سخنراني مهندس بازرگان به مناسبت سالگرد پيروزي انقلاب
نوشتهاي كه ملاحظه ميفرمائيد متن تنظيم و تدوين شده و تفصيل يافته سخنراني آقاي مهندس بارزگان در مراسم هفتمين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي ايران در محل نهضت آزادي ميباشد.
اين مراسم كه طبق معمول همه ساله با دعوت جمع محدودي از همفكران و علاقمندان به سرنوشت مملكت به خاطر بزرگداشت انقلاب شكوهمند 22 بهمن و براي تذكر و توجه به آرمانهاي اصيل انقلاب و ارزيابي ميزان تحقق آن در شرايط حاضر تشكيل شده بود طبق معمول از حمله و هجوم عناصر مخالف و مزاحم بينصيب نماند. جاي بسي شگفتي و تأسف است كه ميزان تحقق شعار سه مرحلهاي «آزادي، استقلال، جمهوري اسلامي» در كشور ما آنچنان است كه براي يك جمعيت سياسي طبق قانون اساسي، كه خونبهاي شهيدانش ناميدهاند، آزادي اجتماعات و انتشارات و بيان نظريات تصريح شده حتي آنقدر آزادي وجود ندارد كه بتواند سالگرد انقلاب را در دفتر خود به آرامي و امنيت جشن بگيرد!
گرچه امسال با توجه به تجربه حمله سال گذشته براي اينكه بهانه و دستاويزي براي مخالفين نباشد و انطباقي هم با مراسم دولتي و ساعات راهپيمائي نداشته باشد نهضت برنامه خود را به روز 23 بهمن به تعويق اندخته بود معذالك جمع محدودي كه اتفاقاً روز 22 بهمن هم طبق تصميم و تدارك قبلي بدون اطلاع از تعويق برنامه براي خرابكاري اطراف ساختمان نهضت اجتماع كرده بودند، مخل مراسم شده با فحش و شعارهاي زننده و ارعاب و اخافه شركتكنندگان سعي در به هم زدن مراسم داشتند و پس از آنكه در هدف خود نتوانستند موفق شوند در پايان جلسه هنگام خروج افراد از ساختمان نهضت معترض افراد شركتكننده شده عدهاي را با مشت و لگد مضروب و مجروح نمودند!
( ( (
قسمتهاي عمده متني كه در اختيارتان قرار دارد در سخنراني مذكور ايراد گرديده است اما از آنجاييكه بخشهاي مهمي از آن به دليل بيم پليس از حملات اخلالگران و تقاضاي مأمورين از مسئولين نهضت براي كوتاه كردن و قطع سخنراني ناگفته ماند تصميم گرفته شد مجموعه كامل سخنراني در اختيار هموطنان علاقمند قرار داده شود. اينك با دعاي خالصانه به درگاه خداوند عزيز و عليم براي نجات مملكت از گرفتاريها و مشكلات و مسئلت از رحمت بيكرانش جزوه حاضر را به اميد آنكه در جهت رشد آگاهيهاي اجتماعي و انگيزش احساس وظيفه و مسئوليت مؤثر باشد تقديم هموطنان عزيز مينماييم.
نهضت آزادي ايران –
اسفند 64
سرگذشت و سرنوشت ايدئولوژي انقلاب اسلامي ايران
انالله لايغير مابقوم حتي يغيروا ما بانفسهم(1)
هفتمين سالگرد انقلاب اسلامي ايران و بقا و دوام نظام جمهوري و كشورمان را از طرف نهضت آزادي ايران و شخصاً به همفكران و به دوستان و هموطنان، تبريك عرض كرده خداوند رحمان را سپاس و ستايش به جا ميآوريم.
اين جشن اگرچه تعلق به پيروزي درخشان 22 بهمن 1357 دارد كه منجر به فرار محمدرضا شاه پهلوي و درنورديدن طومار 2500 ساله استبداد شاهنشاهي گرديد و كوتاه كردن دست استيلاي خارجي را به همراه داشت ولي در حقيقت متعلق و مرتبط با جريانها و وقايع برجسته تاريخ ملت و كشورمان نيز ميباشد. اگر خواسته باشيم به حوادث اخير اكتفا كنيم كه تأثير نزديك و مستقيم در مبارزات و مقدمات انقلاب و حضور در ذهنها دارند، بايد هم از همت و حركت 37 ساله نسل معاصر ايران بعد از فرار رضاشاه و حمله متفقين در شهريور 20 تا پيروزي انقلاب اسلامي نام برده اميدوار و شكرگزار باشيم، هم مقاومت و مبارزات 25 ساله بعد از كودتاي 28 مرداد 32 را به ياد آوريم و هم مرحله 5 ساله را كه شكل و شدت گرفته مدنظر داشته باشيم.
نهضت آزادي ايران در ورود به هشتمين سال پيروزي، عليرغم انحرافها و اتهامها، كماكان خود را در برابر خدا و ملت ايران موظف و متعهد به پاسداري و به ثمر رساندن انقلاب اسلامي ميداند و معتقد است كه اين انقلاب و پيروزي نه تنها جوشيده از كليه طبقات مملكت و محصول خواستهها و مبارزات ملي تاريخ اخير ايران بوده است بلكه در صورت و سيرت اصيل خود راه حل مناسب و كارگشاي مشكلات و مصائب مملكت ميباشد. به عقيده نهضت گفتن اينكه انقلاب و نظاممان ساخته و پرداخته سياستهاي خارجي بوده حالت يكپارچگي و خودجوشي ملي ندارد به همان اندازه خيانت به ملت ايران و به تاريخ و واقعيت است كه اختصاص دادن و به انحصارگرفتن براي شخص يا طبقه خاص و غيرمرتبط دانستن انقلاب اسلامي به تحولات فكري و به مجاهدات و مبارزاتي كه فرزندان اين كشور از واقعه تنباكوي سال 1270 شمسي به بعد، سهيم بوده همكاري و فداكاري داشتهاند.
رسم چنين است و طبيعي است كه در مراسم سالگرد يادي از گذشتهها بشود، مروري بر رويدادها به عمل آيد ـ اگر اهل عمل و آخرت باشيم ـ نگاهي به آينده بيندازيم. سرگذشت واقعه را بنگريم و سرنوشت خود را بيابيم و بسازيم.
اين هم مرسوم و طبيعي است كه بيان و بررسي وقايع با مقداري تذكار و تكرار همراه باشد. بدون عقبگرد به گذشته و توجه به حال و افزودن اطلاعات و نظريات و تجربيات جديد، قهراً نميتوان به قضاوت صحيح و نتيجهگيري مفيد رسيد. نظر به اينكه از خصوصيات بارز انقلاب ما، در مقايسه با انقلابهاي بزرگ تاريخ در كشورهاي ديگر، پويايي و تحولات استمراري آن بعد از تحقق و تسلط اوليه ميباشد، چنين وقايعنگاري فهرستوار كه با دريافتها و داوريهاي بعدي تكميل شده باشد، ميتواند جالب و آموزنده باشد.
خدا را شكر ميكنيم كه تا به حال همه ساله توفيق داشتهايم در سالگردهاي پيروزي انقلاب جشن و اجتماعي داشته باشيم و شرمنده و سپاسگذار دوستان گرامي و محترم هستيم كه با قبول زحمت و صدمات و خطراتي كه آن نيز حالت تكراري پيدا كرده است هم نهضت آزادي را تشويق و تأييد فرمودهاند و هم شهامت و مقاومت و فداكاري خود را در راه آنچه ارزنده و حق ميدانند به اثبات رساندهاند. از درگاه با عزت و رحمت پرورگار سلامت و امنيت و موفقيت براي همه شركتكنندگان در مجلس و اجابتكنندگان دعوت تمنا مينماييم.
يادي از پارسال
يقيناً برادران و خواهران عزيز به خاطر دارند كه چگونه يك عده مهاجمين مامور غيرمجاز و غيررسمي ـ كه انسان نميداند چه نامي روي آنها بگذارد ـ در يكسال قبل در چنين روزي، برخلاف اصول مسلم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران و عليرغم اطلاع و موافقت ضمني وزارت كشور، در روز روشن به صورت وحشيانه، با هياهو و دشنام و با شكستن در و پنجره، حمله به داخل ساختمان نموده مجلس ما را به هم زدند، به ضرب و شتم و مجروح ساختن عده زيادي از شركتكنندگان و اعضاء نهضت پرداختند و به طبقات و اطاقها رفته عدهاي از سران نهضت و مهمانان را محبوس و ناراحت ساختند. اثاثيه، اسناد، نشريات و كتابهاي ما را بردند يا به خيابان ريختند… در حاليكه مامورين پليس مأموريت ممانعت و عمل شديد نداشته مامورين كميته نيز در مجموع تا مدتي با مهاجمين همكاري ميكردند و بالاخره قوه قضايي جمهوري اسلامي به عوض تعقيب و تعزير آنها و خواستن خسارت و معذرت، دستور داد دفتر نهضت را مهر و موم و ما را از فعاليت آزاد و از امكانات و حقوق قانونيمان محروم كنند…
در چنين احوال و شرايط، با حملاتي كه هر چند ماه يكبار به اجتماعات ما، حتي در مساجد و مجالس سوگواري و ختم، به عمل ميآيد، وزارت ارشاد برخلاف قانون كتابهايمان را سانسور يا جلوگيري مينمايد، كتابفروشيها و دستفروشها براي توزيع نشريات ما مواجه با مشكلات و مزاحمتهاي مكرر هستند و قريب پنج سال است روزنامه ميزان كه نظريات ما را بدون سانسور چاپ ميكرد در توقيف غيرقانوني بوده رسانههاي گروهي و روزنامههاي كثيرالانتشار برخلاف قانون مطبوعات از درج پاسخ و دفاع ما خودداري مينمايند… در چنين شرايط ناهنجار و مشهود مقامات بالاي جمهوري و تبليغات دولتي دائماً دم از وجود آزادي زده وضع ممتاز(!) نهضت آزادي را شاهد مثال ميآورند! در همين دهه فجر آقاي رئيسجمهور در سمينار انديشه اسلامي گفته بودند «اولين مبحث در باب حكومت اسلامي اين است كه انسانها فطرتاً آزاد آفريده شدهاند و هيچكس حق تحميل بر كسي را ندارد. از نظر اسلام موضوع سلطه معنوي و مادي بر انسانها ممنوع است».
ناچار بايد چنين نتيجه بگيريم كه آزادي اجتماع و قلم و عقيده و انتقاد و حيثيت و حقوق انساني، آنطور كه شرع اسلام و قانون اساسي مقرر داشتهاند و همچنين امنيت كامل، از دولت سر دولتيان در جمهوري اسلامي ايران وجود دارد ولي ما و قشر عظيمي از ملت چشم بصيرت نداشته همه چيز را عوضي ميبينيم و قدر مراحمشان را نميدانيم!
به علاوه و به فرض كه روي ملاحظاتي آزادي مختصري به نهضت بدهند و مخالفين و غيرموافقين ديگر از اين حق ممنوع و محروم باشند، مگر با يك گل بهار ميشود؟
سخن امسال
نظر به اينكه در چند سال اخير سخنرانيهاي ما به مناسبت سالگرد پيروزي انقلاب بيشتر در زمينههاي سياسي و اقتصادي و جنگي بود فكر كرديم در سال جاري از تكرار آن مطالب كه كم و بيش به قوت خود باقي هستند، صرفنظر كرده با اجازه حضار محترم به جنبه اجتماعي و اعتقادي انقلاب بپردازيم.
تحولاتي را كه از جهات فكري، عقيدتي، معنوي و به طور كلي ايدئولوژيك رخ داده است مورد بررسي قرار ميدهيم. ميخواهيم ببينيم اهداف و آرمانهاي انقلابمان يا مباني و محركات آن و روحيات مردم چه سرگذشتي داشته و چه سرنوشتي پيدا كرده است، يا پيدا خواهد كرد.
بديهي است و تاريخ گواهي ميدهد كه در جوامع بشري هيچ انقلاب و دگرگوني رخ نداده است مگر آنكه پيشاپيش: اولاً جامعه نسبت به وضع خود ناراحتي و نارضايتي يافته، احساس نياز به تغيير پيدا كرده و به صورت نفرين و دعا يا بحث و شعار به هيجان و حركت درآمده است. ثانياً ارزشها و آرمانهائي در جامعه به وجود آمده كه در سطح نسبتاً وسيع مورد پذيرش قرار گرفته است. ثالثاً فرهنگ جديدي به صورت افكار، عقايد، اخلاق، آمال و روحيات و معنويات رايج گرديده است كه نام يا عنوان آن را ايدئولوژي ميگذاريم.
