خودشيفتگی، عوارض و درمان دكتر ابراهيم يزدی ٢٧/٣/١٣٨٦

 

خودشيفتگي، عوارض و درمان

دكتر ابراهيم يزدي

27/3/1386

اَفَراَيتَ مَنْ اِتخَذِالَههُ هَوئُهُ وَ اَضّلَهُ اللهُ عَلي عِلم و خَتَمَ عَلي سَمْعِه وَ قلبه وَ جَعَلَ عَلي بَصَره غِشاوَهً فََمَنْ يَهديِه مِنْ بعد اللهِ اَفلَاتذكّرون (جاثيه – 23)

پس آيا ديدي آن كس را كه هواي (نفس) خويش را معبود خود قرار داده و خدا او را از روي علم (به اين كه پذيراي هدايت نبود) گمراه ساخته و بر گوش و دلش مهر زده و بر ديده اش پرده نهاده است؟ آيا پس از خدا، چه كسي او را هدايت خواهد كرد؟ آيا متذكر نمي شويد.

 

1- خودشيفتگي يك بيماري يا عارضه رواني – ذهني در بسياري از آدميان است. همه آدمها، صرف نظر از رنگ، نژاد، دين، مليت و جنسيت، به درجات متفاوت، كم يا زياد شيفته و مجذوب خود هستند.

اين ويژگي رفتاري در قرآن كريم در قالب،‌خداگونه كردن نفس آمده است و در جاي جاي قرآن به اين پديده انساني پرداخته است و آن را ريشه بسياري از انحراف ها و ظلم ها و رويدادهاي فاجعه آميز بشري مي داند.

علاوه بر سوره جاثيه (آيه 23)، كه در ابتداي مطلب آمده، در سوره فرقان آيه 43 نيز آمده است كه: اَرَيَتَ مَنْ اِتّخذَ اِلهَهُ هوئهُ اَفَانَتَ تكَوُنُ عَلَيه وكيلا : آيا آن كس را كه هواي نفس اش را به خدايي گرفته بود ديدي، آيا تو ضامن او هستي!

در سوره قصص – آيه 50 ، نيز همين معنا بيان شده است:‌ وَ مَنْ اَضلُّ مِمَّنِ اِتّبَعَ هَؤيهُ بِغَيرِ هُديً، مِنَ اللهِ‌ اِنّ اللهَ لايَهدي القوم الظالمين – و كيست گمراه تر از آن كه به غير از هدايت خدا، از هواي نفس خود پيروي كند. بي ترديد خدا مرم ستمگر را هدايت نمي كند.

 

2- در هر سه آيه ذكر شده – موضوع اصلي كسي است كه خود را، يعني تمايلات، آرزوها، آرا و افكارش را محور اصلي انگيزه هاي زندگي، هم سطح خداوند، قرار داده است. علاوه بر اين در اين سه آيه، ويژگي هاي رفتاري اين افراد بر شمرده شده است.

1-2- گمراه ترين افراد هستند.

2-2- از مصاديق ظلم و ظالم هستند.

3-2- هيچكس، حتي پيامبر خدا هم، نمي تواند كاري براي رهايي آنها از اسارت در سلول انفرادي هواي نفسشان، انجام دهد و خداوند هم آنها را هدايت نمي كند.

زيرا خداوند مي داند كه آنها، زمينه براي پذيرش هدايت را ندارند.

4-2- ابزارهاي درك و فهم آنان، گوش و چشم و قلب، بكلي فلج شده است. در گفتمان قرآني، گوش ابزار استفاده از تجارب سايرين است. وقتي اين گوش بسته شده باشد، يعني فرد يا محور قرار دادن خود، حاضر به شنيدن تجارب ديگران نباشد و چشم اش را پرده بپوشاند، يعني حاضر به ديدن واقعيت ها نباشد. مراكز درك و استنباط و فهم قضاياي بيروني يا قلب او فلج خواهند بود.

