فهرست مطالب
گزارش هجرت و شهادت ابوذر زمان دکتر علي شريعتي
زندگينامه مجاهد شهيد علي شريعتي
تحليلي از دکتر شريعتي درباره انقلاب سفيد
اخبار
اعتراض به زنداني بودن علامه مجاهد آيت الله طالقاني
انعکاس خبر شهادت دکتر شريعتي در ايران و جهان
… و من در آستانه مرحله تازهاي که آغاز کردهام و ميروم تا «مهاجرا الي الله» سرنوشت ديگري را در ادامه سرگذشت خويش دنبال کنم و جز لطف خدا که اعجازگر و دشمن فريب بزرگ است و جز همت ياران همدرد و همراه زاد راهي ندارم و اميد پناهي….
مجاهد شهيد علي شريعني
گزارش هجرت و شهادت ابوذر زمان
دکتر علي شريعتي
يا ايتها النفس العمطئنه ارجعي الي ربک راضيه مرضيه
قرآن : سوره الفجر ، 28 و 27
«خورشيد در سينه دريا سرزده است و من ـ در حالي که همه بودنم، تمام زندگي کردنم به يک «نگريستن مطلق بدل شده است چشم در قلب مذاب خورشيد دوختهام و همچون شمع ـ که در حال گريستن ـ خويش قطره قطره ميميرد ـ من در اين نگريستن خويش ذوب ميشوم و محو ميشوم، و پايان ميگيرم»
مجاهد شهيد دکتر علي شريعتي
کوير ـ صفحه 56 ـ مقاله نامهاي به دوستم
علي شريعتي، يکي از مبارزين پرسابقه جنبش رهاييبخش خلق ما و از بنيانگذاران نهضت آزادي ايران در خارج از کشور متفکر جهان سوم، کسي که تمامي وجودش را در تمام دوران زندگياش با تمام صداقتش وقف احقاق حق و عدالت، کرده بود و در يک کلام ابوذر زمان، در حالي که چشم اميد در قلب مذاب خورشيد جنبش پرافتخار رهاييبخش خلق ما دوخته بود، تنها ـ در ديار غربت، شهيد شد.
خبر شهادت وي در همه جا، در داخل و خارج از ايران به سرعت منتشر شد. و همه مردم ما، دوستان او در ايران و در ساير کشورها، در دنياي سوم، دچار بهت و حيرت و درد و تأثر شديدي شدند. و از طرف ديگر موجبات خشم و کينه و نفرت هر چه بيشتر نسبت به رژيم منحط پهلوي و نظام فاسد شاهنشاهي فراهم گرديد.
ابعاد اثرات شهادت شريعتي و خسراني که عالم اسلام تشيع و مسلمانان مبارز و انقلابي و جنبش انقلابي مردم ما از آن خواهند ديد هنوز شايد به درستي قابل اندازهگيري نباشد. آنچه مسلم است و از همان آغاز انتشار خبر شهادت وي کاملاً مشهود بوده و مي باشد اينکه، شهادت علي دستجاتي را شاد کرد و ملتي را در غم و عزا فرو برد. تأثيري به همان گونه که از دست رفتن مردان بزرگ تاريخ هميشه بوجود ميآورد. حال بايد ديد چه دستجاتي، چه گروههايي و بر چه اساسي از شهادت علي شادي ميکنند؟ و ملت ما بر چه اساسي آن را يک فاجعه ميشمارد؟ علاوه بر اينها ما بر آنيم که تا حدودي که امکانات شرايط موجود اجازه ميدهد جريان فرار او را از زندان بزرگ شاه و هجرت جديدي را که آغاز کرده بود به ملت ايران گزارش دهيم تا ضمناً دشمنان خلق نتوانند با خلط مبحث کردن، دروغ سازي، شايعه پراکني که شيوه دائمي آنهاست اذهان مردم ساده لوح را مشوب سازند و هم اينکه آنها را بيش از پيش رسوا سازيم.
جنبش انقلابي اسلامي در ميهن ما مدتهاست که به دنبال شکوفايي ثمراتش و گسترش عظيمي که پيدا کرده است دشمنان خدا و خلق ما را به بن بست سقوط کشانيده است. بيجهت نيست که رژيم حاکم تمامي نيروهايش را بسيج نموده و ديوانهوار به سرکوب جنبش پرداخته و کمتر روزي است که در کنار کوچه و خيابان، در حجره و مغازه، در سر کلاس درس و کتابخانه در کارخانه و مزرعه، در جنوب و يا شمال، در شرق و يا غرب در همه و هر جا فرزندان برومند ما را به خاک و خون نکشاند همه و همه اين اعمال رژيم خودگواه صادق بر تزلزل هر چه بيشتر بنيانهاي رژيم ميباشد. در چنين شرايطي واضح است که رژيم منفور پهلوي، پاسداران نظام کهنه و به وسيله سلطنتي و هيئت حاکمه فاسد ايران که در وجود علي يک مبارز نستوه، يک مجاهد بزرگ، يک رهبر ارزنده و متفکر يک شير غرنده در کوير و از کوير، ديده بود و رابطه وسيع و عظيم او را با توده، با خلق، با ناس و تأثيرات عظيم کار خلاق و عميق و پرثمر او را غيرقابل تحمل يافته بود و گسترش مکتب پرافتخار تشيع علوي را که وي به عاليترين و رساترين، سادهترين و گوياترين شکلي براي تودهها بازگو کرده بود، سخت مزاحم جنايات خود ميشمرد نميتوانستند لاجرم حضور علي را تحمل کنند. اين وارثين بر حق نظام قابيلها، شاهپورهاي ذوالاکتاف، فرعونهاي ذي الاوتاد، ضحاکان ماردوش «در کويرستان ملت ما»، آنجا که: «درياي خاک و شن و غار و مار و کلپاسه و سوسمار و… بيشتر خزندگان است» ناگهان در:
«…. شبي که به نيمه راه رسيده بود و ستارگان ناپايدار غروب کرده بودند و… ماه به قلب آسمان آرميده بود….. و بر سينه آسمان چنان پهن هاله افشانده بود که ستارگان را همه به دور دستها رانده بود» … فرياد مؤذني را که از بالاي مناره وسط کوير بانک «لا» سر داده بود و خلق الله را به بيداري و آگاهي به نزديک شدن طلوع «فجر» ميخواند شنيدند. و ديدند که:
«…. مردم خفته ده را که در قطيفههاي سفيدي که همچون کفن بر بامهاي ده پهن گسترده شده بود و آنها را در خود پيچيده بود، تکان داد… برخي نيم خيز شدند برخي برپا ايستادند و برخي پا شدند و برخي به راه افتادند (همه نقل قولها از «کوير» علي شريعتي است) فرياد مؤذن مناره کوير آنچنان بود که:
«…. همه از خواب افتاده بودند. و شب و آرامش شب در ده به هم خورده بود».
برخي اين فرياد را «بانک خروس بيمحل» خواند و پاسداران سکوت کوير ـ شاغلامهايي که دوره شش پادشاه را ـ در مکتبهايي از چپ و راست ديده و آموزش يافته بودند به سراغش فرستادند. اما اين بار آنها کور خوانده بودند. شاغلامها… آن مغزهاي فروخته شده مارکسيست و غيرمارکسيست سلطنتي ـ از نوع آمريکايي و غيرآمريکايياش ـ که مبتکران و متوليان آن پژوهشهاي علمي بودند که کاربرد آن توانسته بود همفکراني چون نيکخواه و لاشائي و نجفي و…. و قبل از آن سمسارها را (از تودهايهاي سابق و سردبير رستاخيز) رام نموده و بدام اندازند، دست به کار شدند و تلاشهاي فراواني را آغاز کردند. تا شايد «علي» را هم به لجنزار بکشانند. براي انجام مقصود، ابتدا به ياوه سرايي عليه او ـ شايعه پراکني تهمتهاي بياساس از چپ و راست پرداختند. او را به مارکسيست اسلامي، سني؛ بهايي، وهابي و… و هر چه که در قوطي عطارهاي اين متوليان پيدا ميشد متهم ساختند. راست گرايان و چپ گرايان هر دو، دست در دست هم توطئه را دامن زدند. اما سودي نداد. لذا او را گرفتند و به زندان انداختند. حبس و درد و شکنجه و زجر و… آغاز شد. و الحق که ذرهاي مضايقه نکردند. رژيم علي را خيلي شکنجه داد. و بدتر و شنيعتر از شکنجه خودش، طرفدارانش را در جلوي چشمانش آنقدر شکنجه ميدادند که تا در برابر آن چشماني که بر آفتاب دوخته بود، جان ميسپردند. از ميان اين دليران اسير، شيرزني بود که علي راحتي از نزديک هم نميشناخت و فقط با آثارش آشنا بود. او را شکنجه کردند تا فقط به «علي» بد بگويد. اين دختر شجاع آنقدر نگفت تا در زير شکنجه، در برابر دو ديده علي جان سپرد. علي در فرصت هجرتش ميگفت که:
«چهره زجر ديده و خون آلود اين مجاهد همراه با سايرين هميشه در جلو چشمانم ميباشد. و مرا رنجي فراوان ميدهد.»
سازمان امنيت وقتي که ديد نميتواند با اين نوع برخورد علي را به تسليم وادار نمايد، طرح جديدي را به اجرا گذاشت «کميته تحقيق شريعتي» به رياست حسين زاده معروف و شرکت سرهنگ دهدشتي و ده نفر از محققين! و متخصصين! و علماي برجسته! منجمله، احسان نراقي، ثابتي، نيکخواه خواجه نوري، سيد مرتضي جزايري، تشکيل دادند تا به قول خودشان «به طرز علمي با مسئله علي برخورد کنند. اين عناصر خودفروخته هر آنچه در چنته داشتند و آموخته بودند به کار بردند. اما علي که همچون درختان بيباک و صبور و قهرمان کويت، بينياز از آب و خاک و بيچشم داشتي از نوازش و ستايش از سينه خشک و سوخته کوير برخاسته بود بيهراس و مغرور، تنها و غريب، در برابر آنها ايستاد و هر بار و صدها بار حرف اول و حرف آخر و حرف هميشگي خود را تکرار کرد که «لا».
پس از آن به پردهداران حرم سحر و جادوي استبداد و استعمار و استحمار فرمان رسيد که بايد او را به هر ترتيبي که شده نابود ساخت. بايد شمع آجيناش کرد. چه آخ بگويد و چه نگويد! اين چشم دريدههاي روزگار فرصت آن را ندارند که حتي براي شنيدن صداي آخ شهيدان صبر کنند. خصوصا که «بودن» و «حضور» علي براي رژيم ايران، چه آن موقع که ظاهراً آزاد بود و ميتوانست حرفهايش را بزند که چه نيکو و چه زيبا زد! و چه در آن موقع که در بند و اسير بود، غيرقابل تحمل شده بود. لذا آخرين بار به او التيماتوم دادند و علنا به او گفتند که در صورت عدم همکاري با دستگاه مرگش قطعي است. از آنجا که شهيد ما در زمان تحصيل خود در فرانسه يکي از فعالين انقلاب الجزاير بود و با برخي از رهبران آن که در فرانسه بودند رابطه داشت، در سفر شاه خائن به الجزاير و در کنار معاملات خائنانه عراق و ايران بوتفليقه وزير خارجه الجزاير از طرف بومدين رسماً خواست که دکتر شريعتي آزاد شود. شاه خائن که در آن شرايط مجبور بود که به اين خواست الجزايريها پاسخ مثبت بدهد بعد از مراجعت از الجزاير علي را از زندان آزاد کرد. اما تدابير شيطاني رژيم به اين «تصفيه جدي» علي همچنان ادامه يافت. علي را شديداً تحتنظر گرفتند. و ضمناً برنامههاي ديگري را براي او پياده کردند.
حسينزاده در موقع آزادي علي از زندان به وي گفت: حال که زندان آزاد ميشوي بهتر است به کناري بنشيني و به کار تحقيق بپردازي و در اين زمينه با احسان نراقي ميتواني کار کني. چون او آدم فهميدهاي است. پس از چندي، .. اجراي نقش دلالي امر توسط نراقي، همان نقشي که در مورد نيکخواه، لاشائي و ديگران ايفا کرده است، رسيد. نراقي پيشنهاد همکاري کرد. اما علي آن را با صراحت رد کرد. و به کار خود مشغول شد. ضمناً نراقي براي اجراي نقشه خود و جلب نظر علي و همکاري، کسان ديگري را نزد علي ميفرستد تا با زبان ديگري با وي صحبت کرده شايد بتوانند از او نقطه ضعفي يافته و از آن استفاده کنند. براي مثال يکي ايادي نراقي که سابقاً در خارج از کشور جزو «مخالفين رژيم» بوده است و گفته ميشود که قبل از آن هم مدتي سخنگوي فارسي … راديو اسراييل بوده است. در سفري که به ايران ميرود، نراقي وي را به سراغ علي ميفرستد او بعد از مدتها دوندگي و واسطه تراشيدنها بالاخره به ديدار علي موفق ميگردد. اما علي که دست او را خوانده بود با صراحت و نيروي تمام جواب رد به او ميدهد.
در موقع خروج علي از زندان، حسينزاده يک پيغام ديگر نيز داشت که به وي داد: اگر بخواهي مطلبي عليه «اعلام مواضع ايدئولوژيک سازمان مجاهدين» بنويسي ما اطلاع داريم که آنها ترا ترور خواهند کرد.» (همان پيغامي که به علامه مجاهد آيت الله طالقاني نيز داده شده است) مدتي بعد از خروج از زندان، بهرام آرام، از «رفقاي مرکزيت منافقين» با شريعتي ملاقات ميکند و همين حرف را به او ميزند. براي شريعتي مسلم ميشود که اين نقشه مشترک ساواک و منافقين است. شريعتي براي اجراي برنامههاي ديگري که داشته است مصلحت آن ميبيند که جواب به آن جزوه را به وقت ديگري موکول سازد. جالب است که منافقين به شريعتي و هم به علامه مجاهد حضرت آيتالله طالقاني گفته بودند که اگر عليه ما حرفي بزني ترا ميکشيم و ميگوييم سازمان امنيت کشت. و سازمان امنيت هم با گفتن اينکه خبر داريم منافقين شما را خواهند کشت زمينه مناسب را فراهم ميساخته تا اگر خودشان آنها را کشتند بگويند «منافقين کشتند». شايد هم هر دو از يكجا سرچشمه ميگرفت و با يک هدف و آن کشتن مجاهدين راستين.
علاوه بر اين مسايل شواهد و قرائني ديگر نيز حاکي از آن بود که دستگاه به دنبال آن است که تا به يک ترتيب ظاهراً عادي و سادهاي علي را سر به نيست کند، فشار بر علي نيز شدت يافت. و او را همه جا زير نظر گرفتند تا هر نوع حرکت او را تعقيب کنند. اين فشارها بعد از مدتي به حدي رسيد که ديگر براي علي امکان ماندن در ايران و ادامه کار غيرممکن شده بود. لذا طرح فرار علي از ايران و هجرت وي به خارج مطرح ميگردد. و در دستور کار قرار ميگيرد.
جريان فرار و هجرت علي:
قبول برنامه هجرت به جهات مختلف براي شريعتي واقعا دردناک بود. اما علي گفت که:
«عليرغم تمامي عواطف و علائقم براي خدمت به جنبش اين هجرت را ميپذيرم.» براي خروج علي از ايران سه راه در پيش بود:
1ـ تماس و مذاکره با مقامات دانشگاهي در الجزاير براي دعوت رسمي وي به تدريس در الجزاير و خروج وي و سپس آغاز برنامهها، 2ـ خروج مخفي از مرزها و سپس انتقال وي به جاي امن، 3ـ کوشش براي تهيه گذرنامه با نامي که وي بتواند به طور عادي از مرز خارج گردد. هر سه اين راهها مورد مطالعه جدي قرار گرفت. ضمن اين بررسيها و مطالعات مسلم شد که تمام پروندههاي علي در ساواک همه به نام «شريعتي» است. اطلاعيهها و دستورات ساواک به مرزهاي زميني و هوايي همه «شريعتي ـ علي» را ممنوع الخروج اعلام کرده است. حتي مدارک تحصيلي علي در ايران و فرانسه احکام ادارياش ـ در فرهنگ استان و دانشگاه فردوسي مشهد، همه به نام «شريعتي» و يا «شريعتي مزيناني» است. در حالي که شناسنامه علي به نام «مزيناني» بوده است، نه شريعتي و نه شريعتي مزيناني. علاوه بر اين کسب اطلاع شد که در اسناد ساواک، در رديف حرف ميم، «مزيناني» ممنوعالخروج نميباشد. لذا ضمن آنکه تهيه تدارکات استفاده از دو راه حل ديگر همچنان ادامه داشت، در 12 ارديبهشت ماه 1356 علي مزيناني به همسرش وکالت داد که براي خروج وي از کشور و معالجه چشماش در بلژيک درخواست گذرنامه نمايد. سپس علي ترتيب کليه کارهاي داخلياش را داد و حتي براي درخواست گذرنامه جهت فرزندانش ـ سوسن و سارا مزيناني نيز به همسرش وکالت داد. و بعد از تنظيم وصيت نامهاش از تهران به مشهد رفت و بهانه سفرش ديدار فاميل بود و به همين علت در منزل خواهرش، که شوهرش از بستگان آقاي مطهري است، چند روزي ميماند بدون آنکه حتي پدرش از قصد او مطلع باشد. در مشهد برنامهاش اين بود که منتظر بماند تا نتيجه درخواست گذرنامه را به وي خبر بدهند، اگر جواب درخواست گذرنامه منفي بود، از همانجا طبق برنامه قبلي از مرزها به طور مخفي خارج شده و هجرت خود را آغاز کند. گذرنامه علي مزيناني در 20 ارديبهشت طبق پيشبيني قبلي بدون اشکال امنيتي صادر شده به علي در مشهد خبر داده شده و وي بلافاصله به تهران برميگردد و در تاريخ 26 ارديبهشت با هواپيماي سابنا تهران را به قصد بروکسل ترک ميکند در حالي که جز تني از خروج او مطلع نبودند و تنها همسرش با يکي از دوستانش او را در فرودگاه مشايعت کردند. به اين ترتيب علي از تهران خارج شد. در نامهاي که علي نزديک طلوع صبح دوشنبه 26 ارديبهشت ماه، پس از نماز صبح، و دو سه ساعتي به حرکتش مانده نوشته است پدرش را از قصد و غرض خود از سفر مطلع کرده وي مينويسد:
«فعلا من عازم سفرم، سفري که اعجاز مکرساز خداوند است». اينکه از شما اجازه نگرفتم مراعات حال و اعصاب و خيالات شما را کردم. اکنون که آخرين دقايق اقامت در خانه و در وطن است دست شما را ميبوسم و منتظر شما ميمانم….». (متن کامل اين نامه در ضميمه پيام مجاهد شماره 48 آمده است).
هواپيماي ساينا تهران را به قصد بروکسل ترک ميکند و در سر راه در آتن توقف مينمايد. علي براي احتياط و بدون برنامه قبلي در آتن پياده ميشود و پس از 24 ساعت با هواپيماي بعدي به بروکسل رفت. شريعتي بعد از دو روز توقف در بروکسل به انگلستان رفت. تا ترتيب ورود همسر و ساير فرزندانش را بدهد. پس از يک هفته توقف در انگليس چون مسافرت خانوادهاش يک هفته به تعويق افتاده بود ولي از ماندن در انگليس ناراحت بود به فرانسه ميرود. و در آنجا با دو تن او دوستان و برادرانش ملاقات مينمايد تا مقدمات اقامت خود را در آنجا فراهم ساخته و راجع به برنامههاي آينده با آنها مشورت نمايد.