پس از طي مراحل فوق و با مختصر اختلاف، برحسب جوامع و شرايط، حركت و بركتي صورت گرفته ملتي از استبداد و ظلم به آزادي و عدالت ميرسد، از اسارت بيگانگان و بدبختيهاي آن درآمده احراز استقلال و آقايي مينمايد و يا تاريكيها و جهل و عقبافتادگي و فساد جاي خود را به روشنائي و دانائي و سعادت ميدهد.
در هر حال ريشه و پايه تغييرات و ترقيات، اعم از اقتصادي، سياسي، اجتماعي و معنوي، با دستآوردهاي مربوطه، در پيدايش و چگونگي ايدئولوژي ميباشد.
( ( (
در منطق قرآني و معتقدات اسلامي ما آن دگرگونيها يا انقلابهائي كه سطحي، تقليدي يا تحميلي بوده، عميقاً از خود ملت و از نفوس مردم نجوشيده باشد يا حالت اختصاصي و تعلق به قشري و قسمتي از جامعه را داشته اقليتي بخواهد با اجبار و آزار يا تبليغ و تظاهرات ولو با ادعاي مترقي بودن و قصد خدمت و رسالت داشتن، نظام و ارزش جديدي را تأسيس و تثبيت نمايد، چنين انقلاب نه مشروع و مجاز است و نه به نتيجه مطلوب ميرسد. جز آنكه نام و عنوان عوض شده بينظمي و آشفتگي به وجود آيد و سرانجام ظلم و خرابي ديگري با وابستگيهاي تازهاي جايگزين قبليها بشود.
( ( (
الف) گذشته دور و تكوين ايدئولوژي انقلاب اسلامي ايران
ملت ايران در طي سالها تجربه و تلاطم و فداكاريهاي طولاني، بعد از جنبش مشروطيت، مهاجرت، جنگ اول تجددخواهي و كودتاي رضاشاهي، مبارزات ضدانگليسي، كمونيستي يا مذهبي، ملي كردن نفت، نهضت مقاومت، جبهه ملي، نهضت آزادي و غالب احزاب ملي و اسلامي، پيدايش گروههاي زيرزميني و مسلح و غيره، سرانجام به اين اعتقاد رسيده بود كه تا حاكميت استبداد و نظام شاهنشاهي برچيده نشود ساير اقدامات تقريباً بينتيجه بوده استعمار و استيلاي خارجي و استحمار سر جاي خود خواهد ماند يا خواهد برگشت.
به طوري كه در دفاعيات نهضت آزادي در دادگاه نظامي 1342 و نشريات بعدي آمده است چيزي كه مانع حصول همه آرزوها و خواستهها است و سعادت دنيا و آخرت يا ترقي و انسانيت ما در گرو محو آن ميباشد، استبداد است و بايد اين قبا از قامت 2500 ساله تاريخمان كنده شود. بعلاوه اين كار را بايد ملت ايران در تماميت يا در اكثريت خويش، برحسب شرايط و احتياجات فعلي و تاريخي، انجام داده بر مبناي بينش و معتقدات و نيازهاي خودمان صورت گيرد. نه آنكه سياستهاي خارجي لباس عاريتي به تن ما بپوشانند يا برايمان بدوزند.
به اين ترتيب و با طي شدن آن سنوات و مقدمات بود كه بيرون رفتن محمدرضاشاه و سرنگوني استبداد سلطنتي و دربار يك هدف ملي گرديد. هدفي برخاسته از تشخيص و تجربه و تقاضاي عمومي ملت.
آيهالله العظمي خميني اگر قاطعيت، مقبوليت و موفقيت پيدا كردند براي اين بود كه برنامه و مقصد اصلي و اعلام شده ايشان، برخلاف بزرگان و گذشتگان از روحانيت، كوتاه كردن دست كفار از مرز و بوم اسلام و مبارزه با استعمار و خارجيان، به صورت مستقل از نظام حاكم نبود. خود را همگام و همآواز با ملت كرده فرياد ميزدند كه شاه بايد برود ولو خولي و شمر جانشينش شوند. در اعلاميه 22/5/57 خود كليه طبقات ملت (اعم از روحاني، دانشجو، بازاري، كارگر، كشاورز، احزاب سياسي و آرتش و شهرباني) را مخاطب قرار داده، دعوت نموده و گفته بودند: «اكنون كه ملت شجاع ايران ايدهم الله تعالي بر حيلههاي او واقف شده و آگاهانه به پا خاسته است. بايد طبقات دانشمند از نويسندگان و گويندگان در هر لباس و شغلي كه هستند دست در دست يكديگر گذاشته و با قلم و بيان جنايات بيشمار دستگاه را براي ملت بيدار ايران روشنتر كنند. بايد طلاب و دانشجويان عزيز و شجاع سراسر ايران از هر فرصت استفاده كرده و شعار ضدشاهي را كه شعار اسلام است زنده نگه دارند، بايد دانشمندان و دانشجويان متعهد و مسئول خارج از كشور جنايات اين عنصر خطرناك را هرچه بيشتر در خارج و داخل نوشته و منتشر كنند و شخصيتهاي آزاده جهاني را در سراسر دنيا از ظلم و ستمي كه به مردم ايران وارد ميشود آگاه كنند و آنان را در كمك به ملت دلير براي نجات ايران از چنگال استعمار و استثمار جهاني بسيج نمايند.» (2)
رهبر انقلاب كه اين چنين طبقات مختلف ملت را عليه شاه مخاطب قرار داده بودند خوب ميدانستند كه خواسته اكثريت قريب به اتفاق چنين است و از وحدت كلمه مردم ايران در اين امر و از استقبال عمومي و اجابت آنان آگاه بودند و به همين دليل بود كه رهبر بلامنازع و محبوب و مطاع اكثريت ملت، تقريباً در تمام مشاغل آزاد و دولتي و حتي كساني كه توجه يا تعهد چنان به مذهب و احكام فقهي نداشتند، گشتند. نه مقام روحاني و مرجعيت ايشان، نه هدف بودن اسلام در انقلاب و نه به حكومت رساندن روحانيت، هيچكدام از عوامل عمده عنايت مردم و انتخابشان نبود حتي تصريح كرده بودند كه طرفدار حكومت عبا و عمامه نيستند و پس از رسيدن به تهران و رفتن شاه به حوزه خواهند برگشت. اگر ايشان چندان وحدت مرام و كلام با ملت و قاطعيت تمام در براندازي سلطنت نداشتند رهبر مسلم و متبع انقلاب نميشدند.
در اجتماعات و تظاهرات آستانه پيروزي انقلاب و در محتواي شعارها و راهپيمائيهاي مردمي و خودجوش آن زمان، نيز آنچه مشهود بود و غلبه محسوس داشت براندازي استبداد بود، با پيروي از رهبران و پيشروان و فداكاراني كه در اين راه خدمت و دعوت كردهاند(3).
انتخاب آن هدف و ايراد آن شعارها نه خيالي و توخالي بود و نه سطحي و تحميلي، جرياني بود سنجيده و خواسته، همراه با رشد جامعه و تحول در افكار و خلقيات و روحيات طبقات مختلف. در چهرهها اميد و نشاط ديده ميشد و تصميم به پايداري و قبول انضباط و مشكلات داشتند، از قيافهها و برخوردها نيز دوستي و وحدت استنباط ميگرديد. تغييري در افكار و احوال به وجود آمده بود.
مراحل متوالي خواستههاي مردم
مردم از هدف مشترك ضداستبداد چه ميخواستند؟ آيا به جز آزادي و دموكراسي به جاي خودكامگي شاه و درباريان و اختناق و آزارهاي ساواك چيز ديگري ميخواستند؟ آيا نظرشان حاكميت ملت و حاكميت الله يا حق، به جاي طاغوت و شاه نبود؟
به دنبال نابودي استبداد و در سايه آن، استقلال سياسي و اقتصادي و فرهنگي، در قالب نه شرقي و نه غربي ميآمد كه منظور از آن رهائي از سلطه و دخالت بيگانگان بود و از اطاعت سياستهاي پنهان و آشكارشان. آزادي خواسته اكثريت نيز به معناي بيبندوباري و رهائي از انضباط و از قانون يا از عدالت و احكام اجتماعي دين نبود و دموكراسي را همه به معناي مشاوره و همكاري مردم در امور مملكت از طريق صحيح و در قالب حاكميت ملي ميديدند.
ملت به اين مسئله اساسي نيز توجه داشت كه با برانداختن استبداد سلب احتياج از داشتن حكومت و دولت مقتدر و مسلط نميشود و دولت و حكومت نميتواند متكي و منبعث بر يك ايدئولوژي يا اصول اعتقادي و علمي و اخلاقي نباشد.
در بين نظامها و ايدئولوژيها، آنچه با توجه به اعتقاد و سنتهاي گذشته، از يك طرف و مطالعات و تعليمات احياي فكر ديني كه در نيم قرن اخير ايران انجام شده بود مطابقت داشت، حكومت اسلامي بود كه مورد قبول اكثريت قرار گرفت. ضمن آنكه با معرفي و تصوري كه خواص و عوام مردم ايران و درسخواندههاي ما از حكومت رسول اكرم در ده سال مدينه و از خلافت پنج ساله علي عليهالسلام داشتند و آنچه از روح عدالتخواهي و مساوات و انسانيت و آزادمنشي تشيع شنيده بودند (و سخنان و مصاحبهها و وعدههاي پاريس تاييدكننده اين مطلب بود) كمتر كسي ديده ميشد كه مخالفتي با حكومت يا نظام دموكراسي مبتني بر موازين اسلامي و اصول اجتماعي آن داشته باشد. بنابراين حكومت اسلامي به صورت جمهوري مبتني بر قانون اساسي جديد، به جاي مشروطيت سلطنتي، پذيرش تقريباً عام پيدا كرده بود (منهاي ماركسيستها و سوسياليستهاي راديكال و مليّون لائيك يا سلطنتطلبان مدعي قانون اساسي كه در مجموع تعداد قابل ملاحظه ده درصد را هم نداشتند) به اين ترتيب و به طور طبيعي، ايدئولوژي سياسي انقلاب ملت ايران در شعار سه جملهاي «آزادي ـ استقلال ـ جمهوري اسلامي(4) » خلاصه گرديد.
حقيقت اين است كه در آن زمان چون هدف مشترك و موضوع مورد علاقه و عجله مردم سرنگوني استبداد بود نه از طرف امام و شوراي انقلاب يا طرفداران اوليه راجع به كم و كيف حكومت اسلامي و نظام جمهوري اسلامي معرفي دقيق و به اين و بررسي درستي به عمل آمده بود و نه غيرمذهبيها انتقاد و دقت يا پيشنهاد ايدئولوژي و نظام حكومتي ديگري كرده بودند. هر كس روي انتظارات و تصورات خود چيزي را در نظر ميگرفت كه مطلوب و معقول ميدانست و چون قرار بود كه طرحي براي قانون اساسي نوشته شود و ملت يك مجلس مؤسساني را انتخاب نمايد، همه به خود وعده ميدادند كه در فرصت كافي بحث و بررسي و تصميمگيري لازم در باره جمهوري اسلامي و دموكراتيك مصوب به عمل خواهد آمد(5).
آنچه در نظر اكثريت مبارزين عليه استبداد و موافقين انقلاب مسلم و بديهي ميآمد اين نبود كه حكومت اسلامي يا جمهوري اسلامي وظيفه تحميل دين را داشته بخواهد مردم را به اجراي احكامي در اسلام كه خارج از روابط و حقوق اجتماعي باشد و با امنيت داخلي و دفاع از استقلال و تماميت كشور سر و كار ندارد وادار سازد، همچنين نه مردم عادي از حكومت اسلامي برداشت حاكميت روحانيت را مينمودند و نه از طرف رهبري يا خود روحانيون در ادبيات سياسي و اجتماعي قبل از پيروزي انقلاب چنين چيزي خواسته آشكار و وانمود شده بود.
( ( (
البته در زمينه و ذيل سه جمله شعار فوق يك سلسله مسائل و خواستههائي به زبان يا در نوشتهها ميآمد كه از چهرههاي مختلف يا لوازم و نتايج طبيعي همان سه جمله بود و در هر حال تعارض با آنها نداشت. از قبيل عدالت، امنيت، رفاه، حيثيت انساني، برادري و صميميت، اتحاد و وحدت، تقوي و امانت، اعتبار و آبروي انقلاب در خارج از كشور، پيشرفت و ترقي و غيره.
