گفتگوی ایرناپلاس با مهدی معتمدی مهر پیرامون آیت‌الله طالقانی (بخش دوم)

گفتگوی ایرناپلاس با مهدی معتمدی مهر پیرامون آیت‌الله طالقانی (بخش دوم)

ایرنا پلاس: به نظر شما اگر آقای طالقانی زنده بودند،می‌توانستیم به این شکل شاهد وقوع اتفاقاتی نظیر 30خرداد و استعفای دولت موقت باشیم؟ آیا اساسا این اتفاقات رخ می داد؟ آیا آقای طالقانی با جمهوری اسلامی به تضاد می‌رسید؟

معتمدی‌مهر: شخصیت‌هایی مثل آیت‌الله طالقانی و آیت‌الله مطهری، واجد جایگاه اجتماعی و سیاسی و ظرفیت‌هایی ویژه بودند که سبب می‌شد رهبری انقلاب و روحانیون شورای انقلاب، ملاحظات جدی در تامین نظرات ایشان داشته باشند؛ به ویژه آیت‌الله طالقانی که هم پایگاه وسیع مردمی داشت و اغراق نیست اگر بگوییم در حکم رهبر دوم انقلاب به شمار می‌آمد و هم این که آیت‌الله خمینی، شخصاً ایشان را قبول داشت و افرادی مانند بنی‌صدر و رهبران سازمان مجاهدین خلق و حتی احزاب چپ و مارکسیستی هم از آیت‌الله طالقانی حرف‌شنوی داشتند و لااقل در برابر ایشان، ظاهر را بیشتر مراعات می‌کردند.

بنابراین طبیعی است که اگر این بزرگواران به آن زودی از دنیا نمی‌رفتند، حزب جمهوری اسلامی و دیگر روحانیون سرشناس شورای انقلاب و نیز بنی‌صدر و رجوی، فرصتی برای آن حد بلندپروازی پیدا نمی‌کردند و حتی اگر بگوییم که جنگ قدرتی که پس از انقلاب روی داد، امری محتوم و به‌ناگزیر بود، اما تردید نباید داشت که حضور امثال طالقانی، می‌توانست سرعت و شدت این جنگ قدرت را مهار یا مدیریت کند.

در خصوص رویداد 13 آبان و وقایعی از این دست هم به نظر می‌رسد که وضعیت همین طور است و اگر حادثه 13 آبان را ریشه‌یابی کنیم، یادآوری می‌شود که در 13 آبان 1358 شورای انقلاب این حادثه را پدید نیاورد و در آغاز هم تایید نکرد. بلکه شورای انقلاب و آیت‌الله خمینی نیز با چنین اتفاقی روبرو شده و در مقابل عمل انجام شده، قرار گرفتند. من فکر می‌کنم حضور امثال طالقانی و مطهری، ماهیتاً نمی‌توانست مانع کلیت رخدادی مثل 13 آبان شود،چون ریشه‌ها و پیامدهای این حادثه، هم در خارج و هم در داخل کشور قابل بررسی است. اما در مدیریت آن رخدادهایی که بعد از این واقعه پیش آمد، یعنی طولانی‌شدن دوران گروگانگیری و تاثیراتی که در داخل و خارج از کشور پدید آورد، حضور طالقانی و مطهری قطعاًاثرگذار بود.

شاید اگر آقایان طالقانی و مطهری زنده می‌ماندند،عملکرد نهادهای موازی که مهندس بازرگان و دولت موقت از آنها شکایت داشتند و منجر به ناکارآمدی دولت می‌شدند و در نهایت نیز به استتعفای دولت موقت انجامید،در مواردی کنترل می‌شد. ولی رخداد 13 آبان و به ویژه 30 خرداد 60 صرفاً با اتکا به حضور آقایان طالقانی و مطهری غیرقابل جلوگیری بود؛ اگرچه ماهیتاً قابل پیش‌گیری بود. رهبری سازمان مجاهدین خلق برای پدید آوردن این شرایط انگیزه‌هایی داشت. از طرفی، جنگ قدرتدر کل کشور مطرح بود و روحانیون حزب جمهوری که می‌خواستند قدرت را قبضه کنند، اثرگذار بودند. من مطمئن نیستم آقای مطهری و طالقانی می‌توانستند در برابر همه این امواج ایستادگی کنند، اما مسلما شدت لطمات و خسارات این مسائل می‌توانست با حضور این شخصیت‌ها کاهش پیدا کند و شاید جهت‌گیری‌ها و موضع‌گیری‌های رهبر انقلاب متفاوت می‌بود.

ایرنا پلاس: شما نام آقای مطهری و آقای طالقانی را در کنار هم قرار دادید. هرچند به نظر می‌رسد این دو اسم امروز فاصله زیادی از هم دارند. آقای مطهری بیشتر نماد جریان حافظ وضع موجود است و بسیار رسمی شده است،ولی آقای طالقانی همچنان در فضای غیررسمی فعال است و بیشتر به نگاه‌های انتقادی نزدیک است. به تعبیری آقای مطهری بسیار حکومتی شده و آقای طالقانی حکومتی نیست. آقای مطهری را در مقابل خانه آقای سحابی ترور می‌کنند، ولی آقای طالقانی به مرگ طبیعی فوت می‌کنند.چرا این دو شخصیت که شما آنها را در کنار هم قرار دادید، این همه از هم دور هستند؟

معتمدی‌مهر: من در مورد اثرگذاری این شخصیت‌ها برای رهبری حرف زدم و نه در خصوص مبانی فکری یا خاستگاه سیاسی و پایگاه اجتماعی ایشان. رهبری انقلاب و یا شورای انقلاب از این دو شخصیت اثر می‌پذیرفتند و این مساله قابل تردید و انکار نیست. اما آنچه بعدها رخ داد، مصادره‌ای بود که جریان حاکمیت، در برهه‌ای نسبت به مطهری روا دانست و مطهری را ایدئولوگ اسلام فقاهتی و در تقابل با روشنفکری دینی و گفتمان بازرگان و طالقانی شریعتی تبلیغ کرد.

البته گفتمان مطهری با گفتمان طالقانی و یا بازرگان تفاوت‌هایی دارد و وجوه کلامی و فلسفی و فقهی بر آن غلبه دارد. ولی ایشان که نگاهی درون حوزوی‌تر دارد و بیشتردر چارچوب سنت‌های حوزه قرار داشت، فعالیت‌های اجتماعی خود را از 1333 به بعد که با آقای مهندس بازرگان آشنا می‌شود، به سمت همگامی با نهادهای روشنفکری و احزاب می‌برد. عموم کتاب‌هایی که از ایشان منتشر شده‌است، سخنرانی‌هایی بوده است که شهید مطهری در جلسات انجمن اسلامی پزشکان و مهندسان ایراد کرده است، نه در مساجد و پایگاه‌های حوزوی. در همان شبی که ایشان شهید می‌شود که حدوداً دو ماه‌ و نیم بعد از انقلاب است، از جلسه «متاع» که در منزل دکتر سحابی تشکیل شده بود، بیرون می‌آید که این اتفاق می‌افتد.