جريان شهادت علي و توطئه رژيم:
علي پس از دو هفته توقف در فرانسه، چون خبردار شد که خانوادهاش روز شنبه 28 خرداد از تهران حرکت خواهند کرد دوباره به انگليس مراجعت نمود. همسر علي «پوران شريعت رضوي» که خواهر شهيد 16 آذر شريعت رضوي است همراه با دختر کوچکش با گذرنامهاي به نام «شريعت رضوي» قصد خروج داشت، دو دختر ديگر علي سوسن و سارا، با گذرنامه به نام «مزيناني» عازم سفر بودند. خانواده علي، همسرش همراه با دختران وي در روز شنبه 28 خرداد براي خروج از تهران و پرواز به لندن به فرودگاه تهران مراجعه ميکنند. به گذرنامه دو دختر علي ـ که به نام «مزيناني، صادر شده بود، اجازه خروج داده شده بود و به آنها تحويل داده ميشود. اما به همسرش که به نام «شريعت رضوي» است اجازه خروج داده نشده بود و بعد از مراجعه معلوم ميشود که در 21 خرداد ماه «ممنوعالخروج اعلام شده است. دو دختر علي به اين ترتيب از تهران خارج ميشوند. اين خود گواه ديگري است بر بطلان ادعاي ساواک. که اگر ميدانستند علي به چه ترتيب از ايران خارج شده است ميبايستي جلوي خروج سوسن و ساراي مزيناني را هم ميگرفتند.
علي در روز شنبه 28 خرداد به فرودگاه لندن ميرود و پس از ديدار دو دخترش همراه آنها به آپارتماني که در جنوب انگليس در شهر سوث همپتون به طور موقت تهيه کرده بود، ميرود. آن شب تا ساعت سه بعد از نيمه شب با آنها بود و سپس به اطاق خود رفت. و روز بعد در شرايطي کاملاً مشکوک او را در کنار در افتاده و مرده يافتند!!
علي در سفر خود به انگليس بنا برخي ملاحظات به يکي از بستگان خانواده همسرش به نام «علي فکوهي» مراجعه ميکند و در مدت توقف کوتاهاش در انگليس در منزل آنها در سوث همپتن بوده است و به کمک همين خانواده بود که منزلي براي آمدن خانوادهاش تهيه کرده بود. و آن شب اولين شبي بود که در محل جديد به سر ميبردند. و آن شب اولين شبي بود که در آن اطاق تنها خوابيده بود. و در آن منزل جز شريعتي و دو دخترش و خانمي از بستگان علي فکوهي و همسرش ظاهراً شخص ديگري نبوده است. و همين خانم اولين کسي بوده است که روز يکشنبه صبح به اطاق علي ميرود و او را در کنار در افتاده مييابد و بلافاصله به علي فکوهي خبر ميدهد و شريعتي را به بيمارستان ميبرند. و سپس به لندن به دوستان علي تلفن ميزنند و مراتب را خبر ميدهند. دوستان علي بلافاصله به جنوب انگليس حرکت ميکنند. خبر شهادت علي به سرعت در همان يکشنبه صبح در داخل و خارج از ايران منتشر ميگردد. دوستان و شاگردان علي، از اقصي نقاط جهان به طرف لندن رهسپار ميشوند.
از جانب ديگر پليس شاه، ساواک نيز به سرعت دست به کار شد تا از توطئه خائنانه خود در سطح وسيع سياسياش بهرهبرداري کند و با زدن نعل وارونه بهره برداري سياسي نمايد.
ساواک که عليرغم تمامي ادعاهايش، عليرغم اينکه از مدرنترين وسايل و کمپيوترها و مغزهاي متفکر… تربيت شده سيا برخوردار است. و در حالي که علي روز 26 ارديبهشت ماه موفق به فراز از ايران شده بود تا اواسط خرداد ماه از اين فرار مطلع نشده بود. علاوه بر اين ساواک حتي تا آخرين لحظهاي که خانواده علي عازم خروج از ايران بودند و در روز 28 خرداد از خروج همسرش جلوگيري کرد، از نحوه فرار علي باخبر نبود. علي که دائم تحت نظر مأمورين بود و هر کجا ميرفت مورد تعقيب بوده است توانسته بود از چنگال ساواک بگريزد، سه يا چهار روز بعد از غيبت علي حسين زاده که «مسئول علي بوده است ميکوشد تا از وي خبري بيابد. در تهران نمييابد، سراغ او را از مشهد ميگيرد، باز هم خبري نمييابد. مجددا در تهران جوياي او ميشوند. باز ره به جايي نميبرند. و اين بار به سراغ مزينان و سبزوار ميروند.
مأمورين ساواک به اين مناطق سر ميزنند. در مشهد دست به کار ميشوند و به هر خانهاي که احتمال وجود او ميرفت سر ميکشند. اعضاي خانواده علي، و حتي دخترانش را تحت سؤال قرار ميدهند. اما در هيچ کجا اثري از او نمييابند ولي ساواک هنوز مطمئن نيست که علي کجاست در اين زمان، که اواسط خرداد ماه است، در تهران و مشهد کم و بيش فرار علي بين مردم شايع شده بود. ساواک که هنوز نميدانست وي کجاست و چگونه فرار کرده است بيشتر حدس ميزند که از مرزهاي شرق ايران و احتمالاً از افغانستان خارج شده است. لذا به پادگانهاي مرزي در طيبات و تربت جام دستور ميدهد که هر کجا شريعتي را يافتند با گلوله بزنند و بکشند. در همين روزها حسين زاده رد پاي او را از هندوستان و يا در پاريس جويا ميشود!! اما به هر حال جلاد شاه، حسين زاده، که مسئول مراقبت علي بوده است وقتي در مييابد که بار ديگر از شريعتي رو دست خورده است، خود را شکست خورده مييابد و سخت به دست و پا ميافتد. تمامي دستگاه ساواک، همچون حيوان وحشي زخم خورده، به تکاپو ميافتد. مغزهاي متفکر باز هم جمع ميشوند و طرحي براي جبران اين ضرر و جلوگيري از ضررهاي بيشتر آن و احتمالاً بازگرداندن علي تهيه ميکنند.
ابتدا همه جا شايع ميکنند که: «او با اجازه خود … براي معالجه رفته است. اصلا ما خودمان او را فرستاديم». و يا اينکه «قبل از رفتن ما با هم قول و قرارهايي گذاشتهايم». ولي واضح بود که به زودي اين دروغ آنها فاش ميگردد. و حضور علي در خارج از کشور، لطمه بزرگي به حيثيت و آبروي هرگز نداشته رژيم خواهد زد. لذا روز 21 خرداد خانوادهاش را ممنوع الخروج اعلام ميکنند. و سپس در 28 خرداد ماه مانع خروج همسر و دخترش از کشور ميگردند. تا همسرش را گروگان گرفته و علي را تحت فشار قرار بدهند. اما وقتي در روز يکشنبه 29 خرداد ماه خبر نتايج جنايتشان منتشر ميگردد دست به کار حيله جديدي ميشوند و بازي تازهاي را آغاز ميکنند.
بعد از دو روز سکوت، ننگين و رنگين نامههاي اطلاعات و کيهان در 31 خرداد اطلاعيهاي را که ساواک تهيه کرده و در اختيار آنان گذارده بود عينا چاپ ميکنند. به موجب اين اطلاعيه: «مرحوم دکتر علي شريعتي که براي درمان ناراحتي چشم و کسالت قلبي خود، به انگلستان رفته بود در آنجا بر اثر سکته قلبي «در لندن» در ميگذرد.
علاوه بر اين کسي که داشتن هر کتابش جريمهاي برابر با سه سال زندان داشت و هنوز هم دارد و دهها بلکه صدها نفر هم اکنون به همين جرم در زندانهاي شاه به سر ميبرند و چه انسانهاي پاکي که به جرم طرفداري از افکار وي زير شکنجه شهيد شدند، ناگهان ميشود: «متفکر و پژوهنده بزرگ» و «شادروان علي شريعتي»، که «براي سالهاي متمادي از استادان پوينده و لايق دانشگاه بود» (کيهان 31/3/56). و يا «محقق بزرگ اسلامي» و «نويسنده و عالم توانايي» (اطلاعات 31/3/56).
در همين شماره اطلاعات همچنين نوشت که:
«ترتيب حمل جنازه آن مرحوم توسط سفارت ايران در انگليس و خانواده شريعتي داده شد که به زودي وارد تهران ميشود». در همين جا و با انتشار همين خبر ساواک مچ خود را باز ميکند و خود را لو ميدهد. از يک طرف شايعه پراکني کرده است که ما خودمان او را فرستاديم و از طرف ديگر با اين خبر «خانواده شريعتي» را به همکاري با «سفارت ايران» يعني نماينده شاه جلاد و مأمورين پست و بيشرم او در لندن متهم ميسازد. و ضمناً نيت خود را هم اعلام ميکند که «ترتيب حمل جنازه…. داده شده».
اين خبرها، به اضافه حرکات ديگر مأمورين ساواک، بيش از پيش از روي نقشه موذيانه آنها پرده بر ميدارد. به اين ترتيب که روز دوشنبه 30 خرداد ماه، يکروز بعد از انتشار خبر شهادت علي، حسين زاده، همان مأمور بيچشم وروي ساواک، که از هيچگونه توهين و اذيت نسبت به علي و خانواده وي خودداري نميکرده است به منزل آنها در تهران و به ديدار همسر وي ميرود و مراتب تسليت خودشان را، از درگذشت «استاد علي شريعتي» بيان ميدارد.
در روز سه نشبه 31/3/56 به روزنامههاي دولتي اجازه داده ميشود که اطلاعيه آقاي محمد همايون، از بنيانگذاران حسينيه ارشاد، دعوت وي را به مجلس تذکر و ترحيم در روز پنج شنبه 2 تير ماه و همچنين آگهي تسليت آقايان مهندس بازرگان و دکتر سحابي را چاپ نمايند.
طراحان رژيم چنين تدارک ديده بودند که از يک طرف جنازه را تحويل گرفته و به ايران خواهند آورد. و از طرف ديگر با اجازه چاپ دادن دو آگهي هم مردم را «راضي» خواهند ساخت و هم زمينه را براي ادامه اجراي طرح خود فراهم ساختهاند.
اما در عصر روز سه شنبه 31/3 واقعه تازهاي در تهران رخ ميدهد:
قبل از انتشار خبر شهادت علي در روزنامههاي دولتي در اين روز، مردم که از خبر مطلع شده بودند همه جا به دور هم جمع ميشدند تا کسب خبر بيشتري نمايند. دانشجويان با آنکه دانشگاه به علت امتحانات تعطيل بود سراسيمه و گريان براي کسب خبر و مطلع شدن از جريان به دانشگاهها هجوم بردند و تظاهرات وسيعي را بر عليه قاتلينش برپا کردند. عده زيادي از دانشجويان به مسجد قبا سرازير شدند تا شايد از آنجا خبر صحيح بپرسند. پليس مسجد را تعطيل کرد.
عصر همين روز، در مراسم ختمي که به مناسبت درگذشت پدر روحاني عاليقدر ـ آقاي معاديخواه ـ که به تازگي از زندان طولاني رژيم آزاد شده بود در مسجد ارک تهران برگذار شده بود، اجتماع عظيمي از دانشجويان، توده مردم و همه علاقمندان به جنبش اسلامي و خصوصاً دکتر شريعتي شرکت ميکنند. در بين مردم شايع بود که اين ختم بنا به دعوت مهندس بازرگان است و نه براي پدر معاديخواه بلکه براي دکتر. به هر حال جمعيت کثيري شرکت کرده بودند هم براي تجليل از يک مبارز سرسخت و مقاومت ـ آقاي معاديخواه، و تسليت درگذشت پدرش و هم براي مطلع شدن از راز شهادت دکتر شريعتي. در اين مراسم بود که هنوز ختم به آخر نرسيده جو جلسه به سرعت تغيير ميکند. موضوع سخنراني عوض ميشود و مجلس به سرعت به مجلس سوگواري شگفتي تبديل ميگردد.
عليرغم دستور فرمانده پليس همه در مسجد ماندند. سخنران با حال گريه و درد با قسمتهايي از دعاي افتتاح که تناسب عجيبي با حال و اوضاع حاکم دارد آغاز کرد…
…. اللهم انا نرغب اليک في دوله کريمه…. تا
اللهم انا نشکو اليک فقد نبينا و غيبه ولينا و کثره عدونا و قلـ] عددنا و شده الفتن بنا و تظاهر الزمان علينا…
سخنران از شدت تأثر نتوانست به سخنانش ادامه دهد، جمعيت به شدت ميگريست و ميناليد، گويي همه در مرگ پدر خويش ميگريند. اعلاميههايي که به سرعت در ظرف يک روز تهيه شده بود به ديوارها نصب شد. جمعيت با چشمان گريان و خون گرفته از تصميم انتقام و مشتان گره کرده از شبستان خارج شدند و شعار پرطنين «قاتلش را ميکشيم…» با فرياد آماده خروج از مسجد و حرکت در خيابانها شدند. پليس که خود را از قبل آماده اين صحنه کرده بود حمله وحشيانهاي را آغاز کرد. درها را براي محاصره جمعيت بست عدهاي زير ضربات لگد وباتون موفق به فرار يا زخمي و دستگير شدند. پليس جمعيت رادر حلقه محاصره گرفت و با زور روحانيون و افراد مسنتر را جدا و خارج کرد سپس جوانان باقيمانده را سوار کاميونها و اتوبوسهاي متعدد ارتشي کرده روانه شکنجه گاه کرد.
در رابطه با اين مراسم بعداً سه نفر از آقايان روحانيون را دستگير ساختند. که يکنفرشان را ظاهرا آزاد ساختهاند ولي از سرنوشت دو نفر ديگر خبري نيست. يکي از اين دستگيرشدگان آقاي سيد عبدالغفار سجادي است که متهم است مقاله تهيه شده دانشجويان را در منبر قرائت کرده است.
وقاحت و بيشرمي رژيم پرده از روي توطئهاش بر ميدارد. و مکروا و مکرالله و الله خيرالماکرين.
رژيم ايران از يک طرف در ننگين نامههايش از مجاهد شهيد به عنوان يک «محقق بزرگ اسلام»، «يک استاد عاليقدر» ياد ميکند، و وعده ميدهد که «مجلس يادبود دکتر شريعتي برگزار ميشود» و نوکرانش به خانواده او وعدهها ميدهند! ولي جلوي هرگونه يادبودي را از طرف مردم ميگيرند! همسرش را که خودشان مانع خروج او شده بودند اکنون اعلام ميکنند به علت گرفتاري در امتحانات نرفته بود و قرار بود در اوايل تير سفر کند (کيهان 2 تير ماه)
حسين زاده در ملاقات، همسر دکتر شريعتي به او اطلاع ميدهد که به سفارت ايران در لندن دستور داده شده است که جنازه «محقق بزرگ اسلام» را تحويل گرفته و ترتيب انتقال آن را به ايران فراهم سازند. و از وي ميخواهد که به «علي فکوهي» در لندن تلفن بزند و بگويد که جنازه را به سفارت براي حمل به ايران تحويل دهد.
روز بعد حسين زاده مجددا به منزل علي ميرود و درحضور مجلس از دوستان علي که براي عرض تسليت به همسرش جمع شده بودند، ضمن تجليل فراوان از علي مراتب تاثر و تأسف «اربابش» شاه جلاد را بيان ميکند و وعده ميدهد که به فرزندان وي «بورس تحصيلي» خواهند داد و مراسم يادبود باشکوهي برگزار خواهند کرد. حسين زاده ميگويد اعليحضرت مقرر فرمودهاند که از اين استاد بزرگ و پژوهشگر بايد تجليل شايستهاي گردد. خانمدکتر در جواب ميگويد: اعليحضرت کمي دير متوجه شدند. اين استاد اسلام شناس و محقق بزرگ ايران را در دوران حياتش حق تحقيق را از وي گرفتيد، اما حالا براي مقاصد سياسي خودتان ميخواهيد از مرگ او استفاده کنيد. علاوه بر اين، حسين زاده مراتب تأثر هويدا را به عنوان نخست وزير بيان کرده و ميگويد دستور دادهاند که هواپيماي اختصاص در اختيار همسر دکتر گذاشته شود تا براي رفتن به انگليس و حمل جنازه به ايران از آن استفاده شود.
البته اين اولين بار نيست که يک رژيم يزيدي چنين رويهاي را اتخاذ ميکند، تاريخ حماسه کربلا بعدي آن شاهد آن است که يزيدي پس از شهادت حسين و انقلابيون همپيمانش به خاطر مصونيت در براب افشاگريهاي زينب قهرمان و امام سجاد(ع) ماسک فريبنده معصوميت به چهره کشيد و اشک تمساح ريخت و دستور عزاداري رسمي داد و حتي فرمان دروغين تعقيب و تنبيه مسببين واقعه را صادر کرد. اين روش يزيد، سنت پايدار و شيوه متداول يزيدهاي تاريخ شد. دهخدا که از رهبران اصيل جنبش مشروطيت بود در زمان حياتش مغضوب و تبعيدي رضا خان بود و از مخالفين پسرش و از معترضي به قرار داد کنسرسيوم نفت و از رهبران نهضت مقاومت ملي و کسي بود که تا آخرين نفس با ديکتاتوري و استبداد مبارزه کرد و پس از مرگش رژيم باوقاحت تمام مانع برگزاري ختم و يادبود وي ميشد و کساني را که به دعوت نهضت مقاومت ملي در مجلس ختم و بزرگداشت او شرکت کرده بودند مورد ضرب و شتم قرار داد پس از مرگش چقدر قدر و منزلت پيدا کرد! صمد بهرنگي و جلال آل احمد، کساني که هنوز يادشان کهنه نشده است مگر نه اين بود که سايهشان را در حياتشان با تير ميزدند؟! اما چه تحليلها و يادنامههايي که براي آنها برپا نداشتند تا جايي که حتي زن شاه فرح در مصاحبهاش خود را بيشترين خواننده آثار صمد جا ميزند. و کتابهاي جلال آل احمد (البته فقط قصه ها و رمانهايش) را مکرر چاپ ميکنند. رژيمهاي يزيدي هميشه آنهايي را که چهره مردمي و محبوبيت ملي دارند به خود منتسب مينمايند تا شايد در پس پرده قدس و شرافت آنها پليدي و رذالت خود را پنها سازند. يا کناسوار آنها را لکهدار نمايند. و اين تاريخ معاصر ما چقدر شاهد اين صحنههاي تزوير است. اين بار نوبت حماسه مرد نسل و زمان ما دکتر شريعتي بود. بنابراين حسين زاده به ديدار همسر دکتر ميرود. در دوم تير ماه کيهان، سلسله مقالاتي را که حسين زاده ساواکي و مهدي مظفري ـ عضو کميته انقلاب سفيد شاه تهيه ديده بودند، چاپ مينمايد. و از دکتر تجليل فراوان مينمايند ـ بررسي اين مقالات از جهت شناخت رويهاي که رژيم در پيش داشت بسيار جالب است. وجود برخي نکات در اين مقالات پيش از پيش ماهيت نويسندگان آن را لو ميدهد. و هم بيسوادي و جهل آنها و ضمناً وقت و عمق اطلاعات ساواک را!! مثلاً مقاله به غلط مدعي است که علي در 20 سالگي ازدواج کرد يا: «او به هنگام تحصيل در سوربن با بومدين (رييس جمهور کنوني الجزاير) همدرد بود! در حالي که بوميدن در مصر و الازهر تحصيل کرده است نه پاريس! نويسندگان مقاله تعمداً ارتباط علي را با «فانون» ميخواهند نديده بگيرند، چرا که معرفي فانون نويسنده «دوزخيان روي زمين» براي دستگاه مضر است به علاوه همين مقاله مدعي ميشود که گويا علي قبلا: «با نهضت الجزاير و جنبههاي آزاديخواهي جديد در جهان عرب آشنا نبوده است و در اين زمان آشنا ميشود!
باز هم مأمورين ساواک متعمداً فراموش ميکنند که بنويسند اين «استاد دانشگاه سوربن» در حالي که خود را شايستهتر از هميشه براي خدمت به ميهن و مردم و دين مبين اسلام ميديد با زن و دو فرزندش راهي ايران شد» (کيهان 2 تير ماه 56) در مرز بازرگان چه به روزش آوردند. او را دستگير کردند و تحت الحفظ به تهران فرستادند و زن و فرزندانش را به حال خود رها ساختند تا با رنج و زحمت فراوان به تهران بروند!
