن حكومتهاي توتاليتر، انحصار طلب، فرقه‌اي،
طبقاتي و گروهي است و همچنين به معناي ايجاد جوامع باز سياسي، حكومت
قانون، اعمال حق حاكميت ملت، حضور فعال و موثر همه نيروهاي سياسي جامعه
در چهارچوبهاي مشخص و بالاخره امكان جابجائي مسالمت آميز و قانوني
قدرت، مي‌باشد.


   بدون وجود آزاديهاي سياسي و مشاركت فعال و موثر مردم در تعيين
سرنوشت خود، برنامه‌هاي دراز مدت اقتصادي هرگز موفق نخواهد شد. مشكل
عمده و زيربنائي مردم كشورهاي دنياي سوم، عدم احساس تعلق اجتماعي است.


   ساليان دراز سلطه حكومتهاي استبدادي و انحصاري و نفي مداوم حقوق و
آزاديهاي اساسي مردم آنان را به «از خود بيگانگي اجتماعي» دچار ساخته
است. تعارض ميان ضرورت توسعه اقتصادي، بهبود درآمدها، از بين بردن فقر
و گرسنگي و بيسوادي از يك طرف و عدم وجود آزاديهاي سياسي، عدم اجراي
قوانين و ادامه حكومتهاي استبدادي و خودكامه از طرف ديگر مشكل اساسي در
اين كشورها و يكي از ريشه‌هاي بي‌ثباتي سياسي ـ اجتماعي ـ اعتقادي آنها
است. براي حل اين بحرانها، ايجاد ثبات سياسي دراز مدت، كه در سايه آن
اجراي موفقيت آميز برنامه‌هاي اقتصادي ممكن باشد، از طريق باز شدن جو
سياسي جامعه يك ضرورت اجتناب ناپذير است. از اين راه است كه جلوي بروز
تشنجات عميق بر هم زننده ثبات سياسي در دراز مدت گرفته خواهد شد.


   حقيقت اين است كه ضعيف‌ترين دمكراسيهاي جهان از قويترين حكومتهاي
استبدادي

با ثبات‌تر است.


   نظم نوين اقتصاد جهاني ثبات سياسي دراز مدت را مي‌طلبد. براي حركت
به سوي ايجاد چنين نظمي، نظامهاي سياسي در نيمكره جنوبي به ناچار
بايستي با دمكراتيزه كردن كشور، باز كردن جو سياسي و قبول تكتر سياسي
(پلوراليسم) ثبات سياسي دراز مدت پيدا كنند تا در سايه آن بتوان
بحرانهاي اقتصادي را مهار كرد و به تقليل فقر و گرسنگي، كه خود از
عوامل تشنج آفريني است،

كمك كرد.


   البته اين گونه برنامه‌ريزي‌ها در كشورهاي مقتدر از روي بشر دوستي و
توجيهات عرفاني و معنوي نيست بلكه سير تحولات جهاني، مشيت، تقدير،
اراده الهي با هر اسم ديگري كه بتوان روي آن گذاشت جهان را به چنين
مسيري كشانده است، به گونه‌اي كه اكنون منافع درازمدت كشورهاي صنعتي
نيمكره شمالي چنين اقتضا مي‌كند و بديهي است كه ميزان بهره‌برداري مثبت
و مفيد در چهارچوب مصالح ملي در كشورهاي دنياي سوم در زمينه‌هاي
فوق‌الذكر با ميزان عقل، تدبير، درايت، مديريت، هوشياري سياسي و فرهنگي
و به درستي معنويت مردم اين كشورها و رهبرانشان ارتباط مستقيم دارد.


   اكنون سخن بر سر اين است كه با شناخت تحولات جديد و درك مناسبات
كنوني جهاني، كشورهاي دنياي سوم مي‌توانند به مراتب بهتر از گذشته و با
استقلال بيشتري به سوي خود كفائي و حل مشكلات و مسائل جامعه گام
بردارند.

سرنوشت نهائي جنگ خليج فارس و
عراق


   سرنوشت جنگ خليج فارس از هم اكنون روشن است. عراق با شكست كامل به
نيروهاي موتلف تسليم شده و تمامي شرايط آنها را پذيرفته است و باز هم
خواهد پذيرفت. اما اين به معناي سرنوشت نهائ جنگ نيست. هنوز آينده برخي
از كشورهاي عربي، از جمله كويت و عربستان، روشن نيست. بازگشت امير كويت
به كشور خود به منزله پايان كار نمي‌‌باشد. در حالي كه حتي كشوري مثل
عمان نظام پارلماني را، ولو به ظاهر، پذيرفته است، كويت نمي‌‌تواند
همچون گذشته اداره شود. نيروهاي مخالف در كويت وجود دارد و قوي است.
آينده در كويت در گرو قبول دمكراسي از طرف امير كويت و تسليم شدن وي به
خواست نيروهاي مردمي است. در غير اين صورت، بقاي سياسي امير كويت به
طور جدي در معرض خطر قرار خواهد گرفت.