مطهری پیش از انقلاب با هیچ فردی به اندازه مهندس بازرگان همکاری نکرده است و اگرچه نسبت به طالقانی، از پایگاه حوزوی‌تری برخوردار بود و به نهاد مرجعیت و روحانیت یا فقه اهمیت بیشتری می‌داد اما متاثر از روشنفکران دینی، گرایشات روشنفکرانه‌ و نقدهای روشنفکرانه‌ای هم نسبت به مرجعیت داشت که این دیدگاه‌ها در کتاب «بحثی درباره مرجعیت و روحانیت» که حاصل همایشی با همکاری بازرگان و طالقانی و دیگر روشنفکران دینی بود و نیز در سایر آثار قلمی و عمل اجتماعی ایشان، انعکاس یافته است. با قاطعیت عرض می‌کنم که مطهری از سال 1333 به بعد، مطلقا با هیچ فردی به اندازه بازرگان همکاری فکری و سیاسی نداشته است.

ایرنا پلاس: «متاع» مخفف چیست؟

معتمدی‌مهر: «متاع» مخفف نام سازمانی است با عنوان کامل «مکتب تربیت اجتماعی و عملی» که سازمانی فرهنگی است که از سال 1337 با ابتکار مهندس بازرگان و همکاری روشنفکران دینی مانند دکتر سحابی، مهندس کتیرایی، حاج طرخانی، مهندس سحابی، دکتر کاظم یزدیو آیت‌الله مطهری و … تاسیس شد و ادامه فعالیت داشت و بیشتر به عنوان سازمان موسس عمل می‌کرد که نهادهایی دینی و اجتماعی را تاسیس می‌کرد: مثل شرکت سهامی انتشار و انتشارات قلم و …… حتی بعید نمی‌دانم کهاندیشه تاسیس موسسه فرهنگی «حسینیه ارشاد» نیز از درون «متاع» بیرون آمده است.

می‌خواهم بگویم آقای مطهری چنین ارتباطاتی با روشنفکران دینی داشت. وقتی رهبر انقلاب از او برای گزینه نخست‌وزیری دولت موقت، مشورت مصداقی می‌گیرد،تنها گزینه‌ای که مطرح می‌کند، مهندس بازرگان است. یعنی حتی دو گزینه هم مطرح نمی‌کند. تنها گزینه او مهندس بازرگان است، در حالی که مطهری می‌توانست از هم صنفی‌ها و هم‌لباسان خود و یا از میان سایر روشنفکران و سیاستمداران بزرگ، کسی را معرفی کند،اما اصلا چنین چیزی برای مطهری مطرح هم نیست.

همچنین در مدیریت فعالیت‌ها، مثل مدیریت اعتصابات صنعت نفت یا مدیریت «ستاد استقبال از امام» عمومهمکارانی که در کنار مطهری قرار دارند، همچون مهندس بازرگان، دکتر سحابی، صدر حاج سید جوادی، مهندس توسلی، مهندس صباغیان، مهندس کتیرایی و… عموماًروشنفکران دینی هستند. در صورتی‌که رییس ستاد ایشان بود، ولی اجرا و مدیریت‌های اساسی را به این افراد واگذار می‌کند. یعنی افراد مورد اعتماد آقای مطهری، حتی پس از انقلاب، عموماً از این طیف بودند. در بخش‌های اجرایی ساده‌تر، موتلفه‌ای‌ها و افرادی مثل شهید مهدی عراقی و… نیز مورد اعتماد ایشان بودند. ولی مدیریت‌های کلان سیاسی و اجتماعی را به روشنفکران مسلمان واگذار می‌کردند.

ایرنا پلاس: آقای مطهری نیز نقدهایی جدی به روحانیت دارد. حتی دکتر سروش در سخنرانی «حریت و روحانیت»در نقدهای خود به آقای مطهری رفرنس می‌دهد. لذا لزوما نقد آقای مطهری به روحانیون کمتر از آقای طالقانی نیست. ولی این دو امروز از هم فاصله زیادی دارند.احتمالا دلیل این وضعیت نوع دیسکورسی است که این دو از درون آن بیرون آمده‌اند.

معتمدی‌مهر: آقای مطهری نگاهی حوزوی‌تر داشت و در مواردی، تبیین ایشان از آموزه‌های دینی، فلسفی و کلامی بود. ولی آقای طالقانی تفسیری اجتماعی داشت. اما تفاوت‌هایی که از مطهری و بازرگان امروزه مطرح می‌شود، فقط منحصر به تفاوت دیسکورس یا مبانی فکری ایشان نیست و در این خصوص، دلایل سیاسی به نظر من مهم‌ترند. تا برهه‌ای از سال‌های دهه نخست انقلاب، رسانه‌های حاکمیت که حتی وجود بازرگان و طالقانی در رهبری و مدیریت انقلاب را نفی می‌کردند، طوری تبلیغ کردند که گویی مطهری در مقام ایدئولوگ اسلام فقاهتی، در تقابل با روشنفکران دینی قرار داشته است و حال آن که طی سالیان بعد از دهه 1360، تکیه بر نقش مطهری در مرجعیت انقلاب، کمرنگ‌تر نشان داده می‌شود و حتی صداوسیما چندان به ایشان نمی‌پردازد و فقط در سالگردها و کاملا به شکل مناسکی به آنها می‌پردازد. ولی تا یک دوره‌ای می‌توانستند بهره‌برداری بیشتری از گفتمان مطهری داشته باشند.

این مصادره در مورد افراد دیگری نیز رخ داده است. فردی مثل شهید چمران که امروز حتی برخی تردید وارد می‌کنند و می‌گویند ایشان عضو نهضت آزادی نبوده است. درحالی‌که اسناد فراوانی مبنی بر این وجود دارد که ایشان حتی بعد از انقلاب، نقشی اساسی در شورای مرکزی نهضت و روزنامه میزان داشت. همراهی چمران با مهندس بازرگان و دکتر یزدی روشن است و نیاز به توضیح زیادی ندارد، با این همه، چمران و شخصیت‌های زیادی توسط دستگاه‌های تبلیغات حکومتیمصادره شد‌ه‌اند.

