متن سخنرانی آقای مهدی معتمدی مهر در روز دوم سفر به افغانستان

 

مسعود، انساني فراتر از تمام اساطير

متن سخنراني آقاي مهدي معتمدي مهر عضو دفتر سياسي نهضت آزادي ايران

در دومين روز سمينار مسعود شناسي به مناسبت ششمين سالگرد شهادت احمد شاه مسعود

كابل، هتل سرنا ـ 17/6/1386

 

به نام خدا

آن عاشقان شرزه كه با شب نزيستند

اين شهر خواب و خفته ندانست كيستند

فريادشان، تموج شط حيات بود

چون آذرخش، در سخن خويش زيستند

مرغان پر گشوده‌ي توفان كه روز مرگ

دريا و موج و صخره بر ايشان گريستند

 

مي‌گفتي: اي عزيز! سترون شده است خاك         اينك ببين! برابر چشم تو چيستند

هر صبح و شب به غارت توفان روند و باز

باز آخرين شقايق اين باغ نيستند1

قرآن مجيد مي‌فرمايد: « و لا تحسبن اللذين قتلوا في سبيل الله امواتا، بل احياء عند ربهم يرزقون »

از براي اثبات زنده بودن مسعود، چه نشانه‌اي از اين آشكارتر كه امروز در اين جمع، هزاران نفر به دعوت او گرد هم آمده‌اند؟ و اگرچه در اين لحظه، مسعود را به چشم تن نمي‌توان ديد، اما كيست كه حضورش، تاثيرش و دعوتش را در قلب خود احساس نكند؟

خواهران و برادران!

با سلام و عرض ادب به پيش‌گاه شما بزرگواران؛

در اين چند روزه، شما محبت ميهمان‌نوازي را بر ما تمام كرديد و اين جاي قدرداني و سپاس‌گويي دارد؛ اما باور كنيد كه ما خود از سوگوارانيم. تسليت‌گو نيستيم كه نيازمند تسلاييم از بابت فقدان جسماني برادر شهيدمان احمد شاه مسعود و گويي كه او را سال‌هاست كه مي‌شناسيم. همان‌گونه كه رييس محترم جلسه اعلام كرد من از ايران آمده‌ام و عضو نهضت آزادي ايران هستم. حزبي ملي و اسلامي كه دكتر علي شريعتي از بنيان‌گزاران آن است ـ هم او كه مسعود، مي‌شناختش به دوستي و يگانگي ـ مشي احمد شاه مسعود در نگرش ديني و روش و ماهيت مبارزاتي، او را هم‌آرمان و داراي وجوه مشترك فراوان با برخي از پيش‌كسوتان ما مانند شهيد دكتر مصطفي چمران مي‌نمايد و از اين رو خود را سوگوار انساني مي‌دانيم كه عضو معنوي نهضت آزادي ايران محسوب مي‌شود.

خواهران و برادران!

بسيار خوش‌وقتم كه در اين سمينار و در اين سرزمين حضور دارم، سرزميني كه نه تنها فرهنگ و زبان و ادبيات و عرفان و اساطيرش، آشناي ديروز و امروز من است كه بي‌ترديد، درد مشترك، دغدغه‌ي مشترك و فريادي مشترك نيز در اين ميان مرا به آن پيوند داده است.

اما دليل ديگر و شايد دليل مهم‌تر اين شوق و انگيزه‌ي حضور، به موضوع اين سمينار يعني شناخت انديشه‌هاي شهيد مسعود يكي از قهرمانان ملي افغانستان و امروز يكي از اساطير حوزه‌ي تمدني پارسي زبانان و حتي دنياي اسلام باز مي‌گردد.

مسعود سير تطور، تحول و تكامل را از يك رزمنده‌ي ساده آغاز كرد و به قهرماني ملي و آن‌گاه به اسطوره‌اي در حوزه‌ي يك انديشه و تمدن، بدل شد. در ابتدا مي‌خواهم نگراني و يا شايد باوري را با شما عزيزان در ميان گذارم و آن نگراني از اين قرار است كه متاسفانه هيچ‌كس در اين جمع از نهايي‌ترين مرحله‌ي و وجه تكاملي مسعود سخني نمي‌گويد و آن، عروج مسعود به چكاد مرتفع آدمي بودن است.