همين فراموشکاران ساواکي باز متعمداً نميتوانند به خاطر بياورند شريعتي که به قول خودشان: «… يک معلم و مدرس و ساده نبود، تحقيق، مطالعه، تحرير، مباحثه و تشكيل جلسات بحث و فحص مسايل اسلامي و اجتماعات کار منحصر تدريس او را تحت الشعاع قرار داده بود و… در کلاسهاي درس و در محافل ديگر پيرامون اسلام و اسلام شناسي مطالب عميق و دقيقي بيان ميکرد….» (کيهان 2 تير ماه) اينها در کدام مؤسسه بود؟ مگر نه در حسينيه ارشاد! و مگر نه رژيم سفاک و بي آبروي ايران با نهايت وقاحت حسينيه را بست و علي را به زندان انداخت.
از همه دروغتر ادعاي همين نويسندگان است که «متفکر بزرگ و اسلام شناس محقق… از مدتي قبل از بيماري قلبي در رنج بود!! و سرانجام در 29/3 بر اثر آخرين حمله قلبي بدرود حيات گفت.
در حالي که دوستان و نزديکان علي ميدانند که او کمترين سابقه ناراحتي قلبي نداشت! حتي بعد از آزادي از زندان به اصرار دوستانش که از سيگار کشيدن مفرط او نگران بودند نواري از ضربان قلب او (کارديوگرافي) برداشتند که کاملا سالم بود و رفع نگراني کرده بود. به علاوه علي اگر هم ناراحت ميداشت هرگز مانند سردمداران ثروتمند رژيم کسي نبود که بدون مراجعه به اطباي ايراني، يکسره و به طور ناگهاني و حتي اطلاع دادن به پدرش و يا نزديکترين دوستان و بستگانش به خارج سفر کند. کيهان نه تنها به دروغ چنين ادعايي کرده است بلکه وقيحانهتر ادعا ميکند که وي بر اثر «آخرين حمله قلبي» بدرود جهان گفت، گويا مأمورين ساواک از «حملات قلبي» ديگري در علي اطلاع داشتهاند. در حالي که دستگاه عريض و طويل ساواک آنقدر در هم ريخته است که نميداند علي چه سالي ازدواج کرده است؟ چه سالي به ايران آمده و چند اولاد دارد. به غلط مينويسد علي بيست ساله ازدواج کرد يا در سال 1962 به ايران برگشت (علي ماه جون 64 به ايران برگشت) و همسر و يک پسر و دو دختر دارد. (علي يک پسر و سه دختر دارد).
در علي همين مقالات به اصطلاح تحليلي کيهان ضمن تجليل ظاهري از علي تحت عنوان «سيري در انديشههاي دکتر علي شريعتي» انسان مسلمان و مسايل جهان امروز (کيهان دوم تير ماه) کوشش دارد تا به تشيع علوي که اسلام راستين است برچسب اسلامي ايراني بزند و مينويسد که: «افکار و عقايدي داشت که از فرهنگ اسلامي ايراني ريشه ميگرفت» و بدينوسيله ميخواهد از علي چهره يک «ناسيوناليست» معتقد به «خاک و خون» را بسازد و ضمناً کار او و همه کار او را در چارچوب يک «آنتي مارکسيست» خلاصه کند و جالب آنکه در اين مقاله به اصطلاح تحليلياش به مقالاتي که يا بدون اجازه علي (انسان، اسلام و مکتبهاي مغرب زمين) و يا بدون اجازه وي و تغيير مطالب (مقاله بازگشت به کدام خويشتن!) چاپ نموده بودند استناد مينمايد. همزمان با انتشار اين مقالات توسط ساواک دانشگاه فردوسي مشهد را هم ناگهان به يادش ميآورند که در دانشکده ادبيات و علوم انسانياش استاديار عاليقدري داشته است که حالا «شادروان» شده است! و براي شادي روح او بايد در مسجد امام حسين دوشنبه 4 تير ماه ختم بگيرد!! (کيهان 2 تير ماه 56) البته همين دانشگاه و رؤساي جنت مکانش 18 ماهي که علي در زندان رژيم شاه بود و زجر ميکشيد فراموش کرده بود که اصلا چنين «استاد عاليقدري» و «نويسنده توانايي» وجود داشته است!! البته دانشجويان قهرمان مشهد، شاگردان علي حق اين چنين دانشگاهي را کف دستش گذاشتند و با تظاهرات ضدرژيمي به طرفداري از علي نقاب از چهره ريا و تزويرشان برداشته و بنا به نقل قولي دانشکده ادبيات را به آتش کشيدند و ختم اعلام شده را تحريم نمودند. البته در اين «حسن ابتکار» دانشگاه فردوسي مشهد، «قرار» بوده است که مراسم رسمي حتما با حضور استاندار و توليت آستان قدس، فرمانده لشگر و روساي ادارات برگزار شود و طي «تجليل باشکوهي» از آن استاد عاليقدر جنازهاش را در يکي از حجرات صحن مقدس دفن نمايند. تا نه تنها رسمياش کنند بلکه حتي ديگر کسي اجازه ديدار و زيارت قبر او و فاتحه خواندن را هم نداشته باشد.
به اين ترتيب مشخص ميشود که طرح رژيم چه بود؟ رژيم ميخواست که علي اين مجاهد عاليقدر جنبش اسلامي را به يک «محقق و دانشمند» رسمي دولتي تبديل کند و به اين نيرنگ خود به جوانان به آنها که «اميد علي» بودند، بنماياند که علي از خود ما بوده است و به اين ترتيب اثرات شگرف و عميق افکار علي را در روي نسل جوان خنثي سازد. (همان نيرنگي را که در سالهاي اخير ميکوشد تا در حق سيد جمال الدين اسدآبايد اجرا کنند و او را «انگليسي» و فرماسيوني معرفي کنند). رژيم حاکم که خود به ميزان تنفر خلق از خودش کاملاً مطلع است و خود ميداند که چگونه هر کس کمترين تماسي و يا همکاري نزديکي با رژيم دارد مورد طعن و لعن و نفرين مردم قرار ميگيرد. رژيم که از طريق آخوندهاي مزدور درباري و مأمورين ساواک که ملبس به لباس روحانيت ساخته شدهاند و در منابر به علي فحاشيها کردهاند تا توده مردم را به علي و نه به علي بلکه به جنبش اسلامي بديين ساخته و آنها را ايزوله سازند، اينبار ميخواهد با برچسب «عالم و محقق و دانشمند اسلام شناس» رسمي و تاييد شدهاي مقامات دولتي نسل پيشگام و پيشتاز مبارزه رابه او و راه او بدبين سازد. همان نقشي را که منافقين و عناصر مشکوک ديگر زير سرپوش «مارکسيسم» با حمله به علي و افکار علي و با اتهام «خرافي بودن»…. قبل از آن به کار بردهاند.
رژيم مصمم بود که انتقام شکست خود را از شريعتي بگيرد او که در زمان حياتش آرزوي شنيدن يک آخ را هم بر دل آنها گذاشه بود. برنامه آن بود که جنازه شهيد ما را به ايران ببرند و با «تجليل سلطنتي» او را در مشهد «دفن» کنند و «مجلس ختم سلطنتي» بگيرند و «سلطنت پرستان» سردمداران عزاداري شوند و نام پاک او را که نتوانسته بودند در زمان حياتش با ننگ همکاري با رژيم آلوده کنند پس از شهادتش آلوده سازند. همه مخالفين علي، شاد شدگان از شهادت وي همه گرگهاي ميشنما، همه گرگهاي چنگ و دندان به خون آلوده، همه بزهاي بازي گوش و بيمسئوليت که به جنبش ريشهايشان مظهر دانش و عملشان است (آن آخوندهاي درباري که به قول امام خميني بايد اين ريشهايشان را تراشيد و عمامههايشان را از سرشان برداشت) و زنگولههايشان به نداي اجنبيان آوا ميدهد، همه گرگان خود فروخته، از آخوندهاي درباري و مرتجعين بالفعل و بالقوه تا بيوطنان و خودفروختگان به اجنبي و خودباختگان به غرب و نوکران امپرياليسم همه و همه آماده شده بودند و دندان تيز کرده بودند تا روز موعود فرا رسد تا با توهين و تهمت زخمايي را که در مدت 15 سال گذشته از فکر و عمل شريعتي بر دلهايشان نشسته بود مرهم بزنند. و براي انجام همه اينهاست که:
اولا ـ ميکوشند و نيرو بسيج ميکنند تا جنازه شهيد علي را تحويل گرفته و خود به ايران حمل کنند. به سراغ خانوادهاش در ايران ميروند و آنها را تحت فشار قرار ميدهند.به سراغ علي فکوهي ميروند و آنچنان از برنامههاي خود مطمئن هستند که اعلام ميکنند: «ترتيب حمل جنازه… داده شد» و به زودي به ايران ميرسد و مراسم يادبود عظيمي برگزار ميگردد. با مقامات رسمي دولت انگليس تماس برقرار ميکنند. تمامي دستگاه عريض و طويل سفارت در انگليس بسيج ميگردد. امور ساير ارباب رجوع را تعطيل ميکنند. همه اعضاء به کار «تحويل و ارسال» جنازه شريعتي به ايران ميپردازند. در اين مرحله مقامات دولتي ايران سعي ميکردهاند مطلب را در چارچوب درگذشت يکي از اتباع ايراني در انگليس نگه داشته و آن را عادي جلوه بدهند و اقدامات اوليه دولت ايران را قانوني و طبيعي معرفي نمايند. شايد بر اثر همين کوششها بود که مقامات قانوني انگليس پس از انتقال جسد به بيمارستان به سرعت کالبدشکافي کردند و نتيجه را در ظرف 24 ساعت يعني در همان روز سه شنبه 31/3 ـ که مقامات ايراني با اطمينان از حمل جنازه به ايران صحبت ميکرند اعلام نمودند: درگذشت به علت سکته قلبي ـ بلافاصله بعد از اعلام نتيجه مقدماتي پزشک قانوني، فشار سفارت براي تحويل گرفتن جنازه نيز شدت گرفت. سرهنگ يا سرتيپ دهدشتي با تعدادي از مأمورين ساواک، به روايتي 40 و به روايتي 80 نفر با همان هواپيماي اختصاصي وعده داده شده «هويدا! به لندن اعزام شدند. تا جنازه را تحويل گرفته و به طور رسمي به ايران ببرند. از طرف ديگر به اقوام دور علي هم که در محل حاضر بودند هيچگونه اعتمادي نبود و بيم آن ميرفت که به هر دليلي جنازه را به دشمن تسليم نمايند.
واضح بود که اجراي برنامههاي رژيم ايران در خدشه وارد ساختن بر اصالت شخصيت علي وقتي ممکن و ميسر ميشد که بتواند خود جنازه را به ايران ببرد.
اين برنامه رژيم و کوششهاي مأموريناش با همت و ابتکار و تلاش دوستان شريعتي و شاگردان وي عقيم ماند. با پزشک قانوني، با سازمان عفو بينالمللي، با اعضاي پارلمان انگليس تماس گرفته شد. و اهميت سياسي درگذشت علي شريعتي توضيح داده شد. به ابتکار نهضت آزادي ايران اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانشجويان در اروپا و انجمن اسلامي دانشجويان در آمريکا و کانادا تلگرافاتي به نخستوزير و دادستان ـ اعضاي پارلمان انگليس و سازمانهاي بينالمللي زده شده. در اين تلگرافات اعلام شد که: دکتر علي شريعتي يک جامعهشناس و محقق بزرگ ايراني که به علت مخالفتش با رژيم شاه مدتها در زندان مورد زجر و شکنجه قرار گرفته بود اخيرا توانسته بود از ايران فرار کند به طرز کاملا مشکوکي در جنوب انگليس در گذشته است و دولت ايران ميکوشد با تصاحب جنازه وي بر توطئه خود سرپوش بگذرد.
علاوه بر اين اقدامات با احسان پسر ارشد شريعتي که در آمريکا به تحصيل اشتغال داشت تماس گرفته شد و او در جريان امر قرار گرفت و با توجه به اينکه او پسر ارشد آن مرحوم است قانوناً حق دارد جنازه پدرش را تحويل بگيرد تا در هر کجا که خانوادهاش مايل باشند دفن نمايند. احسان طي تلگرافي به يک وکيل دعاوي انگليسي درگذشت غيرمترقبه پدرش را اطلاع داده و ضمن ابراز مشکوک بودن مرگ وي به او وکالت و اختيار ميدهد تا فورا به محل رفته و از طرف او جنازه را تحويل بگيرد تا خودش برسد. ضمناً احسان طي تلگرافي به مقامات انگليسي تصميم خود را اطلاع داده وکيل خود را معرفي مينمايد. اين اقدامات شرعي و منطقي و قانوني احسان مقامات انگليس را به عقبنشيني وادار ميسازد. و مقامات سفارت ايران و مأمورين ساواک را در موضع بسيار بدي قرار ميدهد. احسان صبح روز پنجشنبه 2 تير ماه ـ بعد از دوبار تغيير برنامه مسافرتش ـ به لندن وارد ميشود. و بلافاصله با حضور وکيل خود جنازه پدرش را از مقامات انگليسي تحويل گرفته در يک سردخانه به امانت ميسپرد. مأمورين دولت ايران که در 31/3 مدعي بودند: «ترتيبي حمل جنازه…. داده شد». در 2 تير ماه نوشتند که:
«پسر دکتر شريعتي که در ايالات متحده تحصيل ميکند به انگلستان رفته است تا ترتيب حمل جنازه پدر را به ايران بدهد…» هنوز ساواک نميداند و نميتواند پيشبيني کند که دوستان علي چه برنامهاي دارند. حسينزاده به خانواده شريعتي در ايران مراجعه ميکنند و از اينکه احسان تلگراف زده و وکيل تعيين کرده است اظهار ناراحتي ميکند و اينکه اين امر باعث تعويق ارسال جنازه ميگردد!! و ميگويد: ما تمامي کوشش خود را به کار بردهايم که جنازه دکتر را با احترام به ايران بياوريم و سفارت ايران نهايت همکاري را کرده است. اما معذالک احسان وکيل تعيين کرده است که جنازه را حرکت ندهند و به کسي تحويل ندهند تا خودش برسد». و ضمناً تدارکاتي ديده شد و تلگرافات متعددي از سرتاسر دنيا به مقامات انگليسي مخابره و درخواست شد که جنازه دکتر شريعتي را بايد فقط به پسر او ـ احسان تحويل بدهند نه به مقامات سفارت ايران.
با توجه به تدارکات رژيم و کوشش آنها براي تصاحب جنازه جهت حمل به ايران و اجراي طرح موذيانه خودشان و اينکه قطعي و مسلم شد که بهيچوجه حاضر نخواهد بود جنازه به خانواده علي تحويل داده شود تا طبق وصيتنامهاش در مزينان و يا در هر گورستان عمومي ديگري دفن گردد. لذا مقدماتي فراهم گرديد تا جنازه علي به شام حمل شده و در آنجا، در کنار حضرت زينب در زينبيه به امانت سپرده بشود. پس از تحويل گرفتن جنازه تا روزي که جنازه از انگليس خارج شد توسط جمعي از جوانان مسلمان محافظت گرديد تا از گزند دزدان امنيتي شاه مصون بماند.
همراه با اين فعاليتها تدارکاتي براي تشيع جنازه در لندن و برگزاري مراسم يادبود، توسط اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانشجويان در اروپا و انجمن اسلامي دانشجويان در آمريکا و خانواده شريعتي ديده شد. در بعد از ظهر روز جمعه سوم تير جنازه آن شهيد توسط آقاي شبستري امام مسجد هامبورگ و چند نفري از دوستان علي در يکي از مساجد لندن غسل داده شد و بر آن نماز خوانده شد. در روز شنبه 4 تير ماه بنا به دعوت انجمنهاي نامبرده در بالا تشيع جنازه باشکوهي در لندن ـ از ميدان آکسفورد تا مسجد امام باره ـ صورت گرفت. و سپس مراسم ختم در محل مسجد مزبور برقرار گرديد.
از حسينيه تا زينبيه:
عليرغم مشکلات قانوني بسياري که وجود داشت، به خواست و عنايت پروردگار و همت دوستان علي جنازه وي در روز يکشنبه 5 تير ماه 56 از لندن به دمشق حمل گرديد. و به اين ترتيب توطئههاي رژيم و کوششهاي وسيع ساواک همه جا به ناکامي انجاميد.
در فرودگاه دمشق آقاي سيد موسي صدر، و تني چند از علماي شيعه لبنان، روحانيون حوزه علميه نجف دوستان و شاگردان و علاقمندان علي تا 5 صبح در انتظار بودند. کمتر چشمي بود که گريان نباشد. پس از انجام تشريفات لازم با مشايعت همراهان مستقيماً به حرم مطهر حضرت زينب(ع) برده شد. و در کنار ضريح حضرت زينب که شريعتي او را بعد از حضرت فاطمه(ع) بزرگترين زن تاريخ ميدانست قرار داده شد. در ساعت 10 صبح به تدريج نمايندگان سازمانهاي انقلابي سياسي و انجمنهاي اسلامي و جمعي از مسلمانان علاقمند، ايراني و غيرايراني در حرم مطهر حضور به هم رسانيدند. خبر جريان به سرعت در بين مسلمانان پخش شد. بسياري از زوار ايراني که کم و بيش از خدمات علي باخبر بودند در حرم جمع شدند. از طرف مقامات فلسطين ابومازن عضو هيئت اجراييه مرکزي فتح و معاونش، مفتي شام و معاونش، وزير اوقاف سوريه، توليت آستانه حضرت زينب(ع) و جمعي از علماي سوريه و لبنان، آقاي سيد موسي صدر، رهبران و نمايندگان حرکت المحرومين و امل ـ برخي از فرماندهان نظامي امل (سازمان نظامي حرکت المحرومين)، نمايندگان نهضت آزادي، نمايندگان روحانيون مبارز، نماينده انجمن اسلامي دانشجويان در امريکا و اروپا در مراسم شرکت داشتند. در ساعت 1 صبح، آقاي صدر و همه حاضرين بر جنازه آن شهيد بزرگوار نماز گذاشتند. بعد از نماز ابومازن خطاب به احسان و نمايندگان نهضت آزادي ايران گفت که: ما شريعتي را شهيد انقلاب فلسطين ميدانيم. پس از ختم نماز جنازه بر دوش نمايندگان روحانيون مبارز، حرکت المحرومين ـ نهضت آزادي ايران، سازمان امل، انجمنهاي اسلامي و دوستان علي شريعتي بر دور حرم طواف داده شد. زيارت نامه خوانده شد ـ سپس در ساعت 30/11 به طرف محل قبرستان عمومي که در 50 متري صحن حرم زينب(ع) ميباشد حمل گرديد، در حالي که دستههاي گل توسط سازمانهاي شرکتکننده هديه شده بود، در پيشاپيش جمعيت حرکت ميکرد در صحن قبرستان، آقاي صدر در بيانات کوتاهي که به عربي ايراد کردند ضمن تجليل از افکار و شخصيت و خدمات دکتر شريعتي متذکر گرديد که: حضرت زينب شهيد راه حق را که در مقابل ظلم و ستم مستمراً مبارزه نمود و در برابر زر و زور و تزوير تسليم نشد و به همين جهت نتوانست با آرامش به سرزمين خود برود به نزد خود فرا خواند. پس از برگزاري اين مراسم ساده، زيبا و متين جنازه در اطاق کوچکي که در ضلع شمال شرقي قبرستان است و سادگي و بيپيرايگي آن، همانست که واقعاً علي خود خواسته است به رسم امانت به خاک سپرده شد.
روز بعد هاني الحسن عضو کميته مرکزي مقاومت فلسطين و مشاور سياسي ياسر عرفات مراتب تسليت ياسر عرفات را که به علت سفرش به قاهره نتوانسته بود در مراسم شرکت کند به نمايندگان نهضت آزادي و پسر علي ـ احسان اظهار مينمايد.
به اين ترتيب مجموعه اين مسايل و هجرت علي و سپس انتقال جنازه به زينبيه و درگيري ما به سازمان امنيت ايران نشان داد که اولا قدرت و تحرک سازمان امنيت در تمامي زمينهها و اطلاعاتش افسانهاي دروغين بيش نيست. اين سازمان در حد يک دستگاه جنايتکار و خونآشام، در برابر اسيران در بند و بيسلاح فقط ميتواند اعمال زور کند، اما فاقد شعور و قدرت تفکر است. اين تجارب نشان داد که اين چنين دستگاهي که تکيه گاه رژيم شاه محسوب ميگردد چقدر زخمپذير و ضربهپذير است. ثانياً نشان داد که در برابر دشمن بايد سرعت عمل جسارت و جرأت به خرج داد.
