نقدي و نظري پيرامون
رهنمودهاي اخير رهبر انقلاب
وقل جاءالحق و زهقالباطل انالباطل كان زهوقا(1)
روز سهشنبه 19 آبانماه كه به مناسبت ميلاد مسعود رسول اكرم و امام صادق عليهماالسلام مقامات جمهوري اسلامي ايران و شخصيتهائي از روحانيون و مسئولين، همراه با تني چند از ميهمانان خارجي كنفرانس وحدت اسلامي، براي ديدار و تبريك عيد، در حسينيه جماران حضور به هم رسانيده بودند، رهبر انقلاب و بنيانگزار جمهوري اسلامي ايران، ضمن تعظيم و سلام به حضرت ختمي مرتبت و ششمين پيشواي بزرگ شيعيان، بياناتي ايراد فرمودند كه از هر عالم دين و از هر رهبر سياسي انتظار ميرود.
در چنان روز و چنين روزگار مناسبترين سخن ذكر خدا و درود بر انبياء و اولياء ما بود كه ملت خودمان و از جهتي تمام ملتهاي جهان نياز فراوان به شناخت آنان و كسب هدايت براي حل مسائل بيشمار و مصائب بس دشوار كه گرفتارش ميباشيم، دارند.
جاي خوشوقتي است كه در اظهارات اين بار سهم خيلي بيشتري به قرآن كريم داده آيات قرآن و سنت پيغمبران را ملاك استنباطها و مبناي ارشاد ديني خود قرار دادند. از جمله فرمودند:
«قرآن يك سفرهاي است كه انداخته شده است براي همه طبقات، يعني يك زباني دارد كه اين زبان هم زبان عامه است و هم زبان فلاسفه است و هم زبان عرفا است . . . عامه مردم خيلي از آن چيز ميفهمند . . . »(2)
نكته مهم ديگري را هم متذكر شدند كه درخور توجه شايان است. گفتند:
« رسول اكرم و ساير انبياء نيامدند كه اينجا حكومت تأسيس كنند، مقصد اعلي اين نيست. نيامدند كه اينجا عدالت ايجاد كنند. آن هم مقصد اعلي نيست. اينها همه مقدمه است. تمام زحمتها كه انبياء كشيدهاند …. و كارهائي كه كردهاند مقدمه يك مطلب است و آن معرفي ذات مقدس حق.»
بر گفتارهاي آن مجلس، با گوينده و شنوندگان مربوطه، وزن سنگينتر و آثار گستردهتري بيش از يك سخنراني عادي مذهبي مترتب شده است و بنابراين ايجاب ميكند كه عنايت بيشتر و اظهارنظرهاي دقيقتر و متعهدانهتري، از جنبههاي اعتقادي، سياسي و ملي به عمل آيد.
غرض رهبر انقلاب و ا نتظار حاضرين در آن مجلس و همچنين شنوندگان و بينندگان صدا و سيماي جمهوري و خوانندگان بعدي رسانههاي گروهي، يك تجليل عبادي تشريفاتي ساده از برگزيدگان رسالت و امامت يا ايراد چند تذكر قرآني و فقهي نبوده است. آنچه در نظر داشتهاند ارشاد عمومي و ابلاغ يك سلسله اصول و احكام اجتماعي و سياسي و نظامي بوده است كه متوليان و متصديان امور هر كدام را به منزله رهنمود خطمشي، دستورالعمل و برنامه براي دولت و ملت تلقي مينمايند. از روي آنها سياست داخلي و خارجي ما مانند پيام تاريخي مورخ 6/5/66 افتتاح فصل حج امسال ترميم ميگردد. بيانات و برنامههائي بوده است سرنوشتساز براي حال و آينده كشور و تاروپودي براي تداوم انقلاب و توسعه جنگ در دورانهاي دوم و سوم بعد از پيروزي اول. همانطور كه اولين ثمرات و آثارش را در برنامه مورخ 21/8/66 شورايعالي پشتيباني جنگ به رهبر انقلاب و پاسخ ايشان و دستورالعمل 10 مادهاي آن شورا مشاهده كرديم.
وقتي موضوع از چنين زاويه نگريسته شود هيچكس و مخصوصاً هيچ گروه و حزبي كه معتقد به اسلام و علاقمند به ايران بوده خود را در برابر خدا و خلق متعهد و مسئول بشناسد حق ندارد ساكت و بيطرف بنشيند.
البته كساني كه ولايت فقيه را ركن دين و دنياي خود دانسته معتقدند كه امام امت فرد معصوم و قائم مقام منصوص امام غايب و جانشين اجداد طاهرين او بوده ارتباط با غيب و امداد الهي دارد و بايد اوامر و رهنمودهاي او را چشم بسته و بدون انطباق با راه و رضاي خدا، اطاعت نمود، چنين اشخاص احساس وظيفهاي جز استماع و اجرا، در برابر فرمايشات اخير و گذشته و آينده امام نميكنند.
ولي ما فكر ميكنيم كه هيچ ايراني مسلمان كه مومن متعبد بوده كمترين آگاهي به قرآن و شرعيات و به اصول و احكام داشته باشد، چنين طرز فكري را نميپسندد و رهبر انقلاب هم يقيناً چنين اعتقاد و انتظار را ندارند. خوب ميدانند كه پرستش مطلق و اطاعت دربست مخصوص ذات احديت است. اطاعت از رسول نيز (كه بيش از ده بار در قرآن آمده است) به دليل آن است كه بازگوكننده وحي و رساننده عين كلام خدا بوده و به مصداق «و ماينطق عن الهوي(3) » با ديد و دلخواه شخص سخن نميگويد. اطاعت از اوليالامر هم (كه فقط يك بار در قرآن آمده، آن هم به صورت مشروط و محدود) لازمهاش به مصداق «لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق(4) اطمينان بر مباينت نداشتن آن دلالت و دستور با حكم خدا است و همان آيه ميگويد كه در صورت تنازع و اختلاف بايد به خدا و رسول (يا محكمات قرآن و سنت جامعه رسول ـ بنا به فرمايش امير مومنان) مراجعه نمود. اگر قرار بود اطاعت از ولي امر غير معصوم و غير منصوص يا ولايت فقيه، الزامي و مطلق باشد گفته ميشد در صورت اختلاف و ايراد بايد نظر رأي ولي امر را تبعيت نمود…..
بنابراين ما وظيفه داريم، عليرغم خطرات محتمل، آنچه را كه در سخنان آن روز رهبري انقلاب صحيح و به جا دانسته منطبق با قرآن و سنت ديديم به ديده منت بپذيريم و هر جا كه اختلاف و اشتباه به نظرمان آمده باشد و برداشت و آثار زيانبخش و هلاكتبار براي ملت و مملكت بر آن مرتبت گردد. صادقانه و دلسوزانه، به مصداق «و ذكر فان الذكري تنفعالمومنين(5) » تذكر و توجه لازم بدهيم.
بحث و بررسي حاضر به ناچار يك مقدار جنبه ايماني و ايدئولوژي يا آكادميك خواهد داشت و يك مقدار جنبه ملي و جهات سياسي و انقلابي. در هر حال مهمترين و حادترين مسئله حاضر كشورمان ميباشد.
ما به عنوان يك مسلمان نميتوانيم بيعلاقه به اسلام بوده دلمان به درد نيايد كه انقلاب اسلامي ايران، با خشونتها و بدعتها و با افراطكاريهاي خود چنان سيماي وحشتناك به اسلام داده است كه برخلاف سالهاي آخر عمر رسول اكرم، ناظر يخرجون من دين الله افواجا ميشويم و محكوميت و انزجار از اسلام را در دنيا ميشنويم. به عنوان يك ايراني نيز نميتوانيم بيكاره وحشتزده در كنار گود نشسته كاري و كلامي براي جلوگيري از انحطاط و فساد و از ويراني و بيچارگيهاي عمومي نداشته باشيم.