طبیعی است که در فضای دهه شصت، بلندگوهای تبلیغاتی بیشتر در دست طرف مقابل است. حتی امروز به‌جز مصادره حکومت، تبیین نقشی که فرزندان آقای مطهری از ایشان دارند با واقعیت عملکرد شهید مطهری بسیار متفاوت است و تبیینی که از سوی نزدیکان آقای مطهری انجام می‌شود، به بسیاری از واقعیات زندگی مطهری توجهی ندارد.

پس از انقلاب، تولیدات فکری آقای مطهری به‌ طوری مد نظر قرار گرفت که بر عملکرد و ارتباطات سیاسی و اجتماعی ایشان در زمان قبل و بعد از انقلاب ناظر نبود. مضاف بر اینکه ایشان بسیار زود به رحمت خدا رفتند و این زمان برای ارزیابی یا پیش‌بینی عملکرد ایشان پس از انقلاب کافی نیستو چه بسا نتوان به دقت پیش‌بینی کرد که اگر زنده می‌ماند، در کدام جبهه پس از انقلاب قرار می‌گرفت؟ به هر حال، ایشان روحیاتی حق‌مدارانه و عقل‌اندیشانه داشتند. در مواردی نظیر «روضه‌خوانی» با شهامت، جزییات و ساختاری کلان از این پدیده را مطرح می‌کنند و به «عاشورا» نگاهی عقلانی دارد. به نظر می‌رسد در فضای دهه اول انقلاب این نگاه نمی‌توانست مورد تایید باشد و با توجه به این که آیت‌الله مطهری به پایگاه سیاسی متفاوتی از آیت‌الله طالقانی تعلق داشت و روحیات مداراگرتری داشت، می‌توان پیش‌بینی کرد که اگر ایشان به آن زودی از دنیا نمی‌رفت، احتمالاً به انزوایی خودخواسته یا تحمیلی دچار می‌شد.

ایرنا پلاس: من برای به‌دست آوردن یک تصویر جدی از آقای طالقانی مکررا ایشان را با بقیه مقایسه می‌کنم تا تضادها مشخص شود و شناخت ما از حالت کلی‌گویی خارج شود. به افرادی مثل دکتر سحابی، بازرگان و طالقانی اشاره کردید که اعتقاد داشتند حرف‌های آنها باید علمی باشد. من نمی‌خواهم از تعبیر «علم‌زدگی» استفاده کنم، ولی توجیه علمی در مورد آنها پر رنگ است. به نظر می‌رسد آقای طالقانی نیز به یک معنا از همین رنگ است.ولی آقای طالقانی در زمینه اندیشه‌ای در جاهایی از آقای بازرگان رادیکال‌تر است و در جاهایی آقای بازرگان حرف‌های ایشان را قبول نمی‌کند. آقای بازرگان مساله «راه طی‌شده» را می‌گوید و از دل آن «راه انبیا، راه بشر»بیرون می‌آید. ولی آقای طالقانی حتی یک گام جلوتر است و می‌گوید حتی مارکسیست‌هایی که با رژیم شاه مبارزه می‌کنند در مسیری هستند که جایگاهی بالاتر از مسلمانانی دارند که نماز می‌خوانند، ولی اهل مبارزه نیستند. مبارزان مارکسیست را در مسیر توحید قلمداد می‌کند و ظاهرا آقای بازرگان این مساله را نمی‌پذیرد. تبین شما از این نگاه رادیکال آقای طالقانی چیست که گاهی حتی روشنفکرانی از این دست را جا می‌گذارد؟

معتمدی‌مهر: نقل شده است که در زندان، نیروهای چپ تعبیریرا به طنز به کار می‌بردند: «آیت‌الله بازرگان و مهندس طالقانی». و این تعبیر، در حقیقت به نحوی در تایید نکته‌ای است که شما مطرح کردید. آقای طالقانی با گشایش فکری فوق‌العاده‌ای نسبت به این افراد برخورد داشت. در زمانی که بحث نجس و پاکی مطرح می شود، آقای طالقانی با آن که بنا بر خاطره‌ای که از سوی آقای دکتر محمدی گرگانی مطرح شده است، در اثر فشارها و اصرارها و شرایط اجتماعی و جو زندان پس از تغییر ایدئولوژی سازمان، از جمله امضاکنندگان این نامه بود، اما سعی می‌کند که تبعات تفرقه‌انگیزانه این فتوای جمعی را هم مدیریت و محدود کند و به حداقل برساند.

به نقل از یک زندانی مارکسیست که در همان دوران هم‌بند ایشان بوده است، عرض می‌کنم که: «طالقانی تعمد داشت برخی اوقات که وضو می‌گرفت و دستان او خیس بودند،جوان‌های مبارز مارکسیست را در آغوش بگیرد و یا دست به سرشان بکشد» و این مساله را علناً نشان بدهد که در مورد دگراندیشان چگونه فکر می‌کند؟ این روحیه کمتر در مهندس بازرگان دیده شده‌است. ضمن این که بازرگان نیز همین روحیه را داشت، ولی نه در سطح طالقانی. شاید بخشی از این مساله را بتوان به خصلت‌ها و ویژگی‌های فردی طالقانی پیوند بزنیمکه از این منظر، کم‌بدیل بود.

اما بازرگان و طالقانی را باید در جای خود دید. طالقانی یک روحانی و مجتهدی برجسته بود که بیشتر، حضور خود را در عرصه اجتماعی تعریف می‌کرد، اما بازرگان در عرصه سیاسی قرار داشت. شاید طالقانی خود را در سنت حوزه تعریف نمی‌کرد، اما کسی نمی‌توانست در فقاهت و اجتهاد و مفسر بودن او تردیدی ایجاد کند. هنوز که هنوز است تفسیر پرتوی از قرآن، توسط هیچ کسی در حوزه قابل رد نیست. از این رو، طالقانی با امکان و وسع بیشتری بیشتری می‌توانست از روحیه مداراگری خود در قبال دگراندیشان مارکسیستاستفاده کند و بهره ببرد.

اگر خاطرات آقای عمویی و توده‌ای‌ها را از آقای طالقانی بخوانید، روابط انسانی ایشان بسیار گسترده بود. طالقانی نسبت به بازرگان مدت زمان بیشتری را در زندان به‌سر برد و در میان طیف‌های مختلفی به سر برد، بنابراین طبیعی است که از فرصت بیشتری برای بروز این روحیات برخوردار بوده است.در جامعه نیز جایگاه مرجعیت اجتماعی داشت و افرادی که دور او جمع می‌شدند، از طیف‌های مختلفی بودند. ولی در رابطه با موضوعی که مطرح می‌کنید، این موضوع مغایرتی ندارد با بحث‌هایی که در «راه‌ طی‌شده» است. چون «راه طی شده مرجع آموزشی و فکری» نیروهایی مثل مجاهدین بود و آنها هم از این منابع استفاده می‌کردند.