در قرآن كريم يك رابطه ويژه اي ميان فواد، قلب و صدر وجود دارد. جايگاههاي درك و فهم و همچنين، اراده فرد – خواستن يا نخواستن، در اين سه ارگان قرار دارند. اما اينكه اين سه ارگان در كجاي بدن انسان قرار دارند، بحث متفاوتي است و ورود به آن در اين بررسي مورد نظر نيست.

اهميت اين بحث و بررسي از آنجا سرچشمه مي گيرد كه تاريخ بشر سرشار است از شخصيت هاي برجسته اي كه بر مسير تاريخ و حيات ميليون ها انسان اثر گذاشته اند، هم اثرات مثبت و هم اثرات منفي. پيامبران نمونه ها و مصاديق و الگوهاي خير و خوبي و صلح و دوستي براي بشريت هستند. از ميان دانشمندان رشته هاي مختلف نيز كساني بوده اند و هستند كه محصول كارشان خوبي و راحتي براي تمامي انسانها، بوده است. نظير مخترعين و مكتشفين و غيره.

اما تاريخ شخصيت هاي مخرب نيز فراوان داشته است: فرعون، نمرود، اسكندر، نرون، ضحاك، هيتلر و استالين، موسوليني، آتيلا و … در همين اواخر صدام حسين.

تمامي اين شخصيت هاي مخرب و ويرانگر تاريخ يك ويژگي مشترك داشته اند و آن خودشيفتگي است و اين كه خود را خداي مورد پرستش و بندگي اطاعت از آن،‌ قرار داده اند.

 

4- خدا انگاري هواي نفس يا خود خدا انگاري – Theomonism ،يعني فرد نفس و شخص خود و آراء و عقايد و تمايلات خود را محور اصلي انگيزه خود در تمامي اعمالش قرار بدهد. به عبارت ديگر اگر چه نياز به خدا از درون هر انساني سرچشمه مي گيرد، اما فرد خودشيفته، نفس خود يا خويشتن را به جاي خدا مي گيرد و پرستش «خود» را جايگزين پرستش خدا مي سازد اين ويژگي رفتاري را مي توان معادل ايگوتيزم (Egotisim)، ايگوايزم (Egoism) يا ايگوسانتريسم (Egocentrism) در روانشناسي دانست. همه اين ويژگي ها را مي توان “خودخواهي و خودپسندي” تعريف كرد. در روانشناسي اين نوع افراد را “خودشيفته يا نارسيست “مي نامند.

خودشيفتگي يا نارسي سيسم narcissismابترا توسط فرويد مطرح و سپس ساير روان پزشکان به آن پرداختند و توسعه دادند.

نارسيسم از واژه يوناني نارسيسوس، يکي از داستان هاي اساطيري يونان قديم، گرفته شده است. سفيسوس”cephissus پسر خداي رود خانه” زيبايي خيره کننده اي داشت. مادرش به او توصيه کرده بود که اگر مي خواهد عمر ط.لاني داشته باشد، هرگز به چهره واندام خود نگاه نکند.از طرف ديگر وي عشق يک پري کوهستاني به نام نمسيس nemsis را رد مي کند و به نفرين او، عاشق انعکاس تصوير خود در آب مي شود. او هر روز به آب نگاه مي کرد و بدون آنکه بداند ،تصويري را که در آب مي بيند خود اوست،به آن عاشق شده بود. در فرصتي به تصوير خود در آب چشمه آنقدر نزديک مي شود که در آب مي افتد غرق مي شود مي گويند در محل دفن او گل نرگسسبز شد. شايد گل نرگس راهم،چون سرش پايين است و به تصويرش در آب مي نگرد،نرگس خوانده اند. شايد بر اساس همين داستان اسطوره اي است که در ادبيات يونان قديم،نگاه به تصوير خود در آب مکروه ويا حرام بوده است.در ادبيات عرفاني اين گونه خويشتن دوستي، بلا و فتنه تلقي مي شود و چشم پسند خويشتن را از هر چشم بدي کشنده تر مي دانند:

“پر طاووست مبين و پاي بين – تا که سوءالعين نگشايد کمين”.