اينك به خواست خدا و به قصد خدمت به هموطنان به بحث و بررسي نكات اساسي پيام روز ميلاد رهبري محترم انقلاب ميپردازيم.
1ـ رهبري قرآن و رسالت اصلي پيغمبران
مقام و موقعيتي كه رهبر انقلاب براي قرآن در معرفي خدا و احكام او و براي رسول خدا و امامان قائل شده قرآن را قابل فهم و استفاده و استناد عوام و خواص دانستهاند، صددرصد مورد قبول و سپاس نهضت آزادي بوده و جواب دندانشكن به مدعيان و معترضيني دادهاند كه ميگويند شما را چه رسد كه از قرآن و اسلام حرف بزنيد، و غير مجتهدها در كار دين و دنيا و در سياست و حكومت چاره و چاهي جز تقليد و تبعيت از ولايت فقيه ندارند.
ضمناً در توضيح بعدي ايشان كه اضافه كردند «ليكن انما يعرف الكتاب من خوطب به» «هيچكس نميتواند بفهمد ….. و هر كس بخواهد پيغمبر را بشناسد قرآن را بايد بشناسد و هيچكس نميتواند بشناسد….» به نظر آمد كه اشكال يا لااقل ابهام وجود داشته باشد.
بيان ديگري كه فرمودهاند مقصد اصلي انبياء و غرض خدا از بعثت و اعزام پيغمبران «معرفي ذات مقدس حق(6) » بوده است و عدالت و حكومت مقاصد اعلي نيست، گفتار عالمانه و عارفانه و آموزنده بوده جا دارد رهنمودهاي محكمي براي همگان باشد.
2ـ عدالت مقصد ثانوي
آنجا كه ميفرمايند «وقتي كه مفاد آيات شريفه را ميخوانيم و يا سيره انبياء را ملاحظه ميكنيم ميبينيم كه آنها تمامشان يكي از كارهائي كه البته مقصد نبوده لكن مقدمه بوده اين بوده است كه عدالت را در دنيا ايجاد ميكند» استنباط درستي است و آيه شريفه «و لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط(7) » كه در سوره حديد آمده است، پشتوانه آن ميباشد. ولي بايد توجه داشت كه «قيام به قسط» ناظر به «ناس» ميباشد. يعني خود مردم هستند كه بايد با راهنمائي كتاب و آگاهي يافتن بر موازين و حدود تعيين شده در آن گفتار و كردارهاي خود و روابطشان را با يكديگر بر مبناي عدالت و قسط استوار نمايند، نه آنكه با فراموش كردن خود و كسان و كشورشان به تبليغ و تحميل عدالت و قسط بر ساير ملتها و دولتها، در خارج از قلمرو زندگي و مسئوليت خودشان بپردازند.
3- اجراي عدالت و احكام
اختلاف نظر ظريف ولي اساسي ديگر به دليل اصالت موضوع و اثر عملي كه در برنامه جنگي و آيندهبيني كشورمان وجود دارد، از توضيحات زير شروع ميشود:
«پيغمبر ميخواهد عدالت ايجاد كند تا بتواند آن مسائلي كه دارد ، كه آن مسائل، انسان ميخواهد درست كند، آن مسائل را مطرح كند و از زماني كه وحي براي پيغمبر ما آمده است يكي از مسائلشان همين معنا بوده است كه معارضه ميكردند با كساني كه ظلم داشتند. ظالم بودند. ستمگر بودند، خونخوار بودند و هر كدام به يك صورتي با آنها معارضه ميكردند. و گمان نشود كه هيچ پيغمبري توي خانهاش مينشست و فقط دعا ميخواند و يا احكام ميگفتند خير اينطور نيست. احكام را ميگفتند و دنبالش ميرفتند براي اجرا…».
شكي نيست كه ايجاد عدالت و معارضه يا مبارزه با ظلم و خودداري و اكتفا نكردن به دعا و دعوت و همچنين ساختن انسانها از مسائل و مشاغل انبياء و از مقاصد اديان الهي است، ولي نه معارضه با ظلم و خونخواري مقدمه و لازمه دعوت و دعا و ابلاغ احكام بوده است كه رسالت خود را از آنجا آغاز كرده باشند، نه برنامه آنان حالت تهاجمي نظامي با قيافه خشونت و قصد خصومت يا تحريك را داشته است و نه پس از ابلاغ احكام (وتلاوت آيات و انذارها) به دنبال الزام و اجبار مشركين و مؤمنين براي اجراي آنها رفتهاند ….
در قرآن نه يك جا و ده جا بلكه بيش از صدجا، به تعبيرهاي مختلف، مأمور اجرا نبودن و معارضه نكردن و مسئوليت پيگيري نداشتن پيغمبر به حضرت گوشزد ميشود. از قبيل اينكه: رسول وظيفهاي جز ابلاغ ندارد، كار تو تنها تذكر دادن و انذاركردن است و بشارت، ما تو را مأمور و موكل كسي قرار ندادهايم و مسلط و محافظ آنها نيز نيستي، هدايت آنها به عهده تو نيست، خدا بهتر ميداند كي هدايت شده است و كي گمراه است، براي اطلاع بر گناه بندگان خدا كافي است، هر كس هدايت يافت به سود خود عمل كرده است و هر كس گمراه شد زيانش را خواهد برد، بار هيچكس به دوش ديگري گزارده نميشود، عقيده و عمل به دين اجباري نيست، حساب و كتاب مردم با خداست، بگذار بخورند و بهرهمند شده دنبال آرزوها بروند به زودي خواهند فهميد، تو نگهبان مسئول آنها نيستي، تو را شاهد و الگو فرستاديم، بشارت و انذاردهنده هستي و دعوت كننده به سوي خدا و چراغ راهنما، همين و بس . . .
4- معارضه با چه چيز و چگونه بوده است؟
ما وقتي به قول ايشان مفاد آيات شريفه را ميخوانيم و يا سيره انبياء را ملاحظه ميكنيم ميبينيم تمامشان با ملايمت و ملاطفت، با هشدار و اخطار و آزادانه از عذاب و هلاكت الهي و با آغاز كردن از خود و خاندان و قوم و اعلام «اعبدواالله ولاتشركوا به شيئا» و «لا اله الا الله» را كردهاند و تنها با شرك معارضه نمودهاند، شركي كه به معناي پرستيدن خداهاي ساختگي و خيالي و شخصيتي است و اطاعت كردن بندهوار از فرعونها و اربابهاي صاحب مقام و مال و يا از احبار و رهبانهاي دينساز دنيادار فريبكار. سراسر سورههاي مؤمنون، هود، نوح، يونس، اعراف و غيره (يا قسمت عمدهاي از آنها) تكرار وتأكيد همين مطلب است.
