نامه والدين محمد دزياني به جمعيت و شرح شهادت يكي از فرزندان و زنداني كردن فرزند ديگرشان
جمعيت ايراني دفاع از آزادي و حقوق بشر
اجازه دهيد داغي را كه به دل داريم براي شما هم بگوئيم، بگوئيم كه چگونه پسر بزرگ و چراغ خانواده مان را خاموش كردند. بگوئيم كه چطور نونهالي را كه با هزار اميد و آرزو پرورده بوديم درست هنگام به گل نشستن و ميوه دادنش ريشه كن كردند! نوگل ما را پرپر كردند و سوزاندند و آرزوي ديدن و گرفتن جسدش را هم بدل ما گذاشتند آخر ما نميدانيم اين پسر ما كه اميد زندگي ما بود و ميرفت تا جندماه ديگر از دانشكده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران فارغ التحصيل بشود چه گناهي مرتكب شده بود كه حتي مرگ او را از ما مخفي كردند و جسد بي جانش را هم ندادند.
ما محمد حسن دزياني و زهرا نورمحمدي پدر و مادر محمد دزياني به ترتيب 69 و 54 ساله سن داريم و غير از محمد پسر بزرگمان كه شهيد شد يك پسر ديگر بنام علي داريم كه او را هم در سال 54 هنگاميكه يكسال ديگر دانشكده اقتصاد دانشگاه تهران را تمام ميكرد دستگير كردند و هم اكنون به ٨ سال حبس محكوم شده و در زندان اوين بند 3 به سر ميبرد. به جز اين دو پسر يك دختر هم داريم كه در سال آخر دبيرستان درس ميخواند. اميد ما در زندگي به همين سه فرزند بود و در حاليكه پسر بزرگمان را ديگر هيچگاه نخواهيم ديد از هم اكنون به 6 سال ديگر چشم دوخته ايم تا علي از زندان آزاد شود و جاي خالي برادرش را پركند. اوائل مهر ماه 54 مامورين ساواك به خانه ما ريختند و همه جاي آنرا گشتند ولي چيزي نيافتيند كه با خود ببرند. ما فهميديم كه براي پسرانمان اتفاقي افتاده است و بعدها مطلع شديم كه محمد را در تهران دستگير كرده اند البته پس از حدود يكماه علي را هم گرفتند. از اين به بعد تا نزديك به يك سال نتوانستيم محمد را ملاقات كنيم و اولين باري كه اجازه ديدن او را پيدا كرديم دو نفر زير بغلش را گرفته بودند و او خيلي آرام مثل اينكه روي يخ راه برود فاصله حدود 10 متر را در عرض چند دقيقه طي كرد. بعد از اين ملاقات جمعاٌ دو بار ديگر اجازه ملاقات او را پيدا كرديم و آخرين مرتبه در ديماه 55 در اوين او را ديديم البته بعد فهميديم كه او را شديداٌ شكنجه داده اند و حتي آنقدر به كف پايش شلاق زده اند كه پوست و گوشت پاهايش از بين رفته و استخوانهاي پايش نمايان شده و با وجود اينكه سه مرتبه عمل جراحي پلاستيك روي پايش انجام داده اند نتوانستند او را معالجه كنند و به خاطر رسوا نشدن نزد نمايندگان صليب سرخ او را كشتند.
راستش را بخواهيد ما قبلاٌ نميدانستيم كه سازماني بنام جمعيت ايراني دفاع از آزداي و حقوق بشر وجود دارد و فعاليت ميكند. يك روز كه براي ملاقات پسر كوچكمان به زندان اوين رفته بوديم از مردم ملاقاتي دادخواهي كرديم و بنا به راهنمائي يك نفر از آنان تصميم گرفتيم اين نامه را برايتان بنويسيم.
مادرمدت دو سال كه دربدر دنبال فرزندمان مي گشتيم از اين شهر به آن شهر و از اين زندان به آن زندان و از اين اداره به آن اداره ميرفتيم فهميديم كه ما تنها نيستيم كه چنين وضعي داريم. كساني را ميديديم كه چندين سال متوالي مي دوند و هنوز موفق به دريافت خبري از فرزندشان نشده اند و كم كم دريافتيم كه جوانان بسياري به سرنوشت فرزند ما دچار شده اند و عده بيشتري در آينده در انتظار چنين سرنوشتي هستند. ما البته ميتوانيم خود را به جاي صدها پدرو مادر ديگري كه فرزندانشان توسط دستگاه حاكمه ايران كشته شده اند بگذاريم و از اين مهمتر ما به خوبي ميدانيم كه فرزند ما در راه دين اسلام و به پيروي از ” امام حسين ” به شهادت رسيد و بنا بر اين مطمئنيم كه محمد ما هم اكنون د ربهشت در كنار همه شهداي اسلام قرار دارد.
پسران ما پسران خوب و سر به راهي بودند و بيشتر اوقات درس ميخواندند و قرآن و كتابهاي ديني را مطالعه و بعضي اوقات براي ما هم ترجمه و تفسير مي نمودند.
ما در حقيقت نمي توانيم بفهميم كه اين بچه هاي ما كه جز درس خواندن، قرآن خواندن و بفكر ديگران بودن كاري نداشتند چرا به اين روزمان نشاندند. البته ما مي فهميديم كه آنها مخالف دستگاه هستند ولي هيچگاه فكر نميكرديم كه دستگاه حاكمه ايتقدر بيرحم و سنگدل باشد كه جگر گوشه مارا زير شكنجه بكشد.
ما نميدانيم كه دقيقاٌ كار شما چيست و تا چه اندازه ميتوانيد موثر واقع شويد ولي اگر آنطور كه ديگران ميگويند شما ميتوانيد كاري انجام دهيد از شما ميخواهيم و شما را به خدا سوگند ميدهيم كه فكري بحال دهها هزار نوگلي بكنيد كه در چنگال دستگاه حاكمه ايران در معرض پرپر شدن ميباشند، همچنين هزاران هزار غنچه ديگري كه ممكن است نشكفته در كشتارگاهي بنام ايران نابود شوند.
با احترام
محمد حسن دزياني، زهرا نور محمدي