ب) سرگذشت ايدئولوژي بعد از پيروزي انقلاب
تا اينجا جريان تشكل و تظاهر ايدئولوژي انقلاب در گذشته بود كه با اجمال و اختصار بيان شد. پس از پيروزي، و تا حدودي برخلاف انقلابهاي تاريخ دنيا كه پايهگذاران انقلاب به پياده كردن مرام و موازين آن و اجراي نظامات از پيش تدوين شده ميپردازند و ايدئولوژي انقلاب حالت تثبيت و توقف پيدا ميكند، در كشور ما جريان كار صورت ديگري پيدا كرد.
رويهمرفته مردم و حتي احزاب و گروهها مسئله انقلاب را سهل و ساده تلقي كرده و انتظار و تصورشان اين بود كه با رفتن شاه و سقوط نظام استبدادي چون مانع اصلي از بين ميرود همه چيز درست و مطابق دلخواه خواهد شد. شعر معروف حافظ به صورت شعار درآمده همه ميگفتند:
منظر دل نيست جاي صحبت اغيار ديو چون بيرون رود فرشته درآيد
ما اشتباه ميكرديم، ميبايستي بگوئيم «ديو چون بيرون شود فرشته درآيد» و ديو در نظرمان نميبايستي شخص شاه باشد بلكه استبداد و فرهنگ و روحيه استبدادي باشد. ديوي كه استبداد و طاغوت است بايد از درون و از نفوس طبقات ملت بيرون انداخته شده باشد. اين كاري بود كه قبلاً به طور جدي انجام نگرديده بعداً نيز توجه لازم به آن نشد.
علاوه بر بيرون رفتن ديو، فرشته هم برخلاف شعر شاعر، خودبهخود داخل نميشود. به حكم «ولتجزن كل نفس بما كسبت»(6) فرشتههاي آزادي، استقلال و جمهوري اسلامي را ميبايستي خودمان در درون افكار و آمال و اخلاقمان حتي در آداب و عادتمان قبلاً يا بعداً ساخته و پرورش داده باشيم.
ناپختگي انقلاب و نارسائي درك ايدئولوژي آن، كه فقط از جنبه منفي و ضديت ظاهري با استبداد مقبوليت و قاطعيت داشت، از يك طرف و سرعت و سهولت پيروزي از طرف ديگر، سبب گرديد كه هر دوي آنها به جبران گذشته، از صورت ساده و مصوب خود خارج گرديده تغيير و تحولها و جريانهائي در داخل و خارج آنها به وجود آيد. به جاي وحدت كلمه و صميميت اوليه اختلاف و انحصار پيش آمد و به طور كلي انقلاب اسلامي و اهداف آن تحريف يا تكميل گرديده شكل و جهتهاي متفاوت يا متكامل اتخاذ نمود.
از آنجا كه سرگذشت تحول بعد از پيروزي انقلاب مانند تكوين و تظاهرات اوليه، به قدر كافي شناخته شده و حاضر در اذهان ميباشد كافي است در اين قسمت نيز، با اجمال و اختصار، در باره خطوط اصلي آن عرايضي بنمايم تا نتيجهگيريهاي بعدي آسان شود.
انحرافهاي ايدئولوژي انقلاب اسلامي ايران
1ـ اولين انحراف هدف شدن انقلاب و رواج شعار «تداوم انقلاب» بود.
ميدانيم كه واژه انقلاب به صورت وافر و جاري، خيلي دير وارد در شعارهاي ما گرديد. در نشريات احزاب مبارز و در نوشتههاي بسيار مؤثر و متداول مرحوم دكتر شريعتي و همچنين در اعلاميههاي پرتيراژ رهبر انقلاب اين عنوان در اواخر و به ندرت به كار برده ميشد. هر زمان نيز كه اصطلاح انقلاب به زبان يا به قلم ميآمد حالت وسيله و افزار كار براي رسيدن به اهداف و ايدئولوژيهاي ديني و ملي را داشت. فقط جوانان پرشور خواهان عمل حاد انقلابي بودند. بعد از پيروزي كه با صورت و سيرت انقلابي انجام گرفت، مزه آن چنان در كام جوانان و ناراضيان و صدمهخوردگان از نظام سابق، شيرين آمده بود كه به خودي خود مطلوبيت و معني پيدا كرد. نظر به اينكه بسياري از عقدهها و انتقامجوئيها، كه خصلت بشري است و در تلاطم و طوفانها تشديد ميشود، با پيروزي انقلاب ارضا گرديد، يا امكان ارضا پيدا كرده بود و اصولاً تحرك و تخريب و تسلط در اشخاص، و به خصوص در جوانها، ايجاد هيجان و كشش خاص مينمايد، به زودي نفس انقلاب و حركت انقلابي قاطع، با ويژگيها و عوارض آن، هدف قرار گرفت و معيار ارزش و حقانيت و حقيقت شد. هدفي در رديف اهداف اصلي، يعني آزادي ـ استقلال ـ جمهوري اسلامي. بلكه جلوتر و مهمتر و اصليتر از آنها. همه كس، همه چيز، همه كار و حتي اسلام بايد انقلابي باشد. والا داغ باطله ضدانقلاب بر پيشاني آن خواهد خورد. ميبينيم شخصيت بارزي چون استاد مطهري كه شاهد و حاضر در دوران مبارزات و فقيه اسلامشناس و معلم ايدئولوژي اسلامي بود و نزديكترين فرد به امام محسوب ميشد در مقاله «انقلاب اسلامي يا اسلام انقلابي؟» و از انحراف انقلاب نگران و معترض گرديده بود. پس از پيروزي، اخراج شاه و خالي شدن ميدان از موانع انقلاب براي تحقق اهداف اوليه انقلاب و براي سازندگي و سعادت، چنگي به دلها نزده همگي طالب «تداوم انقلاب» ولي نه تداوم در جهت واحد و اهداف مشترك مصوب.
طيف وسيعي از صاحبان افكار و عقيدهها و عقدهها، در ميان جوانان و حزبيها، كه سد بزرگ استبداد و اختناق و انحصار دوران گذشته را شكسته و شكافته ميديدند براي نيل به مراحل بعدي و آرمانهاي و برنامههاي قديمي تند تشويق شده و حتي نگران بودند كه مبادا رقيبان و حريفان نان خود را در تنور داغ انقلاب پخته خميري و نوبتي براي آنها باقي نگذارند. بنابراين فرصت براي رفراندوم و مجلس مؤسسان و انتخابات مجلس نداده با شتاب و شدت تمام پرچمي به دست ميگرفتند و پايگاه و سازماني با نفرات مسلح براي خود ترتيب ميدادند. شعار «همه با هم» تبديل به شعار «همه با من» گشت. رقابت و خودپرستي جاي وحدت و دوستي و حقپرستي را گرفت.
دو گروه شاخص و سردمدار تشتت و تسلط شدند. يكي تندروهاي افراطي و انقلابي، اعم از ماركسيست و مجاهد كه از ابتدا برنامه و خطمشي جدائي را داشته و خصومت و حاكميت خودكامه جزو اصول و اهداف آنها بود. ديگر قشر انحصارجوئي از روحانيت كه به جبران گذشته، بنا به اعتقاد يا براي مصلحت، وارد ميدان شده خواهان حاكميت خود و خالي كردن ميدان از سايرين بودند.
2ـ با تداوم انقلاب، دومين انحراف در جهت شخصپرستي و فردسالاري بود كه در منطق قرآن و اصول اسلام چيزي جز شرك و اسباب ضعف و ظلمخواهي نميتواند باشد.
علي(ع)در دوران فتنه و فساد بعد از رحلت رسول اكرم مي فرمود حق را بشناسيد و اشخاص را بر آن عرضه كنيد نه آنكه اشخاص را ملاك حق بگيريد. چند ماه پس از پيروزي انقلاب مخالفت عملي با اين دستور در جامعه انقلابي ما ظاهر گرديد. اشخاص و رهبران ملاك ايدئولوژيها و معيار حق و باطلها شدند. اسلام مترادف و متكي به روحانيت گرديده انحصار به اسلام فقاهتي پيدا كرد و اصل ولايت فقيه مهمترين ركن اسلام و انقلاب قلمداد شد. درحاليكه در مصاحبهها و سخنرانيهاي پاريس و همچنين در طرح اوليه و در پيشنويس حلاجي شده قانون اساسي در دولت موقت و شوراي انقلاب نام و نشاني از ولايت فقيه به ميان نيامده بود.
3ـ سومين انحراف حاكميت روحاني يا تئوكراسي بود كه به دنبال شخصپرستي و فردسالاري، به جاي حاكميت ملي و دموكراسي، پديدار گشت. هدف انقلاب و برنامهها به جاي آنكه طبق شعار ابتدائي، حكومت اسلامي يا دولت اسلامي باشد «اسلام دولتي» گرديد.
در سخنراني پنجمين سالگرد پيروزي انقلاب كه در اسفند 1362 تحت عنوان تداوم و تحول انقلاب در پيك شماره 27 منتشر شده است، از جمله چنين گفته بوديم:
«انقلاب البته اسلامي بود نه غربي و نه شرقي، يا لااقل چنين خواسته و گفته ميشد. نظام ارزشها و نظام حاكم مي بايستي اسلامي شود، به صورت انقلابي يعني سريع و اجباري (برخلاف اصل لااكراه فيالدين). به اين ترتيب بند سوم شعار انقلاب يعني حكومت اسلامي يا جمهوري اسلامي دامنه وسيع پيدا كرد. تنها سيستم حكومتي و اداره اجتماع نبود كه ميبايستي بر مبناي عدالت و احكام اسلامي تنظيم شود بلكه خود اسلام و اجراي آن هدف شد كه بايد در دولت و ملت و مملكت پياده شود… وقتي اسلام هدف شود… و انقلاب و نظام عوامل اجرائي آن باشند طبيعي خواهد بود كه نقش اصلي و مسئوليت شرعي و اجتماعي از آن افراد يا گروهي بشود كه ديانت و شريعت را در تخصص و تعهد خود ميدانند. روحانيت تشيع مقام و نقش اول در انقلاب و جمهوري اسلامي ايران پيدا كرد.»
تحول فوق در ايدئولوژي انقلاب و تبديل دولت اسلامي به «اسلام دولتي» وسيله نيرومندي براي اجرا و تبليغ برنامههاي مورد نظر و تهييج پيروان، به دست متوليان داد كه كارآ و معجزهآسا درآمد. راه حال ساده و آزموده اين بود كه به انقلاب و نظام و به كليه نهادها و حتي به عمليات و عاملين، نه تنها نام و نسبت اسلامي داده شود بلكه به خاطر اسلام و عين اسلام معرفي شوند. مجلس شوراي ملي مصرح در قانون اساسي اسلامي ناميده شود، جنگ جنگ اسلام عليه كفر باشد، دشمنان و مخالفين و غيرموافقين كافر و منافق و مرتد از اسلام خوانده شوند و رزمندگان ما لشكريان اسلام و كشتهشدگان شهداي در راه اسلام اعلام گردند… به اين ترتيب حداكثر استفاده از چهارده قرن عملكرد اسلام و فرآوردههاي تشيع در سرزمين ايران به عمل آمده تحت لواي دين و رسالت الهي هر محالي ممكن و هر خلافي مجاز گرديد.
( ( (
4ـ چهارمين انحراف و اولين افتراق، دو قطبي شدن كشور بود و تقسيم مبارزين سابق و موافقين با انقلاب و نظام، كه اكثريت ملت را تشكيل ميدادند، به دو دسته مقابل، يكي موافقين حاكم و ديگر موافقين محكوم.
توضيح آنكه صرف نظر از مخالفين سابق كه از ساواكيها، سلطنتطلبها، چپيهاي متعصب و معدودي مسلمانان منحرف يا منافق كه در مجموع كمتر از دو درصد رفراندوم بودند، ساير مردم ايران موافقين به انقلاب را تشكيل ميدادند. موافقيني كه قبلاً مشاركت در مبارزه و مخالفت با استبداد شاه داشتند يا بعداً از حركت مردم و اهداف انقلاب استقبال نموده از روي ميل و رضا رأي مثبت در رفراندوم به جمهوري اسلامي دادند. اين گروه غيرمتشكل و عظيم كه تقريباً همه قشرها و انديشهها را دربر ميگرفت در اثر انحصارگري دستاندركاران و اختصاصي شدن ايدئولوژي انقلاب به دو دسته متمايز تقسيم گرديد.