به طوري كه در اين سورهها ديده ميشود مقاومت و معارضه هميشه از ناحيه منكرين و مخالفين آغاز ميگرديده است و بيشتر از ناحيه متوليان معبد و دين بوده است تا از ناحيه زورمندان و زراندوزان. معارضه منكرين و مدعيان اول به صورت «تكذيب و تولي» (يعني دروغ انگاشتن و پشت كردن) و به اتكاي تمتعي كه از دنيا داشتهاند آغاز ميگرديده است. به تدريج كه روشنائي آيات و پايداري پيامبران مردم بيداردل را متوجه و آنان را متمايل به قبول دعوت ميكرده است مدعيان سنگدل و متعصب به جدال و استهزاء برميخواستند و چون توجه و تمايل مردم را باعث بيآبروئي و كسادي كار خود و از دستدادن قدرت و مقام ميديدند در صدد آزار انبياء و اقدام به «صد راه خدا» برآمده از روآوردن مردم به دين خدا يا حاكم شدن حقيقت جلوگيري ميكردند. معارضه و آزار از اين زمان آغاز ميگرديده است. توطئه و حيلهگريهاي «ومكروا مكراً كباراً”(8) » يا «اذ جعل الذين كفروا في قلوبهم الحميته حميته الجاهليه(9) » متعلق به اين دوران از دعوت انبياء است كه به دستور سردمداران شرك، از طريق تحريك و تعصب با راه انداختن عوام الناس شيفته خرافات و شخصيتها صورت ميگرفته است. معذلك انبياء همچون پيغمبر خودمان و گروندگان به او در برابر استهزاء و اتهام يا آزار مشركين و مستكبرين و گمراهشدگان از اهل كتاب، دستور «لنبلون في اموالكم و انفسكم ولتسمعن من الذين اوتواالكتاب من قبلكم و منالذين اشركوا اذي كثيرا و ان تصبروا و تتقوا فان ذلك من عزمالامور(10) » را دريافت ميداشتند و به «جادلهم بالتي هي احسن(11) » سفارش ميشدند. در هر حال دستور و سفارش هميشه جلوگيري از معارضه و برخورد خشن و تشويق به مدارا و منطق بوده است.
5- نوبت معارضه و جنگ چه موقع بوده است؟
فقط، همانطور كه در سوره محمد به سال اول هجرت مشاهده ميكنيم، آنگاه كه كفار قريش گرايش به شدت عمل و به ممانعت و مزاحمت جدي نموده، براي خاموش كردن نور خدا و معدوم ساختن رو آورندگان به راه خدا دست از آستين درآورده با اخطار قبلي «الذين كفروا و صدوا عن سبيل الله اضل اعمالهم(12) » دستور «فاذا لقيتم الذين كفروا فضرب الرقاب حتي اذا اثخنتموهم فشدوا الوثاق(13) » صادر ميشود كه بستن دست و پاي آنها از ادامه تجاوز و معارضه جنگي است، پشت سر آن توصيه آزاد كردن كريمانه يا با گرفتن فديه ميآيد(14) كه متوقف ساختن و از كار انداختن ماشين جنگي است و نه از بين بردن و انتقامگيري يا مجازات متجاوز.
براي ابلاغ دعوت و تبليغ اسلام يا تبديل كفر به ايمان، نه تنها پيغمبران راه معارضه و مخاصمه را پيش نگرفته برنامههايشان تحميل دين و كفرستيزي و مستكبركشي نبود و اصل لا اكراه في الدين در تمام رسالتهاي الهي سايه آزادي و كرامت انساني را بر كافر مومن افكنده است، بلكه دستور مقدماتي برقراري عدالت و برطرف كردن ظلم و استكبار را در محيط خود و در جهان پهناور نداشتهاند. پيغمبران دعوت خود را با در افتادن و برانداختن مستكبرين و ستمكاران آغاز نكردهاند، بلكه مستكبرين و مرفهين بودهاند كه پس از مواجهه با دعوت انبياء و پيشرفت كار آنها به معارضه و ممانعت و جنگ برخاستند و سپس خداوند فرستادگان و اجابت كنندگان دعوت خود را نجات و نصرت داده است.
البته پيغمبر عزيز ما در خانه نمينشست كه دعا بكند و پيوسته در حركت و فعاليت و هجرت بود. تحمل مشقات و صدمات را مينمود و از جهالت و گناه مشركين و مستكبرين رنج زياد ميبرد هم دعا ميكرد، هم دعوت و هم محبت.
اين حرفها تازه براي انبياء است كه دعوت و ماموريتمان با ولادت و رسالت حضرت ختمي مرتبت پايان يافته و پرونده نبوت و رسالت براي هميشه بسته شده است. حال آيا كلام اعلاي «الله اعلم حيث يجعل رسالته(15) » به كسي يا مقامي و طبقهاي اجازه ميدهد خود را ادامه دهنده رسالت انبياء و جانشين آنها بنامد؟ آيا هيچ قدرت و دولتي حق دارد دستگاه خود را مساوي و مجري اسلام دانسته و سايرين را ملحد غيرمسلمان يا مستكبر ضد اسلام بخواند؟ و بندگان خدا را به نام اسلام براي خدمت به اسلام و صدور اسلام، آن طور كه خود تشخيص ميدهد و تصميم ميگيرد و تبليغ ميكند فوج فوج به كشتن و كشته شدن بكشاند؟
درست است كه از نظر اكثريت «ملت ايران اسلام را ميخواهد» ولي ملت ايران اسلامي را ميشناخت و خواهان حكومت آن بود كه در سايهاش از هر نوع استبداد و اسارتي اعم از داخلي و خارجي يا سياسي و ديني رهائي يابد و نظامي شورائي و مردمي، بر مبناي عدالت و تقوي و اصول عاليه اسلام، كه تأمين كننده آزادي و استقلال و سوق دهنده ايران به سلامت و امنيت و بركت و به ترقي و سعادت باشد به وجود آورد.
6ـ انسانسازي اسلام و جدائي حق از باطل
انسانسازي پيغمبران كه در رهنمودهاي رهبر انقلاب آمده، درست است. خصوصاً كه نفرمودهاند بايد با خشونت و خصومت و در زير ضربات شلاق، اجرا گردد يا بر سبيل دامپروران و مكتبخانههاي قديم با تهديد و تطميع يا تحديد و كشتن شخصيت صورت گرفته بر شيوه انساندوستانه اسلام اصيل كه بر مبناي آزادمنشي و احترام به كرامت و امانتداري انسان است، انجام نشود.
رسول اكرم در ادامه دعوت و برخورد با مقاومت و كارشكني سران سرسخت قريش كه به فكر نيرنگ زدن يا سركوب و معدوم كردن او افتاده ملول و مايوسش ميساختند، طبعا انتظار داشت ياري خدا محسوس و موثرتر گرديده اجازه و امكان در افتادن و نابود كردن پرچمداران الحاد و استكبار را پيدا نمايد. در آيات 78 تا 84 سوره اسراء ميبينيم كه قرآن در برابر سوء مقاصد مشركين به او دلداري و دستور ميدهد كه بيش از پيش به تسبيح و سپاس خدا بپردازد، نصرت خدا و تسلط بر مشكلات و موانع را در تداوم رأستي و صداقت بجويد و به خود و پيروان بگويد كه ملالت و يأس و عجله نداشته بدانند كه چون حق بيايد باطل خواهد رفت. حق گفتني و آوردني است و باطل رفتني(16) در سوره رعد با ذكر تشبيهي تفصيل بيشتر در اين باب داده و گفته ميشود كه باطل همچون كف روي آب است كه با همه جوش و خروش چون ريشه و قرار ندارد خود به خود زائل و «باد هوا» ميشود در حالي كه آب جاري شونده كه از زير آن گسترش مييابد و به مردم فايده ميرساند، ضربالمثل و نمودار حق است.
اصولا برنامه انبياء كه ما بايد تأسي نمائيم هميشه برنامه سازنده مثبت، مولد، بركتآور و حياتبخش بوده است، نه خشونت و خصومت و خرابي يا مرگخواهي و نابودي كه برنامه شيطان است و مرام ماركسيسم. و متأسفانه سياست و شعارهائي كه از سال دوم پيروزي انقلاب تبليغ گرديده و بر انقلاب و نظام جمهوري اسلامي تحميل شده در همين خط و هدف بوده است.