شخص خود شيفته ، عاشق، سرگشته و حيران و آشفته خويش است. و نواقص عيوب خود را اصلاً نمي بيند يا نا ديده مي گيرد.

در روانشناسي و روانكاوي به شخصي كه شيفته خود باشد نارسيست مي گويند. در گفتمان روانشناسي ايران «نارسيسم» خود شيفتگي، خودپسندي افراطي، خود دوستي جنون آميز، ترجمه شده است.

ريشه واژه نرگس در فارسي از لغت يوناني ناكسيوس Narkissos است و نرجس معرف آن مي باشد. اما در فارسي اين معناي اسطوره اي نرگس از بين رفته و اسم گلي است، اما ظاهراً برخي از وجوه معنايي آن، حفظ شده است: نظير «نرگس مشهود، نرگس بيمار (چشم خمار آلود) ، نرگس مست.» . در اين موارد به رابطه چشم و رفتار خود محورانه اشاره دارد. اما از جانب ديگر «نرگس مسكين، نرگس سرافكنده، نرگس بينا» رفتارهاي متواضعانه را بيان مي كند .(1و2)

 

5- انواع خودشيفتگي:

خودشيفتگي مي تواند فردي باشد يا جمعي

الف – خودشيفتگي فردي – آنچه روانشناسان به طور معمول مطرح مي كنند خودشيفتگي فردي، يا شخصيت خود شيفته (Narcisstic Personality) مي باشد. خودشيفتگي فردي درجاتي دارد، ممكن است خفيف و خوش خيم باشد يا شديد و بدخيم (يا روان نژندي خودشيفته Narcisstic Neurosis) . يكي از انواع خودشيفتگي خوش خيم به نام «خودشيفتگي نخستين نوزاد» در نوزادان ديده مي شود . خودشيفتگي يا خود مركز بيني خصوصيت شخصيت كودك است. پياژه مي گويد: ساختمان تفكر كودك خود مركز بينانه است… كودك از نظر فكري خود را مركز جهان مي بيند و همه چيز را با عينك خاص خويش مي بيند و تنها به خود مي انديشد.»

نمونه اي از خودشيفتگي بدخيم در برخي از بيماران رواني به نام «خودشيفتگي شخص ديوانه» رايج مي باشد.

خودشيفتگي مطلق يكي از مصاديق روان پريشي است، شخص با واقعيت هاي جهان بيرون بريده مي شود. بيمار خود را جانشين واقعيت ها مي سازد؛ تماماً از خويشتن سرشار است و خودش «خدا» و «جهان» شده است. خودشيفتگي فردي ممكن است به پارانوئيا منجر گردد. پارانوئيا نوعي اختلال ذهني است كه با هذيان هاي منظم، كه به صورت سيستمي در آمده اند و بر زندگي روزانه شخص اثر مي گذارند، مشخص مي شود. اين هذيان ها شامل هر چيزي است كه در اطراف شخص وجود دارد. در اشخاص پارانويايي، به جزء اين سيستم هذياني، ساير شخصيت فرد دست نخورده باقي مانده است. به همين علت، در برخورد با اشخاص پارانويايي، معمولاً اطرافيان وي درياره سلامتي و بيماري اش دچار ترديد و متزلزل مي گردند. اين افراد معمولاً بسيار باهوش و سريع الانتقال نيز مي باشند.

برخي از روانكاران از نوع ديگري از خودشيفتگي فردي نيز نام برده اند كه مرز سلامت و جنون است و معمولاً در كساني كه به قدرت فوق العاده مي رسند بروز مي كند. از نمونه هاي تاريخي آن مي توان از فراعنه مصر، استالين، هيتلر را نام برد. به اين نوعي خودشيفتگي «ديوانگي قدرت» نيز گفته مي شود. آلبرت كامو در «كاليگولا Caligula» رفتارها و ويژگي هاي شخصيتي خودشيفته ديوانه قدرت را به تصوير كشيده است.(2)

اريك فروم در توضيح اين نوع خودشيفتگي مردان به قدرت رسيده ، مي نويسد:

«همگي آنها از ويژگي هاي معين و مشابهي برخورد دارند. به قدرت مطلق دست يافته اند، كلامشان معيار غايي قضاوت، در همه چيز از جمله مرگ و زندگي است؛ ظاهراً توانايي آنها براي انجام آن چه مي خواهند انتهايي ندارد؛ خداياني هستند كه تنها بيماري و كهولت و مرگ محدودشان مي كند. با تلاشي مذبوحانه مي كوشند با تفوق بر محدوديت وجود انسان، براي مسئله وجود انسان راه حلي بيابند. مي كوشند چنين وانمود كنند كه شهوت و قدرتشان را حدي نيست، از اينرو با زنان بي شمار همبستر مي شوند، مردمان بيشماري را مي كشند، در هر جا قصري مي سازند، و «ماه را مي خواهند» و «ناممكن را طالب اند» . اين نوع ديوانگي است، كه در شخص مبتلا بيشتر و شديدتر مي شود. هر اندازه براي خدا شدن بيشتر بكوشد، بيشتر از نوع بشر دور مي شود؛ اين جدايي او را وحشت زده تر مي سازد، همه دشمن او مي شوند و براي مقابله با وحشت حاصل از آن ناگريز است بر قدرت و بيرحمي و خودشيفتگي خويش بيفزايد. اگر تنها يك عامل وجود نمي داشت، اين ديوانگي قيصري جز جنون محض نمي بود : قيصر با قدرت خود، واقعيت را، در برابر تخيلات خود شيفته خويش، به زانو در آورده است. همه را واداشته است تا او را خدا دانند، يعني : قدرتمندترين و خردمندترين. پس جنون خود بزرگ بيني اش احساسي معقول به نظر مي رسد. از سوي ديگر، مردمان بسياري به او نفرت مي ورزند و مي كوشند تا او را براندازند و بشكند – پس سوء ظن هاي بيمارگونه او آنقدرها هم عادي از واقعيت نيست. در نتيجه، احساس نمي كند كه تماس با واقعيت را از دست نهاده است – پس، هر چند به وضعي ناپايدار و مشكوك، مي تواند از اندك سلامت عقلي برخوردار باشد.» (3)

 

ب – خودشيفتگي گروهي – خود شيفتگي فردي مي تواند به خودشيفتگي گروهي تبديل شود. در خودشيفتگي فردي، تصوير متورم و باد كرده از «خويش»، به آنچه به «من» فر خود شيفته تعلق داشته باشد، به جمعي كه وي به آن تعلق دارد تعميم و تسري پيدا مي كند. نژاد، ملت، دين، حزب، قبيله فرد خودشيفته، جايگزين «من» و «خانواده من» وي مي شود. هنگامي كه اين جابجايي به يك گرايش غالب تبديل مي شود، قبول ان «عقلاني» مي گردد و خودشيفتگي فردي به خودشيفتگي جمعي بدل مي شود. اعضاي چنين جامعه اي خود را «تحسين برانگيزترين مردم عالم تصور مي كنند: «فقط ما» پاك و منزه هستيم و شايسته ايم، ديگران همه احمق و نادان هستند». اعضاي اين جامعه، حتي هنگامي كه از نظر فرهنگي يا اقتصادي عقب مانده و محروم هم باشند، چون خو را به «گروه» برتر خواه ديني، حزبي، نژادي و ملي، چون «سفيد و آريايي» ، كاتوليك، مسيحي ، يهودي ، مسلمان، شيعه ، سني و ولايتي وابسته مي دانند، مهم و از مهم ترين ها تصور مي كنند. ادامه خودشيفتگي گروهي، همچون خودشيفتگي فردي، به بيگانه هراسي و انزواي گروهي (Group Solipsism) منجر مي گردد. خودشيفتگي گروهي، نيز درجات و ابعاد دارد و مي تواند خفيف و خوش خيم يا شديد و بدخيم باشد.