در دسته اول دو گروه قابل تشخيص بودند:
1ـ الف) روحانيت پايهگذار يا پيوسته كه انقلاب را منبعث از آيهاللهالعظمي خميني و متكي و خلاصه شده در شخص ايشان دانسته به جهات ديگر انقلاب و اسلام عنايت و اصرار چندان نداشتند. آنچه براي اين گروه زبده و برگزيده اهميت و اصالت داشت رهبري امام و اسلام حوزه و فيضيه، تحت عنوان «اسلام فقاهتي» بر طبق فتوي يا تشخيص ايشان بود.
1ـ ب) معتقدين با حسن نيت و علاقمندان با همت يا گروندگاني كه در تحولات ايدئولوژي و در سياستهاي حاكم اختلاف و انحرافي نسبت به اصول و خواستههاي اوليه انقلاب نديده داراي اعتقادات سنتي و ارادت خصوصي بوده اسلام و انقلاب را، از روي تعقل يا بنا به تعهد و تقليد، از ديد و زبان رهبر انقلاب دريافت ميكردند. برخي ديگر شيفتگان قاطعيت و انتقام و تشنگان خشونت و خصومت بودند.
گروه ب از روي عقيده و اخلاص، عشق به فعاليت و خدمت و احياناً به قصد كسب مقام و منفعت، از ابتدا متحمل زحمات و داوطلب خدمات گرديده متصدي مشاغل و مقامات يا حامل اسلحه و اختياراتي شدند، كه براي آنها علت ثانوي بقا و وفا گرديد.
مجموعه گروه ب تنه انقلاب اسلامي را تشكيل ميداد و گروه الف رأس و رئيس بود.
دسته 2) همانطور كه گفتيم از مبارزين قديم، معتقدشدگان بعدي و علاقمندان يا اميدواراني بودند كه آزادانه رأي مثبت به رفراندوم داده بودند. انگيزه حركت و اعتقاد اكثريت اين دسته اسلام و ايدئولوژي انقلاب بود، ضمن آنكه بسياري از آنها مخالف با اسلام نبوده تعهدي هم نسبت به دين و احكام نداشتند. ولي تلقي و توقعشان اين بود كه اهداف انقلاب به صورت معرفي شده آن تطبيق با انديشههاي آنان داشته و تامينكننده آرزوها و انتظارات معقولشان براي نجات و سلامت و سعادت مملكت ميباشد.
( ( (
دستههاي بالا كه تا پيروزي انقلاب وحدت و صميميت داشته طرف دعوت و مخاطب مشترك رهبري انقلاب بودند در اثر تغيير و تحريفات انقلاب و اختلاف و انتقادهائي كه از هر طرف ابراز ميشد رفتهرفته متمايز و مخالف يكديگر گشتند. دسته اول در افكار و روشهاي خود مومنتر و مصصمتر گشته ايمانشان با شخصپرستي سازگار بود. دسته دوم، كه بسياري از آنها با انديشمندي و آزادگي و با اعتقاد به اصول اسلامي و ايدئولوژي انقلاب از پايهگذاران يا هواداران انقلاب شده بودند مشاهده انحرافها، مباينتها و خلافها و خشونتها باعث اعجاب، اعتراض يا اعراضشان گرديد. بعضي مخالف قطعي انقلاب و نظام و حتي منكر حقانيت اسلام ميشدند. برخي ديگر معتقد به اسلام مانده از موافقين وفادار نظام و قانون اساسي بودند ولي با متوليان و سياستهاي حاكم مخالف شده دسته اول را منحرفشدگان به شرك و شخصپرستي از انقلاب ملي و اسلامي به استبداد ديني يا به ماركسيسم و نفاق ميدانند.
دسته اول كه صاحب مشاغل و مقامات و منافع بودند چنين تصور و استدلال ميكردند كه به خاطر انقلاب و اسلام و نظام بايد رويه و روحيه انحصارگري و رويه اختناق را در پيش گرفته آزادي، قانون اساسي، تعهدات سياسي و اخلاقي و تقواي سياسي را فراموش نموده دسته دوم را عملاً ممنوعالعمل بسازند و فقط خودشان را و كساني را كه در نمازهاي جمعه و در راهپيمائيها و اجتماعات دعوت شده از طرف حاكميت و گروههاي وابسته شركت مينمايند، به حساب آورند. اين دسته از مخالفين و غيرموافقين و تابعين خود نه تنها حق فعاليتهاي آزاد سياسي مصرح در قانون اساسي و مشاركت در انتخابات و حق انتقاد و اظهارنظر در مجالس و مطبوعات را سلب نموده يا توأم با مشكلات و مزاحمت و خطرات كردهاند بلكه با تضييقها و تدبيرهاي گوناگون سعي مينمايند استفاده از امكانات، استخدام در نهادها و ادارات و حتي ادامه خدمت براي آنها مواجه با موانع و شرايط خاص باشد. دسته دوم موافقين محكوم و بلادفاع در برابر محروميتها، مزاحمتها و دشنامها ميباشند.
افتراق مورد بحث تنها در زمينههاي سياسي و انحصار قدرت نيست. از جهت اعتقادي يا ايدئولوژي نيز دسته اول مانند همه فرقهگرايان اديان نظريه و آئين و گروه خود را متمايز و ممتاز دانسته، توجه نميكنند كه افتراق و انحصار حزبي و امتيازطلبي، مانند شخصپرستي، به حكم قرآن شرك محسوب ميشود(7). سران اين دسته اسلام و انقلاب را در تشخيص و تملك خود دانسته كساني را كه سليقه و نظريه يا برداشت مخالف يا متفاوت داشته باشند محكوم و متهم به ارتداد يا ضديت با انقلاب و نظام مينمايند.
كيفيت و كميت هر دو ايدئولوژي و دسته به نوبه خود، با پيشرفت زمان و مشاهده حقايق و واقعيات، تحول و تغيير يافته است. در دسته اول عدهاي در جهت ترديد و تجديدنظر و احياناً اعراض و انصراف رفتهاند و عده ديگر در اعتقاد و ارادت خود محكمتر و متعصب و مصصمتر شدهاند و در مجموع كميت آنها به طور مسلم و عليرغم قدرت تبليغ و تجمعي كه در اختيار دارند كاهش محسوس يافته است. دسته دوم نيز مشمول اين دوگانگي تحول در كيفيت و كميت هستند. به لحاظ ايدئولوژي اعتقاد و انگيزههاي اوليه آنها تخفيف و تنزل پيدا كرده است ولي به لحاظ تعداد، اكثريت داشته رو به ترقي ميروند.
4ـ وقتي انقلاب و اسلام، در برداشت نادرست آن، هدف هيئت حاكمه انحصارگر و دسته طرفداران شد. قهراً مملكت و ملت در درجه دوم اهميت قرار ميگيرند. در مكاتب انحرافي و ارتجاعي حتي خود انسان و كرامت او و ارزشهاي خواسته و برخاسته از انسان، مانند علم و تمدن و فرهنگ و انسانيت و آنچه از غير طريق ديانت و روحانيت به دست آمده باشد، حالت بيگانه و ضددين پيدا كرده بايد انكار و طرد گردد. درحاليكه هدف اديان الهي و رسالت انبياء سوق دادن انسانها به سوي خدا و تدارك حيات جاويدان آخرت در مزرعه دنيا است كه از طريق فعاليتها و خدمات انجام گردد. سعادت افراد و اجتماعات نيز بستگي به اداره صحيح امور خودشان داشته حاصل مكتسبات و ارزشهائي است كه به دست آورند يا ايجاد نمايند.
مقصود ما از مملكت و ملت نيازها و خواستههاي مربوطه ميباشد. از قبيل سازندگي و توليد، امنيت، اقتصاد شكوفا، تأمين ضرورتهاي زندگي و رفاهي عمومي، فرهنگ و دانش و ترقي و همچنين آزادي و حاكميت ملي.
حتي در باره آزادي و حاكميت ملي تعبيرهاي غلط و تبليغات مخالف به عمل آمده برچسب بيبندوباري و غربزدگي روي آنها زده شد و چون در نظر رهبران دسته اول مفاهيم مليت و ميهن معارض با عموميت اسلام و توحيد و حاكميت الله تصور ميشد، يك نهضت ضد ايران وارد در ايدئولوژيهاي تداوم انقلاب گرديد كه همراه با طرد و تكفير انديشههاي وطندوستي و وظيفه دفاع از ملت و ميهن بود. در همين رابطه تبليغاتي عليه خدمتگزاران بزرگ ملي، مانند مرحوم دكتر مصدق پرچمدار موفق مبارزه با استيلاي بيگانگان و با استبداد پهلوي رواج گرفته و به موازات آن به تجديد نام و تكريم روحانيوني پرداختند كه آشكارا عليه مشروطيت و آزادي قيام نموده، رأي به سلطنت رضاشاه داده يا همكاري با كودتاي 28 مرداد 32 و بازگشت شاه داشتهاند.
( ( (
5ـ به عنوان تحول يا انحراف ديگر ايدئولوژي انقلاب اسلامي ايران، لغزش به چپ و نفوذ ماركسيسم را ميتوان نام برد.
ميدانيم كه چپيها و طيفي از ماركسيستها حضور و نفوذهائي از زمان رضاشاه در مراكز و مؤسسات داشته، توانسته بودند پيش از شهريور 20 جهانبيني و ايدئولوژي و خواستههاي اصلي خود را تا حدود محسوس در اذهان و آمال برخي از روشنفكران و دانشجويان و طلاب ما وارد نمايند. در مبارزات قبل از پيروزي انقلاب فعاليت نسبتاً سازمان يافته و آزادي عمل بيش از مليون و مسلمانان و نقشهاي موثري در جريان انقلاب داشتند. پس از پيروزي انقلاب نيروهاي وارداتي و ارتباطهاي موثر بر آنها افزوده گشته به طور جدي وارد عمل شدند. شاخهاي از آنها خود را طرفدار تند اهداف انقلاب اسلامي و قاطعيت رهبري آن معرفي كردند. اولين موفقيت آنها استفاده از زمينهها و عقدهها در سوق دادن عواطف و افكار و برنامهها در جهت تضاد، تخاصم، انتقام، تفرقه، تضعيف مخالفين و به طور كلي تخريب و تسلط بود. با تهمت و با تبليغ و تحريك توانستند جو مسموم و موثر عليه مليون، مسلمانان روشنفكر، متخصصين، خدمتگزاران، توليدكنندگان و كليه عوامل اقتصاد و فرهنگ كشور كه بايد نگاه دارنده انقلاب و نظام بر طبق شعار نه شرقي و نه غربي و آيندهساز ملت و مملكت باشند، ايجاد نمودند.
از طرف ديگر متوليان انقلاب و نظام براي آنكه مهرههاي برنده را از چنگ ماركسيسم خارج ساخته نسل و نيروهاي جوان را كه ستون فقرات انقلاب محسوب ميشدند، در اختيار انقلاب و روحانيت بگيرند، تمايل و تبليغات زياد در جهت مسلك و مقاصد آنها، با تغيير عنوانهاي لازم و تطبيق با فرهنگي اسلامي، نشان دادند. دفاع از مستضعفين ايران و جهان و درافتادن و دشنام دادن و مرگخواهي عليه سرمايهداران بينالمللي و وابستگان داخلي آنها و هل من مبارزطلبي جهانخواران و امپرياليسم، تحت عنوان مستكبرين و دشمنان اسلام، سر فصل تداوم انقلاب و جانشين اهداف اوليه قرار گرفت تبليغها و تحركهاي شديد و وسيع دنبالهدار به راه افتاد. اشغال لانه جاسوسي كه به تلافي دخالتها و جنايتهاي امريكا در دوران شاه بود، با عواقب و بهرهبرداريهاي دو سه جانبه، يكي از آنها گرديد.
( ( (
6ـ تداوم جنگ تحميلي عراق كه محصولي از طرز تفكر صدور انقلاب ميباشد، عامل انحرافي عظيم در ايدئولوژي انقلاب بوده سرمايهها و افكار و فعاليتها را مشغول به خود و منصرف از اهداف اصلي نمود. در نشريههاي «جنگ و صلح» و «جنگ بيپايان» تشريح شده است كه ادامه جنگ عراق و تجاوز بعد از فتح خرمشهر، برنامههاي دولت و ملت يا نظام جمهوري را در مسيرهاي مغاير و متضاد با اهداف انقلاب و انتظارات اوليه انداخت و اينك نزديك شش سال است كه سرمايهها و نيروها و سرنوشت ما را زير سيطره خونين خود گرفته است.