7ـ ملت يا مكتب ابراهيم
اينكه فرمودهاند «ابراهيم مسائل را ميگفت، بعداً بر ميداشت بتهائي كه آن وقت …… مثل اين بود كه يكي به خداي تبارك تعالي در مذهب ما جسارت كند اين طور معارضه ميكرد با آنها ولي مسائل را هم ميگفت، مقابله ميكرد با ستم و مقابله ميكرد با ظلم» لازم است با امتنان تذكر بدهيم كه در اين طرز برداشت در مقايسه با پيام دو سال قبل آغاز حج تعديل حاصل شده است ولي باز هم درست نيست. اولاً ابراهيم يك مسئله و يك حرف داشت و آن دست برداشتن از بتهاي خود ساخته چوبي و روآوردن به گرداننده آسمانها و زمين و آفريننده انسانها بود. ثانياً براي اثبات حرف خود نه زور به كار برد و نه دشنام به كسي داد. چون حرف حساب و منطق به خرجشان نميرفت متوسل به يك آزمايش عملي مشهود گرديد و استدلال تجربي غيرفلسفي و غيرجنگي به كار برده مدعيان را مبهوت ساخت. قرآن نشان نميدهد كه ابراهيم معارضه و مقابله با ستم كرده باشد. بلكه پدر (يا به قول بعضيها عموي او) و متوليان معبد و مردم قصد اهانت و اخراج و سوزاندن او را كردند. از ناحيه خانواده و قوم نامهرباني بود و مرگخواهي و آتشافروزي و از ناحيه ابراهيم دلالت مودبانه منطقي بود، با نصيحت و حمايت، حتي از قوم فاسد و ستمگر لوط. بالاخره با توكل به خدا و طلب نصرت از كسي كه او را به دوستي خود برگزيده است، مهاجرت به سرزمين بيآب و علفي ميكند تا فرزندانش امنيت يافته اقامه نماز و عبادت خدا را بنمايند و براي آنها دعاي روزي فراوان و جلب محبت مردمان را نمود.
8ـ عيسي منادي محبت و گذشت
وضع حضرت عيسي نيز چندان دور از جدش ابراهيم، كه بنيانگذار اسلام و نامگذار مسلمانان است، نبود. فرمودهاند «اشخاصي كه تابع او هستند خيال ميكنند كه حضرت عيسي فقط يك معنوياتي ميگفته است ايشان هم همين طور بوده است. از اول بنا بوده بر اينكه معارضه كند». اما به شهادت انجيل و قرآن حضرت عيسي مملو از معنويت و محبت، حتي نسبت به دشمنان و آزاردهندگان و كافران بود و پيرامون معارضه و مقابله نگشت.
رهبر انقلاب در بيانات خود، از اولين كلام كودكي حضرت عيسي، به نقل از قرآن فقط آوردن كتاب را ذكر كردهاند. اگر تمام آيه و بعديهاي آن را تلاوت كنيم معلوم خواهد شد كه حضرت عيسي (علي نبينا و عليهالسلام) با اعلام بندگي خدا و پيغمبري خود آغاز سخن كرده سفارش نماز خواندن و زكوه دادن مادامالعمر را يادآوري مينمايد، نيكي كردن به مادر و اهل خدمت و بركت بودن خود را در همه زمانها و مكانها پيشگوئي ميكند و در پايان از اينكه اهل جبر و ظلم و مرد سنگدل و شقي باشد شديداً تبري جسته از ولادت تا بعثت، خود را مشمول و منادي صلح و سلامت ميشمارد:
مريم 30ـ قال اني عبدالله آتيني الكتاب و جعلني نبيا
مريم 31ـ و جعلني مباركا اين ما كنت و اوصاني بالصلوه و الزكوه ما دمت حيا
مريم 32ـ و برا بوالدتي و لم يجعلني جبارا شقيا
مريم 33ـ و السلام علي يوم ولدت و يوم اموت و يوم ابعث حيا(17)
سئوال فرمودهاند كه عيسي «اگر مسئله ميخواست بگويد چرا دارش ميكشيدند؟» اولاً به تصريح قرآن او را به دار نكشيدند و خدا به سوي خود بالا برد. ثانياً چون در برابر تشريفات و خرافات القائي متوليان رياكار و دنيادار معبد و دين قيام به احياي توحيد و معنويت و روشن نمودن بندگان براي بازگشت به سوي خداي يكتاي مهربان نموده بود و بذر محبت و خدمت و گذشت ميپاشيد، مورد خشم و اتهام و توطئه روحانيت يهود قرار گرفت. مانند بزرگان قوم نوح متوسل به مكروا و مكراً كبارا شدند و به والي فلسطين چنين القا كردند كه عيساي بيايمان و اخلالگر با تعليمات اختراعي خود الوهيت و فرمانروائي قيصر را انكار ميكند.
9ـ تفكيك يا تبعيت دين و سياست
مسئله تفكيك دين از سياست كه قبل از داستان حضرت عيسي به طور معترضه متعرض آن شدهاند دنباله روي از يك اشتباه متداول اواخر قاجاريه و روي كار آمدن سلسله پهلوي قبل از پيروزي نهضت ملي شدن نفت به دست مصدق است كه همه افعال و افكار و هر پيشآمد و رويداد را به سياستهاي استعماري نسبت ميدادند. ايشان چنين فرمودند: «اين معنائي كه به خورد ما داده بودند قدرتهاي مستكبر جهان كه نبايد ديانت در سياست دخالت بكند، اين از آن سياستهائي بوده است كه اينها داشتند براي عقب نگهداشتن مسلمين و براي اينكه نگذارند اينها معارضه كنند و لهذا اينها را وادار كردند آن قدر تبليغ كنند كه در بسياري از قشرها اين است كه آخوند را به سياست چكار دارد، چكار داري، تو برو دعاتو بخوان.»
حقيقت امر اين است كه تفكيك دين از سياست كه ترجمه لائيسيسم و سكولاريسم است قرنها قبل از نفوذ اروپائيها در ايران و پيدايش پديده استعمار (و استكبار به معناي مصطلح انقلاب) عكسالعمل طبيعي ملتها و دولتهاي مغرب زمين در برابر حاكميت خودكامه كليسا و اختناق و انگيزيسيون وحشتناكي بوده است كه به نام دين و حاكميت عيسي بر سر مومنين و مردم آورده مدت هزار سال اروپا را در تاريكي و وحشت و عقبافتادگي نگاه داشته بودند. كشورهاي آنجا، خصوصاً پس از جنگهاي صليبي و برخورد با دانش و بزرگواري مسلمانان، كم و بيش بيدار شدند و بسياري از متفكرين و درس خواندهها، هم از خداي يسردار و هم از پاپ و كشيشهاي مدعي جانشين عيسي و حواريون برگشتند و قلم بطلان بر اختلاط ديانت و سياست يا اشراف روحانيت بر حكومت كشيده شد. كاتوليك و پروتستان ديندار و بيدين به اين نتيجه رسيدند كه دولت و سياست بايد مستقل از ديانت و از معتقدات شخصي بوده قوانيني كه خودشان وضع كرده يا پذيرفتهاند بر امور كشور و روابط مردم حاكم باشد.
پس از چند قرن كه مردم مغرب زمين با آزاد شدن نسبي از شخص پرستي و اختناق ديني، صاحب دانش و تمدن شدند و به آبادي و ترقي و عدالت بيشتري رسيدند و براي توسعه ثروت و قدرت و سلطه خود به اكتشاف جغرافيائي و استحلاك و استعمار كشورهاي عقبمانده آفريقا و آسيا پرداختند نفوذ و هجوم و هرأس از آنها ملتهاي مسلمان را تا حدودي بيدار كرده به كفر تلاش انداخت. خود مشرق زمينيها بودند كه براي نجات و استقلال و ترقي چارهانديشيهاي تقليدي يا ابتكاري و اساسي كردند، كه يكي از آنها تفكيك دين از سياست يا رهائي دولتها از دخالت روحانيتها بود.