خودشيفتگي گروهي، نظير خودشيفتگي فردي به قول اريك فروم، يكي از مهمترين سرچشمه هاي خشونت و پرخاشجويي انسان است. بخشي از خشونت هاي جمعي، مانند ساير گونه هاي پرخاشجويي از نوع دفاعي، واكنشي در برابر يورش به ارزشها و تعلقات حياتي جامعه مي باشند اين نوع خود شيفتگي گروهي از نوع خوش خيم آن مي باشد.

 

6- عوارض خودشيفتگي:

1-6- استكبار يكي ديگر از عوارض بسيار رايج خودشيفتگي است.

واژه استكبار در قرآن به معناي خود را بزرگ پنداشتن است. استكبر يعني تكبر ورزيد، و خود را بزرگ پنداشت.

الكبر يعني خود بزرگ بيني، اين واژه معادل مگالومانيا Megalomania در روانشناسي است.

قرآن كريم در حالي كه خود بزرگ بيني را به شدت مردود و ضد توسعه انساني و مخرب مي داند، ويژگي هاي دو نمونه از خودشيفتگان تاريخ را بر مي شمارد: ابليس و فرعون

در مورد ابليس:

« و اذا قلنا للملائكه اسجدوالادم فسجدوا الا ابليس ابي و استكبر و كان من الكافرين (بقره 34) : به فرشتگان گفتيم: آدم را سجده كنيد، همه سجده كردند جز ابليس كه سر باز زدو برتري جست و او از كافران بود. ابليس چون منشاء پيدايش خود را از آتش مي دانست و از «خود راضي» و «خود محور» بود، رفتار متكبرانه داشت حاضر نشد از امر خدا در سجده به آدم اطاعت كند.

اما فرعون به معناي آدم سركش و ياغي، نام پادشاهان مصر مي باشد. نام فرعون به عنوان نماد يك قدرت متورم در تاريخ ، 74 بار و داستان موسي، بيش از هر پيامبري، 136 بار، در قرآن كريم آمده است اين همه نشانه عنايت خداوند به جلب توجه انسان به پديده فرعون و نقش مخرب منش فرعوني در جامعه بشري است.

خداوند فرعون را با ويژگيهاي رفتارهايش معرفي مي كند. نظير:

«و استكبر هو و جنوده في الارض بغير الحق (قصص 39) و او (فرعون) و لشگرهايش به ناحق در زمين سركشي كردند.»

– «علو و برتري جويي در روي زمين: ان فرعون لعال في الارض و انه لمن المسرفين – يونس 83 و همچنين قصص 4»

– سركشي و طغيان : انه طَغي – طه 24؛

– فسق: كانوا قوما فاسقين – نمل 12؛

– خطاكار: كانوا خاطئين – قصص 8؛

– خود بزرگ بيني: فاستكبروا في الارض – عنكبوت 39 و بالاخره

– ادعاي الوهيت: اناربكم الاعلي – نازعات 24

اين ويژگي ها تماماً شرح رفتارهاي يك فرد خود شيفته اي است كه به قدرت مطلق رسيده است.

علاوه بر اين فرعون با صفت «مسرف» نيز توصيف شده است. اسراف يعني زياده روي و از حد گذشتن و افراط كردن، اين واژه در رابطه با رفتار برتري جويانه فرعون يا عال براي وي، به معناي گردنكشي، بكار رفته است. به عبارت ديگر فرعون، در استفاده از قدرتي كه به دست آورده بود به راه افراط و گردنكشي افتاد و از موازين و مقررات كاربرد طبيعي قدرت خارج شد. اين همان معنا يا مصداق «طاغي» است. طغيان يعني تجاوز از حد، بيرون رفتن از مسيرها و محدوده هاي طبيعي. وقتي سطح آب در رودخانه از مسير هاي طبيعي ايجاد شده بالاتر مي رود و آبادي ها و مزارع را ويران مي كند، مي گويند رودخانه طغيان كرده است. يعني جريان آب از تمام محدوده ها و مسيرهاي طبيعي و جا افتاده حركت رودخانه خارج شده است. يك حاكم و صاحب قدرت هم وقتي از بسترها و مقررات طبيعي و رفتار بهداشتي در مسند قدرت، خارج مي شود هم اسرافكاري كرده است و هم طغيان. و هر دوي اين واژه ها با واژه فسق به معناي بيرون رفتن از حدود حق و مسئوليت، بيراهه رفتن، گمراه شده يا خروج از حدود و زير پا گذاشتن مرزها، نسبت نزديكي دارند. فاسق آن كس را گويند كه پيمان ها و تعهدات، چه فردي و چه عمومي و ملي (نظير قانون اساسي) را شكسته و از حدود اختيارات و مسئوليت سرباز زده باشد.