شريعتي ـ شهيد بزرگوار ملت ما، حرکتآفرين بود و به حرکت پيوست. تکاملدهنده بود و خود به کمال پيوست. نمونهاي بود از انسانهاي «خليفه خدا» در زمين، راه او راه مردم مسلمان ما، فکر او هدايتکننده رهروان راه حق، تربيت او از اين پس «زيارتگه رندان جهان». و اين گونه بود که شهيد ما «تنها به دنيا آمد» و تنها در «غربت» شهيد شد.
و اين هجرت نهايياش تحقق «عشق آن سفر بزرگ» بود که علي خود گفت: «باور نميکنم، هرگز باور نميکنم سالهاي سال هم چنان زنده ماندنم به طول انجامد. يک کاري خواهد شد. زيستن مشکل شده است. و لحظات چنان به سختي و سنگيني بر من گام مينهند و دير ميگذرند که احساس ميکنم خفه ميشوم. هيچ نميدانم چرا؟ اما ميدانم کس ديگري به درون من پا گذاشته است و او است که مرا چنان بيطاقت کرده است که احساس ميکنم ديگر نميتوانم در خود بگنجم. در خودم بيارامم. از «بودن» خويش بزرگتر شدهام و اين جامه بر من تنگي ميکند.
اين کفش تنگ و بيتابي فرار! عشق آن سفر بزرگ!….
اوه چه ميکشم!!
چه خيالانگيز و جانبخش است «اينجا نبودن»!
(کوير ـ نامهاي به دوستم)
پدر و استاد و مرادش در حق او گفت که:
«تنها پسرم علي دعوت حق را لبيک گفت و به سرمنزلي که تمام آرمان و ايمانش را ميسوخت و اصل گرديد»
(کيهان 6 تير ماه 56)
درود و رحمت حق بر روح پاک او باد
زندگينامه مجاهد شهيد علي شريعتي
در دوم آذر ماه 1312 در دهکده مزينان، از توابع سبزوار در کنار کوير به دنيا آمد. اولين معلمش پدرش محمدتقي شريعتي بود، وي از بنيانگذاران جنبش نوين اسلامي است که در مکتب تربيتي عملي خود صدها «دانشجو» و دهها مجاهد تربيت کرده است. او از علماي خراسان و اولين مربي علي بود. شريعتي خود در اين باره ميگويد:
«پدرم، نخستين سازنده ابعاد نخستين روحم، کسي که براي اولين بار، هم فکر کردن را به من آموخت و هم فن انسان بودن را طعم آزادي، شرف، پاکدامني، مناعت عفت روح و استواري و ايمان و استقلال دل را، بيدرنگ، پس از اينکه مادر از شيرم گرفت، به کامم ريخت. نخستين بار مرا با کتابهايش رفيق کرد. من از کودکي و از سالهاي نخستين دبستان با رفقاي پدرم، کتابهايش آشنا شدم و مأنوس. من در کتابخانه او که همه زندگي و خانواده اوست بزرگ شدم و پروردم. (کوير ـ صفحه 88)
و سپس او ادامه ميدهد:
«… او بسيار چيزهايي را که بايد، بعدها، در بزرگي و در طول تجربيات و کشمکشها و کوششهاي مداوم ساليان عمر آموخت در همان کودکي وآغاز زندگي نوجوانيم ساده و رايگان به من هديه داد. (کويرت ص 89 و 88)
تمامي اجداد علي و خانواده و مسقطالرأس وي در مزينان بوده است. «مزينان دهي است بر کنار «کوير» يا به تعبير خود علي، «شهرکي» بر کرانه کوير. که «عشقآباد» کوچکي است، که «مردانش نيرومند و مغرور که سبزواريها را دهاتي ميدانند و مشهديها را گدايان گوشبر و مردان تهراني را زنان ريشدار»
اجداد علي همه عالم بودند. و اين اجداد را خود علي چنين معرفي مينمايد:
«پدرم و کتابخانهاش و دو هزار دوست خاموش و من، تنها ميراث اجدادم، اين مردان خوب، پاسداران فضيلتهاي بزرگ و عزيز، پادشاهان کشور فروشرف، مردان دانش و مناعت و بزرگواري و ايمان و روح و ناآلوده به پول و زور و پستيهاي بسياري که همه جا را پر کرده بود و کرده است. آنها که مردان دين بودند و آن را به دنيا نيالودند. مردان سخن بودند و به عمر خويش مدح کس نگفتند و «کلمه» را که از آن خداست در پاي خوکان نريختند.» (کوير صفحه 89)
در همين مزينان است که مرداني چون «آخوند حکيم» جد پدر علي، رشد ميکند و آوازه تقوي و علماش در سرتاسر ايران ميپيچيد.
و درباره جد خود نيز چنين ميگويد:
«و اما جد من، او نيز بر شيوه پدر رفت… به پاکي و علم و تنهايي و بينيازي و انديشيدن با خويش، که ميراث اسلافش بود و از هر چه در دنيا هست جز اين به اخلاقش نداد.. وفادار ماند. که اين فلسفه انسان ماندن در روزگاري است که زندگي سخت آلوده است و انسان ماندن سخت دشوار و هر روز جهادي بايد تا انسان ماند و هر روز جهادي نميتوان!»
«اما پدر من سنتشکني کرد. درسش که تمام شد برنگشت و در شهر ماند و ديدم که چهها کشيد تا توانست از اين مرداب زندگي شهر عمر را همه با علم و عشق و جهاد بگذارند و دامنتر نکند… او در سنتالاولين ما بدعتي نهاد و در شهر ماندني شد و من پرورده اين تصميم و تنها وارث آن همه ضياع و عقار که در ملک فقر بر جاي نهادند.»
علي از ياد همه اين داستانها و سوابقاش با يک دنيا عشق و علاقه سخن ميگويد تا آنجا که:
«من در اين حکايتها است که سرچشمه بسياري از احساساي ريشهدار مجهولي را که در عمق نهادم مييابم پيدا ميکنم. و اين معاينهاي شگفت و مکاشفهاي شورانگيز است» (کوير، صفحه 9)
شريعتي در محيط فقر، و در تماس با ستمديدگان و استثمار شدگان و در شرايط سخت زندگي بزرگ شد وزجر و ستم نظام فاسد را لمس ميکرد و در دردها و غمها و حرمانهاي فلک زدهها و محرومين غوطه ميخورد و تا اعماق استخوانهايش از ظلم و ستم ميسوخت، و از صاحبان زر و زور نفرت داشت.
علي دوران دبستان و دبيرستان را در ابن يمين مشهد گذراند و از سال نهم وارد دانشسراي مقدماتي شد و پس از دو سال، با تعهد پنج سال خدمت در فرهنگ، از دانشسرا فارغالتحصيل شد و در دهات اطراف مشهد به آموزگاري پرداخت. در طي پنج سال خدمت موفق به اخذ ديپلم و ليسانس گرديد.
در دبيرستان بود که با جنبش نوين اسلامي از طريق «کانون نشر حقايق اسلامي» که مؤسس آن استاد محمدتقي شريعتي بود آشنا شد و به زودي جزو فعالين و بلکه فعالترين اعضاي آن درآمد. فعاليت وي در کانون، او را با جوانان و دانشجويان زيادي که خود جزو آنان بود آشنا ساخت و از همان زمان نوشتن مقالات علمي و فلسفي را آغاز کرد. از طريق فعاليت در کانون با افکار نهضت خدا پرستان سوسياليست آشنا شد. و سخت بدانها گرايش پيدا کرد.
نهضت خداپرستان سوسياليست گروهي بود که به طور مخفي در سالهاي 1323 و 1324 در تهران تشکيل يافته بود. اين نهضت که به دست جوانان پرشور مسلمان پايهريزي شده بود ضمن اعتقاد به خداي احد و واحد و پذيرش جهانبيني توحيدي، از نظر اقتصادي، سيستم اقتصاد اسلامي را گونهاي سوسياليسم ميدانست. و به يک حرکت انقلابي که همگي ارزشهاي منحط جامعه را دگرگون سازد و اجتماع نويني بر پايه ارزشهاي توحيدي بنا نهد اعتقاد داشت. شيوه کار نهضت شيوه مبارزه مخفي بود و در مراحل اوليه بعد مبارزات ايدئولوژيک و در کار تربيت کادرهاي خود بود. لذا از هرگونه کار علني و پرسروصدا اجتناب ميورزيد. بعدها بر سر شيوه کار، علني يا مخفي، ادامه کار ايدئولوژيک يا شرکت در مبارزات سياسي ملي شدن نفت به رهبري دکتر مصدق، در نهضت اختلاف رخ داد و گروهي که به شيوه کار علني در آن شرايط اعتقاد داشتند از نهضت جدا شدند و همين گروه بود که بعدها به رهبري مرحوم نخشب حزب مردم ايران را تأسيس نمودند. بخش ديگر نهضت خداپرستان سوسياليست همچنان به کار سازندگي خود ادامه داد و از طريق ايجاد سازمانهاي علني و نيمه علني همگام با انجام خدماتي موفق شد. نشرياتي از قبيل ماهنامه «مهد علم» و «دانشجويان و دانش آموزان فارس» بدون ذکر نام، از جانب همين گروه منشر ميگرديد. همين گروه بود که بعدها با مهندس بازرگان و يارانش در سالهاي قبل از 28 مرداد تماس گرفتند (سال 1331) و طرح تأسيس يک حزب بزرگ علني اسلامي را پيشنهاد دادند. مهندس بازرگان در مدافعات خود از اين طرح و اين افراد چنين ياد ميکند:
«…. در يکي از مسافرتهاي موقت کوتاه که براي گزارش و کسب دستور يا براي ديدار خانوادگي به تهران ميآمدم عدهاي ازجوانان متعلق به آن دسته سوم از دارندگان سه نوع طرز فکر که قبلا اشاره نمودم… به ديدنم آمدند… آقايان همراه خود مرامنامه و اساسنامه تشکيل يک حزبي را آورده بودند. اين حزب نه چپ چپ کمونيست بود و نه راست راست. آنچه آقايان ميگفتند و اصرار ميورزيدند و ميخواستند بنده هم عضويت آنرا قبول کنم اساس تشکيل يک حزب و طرز فکر سياسي و اجتماعي راستين بود…»
(مدافعات صفحه 139)
علي شريعتي نيز در همين زمان از طريق همين افراد بود که با افکار نهضت خداپرستان سوسياليست آشنا شد. و در تحت تاثير همين . بود که اولين اثر علمي خود را تحت عنوان سلسله انتشارات «مکتب واسطه اسلام ـ تاريخ تکامل فلسفه» جزوه اول ـ در تير ماه 1334 منتشر ميسازد.
در مقدمه اين نشريه علي کليات افکار نهضت خداپرستان سوسياليست را به شرح زير منعکس ميسازد.
«برنامه مکتب واسطه اسلام را در سه فرمول زير ميتوان خلاصه کرد:
از ميان مکتبهاي ماترياليسم و ايداليسم اسلام روش مختص به خود دارد و آن را ميتوان رئاليسم ناميد.
رژيم اجتماعي و اقتصادي اسلام سوسياليسم عملي است که بر طرز فکر خداپرستي استوار باشد و حد وسط ميان دو رژيم فاسد کاپيتاليسم (سرمايه داري) و کمونيست (اشتراکيت مطلق) ميباشد.
روش سياسي اسلام: از نظر بين المللي بين دو بلوک متخاصم شرق (به رهبري شوروي) و غرب (به رهبري آمريکا) پايگاه اسلام بلوک ميانهاي است که به هيچ طرف بستگي نميتواند داشته باشد. شجره طيبهاي است که نه شرقي است و نه غربي و پايگاه سومي است در ميان دو قطب متضاد و شامل تمام کشورهاي اسلامي ميباشد.
و براي تحقق امر انقلاب اسلامي معتقد است که:
«…. چارهاي نيست جز اينکه خود دست به کار شويم و تنها از اين خدا الهام گيريم و براي احياي آيين نجات بخش اسلام و تمدن درخشان از کف رفته خود بکوشيم و تحولي که سراپاي اجتماع فعلي اسلام را دگرگون سازد بوجود آوريم تا مگر پرتو حقايق قرآن افق زندگي ما را روشن سازد و راه حقيقت و راستي را باز جسته و…»
بعدها (سال 1337) تحت تأثير همين انگيزهها است که شريعتي شيفته ابوذر غفاري شده و در کتابي که مينويسد او را «اولين خداپرست سوسياليست» ميخواند.
شريعتي در دوران تحصيل در دانشگاه مشهد ـ دانشکده ادبيات روز به روز بيشتر و بيشتر با جنبش اسلامي آشنا ميشود و در آن فعالانه شرکت ميکند.
دوران دانشکده علي مصادف با اوج مبارزات ميهني ملت ايران به رهبري دکتر مصدق بود. دکتر مصدق مظهر مبارزه و مقاومت يک ملت محروم و زجرديده در مقابل همه استعمارگران و استثمارگران عالم بود. مصدق خلال سالها مبارزه عليه استبداد داخلي و استعمار خارجي دريافته بود که خداوندان نفت به صورت کارتلهاي بزرگ، قدرتي جهاني و شيطاني بوجود آورده، و براي حفظ منافع خود و استثمار کشورهاي نفتخيز، سرنوشت ملتها را ملعبه سياست بازيهاي خود کردهاند و حکومتهاي فاسد، ظالم و دست نشانده را بر مقدرات اين ملتها مسلط نمودهاند.
مصدق پس از يک سلسله مبارزات درخشان و پيروزمند براي قطع دست کارتلهاي نفتي در امور ايران، از اسفند سال 1329 نفت ايران ملي کرد و نفتخواران را از ايران بيرون ريخت و در يک جنبش وسيع مردمي و هيجان شديد ميهني به نخستوزيري ايران رسيد.
همه اميدها و آرزوهاي مردم ايران در دکتر مصدق تبلور يافت و همه قدرتهاي بزرگ جهاني، حتي امريکا و انگليس و روسيه براي کوبيدن مصدق همداستان شدند.
در اين دوره کوتاه بيست و شش ماهه زمامداري دکتر مصدق (ارديبهشت 1330 تا 28 مرداد 1332)، جهشي بزرگ از نظر فکري و سياسي و اقتصادي در ايران به وقوع پيوست، مردم ايران براي اولين بار طعم آزادي و استقلال را چشيدند و حکومت را از آن خود دانستند و احساس شخصيت کردند و در مقابل بزرگترين قدرتهاي عالم به مبارزه برخاستند.
توطئههاي استعمارگران، يکي بعد از ديگري براي سقوط مصدق به کار افتاده ولي در مقابل اراده آهنين و فداکاري بيدريغ مردم نقش بر آب شد.
کارتلهاي نفتي به پشتيباني امريکا و همه کشورهاي غربي، ايران را در محاصره اقتصادي خود و تحت فشار قرار دادند و خريد و فروش و حتي حمل نفت ايران را تحريم کردند و روسيه و بلوک شرق نيز که براي کوبيدن مصدق همداستان بودند فقط به صورت تماشاچي به اين صحنه مبارزه غيرمتساوي نگاه ميکردند و عملا در طريق تحريم کارتلهاي غربي قدم بر ميداشتند و حزب توده، دست نشانده روسيه نيز در داخل ايران سختترين ضربات تبليغاتي و سياسي و نظامي خود را عليه مصدق به کار ميبردند و از هيچ تهمت و دشنام و دشمني فروگذار نميکردند.
در اثر ملي شدن نفت و محاصره اقتصادي ايران و تحريم نفت آن، بودجه کشور که به مقدار زياد از درآمد نفت تأمين ميشد، کمبود کلي يافت و دکتر مصدق براي استمرار مبارزه عليه قدرتهاي نفتي دنيا، از مردم ايران طلب مساعدت کرد و مردم با خريد اوراق قرضه ملي پشتيباني خود را از حکومت ملي مصدق نشان دادند و چه بسيار جواناني که هيچ نداشتند ولي خون خود را فروختند و با پول آن قرضه ملي خريدند و دکتر مصدق به قدرت همين کمکها و پشتيبانيها توانست که محاصره اقتصادي غرب و تحريم نفت را تحمل کند و تسليم کارتلهاي استعماري نگردد.
علي شريعتي، شيفته مصدق بود و همچون سربازي گمنام در مبارزات ميهني مصدق از جان و دل همراه با پدرش از سران نهضت ملي در خراسان بود شرکت داشت و براي اولين بار احساس افتخار ميکرد که در کشوري آزاد و مستقل زندگي ميکند. او اولين شعور سياسي و آزاديخواهي و حقطلبي و مبارزه با استعمار را در اين دوره طلايي فراگرفت و به ضرورت وحدت ملتهاي استعمار شده و ضعيف در دنياي سوم پي برد و نقش دو بلوک شرق و غرب را در استثمار ملتها و تقسيم منافع به وضوح دريافت.
متأسفانه کودتاي نظامي «سيا» تحت رهبري ژنرال شوارتسکف در تاريخ 28 مرداد 1332 حکومت ملي ايران را ساقط کرد و مصدق را به زندان انداخت عده زيادي از بزرگان و رهبران ملي را به خاک و خون کشيد و يا زنداني کرد و يکباره همه اميدها و آرزوهاي مردم ايران فرو ريخت.
البته آزادمردان ايران در مقابل اين توطئه بزرگ ساکت ننشتند و سيطره مجدد کارتلهاي نفتي و دستگاه جاسوسي امريکايي را بر مقدرات مردم ايران نپذيرفتند. مبارزات خونيني در سالهاي بعد از کودتا به وقوع پيوست که نشاندهنده مقاومت ملت ايران در مقابل استعمار و دست رد بر سينه رژيم دست نشانده «سيا» به شمار ميرود.
مبارزات سخت و پرافتخار مردم ايران در اين دوره در نهضت مقاومت ملي متبلور ميگردد که با انتشار نشريه «راه مصدق» به طور سري، ايجاد تظاهرات و قيامها و مخالفتها با تصميمات رژيم اعتراض ملت ايران را رسماً اعلام ميدارد. شخصيتهاي مؤمن و آزاديخواهي نظير آيتالله طالقاني دکتر سحابي و مهندس بازرگان و حاجآقا رضا زنجاني، سازمان نهضت مقاومت ملي ايران را رهبري ميکردند و در اين طوفان خطرناک، از برخورد هيچ حادثهاي و يا تحمل هيچ درد و شکنجهاي ابا نداشتند.
علي شريعتي نيز نميتوانست در اين مبارزه مرگ و حيات بيطرف بماند و مسئوليت اسلامي و وطني خود را فراموش کند و ننگ تسليم در مقابل استعمار و استبداد را به خود بپذيرد، او که در اين ايام در مشهد درس ميخواند فوراً به صفوف نهضت مقاومت ملي ايران پيوست و جزء فعالترين و مبارزهترين کادرهاي جوان درآمد.
رژيم به وحشت افتاد و تصميم گرفت که مبارزين مؤمن ضدحکومت را بگيرد و نهضت مقاومت ملي ايران را فلج کند. با وجود اينکه استاد بازرگان و دکتر سحابي و آيتالله طالقاني، در اثر فعاليتهاي خود بارها به زندان ميافتادند و آنها را از هر نوع فعاليتي محروم ساختند ولي وجود فداييان از جان گذشتهاي نظير شريعتيها و شيبانيها و رهبران سرسخت و پاکبازي چون آيتالله طالقاني و… سبب شد که نهضت مقاومت ملي ضربات شکننده رژيم را تحمل کند و همه روزه به قدرت و توسعه خود بيافزايد.
در مهر ماه سال 1336، دوران نخستوزيري اقبال، چاکر جاننثار و غلام حلقه به گوش شاه دوباره يورش وسيعي در سرتاسر ايران عليه نهضت مقاومت ملي شروع شد، علاوه بر دستگيري رهبران بزرگ و به نام نهضت، عده کثيري از فعالين و کادرهاي مهم و فداکار نهضت مقاومت ملي به زندان و شکنجه کشيده شدند. گذشته از تهران، شهرهاي مشهد، تبريز، اصفهان، شيراز سخت مورد يورش قرار گرفت، از مشهد 14 نفر از شخصيتهاي بزرگ و فعال منجمله اعضاء کميته مرکزي نهضت در ايالت خراسان دستگير شدند.