   عربستان سعودي نيز نمي‌‌تواند از امواج تغييرات مصون باقي بماند.
اما درجه تغييرات و تحولات سياسي به قدرت و فعاليت نيروهاي سياسي مخالف
در هر كشور بستگي دارد. حكومت عربستان اگر چه ارتجاعي، وابسته، ضد
مردمي و فاسد است مع‌الاسف نيروهاي سياسي و قدرتمند و تهديد كننده
بالقوه هنوز وجود ندارد. بنابراين درجه و سرعت تغييرات متفاوت خواهد
بود.


   اما در عراق وضع كاملاً فرق دارد. نيروهاي مردمي مخالف بالقوه و
بالفعل قدرتمند وجود دارد. حركت اخير اين نيروها، چه در شمال و چه در
جنوب، در آستانه توقف و جنگ و آتش‌بس بسيار طبيعي بوده است. هنگامي كه
يك حكومت استبدادي از نوع فاشيستي آن بر جامعه‌اي حاكم است و با سركوبي
شديد مخالفين، هرگونه حركتي را در نطفه خفه مي‌كند، جنگ و تجاوز خارجي،
خصوصاً وقتي با شكست كامل چنين حكومتي همراه باشد فرصت مناسبي براي عمل
و اقدام نيروهاي مخالف فراهم مي‌سازد.


   اما سقوط صدام و پيروزي مخالفان با چند مانع اصلي روبروست. همانگونه
كه مشهود است، نيروهاي موتلف و آمريكا نمي‌‌خواهند صدام حداقل در شرايط
كنوني، سقوط كند. يك وجه اين مسئله ان است كه هنوز آتش بس رسمي ميان
نيروهاي غالب و ارتش مغلوب امضا نشده است. نيروهاي موتلف ترجيح مي‌دهند
كه تمامي شرايط خود را به صدام تحميل كنند و او هم در وضعيتي است كه
چاره‌اي جز قبول و امضا آنها ندارد. نگراني آنها در اين است كه اگر
صدام قبل از تسليم سقوط كند تحميل همان شرايط به جانشين وي اگر غير
ممكن نشود، بسيار سخت و دشوار گردد.


   وجه ديگر مسئله از تعارضات دروني نيروهاي مخالف سرچشمه مي‌گيرد.
مسئله تغيير رژيم بعثي صدام با همان مشكلاتي كه تغيير رژيم كابل در
افغانستان با آنها روبروست مواجه مي‌‌باشد. اختلافات فكري، سياسي، ديني
و قومي در عراق بسيار زياد است. 55 تا 60 درصد جمعيت عراق را شيعيان
تشكيل مي‌دهند، 20 تا 25 درصد مردم كرد و بقيه عرب سني مذهب هستند،
نيروهاي ملي مخالف صدام عموما غير مذهبي مي‌باشند. حزب بعث، يك جريان
ريشه‌دار است. با سقوط صدام، اختلاف ميان بعثيهاي سوري و عراق منتفي
خواهد شد. سرنگوني صدام هدف زودرس همه اين نيروهاست. اما تجربه انقلاب
اسلامي ايران اثرات منفي بر وحدت نيروها در كشورهاي ديگر اسلامي، از
جمله عراق گذاشته است. روشنفكران و مليون عراقي نسبت به همكاري با
نيروهاي مذهبي بدبين و بي‌ميل هستند. البته مسئله كردها نيز به طور
مستقل قابل بحث و بررسي است.


   بهرحال، مجموعه اين روابط مانع عمده‌اي است بر سر راه يك حكومت
تفاهم ملي در عراق بعد از سقوط صدام، كه در آن همه نيروهاي سياسي، اعم
از ملي، بعثي، شيعه، سني و كرد جايگاه متناسب با قدرت مردمي خود را
دارا باشند و اين از عوامل اصلي بازدارنده تغييرات دروني در عراق محسوب
مي‌گردد.