تجربه قرون وسطاي مسيحيت و سرنوشتي كه بر ديانت و روحانيت آمده ميتواند آئينه عبرت ارزنده و هشدار دهنده براي رهبري و متوليان انقلاب و نظام ما باشد.(18)
نهضت آزادي ايران سالها قبل از انقلاب اسلامي و پيروزي آن و عليرغم جو حاكم آن زمان، مخالف تفكيك دين از سياست بوده است و هرگز حكومت اسلامي را مترادف با حكومت روحانيون نميدانسته است. كما آنكه رهبر انقلاب نيز در دوران اقامت در پاريس بارها با صراحت اعلام داشتهاند كه نميخواهند حكومت عبا و عمامه و نعلين به وجود آورند. ما اشراف ديانت و ايدئولوژي اسلامي را بر سياست و نظام حكومتي مفيد و لازم ميدانيم ولي نه از طريق و تسلط روحانيون و نه به معناي ادغام و اختلاط دين و دولت كه دو مقوله متمايز ميباشد. دولتي شدن مذهب و الزام مردم مباينت آشكار با اصل لا اكراه في الدين دارد. روش حكومت علي (ع) هم آن طور كه از فرمان مالكاشتر بر ميآيد مؤيد آشكار اين معني ميباشد.
10ـ آخرين فراز و پيام
آخرين قسمت بيانات ديني ـ سياسي رهبر انقلاب و بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران، در زمينه تشكيل حكومت، دخالت در سياست، از بين بردن دولتها و تصرف كشورها بود.
تلخيص شده فرمايشات چنين است: «حضرت رسول (ص) كه آمد و تشكيل اداره داد، تشكيل حكومت داد، معنايش اين است كه كار دارند به حكومت، در سياست كار دارند و تشكيل حكومت دادن جز اين است كه دخالت در سياست است و وارد شدن به عرصه سياست است؟ بنابراين اين مسئلهاي را كه بين مسلمين هم اينطور تزريق كردند تا حتي بعضي از خواص هم به اين معني اعتقاد پيدا كردند كه شما برويد سراغ مسجد و ما هم ميرويم سراغ حكومت، اين براي اين بود كه اين طور به سر ما بياورند….. كه شما مشاهده ميكنيد. مسلمين از سيره انبياء و خصوصاً مسلمين از سيره پيغمبر اكرم (ص) بايد مطالعه كنند. ببينيد چه كرده است و بايد تأسي كنيم. اگر پيغمبر آمده بود و فقط توي مسجد نشسته بود و قرآن را ذكر كرده بود و ديگر كاري هم نداشت ما هم ميرفتيم همين كار را ميكرديم…… اما كسي كه آمده است از همان اولي كه آمده است در مكه مشغول مبارزه بوده است. يك نحوي غير آن نحوي كه در مدينه ديگر مسلحانه بوده است….. در مدينه كه آمد حكومت تشكيل داد، مبلغ فرستاد حكومت فرستاد همه جا آنجا كه دستش ميرسيد مژده داد به مردم كه ما ميگيريم دنيا را همه را از بين ميبريم، رم را از بين ميبريم. ايران را از بين ميبريم يعني از آن وضعي كه آنها دارند كه بتپرستي ميكنند و يا آتشپرستي ميكنند اين را از بين ميبرند والا احيا كردند. همين مدت كوتاهي كه پيغمبر(ص) زندگي كرد. احيا كرد بشر را مسلمين بايد تأسي كنند به او چه كرد، ما هم بايد آن كار را بكنيم. او حكومت تشكيل داد ما هم بايد حكومت تشكيل بدهيم. او جنگ كرد ما هم بايد جنگ بكنيم او دفاع كرد ما هم بايد دفاع بكنيم.»
«بنابراين اگر تابع دين پيغمبر اكرم (ص) هستيم. اگر تابع ائمه هدي هستيم ببينيم كه انبياء در ايام حياتشان چه كردند. اگر چنانچه مسئلهگو بودند كه چكار داشتند به آنها اين ظالمين و اين مستكبران كه آنها را بكشند، حبس كنند و تبعيد كنند و ببرند به خارج و نگذارند كه كسي پيش آنها برود. در همين حالي كه همه آن مضيقهها بوده است. شما ميبينيد كه فقه چه جور دامنهاي دارد و چه جور دامنههائي خواهد داشت و همهاش از كتاب و سنت است.»
جان كلام و پيام در همين جا است!
كليشهاي زيبا در لباس و لسان عوام ساختهاند كه تركيب و تطبيقي از سنت و سيره پيغمبر بزرگوار و امامان گرامي ما با عملكرد انقلاب و نظام جمهوري اسلامي باشد.! صحهاي است بر گذشته و فرمان برانگيزندهاي براي آينده، همراه با برنامه سياسي و بسيج جنگي كه بلافاصله شاهد آن شديم.
در حاشيه مطلب اين نكته نيز قابل تفكر است كه دو طايفه از توصيف و توجيههاي پيام شاد شدهاند. اول ارباب كليساي سنتي و مستشرقين معاند مسيحي و يهودي (و مقلدين داخلي ضد اسلام و ضد انقلاب آنها) كه قرنها ادعا ميكردند اسلام به زور شمشير دنيا را گرفته، محمد قصدش كشورگشايي و سلطنت بوده و پس از هجرت و رسيدن به قدرت تغيير ماهيت داده بوده است. دوم، ابرقدرتهاي شرق و غرب و اسرائيل را بايد به حساب آوريم كه به قول خود آقايان تحميلكنندگان و بهرهبرداران از جنگ ايران و عراق بودهاند. همچنين اربابان صنايع عظيم تسليحاتي اروپا و آمريكا و گردانندگان اقتصاد آنها كه اطمينان يافتهاند جنگ ويرانگر بيپايان ايران و نياز و خريدهاي كلان كشورهاي مسلمان باز هم ادامه خواهد داشت!…..
ما نميگوئيم تصنع و تحريك در اين بيانات بوده است. به احتمال قوي همه آنها تراوش باور و باطن شخص رهبري و اعتقاد يا پذيرش متوليان و پيروانشان ميباشد. ايشان تا به حال چيزي را از اين جهت كتمان نكرده عقيده و سليقه خود را بارها شخصاً و يا در قلم و بيان ديگران ابراز داشته و گفتهاند: 1)روحانيت مساوي است با اسلام 2)روحانيت يا ولايت فقيه ادامهدهنده رسالت انبياء به جانشيني آنها و امامان بوده مامور و مويد من عندالله است 3) ولايت بر ملت و حكومت امت حق انحصاري روحانيت است و تشكيل دولت در حد صلاحيت و قدرت آنان ميباشد، بدون آنكه ملت تحت ولايت و قيوميت را حق سخن يا شور و بيعت، مگر ظاهري و تحميلي باشد.
چنين نظريه و عقيده به جاي خود محترم و محفوظ است ولي بايد ديد قرآن و سنت تا كجا زير آنها را امضاء ميكند و مردم و ما چه موضعي بايد داشته باشيم.