حمله اخير به بندر فاو و بستن دروازه خليج فارس به روي عراق، به هر مرحله از پيشروي و پيروزي يا توقف برسيم تغييري در استدلالها و استنتاجهاي ارائه شده در نشريات گذشته ما نميدهد.
( ( (
7ـ تجربه تلخ انقلاب، كه اختصاص به طبقات روشنفكر و اداري و متوسط جامعه و به متخصصها و مولدها و مرفههاي سابق ندارد، طبقات زحمتكش و محروم يا مستضعفين جامعه را (كه به آنها وعدههاي طلائي داده شده بود) غالباً بيش از سايرين ناراضي و شاكي كرده و تأثيرات عظيم و عميقي در پذيرش ايدئولوژي انقلاب به وجود آورده است. در اثر انحرافها و ظلم و خلافكاريها و به دنبال ناراحتيها و نارضايتيهاي حاصله تجديد نظرهاي گوناگوني از ناحيه قشرهاي مختلف ملت نسبت به ايدئولوژي انقلاب اسلامي ديده ميشود كه عمدهترين آنها به شرح ذيل است:
7ـ1) بسياري از مردم، متصديان امور و متوليان انقلاب و نظام يا حاكميت روحانيت را عوامل خلاف و خرابيها دانسته دشمن سرسخت اين صنف شدهاند.
7ـ2) عده قابل ملاحظهاي ادغام دين و سياست و خود اسلام را، كه به نظرشان الهامدهنده اصلي و پايه و مايه ايدئولوژي انقلاب اسلامي ايران و تغييرات بعدي آن ميباشد، مقصر اصلي ميشناسند و عقيدهشان نسبت به اسلام و مسلماني برگشته و بعضاً مخالف و منكر شدهاند.
اصلاحي كه به نظرشان ميآيد تفكيك دين از سياست و جلوگيري از دخالت اسلام و روحانيت در حكومت ميباشد. براي اين اشخاص چهره تاريك خونين و روح خشونت و خصومتي كه از اسلام ارائه گرديده است اصالت داشته تصور نمينمايند كه دين واقعي و محمدي با آنچه عمل ميشود و تحميل و تبليغ مينمايند فرق زياد داشته باشد.
7ـ3) كساني نيز هستند كه با مقايسه اوضاع حال و گذشته، از اصل انقلاب و ايدئولوژي آن روگردان گشته از رفتن شاه و از آنچه شده است يا كردهاند ابراز پشيماني مينمايند.
( ( (
8ـ از تحولها و زيانهاي فرهنگي و اخلاقي كه مهم و تأسفانگيز ميباشد ضعف اميد و اعتماد مردم نسبت به انقلاب و هر گونه حركت و مبارزه ميباشد و حالت بيتفاوتي و سرخوردگي و يأسي است كه بسياري از ايرانيان و مخصوصاً جوانان نسبت به خويشتن خويش يا نسبت به آينده ملت پيدا كردهاند. اين تحول، هم معلول سوء عملكرد متوليان و متصديان و تجربه تلخ انقلاب ميباشد و هم مديون جوسازيها و تهمت و تبليغاتي است كه با دقت و شدت حساب شدهاي از يك طرف عليه مليّون و مبارزين و خدمتگزاران گذشته و حتي پايهگذاران انقلاب، به عمل ميآيد و از طرف ديگر اصرار ورزيده ميشود كه در هر مورد و محمل دست جنايتكار و توطئه و تحميلهاي خارجيان، مخصوصاً امريكا، را ارائه داده چنين وانمود نمايند كه خودشان كمترين تقصير و تأثير در خرابيها و پيشآمدها و در مسئوليت امور و جريانها ندارند. اگرچه در فصل ديگر تبليغاتشان دشمنان خارجي و امپرياليست امريكا را ناتوان و نادان يا مرعوب و مغلوب در برابر انقلاب اسلامي نشان داده قدرتنمائيها و پيروزيهاي خودشان را به رخ ميكشند، ولي در مجموع يك عدم اعتماد به نفس و نااميدي از خودمان ايجاد گرديده و اين توهم در بسياري از اذهان برانگيخته شده است كه از كجا انقلاب ما و خود «اينها» ساخته و بافتههاي خود «آنها» نباشند؟…
قضاوتهاي خارج از كشور
چگونگي برداشت و پذيرش ايدئولوژي انقلاب اسلامي ايران در خارج كشور نيز براي خود داستان و تنوع و تحولهائي داشته است كه بسيار آموزنده ميباشد.
مبارزات و حركات پيش از پيروزي تا مدتها مورد بياعتنائي خارجيان بوده عمليات و تبليغات شاه عنوان ارتجاعي به آن داده بود ولي با فعاليت دانشجويان و گروههاي خارج كشور و فداكاريهائي كه مبارزين داخل ميكردند، رفتهرفته نظر خارجيان را برگرداند. در آستانه پيروزي انقلاب مقاومت و نهضت ملت ايران در مطبوعات اروپائي و بعداً امريكائي انعكاس مطلوب پيدا كرده به عنوان يك حركت مترقي و آزاديخواهانه از آن ياد ميكردند. در مصاحبه رهبري انقلاب در بحث با تلويزيون فرانسه و روزنامه لوموند و مصاحبههاي وسيع بعدي ايشان در پاريس با خبرگزاريها، كمك شايان به معرفي مبارزات ملت ايران عليه استبداد شاه و ارزش اعلاي مباني اجتماعي اسلام در دنيا نمود. خبرنگاران اروپائي و امريكائي كه حاضر و شاهد راهپيمائيهاي عظيم و اجتماعات انبوه مردم تهران و شهرستانها تا قبل از 22 بهمن 57 ميشدند و رفتار وحشيانه دستگاه شاه را ميديدند تحت تأثير قرار گرفته ارمغان تأييد و تحسين از مظلوميت و شهامت ملت مسلمان ايران براي هموطنان خود ميفرستادند و در مجموع حق به مبارزات و ايدئولوژي انقلاب اسلامي ايران ميدادند.
بعد از پيروزي در دوران آزادگي و سازندگي دولت موقت اعتماد و خوشبيني افكار دنيا رو به افزايش گذاشت و انقلاب اسلامي ايران با آزمايش اوليه كه داده بود مورد توجه و تحليل قرار گرفت. مخصوصاً از نقشي كه اسلام ميتواند در نجات جهان مريض و مأيوس و در زنده كردن ارزشها و اميدها و عقايد ايفا نمايد بسيار صحبت ميشد. اما چيزي نگذشت كه با بروز خشونتها و خصومتها، خوشبينيهاي اوليه جاي خود را به ترديد و ترس و به تنفر و دشمني داد. پس از گروگانگيري موجي از بدبيني و بدخواهي نسبت به انقلاب اسلامي و دولت و ملت ايران به وجود آمد. سردمداران نظام استعماري و نخوت غربي كه از توجه افكار و عواطف هموطنان خودشان به ايدئولوژي اسلام مضطرب شده بودند اطمينان و انبساط خاطر يافتند و اعمال جمهوري اسلامي ايران بهانه قوي به دست دولتها و سياستمداران دشمن ما، كه از رفتن شاه خسارت خورده بودند، داد. در كشورهاي مسلمان و همسايه نيز كه با اعجاب و اميد از پيروزي درخشان ايران استقبال كرده و اكنون دچار ابهام و استفهام شده بودند ناراحتي و نگرانيهائي به وجود آمده قادر نبودند خشونتها و خصومتها را توجيه نمايند.
موضع سرسختانه انتقامجويانه و بلندپروازيهائي كه سياست و تبليغات جمهوري اسلامي در جنگ تحميلي عراق بعد از اخراج متجاوزين عراقي از خاك كشور اتخاذ كردهاند، عليرغم ادعاهاي يك طرفه يا تاييدهاي متفرقهاي كه از گوشه و كنار محافل عربي و اسلامي جمعآوري مينمايند، جو ناموافق نامطلوبي عليه ما در افكار عمومي دنيا و بخصوص در محيطهاي عربي و مسلمان، ايجاد نموده است. ايدئولوژي انقلاب اسلامي ايران متهم به جاهطلبي, كينهتوزي، تعصبهاي فرقهاي و فتنهانگيزي شده است.
در وضع حاضر و صرف نظر از مقاصد و منافع سياسي و نظامي و اقتصادي كه مربوط به دولتها ميباشد و با نظام حاكم طرف هستند، سه نوع قضاوت در افكار عمومي مردم خارج ايران نسبت به انقلاب اسلامي و ايدئولوژي آن وجود دارد:
1) تأييد و تحسين و تبعيت به دليل آنكه با امپرياليسم و استعمار در افتاده داعيه جهاني نابودي استكبار و دفاع از استضعاف را دارد و بلندگوي استعمارزدهها و محرومها و زيردستها شده، اميد و حركت در دلهايي انداخته است. اين دسته مشتاقان و تأييدكنندگان عنايت و اطلاع چندان از كم و كيف ايدئولوژي و جريانهاي داخلي يا وقايع خارجي نداشته مفتون حركت و قاطعيت انقلاب اسلامي ايران و وعدههاي آن شدهاند.
2) تحقير و تنفر از جهات فرهنگي و انساني، به دليل رفتارهاي ناهنجار و برنامههاي خلاف انسانيت و انتظار يا تحريف و تعبيرهائي كه از عدالت و اصول اسلام در اذهان به وجود آمده چهره تاريك و خشن به اسلام داده شده است.
3) ترس و تزلزل در ميان مردم و مخصوصاً دولتهاي همسايه و منطقه به دليل شيوههاي غيراسلامي و غيرانساني صدور انقلاب و اسلام و انحصارگري و اختناقهاي داخلي.
ج) سرنوشت ايدئولوژي و انقلاب
در بخش دوم كه از سرگذشت ايدئولوژي بعد از پيروزي صحبت كرديم و تحول و انحرافهاي آن (يا تحكيم و تكامل آن به عقيده بعضي ديگر) را ديديم، در حقيقت وارد در بحث سرنوشت ايدئولوژي نيز شديم و دريچههائي براي پيشبيني و پيشگوئي باز شد.
تعيين سرنوشت و پيشگوئي اموري كه اصولاً با انسان و اجتماع سر و كار دارد نه آسان است و نه اصولاً ممكن ميباشد. آسان نيست چون احتياج به يك سلسله اطلاعات عميق و به انجام مطالعات و محاسبات دقيق دارد. اصولاً ممكن نيست چون ارتباط با عملكرد انسانها پيدا ميكند. انساني كه داراي اختيار است و به فرمان تأثير و تبليغ ديگران و تفكر و تصميمات خودش حركت مينمايد. جاهائي ميرسد و منزلگاههائي در زندگي وجود دارد كه حالت و دخالت شخص تعيينكننده مقصد و مسير و سرنوشت ميشود. خود انسان است كه سرنوشت و تاريخ و شخصيت خويش را ميسازد.
اجتماع انسانها وضع پيچيدهتر از افراد دارد. چگونگي حال و آينده يك جامعه و سرنوشت هر ملت بستگي به مجموع و به منتجه احوال و افكار و اعمال افراد دارد و تابعي از تغييرات و تصميمات اتخاذ شده جمع است. نه تنها ما نميدانيم و نميتوانيم بدانيم كه سرنوشت ايدئولوژي و انقلاب اسلامي و ملت و مملكت ايران چه خواهد شد بلكه از خدا هم كه علم و حكمت و قدرت عليالاطلاق است اگر مسئله را بپرسيد همان آيه انالله لايغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم را خواهيد شنيد. همانطور كه در نشريه اخير «چه شد و چه بايد كرد» گفتهايم سرنوشت ايران بستگي به ملت ايران دارد و تابع تصميم و تغييرهاي خود مردم است.
ايدئولوژي انقلاب براي حال و آينده
حال ميپردازيم به اينكه چه نوع ايدئولوژي در اين مقطع تاريخ ما احتياج داريم.
1ـ آنچه مسلم و مقدم بر هر كلام است و بايد تصميممان را گرفته باشيم يا بگيريم و تكليفمان را تعيين كنيم مسئله تشخيص و تمايل ملت است كه آيا از وضع موجود راحت و راضي بوده آن را مطلوب و منطبق با خواستههاي پيش از انقلاب ميداند يا اميدوار به نجات و مصمم به تعويض و ترقي است.