اثرات جنگ خليج فارس و تغييرات
جهاني بر ايران


   سياست خارجي ايران در دوران بحران خليج فارس در مجموع قابل قبول و
واقع بينانه بوده است. اين سياست در زمان جنگ خليج فارس كارآئي داشت و
به نفع تمامي طرفهاي درگير در جنگ و ايران بود ولي سوابق روابط ايران
با همسايگان عرب و دول غربي سبب شد كه در مرحله بعد از جنگ، موانعي بر
سر راه مشاركت موثر ايران در تحولات منطقه به وجود آيد. مثلا در حالي
كه مصر و سوريه در شوراي امنيت خليج فارس مشاركت داده مي‌شوند ايران به
طور جدي به بازي گرفته نمي‌‌شود، چگونه مي‌توان از امنيت خليج فارس،
بدون حضور و مشاركت ايران صحبت كرد؟


   تلاش ايران براي بهبود روابط ديپلماتيك با همسايگان عرب و دول غربي
در عين حال كه ممكن است مفيد واقع گردد كافي به نظر نمي‌‌رسد.


   موقعيت جغرافيائي ايران، جمعيت، سابقه، فرهنگ، نيروي انساني و منابع
طبيعي نسبتاً فراوان، همه امكانات بالقوه‌اي است كه به ايران امكان
مي‌دهد كه نقش مهمتر و موثرتري در اين نقطه از جهان و دنياي اسلام ايفا
نمايد.


   براي تحقق چنين آرماني، برنامه جمهوري اسلامي، يا ملت و دولت ايران،
از اين پس و به ويژه با وارد شدن در سيستم وحدت و همكاري جهاني بايد
بازگشت به خويشتن يعني به ملت باشد و به بيان ديگر، براي ما كه
يكتاپرست و مسلمانيم، بازگشت به خدا و به خودمان.


   دستور و اصل فوق بدان معنا نيست كه خارجي و غيرخودي را ناديده و
بي‌نقش انگاريم يا با جامعه كمابيش به هم پيوسته بشري ارتباط و استفاده
متقابل نداشته باشيم. همكاري و حضور در جامعه بشري جهاني را نيز نبايد
به معناي استعفاء از استقلال خودمان يا قرباني كردن هويت ملي و فرهنگ و
معتقدات ديني‌مان در فرهنگ غربي حاكم تلقي كنيم. برعكس، برنامه و هدف
ما از اين كار اولاً تحكيم استقلال و ثانياً تثبيت شخصيت و هويت و حفظ
و گسترش فرهنگ و آئين همراه با شناساندن و تبليغ صحيح آن مي‌باشد. در
مورد منظور اول يعني احتراز از تسليم و تبعيت در برابر ابرقدرت درجه يك
فعلي يعني آمريكا خوشبختانه تنها نيستيم، ساير اعضا و گروههاي جامعه
جهاني و حتي قدرتهائي مانند پارلمان اروپا، شوروي، چين و ژاپن با اين
نيت و نگراني بر سر سفره بزرگ بين‌المللي گرد آمده‌اند كه با همكاري
اعضاي ديگر چهارچشمي مراقب و مانع تاخت و تاز و سلطه جوئي هر ابر قدرت
شده، نگذارند كه استقلال و حيثيت واحدهاي تشكيل دهنده مجموعه از بين
برود. به لحاظ منظور دوم نيز به طوري كه مي‌دانيم يكي از هدفهاي اوليه
و انسان‌دوستانه پايه‌گزاران مجامع جهاني چنين كمك‌رساني و امداد
كوچكترها و محرومها و جلوگيري از پايمال شدن حقوق و حيثيت، شناساندن
ارزشها و خدمات اقوام بشري به يكديگر و احياي فرهنگها و آئينهاي آنان
بوده است. به طور نمونه مي‌توانيم از يونسكو نام ببريم كه اقدامات و
موفقيتهاي قابل توجهي داشته و اخيرا مورد استقبال متوليان جمهوري
اسلامي ايران قرار گرفته است. هر قدر صدق نيت و تلاش اعضاي كوچكتر
داراي اكثريت در جهات فوق مبذول شود توفيق و پيروزي بيشتر خواهد گشت.
بديهي است كه در وراي فعاليت در سازمان مشترك، كسي دست و بال ما را از
اينكه مانند گذشته شخصاً و رأساً نيز در راستاي استقلال كشور و حراست
هويت و شكوفائي فرهنگ و آئينمان نهايت تلاش و تدبير را به كار بريم و
مخصوصاً در زمينه خودكفائي و توليد و ترقي به مساعي و مسابقه بي‌امان
با ملتهاي ديگر جهان بپردازيم، نخواهد بست. از آنجا كه قرار خلقت و
مشيت بر نجات و روآمدن مستضعفان و جابجاشدن صفوف است و سير عمومي تاريخ
نشانگر اين واقعيت است كه در اثر جنگها و حوادث بزرگ جهان جابجائي
قدرتها و دولتها به سود زيردستان صالح و آگاه بوده است، بايد قبول كرد
كه قدرت آمريكا و ساير ابرقدرتها تعديل خواهد شد و فساد و غرور زير و
رويشان خواهد كرد.