بلي صحيح است كه رسول اكرم(ص) در مدينه تشكيل حكومت دادند و از دوران مكه هم كار به سياست و اداره امت گروندگان داشتند و صحيحترين عمل براي جماعات و افراد مسلمان تأسي به روش و رفتار پيغمبرشان، به مصداق و لكم في رسول الله اسوه حسنه، ميباشد. علاوه بر خاتم انبياء پيغمبران ديگري هم چون موسي و داود و سليمان دستاندركار رهبري و اداره امت و مسند نشين بر تخت سلطنت يا حكومت شدهاند. ولي دو نكته مهم قابل ذكر است. يكي اينكه تعداد انگشتشماري از ميان صد و بيست و چهار هزار پيغمبر و آنان كه نامشان در قرآن آمده است عهدهدار حكومت و رهبري سياسي گشتهاند. انبياء اولوالعزمي چون نوح، ابراهيم، عيسي و پيغمبران والا مقام و منزلتي چون يعقوب و اسحق و اسمعيل يا يوسف و ايوب و ادريس و حتي هود و صالح و شعيب، چنين وضع و ماموريتي را نداشتهاند دوم آنكه با وضوح و صراحت از قرآن خدا و سيره انبياء بر ميآيد اولاً دو ماموريت نبوت و حكومت يا دو مشغله و وظيفه رسالت و سياست از هم جدا بوده، حالت همگاني داشته است و نه الزامي. ثانياً دو روش كاملاً مختلف و دو سنت متفاوت بر آن دو وظيفه يا شغل در آنجا كه توأماً انجام ميشده، اشراف داشته است. اولي صددرصد به فرمان خدا و به هدايت وحي انجام ميگرفته مردم و شخص رسول كمترين دخالت و آمريت در آن نداشتهاند و بيچون و چرا و بدون مشورت و جلب رضا، ابلاغ و اطاعت ميشده است. ولي دومي يعني حكومت و مديريت امور امت بنا به خواست مردم و يا تبعيت و مشورت آنان انجام ميشده است. رجال و ملاء بنياسرائيل بودند كه نزد پيغمبرشان آمده از او خواستند كه خدا پادشاهي برايشان تعيين كند تا در راه خدا عليه تجاوزگراني كه آنها را از خانه و خانوادهشان بيرون كردهاند، جنگ نمايند. همين طور هم شد، بدون آنكه خدا يا آن پيغمبر بگويد كه فرمانروايي و فرماندهي هر امت با پيغمبر فرستاده خدا است. در مورد پيغمبر بزرگوار خودمان نيز قرآن صراحت دارد كه آن حضرت با همه عقل و دانش و بينش و نبوغي كه داشت و به اصلاحانديشي و تميز و تقوائي كه دارا بود و با پشتوانه خدائي وحي، در امر مديريت و اداره امت مامور به «شاور هم فيالامر» بوده است. قرآن در صورتي جامعه و مسلمانان را بهترين امت ميشناسد كه مردم براي اصلاح امور و برآوردن نيازهاي يكديگر (به مصداق حديث و من اصبح و لم يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم) از صدف تنگ خانه و خواستههاي خصوصي خارج شده همديگر را تشويق به خوبي و خدمت و احتراز از زشتي و شر نمايند(19). بدون آنكه در اين رهگذر رسالت خاص و نقش برتر صنف و طبقه ممتازي داده شده باشد. در آنجا هم كه قرآن در سوره شوري ميخواهد جامعه اسلامي نمونه را به ما معرفي نمايد، در ميان خصلت و سنتهاي تقوي و گذشت و اجابت و اتصال به خدا، از يك طرف و انفاق و انتصار و اغماض فيمابين از طرف ديگر، جمله «و امرهم شوري بينهم» را ميآورد كه همان مديريت شورائي و حاكميت ملي در اصطلاح امروزي است. بدون آنكه باز هم برجستگي يا امتياز و انحصاري براي يك طبقه خاص به نام روحانيت قائل شود.
اينكه فرمودهاند بركناري روحانيت از حكومت تلقين استعمار است بايد در نظر داشت كه قرنها قبل از نفوذ و ورود غرب فقهاي شيعه بياعتنا نسبت به مسئله حكومت بودند و آن را در صلاحيت انحصاري پيغمبر و پيشوايان دوازدهگانه ميدانستند كه منصوص از طرف خدا و معصوم و عالم كاملاند. غصب اين مقام را از طرف هر كس كه باشد و اطاعت از غاصبين و همكاري با آنها را گناه ميدانستند. ضمن آنكه تكليفي براي مومنين در دوران غيبت تعيين نمينمودند. بزرگاني مانند شيخ طوسي، علامه حلي، خواجه نصيرالدين طوسي و مجلسي (از متقدمين) و علامه كاشفالغطاء (از متأخرين) چنين عقيده داشتند. معذلك بسياري از همين بزرگان، سلاطين را ظلالله ناميده قبول كردن ولايت و اجرت از طرف آنها را جائز ميشمردند و در برابر سلطان جائر يا ظالم شرط ميكردند كه شخص مطمئن باشد كه مجبور به اجراي امر حرام نخواهد شد. حتي محقق حلي ميگويد «هر گاه جائري او را جبر كند بر ولايت جائز است از براي او قبول كردن به آنچه امر كند او را هر چند امور محرمه باشد.»
مسئله حكومت روحانيت يا ولايت فقيه، در آغاز نفوذ و روابط با غرب براي اولين بار در زمان صفويه از طرف محقق كركي عنوان شد، فاضل نراقي معاصر (و مداح) فتحعليشاه مدافع سرسخت آن گرديد و شاگرد او شيخ مرتضي انصاري معروف به شيخالطائفه، هم ولايت فقيه را شديداً رد كرد و هم قبول هر گونه ولايت و آمريت از طرف سلاطين ستمكار و خدمت به آنها را.
11ـ حكومت و جنگ آري، سلامت و صلح نه!
در قسمت دوم و حساستر بيانات آخر ايشان كه با تفصيل تصريح به حكومت تشكيل دادن و جنگ كردن و دفاع كردن پيغمبر و ضرورت تأسي ما به آن حضرت و به ائمه هدي، نمودهاند، بعضي از شنوندگان و خوانندگان آن فرامين و فرمايشات سئوالي را مطرح كرده با تعجب ميپرسند مگر پيغمبر خدا در دوران رسالت و حكومت خود صلح نكرد و يكسره در حال جنگ و دفاع بود كه در بيانات رهبر انقلاب اصلاً اشاره به اين سنت و سيره نشده است و نخواستهاند كه خودشان يا دولت و ملت ايران با كسي و با دشمني صلح نمايد؟! ميگويند پس صلح حديبيه با مشركين قريش و دشمنان سرسخت اسلام و مسلمانان كه در تاريخ و تفسيرها آمده است دروغ بوده است؟ و يا صدها پيمان و عهد و قرارداد كه آن حضرت با مخالفين محارب و معاندين محتمل يا با اهل كتاب و ديگران بستهاند و دعوت و پيامهائي كه ميفرستادند، به دستور و يا اجازه رسول اكرم نبوده است؟ صلح امام حسن با معاويه، نعوذبالله، نافرماني و بدعت امام دوممان، عليرغم قرآن و سنت و سيره انبياء بوده و يا از خامي و جهالت آن حضرت ناشي شده بوده است؟! آيا نومن ببعض و نكفر ببعض مجاز شده است؟
صرفنظر از سنت و سيره پيغمبرمان و ائمه اطهار كه فقط دو نفرشان در مدتهاي كوتاه و بسيار كوتاه بنا به درخواست و اصرار و بيعت مردم تشكيل حكومت دادند آيا در خود قرآن اين آيه، به منظور قبول صلح با مهاجمين و توكل به خدا و مردم، ولو با احتمال نيرنگ دشمن، نيامده است؟:
و ان جنحو للسلم فاجنح لها و توكل علي الله انه هو السميع العليم و ان يريدوا ان يخدعوك فان حسبكالله هوالذي ايدك بنصره و بالمومنين.(20)
از بيانات آن روز رهبر انقلاب چنين استنباط شده است كه حكومت بر مردم و جنگ كردن با مسلمانان و بعضي از كافران و مستكبرين خوب است و بايد تمكين به امر خدا و تأسي به عمل پيغمبر كرد ولي در مورد صلح و سازش و خاتمه دادن به يك جنگ ويرانگري كه بلاي جان ايران و اسلام شده است، نبايد كاري به دستور خدا و سنت رسول خدا داشته باشيم.
متأسفانه وضع طوري شده است كه هر كس اسم صلح را ببرد، ولو شرافتمندانه و عادلانه و بر طبق موازين اسلامي، به دشمني با دين و دنياي ما و به مزدوري آمريكا و صدام متهم ميگردد!