آقای مهندس میثمی تعبیر جالبی در مورد «راه طی‌شده» دارد و می گوید: «مصدق نفت را ملی کرد و بازرگان با «راه طی‌شده» قرآن و دین را ملی کرد» و طی خاطره‌ای نقل می‌کند که در سال‌های دهه چهل به همراه شهید محمد حنیف‌نژاد و برخی دیگر، دیداری با آیت‌الله بهشتی داشتیم و منابع فکری و اعتقادی مطالبه کردیم، آقای بهشتی گفت در حوزه، منبعی وجود ندارد بروید «راه طی شده» را بخوانید که مهندس بازرگان در آنجا به اندازه یک دایره‌المعارف مطلب دارد.

در «راه طی شده» بازرگان نمی‌گوید افرادی که راه بشر را طی می‌کنند، مراحل توحیدی را طی نمی‌کنند، بلکه پیام «راه طی‌شده» این است که این دو راه، در نهایت هر دو به یک سرمنزل می‌رسند. اما اگر راه بشر از ظرفیت‌های راه انبیا بهره نبرد، دیرتر و با هزینه‌های بیشتر به مقصد می‌رسد و آسیب می‌بیند. به همین دلیل بازرگان نیز هرگز در مقابل مارکسیست‌ها موضع نمی‌گیرد و حداکثر کاری که می‌کند،کتاب «علمی بودن مارکسیسم» را می‌نویسد؛ آن هم پس از فضای تندی که پس از تغییر ایدئولوژی سازمان، علیه بازرگان تدارک دیده شده است.

یادآوری می‌کنم که مهندس بازرگا، هیچ وقت مبلغ دیدگاه‌های سنت‌گرایانه و قشری نیست که در مورد مارکسیست‌ها مطرح بود. ولی بازرگان رهبر یک گروه سیاسی است و باید خود را در جایگاه رهبری نهضت آزادی ببیند. از این رو، چه بسا در برهه‌هایی، بازرگان با مارکسیست‌ها در روند مبارزه، همکاری‌هایی هم داشته است، ولی می‌داند که اگر مرزبندی خود را با جریاناتی مثل مارکسیست‌ها نادیده بگیرد، در مسیر مبارزاتی او تاثیرگذار خواهد بود. در حقیقت بازرگان به دلیل جایگاهی که به عنوان یک «مسلمان ِ ایرانی و مصدقی» و دبیرکل نهضت آزادی ایران دارد، رفتاری خط‌کشی‌شده‌تر دارد.

باید توجه داشت که تمام این اتفاقات، در دوران جنگ سرد رخ داده است. همه مارکسیست‌هایی که حتی به دلیل آرمان «ایران» و «عدالت اجتماعی» زیر شکنجه‌های ساواک شهید شدند، «اتحاد جماهیر شوروی» را به ‌عنوان کعبه آمال خود می‌دانستند و ابایی نداشتند که با حزب کمونیست اتحاد خلق‌های شوروی [Big Brother Party] و دستگاه امنیتی[K.G.B] روابط راهبردی برقرار کنند و طبیعتاً بازرگان و مصدق در مقام رهبران سیاسی، سطحی از ملاحظات و مرزبندی را در این راستا ضروری می‌دانستند.

بازرگان این مساله را می‌فهمید. همان‌طور که مصدق نیز می‌دانست که نزدیکی به احزاب چپ، می‌تواند زمینه ورود ایران به بلوک شرق را فراهم کند. اگر به مجموعه تحولات 25 تا 28 مرداد نگاه کنید، مصدق حاضر می‌شود شکست بخورد ولی به‌خاطر حفظ دولت خود با حزب توده ایران همکاری نکند؛ چرا که به تبعات سیاسی و اجتماعی آن در سطح داخلی و بین‌المللی آگاه است. این‌ها واقعیت‌های تاریخی هستند. فکر می‌کنم که بازرگان نیز این نگاه را در دوران انقلاب و پس از پیروزی داشت. البته پس از انقلاب، تقابل جریانات مارکسیستی بسیار جدی شد و حزب توده، علناً علیه بازرگان و دولت موقت، توطئه می‌کرد. رهبران توده‌ای با رهبران حزب جمهوری در بالاترین سطحِ همکاری، روابط برقرار می‌کنند که در خاطرات آقای هاشمی انعکاس یافته است و ایشان از جلسات هفتگی با آقایان کیانوری و طبری گزارش می‌دهد و می‌گوید: «قرار شد در جلسات هفتگی، من و فلانی شرکت کنیم

البته قبل از انقلاب تقابل چندانی بین بازرگان و مارکسیست‌ها نیست. حتی وقتی مهندس بازرگان به زندان برازجان تبعید می‌شود، در آنجا با رویی گشاده با مارکسیست‌ها برخورد می‌کند و به هم احترام می‌گذاشتند و از هم حمایت می‌کردند. ولی در خاطرات دوران دکتر مصدق از تقابل‌هایی حرف زده می‌شد که بین دکتر مصدق و حزب توده بود. بعد از انقلاب نیز این تقابل کاملا جدی می‌شود که بخش مهم آن، منبعث از واقعیت‌های دوران جنگ سرد است. هم این واقعیات تاریخی و هم جایگاه آقای طالقانی اقتضا می‌کرد که ایشان با ظرفیتی متفاوت نسبت به مهندس بازرگان با مارکسیست‌ها رفتار کند. وقتی طالقانی در مورد این افراد واژه «شهید» را به کار می‌برد، هیچکس نمی‌تواند به طالقانیِ مفسرِ قرآن که مجتهد نامداری است، ایراد بگیرد. اما اگر یک روشنفکر کراواتی ولو قرآن شناسی چون بازرگان این کار را می‌کرد، زیر فشار زیادی قرار می‌گرفت.

ایرنا پلاس: ایشان بعد از ماجرای «سپاس» به خانم اعظم طالقانی گفته بودند اگر می‌توانی از زندان خارج شو. علت این اتفاق چه بود؟

معتمدی‌مهر: در قضیه «سپاس» ظاهرا یک تلقی وجود داشت که در شرایط فعال‌شدن جنبش اجتماعی که در آن زمان محسوس بوده است، تعدادی از افراد که می‌توانند از این شرایط استفاده کنند، بیرون بروند و به نقش سیاسی خود بپردازند.