علي شريعتي همراه با پدرش محمدتقي شريعتي، ظاهرا احمدزاده (پدر شهيدان مجاهد مسعود و مجيد احمدزاده مرحوم آسايش … از مشهد دستگير شدند. و با يک هواپيماي ارتشي به تهران گسيل شدند. شريعتي جوانتر از بقيه دستگيرشدگان بود و لذا کتک و شکنجه ديگران را تحمل ميکرد و سرش را تراشيدند و او را سخت کتک زدند و گاه و بيگاه او را شکنجه ميدادند. علي در مدت هشت ماه زندان خود با شکنجه دژخيمان رژيم کودتا آشنا شد و از سلول کوچک و تاريک خود دريچهاي به همه دنيا و همه تاريخ گشود و ظلم و ستم جباران و ستمگران تاريخ را لمس کرد و با رنج و شکنجه همه اسران و ستمديدگان روزگار پيوندي عميق برقرار ساخت. دستگيري اين افراد موج جديدي از مقاومت و مبارزه برانگيخت. بهطوري که سيد جعفر بهبهاني، عضو مجلس شوراي ملي وقت، دکتر اقبال نخستوزير را استيضاح کرد و او را به زير سوال کشيد. اقبال در پاسخ سؤال بهبهاني گفت که: اين اشخاص در تهران و مشهد و…. باز دنبال تز مصدق رفتهاند…» (کيهان 7/7/1336)
علي شريعتي همه ضربات زندان و تجربه تلخ ستمديدگان را با قدرت ايمان، صبر، توکل تحمل کرد و با روحي سرشار از اميد و ارادهاي فولادين براي استمرار مبارزه عليه ظلم و کفر و جهل زندان را ترک گفت و به مشهد رفت و کار تحصيل را ادامه داد. استعداد او بينظير بود هوش سرشار و استعدادش او را شاگرد اول دوران خود ساخت و به موجب تعهدات قانوني که شاگرد اولها را براي ادامه تحصيل به خارج ميفرستادند، شريعتي را هم ميبايستي بفرستند، ولي سوابق سوء!! شريعتي مانع بزرگي بود! مقامات امنيتي کشور مدتها مانع خروج او و استفاده از حق قانونياش بودند. اما بالاخره نتوانستند در برابر قانون خودشان مقاومت کنند و علي در اوايل سال 1339 (1960) عازم فرانسه شد.
در فاصله فراغت از تحصيل تا خروج از ايران که دو سالي به طول انجاميد از آموزگاري به دبيري تغيير رتبه داد و در مشهد به تدريس پرداخت. در همين زمان در مشهد با خانم پوران شريعت رضوي، خواهر شريعت رضوي يکي از شهداي روز 16 آذر در دانشگاه تهران، ازدواج نمود.
خروج علي از ايران مقارن با آغاز فعاليتهاي جديدي در ايران و خارج بود ـ در ايران نهضت مقاومت ملي، با توجه به شرايط مساعد و امکانات داخلي، تدارک يک حرکت وسيع علني را ميديد تا بتواند جنبش را در سطح جديد گسترش دهد. ادامه اين فعاليتها بود که به تأسيس جبهه ملي دوم و سپس نهضت آزادي ايران منجر گرديد. تحت تأثير همين عوامل بود که در خارج از کشور نيز دانشجويان ميهن پرست و مسلمان براي انجام وظايف خود فعاليتهاي پيگيري را آغاز نمودند. اين فعاليتها عمدتاً توسط دو گروه انجام ميگرفت. گروهي طرفدار و بقاياي حزب خائن توده ايران و گروه دوم از اعضاء و فعالين نهضت مقاومت ملي و جوانان و دانشجويان مسلمان ـ شريعتي از اهمان آغاز ورودش به فرانسه به جبهه دوستان و ياران خود پيوست و ابتدا، زماني که هنوز جبهه ملي و نهضت آزادي در داخل شکل نگرفته بودند، وي به جمع دوستان ملي و مسلمانش که گروه کوچکي را به نام «جوانان نهضت ملي ايران» اروپا ـ تشکيل داده بودند، پيوست، که گاه به گاه به مناسبتهايي اعلاميههاي سياسي افشاگرانهاي را منتشر ميساختند.
سپس بعد از آنکه کوششهاي مقدماتي نهضت مقاومت ملي در ايران به ثمر رسيد و جبهه ملي (دوم) آغاز کار خود را اعلام کرد، همين عناصر مسلمان و ملي، در خارج از کشور شروع به کار کردند و بالاخره به دنبال کوششهاي مستمري جبهه ملي امريکا را در 25 فوريه 62 و جبهه ملي اروپا را در ماه مي همان سال پايه گذاري کردند. شريعتي نيز از جمله کساني بود که در تأسيس و شکل گرفتن جبهه ملي دوم در اروپا نقش بسيار مؤثري داشت. بعد از اولين کنگره جبهه ملي اروپا ـ در اوت 62 در ويزبادن ـ آلمان از طرف جبهه ملي انتشار روزنامه ارگان آن به علي واگذار شد و علي با قبول مسئوليت انتشار آن، اولين شماره ماهنامه ايران آزاد را در 15 نوامبر 62 منتشر نمود و تمامي کوششهاي خود را در راه غني ساختن هر چه بيشتر محتواي آن به کار برد. علي توانست نيروهاي باارزشي را براي اداره فکري و علمي نشريه تدارک ببيند. علي که در اين دوران با جبهه آزادي بخش الجزاير و المجاهد همکاري نزديک داشت اميدوار بود که روزي ايران آزاد هم، نظير المجاهد، ارگان جبهه آزاديبخش الجزاير، نقش سازنده بزرگي را در جنبش رهايي بخش خلق ما بازي کند. ماهنامه ايران آزاد در طي دوراني که علي مسئوليت آن را برعهده داشت يکي از بهترين و غنيترين نشريات سياسي ما محسوب ميشد. و تنها نشريهاي بود که مبارزات خلق ما را به بهترين وجهي در تمامي ابعادش منعکس ميساخت. مقالات تحليلي علي که گاه آنها را با اسم مستعار «شمع» امضاء ميکرد از بهترين مقالات بود.
علي از بنيانگذاران نهضت آزادي ايران در خارج از کشور بود. اعضاي نهضت مقاومت ملي که در گذشته در داخل با هم همکاري ميکردند و آنها که طي ساليان دراز در انجمنهاي اسلامي به دنبال کار طولاني مشترک يکديگر را شناخته و به هم اعتماد پيدا کرده بودند و صداقت و صميميت هر کدام در صحنه عمل مشاهده شده بود، در خارج از کشور، به هر حال با هم در تماس دائم و نزديک بودند. کار مشترک آنها در درون سازمانهاي دانشجويي و جبهه ملي مانع از حفظ ارتباطات و تبادل نظرها نبود. ضمناً اين عده همچنين با دوستان داخل در تماس و از اوضاع داخل خصوصا وضع جبهه ملي و مواضع انحرافي ـ سازشکارانه جناح راست جبهه هم مطلع بودند. بعد از اعلام تأسيس نهضت آزادي ايران در 27/2/40 ، اين افراد نيز در برابر اين سؤال قرار گرفته بودند که آيا به کار خود در جبهه ادامه بدهند يا آنکه جبهه را رها ساخته و مستقيماً و مستقلاً کار سازماندهي نهضت آزادي را در خارج آغاز نمايند. خصوصاً که مخالفين نهضت در داخل ايران با ايادي و عناصر خودشان در خارج از کشور نيز تماس داشتند و دامنه تحريکات را به جبهه خارج نيز کشانيده بودند و همه جا آن را دامن ميزدند.
در اوايل سال 62 مادر علي که سخت بيمار بود در ميگذرد و علي بالاجبار براي کمک روحي به پدرش، به ايران ميرود. ديدار دوستان هم رنگ قديم تأثير بسيار مثبتي بر علي ميگذارد. وقتي برگشت نوشت که:
«…. گرمي و صميميت و کار دوستان به قدري مرا تحت تأثير قرار داد که مصيبت جانگذاز از مرگ مادرم را فراموش کردم اميدوارم بتوانيم همان آتش را در جمع سرد و ناهماهنگ و کم صميميت روشنفکران خارج از کشور روشن کنيم و گروهي هم چند کماً اندک گرد هم آوريم که خوب فکر کنند و درست و پاک عمل نمايند. (16 نوامبر 62)
به دنبال همين فکر که بتوان جمعي را به دور هم گرد آورد که «نه به صورت دستگاهي در برابر جبهه بلکه براي…. تشکيل يک «زيرزمين فکري» …. ، که همفکر و هم اخلاق و صميمي و پرکار و کم ادعا باشند و بالاخره طرح تأسيس نهضت در خارج از کشور مطرح گرديد. و در تاريخ 24 سپتامبر 1962 طرح آن به امضاي علي براي جمع دوستان و علاقمندان ارسال گرديد.
در اين طرح علي رئوس آنچه را که بايد انجام داد و فلسفه آن را بيان ميکند:
به نام خدا
برادر
بيشک تشکيل جبهه ملي در ايران نه تنها يکي از موفقيتهاي بزرگ ما به شمار ميآيد بلکه ما خود از پيشقدمان اين بنا بودهايم و بديهي است که حفظ و اصلاح و تقويت آنرا از وظايف عيني و حتمي خويش به شمار ميآوريم و هر چند امروز از رسوخ عناصري که هر گاه هواي بيرون را بهاري مييابند سر از زير بال بيرون ميآورند و يا لااقل خود را نيز در مبارزه فراموش نميکنند و تصور و يا تقصير خويش را در دوران تيره و وحشتبار ديروز امروز با هياهو و اتهام و تلاشها و زدوبندها جبران ميکنند رنج ميبريم ولي هرگز تا آخرين رمقي که داريم از ادامه اين راه مأيوس نميشويم تا اين سنگر براي همه آزادمردان کشور ما پاي بر جاي و نيرومند بماند.
ولي مفهوم ذهني و کلي يک (جبهه ملي) و به خصوص مصداق عيني آن يعني سازماني که فعلا وجود دارد ما را بيش از هر وقت معتقد کرده است در اوضاع و احوال کنوني نميتوان تنها به فعاليت در اين سازمان اکتفا کرد و بيشک تمام همقدماني که در سالهاي مرگبار پس از 28 مراداد در نهضت مقاومت ملي مبارزات دشواري را بر عهده داشتهاند بايد در کنار و يا بهتر بگوييم در زيربناي سازمان جبهه ملي اساس نيرومند و مستحکم نهضتي را با همان عواطف تند و پاک و با همان افکار و عقايدي که در طول مبارزات چندين ساله پخته و هماهنگ شده است بريزند ـ نهضتي که رفت و آمد دولتها و سرما و گرماي محيط بيرون و اقبال و ادبار سياستهاي نيرومند در آن بياثر باشد.
در ايران اين پيش بيني به نام نهضت آزادي تحقق يافته است و در خارج از کشور نيز ما که همين ضرورت و نياز را به شدت احساس ميکنيم همگامان و همفکران ديرين و دلير خويش را بايد ياري کنيم.
در خارج از ايران آغاز کوششهاي وسيعي براي اشاعه اين طرز فكر فوريت دارد زيرا چنانکه ميبينيم هزاران دانشجوي ايراني در خارج پس از چند سال اقامت غالبا همچنان تهي به وطن باز ميگردند و چون در ايران نيز خفقان و فشار سد راه انديشهها شده است همچنان تهي ميماند. گذشته از آن امروز عطش دانشجويي ايران در خارج ـ در اين محيط آزادي که هر چند يکبار صداي فرو ريختن دستگاه ننگيني در سرزميني به گوش ميرسد بيش از هر وقت شدت يافته و اورا براي يافتن يک مکتب عميق فکري کنجکاوتر و جويندهتر ساخته است. آيا جبهه ملي با ترکيبي که فعلا دارد ميتواند از همه نظر اين عطش را فرو نشاند و در برابر ايدئولوژيها و مکتبهاي فراواني که همه جا عرضه ميشود خود مکتبي ارايه دهد؟
جبهه ملي حزب نيست هماهنگي و شرکت نيروهاي نامتجانسي است براي برداشتن (سنگي) و شکستن (سدي) و اين ما را امروزه بسنده نيست ـ جز اين کار (فوري لازم موقتي) مسايل ديگري نيز مطرح است ـ سوسياليزم رژيم حکومت مذهب مکاتب اجتماعي و سياسي انقلاب رفورم مالکيت کشورهاي اسلامي نهضتهاي رهايي بخش ملتها و خلاصه پاسخ گفتن به اين پرسش ديرين که (چه بايد کرد؟) و (در ايران از کجا آغاز کنيم؟)
اين پرسشها امروز نه تنها در زمينه (استقرار قانوني) بلکه در زمينه وسيع طرز تفکر و ايدئولوژي ما مطرح است و اگر ما بکوشيم که بدان پاسخ گوييم (ديگران) پاسخ خواهند گفت چنانکه امروز ميگويند و ما بيآنکه چارهاي داشته باشيم آثار شوم و اسفآور تماشا ميکنيم.
برادر مبارز
ضرورت توسعه تشکيلات جبهه ملي در خارج از کشور ايجاب ميکرد که تاکنون در اين زمينه دست به کاري نزنيم اين نه از آنرو بود که فعاليت در نهضت آزادي با کوشش در سازمان جبهه ملي متناقض است بلکه از اين جهت بود که وقت و نيروي خويش را در آغاز وقف تشکيل سازمانهاي جبهه ملي کنيم تا در يک زمينه وسيعتري به کار فوريتري پرداخته باشيم) و همه دانشجويان روشنفکر و آزاديخواه را در خارج به سادگي در اين کادرها متشکل سازيم ولي امروز که از طرفي جبهه ملي ما پا گرفته و از طرف ديگر تبليغات منحرف کننده تشديد يافته و زمينه مساعد و بيرقيبي در افکار پيدا کرده است ديگر اين مصلحت وجود ندارد و هر چه فوريتر بايد دست به کار شد.
وانگهي شما خود در سازمانهاي جبهه ملي کمبود خوراک معنوي را براي دانشجويان به خصوص در حوزهها احساس کردهايد ـ اين خلاء بسيار وحشتناک است.
نکته ديگري که بايد يادآور شد اين است که برخلاف عده معدودي که نه از حزب درک صحيحي دارند و نه از جبهه و معتقدند که هرگونه فعاليت فکري و حزبي منافي با جبهه ملي است و حتي يکي از اين احزاب انحلال خود را در جبهه ملي اعلام کرده و به اصطلاح معروف (روغن ريخته را وقف مزار نموده است) ما معقتديم که نه تنها اين فعاليت منافي با جبهه ملي نيست بلکه موجب تحکيم و تقويت و توسعه آن است زيرا افرادي که وارد يک جريان حاد سياسي ميشوند تنها با ارايه يک فکر عميق است که ميمانند و گرنه پس از چندي يا سرد ميشوند و يا هنگامي که حدت مسايل سياسي از ميان رفت کنار ميروند. منتهي اين کوشش بايد منطقي و عميق انجام يابد بديهي است که روش ما با روش آن چند تني که فعاليت حزبي خود را به گنجاندن چند جمله يا شعار مشخص حزبي خويش در اعلاميهها يا قطعنامههايي که به نام جبهه ملي منتشر ميشود اختصاص دادهاند هيچگونه مشابهتي نخواهد داشت.
اين ضرورتهاست که ما را که پس از 28 مرداد در سازمان نهضت مقاومت ملي در ايران يا اروپا فعاليت ميکردهايم و امروز در جبهه ملي مبارزات سياسي خويش را ادامه ميدهيم واداشته است که از آن همگام و همفکر ديرين خويش دعوت کنيم تا هسته نهضت آزادي ايران را در خارج از کشور براساس محکم و عميقي بريزيم.»
علي بعد از اين مقدمه خط مشي نهضت را در خارج از کشور و حداقل برنامه ضروري را پيشنهاد مينمايد.
اين پيشنهاد و طرح با استقبال دوستان نهضتي روبرو ميگردد. به اين ترتيب هستههاي اوليه نهضت در اروپا کار خود را آغاز ميکند. کاري که به قول علي: «افراد نهضت در خارج فقط و فقط به صورت صددرصد مخفي پايه تشکيلاتي عميق و محکم را خواهند ريخت و در عين حال صميمانه در تشکيلات جبهه ملي در خارج کار خواهند کرد.»
در اين زمان اگرچه هنوز نهضت آزادي در خارج از کشور به صورت يک سازمان مورد بحث تأسيس نيافته بود، اما علي و دوستانش ـ همانها که ساليان دراز در طي مبارزات ملي در کادر نهضت مقاومت ملي و يا انجمنهاي اسلامي با هم کار کرده بودند، روابط خود را همچنان با هم حفظ نموده و در مسايل با هم مشورت ميکردند.
علي بارها در جمع همين دوستان ضرورت تهيه يک طرح براي کار انقلابي و تند را مطرح ساخت. در 15 فوريه 1962 طي يادداشتي خطاب به جمع همين دوستان «نهضتياش» نوشت که:
«…. در اينکه فقط به وسيله و يا لااقل به کمک يک ارگان انقلابي ميتوان دستگاه حاکمه را از بين برد شک نيست. مهم اين است که اين کار انقلابي کي و چگونه آغاز شود؟»
و براي آغاز نمودن آن نوشت:
«… هيچ کار انقلابي در «کمال مطلق» آغاز نشده است. همينکه محيط انقلابي بوجود آمد (از سالها پيش در ايران وجود دارد) يک کوشش و يک جرقه، هر چند ناقص، براي شروع به عمل کافيست. در ضمن عمل نقائص مرتفع شده و مرحله کمال و پيروزي پيش خواهد آمد.»
«نهضتيها» که در آن زمان با کمال صداقت و وفاداري و خلوص در کادرهاي جبهه ملي در اروپا و امريکا فعاليت ميکردند عمدتاً آن نوع کارها را کافي نميدانستند و به کارهاي انقلابي و مبارزات در ابعاد ديگري و به گونه ديگري اعتقاد داشتند. و دائم در جستجوي راههايي بودند که بتواند به اين نياز و اين درک آنها، در تحت شرايط خاص آن زمان و اينکه هنوز جدا شدن خود را از جبهه ملي صلاح نميدانستند، جواب لازم را بدهد. به دنبال همين بحثها و مشورتها بود که در همان فوريه 62 علي با جمع بندي آراء دوستانش، طي يادداشتي همه دوستان نهضتي نوشت:
پيشنهاد ميکنم:
1ـ دوستان ما با تمام قوا براي شروع اولين مرحله کار انقلابي در اروپا و امريکا اقدام کنند.
2ـ اقدام ما در دو زمينه باشد:
الف ـ چون مخفي کردن مسئله در کادر خود ما نتيجه عملي نخواهد داشت (همچنانکه در اين چند سال ثابت شده است) و اظهار آن به وسيله ما فقط به بعضي دوستان علي باعث شيوع جبري مسئله و بالنتيجه دستهبندي و مخالفت و اخلالگري ديگران خواهد شد. لذا در سازمان جبهه ملي بايد به سرعت فکر کار تند (انقلابي) را شيوع داد. نحوه پيشنهاد بهتر است چنين باشد:
چون اگر سازمان جبهه ملي علنا و رسماً چنين تصميمي بگيرد ايجاد مزاحمتهاي شديد در ايران خواهد شد که از قدرت تحمل سازمان جبهه و افراد آن خارج خواهد بود. لذا سازمانهاي جبهه ملي در خار از کشور يک «کادر مخصوص» ايجاد کنند و اين کار را انجام دهند.
ب ـ اگر سازمان جبهه در اروپا و امريکا به چنين کاري اقدام کنند چه بهتر وگرنه خود ما وسيله دوستان مؤمن بايد به انجام آن بکوشيم. کوشش و دقت ما در هر دو حالت ضروري است.
در حال حاضر کوشش ما بايد بر اين باشد که رجال مورد اطمينان نهضت ملي را در اين راه بکشانيم و ضمناً با مقامات دول بيطرف تماس بگيريم».
سپس علي از دوستان نهضتي ميخواهد که:
«بلافاصله آمادگي و موقعيت خود را از نظر ترک تحصيل و رفتن به محلي که مرکز کار کادر انقلابي خواهد بود بنويسد.»