مولانا جلال‌الدين بلخي مي‌فرمايد:

از جمادي مردم و نامي شدم

وز نما مردم ز حيوان سر زدم

مردم از حيواني و آدم شدم

پس چه ترسم، كي ز مردن كم شدم؟

بار ديگر چون بميرم از بشر

چون ملايك، مي‌درآرم بال و پر

بار ديگر، از ملك پران شوم

آن‌چه اندر وهم نايد، آن شوم

ارسطو وجه تمايز انسان را از ساير موجودات، قدرت انديشه و تفكر مي‌دانست. برخي ديگر از فلاسفه به وجوهي مانند توانايي سخن‌گويي، خنديدن و يا اختيار توجه داشته‌اند. برخي از معاصرين، براي انسان، خصوصيت انحصاري عصيان‌گري قائل شده‌اند، اما قرآن مجيد در تبيين آفرينش انسان، از امانتي سخن مي‌گويد كه كوه‌ها به تمثال و نماد نهايت قدرت طبيعت از پذيرش و تحمل آن بازماندند:  انا عرضنا الامانه علي السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملها و اشفقن منها  و حملها الانسان انه كان ظلوماٌ جهولاُ .

آدمي « چون ديد كه آسمان و زمين، بار امانت برنداشتند گفت: ايشان به عظيمي بار نگريستند و ما به كريمي نهنده آن و بار امانت، كريمان بر همت كشند نه به قوت »2

آسمان بار امانت نتوانست كشيد3

قرآن مجيد، تعالي آدمي و ورود به مرحله‌ي صدق را نيز در همين وفاي به عهد مي‌داند، آن‌گاه كه مي‌فرمايد: « من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه ».

احمد شاملو شاعر معاصر و متعهد چنين مي‌سرايد:

« انسان زاده شدن، تجسد وظيفه  بود

توان دوست داشتن و دوست داشته شدن

توان شنفتن

توان ديدن و گفتن

توان انده‌گين شدن و شادمان شدن

توان خنديدن به وسعت دل، توان گريستن از سويداي جان

توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شكوه‌ناك فروتني

توان جليل به دوش بردن بار امانت

و توان غمناك تحمل تنهايي

انسان، دشواري وظيفه است. »4

و از اين روست كه مسعود را بالاتر از تمام اساطير، انساني مي‌دانم متعهد و مسووليت‌پذير كه تعالي را در حق‌جويي مي‌دانست. « شاخه‌اي نحيف و زيبا كه با اندوه ‌آبي‌اش، در سياهي جنگل به سوي نور، فرياد مي‌كشيد و رويينه‌تني كه راز مرگش، اندوه عشق و غم تنهايي بود و هم از اين گونه بود كه سفر واپسينش، مرگ فواره‌ها بود كه زمين را باران بركت‌ها مي‌شد و كوه‌وار، پيش از آن كه به خاك افتد نستوه و استوار »5 پذيراي مرگي شد كه در تقابل با مفهوم نيستي و تداوم جاودانه‌ي زندگي او بود و چه بسيار كه مسعود در تنهايي خود و در ارتفاعات كوهستان‌هاي مغرور با اين نجوا گريسته بود:

« خدايا! تو چگونه زيستن را به من بياموز. چگونه مردن را خود خواهم آموخت. »6

عزيز شهيدمان، انساني بود كه دردها و دغدغه‌هاي انساني‌اش را با ما در ميان گذاشت. مسعود، خواستار استقلال بود و اگرچه بخشي از اين خواسته، رهايي سرزمين افغانستان از تعدي بيگانه بود اما مسعود، هرگز استقلال را به مشتي و وجبي خاك خلاصه نمي‌كرد. او استقلال ارضي را بدون استقلال در انديشه و حفظ هويت ملي ميسر نمي‌دانست و از اين رو بود كه اگرچه تبعيضي براي هيچ انديشه‌اي قائل نبود اما انديشه‌ي ديني را بخشي از هويت ملي اين سرزمين مي‌دانست و به آن، به عنوان يكي از محورهاي اصلي و اصيل مبارز توجه داشت و هرگز اتفاقي نبود كه مسعود انديشه‌ي روشن فكري ديني را برگزيد و خود را وام‌دار شريعتي، اقبال و سيد جمال الدين مي‌دانست چرا كه او، اين انديشه را هويت‌ساز مي‌ديد و بر اين باور بود كه در افغانستان بايد مفهوم “شهروندي” را ايجاد و آن را جايگزين انسان درجه‌بندي شده كرد و حال آن كه طرفداران انديشه‌ي متحجرانه‌ي دين سنتي كه نماد افراطي پرچم‌داري آن، طالبان است، در رويارويي با اين ديدگاه بود و از اين رو اغراق نيست اگر بگوييم كه مسعود در مبارزه با طالبان فقط از تفنگ خود مدد نجست و با نشر انديشه‌ي روشن‌فكري ديني، مغز طالبانيسم را نشانه گرفت.

در انديشه‌ي طالباني و تلقي سنتي و ارتجاعي از دين، انسان‌ها به دو گروه رعيت و ارباب تقسيم مي‌شوند و حال آن كه انديشه‌ي روشن‌فكري ديني در صدد رفع تعارضات ظاهري دين سنتي با مفهوم مدرن حقوق بشر است. در اين انديشه، دين‌داري مومن با تقيد و اعتقاد او به قانون، دمكراسي و آزادي، مغايرتي ندارد. مسعود، نيك مي‌دانست كه مشكل اساسي دنياي اسلام، تداوم حكومت‌هاي استبدادي است كه به نهادينه شدن استبداد به مثابه‌ي فرهنگ دروني و عادت ذهني مسلمانان منجر شده است. حكومت‌ استبدادي به نام خليفه‌ي خدا يا رسول در روي زمين چنان تأثيرگذار بوده است كه براي برخي مسلمانان، مفهوم حكومت اسلامي به معناي استقرار خلافت در شكل و محتواي گذشته، باوري محتوم است كه در آن خليفه، حاكم مطلق و اختياردار تمام منابع و نيروهاي انساني جامعه است. در اين نگرش، مردم حق ندارند و بلكه تنها تكليف دارند. تكليف آنان سرسپردگي و اطاعت بي‌چون و چرا از خليفه است.

در چنين ساختاري، قدرت لاهوتي است، قدسي است، حق انتقاد و نقد يا تغيير وجود ندارد. مردم نقشي در شكل حكومت ندارند و اساس آن “الحق لمن غلب” است. حكومت “يفعل ما يريد” بوده و به هيچ كس جواب‌گو نيست و اگرچه اصل شورا در قرآن آمده و اعضاي شورا اهل “الحل و العقد” با امضاي مردم هستند اما در عمل، اين خليفه بود كه اعضاي شورا را از ميان كساني بر مي‌گزيد كه آرا و نظرات او را تاييد كنند و خليفه مختار بود كه نظر شورا را نپذيرد. اما جامعه‌ي امروز بشري در جهات اقتصادي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي بسيار پيچيده است. حكومت‌هاي سنتي خلافت به نام اسلام، امروز عتيقه شده و غير قابل تطبيق با جوامع امروزي هستند.

در دنياي امروز، حكومت‌ ناسوتي است و از درون مردم و با اراده‌ي مردم بر سر كار مي‌آيد. در برابر مردم مسوول است و بايد پاسخ‌گو باشد. چنين حكومتي از درون آراي مردم بيرون مي‌آيد و پيش‌شرط اين انتخاب آزادانه، تحقق حقوق و آزادي‌هاي اساسي مردم است – آن‌چه امروز به نام حقوق بشر ناميده مي‌شود- حقوق بشر همان چيزي است كه به نام حقوق طبيعي شناخته شده است و در مركز و كانون اين حقوق، آزادي انسان قرار دارد. بر همين اساس بود كه مسعود، همه‌ي آحاد ملت را داراي حقوق انساني مي‌دانست. او هرگز به انسان‌ها به عنوان ارباب و رعيت، زن و مرد و مالك و مملوك، نگاه نمي‌كرد. مسعود بر اساس همين انديشه و چنين نگاهي به دين بود كه ‌هم خود را مسلماني مومن مي‌دانست و هم بر اين باور بود كه « تمام افراد بشر، آزاد و با شان برابر به دنيا مي‌آيند. همه از موهبت عقل و وجدان برخوردارند و هر كس بدون هيچ‌گونه تمايز از حيث نژاد، رنگ، جنسيت، زبان، دين، نظر سياسي،منشاء ملي يا اجتماعي، ثروت، ولادت يا نظاير آن از تمام حقوق انساني به نحو برابر برخوردار است. هركس حق حيات، امنيت شخصي، آزادي فكر، وجدان و دين دارد و همه در برابر قانون، مساوي بوده و به رسميت شناخته مي‌شوند. »7