ایرنا پلاس: به نکته‌ای اشاره کردید و گفتید حرف‌ها و مواضع آقای طالقانی امروز می‌تواند به‌عنوان یک راه حل مورد توجه باشد. یکی از نقاطی که آقای طالقانی بر آن تاکید فراوانی داشتند، بحث «شورا» بود. تلقی ایشان از بحث شورا چه بود و آنچه ما امروز می‌بینیم چه نسبتی با آن دارد؟

معتمدی‌مهر: آقای طالقانی طبق آشنایی که با آموزه‌های قرآنی و تاریخ اسلام داشت و نیز، بنا بر تربیت سیاسی و اجتماعی خود که ناظر و برگرفته از دهه‌ها هم‌نشینی فکری و سیاسی با روشنفکران دمکراسی‌خواه بود، به مساله اصالت و ارجحیت تصمیمات شورایی بر تصمیمات فردی توجه داشت. در تفسیری که ایشان از آیه «و شاورهم فی الامر» مطرح می‌کند، تصریح دارد که حیطه مشورت، حتی برای پیامبر اکرم (ص) عام است و در هر امری باید مشورت کرد. این نگاه نشان می‌دهد حتی شخص پیامبر در تمام امور مربوط به حکومت، به تصمیمات فردی قناعت نمی‌کرده است. از جنگ و جهاد گرفته تا نحوه تقسیم بیت‌المال و… .

آقای طالقانی بر این نگاه که در هر امری باید با مردم مشورت کرد عقیده داشتند. ایشان با شناختی که از تاریخ اسلام داشتند، سنت پیامبر را در همین جهت تفسیر می‌کردند. ولی نهاد شورا در ایران سابقه‌ای نداشت.

این که بگوییم آقای طالقانی با ساختار اداری نهاد شوراها آشنا بود، واقع‌بینانه به نظر نمی‌رسد. البته بی‌تردید آقای طالقانی به دلیل تعاملات سیاسی که داشت، چه بسا با نظام‌های شورایی در کشورهای بلوک شرق آشنایی کلی داشت، ولی به نظر من آن آشنایی به منزله نگاه بوروکراتیک نسبت به این نهاد نیست و بیشتر واجد جنبه‌های محتوایی است.

ایشان در مرحله تدوین قانون اساسی به رحمت خدا رفتند. ولی این تفکر شورایی را در ساختار تصمیم‌گیری‌هایی که در نهضت مقاومت ملی و در جبهه ملی و نهضت آزادی تجربه کرده بود و همان‌گونه که قبلا گفتم، طالقانی خود را تافته جدا بافته نمی‌دید و به تصمیمات شورایی گردن می‌نهاد. در این قالب به نظر می‌رسد عملا با مفهوم شورا آشنا بودند و با این مفهوم، تجربه زیستی داشته است. ولی نه این شورایی که ما آن را به‌عنوان شورای شهر می‌شناسیم. در نگرش اداری و اجرایی، شاید افرادی مثل مهندس بازرگان یا مهندس توسلی که نگاهی مدیریتی و اجرایی‌تری داشتند و در آن زمان در چارچوب مدیریت شهر تهران و کل کشور بودند، چه بسا نگاهی دقیق‌تر داشتند. ولی آقای طالقانی بیشتر به‌صورت مفهومی و ارزشی به این مفاهیم می‌پرداختند.

علت مخالفت ایشان با اصل ولایت فقیه نیز بر همین اساس بود و می‌گفت در اینجا یک فرد همه کاره است، ولو اینکه این فرد رهبر انقلاب باشد. ولی این که یک نفر در همه امور حرف اول و آخر را بزند را قبول نداشت. البته این مساله فقط در مورد آیت‌الله طالقانی نبود. نامه‌ها و اسنادی از دکتر بهشتی وجود دارد که ایشان قبل از انقلاب گفته است مرجعیت نیز باید شورایی باشد و یک فرد حتی نمی‌تواند در امور فقهی مرجع مطلق باشد. ولی دکتر بهشتی بعد از انقلاب چندان وارد این بحث‌ها نشد، اما آقای طالقانی در مورد مساله شوراها در حاکمیت جمهوری اسلامی بسیار پیگیر بود.

در مراحل تدوین قانون اساسی، شورایی از پایین مطرح بود. یعنی شورای محلات و شورای شهر و شورای استان و بعد مجلس شورای ملی. در واقع، نهاد شورا، ساختاری بود که از پایین می‌آمد و تبلور نهایی و ملی‌اش را در مجلس شورا می‌دید. اما در تجربه عملی انقلاب تا سال 77 چنین نهادی اجرایی نشد و وقتی اجرایی شد، هرگز نهادی از پایین نبود و از بالا شکل گرفت. به همین دلیل در شوراهای شهر و روستای کنونی، نظامی بوروکراتیک می‌بینید که به همان فساد و ناکارآمدی نهادهای غیرشورایی مبتلاست و و عملا در مقابل شهرداری‌ها در حکم ماشین امضا هستند. این شوراها موید مدیریت شورایی دموکراتیک و مورد نظر طالقانی نیست.

ایرنا پلاس: در مورد تصویب لایحه ولایت فقیه به نظر می‌رسد که اعضای نهضت آزادی نیز در تصویب این لایحه موثر بودند. این نکته در خاطرات اعضای نهضت آمده است که اختلافی به‌ وجود می‌آید و تلاش اعضای نهضت بر تشکیل مجلس موسسان، باعث شد که اصل ولایت فقیه در قانون اساسی درج شود. چون امام با کلیت لایحهپیش‌نویس موافقت می‌کند و در این پیش‌نویس، اثری از ولایت فقیه وجود ندارد.

معتمدی‌مهر: روایت موضوع این بود که یک پیش‌نویس در پاریس توسط آقای حبیبی نوشته شده بود که بعدها دکتر کاتوزیان می‌گوید که متنی نصفه‌کاره بود که چندان به درد ما نخورد. وقتی دولت موقت تشکیل می‌شود، یکی از ماموریت‌های دولت موقت، نوشتن پیش‌نویس قانون اساسی بود. دکتر کاتوزیان، دکتر فتح‌الله بنی‌صدر، دکتر لاهیجی و دکتر جعفری لنگرودی و حقوقدانانی از این دست، مامور تهیه این پیش‍‌نویس می‌شوند. آقای کاتوزیان می‌گوید آنها هم عملا به کمک من نیامدند و آقای میناچی اتاقی در حسینیه ارشاد به من داد و من (کاتوزیان) شروع به نوشتن پیش‌نویس کردم.

این متن در دولت موقت تغییراتی جزئی یافت و بعد به شورای انقلاب رفت و تصدیق شد و بعد به دست امام رسید و ایشانامضا کرد و گفت همین را به رفراندوم بگذارید. در آن قانون اساسی، اسم نظام، «جمهوری اسلامی ایران» است ولی در آن نهادی به نام «ولایت فقیه» تعبیه نشده‌ بود. مهندس بازرگان و حتی آقای بنی‌صدر و دیگرانی مخالفت می‌کنند و می‌گویند ما باید مجلس موسسان تشکیل بدهیم و دلیل آن تعهدی است که به مردم داده‌ایم. حتی آقای بنی‌صدر می‌گویند که باید قول و فعل ما در مقابل مردم یکی باشد.