و اينکه:
«ما در اين مرحله به دو دسته از خود گذشته احتياج داريم دسته اول به محل تعليمات خواهند رفت و دسته دوم در اروپا و امريکا براي حفظ تماس با ساير افراد باقي خواهند ماند.»
طرح تأسيس کادر مخصوص طي نامهاي به هيئت اجرايي جبهه ملي پيشنهاد شد:
«پاريس 16/1/63 ـ هيئت اجرايي محترم سازمانهاي اروپايي جبهه ملي ايران.
محترماً به عرض ميرساند: با توجه به وظيفهاي که بر هر ايراني وطندوست فرض است که در پيشبرد و بثمر رساندن مبارزه ملت ايران محو ظلم و فساد و استقرار حکومت حق و عدالت متفکر و کوشا باشد، اينجانبان پس از تعمق در سياست هيأت حاکمه ايران که در يک ماه اخير استراتژي و رويه خود را به خوبي آشکار کرده…. به اين مسئله معتقد شدهايم که: تنها و تنها گروهي مسلح به تفنگ و بمب و بهتر طياره و مسلسل و تانگ، قادر به نابود کردن رژيم حاکمه ايران هستند و لاغير (يا لااقل به کمک چنين گروهي).»
در اين نامه پس از شرح و بسط مطالبي آمده است که:
«راه مبارزه تند بسيار بسيار طولاني و مشکل خواهد بود و بايد در اولين فرصت آغاز شود. هيچ کار انقلابي در حالت «کمال مطلق» آغاز نشده است. کليه سازمانهاي انقلابي که به هدف خود رسيدهاند کار خود را در «محيطي انقلابي» (که سالها است در ايران موجود است) و با نقص فراوان آغاز کرده در ضمن کار به رفع نواقص موفق شدهاند».
نويسندگان نامه به دنبال اين توضيحات پيشنهاد نمودند تا:
«کادر مخصوص به صورت صددرصد مخفي و بدون اعلام وابستگي به جبهه ملي شروع به کار کند و براي يافتن مرکزي براي تربيت انقلابي افراد…» و
و بالاخره اضافه شده است که:
«هدف اين برنامه آن نخواهد بود که فقط و فقط به وسيله عدهاي «روشنفکر» يک مبارزه انقلابي عملي شود. در عين اينکه نميتوان منکر شد که روشنفکران نيز به علل مختلف بتوانند در کارهاي انقلابي شرکت کنند معهذا نميتوان انجام همه کار را به آنها واگذارد. اين گروه روشنفکر وظيفه فراهم آوردن وسايل کار انقلابي کارگران و دهقانان و زحمتکشان و دانشجويان و روشنفکران ايران را برعهده خواهند داشت…».
علي همگام و همراه ساير برادران مسلماناش يا خلوص و صداقت تمام، تمامي نيروهاي خود را، تمامي تلاشها و کوششهاي خود را صادقانه در راه توسعه جبهه ملي و تبديل آن به يك سازمان مقتدر ملي در خارج از كشور كه احتمالاً بتواند در سطح وسيعتري در دنياي سوم هم فعاليت كند و از آن طريق مصدر خدمات بزرگتري به جنبش خلق ما گرد قرار داده بود همچنين در همين دوران همين نيروهاي اسلامي با همان شدت و خلوص و صداقت در جنبش دانشجويي خارج از کشور شرکت داشتند و فعال بودند بسياري از سازمانهاي دانشجويي، چه در سطح کشوري و چه در سطح قارهاي و يا جهاني به همت همين برادران، منجمله علي، پا گرفت و گسترش يافت. در زماني که علي و دوستانش در پاريس بودند، سازمان دانشجويان ايراني در فرانسه، از فعالترين سازمانهاي دانشجويي بود. قلم علي، فکر علي همه جا در خدمت جنبش قرار داشت. از علي مقالات متعددي در نشريات دانشجويي آن زمان، در نامه پارسي، مجله ارگان کنفدراسيون آن زمان، در ماهنامه ارگان سازمان دانشجويان ايراني در فرانسه وابسته به جبهه ملي، مجله انديشه جبهه ارگان جبهه ملي امريکا، اين مقالات علي برخي بدون نام هستند و برخي با امضاء مستعار شمع چاپ شده است. در کنگره لوزان بسياري از پيامها و رسالات تحليلي خوانده شده توسط علي تهيه و تنظيم شده بود. در تمامي اين مدت علي با همان روح بزرگ، گذشت، فداکاري و به قصد خدمت، بدون تظاهر و يا چشمداشتي کار ميکرد. فلسفه علي در تمامي اين نوع فعاليتها اين بود که:
«… من در اينجا از آغاز به کار نوشتن و گفتن پرداختهام و از گرفتن مسئوليتهايي که ممکن بود ديگران نيز هوس آن را داشته باشند خودداري کردم. زيرا براي کسي که حرف ميزند يا حرفي دارد که ميخواهد ديگران بشنوند شرط لازم جلب ايمان همگي به بينظري اوست اگر همه معتقد شدند که نويسنده يا گوينده نه مقامي ميخواهد و نه شهرتي به حرفش صميمانه گوش ميدهند. از اين نظر در کار خودم موفقيت پيدا کردهام».
اما اين خوش بيني علي چندان دير نپاييد. در اين زمان که بسياري از به اصطلاح فعالين ملي، بيشتر بادسنج سياسي بودند تا مبارز ملي، با درک و فهم تفسير سياست امريکا در ايران و فشار بر رژيم دست نشانده در جهت دادن برخي از آزاديها و تصور اين افراد که احتمالاً اين فشارها ممکن است به تغيير رژيم منجر گردد به ميدان فعاليت آمده بودند تا شايد جاي پايي براي خود و گروهکهايشان تهيه ديده باشند. رشد جنبش اصيل و مقاومت و سرسختي نهضت آزادي ايران و شکست برنامههاي دشمن در ابعاد سياسياش، بسياري را که نه به منظور مبارزه بلکه به خاطر مقاصد ديگري به ميدان آمده بودند، به اتخاذ سياست صبر و انتظار وادار نمود. در خارج از
کشور همان عناصر فرصتطلب، مشكوك و مرموز، خودخواه… همه با ديدن يک کار سازنده درازمدت، مفيد و مؤثر نتوانستند تاب تحمل بياورند و تحريكات از همه طرف عليه مسلمانها و عليه فعالترين و اصيلترين بخش جنبش دانشجويي و جبهه ملي آغاز گرديد. و در هر کجا به شکلي و به صورتي تظاهر خارجي پيدا کرد. خصوصاً بعد از مطرح شدن طرح تشکيل «کادر مخصوص» در شوراي جبهه ملي و اطلاع برخي از عناصر وابسته به از «ما بهتران».
عناصر بيمارگونهاي که همه جا و همه وقت بيگارهگي و بيعرضگي خود را تنها با تخطئه کار ديگران و کارشکني و تخريب ميتوانند توجيه کنند و عناصر مشکوکي که رشد يک حرکت سياسي اصيل علي را غيرقابل تحمل ميديدند دست به کار شدند و آنقدر کارشکني کردند و آنقدر علي را اذيت کردند تا بالاخره وي از مسئوليت ماهنامه ايران آزاد استعفا داد. وقتي دوستانش بوي توصيه کردند که تحمل کند و از ميدان در نرود وي نوشت که:
«من از اين جبهه ملي بي در و پيکر و مملو از آدمهاي رنگارنگ که غالباً صداقت در راستي به آن معنا که من در تمام دوستان همفکر خودم ميديدهام و ميبينم و در آنان کم است بستوه آمدهام… از روزنامه استعفا کردم و پس از اصرار و تعارفات بسيار، ولي چون عدهاي با همدستي يکديگر در کادر فني نفوذ کرده و بدون اطلاع من در سر مقاله و برخي مطالب دست برده بودند و کم و زياد کرده بودند ادامه همکاري را صلاح ندانستم… و فعلاً باز هم محل روزنامه را به اميد آنکه من و دوستان همکاري ميکنيم در همين جا نگهداشتهاند… همکاري من ديگر بيمعني است. زيرا اگر در برابر نادرستي محکم نايستيم هيچوقت نه شخصيتي خواهيم داشت و نه حرفمان خريداري و نه هم جلو نادرستي گرفته خواهد شد…»
علي وضعيت خود را سپس اينگونه ترسيم مينمايد:
…. يک نفر اين جور آدم… از يک گله مردم ايراني، پانايرانيست نيروي سومي، و حزب ايراني و ساير بيشتر ميارزد. شما شايد معني حرف مرا در نيابيد و به عبارت بهتر آنرا البته بفهميد ولي حس نکنيد. من که الان به وسيله صدها نفر ملي احاطه شدهام و در ميان حماقتها، کودنيها، کج سليقگيها، حقهبازيها، خودخواهيها، خودنماييها، بيشعوريها گرفتارم ميدانم زمانيها يعني چي؟ …. (زماني اسم مستعار يکي از برادران نهضتي بود پ.م)
….. من اگر ميماندم به صورت «آدمهاي محترم بيعرضه در ميآمدم. ظاهراً تعارف و تجليل…. ولي باطناً آلت فعل ميشدم ـ آن هم آلت فعل بچهها ـ آن هم بچههايي که غالباً به علت خودنمايي و دلخوري با بعضي تودهايها يا هوس جوش و خروش کرده و کمي هم غرايز پاک جواني و کم و پيش خودخواهي و تأمين شخصيت يکي دو سال است به ميدان آمدهاند. و اين استعداد را ندارم من در يک محيط واقعاً مذهبي به معناي واقعي و صافش بزرگ شدهام و در جريان سياسي از همان؛ آغاز در محيطي پا گذاشتم که همان آسمان و فضا و هواي خانه و خانوادهام در آن حس ميشد. يکپارچگي و صداقت و ايمان و فروتني و فداکاري و شرافتمندي تاروپود جمع ما بود (منظور علي دوران فعاليتش در نهضت مقاومت ملي است). حال اعصابم قدرت تحمل اين همه کشمکشهاي بچهگانه و (ناخوانا) را ندارد و از اين نظر سخت ضعيف بار آمدهام. ممکن است نرفتن من به کنگره و رها کردن مسئوليت روزنامه از پيشرفت کار مصلحت نباشد ولي اينجا مسئله فقط صلاح کار مطرح نبود مسئله قدرت و توانايي روحي و عصبي مطرح است….»
سپس علي نمونهاي از اين اعمال انحرافي و مشمئزکننده را ذکر ميکند:
«…. دستخط دکتر مصدق هم براي روزنامه رسيد البته ما اقدام نکرده بوديم چون همه دوستان ما گرفتارند آقاي… که يکي از همان پانايرانيستهاي شگفتانگيز است خود را به اسم مسئول روزنامه ايران آزاد معرف کرد و پيش دکتر مصدق نامهاي فرستاده است (وي چند ماه است که به ايران رفته است) و دکتر هم به نام او تفرطي بر روزنامه نوشته و بينهايت از روزنامه و ايشان! تجليل کرده است. به هر حال ديگر شما اقدامي نفرماييد چون لااقل دکتر مصدق به گندکاريهاي داخلي جبهه آن هم در جناح دانشجويي و جوان آن پي نبرد و نفهمد که وي به دروغ خود را مسئول قلمداد کرده است و بيش از اين به اين ملت و اين مليون بدبين نشود…»
صرفنظر از همه اين مشکلات در فرانسه علي ميدانهاي جديدي از فعاليت يافته بود. روح آزادي انديشه آزاد او که حرکت را عين بقاء و مبارزه و جهاد را عين حيات ميدانست سخت به کار و فعاليت مشغول شده بود. او که تعهد اسلامياش را تنها در چارچوب مبارزات اسلامي درايران نميديده و روح جهاني و مکتب عالمي اسلام عميقا درک کرده بود، به زودي خود را با مردم الجزاير و جبهه آزادي بخش آن در رابطه يافت. اين رابطه به صورت همکاري وي با جبهه آزادي بخش در سطح «المجاهد» ارگان جبهه بود. شريعتي قلم و استعداد خود را در خدمات رهايي مردم الجزاير از استعمار فرانسه قرار داد. به زودي وي با نويسندگان و متفکريني چون فرانس فانون و عمار اوزيفان، در جنبش الجزاير آشنا شد و با فانون دوستي تازه پيدا کرد.
همکاري شريعتي با جبهه آزادي بخش، سروکارش را به پليس فرانسه کشاند. و بالاخره يکبار شريعتي، وقتي سر قرار و ميعاد (در پاريس) که لو رفته بود، حاضر ميشود، مورد حمله شديد و کشنده اوباش و اراذل وابسته به پليس فرانسه قرار ميگيرد و به علت ضربات وارده بلافاصله بيهوش ميشود. و وقتي چشم باز ميکند خود را با دست و پاهاي شکسته در بيمارستان مييابد. شريعتي سه هفته در بيمارستان بود تا بهبودي نسبي يافته و مرخص ميشود.
شريعتي در طي اقامتاش در فرانسه، با نويسندگان بزرگي همچون فرانسه لوئي ماسينيون (استادش) شوارتز، سارتر، هانري لوموز، کوکتو آشنا ميشود، و فلسفه غربي و علم جامعه شناسي ميآموزد و از بهترين شاگردان آنها به شمار ميآيد و در تحقيقات علمي بعضي از آنها شرکت ميکند و از نظر علمي و تحقيقي بين دانشجويان و استادان شهرتي کسب ميکند، او با جامعه شناس معروف، گورويچ که افکار پيچيدهاش همه را به فغان درآورده بود آشنايي دقيق و کامل داشت و همه او را گوريچ شناس ميناميدند و از مريدان و خواص گورويچ و شيفتگان فکري او به حساب ميآوردند و براي رفع مشکلات درسي خود در درس اين استاد، به علي شريعتي مراجعه ميکردند.
شريعتي در پاريس کمک هزينه مختصري را که به او ميدادند اکثراً صرف احتياجات جنبش و يا خريد کتاب مينمود. و با قناعت ـ بلکه با فقر ـ در يک اطاق با همسر و دو فرزندش زندگي محقر و طلبگي سختي داشت. پس از پايان تحصيلات وکسب دکترا در جامعه شناسي و تاريخ اسلام از سوربن، دکتر شريعتي به سوي وطن حرکت کرد. اما در مرز ايران او را به جرم فعاليتهايش عليه حکومت جابر ايران دستگير و روانه زندان ساختند. اما پس از 6 ماه زنداني حکومت ايران به علت اعتراضهاي فراواني که استادان او از فرانسه به زنداني شدن او نمودند و مبارزات دفاعي دوستانش در محافل بينالمللي آزادش ساختند. پس از آزادي از زندان حکومت ايران دکتر شريعتي ـ دارنده دکتراي جامعه شناسي در سوربن پاريس را، به معلمي مدرسهاي در يک شهر کوچک در کنار مشهد فرستادند!! اما وقتي ديدند که خيلي بد شده، گندش درآمده بالاجبار او را به تدريس در دانشگاه مشهد دعوت کردند. از اينجا کار سازنده دکتر شريعتي در زمينه تدوين و توسعه افکار اسلامياش آغاز ميگردد. جوانان و دانشجويان، نسل جوان ايران که تشنه شنيدن و مطلع شدن از حقايق اسلامي بودند، استقبال عظيمي از شريعتي ميکنند. دانشجويان دانشگاههاي مختلف در سرتاسر ايران مرتب از شريعتي براي سخنراني دعوت ميکنند و شريعتي عليرغم گرفتاريها به اين دعوتها پاسخ مثبت ميدهد و شب و روز به کار سازندهاي ميپردازد.
بعدها مرکزي در تهران به نام حسينيه ارشاد، توسط جمعي از مردم خير براي اشاعه افکار اسلامي به وجود ميآيد. و از دکتر شريعتي هم براي کمک در تنظيم برنامهها و اجراي آنها دعوت ميشود. دکتر شريعتي اين دعوت را با کمال ميل ميپذيرد و سلسله درسهاي خود را تحت عنوان «تاريخ اديان» و «اسلام شناسي» آغاز ميکند. در درسهاي دکتر شريعتي دانشجويان ايران به طور بيسابقهاي شرکت مينمايند. علاوه بر سلسله درسهايش، در مناسبتهايي، وي درباره بسياي از مسايل اسلامي نيز صحبت کرده است به طوري که مجموعه آثار دکتر شريعتي از 200 جلد افزون است. اوجگيري کار دکتر علي شريعتي در حسينيه ارشاد همزمان ميشود با علني شدن کار سازمان مجاهدين خلق ايران، اين سازمان که بر پايه جهان بيني توحيدي تشکيل شده بود براي تحقق انقلاب ايران، جهاد مسلحانه را آغاز ميکند. بسياري از آنان، تعليمات خود را در مقاومت فلسطين ديده بودند و برخي هم در جنگهاي «فتح» به نفع مردم فلسطين جنگيده بودند. دکتر شريعتي که خود از سالها قبل ضرورت کار انقلابي و جنگ مسلحانه را پذيرفته بود، از نزديک با افرادي از اين سازمان همکاري ميکند. بسياري از آنان شاگردان دکتر شريعتي در حسينيه ارشاد بودند.
در اين زمان اگر چه دکتر شريعتي حداکثر نيرو و تلاش خود را در جهت تدوين و معرفي جهانبيني توحيدي و طرز تفکر انقلابي اسلام نموده بود، اما به دليل همان وابستگياش به جنبش انقلابي و اعتقادش به جهاد مسلحانه و بينش اصيل سياسياش، مضمون برخي از سخنرانيهاي خود را حتي الامکان متناسب با رويدادهاي سياسي در جامعه مطرح ميساخت. مثلا، سخنراين خود را درباره شهادت ـ پس از شهادت، در سال 1351 درست در زماني ايراد ميکند که رژيم جلاد شاه با شدت و سرعت به قتل عام انقلابيون ايران پرداخته است و کوه و صحرا و خيابان و مسجد و محراب و منبر و مغازه و کارخانه… و ميدان تير… همه جا با خون شهيدان رنگين شده بود. عظمت «شهادت» علي در محتواي زنده آن نيست که آن را شورانگيز ميسازد بلکه مهمتر از آن بيان آن در مقطع زماني ياد شده ميباشد. در «شهادت» وقتي علي ميگويد، امروز براي من سخن گفتن مشکل است روزش تنها روز عاشورا نيست بلکه، روزهاي بهمن 1351 و کشتارهاي پي در پي شاگردانش است و سخن گفتن براي او مشکل است چرا که خود وي در همين روزها بود که گفت: «عجيب است. چه بزرگواراني در کلاسهاي درس من بودهاند. من از خودم شرمم ميآيد!»
و در «پس از شهادت» اين رنج را علي منعکس ميسازد تا آنجا که ميگويد:
«اکنون شهيدان مردهاند و ما مردهها زنده هستيم. شهيدان سخنانشان را گفتند و ما کرها مخاطبشان هستيم… (شهادت صفحه 94)
او تنها شهيدان کربلا را نميگويد. در همان مقطع زماني او از شهيدان کربلاي زمان سخن گفته است. يا آنکه سخنراني تحت عنوان آري اين چنين بود اي برادر» در 21 رمضان سال 1350 زماني ايراد ميگردد که رژيم شاه تدارک عظيمي را براي برگزاري جشنهاي دوهزار و پانصد ساله نظام کهنه و متعفن سلطنتي فراهم ميسازد.
آنجا ميگويد که: «…. برادر! تو قرباني اين بناهاي بزرگ بر گور شدي و من قرباني اين قصرهاي عظيم… از فلسطين گرفته تا ايران، تا مصر تا چين تا هر جا که جامعهاي و تمدني هست در کنار اهرام و اين قصرهاي بزرگ، براي ساختن معابد پرشکوه بايد سنگ ميکشيديم».
آنچه را که از اين سخنراني علي به نام «اهرام» ياد مينمايد درواقع «ستونهاي تخت جمشيد است». براي علي هنرمند و معتقد به «سمبل» اين کار در آن زمان داراي ارزش فراواني است.
رژيم شاه که وجود حسينيه ارشاد و ادامه کار دکتر شريعتي را خصوصاً در کنار کار مجاهدين نميتوانست تحمل کند، کارشکنيهاي عظيمي را عليه آنان آغاز کرد.