تمامي اين رفتارها پيامد روحيه خود بزرگ بيني يا استكبار است كه ادامه و استمرار ان به ادعاي خدايي مي رسد.

يكي از ويژگيهاي خودشيفتگي بدخيم، ستايش و رضايت مطلق از خود و اعمال خود مي باشد. هر آن چه كه به شخص خود شيفته متعلق باشد، زيبا، كامل و بي عيب و نقص است. قضاوت شخص خودشيفته نسبت به آنچه با او رابطه دارد و يا مال اوست متعصبانه و مطلق گرا است. خداوند در قرآن كريم اين وضعيت ذهني فرعون را به  آرايش اعمال زشتش توصيف نموده است: «و كَذلِكَ زُيّنَ لِفرعَونَ سوءٌ عَمَلِه» و همين باعث شد كه وي  از راه راست و صواب بازداشته شد «وَ صد عن السبيل» (غافر 37):

2-6-يكي ديگر از عوارض خودشيفتگي فردي كه ممكن است به مرحله بدخيمي برسد، دگرسان بيني خود يا Depersonalization است. در اين حالت فرد احساس واقعيت را از دست مي دهد و نسبت به محيط اطرافش به كلي بيگانه مي گردد. و خود و جهان پيراموني خود را غير واقعي مي داند دگرسان بيني يكي از عوارض حالت خود خدا انگاري مي باشد. دگرسان بيني حالتي است كه در اشخاص اسكيزوفرنيك نيز ديده مي شود.

3-6- خود فراموشي – در آيه ديگري از قرآن در مفهوم «فراموشي نقس آمده است: وَ لا تَكونوا كاّلذين نسُوا الله فَانشهُم اَنِفُسَهُم اولئك هم الفاسقون (حشر 19) و مانند كساني نباشند كه خدا را فراموش كردند، پس (موجب شد) نفس هايشان را فراموش كنند. ايشان نافرمانند.»

4-6-خودتنهايي – از پيامدهاي خودشيفتگي وخيم هراس از ديگران يا ترس ذنوفوبيايي (Xenophobic) و احساس تنهايي و انزوا – خود تنهايي يا (Solipsistic) مي باشد.

5-6-تخليلات خودشيفته – اريك فروم بر اين باور است كه جنون فرد خودشيفته، بخصوص نشسته بر مسند خودت، او را از واقعيت ها دور مي كند و شيفته و مجذوب تخيلات خود مي شود. در قرآن كريم اين ويژگي فرد مستكبر و خود شيفته را «مختال – خيال زده » ناميده است.

مختال از خال و يخال، به معناي گمان و تصور است و يكي از مصاديق اين گمان و تصوركبرورزي است. اختيال و اختال به معناي تكبر و تبختر مي باشد . واژه مختال و مختالاً، جمعاً سه بار در قرآن كريم بكار گرفته شده است و در هر سه مورد با واژه فخور آمده است.

اِنّ الله لا يحب كل مُختالٍ فخوراً (لقمان 18 و حديد 23) در سوره نساء (36) آمده است: اِنّ الله لابحب من كال مختالاً فخوراً – خداوند كسي را كه خودبين و فخر فروش باشد دوست ندارد. از ويژگيهاي انسان خود شيفته به خود نازنده گي است.