در حکم مهندس بازرگان یکی از ماموریت‌ها تهیه پیش‌نویس قانون اساسی و ماموریت دیگر، تشکیل مجلس موسسان برای نهایی کردن این متن است. آیت‌الله خمینی، صرفاً از این جهت با مجلس موسسان مخالفت داشتند که این کار طولانی می‌شود و تا برگزاری انتخابات و… زمان می‌برد و آقای طالقانی پیشنهادی بینابینی مطرح می‌کند و می‌گوید یک مجلس موسسان کوچک شکل بدهید که می‌شود همان مجلس خبرگان تدوین قانون اساسی و تاریخچه آن را می‌دانیم. ابتدا آقای آیت پیشنهاد ولایت فقیه را مطرح می‌کند و آقای منتظری هم تایید می‌کند و آقای بهشتی هم زمینه‌های تصویب سریع آن را فراهم می‌آورد.

ایرنا پلاس: در این بین آقای هاشمی و آقای بهشتی هشدار می‌دهند اگر این اتفاق بیفتد خیلی ضمانت نیست که چه کسانی وارد آن مجلس بشوند و خروجی آن مجلس چه باشد.

معتمدی‌مهر: من در مورد آقای بهشتی چیزی نشنیده‌ام که دلالت بر مخالفت ایشان داشته باشد یا هشداری داده باشد،ولی ظاهرا از آقای هاشمی در این خصوص، روایتی نقل شده است که هاشمی می‌گوید: «از چنین مجلسی ناصرالدین شاه بیرون می‌آید» و چنین تعبیری مطرح می‌کند. اتفاقاً آقای بهشتی در مسیر تصویب لایحه ولایت فقیه تلاش زیادی داشت و یکی از اعتراضات این بود که چرا این اصل بدون کمتر بحثی و با آن سرعت تصویب می‌شود و آقای بهشتی در روند تصویب سریع آن، نقش کلیدی داشته است. چون انتظار بر این بود که در مورد این بحث، گفت‌وگوهای زیادی انجام شود. در خلال تصویب اصل ولایت فقیه یا پس از آن، مطلقاً هیچ مخالفتی از آقای هاشمی نمی‌بینیم و ایشان فقط یک هشدار اولیه می‌دهد.بنابراین، نمی‌توان قضاوت کرد که اراده و خواستی در خصوص ولایت فقیه در کار نبوده است.

باید چند نکته را در کنار این مساله ببینیم. ابتدا تعهدی که مدیریت و رهبری این انقلاب به مردم داشت و گفته بود من مجلس موسسان تشکیل می‌دهم. بنابراین تلاش برای تحقق این تعهد، فی‌نفسه ارزشمند است. آنچه باید مورد سرزنش و مذموم باشد، این است که تغییراتی در پیش‌نویس داده شد و آن متن را از اصالت و اهداف اولیه منحرف کرد. نکته دیگر آن که کسانی که این نقد را مطرح می‌کنند، به این پرسش بنیادینپاسخ نمی‌دهند که به فرض این که در آن قانون اساسی، اصل ولایت فقیه وجود نداشت، آیا می‌توانست به این معنی باشد که آیت‌الله خمینی رهبر انقلاب نیست؟

نبودن «ولایت فقیه در قانون اساسی» آیا به منزله آن بود که آیت‌الله خمینی مثل گاندی و ماندلا در در کناری می‌نشست و کاری به کار مدیریت اجرایی نداشت و در هیچ امری ورود پیدا نمی‌کرد؟ حقایقی که بعد از انقلاب تحقق پیدا کرد، نشان می دهد، چه در قانون اساسی ولایت فقیه وجود داشت و چه نداشت، رهبری آیت‌الله خمینی در این انقلاب محقق می‌شد.چنین چیزی نه مد نظر خود ایشان و نه مد نظر اطرافیان ایشان نبود که روحانیت از مرجعیت سیاسی و اجرایی کشور فاصله بگیرد.

حال باید به این فکر کنیم که اگر ساختار رهبری انقلاب در قانون اساسی پیش‌بینی نمی‌شد، چه اتفاقاتی رخ می‌داد و چه ظرفیت عظیمی برای شکل‌گیری نهاد قدرت، فارغ از مقیدات قانونی پدید می‌آمد؟ باید به این سوالات پاسخ داد. حضور رهبری در عرصه تصمیم‌گیری‌های کشور در چنین شرایطی،در سال‌های بعد مسائلی را ایجاد می‌کرد و در آن زمان قانون ولایت فقیه که در سال‌های بعد می‌بایست وارد قانون اساسی می‌شد، تفاوت زیادی با چیزی پیدا می‌کرد که در سال 58 تصویب شد. ما بعدها دیدیم که ولایت فقیهی که در سال 68 تحت عنوان ولایت مطلقه فقیه آمد، با ولایت فقیه سال 58 تفاوت زیادی داشت. حال اگر در سال 1360 یا 1361 و در کوران جنگ و درگیری‌های خیابانی، مقتضی می‌شد که ولایت فقیه به قانون اساسی اضافه شود، طبیعی است که تجمیع قدرت بیشتری در نهاد رهبری پدید می‌آمد و چه بسا جمهوریت نظام را کلاً تحت تاثیر قرار می‌داد.

اتفاقات دیگری نیز در قانون اساسی رخ داد که کسی به آنها توجهی نمی‌کند. در پیش‌نویس قانون اساسی شورای نگهبان به این شکل آمده بود که به‌طور اتوماتیک حق ورود به مصوبات مجلس را نداشت و فقط در شرایط خاصی می توانست قوانین را مورد بررسی قرار بدهد. دیگر این بود که اگر قانون و یا مصوبه‌ای با بیش از دو سوم آرا امضا شده باشد، شورای نگهبان حق ورود ندارد. و در موارد زیر دو سوم باید از نهادهایدیگری به شورای نگهبان ارجاع می‌شد. مثلا وقتی قوانینی مورد تشکیک دادستان کل کشور قرار گرفت از طرف آن نهاد به شورای نگهبان ارجاع داده می‌شد. باید به این نکته فکر کنیم که چرا این بخش تغییر پیدا کرد؟ چرا ساختار شورای عالی قضایی تغییر پیدا کرد؟ همه این تغییرات نشان‌دهنده این نکته است که این تغییرات از واقعیت‌های بعد از پیروزی انقلاب متاثر بود. در حقیقت نوعی منازعه بین جریانات خاص سیاسی وجود داشت و روحانیت در این منازعه خواستار تصاحب سهم بیشتری بود. وقتی این مجموعه را در کنار هم بگذاریم، آن روایت تاریخی، بهتر مورد تحلیل قرار می‌گیرد.