ابتدا عناصر مزدور خود را به شايعه پراکني عليه حسينيه ارشاد ودکتر شريعتي وادار ساخت ـ اتهاماتي از همه انواع آن که در سرتاسر تاريخ جوشان و خروشان تشيع سرخ عليه مبارزين و مقاومين واقعي در جريان بوده است به دکتر علي شريعتي وارد ساختند. و هيچگونه شرم و حيايي هم نکردند. حملات اين مزدوران که هم زير پوشش مذهب قرار گرفته بودند و هم زير پوشش «روشنفکري و چپ گرايي»، خود باعث حرکت بيشتر جوانان و ترغيب آنان به سوي اسلام شد. (براي نمونه رجوع کنيد به: اسلام شناسي در ترازوي علم و عقل نوشته ابراهيم انصاري زنجاني پدر مادر ما پوزش ميطلبيم ـ شيخ قاسم اسلامي و چند کتاب ديگر و… بررسي چند مسئله اجتماعي به قلم علي اکبر اکبري نويسنده آخري به عنوان يک مارکسيست به نوشتجات علي حمله ميکند. همين کتاب همزمان با انتشار مقالات علي در کيهان بدون اجازه وي، در خارج از کشور توسط يک سازمان کمونيستي تکثير و توزيع شده است) مثل همه جاي دنيا، اتهامات شايعات دروغ سازيها نتوانست براي مدت مديدي مردم را فريب بدهد. حق آشکار شد. همين امر باعث شد که در درسهاي دکتر شريعتي گاه 5000 تا 6000 نفر شرکت کنند. نمايشنامهي «ابوذر غفاري» را بيش از 40 هزار نفر نيز ديدند قبل از آنکه رژيم با فشار نمايش آن را تعطيل کند.
وقتي فحاشي و تهمت زني و اشاعه اکاذيب نتوانست مؤثر واقع گردد، فشار رژيم براي تعطيل کار حسينيه و کار دکتر شريعتي زيادتر شد. تا جايي که بالاخره حسينيه ارشاد را بستند و دکتر شريعتي متواري شد. اما پدر پير وي ـ استاد محمدتقي شريعتي را به زندان انداختند تا دکتر خود را معرفي کند. دکتر شريعتي خود را معرفي کرد. وي را 18 ماه در زندان شکنجه دادند. ياران و پيروان او را در حضورش تا سرحد مرگ شکنجه دادند اما وي تسليم نشد. رژيم ميخواست که دکتر شريعتي وفاداري خود را به رژيم اعلام کند. اما دکتر شريعتي به نقل از «عين القضات همداني» گفت که اگر شمع آجينام کنند حتي يک آخ هم نخواهم گفت و نگفت. در تمامي مدت زندان دکتر علي شريعتي مثل کوهي استوار مقاومت کرد. روح بلند و آزاد دکتر علي شريعتي آنچنان بود که حتي زندانبانان وي شيفته او ميگشتند.
بارها اتفاق افتاد که زندانبانان علي را به جرم اظهار محبت به وي تنبيه ميکردند.
سرگذشت 18 ماه زندان علي خود داستاني مفصل است و آيينه تمام نماي شخصيت بارز علي. در اين دوره وجود علي در زندان دلگرمي و اطمينان خاطري بود براي ساير زندانيان. علي در سخن گفتن با زندانبانان زبردست بود در کنار سلول ميايستاد و با آنها بلند بلند سخن ميگفت و در اين کار تعمدي داشت. او ميخواست به اين وسيله با ساير زندانيان سخنان بگويد.
در اثر همين گونه برخوردها بود که دربندي که علي بود زندانيان براي شستشوي کف راهروها داوطلب ميشدند و وقتي از کنار سلول علي ميگذشتند با او سخن ميگفتند و علي خود ميگفت «وقتي آنها از کنار در رد ميشدند و با صداي بلند ميخواندند: علي تنهاست! در آن صدها معنا وجود داشت».
در طي اين 18 ماه از علي داستانها نقل ميکنند و علي هم از زندان خاطرات دارد. مثلا: يکي از زندانيان را شديداً شکنجه ميدادند و تحت فشار قرار داده بودند که بايد با ساواک همکاري کند. زنداني مزبور بالاخره ميگويد بايد با مادرم مشورت کنم!! مأمورين ساواک ميگويند بسيار خوب. اما چرا از مادرت؟ نه از پدرت؟ يا برادرت؟ چرا؟ زنداني: براي آنکه فقط مادرم ميداند که من حلالزاده و يا حرام زادهام!
و بلافاصله سيل فحش و لگد و سيلي است و شلاق که به سوي او ميآيد.
همچنين از علي نقل ميکنند که او را براي بازجويي برده بودند. بازجو از او سؤال ميکند که ارتباط خودش را با «فضل الله مجاهدين» که از رهبران مجاهدين است و بسيار از اعلاميهها به نام اوست بيان کند. بازجو براي اين کار علي را ميخواست شکنجه بدهد. علي در جواب ميگويد: «من» علي قاعدين را ميشناسم و با هم نسبت داريم اما شخصي به نام فضل الله مجاهدين را نميشناسم و ارتباطي با او ندارم!!
بعد از بستن حسينيه ارشاد و حبس دکتر شريعتي کتابهايش ممنوعه اعلام شد. هر کجا يافتند جمع آوري کردند در دست هر کس يافتند او را گرفتند و به زندان انداختند. اما هر قدر فشارها بيشتر ميشد، مقاومت مردم هم بيشتر کتابهايش نه تنها در ايران بلکه در خارج از ايران به سرعت پخش ميشد. در کشورهاي هند و پاکستان و افغانستان در شيخ نشينهاي خليج در کشورهاي عربي، در اروپا و امريکا، آثار دکتر شريعتي به صورت کتاب و نوار سخنرانيهايش همه جا منتشر شد. برخي از آنان به زبانهاي اردو ـ عربي ـ انگليسي ترجمه شدند.
دکتر علي شريعتي را بالاخره از زندان آزاد ساختند. و اين آزادي مرهون دو کار بزرگ بود، اول فعاليتهاي دفاعي دوستان و شاگردان او در محافل بين المللي و افشاگريها و فشار سياسي به ايران و بالاخره فشار دوستان و همکاران سابق دکتر علي شريعتي در جبهه آزاديبخش او را ميشناختند و اکنون داراي مقاماتي شدهاند به دنبال مراجعه دوستان دکتر شريعتي به آنها از وقتي که شاه جلاد به الجزاير سفر کرده بود و الجزاير ميان ايران و عراق وساطت ميکرد، از وي خواستند که دکتر علي را آزاد کند. شاه تحت اين فشارها بالاخره علي را بعد از 18 ماه زندان آزاد ساخت.
اين بار فشار سازمان امنيت بر وي به طور ديگري بود فشار براي همکاري و مصاحبه حتي رژيم بعضي از همان نويسندگان خود فروخته را واسطه قرار داد تا شريعتي را به مصاحبه راضي نمايند و در مقابل به او هم وعده خروج از ايران را نيز ميدادند. دکتر شريعتي برخلاف ساير نويسندگان که حاضر به مصاحبه شده بودند، حاضر به هيچگونه مصاحبهاي نشده بود. لذا براي کشتن و ترور شخصيت دکتر شريعتي ساواک دست به توطئه زد. برخي از نوشتجات او را بدون اجازهاش، در مطبوعات جيره خوار شاه انتشار دادند. و شايع ساختند که دکتر شريعتي خود اينکار را کرده است و آن را نماينده همکاري علي با رژيم معرفي ساختند و نيروهاي چپگرا ـ مارکسيستهاي ايراني هم، اين شايعات را دامن زدند. اما علي به سرعت آن را تکذيب کرد و با انتشار حقايق، مشت دروغگو باز شد. (به پيام مجاهد شماره 38 بهمن 1354 و 40 ارديبهشت ماه 1355 رجوع کنيد).
دکتر شريعتي در اين مدت، پس از آزادي از زندان تحت نظر بود. به او اجازه و امکان و فرصت ادامه کار علمياش را نميدادند. آنچنان محيط را بر وي تنگ کردند که بالاخره با مشورت دوستانش و با کمک آنها نقشه فرار و هجرت را از ايران را ترسيم نمود . بعد از مدتها مطالعه و بررسي بالاخره در اواخر ارديبهشت ماه علي وصيت خود را بيان کرد. آخرين نامههاي خود به پدر پيرش که او را خيلي دوست داشت نوشت. و با همسر و فرزندانش خداحافظي نمود و در 26/2/1356 ايران هجرت کرد و به قول خود هجرت جديدي را در راه اسلام، در راه حق آغاز نمود.
اما دکتر شريعتي به طور نامعلومي در لندن در صبح روز يکشنبه 29 خرداد 1356 به شهادت رسيد. شرح مهاجرت و شهات وي در رساله جداگانهاي آمده است. جسد علي را دوستانش در روز يکشنبه 6 تير ماه 1356 در کنار حضرت زينب در شام به امانت سپردند.
ننگ و نفرين بر شاه خون آشام و خاندان پليد پهلوي
سرنگون باد نظام منفور شاهنشاهي
مرگ بر امپرياليسم سرخ و سياه و زرد
درود به روان پاک شهداي توحيد
درود بر شهيد قهرمان دکتر علي شريعتي
تحليلي از دکتر شريعتي درباره انقلاب سفيد
مقاله زير که از جمله مقالات موجود در آرشيو نهضت آزادي ايران (خارج از کشور) نقل ميگردد، نوشته مجاهد شهيد علي شريعتي است. وي اين مقاله را هنگامي که در فرانسه مشغول تحصيل بوده نوشته و چون نشانهاي از حساسيت بينش و عمق کار علي در زمان دانشجوييش ميباشد اقدام به درج آن ميگردد.
تا نشان سم اسبت گم کنند
ترکمانا نعل را وارونه زن
اين روزها داستانهاي حيرتبخشي از ايران ميشنويم و حيرتبخشتر از همه خبر برپا شدن انقلاب است!
تاکنون البته شنيدهايد که انقلاب از نظر کيفيت دو نوع است سرخ و سفيد. و از نظر جهت نيز دو نوع از بالا و از پايين. اما انقلابي که اخيراً در ايران برپا شده است هيچکدام از اينها نيست نه از بالاست نه از پايين نه سرخ است و نه سفيد. بعد از اين جامعهشناسي بايد از دگمهاي خود رها شود و با اين نوع انقلاب که تنها از معجزات رژيم دوهزار و پانصد ساله و به قولي شش هزار ساله و بلکه بيشتر است آشنا شود.
ما دانشجويان چنان شيفته انقلابات الجزاير و کوبا و مصر و عراق و يمن شدهايم و به قدري از عظمت انقلاب اکتبر و انقلاب کبير فرانسه بگوشمان خواندهاند که هر چه را متعلق به کشور خودمان باشد کوچک ميشماريم.
من هيچوقت تحقيقات عميق تئوريسين گروه دانشجويان ملي را (که در عالم مثل افلاطوني تشکيلات وسيعي دارند و هنوز چشم حلالزادهاي به ديدار يکي از آنها روشن نشده است) فراموش نميکنم که طي اعلاميهاي به دانشجويان يادآور شده بودند که شما چه ميخواهيد؟ اگر انقلاب ميخواهيد که در 28 مرداد کرديم و چرا اينهمه از الجزاير و کوبا دم ميزنيد. اگر کودتا ميخواهيد که اعليحضرت فقيد در سوم اسفند 1299 فرمودند چرا اينهمه از مصر و عراق و يمن حرف ميزنيد. اگر رفورم فرضي را طالبيد، مگر املاکي را که دهقانان به زور به اعليحضرت فقيد پيشکش داده بودند و آن مرحوم بالاخره ناچار شده بودند قبول بفرمايند به صاحبانش نفروختند؟ اگر از فساد ميناليد و از نفوذ دزدها و رشوهخوارها و مالمردمخورها شکايت داريد مگر همين پارسال نبود که همه به زندان کشيده شدند؟ و پس از مدتي بازداشت تبديل به عناصر پاکدامن و سرداران ملي گرديدند و بعد هم آزاد شدند؟ زندان براي تزکيه و تربيت است نه براي انتقام!
چندي پيش کتابي به نام رژيمهاي سياسي را ميخواندم يک مرتبه کشفي و الهامي به من دست داد و آن اين بود که متوجه شدم در مدت پنج شش سال اخير در ايران خودمان انواع و اقسام رژيمهاي سياسي را که در آن کتاب يادآور شده بود داشتهايم.
رژيم خلافت: حضرت آيتالله چهلستوني فتوي دادند که «تا قبل از ظهور امام زمان سلطان ظلالله و حاکم امور مسلمين است. اگر شاه عادل بود بايد او را ستايش کرد و اگر ظالم بود بايد دعا کرد که خداوند قلب او را نسبت به رعيت مهربان فرمايد.»
رژيم جمهوري: پس از 28 مرداد جرايد نوشتند که تاکنون اعليحضرت طبق اصل وصايت و ولادت بر ايران سلطنت ميفرمودند. ولي حالا با يک رفراندم عمومي و انقلابي همه مردم کشور به ايشان در 28 مرداد رأي دادند و ايشان را از طريق انتخابات عمومي به زمامداري انتخاب فرمودند.
رژيم دوحزبي: بسياري از صاحبنظران، رژيم دوحزبي را ايدآل ميدانند. يک حزب راست و محافظهکار يک حزب چپ و رفورماتور. يکي کار ميکند و ديگري کار او را تصحيح ميکند و انتقاد ميکند. يکي نماينده طبقه مقتدر و ديگري نماينده طبقه محروم و ضعيف. امريکا و عملا انگلستان از اين موهبت برخوردارند.
رژيم ايران که قدرت ارتجاعي و کشش لازم انقلابي را که آن همه لنين بدان تکيه ميکرد بيش از تصور وي دارا است ناگهان در يک چشم به هم زدن تبديل به رژيم دوحزبي شد. حزب ملت و حزب مردم در اسرع وقت از کتم عدم پا به عالم وجود گذاشتند و با هم مشغول مبارزه طبقاتي و سياسي خونيني گرديدند! و به قول يک شاعر لطيف و هوشيار ايراني در همان زمان گفت:
حزب ملت مخالف مردم حزب مردم مخالف ملت
يکي از رجال به نويسنده ميفرمود که «به آقاي اقبال گله کردهام که چرا کملطفي فرمودهايد و اسم مرا در ليست حزب نياوردهايد. اقبال گفت به عرض رسيد فرمودند ايشان را براي حزب مخالف نگاه داشتهايم و بنده بسيار تشکر کردم!
ولي مدتها مبارزات حزبي طول کشيد و هر چه با هم کلنجار رفتند مردم باور نکردند و جز جرح و اتلاف وقت نتيجهاي نداد.
ناگهان روي دگمه مخصوص فشاري داده شد و دو تا حزب غيب شدند. جادوگران جادوها کردند و هوا و زمين را تيره ساختند و گرد و خاکي بلند شد و از پشت آن قيافه کريهي با يک جفت سبيل شاه عباسي که برخلاف معمول در پشت چشمهايش قرار داشت نه پشت لبها ظاهر گرديد. او که از خانوادهاي بود که ثلث تهران و ربع شمال را چاپيده بودند و خودش هم بعد از آنکه با آقاي «پيچ» شبي در منزلاش يک شکم چپق سيري کشيد و مبلغ پنج ميليون دلار دستمزد گرفت و نفت ايران را براي مدت نيمقرن به دشمن هبه کرد، تا چهرهاش ظاهر شد همه به وحشت افتادند که باز آمده است تا لقمه چربي براي اربابانش بسازد و به حلقوم آنان اندازد. ولي از عجايب روزگار اينکه گويا وي پس از اعطاي نفت به خارج و خوردن لقمه حلال از چندين مليون تومان حق و حساب کنسرسيوم تغيير جنسيت و ماهيت داده بود و تبديل به يک آدم مترقي انقلابي ملي که بر مردم محروم تکيه دارد و ميخواهد شاه را کنترل کند و گردن کلفتها را به سياه چال اندازد شد. چند تن از همقطارانش را با دهل و سرنا گرفت و روانه حمامي به نام زندان ساخت و پس از ليف و کيسه تميز و شسته درآورد و آنقدر از انقلاب و اصلاح و دزدبگيري و آزادي حرف زد که بلندگوها و امواج راديويي را خسته کرد ولي کسي باور نکرد. ارباب هم که ديد هر چه گماشتهاش در ايران جيغ و داد ميکند بگوش کسي نميرود مزدش را ندادند و او هم به دنبال سلف خود منفور چهر ادبار دمش را روي کولش گذاشت و رفت.
بدين طريق رژيمي که به قول خود اميني به رژيم کاسترو و ايوب خان شبيه بود در ايران سقوط کرد!
جادوگران نامرئي از پاي ننشتند و اين بار با همه قوا در طلسم دميدند و ناگهان معجزهاي به وقوع پيوست که از شق القمر شگفتتر بود. و آن تبديل يک علم غارتگر قاينات و بيرجند و حسن ارسنجاني ياد و قوام السلطنه به يک جفت سوسياليست افراطي بود. شاه دهقانان را براي درهم کوبيدن فئوداليسم بسيج کرد و ژاندارمها در دهات به عناصر چپي تندرو تبديل گرديدند! و خلاصه فعلا! رژيم ما اگر راستش را بخواهيد يک رژيم شاهنشاهي سوسياليستي انقلابي است و مسلم طبق حسابهاي مارکس چند هفته يا چند ماه ديگر بدل به يک رژيم شاهنشاهي کمونيستي خواهد گرديد!
در کشور ما همه چيز با هم ميخواند. در شرح حال باباطاهر عريان نوشتهاند که مردي عامي و بيسواد بود. شبي رفت توي آب که غسل کند تا سر از آب درآورد احساس کرد که به يک عارف کامل بدل شده است و خودش هم گفته است که «اصبحت کرديا» و امسيت عربياً» (صبح کرد بودم و شب عرب شدم!)
زمامداران ايران نيز خوشبختانه از اين سرعت تبديل به حد اعلا برخوردارند و در فاصله چند ماه از چمبه به فيدل کاسترو و از تزار به لنين ميتوانند تبديل شوند.
اما مردم ما سخت باورند و بيهوده اين آقايان اين همه زحمت و دردسر براي خودشان بار ميآورند. ملت چون قرنهاست مورد تاخت و تاز ترکمنها بودهاست و از اين تاکتيک خوب واقف است. ترکمنها وقتي به دهي حمله ميبردند و ميکشتند و زن و بچه را اسير ميکردند و خانهها را ميسوزاندند و اموال مردم را غارت ميکردند، براي اينکه مسيرشان را مردم گم کنند، از برگشتن نعلهاي اسبشان را وارونه ميزدند تا اگر به طرف مشرق فرار ميکنند مردم رد پاي اسبشان را به طرف مغرب دنبال کند. از ديرزماني است که به خصوص دهقانان به تاکتيک نعل وارونه آشنايند و بيشک هر دهقاني پس از شنيدن سخنان آتشين اين ترکمنهاي سياسي لااقل در دل خود خواهند خواند که:
تا نشان سم اسبت گم کنند
ترکمانا نعل را وارونه زن
متن زير دست خط مجاهد شهيد علي شريعتي است که دو روز قبل از هجرتش در تفريطي به کتابي نوشته است. اين متن که خود شاهد گويايي بر بيهوده گويي رژيم است بيانگر انگيزه اصلي هجرت علي نيز ميباشد.
به دلايل امنيتي نام کتاب و مؤلف از متن حذف گرديده است. پ م
چون “کالمجنون”ام عذزم خواسته است ولي هر جا باشم و هر جور، زبانم پر از ستايش و جانم لبريز از ايمان و دلم سرشار اميد نسبت به مردي است که چه خوش درخشيده است و چه رستمانه ميرويد و در جهان ما نسل جديد مسلمان که تشنه و مشتاق و دردناک در تلاش تکوين مجدد مکتب اعتقادي بزرگ و رنجآوري را که سخت آسيبپذيرمان کرده، پر نموده است…. درست همان کسي است که محتاجش بوديم و سخت منتظرش… و شکر خدا را که رسيد!
من در آستانه مرحله تازهاي که آغاز کردهام و ميروم تا «مهاجرا الي الله» سرنوشت ديگري را در ادامه سرگذشت خويش دنبال کنم و جز لطف خدا که اعجازگر و دشمن فريب بزرگ است و جز همت ياران همدرد و همراه زادراهي ندارم و اميد پناهي، ياد متفکر گستاخ و حقشناسي، حقپرست شجاع…. . کارهاي درخشندهترش که از پي خواهد آمد، چه تسليت بزرگ و نيروبخشي است.