خودشيفتگي گروهي ديني، در بسياري از اديان و شايد بتوان گفت در ميان پيروان تمام اديان و فرقه ها و مذاهب، به درجات متفاوت خفيف و شديد وجود دارد. به عنوان مثال،كليساي كاتوليك بر اين اعتقاد است كه تنها راه رستگاري بشر، اعتقاد به مسيح به عنوان ناجي مي باشد. اين خودشيفتگي ديني شديدي را در ميان پيروان كليسا موجب شده است. مسيحيان خود داستاني ساخته اند به اين مضمون كه وقتي جمعي تازه وارد به بهشت درآمدند، پالس قديس به آنان خوش آمد گفت و راهنمايي آنها را براي نشان دادن نقاط مختلف بهشت بر عهده گرفت. در محلي، پالس از تازه واردين خواست سكوت را رعايت و آرام از آنجا عبور كنند. بعد از عبور از اين محل تازه واردين از وي علت را پرسيدند پالس مقدس گفت در اينجا كاتوليك ها جاي دارند و فكر مي كنند هيچ كس غير از خودشان در بهشت نيست. بنابراين با سكوت و آرامش حركت كرديم كه آرامش ذهني آنان بر هم نخورد!

در ميان مسلمانان نيز اين خودشيفتگي گروهي – مذهبي وجود دارد. هر فرقه اي خود را صاحب حق مطلق و ديگران را خارج از دين يا رافضي، مغضوب عليهم و يا از زمره گمراهان مي داند. در ميان مذاهب نيز اين خودشيفتگي گروهي به صورت تعصب و فرقه گرايي در اشكال گوناگون بروز مي كند. اهل تسنن، به يك صوت، وهابيان به يك صورت است، در ميان شيعيان، صورت خاص خود را دارد. در ايران و در ميان معتقدين به ولايت مطلقه فقيه، خودشيفتگي مذهبي منجر به «ذوب در ولايت» و با ادعاي نيابت از جانب خداوند و امام زمان، به نفي دينداري سايرين و بروز خشونت هاي سياسي – اجتماعي شده است. اما خودشيفتگي گروهي، حتي خوش خيم آن، آسيب شناسي خاص خود را نيز دارد و مي تواند به نوع بدخيم تبديل گردد. به عنوان مثال، در جامعه اي كه اكثريت مردم آن از امكانات بسياري محروم مي باشند، اعتراض ها و نارضايتي ها موجب بروز مشكلات اجتماعي مي گردد كه در آن طبقات محروم و ستمديده براي وفاداري و فداكاري نسبت به رهبران و فرمانروان خويش آمادگي پيدا مي كنند. فاشيسم فرآورده از خودشيفتگي گروهي بدخيم است. رهبران كاريزماتيك، هنگامي كه به قدرت مطلق مي رسند، از اين پديده استفاده هاي فراوان مي نمايند. مردم آلمان در زمان هيتلر به خودشيفتگي گروهي – نژادي شديدي مبتلا شده بودند، كه در طبقات پائين و محروم جامعه به مراتب خيلي بيشتر از طبقات مرفه بود.

در مورد خودشيفتگي گروهي بدخيم نيز قرآن كريم نمونه هايي را ذكر كرده است به عنوان نمونه تنها فرعون نبود كه گرفتار اين بيماري شده بود، «قوم» او نيز همين رفتار را داشته است:

اِلي فِرعُوَنَ وَ ملائه فَاسْتَكْبَروُا وَ كانوا قَوماً عالين (مومنون 46)

و نيز به خودشيفتگي گروهي يهوديان اشاره شده است و اينكه :

و قَفَبينا اِلي بني اسرائيلَ في الكتابِ

لَتُفْسِدُنَّ فِي الارضِ مَرّتَينِ وَ لَتْعَلُّنَ عُلوّاً كبيرا (اسراء 4)

يهوديان خود را «مرد برگزيده خدا» (The Chosen Man of God) مي دانند. در داستان حضرت ابراهيم كه دستور گرفت تا فرزندش را قرباني كند، مسلمانان بر اين باورند كه اين فرزند اسماعيل بود، اما يهوديان مي گويند اين پسر «اسحق» بود. و چون خداوند با ارسال گوسفندي، كه ابراهيم به جاي فرزندش ذبح كرد و او را نجات داد، پس «اسحق» مرد برگزيده خدا است! برتري جويي برخي از يهوديان (صهيونيست ها) در طول تاريخ، در همين نگاه نادرست آنان از روايت تاريخ ريشه دارد. در واقع صهيونيزم بروز و ظهور خود شيفتگي گروهي بدخيم يهوديان است.