حذف واژه و انديشه صلح در كلام رهبر انقلاب، از سنت و سيره پيغمبر رحمهللعالمين، نكته قابل توجه و در خور تفكر است. در حالي كه بعد از هشت سال جنگ پيگير ويرانگر كشنده نه تنها دو ملت ايران و عراق بلكه همسايگان و مردم جهان تشنه پايان آن هستند. چنين حذف يا سهو چه علت ميتواند داشته باشد؟ آيا نسياني بوده است يا نان بردن از صلح را عمل لغو زائد و خلاف مصلحت روز، خصوصاً با برنامه تجديد بسيج و تداركات وسيع اخير ميدانستهاند؟ يا آنكه صلح و سلم را از مقوله بدعت و بداعهاي اسلام و منسوخات قرآن محسوب داشتهاند؟ شايد بنا به مشيت پروردگار ملت شهيد پرور ايران به كفاره گناهان خود نبايد شربت صلح و آرامش و آبادي و زندگي را بچشد و با در دست داشتن پرچم «جنگ جنگ تا پيروزي» تا قعر دره نابودي سقوط كند!…..
به يقين پيغمبر بزرگوارمان از ابتداي بعثت هم مبارزه كردند، هم حكومت تشكيل دادند، هم پيام و مبلغ براي ملتها و ملوك فرستادند و هم خداوند در كتاب خود مژده داده است كه دين قديم و اصيل اسلام را بر همه مكاتب و اديان، عليرغم مشركين و كفار وحسودان، پيروزي و اشراف ميدهد و صالحين بندگان را در زبور و قرآن وارثين زمين دانسته است.
به يقين ما بايد تأسي به پيغمبران و امامانمان نموده هم جنگ كنيم هم دفاع و هم جهاد و تلاش، براي رفع ظلم و استكبار و الحاد، از جامعه خودمان و از صحنه پهناور جهان (بدون آنكه برنامه ما گرفتن همه كشورها و از بين بردن دولتهاي نظير روم و ايران آن زمان باشد).
عليالاصول ما در اين زمينه با اظهارات و فرمودههاي مقام رهبري انقلاب، به لحاظ حكومت و جنگ دفاعي، هيچگونه مخالفت نداريم. حرف بر سر چگونگي اجرا و انجام آنها ميباشد كه بايد بر مبناي مدلول و منطوق آيات و بر وفق سنت و سيره پيغمبر و امامان معصوم منصوص باشد.
در زمينه جنگ و دفاع و صلح، نهضت آزادي ايران در نشريات متعدد خود اظهارنظر و استدلالهاي قرآني و فقهي و تاريخي مفصل كرده است كه همراه با تجزيه و تحليلهاي سياسي و اقتصادي و نظامي بوده است و فعلاً ضرورت و فرصت كافي نيست كه عطف و تصديع مجدد به عمل آيد. فقط چند نظري در تأييد يا تصحيح آنچه در بيانات رهبر انقلاب آمده است ميپردازيم.
پيغمبر بزرگوارمان و پيشواي مقتدايمان هر دو جنگ كردند ولي جنگ دفاعي غيرابتدائي و غيرتهاجمي و بدون آنكه قصد مجازات متجاوز و دفع دشمن و شر از صحنه جهان را داشته باشند.
درباره جنگ دفاعي و اگر كلمه دفاع را به همه حقوقها و ارزشها و حقها تعميم و تسري ندهند مسئلهاي از اين بابت نخواهيم داشت. در مورد جنگ ابتدائي كه به منظور تسلط بر غيرمسلمانان و تصرف كشورها و مسلمان كردن يا دفع شر آنها انجام گردد. فقهاي اهل تسنن غالباً آن را از مقوله جهاد واجب دانستهاند. رويه شيخين و خلفاي اموي و عباسي و عثماني و امثال سلطان محمود غزنوي و تا حدودي امير تيمور گوركاني نيز، تا آنجا كه دستشان ميرسد، چنين بوده است. در آن زمانها دنيا را بدو منطقه «دارالسلام» و «دارالحرب» تقسيم كرده عقيده داشتند كه مابين اين دو منطقه (يا به اصطلاح امروزي دو بلوك) حالت جنگي مستمر وجود دارد و دولتهاي اسلامي تا منطقه كفر را وارد در منطقه اسلام ننموده يا قلع و قمعشان نكرده باشند، جهاد واجب بايد ادامه داشته باشد. اما علماي شيعه و فقهاي بزرگ اماميه فتواي ديگري داشته و گفتهاند در زمان غيبت امام معصوم جز جنگ دفاعي هيچ تهاجم و تعرض نظامي مشروع و مجاز نميباشد و تشخيص و تصميم به جنگ ابتدائي يا تعرض از اختيارات خاصه پيغمبر و ائمه اطهار عليهمالسلام است. ائمه اطهار را هم كه ميدانيم هيچكدام مبادرت به جنگ ابتدائي نفرمودهاند. با مراجعه به قرآن ميبينيم كه كتاب خدا در آيات 190 تا 194 سوره بقره(21) كه هم از محكمات است و هم غير منسوخ، شرايط اصلي و اصحاب جنگ و انتهاي آن را تشريع و تعيين و تحديد كرده است: 1) جنگ بايد كرد 2) صرفاً در راه و رضاي خدا 3) فقط با كساني كه دست به كشتار و جنگ با ما ميزنند 4) بدون آنكه كمترين تجاوز و تعدي بيش از آنچه مرتكب شدهاند مرتكب گرديم، زيرا كه خداوند تجاوز و تعدي كنندگان را دوست نداشته آن را عمل خلاف تقوي ميداند.
قرآن براي آنكه در اثر خوي بشري انتقام و ستيزهگري و قياس به نفس، احكام و حدودش دچار افراط و التقاط و ابهام نگردد، در سوره توبه كه جنگيترين سورههاي قرآن است در قبال دستور قتال با كافر تصريح مينمايد كه «آنها بودند كه جنگ با شما را آغاز كردند»(22) و در سوره عبادي ـ اجتماعي حج توضيح ميدهد كه اگر به شما اجازه جنگ كردن دفاعي داده شده براي اين است كه مورد ظلم و ستم قرار گرفتهايد و خداوند يار و ياور مظلومين است(23)
در هيچ جاي قرآن و سيره صحيح رسول اكرم صحبت از كفرستيزي مسلحانه و رفتن و گرفتن بلاد و ممالك يا كشتن و تصرف كردن خانه و زمين مشركين و مستكبرين، به اين دليل كه مشرك و مستكبر هستند، وجود ندارد. اگر ابراز برائت و اعلام جنگ به مشركين شده باشد مخاطب و مشمول آن صرفاً مشركين و يهوديان يا منافقين بودهاند كه دست به خدعه زده نقض عهد كرده عليرغم پيمان عدم تجاوز قرارداد صلحي كه با مسلمين داشتهاند به حمله يا همكاري با حمله كنندگان پرداختهاند.
وقتي نظر به دوران پنج ساله خلافت مولاي متقيان علي بن ابيطالب مياندازيم ميبينيم كه آن حضرت هيچگاه اجازه نداده است در مصاف با دشمنان، اولين تير، و حتي دشنام و نفرين مرگ از اردوي او صادر شود. همه جا با نصيحت و دلالت و با اجتناب از درگيري و خصومت عمل كرده است. در جنگ خوارج آنها بودند كه روي تعصبات مذهبي و معتقدات اخلاقي به قتل و غارت بيگناهان غيرموافق و زن و كودكانشان پرداخته تفتيش و تحميل عقيده ميكردند. و چون لشگر دوازده هزار نفري آنها با تجهيزات رزمي به شهر كوفه حملهور شدند علي پس از مجادله و موعظه و برگشت يا توبه هفت هزار نفر از آنها، به مقابله و مقاتله بقيه چهار هزار نفري باقيماندگان مقدسمآب سنگدل و خونخوار برخاست.