اگر شق اخير جواب ملت، يا اكثريت ملت، باشد و اگر قبول كرده باشيم كه احتياج به ايدئولوژي و اتحاد داريم ـ چون هر دوي آنها را از دست دادهايم ـ و همفكري و همكاري ملي چارهساز مشكلاتمان ميباشد. بايد سراغ اين قضيه برويم كه ايدئولوژي ما براي انقلاب يا اصلاح چه باشد.
سه راه حل قابل طرح و تصور ميتواند باشد: 1ـ طرد ايدئولوژي موجود 2ـ تغيير و تصحيح 3) تجديد.
2ـ كساني كه طرفدار طرد ايدئولوژي قبلي و موجود هستند اعتراض و ايرادشان، هم به خود ايدئولوژي است و هم به طراحان ايدئولوژي و بانيان انقلاب و نظام. دليلشان نيز امتحان بدي است كه ايدئولوژي داده و نابساماني و آشفتگي حاضر و موجود را آورده است.
جواب ساده و فوري ايرادهاي ذكر شده اين است كه اولاً ايدئولوژي انقلاب اسلامي ايران و خواستهها و شعارهاي روزهاي نخست، همانطور كه در بخشهاي الف و ب ديديم در عمل به صورت ديگر درآمده قلب ماهيت داده و از جهاتي عكس شده است. آنچه موجب نابساماني و آشفتگي شده يا مربوط به آنها ميباشد انحرافها يا پيوندهائي است كه به نهال ايدئولوژي خورده است. ثانياً اگر منظورشان از طراحان ايدئولوژي و بانيان انقلاب و نظام، روشنفكران مسلمان و از جمله نهضت آزادي ايران است كه بار دولت موقت را به عهده گرفتند. آيا آنچه از آنها خواسته و حكم داده شده و آن را به عهده گرفته و قبول كرده بود و مگر غير از تحويل گرفتن دولت، به راه انداختن چرخهاي مملكت، تدوين طرح قانون اساسي و انتخابات مجلس مؤسسان بود؟ خوب ميدانيد كه نه جوانان و گروههاي انقلابي و نه متوليان و شوراي انقلاب نگذاشتند و حوصله نكردند كه دولت منتخب خودشان در خط معقول و منطقي پيش رفته بتوانند اداي وظيفه نمايند به جاي وفاداري و همكاري انواع فشارها و كارشكنيها و مخالفتها براي انحراف بر انقلاب وارد آوردند كه فعلاً مجال شرحش نيست. البته دولت موقت تمام مساعي خود را براي اداره امور و آرامش افراد و افكار در جهت اهداف و ايدئولوژي انقلاب و براي روشن شدن افراد به كار انداخته چيزي از اعتراض و ارشاد و استعفا فروگذار نكرد.
( ( (
3ـ ايراد اصولي كه بعضي از منتقدان به ايدئولوژي انقلاب ميگيرند و با اسلامي بودن ارتباط دارد، بر مبناي اعتقادي و مكتبي بودن آن است. اعم از آنكه كمونيستي، نژادي يا ديني باشد. آن نوع ايدئولوژي را قبول دارند كه با آزادي مطلق بوده كمترين وابستگي و علاقه به هرگونه عقيده خواسته يا به ارزش، انديشه و آمالي در آن ديده نشود. نظامهاي مبتني بر عقيده يا مكتب و خواهان اهداف مشترك را منافي و متضاد با آزادي و دموكراسي و با تساهل دانسته مساوي با استبداد گرفتهاند. وحدت در عقيده و آرمان را نيز مخالف با كثرت افراد و آراء دانستهاند. ميگويند اختناق و اجبار يا آزارها و كشتارهائي كه در ايران بعد از پيروزي رخ داده است پيشآمدهاي طبيعي قابل پيشبيني بوده است كه ملازمه با ايدئولوژي ديني دارد.
چنين ايراد يك بحث فلسفي ـ سياسي ـ اعتقادي ميباشد كه خارج از حوصله سخنراني حاضر و وسعت نشريه فعلي است. ولي براي معوق نماندن موضوع و مسكوت نگذاردن ايراد اكتفا به چند نكته و اشاره مينمايد.
بديهي است كه چنين ايراد بنيادي به همه مكاتب فلسفي ـ سياسي و ايدئولوژيهاي حكومتي مترقي امروزي وارد است. اصلاً آيا ميشود يك انقلاب و نظام، ايدئولوژي يا هدف و آرمان مشترك نداشته باشد و بانيان و پيروان انقلاب فاقد هرگونه علاقه و اعتقاد يا عشق و شور نسبت به يك هدف يا ارزشي، كه در نظرشان، عالي و عزيز است، بوده معذلك به جان و دل به دنبالش بدوند و بروند؟ ايدئولوژي اگر مبتني بر يك خواسته يا عقيده و وحدت در هدف و حركت نباشد آيا چيزي جز پوچي و بيحركتي يا ترديد و تفرقه و تخاصم ميتواند باشد؟ از نظر جامعهشناسي آيا چنين پنداري درس است و عملي بوده است؟
فقط نظامهاي استبدادي و حكومتهاي ملكالرقابي يا ديكتاتوري كه روي مطامع شخصي و منافع و نظريات گروهي بنا ميشدهاند و كاري با افكار و عقايد يا خواستهها و نيازهاي مردم و خارج از گروه خودشان ندارند، فاقد ايدئولوژي بودهاند يا ايدئولوژيشان، اختصاصي و فاقد جنبههاي اعتقادي و اتحادي بوده است.
بلي درست است كه در بعضي ايدئولوژيها مانند ماركسيسم ـ لنينيسم و در بسياري از حكومتها و حركتهاي ديني اطاعت و انضباط شديد فرمانروا بوده اجبار و الزام و حتي اعدام و قتل عام به كار رفته است و نسبت به هر چه آزادي يا حقوق و حيثيت انساني است بياعتنا و بيگانه بودهاند. به همين دليل ما با ماركسيسم ـ استالينيسم و با انواع استبدادها و حتي ليبراليسم و دموكراسي ارشادي، كه در حقيقت ديكتاتوري رهبري است، مخالفيم و هرگونه ايدئولوژي را كه داراي مباني و مقاصد معنوي و فلسفي عالي باشد ولي آزادي و انسانيت و حاكميت ملت را زير پا بگذارد، محكوم مينمائيم.
4ـ اما اگر يك ايدئولوژي، با داشتن اهداف و آرمانهاي اعلي و با داعيه حقيقتجوئي و حقطلبي نه تنها مدافع آزادي و حقوق انسانها بلكه مصر و مجري آنها بود و بر پايه مشورت و حاكميت اكثريت در زندگي اجتماعي و امور اداري سياست خودشان بود آيا باز آن نگرانيها و ايرادها وجود خواهد داشت؟ حكومتهاي ديني و نظامهاي الهي تحت عنوان تئوكراسي يا خليفهاللهي و غيره كه مثلاً در قرون وسطي اروپا را زير سيطره خود قرار داده تكيه بر اعتقاد و شور ايمان مردم از يك طرف، و بر تفتيش و تحميل عقايد يا انكيزيسيون، از طرف ديگر داشته است نه ديني بوده و نه الهي. بلكه كليسا و كشيش اعتقاد و اقتدار ديني را وسيله براي تأمين مقام و منافع و موقعيت خود كرده بودند. اين عمل انحصار به قرون وسطاي اروپا و به روحانيت مسيحي نداشته در سرزمين اسلام نيز همة ما با حكومتها و قدرتها و با تجاوز و تصرفها و پيروزيهائي كه به نام اجرا و حفظ اسلام در داخل امت يا برافراشتن پرچم توحيد در جهان شرك و كفر، به دست خلفا و سلاطين، حتي علما و صوفيها، صورت ميگرفته است آشنا هستيم. جبل طارق و اندلس اسپانيا از يادگارهاي آن است، سلطان محمود غزنوي لشكركشي به هندوستان ميكند و افتخار مينمايد كه بتكدة سومنات را خراب كرده است. اميرتيمور جهانگشا كه حافظ قرآن است و خود را فقيه و مفتي و عارف دانسته پدرش خواب ديده است كه خداوند او را فاتح و مالك جهان خواهد كرد، پس از حمله و تصرف بخارا تمام مردان را از دم تيغ گذرانده و تمام زنها و دخترها را ميان افسران و سربازان خود تقسيم مينمايد و ميگويد چون كافر بودند به حكم شرع اسلام حق اين كار را داشتم. وقتي براي تصرف خراسان 000/130 نفر مردم شيعه سبزوار را قتل عام مينمايد در جواب ايراد يك اسقف مسيحي ميگويد اينها مرتد بودند و قتل مرتد در اسلام واجب است! در قشونكشي به چين نيز ميگويد سربازان من اگر كشته شوند چون براي اسلام ميجنگيم اشكالي ندارد، شهيد محسوب ميشوند…
مگر سرسلسلة صفويه و شاه عباس و شاه صفي با آن جنايات و خونريزيها مرشد نبودند و ترويج تشيع را نميكردند؟ … خدا ميداند كه به نام او و به خاطر اسلام و دين چه ظلمها و فتنهها و فسادها در عالم انجام شده است! همانطور كه به نام آزادي آدمكشيها كردهاند، به نام اومانيسم و سوسياليسم حق و حيات انسانها را لگدمال كردهاند! خداي اينها خدا نيست. قرآن ميگويد هواي نفس، يا خواستههاي طبع شرير و خونخوار را خداي خود قرار دادهاند. دينشان كاري به موسي و عيسي و خاتمالانبياء ندارد. دين من درآوردي است.
( ( (
5ـ براي انقلاب اسلامي و نظام جمهوري اسلامي ايران كه گفتهاند الگوي، دوران ده سالة مدينه پيغمبر گرامي و خلافت پن جساله اميرالمؤمنين علي است آيا آنها هيچ فردي را وادار به مسلمان شدن و اجراي احكام دين كردند و از كسي سلب آزادي و حق نمودند؟ مگر قرآن مكرر به پيغمبر گوشزد نميكند كه تو موكل، مراقب، مسئول و مسلط بر كسي نيستي بلكه كارت تنها ابلاغ است و دعوت يا انذار و بشارت و بايد الگو و شاهد باشي. عهدنامه مالك اشتر يا فرمان حكومت مصر را كه مفصل و جامع است برداريد ببينيد علي حكومت كردن را چگونه براي والي اعزامي خود تعريف و تشريح ميكند. آيا يك كلمه گفته است در آنجا كه ميروي مردم بيدين را وارد در دين و وادار به اداي نماز و روزه و حج و حجاب كن؟ حتي براي جمعآوري زكوت و وجوهات ميفرمايد مأمورين وصول تو حق ندارند وارد شهر و خانه و طويلههاي مردم شوند و تعيين و تحميل مبلغ و مقدار كنند.
در خارج شهر اردو زده اعلام كنند كه هر كسي حقي و مالي به عهده دارد، با تشخيص و انتخاب خودش، براي نماينده اميرالمؤمنين بياورد. صريحاً مينويسد اي مالك تو به كشوري ميروي كه اهالي آن بعضي همكيش تو هستند و آنها كه مسلمان نيستند همنوع تو هستند. تو بايد نسبت به همه نيكي و خدمت كني.
اگر برخي مكتبها يا فلسفهها و اعتقادات و رسم و سنتهائي در ايدئولوژيها آمده باشد كه عمداً يا عملاً سلب آزادي و حيثيت و حق از غيرموافقين و از انسانها بنمايند، اسلام چنين نيست. البته اسلام راستينِ قرآن و رسول و ائمه اطهار عليهالسلام، در رابطه خلق با خدا يعني تسليم به خدا و تبعيت از حق و حقيقت و ناموس خلقت، كه آگاهانه و مختارانه اتخاذ گرديده و آزادانه و عاشقانه اجرا شود. قرآن اعلامكنندة اصل لااكراه فيالدّين است كه ميگويد كمترين اكراه و اجبار نبايد در دين، اعم از اعتقاد و عمل، اعمال گردد. در روابط انسانها با يكديگر و در امور امت و اجتماع بايد عدالت و قسط و اصل لاضرر ولاضرار فيالاسلام برقرار بوده كسي بر مال و جان و حقوق ديگري تجاوز و تعدي ننمايد، كه اگر كرد متقابلاً و متساوياً قصاص گردد، با اين تذكر و توصيه كه اگر صاحب حق گذشت كند بهتر است.