علي
24 ارديبهشت 56
اخبار
سالروز قيام 15 خرداد در دانشگاه
در رابطه با بزرگداشت قيام 15 خرداد جزوهاي به نام «به ياد حماسه آفرينان پانزدهم خرداد 1342» در 25 صفحه از طرف روحانيون مبارز در قم منتشر و به طور وسيع پخش شده است. در اين جزوه ضمن اشاره به جريان تاريخي و اثرات مفيد قيام پانزدهم خرداد در بارورتر کردن جو انقلابي ايران، به تحليل حرکت منافقانه منافقين پرداخته و طرح و نقشههايي را که منافقين براي ضربه زدن به حرکت اسلامي داشتهاند افشاء کرده است.
در اين جزوه از ملاقات علامه مجاهد آيتآلله طالقاني با افرادي چون آرام و افراخته سخن رفته است که مبين کوششهاي خستگيناپذير علامه مجاهد طالقاني است در ارشاد و تفهيم منافقين و هشدار دادن ايشان به اعمال وقيح و منافقانهاي که در پيش گرفتهاند. در برقراري اين ملاقات مجاهد در بند آقاي مهدي غيوران (محکوم به حبس ابد) و همسر شيردلش نيز شرکت فعال داشتهاند. منافقين که از همکاري آيتالله طالقاني نااميد ميشوند و پي ميبرند که ايشان همه جريان کودتاي سازمان مجاهدين را ميداند ايشان را تهديد به مرگ کرده ميگويند: «اگر صدايت دربيايد ترا ميکشيم و از تو يک شهيد ميسازيم…»
اين جزوه از طرف نهضت آزادي ايران خارج از کشور تکثير و در دسترس هموطنان قرار گرفته است. علاقمندان ميتوانند آن را از دفتر پيام مجاهد تهيه نمايند.
به مناسبت 15 خرداد، دانشجويان دانشگاه تهران در مسجد دانشگاه قبل از نماز جماعت سوره حمد را دسته جمعي و با صداي بلند خواندند و سپس 2 دقيقه سکوت اعلام کردند همزمان با اين اقدام در سالنهاي غذاخوري و کتابخانهها برنامه سکوت اجرا شده است.
محکوميت مجاهد نستوه حضرت آيت الله طالقاني:
دادگاههاي رژيم مجاهد بزرگ حضرت آيتالله طالقاني را به ده سال زندان محکوم کردهاند. آنچه مسلم است اين عمل رژيم در رابطه با افشاگريهاي مبارزين خارج از کشور بوده چه رژيم خواسته است سرپوشي بر فاجعه دستگيري و حبس بيدليل ايشان گذاشته باشد. علت محکوميت ايشان معلوم نيست و حکم در دادگاه بستهاي صادر شده است که هيچکدام از اعضاء خانواده ايشان و يا آشنايان ايشان حضور نداشتهاند.
شکنجه حضرت آيت الله منتظري:
طبق اخبار رسيده از درون زندانهاي قرون وسطايي شاه حضرت آيتالله منتظري را يکبار ديگر شکنجه دادهاند. به قرار خبر مزبور شکنجه ايشان در رابطه با افشاءگري آقاي منتظري هنگام بازديد نمايندگان صليب سرخ از زندانها بوده است.
البته رژيم ضمن شکنجه مشاراليه مدتي ايشان را ممنوع الملاقات اعلام مينمايد ولي بر اثر فشار افراد مبارز اجازه ملاقات با نزديکان را به وي ميدهند ولي زماني که خانواده او به زندان ميآيند به فرزند ايشان اجازه ورود نميدهند آيتالله منتظري عصباني شده و ميگويد يا با همه آنها ملاقات ميکنم و يا حاضر به ملاقات با هيچيک از افراد نيستم. پليس که ظاهرا عقبنشيني کرده، اجازه ملاقات ميدهد ولي قبل از اينکه مدت ملاقات تمام شود چشمان ايشان را بسته و به سلول روانهشان ميسازد.
اعلاميه گروه مهديون:
در شماره گذشته خبر شهادت دو مجاهد مرتضي واعظي و همسرش فاطمه جعفريان را اعلام کرديم. طبق اخبار رسيده اعلاميهاي در ايران از طرف گروه مهديون منتشر شده است که وابستگي سازماني دو مجاهد فوق را با گروه مزبور اعلام نموده است. اعلاميه مزبور به يورش پليس به خانه اين دو مجاهد پس از شهادتشان اشاره ميکند که طي آن پليس به آدرس مجاهد ديگري که با گروه همکاري داشته است دست مييابند و به خانه او حمله ميبرند. در اين يورش مجاهد مذکور پس از آنکه همه تيرهاي کلتش را خالي ميکند چون سيانور نداشته به وسيله پليس دستگير ميشود.
شهادت مجاهد «سوريه»
سوريه (نام مستعار يکي از نزديکان سرگرد شهيد محبي) بعد از شهادت محبي و با استفاده از سلاحهاي مصادره شدهاي که در اختيار داشت با کمک چند تن از نزديکان همرازش تشکيلات مختصري داده بود. و مشغول گسترش فعاليتهاي خود و کوشش براي تماس با مجاهدين راستين خلق بود. اين مجاهد در درگيري سه راه شيخ هادي شاه (روز 23 ارديبهشت ماه 56) به شهادت ميرسد. در اين درگيري که سه ساعت ادامه داشت تعدادي دختر مجاهد شرکت داشتند.
نشريات زير را ميتوانيد از دفتر پيام مجاهد تهيه نماييد.
به ياد حماسهآفرينان پانزدهم خرداد.
از روحانيون مبارز
وصيت امام علي ـ دو خطبه از نهج البلاغه
از مجاهدين راستين خلق ايران.
150 سؤال از يک چريک
ترجمه و تکثير از نهضت آزادي ايران (خارج از کشور).
زور عليه عقيده.
از انتشارات مدرس نشريه شماره 4
گزارش سازمان عفو بين الملل (امنستي اينترنشنال). درباره تجاوز به حقوق بشر و شکنجه در ايران
ترجمه و تکثير از کميته دفاع از حقوق بشر در ايران
اعتراض به زنداني بودن علامه مجاهد آيت الله طالقاني
بسمه تعالي
سوم شعبان 1397
محضر انور علماي اعلام و مراجع عظام دامت برکاتهم
در اين مملکت بيپناه و پايه که امروز قضا و قانون در يک جا جمع شده نه ميتوان تظلم به نزد ظالم برد و نه قبول ظلم کرد و ساکت نشست. شکوه و درددل به حضور پيشوايان دين و مأمورين دفاع از حق و عدل ميآوريم. بدينوسيله ندايي و دعايي ميطلبيم، شايد به گوش دنيا و اجابت خدا برسد.
حضرات عظام به خوبي آقاي حاجي سيد محمود طالقاني را ميشناسند. از فضل و زهد و مجاهدات ديرينه ايشان در اشاعه قران و ارشاد جوانان نيز استحضار دارند.
اين سيد جليلالقدر را سازمان مدعي امنيت در دو سال قبل معلوم نيست به چه اتهامي واهي همراه با عده ديگري از افاضل و اتقيا روحانيت دستگير نمود. سپس بدون ملاحظه کبرسن و کسالتهاي عديده مدت مديدي معظمله را بدون محاکمه در زندانهاي طاقتفرسا اسير کرده است، در حالي که اظهار ميشد زندانيان سياسي ايران تماماً مارکسيست هستند. اخيراً نيز عليرغم ادعاي ديگرشان که محاکمات ما قانوني و علني است آيت الله طالقاني را بدون اطلاع و حضور حتي افراد خانواده در دادگاههاي نظامي (و شايد به طور غيابي) به ده سال محکوم نمودهاند؟
آيا آيتالله طالقاني کمونيست بيدين بود يا جاني و خرابکار؟
آيا کساني که اين مجتهد را بازداشت و محکوم کردهاند کوچکترين صلاحيت قضايي و شرعي داشتهاند؟
آيا در سايه حکومت به قول خودشان دموکراتيک و مدافع حقوق بشر و مسلمان نبايد کوچکترين حق دفاع و آزادي و حيات براي افراد کشور خصوصاً زبدگان روحانيت وجود داشته باشد؟….
اللهم انا نرغب اليک في دوله کريمه تعز بها الاسلام و اهله و تذل بها النفاق واهله
مهدي بازرگان
انعکاس خبر شهادت دکتر شريعتي در ايران و جهان
خبر شهادت مجاهد علي شريعتي به سرعت در بين اقشار مختلف مردم پخش شد و موجي از تأثر و تأسف در بين کليه افراد علاقمند به جنبش نوين اسلامي بوجود آورد. دانشگاه تهران به حالت نيمه تعطيل درآمد و دانشجويان که با عقايد و آرزوهاي بزرگ اين مجاهد آشنا بودند با اعتصاب خود خواستار تحقيق کامل درباره توطئه احتمالي عليه اين مبارز اصيل شدند.
رژيم که پس از چندي از جريان مهاجرت علي آگاه شده و کينه ديرينه از او به دل داشت، براي تلافي اجازه خروج به همسر و فرزند ايشان نداده و همسرش را در فشار گذاشت که خواستار تحويل جنازه مجاهد علي شريعتي به کنسولگري ايران در لندن گردد. از آنجا که حادثه شهادت علي براي مبارزين خارج و داخل کشور سؤالاتي را مطرح کرده بود و نيز مبارزين خارج از کشور ميدانستند که تحويل جنازه به رژيم يزيدي شاه که حتي از مرده شهدا هم هراس دارد اشتباهي جبران ناپذير است که او از ترس بزرگداشت شهدا و بقاي آثارشان در تاريخ جنازه آنها را به خانوادههايشان نيز تحويل نميدهد، چه خود ميداند که شهيد يعني حاضر، ناظر وجود قبر شهيد و شناسايي قبر او براي مردم خود افشاي جنايات و خيانتهاي رژيمهاي غيرتوحيدي است لذا مبارزين خارج از کشور براي جلوگيري از تحويل جنازه اقدامات وسيعي به عمل آوردند.
رژيم براي خوشرقصي و فريب افراد از يک طرف و لکهدار کردن چهره اين مجاهد از طرف ديگر به توطئة ديگري دست زد و آن اين بود که مقالاتي در تجليل مجاهد علي تحت عنوان اسلام شناس بزرگ… شناخت شريعتي و… منتشر کرد چه رژيم ميداند که دفاعش از هر کس ميتواند دليل محکوميت آن فرد از طرف تودههاي تحت ظلم رژيم قرار گيرد. اگر چه اين عمل ميتوانست براي بعضي افراد ساده لوح به حسن نيت رژيم تلقي گردد ولي مبارزين آگاهتر از اين بودند که با تهديد و يا ترغيب از پا درآيند و يا تحت تأثير عمليات شيطاني رژيم قرار گيرند اين بود که دست کثيف رژيم را براي هميشه از تجاوز به جنازه مجاهد شهيد علي شريعتي کوتاه نمودند.
رژيم که ابتدا اجازه درج آگهي تسليت و ختم مجاهد علي شريعتي را در رنگين نامه خود داده بود پس از نااميدي از دريافت جنازه طي اعلاميهاي خبر ترحيم را تکذيب کرده و شروع به اعمال قدرت براي جلوگيري تظاهرات آني نمود. دانشجويان که ميخواستند عکس العمل نشان دهند در مجلس ترحيم پدر آقاي معاديخواه روحاني مبارز و انقلابي اسير در بند رژيم شرکت کرده و در انتهاي مجلس در تجليل علي شريعتي شعارهايي دادند که منجر به دستيگري 20 نفر شد.
مجالس يادبود در ايران
در اراک: در مسجد جامع اراک مراسم يادبودي براي دکتر شريعتي ترتيب داده شد که عده کثيري در آن شرکت داشتند در اين مراسم آقاي آل اسحق در تجليل و بزرگداشت دکتر شريعتي و خدمات وي سخنراني نمودند.
در مشهد: پس از آنکه دانشجويان دانشگاه فردوسي مجلس ترحيم دانشگاه را تحريم کردند، در 6 تير ماه مجلس ديگري در بزرگداشت مجاهد علي و به دعوت پدرش در مسجد ملاهاشم برگزار شد. در اين مجلس جمعيت کثيري از دانشجويان دانشگاهها مختلف تهران و ساير شهرستانها شرکت جستند که نيروهاي انتظامي از شرکتشان در مجلس جلوگيري نموده و فقط به کساني که کارت دانشجويي دانشگاه فردوسي را داشتند اجازه شرکت دادند. در اين مراسم پليس مزدور شاه از قبل خود را به کلاهخود و سپر و گاز اشک آور مجهز کرده بود و از روز پيش به دنبال کشف نام سخنران جلسه بود. لذا خانواده علي کسي را براي سخنراني معين نکرده، مجلس فقط با قرائت قرآن گذشت. و در انتهاي مجلس آخرين عکس علي را به مسجد آورده نزد استاد شريعتي بردند که ساواک به علامت توهين آن را به پشت روي زمين گذاشت که ناله خشم مردم بلند شد. در پايان اين مراسم پدر مجاهد و مبارز علي حدود پنج دقيقه صحبت کردند و فرمودند:
«پسرم علي هميشه مرگ را پيش چشمانش مجسم مينمود اما اين نمايش سرابي بيش نبود و عدم تحقق آن هميشه علي را رنج ميداد تا بالاخره اين نمايش به واقعيت پيوست. من خوشحالم که او شهيد شد همچنانکه منهم آرزوي چنين مرگي را دارم».
در شيراز: اولين مراسم ختم دکتر شريعتي در مسجد آتشيها با شرکت جماعت کثيري از هوداران علي برگزار شد. به مناسبت شب هفت علي نيز مجلسي در همان مسجد برپا شد که در آن آقاي دستغيب سخنراني و ضمن آن از علي و راه پرافتخارش تجليل به عمل آوردند.
در مسجد الرضا و بالاخره در مسجد نو مراسم ختمي، با شرکت عده کثيري برگزار شد که پس از مراسم، مردم به خيابانها ريخته و مغازههاي نوشابهفروشي را شکستند از جمله شعارهاي اين مردم: «علي شريعتي شهيد شد» و «ما انتقام ميگيريم» بوده است.
در يکي از مساجد بزرگ شيراز مجلس ترحيمي براي دکتر شريعتي ولي با نام ديگري برگزار ميگردد که در آن حدود 7هزار نفر شرکت ميکنند و پس از پايان مجلس به خيابانها ريخته با دادن شعارهايي نظير «درود بر شريعتي» «الله اکبر» و… به راه ميافتند . پليس از جلوگيري اين تظاهرات عاجز ميشود تا مردم خود پراکنده ميشوند.
به مناسبت درگذشت علي و تجليل و بزرگداشت وي تلگرافات زيادي به پدرش مجاهد استاد محمدتقي شريعتي از جانب عدهاي از شخصيتهاي سياسي و اسلامي مخابره شد. از جمله تلگراف آقاي حاج شيخ بهاءالدين محلاتي شيرازي و استاد مهدي بازرگان را ميتوان نام برد.
مقامات دولتي از درج آگهيهاي تسليت در مورد علي در روزنامههاي خود خودداري کردند. تنها به يک آگهي که خطاب به برادر خانم شريعتي ـ سعيد شريعت رضوي ـ بوده است اجازه چاپ داده شد. (کيهان 2 تير)
مجلس يادبود و تجليل در خارج از کشور
از آنجا که مسلمانان خارج از کشور از آزاديهاي نسبي برخوردارند توانستند به نحوي دين خود را نسبت به اين فرزند خلف امت اسلامي ادا کنند.
به محض رسيدن خبر فاجعه شهادت علي به مسلمانان خارج از کشور موجي از تأثر و تأسف در بين آنها بوجود آمد. اين جليان در ميان مسلمانان فارسي زبان که با آثار و افکار او آشنايي بيشتري داشتند مشهودتر بود.
کليه برادران و خواهران انجمنهاي اسلامي در امريکا و اروپا ضمن اعلاميههايي از خدمات شريعتي تجليل کرده و هر کدام به نوبه خود مراسم ختمي اعلام نمودند. شرکت هزاران نفر، چه مسلمان و چه غيرمسملان در اين برنامهها خود بيانگر عمق کار خلاق شريعتي چه از لحاظ اسلامي و چه از لحاظ سياسي بود.
برنامه تجليل از شريعتي در خاورميانه، سوريه، نجف، لبنان، به نحو بينظيري اجرا شد. در ضمن، تلگرافات تسليت از طرف برادران و خواهران فارسيزبان به پدر بزرگوار ايشان، استاد محمدتقي شريعتي و امام خميني مخابره گرديد.
همچنين خبر شهادت علي در غير از نشريات فارسيزبان در روزنامههاي اروپايي و عربي نيز درج گرديد. در ميان نشريات اسلامي غيرفارسي: «امل و رساله» که ارگان حرکت المحرومين است طي مقالاتي خدمات مجاهد علي را تجليل کرد.
روزنامه »اسلاميک هورايزون) جزوه خبري ام.اس.ا در امريکا اقدامي به نقل تلگراف پرزيدنت ام.اس.ا به وزير دادگستري انگليس و سازمان عفو بينالملل نموده است (جلد 6 شماره 7 مجله مزبور مورخ ژولاي 77 صفحه 5) در اين تلگراف پرزيدنت ام.اس.ا نگراني خود را درباره چگونگي شهادت مجاهد علي بيان داشته و خواستار يک تحقيق کامل درباره اين موضوع شده است. ضمناً به مقامات انگليسي و عفو بينالملل تذکر داده شده که از اقدام احتمالي کنسولگري جهت تحويل جنازه مجاهد علي جلوگيري به عمل آورند. و ترتيبي داده شود که جنازه فقط به دست احسان فرزند مجاهد علي سپرده شود.
نشريه اسلامي سياسي البيان ضمن بزرگداشت مجاهد علي شريعتي اعلاميه مطبوعاتي نهضت آزادي ايران را که بدين مناسبت صادر شده است در نشريه ماه ژولاي خود درج کرده است.
نشريه نيوترند ارگان کميته تحقيقي آموزش و مذهب در آمريکا در شماره اگوست 77 خود اقدام به درج مقاله مفصلي شامل شرح کامل خدمات مجاهد علي و عکسي از آن مجاهد نمود.
مجله المنار در شماره آگوست خود از خدمات علي تجليل کرد.
و بالاخره مجله العالم و بولتن خبري سازمان جوانان انقلابي در آفريقاي جنوبي ضمن مقالاتي مجاهدات و خدمات مجاهد علي را در شماره اگوست مجلات مزبور درج نمودند.
<![if !vml]>
<![endif]>
عکس از: لندن آبزرور 21 ژوئيه 1977
دانشجويان و ايرانيان مسلمان مقيم خارج از کشور از اقصي نقاط جهان براي شرکت در مراسم تشيع جنازه و ختم مجاهد شهيد دکتر علي شريعتي عازم انگلستان شدند. عکس فوق صحنهاي از تظاهرات اين مسلمانان را در خيابانهاي لندن نشان ميدهد در اين برنامه بيش از 700 نفر تظاهرکننده ضمن پيادهروي طولاني خود، از بيمارستان تا مسجد مسلمانان به افشاگري عليه جنايات رژيم کثيف پهلوي پرداخته و در مجلس ترحيمي که بدين منظور در مسجد مزبور برگزار گرديد شرکت نمودند.
پيام مجاهد، در خدمت جنبش انقلابي خلق ما قرار دارد. پيام مجاهد، مبارزات حقطلبانه مردم ما را، صرف نظر از وابستگيهاي فکري و عقيدتي منعکس ميسازد.
پيام مجاهد، به کمکهاي فکري، قلمي و مالي شما نيازمند است. مقالات، اخبار، انتقادات و نظرات خود را به آدرس پيام مجاهد (با اسم مستعار) ارسال داريد.
در بخش و توزيع پيام مجاهد به ما کمک کنيد.
کمکهاي مالي خود را به صورت حواله بانکي و يا پستي در وجه پيام مجاهد ارسال داريد.
(امضاي حواله مالي ممکن است با نام مستعار باشد.)
PAYAME MUJAHID
P.O.BOX A
BELLVILLE. ILL. 62222