پيغمبر گرامي ما كه منادي هدايت و رحمت بود به همه جا مبلغ و پيامهاي مكتوب محترمانه و علني ميفرستاد، هشدارها و مژدهها ميداد ولي تروريست به هيچ جا نفرستاد.
اگر قرآن دستور تدارك عِدّه و عُدّه داده و خواسته است نيروئي لااقل برابر دشمنان خدا و خودمان، تجهيز نمائيم براي ترساندن و بر حذر داشتن آنان از تجاوز بوده است نه براي حمله و نابودي ملتها يا تصرف كشورها. خصوصاً حمله و ستيزي كه تا به حال منجربه تداوم طولاني و گسترش جنگ گرديده ثمري جز خون و خرابي فوقالعاده براي خودمان و انبوهي از بندگان خدا به دنبال نداشته است.
دعا به درگاه خدا
خدايا تو را تسبيح و تواضع كرده درخواست ميكنيم همه ما را به راه و رضاي خودت رهبري فرما! ملت ايران و گردانندگان امور را از شر شيطان عصيانگر و نفس وسوسهانگيز محفوظ بدار! مسلمانان و مردم دنيا را از دشمني با يكديگر و از تداوم و توسعه جنگ جهانسوزي كه خواسته اسرائيل و به سود ابرقدرتها است نجات بده! آمين يا رب العالمين.
نهضت آزادي ايران
دهم آذرماه 1366
(1) اسراء آيه 11ـ و بگو حق آمد و باطل رفت همانا كه باطل رفتني است.
(2)مطالب اخذ شده از امام به نقل از روزنامه كيهان چهارشنبه 20/8/66 و عين جملهبنديهاي خودشان است.
(3) نجم 3ـ از روي هواي نفس سخن نميگويد.
(4) (دستور نبوي) اطاعت از هيچ بندهاي و مخلوق در آنجا كه معصيت خداي خالق باشد روا نيست.
(5) ذاريات 55ـ و تذكر بده همانا كه تذكر دوچند فايده به مومنين ميرساند.
(6) در حقيقت شناساندن خدا براي سوق دادن انسانها به سوي خدا
(7) حديد 25ـ و به تحقيق پيغمبران را با بينات (يا دلائل و نشانههاي روشن) اعزام داشته همراه آنها كتاب و ميزان نازل كرديم تا مردم قيام به قسط نمايند.
(8) نوح ـ وحيله و توطئهاي راه انداختند بسيارر بزرگ
(9) فتح 26- آن زمان كه كافرشدگان در دلهايشان تعصب قرار گرفت، تعصب جاهليت
(10) آل عمران186- هر آينه در اموال و جانهايتان مورد آزمايش قرار ميگيريد و از ناحيه كساني كه .پيش از شما داراي كتاب شده اند و از مشركين، آزار و زخمزبانهاي زياد خواهيد شنيد و اگر پايداري و پذوا پيشه گيريد همانا كه اين صبر و تقوي از كارهاي اساسي بزرگ (ونشانه اراده قوي) است.
(11) نحل125- و با آنها به شيوهاي كه نيكوتر است جدال نما
(12) محمد 1ـ كساني كه كافر شدند و از راه خدا جلوگيري كردند (خداوند) اعمال و اقداماتشان را به گمراهي انداخت (پا مياندازند).
(13) محمد 4ـ پس چون به كفار برخورد كرديد (تكليفتان) زدن گردنها است تا آنجا كه شدت و غلظت به خرج داده (اسيرشان نمائيد و) بندها را محكم كنيد.
(14) محمد 5ـ فاما منا بعد و اما فدا حتي تضع الحرب اوزارها….. (اما پس از آن يا منت گذاشتن و آزاد كردن خواهد بود و يا فديه گرفتن تا آنكه (مركب) جنگ بارهاي خود را به زمين گذارد.)
(15) انعام 124ـ خدا بهتر ميداند رسالت خود را كجا (و به چه كس) قرار دهد.
(16) اسراء 81و82: و قل رب ادخلني مدخل صدق و اخرجني مخرج صدق و اجعل لي من لدنك سلطانا نصيرا (و بگو پروردگار مرا از در رأستي و صدق وارد ساز وراه خروجم را نيز ار در رأستي و صدق قرار داده از پيشگاه خودت برايم ياري و قدرت فراهم فرما) و قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا (و بگو حق آمد و باطل رفت همانا كه باطل رفتني است)
(17) گفت همانا كه من بنده خدا هستم كتاب به من داده و مرا پيغمبر گردانيده است.
و مرا هر جا باشم مبارك (يا منشاء خير و فزايندگي) قرار داده و مادام كه زنده هستم به نماز و زكوه سفارشم فرموده است.
و نيكي و خدمتگزاري به مادرم در حالي كه مرا جبار و شقي قرار نداده است.
و سلام بر من روزي كه به دنيا آمدم و روزي كه ميميرم و روزي كه زنده برانگيخته ميشوم.
(18) در كتاب گمراهان چاپ سال 1363 توضيح داده شده است كه چگونه كليساي گرايش يافته به شرك و شخصپرستي مسيحيت در طي هزار سال اروپاي قرون وسطي را در تاريكي جهل و خرافات و در سيطره تعصب و اختناق ديني و آراءهاي شديد انكيزيسيون قرار داده باعث عقبافتادگي و درماندگي ملتها و دولتها گرديد. بالاخره مردم به تنگ آمده با بازگشت به تمدن يونان (يا رنسانس) برگشت وسيع از كشيش و كليسا و از خدا كردند و براي خود خداياني به نامهاي ناسيوناليسم، ليبراليسم، سوسياليسم، كمونيسم، اگزيستانسياليسم و غيره ساختند و هنوز ميسازند و ميسوزند.
(19) قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران نيز در اصل هشتم وظيفه امر به معروف و نهي از منكر را وظيفه قانوني و طرفيني دولت و ملت نسبت به همديگر قرار داده است.
(20) انفال 61و62ـ و اگر (دشمنان) به صلح و مسالمت تمايل كردند توكل به خدا كرده استقبال بنما و ابراز تمايل كن. بدان كه خداوند شخصاً شنوا و داناست. و اگر به فكر فريب تو باشند همانا كه خداوند تو را كفايت ميكند، خداوندي كه تو را با ياري خود و با مومنين تاييد كرده است.
(21) آيه 190ـ «و قاتلوا في سبيلالله الذين يقاتلونكم و لا تعتدوا ان الله لا يحب المعتدين» و در راه خدا جنگ با كساني بكنيد كه به جنگ با شما برخاستهاند و ستمكاري و تجاوز از حدود ننمائيد همانا كه خداوند تجاوزكنندگان را دوست ندارد
(22) توبه 13ـ الا تقاتلون قوما نكثوا ايمانهم و هموا باخراج الرسول و هم بدوكم اول مره اتخشونهم فالله احق ان تخشوه ان كنتم مومنين (چرا با قومي جنگ نكنيد كه پيمان شكني و تلاش براي اخراج رسول كردند در حالي كه آنها آغازگر (جنگ) بودند آيا از آنان ترس داريد و اگر مؤمن باشيد خداوند سزاوارتر است كه از او بترسيد.)
(23) 39ـ اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا و ان الله علي نصرهم لقدير (به كساني كه ناچار و گرفتار جنگ شدهاند از اين جهت اجازه داده شده است كه مورد ظلم و ستم قرار گرفتهاند. در اينجا فعل يقاتلون بانكم با ضم ياء و فتح تاء به صيغه مجعول آمده و ميرساند كه در معرض و مجبور به جنگ شدهاند.)