حكم قصاص كه از مشتركات و مهمات آئينهاي توحيدي موسي و عيسي و محمد مصطفي (صلوات الله عليهم) است، برخلاف تصور و تبليغات، براي آدمكشي و انتقام و ايجاد وحشت نيامده است بلكه براي جلوگيري از توسعه خونريزي و انتقامجوئي و براي دفاع از سلامت و جان انسانها است. محدود ساختنِ قتل و اعدام، تنها به مرتكب قتل و به برهم زنندة آرامش و آزادي عمومي (مفسدين فيالارض) بزرگترين قانون حمايت انسانها در برابر درندهخوئي بشري است.
حكومت و اداره امت در ايدئولوژي اسلامي مخالف خودكامگي و استبداد يا آمريت پادشاهان و زورگويان و حاكميت يك شخص يا گروه و طبقه ميباشد. حكومت مسلمانان به مصداق امرهم شوري بينهم (8) از طريق مشورت و همكاري مردم با يكديگر انجام ميگردد كه در اصطلاح امروزي دموكراسي يا مردمسالاري ميگويند. به پيغمبر(ص) كه رهبر كل امت است و رساننده و اجراكننده وحي خداست دستور وشاورهم في الامر (9) داده شده است و ميدانيم كه رسول اكرم و اميرالمؤمنين علي در امور دنيائي و اداري جامعة تحت حكومت خودشان و حتي در فرماندهي جنگها با مشورت و رأي اكثريت عمل ميكردند و در اين ايدئولوژي كسي غير از امت و ملت راه ندارد. وقتي كه پيغمبر و امامان اين حق را، به حكم خدا به خلفاي خدا، يعني خود مردم واگذار ميفرمودند و حزبالله، حزب خدا و رسول و همه مؤمنين باشد به طريق اولي نه هيچ زورمند و نه هيچ دانشمند يا متصديان و مدعيان و متوليّان دين حق حاكميت بر مردم و غصب خلافت از مردم را ندارند.
عدم تفكيك دين از سياست را نبايد نه به معناي حاكميت سياسيون و آمريت دولت بر عقايد مردم بر امور ديني جامعه گرفت كه خلفاي اموي، عباسي و عثماني اعمال مينمودند و نه به معناي حكومت روحانيت كه به هيچوجه خواسته اسلام و هيچيك از انبياء نبوده است.
اصولاً ديانت و حكومت يا نبوت و ادارة امور امت، از نظر خدا و اديان توحيدي دو موضوع تفكيك شده و دو عمل يا دو مقولة جدا هستند. فقط تعداد اندكي از پيغمبران دو وظيفة نبوت و حكومت را توأماً به عهده داشتهاند. مانند موسي، داود، سليمان و پيغمبر آخرالزمان (عليهمالسلام). آنجا هم كه بعضي از انبياء رسالت دوگانه يا دو چهرهاي داشتهاند آن دو وظيفه را به دو گونه انجام ميدادهاند. در مورد پيغمبر خودمان ميبينيم در ارشاد خلايق و ابلاغ احكامِ دين كمترين التفات به مردم و محيط نداشته صرفاً به دستور وحي عمل مينمايد. جزئيترين حق دخالت، مشورت يا رعايت نظر به كسي، حتي به افكار و عواطف و حالات خود او داده نميشود و به كسي كوچكترين اكراه و الزام وارد نميآيد.
اما خارج از وحي و آنجا كه پاي امور امت و فرماندهي جنگ يا روابط سياسي و اقتصادي جامعه به ميان ميآيد دستورالعمل كلي وشاورهم فِيالامر است. بيعت گرفته ميشود كه اجازه رضايت قبلي و تأييد انتخابات است، پير و جوان نظر ميدهند، تبعيت از رأي اكثريت و خلاف نظر خودشان مينمايند، از سلمان فارسي خندقسازي ياد ميگيرند، اسراي مشرك با تعليم دادن سواد به مؤمنين آزاد ميشوند، از پزشكان و دانشمندان يوناني و يهودي و نصراني استفاده به عمل ميآيد…
در قرآن و در سنت رسول و روش امامان كه نگاه ميكنيم ميبينيم حكومتِ الله در جوامع انساني همان حكومتِ مردم يا ناس است. خداوند انسانها را خلفاي زمين قرار داده دارائيها و دانائيها در اختيارشان گذارده، از آنها عدالت و احسان خواسته و لينظر كيف تعملون (تا ببينيم چگونه عمل مينمائيد) (10) برايشان گفته.
بنابراين ايدئولوژي اعتقادي كه ديني يا الهي باشد، و ما معتقد و مبلغ آن بودهايم، ايدئولوژي و سياستي است كه اولاً خداپرستي و سنتهاي الهي جهانبيني آن را تشكيل دهد و ثانياً در روابط اجتماعي و مديريت و مباشرت امور، از طريق رأي اكثريت و حاكميت ملي، رعايت حدود و احكام ديني را بنمايد. بدون آنكه وظيفه حكومت اشاعه و اجبار دين بوده دخالت در عقايد و اعمال خصوصي مردم، در آنچه رابطه انسانها با خدا و با وجدان خودشان ميباشد، بنمايد يا ولايت و حاكميت را به دست روحانيت بدهد.
( ( (
اينك پس از تعريف و توضيحات فوق و رسيدن به اين نكته كه ايدئولوژي اعتقادي بر مبناي اسلام اصيل منافات و مزاحمت با آزادي و با انسانيت و با حاكميت ملي نداشته اصرار بر آنها ميورزد و ابداً مقصر و مسئول ناهنجاريهاي بعد از پيروزي انقلاب نميباشد، به دنباله مطلب ميپردازيم. ميخواهيم ببينيم چه ايدئولوژي را، براي ادامة حيات، حفظ اهداف انقلاب و حراست نظام جمهوري اسلامي در خط صحيح آن، انتخاب نمائيم.
6ـ ايدئولوژي موجود به صورتي كه شناخته يا شناسانده شده است مسلماً به درد نميخورد. ما البته آن را قبول داريم و از اساس و اهدافش دفاع مينمائيم. ولي از ديد بسياري از مردم، با تجربيات تلخي كه چشيدهاند چون چهرة مسخ شدهاي از آن در خاطرها جلوه مينمايد، ايدئولوژي گذشته نميتواند قابل قبول و قابل دوام باشد. بايد به سراغ چيز ديگري رفت. البته نه چنان ايدئولوژي كه دهن كجي با گذشته بوده پشت پا به ملت و بر حق و حقيقت زده علل و عوامل ايجادكننده انقلاب را انكار نمايد و سرمايهها و دريافتها را فراموش كنيم. اعم از آنكه به عقيده بعضي انقلاب تازه و شديدتري ضروري باشد، اصلاح و اعاده حيثيت را بتوان از طريق قيام به قسط يا امر به معروف و نهي از منكر يعني انتقاد و مبارزات قانوني تأمين نمود و يا جامعه ايران احتياج به تغييرات بنيادي نداشته باشد، در هر حال ايدئولوژي لازم است. در دنياي امروزي، با رشد بشريت و بيداريهائي كه مسلمانان و ملتهاي از استعمار برخاستة آسيا و افريقا پيدا كردهاند، هيچ حركت و حيات بدون هدايت يافتن و اتكاء به ايدئولوژي امكانپذير نميباشد. در صورت فقدان ايدئولوژي يا انگيزه و اهداف مشخص مشترك، بر حيرت و حسرت افزوده خواهد شد و در اثر ناداني و ناروائيها و اختلافات چيزي جز نابساماني يا بيچارگي نصيب ملت نخواهد گشت.
اما هيچ ايدئولوژي هم تا آرمانهاي معنوي يا ايماني روشن نداشته انگيزههاي قوي در سطوح عالي و عمومي را نپروراند، ايدئولوژي نميشود. پس بايد به سراغ ايدئولوژيهاي بلندِ شورانگيز و حركت و شهادتآفرين رفت.
( ( (
7ـ ايدئولوژي مطلب محرك و مؤثر لازم نيست حتماً اسلامي يا ديني باشد. بنيانگزار اسلام با واقعبيني آگاهانه و سعةصدر درخشان ميفرمايند الملك يبقي معالكفرِ ولايبقي مع الظلم. به عقيده رهبر دين و دنياي ما آنچه بنياد حكومتها و ملتها را در اين جهان متلاشي ميسازد بيديني نيست، ظلم است. ظلم، كه عمل كردنِ برخلاف حقوق و حقايق و ضد عدل و قسط است مفهوم بسيار وسيعي دارد. هم شامل زورگوئيها و خلاف گفتنهاي به خلق و خدا ميشود(11) و هم ناروائيهاي گوناگون معنوي و مادي در رفتار و روابط را در بر ميگيرد. چه فردي آن به لحاظ آئين و اخلاق و اعمال و چه در معيار و مقياس اجتماعي سياسي و اقتصاد و مديريت. از شكلهاي مختلف و مسلّم آن استبداد است تا اختناق و انحصار و بنده كردن مردم و همچنين استثمار و استحمار كه از داخل و خارج اِعمال گردد. شايد در روابط اجتماعي شديدترين صورت آن سلب آزادي و كرامت انساني باشد كه از نظر قرآن به عنوان اوّلين موهبت خدا در حق آدميان و پيش از آفرينش آنان اعطا و اعلام شده است.
در مقابل ظلم عدالت است كه آن نيز وجههها و چهرههاي كمّي و كيفي گوناگون داشته دامنهاش به رحمت و محبت كشيده ميشود.
( ( (
8ـ در ميان ايدئولوژيها، از كمونيسم و سوسياليسم (به صورت اتاتيسم يا دولتي شدن كارها و ديكتاتوري دولت و جامعه، همراه با انكار آزادي و حقوق و ارزشهاي فرد انسان) عرضي نميكنم. علاوه بر نداشتن فرصت براي ورود در چنين صحبت به نظر ميآيد در جمع و مجلس فعلي مسئلة منتفي شدهاي باشد.
( ( (
9ـ ناسيوناليسم يا مليّت و مليّگرائي، در كسوت ايرانخواهي يا وطندوستي، كه ظالمانه مورد تجاهل يا طعن و تهمت قرار گرفته آن را مترادف با شرك و ضد اسلام وانمود كرده يا توطئه و تحميل استعمار دانستهاند، ميتواند ايدئولوژي باشد.
ناسيوناليسم در چهار قاره دنيا آزمايشهاي موفق و نيمهموفق داده است. در ايران خودمان نيز مكرر به صورت تنها و غالباً همراه با انگيزه و فريضه ديني به صحنه آمده خدمات شايان به ايران و اسلام (به ياد شهيد مطهري و كتاب معروفش) نموده است.
مسلماً كساني از هموطنان همان را امروز توصيه مينمايند و دلائل و شواهدي دارند. ما با ناسيوناليسم به شرط آنكه انحصارطلبي و معارضه با خداپرستي و با اسلام نباشد، مخالفتي نداشته منعشان نميكنيم. اگر افراد و اجتماعاتي بخواهند و بتوانند در زير پرچم ايرانخواهي و وطندوستي يا ناسيوناليسم غيرافراطي و تجاوزگرانه به نجات و سلامت و سعادت ملت ايران برسند و خدمت به همنوعانِ ديگر جهان نمايند، چه اشكال دارد؟ از آن گناه كه خيري رسد به خلق چه باك. اينجا كه گناه هم نيست. اما براي خودمان و براي آنها كه از ما بپرسند، بنا «به دلائل و شواهدي» چيز ديگر را توصيه مينمائيم.
( ( (
10ـ در سطح بالاتر و همگانيتر، كساني نيز انسانيت يا اومانيسم را به عنوان مبناي ايدئولوژي انتخاب كردهاند. انسانيت در مفهوم وسيع كلمه كه شامل عدالت، شرافت، محبت و همه ارزشهاي مطلوب بشريت ميشود و منافات با آزادي و برابري و برادري و با مردمسالاري پيدا نميكند.
در اينجا باز ايراد اصولي نداريم. خصوصاً كه انسانيت به مفهومي كه عرضه ميشود مخالفت با مسلماني و خداپرستي نداشته مورد تأييد و تأكيد هم هست.(12)
بنابراين اگر افراد و اجتماعاتي باشند كه زيرپرچم اومانيسم سينه بزنند و ابراز اطاعت و ايثار، يا قبول شهادت و كارهاي دشوار بنمايند چه بهتر كه به دور از جدالهاي سياست و ديانت به حركت و وحدت درآيند. اما آيا مفاهيم اومانيسم كه بسيار ارزنده و عالي است مفاهيم مجردي نيست كه پايه و ميزان مشخص مشترك نداشته به اصطلاح عاميانه بيپدر و مادر است؟ وقتي يك اصل يا ارزش از طريق وحي خدا (براي آنها كه اعتقاد به خدا و اديان دارند) يا از طريق تحقيق و تجربه و احساس اثبات علمي و فلسفي محرز و معين نگشته به جائي بند نباشد و هر كس با ذوق و سليقه و فلسفه خود يا خواهش و بينش خاص خويش آن را بفهمد و بسازد و بپرستد، آيا چنين ايدئولوژي ميتواند مقبوليت همگاني همه جائي و استوارِ پايدار داشته خود موجب اختلاف و دعوا نشود؟ كساني كه در دنيا جدال و جنگ راه مياندازند معمولاً هيچ طرف نميگويد كه من يا ما دشمن انسانها هستيم و با عدالت و شرافت و محبت يا با آزادي و برابري و برادري مخالفت داريم. ولي هر كدام عدالت و انسانيت و مفاهيم اخلاقي ديگر را مطابق مصالح و منافع يا معيارهاي خود تشخيص ميدهند.