   در هر حال، شعار سياست خارجي ما (و سياست داخلي ما) بايد مصداق آيه
شريفه «ولا يجرمنكم شنان قوم علي الا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوي و
اتقوا الله(6) » بوده، حضور و تلاش در همكاريهاي

جهاني داشته، هوشياري و همت و
تلاشمان را در جهت جلوگيري از تجاوز و تباهي و خودياري

در راه خير و خدمت جهاني به
كار بريم و فراموش نكنيم كه لازمه ابراز چنين سياستي قبول و اعمال همين
نظر و برنامه در داخل كشور، يعني ايفاي عهد و امانت ملت و اجراي خدمت و
عدالت درباره

همگان است.


*          *          *


   به طريق اولي، در سياست خارجي در روابط با همسايگان دور و نزديك و
با بيگانگان دخالت دادن دين و اسلام و توقع اين كه ديگران ملزم به
تمكين از ما و تبعيت از آئين ما هستند و اگر بدان تن در ندهند دشمن و
بدخواه محسوب مي‌شوند، نه مطابقت با توحيد و اسلام دارد و نه با مصلحت
و موفقيت خودمان، بلمه وحدت آنان را به سوي براندازي ايران و اسلام سوق
خواهد داد. دولت اسلامي در سياست خارجي نبايد قيافه تحميل اسلام را به
خود بگيرد. يك امت مومن وقتي بخاطر استقلال و حاكميت بر نفوس و اموال و
آئين خود در سايه دين و ايمان به دفاع و جهاد بپردازد، كسب اقتدار براي
خود و افتخار براي آئينش مي‌كند و در نزد ناظرات ارزش و اعتبار به آنها
مي‌دهد. اما همين كه نام خدا و احكام دين را عامل تجاوز و تملك و تسلط
قرار دهد چهره‌اي خشن، خوفناك و نفرت انگيز به آنها داده مانع توجه و
پذيرش دين خدا مي‌گردد.


*          *          *


   همانطور كه در آغاز گفتيم با توجه به محدوديت شديد امكانات و عدم
دسترسي به اطلاعات كافي ادعا نمي‌‌كنيم كه اين بحث تحليلي، كامل و
بي‌نقص و فراگير مي‌باشد. به ويژه آنكه در جريان

تهيه و رساندن آن به دست
خوانندگان احتمالاً حوادثي رخ خواهد داد كه ممكن است در اين نوشتار
اشاره‌اي به آنها نشده باشد. به هر حال وظيفه ما بر اساس هدايت الهي
اين است كه در حوادث و رويدادهاي تاريخ و سرنوشت اقوام و امتها تدبر و
تعقل كنيم و از آنها براي پرهيز از تكرار خطاها و اصلاح رفتارهاي خود
استفاده نمائيم و بر اساس دستور قرآني: «فاعتبروا يا اولي الابصار(7) »
از اين حوادث پند و عبرت بگيريم.

نهضت آزادي ايران

فروردين 1370


(1) به سبب اعمال مردم، فساد در خشكي و دريا آشكار شد تا به آنان جزاي
بعضي از كارهايشان را بچشاند، باشد كه باز برگردند. (روم ـ 41)


(2) مرد تدبير مي‌كند و خداوند تقدير مي‌نمايد.


(3) متأسفانه گرداننگان امور چنين نكردند و نتيجه هم چنين نشد، بلكه
ناصحان نيكخواه و دورانديشان حاذق را به اتهام همسوئي با بيگانگان و
ستون پنجم دشمن بودن به بند كردند


(4) و اگر خدا بعضي از مردم را به وسيله بعضي ديگر دفع نمي‌‌كرد زمين
تباه مي‌شد….. (بقره ـ 251)


(5) كما اينكه جمهوري اسلامي ايران نيز بارها از همين تريبون فريادها و
اعترافاتش را به گوش جهانيان رسانده است


(6) مائده ـ 8: «…. و (اي اهل ايمان) دشمني تان با گروهي ديگر، شما
را از عدالت ورزيدن باز ندارد، (با آنان هم) عدالت را رعايت كنيد كه
اينگونه (عمل كردن) به پرهيزكاري نزديكتر است…»


(7) حشر ـ 2: پس عبرت بگيريد اي صاحبان ديده‌هاي بينا