آري! خواهران و برادران؛

اين انديشه بود كه تن و روح طالب را مي‌لرزاند و مي‌لرزاند. طالبان از انديشه‌ي مسعود به مراتب بيش از تفنگ او بيم داشت. مسعود، عميقا باور داشت كه در جوامع اسلامي، اولين و بزرگ‌ترين گام، تبيين معاني آزادي و كاركرد آن است. چرا ما در چهل و شش سال پيش نام سازمان خود را نهضت آزادي ايران گذاشتيم؟ در آن زمان برخي مي‌گفتند كه مبارزه با استعمار و امپرياليسم اولويت دارد اما بنيان‌گزاران ما اولويت را براي مبارزه با استبداد يا مبارزه براي تحقق آزادي‌هاي مردم قائل شدند.

برخي از مسلمانان با ناداني، آزادي را معادل هرج و مرج يا بي‌بند و باري مي‌دانند. اينان دانسته يا ندانسته چون مخالف آزادي مردم هستند آن را بهانه قرار مي‌دهند. در حالي كه اساسي‌ترين اصل در آزادي، آزادي در تعيين سرنوشت خود يا حق حاكميت ملت است. ما مسلمانان به حاكميت “الله” اعتقاد داريم. حاكميت ملت در راستاي حاكميت الله است. خدا خودش اين‌گونه خواسته است كه انسان بر سرنوشت خود حاكم باشد. از ياد نبريم كه اولين كسي كه آزادي انسان و كرامت او را نپذيرفت شيطان رجيم بود. با چنين باوري بود كه مسعود، خواهان آزادي بود اما ليبرال نبود. او نيك مي‌دانست كه آزادي‌خواهي به منزله‌ي پذيرش ليبراليسم غربي در حوزه‌هاي فرهنگ، اقتصاد و سياست نيست كه حاصل آن ولنگاري، بي‌اخلاقي و نهايتا بي‌مسووليتي است. همچنان كه او عدالت‌خواه بود اما بيست و سه سال در برابر سوسياليسم وارداتي روسي ايستاد و همين ايستادگي بود كه دشمناني فزون‌تر از طالبان را براي او رقم زد. همان‌ها كه ابليس‌گونه دريافته بودند تا مسعود هست امكان حمله به افغانستان، دشوار خواهد بود و از اين رو ساده‌بيني خواهد بود اگر بپنداريم كه تيري كه بر جسم مسعود نشست، تنها از يك كمان فرود آمد.

در خاتمه ذكر اين نكته را ضروري مي‌دانم كه اگرچه امروز براي مسعود ارزشي اسطوره‌وار قائليم اما جفا بر روح و انديشه‌ي مسعود خواهد بود، چنان‌چه يارانش در ارايه‌ي نهايي‌ترين قله‌ي تعالي او يعني وجه انساني مسعود كوتاهي ورزند و از ياد نبريم كه مسعود در مبارزه با طالبان، به مبارزه با جهل و خرافات مي‌انديشيد و مي‌خواست كه زندگي بشر با روش‌هاي عقلاني سازگاري يابد. مسعود هرگز نمي‌خواست تا فراتر از انساني باشد چرا كه هر صبح و شام با اخلاص به پيروي از رسولي شهادت مي‌داد كه با افتخار گفته بود ” انا بشر مثلكم ”  و شايد از همين رو بود كه خداوند، والاترين موهبتش ـ شهادت ـ را از او دريغ نكرد.

خدايش بيامرزد و راهش پر رهرو باد!