اتفاقاً رسالت انبياء و كتاب آوردنشان براي اين بوده است كه اولاً ميزان و معيار يا معني براي عدالت، قسط، مساوات و ساير ارزشها به دست انسانها بدهند(13) و ثانياً ـ كه مهمتر از اولاً است ـ مبدأ و مبنا به آنها بدهند ـ يعني خدا ـ تا همطرازي با ماديات و منافع و مسائل حياتي و واقعيت و عينيت پيدا كرده در زندگي دنيا و آخرت ما نقش مثبت مثمر داشته باشند.
اتفاقاً ملت و نژاد ايراني به واسطه عدم رشد كافي، يا بالعكس در اثر قدمت و تمدن و رسيدگي و رسائي بيشتر، حساسيت و گرايش چندان و بيش از حدود هنر و زبان، به ارزشها و انگيزههاي ذوقي و اعتباري يا عرفاني نشان نداده آنچه را كه در اعتقاد و يقينش، به غلط يا صحيح، قرار نگرفته باشد به بازيچه ميگيرد. در حاليكه براي زرنگترها وسيله استفاده و استثمار و استحمار ميشود. نظام گذشته خيلي تدبير و تلاش به خرج داد تا شاهپرستي و افتخارات باستاني يا تاريخ شاهنشاهي را آرمان ملي و ايدئولوژي نمايد اما همه ميدانيم كه خوراك لذيذي به كام متملقها و فرصتطلبها وارد ساخته خود را گول زد و به زودي معني و مزهاش را دريافت كرد!
11ـ ميماندـ و خودتان حدس زدهايدـ ايدئولوژي اسلامي، يا به تعبير عامتر و اسلاميتر ايدئولوژي الهي كه به نظر ما و براي اكثريت ملت ايران مناسب و مؤثر و مثاب ميباشد، بدون آنكه ساير ايدئولوژيهاي ملي و انساني صحيح را طرد نمايد.
راجع به چگونگي اين ايدئولوژي و ارتباط آن با معتقدات اسلامي و با مقتضيات جامعهشناسي و روانشناسي در بندهاي 4 و 5 و 6 بالا توضيحات مختصر داده شده است. آنچه در اين بند مفيد است اشاره شود نظرگاههاي عملي و تاريخي در مورد خاص ملت و مملكتمان ميباشد.
تجربه انقلاب اسلامي با جهش پيروزمند آن و با استحكام و استمرار و استقبالهاي بعدي آن نشان داد كه تا چه اندازه ايمان مذهبي ـ خصوصاً اسلام و تشيع با سوابق تاريخي مربوطه ـ در نژاد و فرهنگ ايران نفوذ و نقش زندهكننده دارد و روحانيتِ عقبزده با چه سهولت و سرعت و مهارت توانست از آن بهرهبرداري نمايد. براي يك ملت و نژاد طبيعيتر از اين چه ميشود كه ايدئولوژي فلسفي سياسياش الهام از آئيني بگيرد كه افراد جامعه در اطراف و اعماق خود، با شدت و ضعفهائي، نسبت به آن ايمان و اخلاص داشته هميشه در راهش مال و جان دادهاند و از طرف ديگر آن آئين يا مكتب، در عاليترين بيان و پاكترين وصف و برهان، آفريدگار يكتاي بيهمتاي رحمان را فراراهش ميگذارد كه گرداننده پادشاه جهان و و سرچشمه تمام فضائل و ارزش و آرمان است و از ايشان حركت ميخواهد و خدمت در حق نزديكان و هموطنان و همنوعان. يك مسلمان با چنين برنامه و سرمايه، با خروجي كه بر مردم جهان براي دعوت به خير و گسترش خوبيها و رفع زشتيها مينمايد، هم وظيفه ديني خود را انجام داده به ثواب اخروي ميرسد و هم حيات و حيثيت و سعادت دنيائي را تأمين مينمايد.
اينكه در نيم قرن اخير بسياري از جوانان دانشجو و درس خوانده خارج رفته كه چندان هم سوابق و قيود مذهبي نداشتند، از ايدئولوژي اسلامي به خاطر مبارزات سياسي استقبال كردند براي اين بود كه آنچه در مكاتب مترقي و در ايدئولوژيهاي ديگر ميديدند بهترش را در اسلام مييافتند.
غير از تجربه تر و تازه پيروزي انقلاب اسلامي، قيامهاي گذشته ما نيز ضمن آنكه تفاهم و تركيبي از عقايد ديني و علائق ملي و مادي بوده است، توسعه و توفيق آنها به مقياس وسيعي مديون ايدئولوژي اسلامي و روحانيون مورد اعتقاد و اعتماد مردم بوده است. چه در قضيه تنباكو، چه در انقلاب مشروطيت، چه در ملي كردن نفت و مبارزات بعد از كودتا و چه در قيامها و شورشهاي عليه خلفا كه در جهت استقلال ايران و اشاعه مكتب اهل بيت انجام گرفته است. حتي از جهت منفي نيز هر خيانت و خرابي كه در سطوح اجتماعي و سياسي به عمل آمده است با استفاده از عِرق و اعتقاد ديني طبقات متوسط مملكت و با دخالت افرادي از روحانيت بوده است.
به قبل از اسلام هم كه برويد دين زرتشت را ميبينيد، سلطنت ساسانيان و اعاده استقلال و عظمت ايران را داريد و قيامهاي مزدك و ماني.
البته ما نميگوئيم با اسلام و آئين مردم سوداگري كرده اسلام و خدا را، ولو در راه خدمت به خلق و با حسن نيت، دستآويز سياسي و اجتماعي و بازيچه قرار دهيم. نعوذ بالله برعكس، ميگوئيم با اعتقاد و اخلاص و ايثار تمام و به قصد ارشاد و نجات خواص و عوام خداي عزيز حكيم ذوالجلال را پيشوا و ياور و راهنماي امت قرار داده حركت و سياست و امور مملكت را به دست خودمان، با رعايت دستورها و دلالتها كه دين براي هموار كردن مسير ما به سوي خدا و آمريت تعيين كرده است تنظيم نمائيم.
اگر راه و آئين خدا، آنطور كه پيغمبران و قرآن نشان دادهاند، درست فهميده و پياده گردد هيچكس در آن غير از درستي، بزرگي و بزرگواري، آنطور كه مطلوب هر مكتب و ملت است، نخواهد يافت.
خواهيد پرسيد تكليف تجربيات تلخ و تكراري گذشته چه ميشود؟ خواهيم گفت كدام كار دنيا و شأن و مشغله آدمها يا مسائل اجتماعي و سياسي و علمي است كه خالي از اشكال و انحراف نبوده صاحبدلان و صاحبنظران درصدد عبرت و اصلاح و اعاده حركات، با بينش نو و توان بيشتر برنيامده باشند؟
عيب ما ايرانيان اين است كه در اثر 2500 سال استبداد و سلب حيثيت و شخصيت، عادت كردهايم بر سر سفرههاي چيده شده و فراهم آمده بنشينيم و مشكلات و مسائل را بلاي آسماني يا توطئه اجنبي گرفته از اتكاي به خود و از اقدام و ابتكار فرار نمائيم.
آيا پيروزي 22 بهمن 1357 و ملي شدن صنعت نفت كه كمر امپراطوري انگلستان را براي ابد شكست، براي ما كافي نيست كه به خود و خدايمان توسل و توكل كرده به خويشتن خويش يعني به ملت ايران بازگشت نمائيم و به درگاه خدا از تفرقه و تنبلي و بيتقوائيها توبه نمائيم…
منظر دل نيست جاي صحبت اغيار ديو چو بيرون كني فرشته درون آر
والسلام عليكم ورحمه الله و بركاته
(1) رعد 13/12 ـ به درستي كه خداوند وضع قومي را دگرگون نميكند مگر آنكه وضع خودشان را تغيير دهند.
(2) براي بيان روشنتر به كتاب «انقلاب ايران در دو حركت»، تحت عنوان «وحدت بر سر شاه» در صفحات 40 تا 44 مراجعه شود.
(3) در كتاب انقلاب ايران در دو حركت و در ذيل عنوان «پيام راهپيمائيها» آمار و اطلاعات مفيدي در اين زمينه داده شده است. (صفحات 37 تا 40)
(4) يا «استقلال ـ آزادي ـ جمهوري اسلامي» كه بعداً رسميت و شهرت بيشتر به آن داده شد
(5) البته نهضت آزادي ايران كه از سال 1342 به بحث و تدوين ايدئولوژي اسلامي براي خود پرداخته بود اقدام به مطالعه و تدوين اصول لازم براي حكومت و مسائل دولتي نيز نمود كه تا حدودي در كتاب بعثت و ايدئولوژي (سخنراني سال 1345) و در سخنرانيهاي مختلف منعكس شده است ولي اين نظريات و تاليفاتي كه صاحبنظران ديگر در آن سالها و بعداً منتشر ساختند به صورت نهائي و تبادل افكار كافي درنيامده بود كه مقبوليت عام يا موافقت اكثريت مطلعين را داشته باشد.
(6) جاثيه 24/21ـ و تا هر نفس يا هر كس با آنچه خود به دست آورده است (يا ميآورد) پاداش داده شود
(7) روم 32/31ـ 30ـ … ولاتكونوا منالمشركين من الذين فرقوا دينهم و كانوا شيعاً كل حزب بما لديهم فرحون… و از مشركين نباشيد. از كساني كه دينشان را جداجدا كردند و گروههاي طرفدار شدند در حاليكه هر حزب و گروه به آنچه نزد خود دارد خوشحال است.
(8) . شوراي 38/36 ـ و اداره امور آنها (از طريق) مشورت بين آنها انجام ميگيرد.
(9) آل عمران 159/153ـ و آنها را در امور و مديريتشان طرف مشورت قرار بده.
(10) يونس 14/14 ـ ثم جعلناكم خلائف فيالارض من بعدهم لتنظر كيف تعملون
(11) . لقمان 13/12 ـ يا بني لاتشرك بالله انالشرك لظلم عظيم (اي پسرك من براي خدا شريك نساز، بدان كه شرك به خدا يقيناً ظلم عظيم است.)
(12) بيجا نيست در اينجا ذكري از كتاب «انساندوستي يا اسلام (Lhumanism de L Islam)و مؤلف آن آقاي مارسل بوازار (Marcel Boisard) استاد و رئيس سابق دانشگاه حقوق ژنو بنمائيم. هدف از تاليف و توزيع اين كتاب كه در سال بعد از پيروزي انقلاب اسلامي ايران منتشر و در سال قبل به فارسي ترجمه شده پيشنهادي است كه به سازمان ملل متحد ميدهد. آقاي مارسل بوازار پيشنهاد ميكند آن سازمان حقوق اسلامي را بهعنوان حقوق بينالمللي بپذيرد. ميگويد دولتهائي كه در حلقه سازمان ملل متحد گرد آمدهاند از اقطار مختلف دنيا، با افكار و ايدئولوژيهاي متفاوت و غالباً متضاد هستند. بنابراين جمع كردن و يكسو كردن آنها بسيار مشكل بوده نميتواند همه را در مرام و مسير واحدي انداخت. تنها چيزي كه در باره آن وحدت دارند و نميتوانند منكرش شوند انسان بودن خود و انسانيت است و چون اسلام بيش از هر مكتب و مذهب براي انسان مقام و حيثيت و حقوق قائل شده است مناسبترين مرام و شعار يا معيار براي سازمان ملل متحد و حقوق مشترك بينالمللي ميباشد… البته در فصول كتاب اعتقاد و ادعاي خود را به طور مفصل و مستدل بيان كرده است
(13) حديد 27/27 لقدارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط وانزلنا الحديد فيه باس شديد و منافع للناس