ایرنا پلاس: پرسش می‌تواند این باشد که چرا روحانیت و یا هیات حاکمه‌ای که بعدها به‌وجود آمد نخواهد عمده قدرت را در اختیار داشته باشد؟ شاید زمانی به صحنه سیاسی ورود کرد که هزینه مبارزه با رژیم شاه بسیار کمتر شده بود. ولی به‌عنوان یک سوال این نکته در ذهن من وجود دارد که اگر باقی گروه‌ها نیز در این موقعیت قرار می‌گرفتند همین کار را می‌کردند. همان‌طور که بسیاری برای دست یافتن به قدرت دست به اسلحه بردند.

معتمدی‌مهر: این موضوعی مجزا نیست و به همان الگوی فکری بر می‌گردد که گفتم الگوی فکری طالقانی، امروز به‌عنوان یک راه حل مطرح است. طالقانی یک روحانی اصیل از خانواده‌ای روحانی بود. ولی الگوی فکری طالقانی در ارتباط با روحانیت این بود که این قشر نباید در عرصه‌های رسمی حضور داشته باشد. به عقیده او روحانیت باید در عرصه‌های اجتماعی حضور پیدا کند. به همین دلیل طالقانی از دوره جوانی پیگیر این فکر است که می‌گوید استبداد دینی از استبداد سیاسی مهلک‌تر است و این فکر را دنبال می‌کند.

در دوره انقلاب نیز آقای طالقانی چنین نگاهی داشت. طالقانی باور داشت، روحانیت باید در عرصه عمومی قرار بگیرد و در جهت بسیج مردم باشد، نه برای حکومت بر مردم.این دو عرصه کاملا متفاوت است و از دو بستر تاریخی اجتماعی کاملا متفاوت برخاسته است. از مشروطه به این سمت و در سایه تقابلات سنت فکری و سیاسی مشروعه‌خواهیشیخ فضل‌الله نوری و سنت فکری و سیاسی مشروطه‌خواهیآخوند خراسانی و میرزای نایینی، این تفاوت‌ها چه در عرصه نظری و چه در کنش سیاسی این دو جریان مشهود است و بهتفاوت فکری طالقانی با این بخش از روحانیت که بعد از انقلاب به دنبال قدرت بودند، توضیح می‌دهد.

طالقانی نگاه و تفکر و منشی داشت که می‌گفت روحانیت نباید وارد قدرت شود. این نگاه با نگاه نهادی که می‌خواهد بیاید و قوانین را فقهی‌سازی کند متفاوت است. تفکر و منش و گفتمانی که طالقانی دنبال می‌کند، روحانیت را به‌عنوان قوه ناظر عالی اجتماعی تعریف می‌کند. این نگاه مورد قبولاکثریت روحانیونی نبود که بعد از انقلاب در مدیریت انقلاب قرار داشتند. آقای بهشتی به هیچ وجه با این نگاه موافق نبود.در ساختار حزب جمهوری اسلامی این نکته پیش‌بینی شده بود تا قدرت را به دست روحانیون بسپارند. حتی آقای بهشتی «نظریه دیکتاتوری صلحا» را در این شرایط تبیین می‌کند.ولی آقای طالقانی این گونه نبود و در مخالفت با اصل ولایت فقیه، معترضانه بر زمین مجلس خبرگان می‌نشیند.

امروز بعد از گذشت چهار دهه از انقلاب می‌بینیم که حضور روحانیت در عرصه رسمی چه مشکلاتی هم برای جامعه مردم و هم برای نهاد روحانیت ایجاد کرده ‌است. بحران‌های زیادی در جامعه وجود دارد و این ساختار نمی‌تواند پاسخگوی آن نیازها باشد. اینجاست که الگوی فکری طالقانی در حفظ نهاد روحانیت و تقویت نهاد روحانیت در عرصه عمومی و اجتماعی به‌عنوان یک ظرفیت درون حوزوی می‌تواند راه حلی برای جامعه ما باشد. امروز آقای سیستانی در عراق چه کاری انجام می‌دهد؟ او دنباله همان الگوی اجتماعی است که آقای طالقانی مطرح می‌کند و حضور در قامت رهبری اجتماعی را به حضور در ساختار رسمی قدرت ترجیح می‌دهد. ایشان وارد حاکمیت نمی‌شود، ولی از هر حاکمی در عراق قدر قدرت‌تر و تعیین‌کننده‌تر است. وقتی در مقابل بیگانگان می‌ایستد،می‌تواند نقش اجتماعی بزرگی را ایفا کند. آقای طالقانی به دنبال همین بود و طبیعتا با آن چیزی که در چهار دهه بعد رخ داد، مواجه نشده بود. ولی به نظر من کلیت آن را پیش‌بینی می‌کرد.

در مورد سوالی که مطرح کردید، مبنی بر آن که «چرا روحانیت نباید به سمت قدرت برود؟» می‌توان گفت که ضرورت فاصله گرفتن روحانیت از عرصه رسمی قدرت و اصرار برای حضور در عرصه عمومی، از یک سو به تحلیل اجتماعی و تاریخی و از سوی دیگر، به مبانی اعتقادی و قرائتی که از آیات قرآن و آموزه‌های دینی مطرح می‌شود، باز می‌گردد و گفتمان فکری و سیاسی افراد و جریانات، در پاسخ به این پرسش بنیادین،تعیین‌کننده است. گفتمانی که پیرو طالقانی و آخوند خراسانی و میرزای نایینی است، به‌دنبال کسب قدرت در عرصه رسمی نیست. به‌دنبال اثرگذاری در ساختار قدرت با حضور در عرصه اجتماعی است و این دو تفاوت زیادی دارند.

ایرنا پلاس: چرا صدای آقای طالقانی با آن کسوت در آینده جمهوری اسلامی پژواکی نداشت؟

معتمدی‌مهر: به این دلیل که بعد از انقلاب، موازنه قدرت به نفع پایگاه سیاسی و تفکری نبود که آقای طالقانی در چارچوب آن قرار داشت. آن تفکر بعد از انقلاب شکست خورد اما ورشکسته و بی‌اعتبار نشد. محوریت تفکر طالقانی و بازرگان بر مساله آزادی، عدالت اجتماعی و دموکراسی قرار داشت. این نگاه بعد از انقلاب و در بازتولید استبداد دینی و خشونت سازمان‌یافته فراگیر شکست خورد. کل روشنفکران، چه مذهبی و چه غیرمذهبی، شکست خوردند. آقای طالقانی نیز یک فرد عمیقا دین‌دار و قرآن‌شناسی بزرگ بود. ولی چون در این بستر حرکت می‌کرد، اگر در قید حیات بود، بی‌تردید در طیف شکست‌خوردگان از روحانیون حاکم قرار می‌گرفت. موازنه قدرت به نفع جریان سنت‌گرا بود. به همین دلیل است که افرادی که قبل از انقلاب، ارتباطات زیادی با جریان روشنفکری داشتند،از جمله آقای هاشمی رفسنجانی به سمت جریانات سنتی، تغییر جهت اساسی می‌دهند.

باید توجه داشت که اگرچه اخلاف مشروعه‌خواهان، این بار توفیق یافتند و گفتمان استبدادستیزانه بازرگان و طالقانی شکست خورد، ولی بی‌اعتبار نشد. واقعیات برخاسته از تجربه‌های چهاردهه بعد از انقلاب، نشان می‌دهد که بازرگان و طالقانی از سنت‌گرایان شکست خوردند اما پس از یک دهه پایداری، به گفتمان اکثریت جامعه ارتقا یافتند و در انتخابات خرداد 1376 در قالب جنبش اصلاحات ایران، بروز یافتند. امروز نقدهایی به مهندس بازرگان وارد است که چرا بازرگان استعفا داد؟ و یا آن که اگر آقای طالقانی فوت نمی‌کرد،اتفاقات دیگری رخ می‌داد. ضمن این که این مطالب، نقد و یا نوعی نگاه حسرت بار است ولی نشان می‌دهد عملکردها و واقعیت‌های بعد از انقلاب در راستای اهداف انقلاب دیده نمی‌شود و امروز می‌شنویم که اگر آن آدم‌ها بودند، این اتفاقات رخ نمی‌داد. همین نقدها نشان می‌دهد که جامعه ایران تا چه حد، بازرگان و طالقانی را نه در کسوت اشخاص، بلکه در نقش راه‌حل‌های ساختاری و موثر، قضاوت می‌کند.

عمر آیت‌الله طالقانی کفاف نداد، اما عمر مهندس بازرگان کفاف داد و تا شانزده سال پس از انقلاب، زنده ماند و همچنان، گفتمان فکری و سیاسی مخالف «آزادی» و «حاکمیت قانون» حاکم شد و موازنه قدرت به گونه‌ای رقم نخورد که بتوان در چنین شرایطی، به اهداف دموکراتیک دست یافت. برای تحلیل این روند، باید مساله را فراتر از افراد و رویدادها و در ساحت زیرساخت‌های سیاسی و اجتماعی ارزیابی کرد، وگرنه به نتیجه قابل اعتمادی نخواهیم رسید.

چنان‌چه دموکراسی را در مقام یک وضعیت در نظر بگیریم و فقط به حد یک رخداد فروکاسته نشود، به این نتیجه می‌رسیم که تا زمانی که بخش عمده نیروها و ظرفیت‌های اجتماعی،پشت یک کاریزما یا فرد و یا یک جریان مطلق قرار می‌گیرند، آن جریان نیازی نمی‌بیند تا قدرت خود را با دیگران توزیع کند و اعتقاد به تقسیم و واگذاری قدرت، ضرورت وجودی پیدا نمی‌کند. حتی شاید بخشی از حاکمیت از روی خیرخواهی حس می‌کردند که اگر باقی بمانند، می‌توانند عمل صالح انجام بدهند؛ کما این که شهید بهشتی، نظریه ولایت فقیه را در چارچوب نظریه «دیکتاتوری صلحاء» تبیین می‌کرد.

ایرنا پلاس: نکته آخری اگر مد نظر دارید بفرمایید.

معتمدی‌مهر: چهار دهه از حکومت روحانیت گذشته و این حکومت موفق نبوده و با رشد فزاینده بحران‌های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، زیست محیطی و اخلاقی روبرو بوده است. طبیعتا همه ما خواستار اصلاحاتی ساختاری هستیم تا متناسب با نیازهای مردم، نقش‌آفرینی شود. اما در این وضعیت جدید دو نگاه وجود دارد: یک نگاه، خواستار حذف و یا نفی «روحانیت» است که نه مفید است و نه واقع‌بینانه و یک نگاه دیگر وجود دارد که «روحانیت» را هم درد می‌داند و هم درمان و معتقد است که جهت دستیابی به اصلاحات عمیق ساختاری و برای تداوم بقای «روحانیت» در مقام نهادی تاریخی و اجتماعی، خود روحانیت باید دست به کار شود و ابتکار عمل را به دست گیرد.

به هر حال «روحانیت» یک نهاد اجتماعی ریشه‌دار و تاریخی است. نهادی که ماهیتا محافظه‌کار است ولی به لحاظ تاریخی، قدمت بالا و ریشه‌های عمیق در ساختار توده‌های مردم دارد. تجربه تاریخی جهان نشان داده است که گذار به سوی توسعه، با همکاری نهادهای سنتی و محافظه‌کار به فرجام پایدار می‌رسد؛ چرا که تنها این نهادها قادر به ایجاد بسیج توده‌ای جهت بومی‌کردن و فراگیر ساختن ارزش‌های بهبودگرایانه در میان عموم مردم هستند.

بر این اساس، نگاه روشنفکران دینی به‌ویژه نهضت آزادی و مهندس بازرگان، هرگز در چارچوب نفی نهاد روحانیت نبود. بلکه این مشی، همواره در جهت همکاری و تعاملتعالی‌بخش با روحانیت، استوار بوده است. این که روحانیت از منظر مبارزات آزادی‌خواهانه، ضداستبدادی و ضداستعماری وارد جنبش اجتماعی شدند و توانستندتدارکی ببینند تا در عرصه عمومی حضور داشته باشند، مرهون چنین تعاملی بوده است.

به همین دلیل، فکر می‌کنم نفی این نهاد ممکن نیست ولی باید آگاهی این نهاد به نقطه‌ای برسد که بداند بقا و منفعت او و خیر همگانی در این است که روحانیت در کنار مردم باشد و برای اثرگذاری بر ساختار قدرت تلاش کند، نه برای کسب قدرت. بنابراین، باید این فرایند دوم را تقویت کنیم. نگاه حذف روحانیت به نفع کشور ما و به نفع استقرار دموکراسی و گذار به توسعه نیست و طالقانی و سنت فکری او و عملکرد و منش او می‌تواند در این چارچوب،موثر واقع شود. طالقانی با وجود نقدهایی جدی که به روحانیت داشت، هیچ وقت از کسوت روحانیت فاصله نگرفتو هیچ‌گاه از پذیرش مسئولیت‌های اجتماعی و اثرگذاری بر ساختار قدرت سیاسی، غفلت نکرد.