هر گروهي، ملتي، سازمان حزبي، مذهبي و ديني، براي بقاي خود به نيروي خودشيفتگي اعضايش نياز دارد؛ نيازمند آن است كه اعضاي گروه يا شهروندان يك كشور يا مومنان به يك دين، اهميت بقاي گروه، سازمان، ملت و دين را مهمتر از بقاي خود بدانند؛ به برتري سازمان، ملت يا گروه خود نسبت به سايرين ايمان داشته باشند. اين خودشيفتگي موجب تمركز هيجانهايي مي گردد كه نيروي لازم براي خدمت به گروه، ملت، سازمان، دين … و فداكاري هاي سخت را فراهم مي سازد. بدون درجه اي از خودشيفتگي گروهي، نيروي فداكاري به شدت كاهش پيدا مي كند. در ميان اقليت هاي قومي در يك جامعه بزرگتر و يا فرقه هاي كوچك مذهبي يا برخي از طريقه هاي اهل دل و تصوف و عرفان، نوعي از خودشيفتگي گروهي و ارادت مطلق به «پير»و «مرشد» وجود دارد. فرقه ملت اسلام Nation of Islam معروف به مسلمانان سياه Black Muslims در آمريكا، كه عليجاه محمد بنيانگذاري آن بود از يك طرف به شدت به برتري نژاد سياه و اصالت انساني آن (خودشيفتگي نژادي) اعتقاد داشت و از طرف ديگر بر اطاعت مطلق از رهبر تكيه مي كرد. اين نوع خود شيفتگي گروهي معمولاً پيامدهاي زيانبار اجتماعي كمي دارند. شايد دليل آن اين باشد كه قدرت سياسي، اجتماعي چنداني ندارند. تجارب تاريخي نشان مي دهد كه اين گروهها به هر نسبتي كه قدرت سياسي – اجتماعي پيدا مي كنند به شيوه هاي خشونت بار متوسل مي شوند.

خودشيفتگي گروهي در ميان اقليت هاي قومي در يك جامعه بزرگتر نامتجانس، از طرف ديگر به صورت مكانيسمي براي حفظ هويت اعضاي گروه مي باشد. در دوران سلطه استعمار انگليس بر آفريقاي جنوبي، گروههاي قومي متعددي از هند به آفريقا منتقل شده بودند . اين گروههاي قومي ارتباط ميان خود را بر اساس زبان، مذهب و مليت (نظير گجراتي ها، بنگالي ها، پنجابي ها) حفظ كرده بودند. خودشيفتگي گروهي ميان آنان به آن اندازه قوي بود كه در مواردي به جاي مبارزه با سلطه انگليس، به جان هم مي افتادند. سياست استعماري انگليس نيز از همين گرايشات قومي براي حفظ تفرقه ميان آنان و ادامه سلطه خود استفاده مي كرد.

 

7- درمان خودشيفتگي هاي فردي و گروهي – راههاي درمان خودشيفتگي، خواه فردي يا گروهي، بدخيم يا خوش خيم، را مي توان از دو زاويه مورد بررسي قرار داد: از درون دين و مشخصاً با مراجعه و بررسي آيات قرآني، و از بيرون دين به صورت بررسي آراي روانشناسان و روانكاوان.

قرآن كريم در تمام موارد، قبول وجود خداي واحد و آفرينندگي و ربوبيت الله را تنها راه درمان خودخواهي و خودبزرگ بين ها معرفي مي كند.

انسان معتقد به خداي قادر، عالم، حكيم، رحيم و رحمان و عزيز مطلق، در هر مقام و جايگاهي كه باشد و قرار بگيرد، لاجرم در مقايسه با خدا خود را كوچك و ناچيز مي بيند. حاكم خود شيفته مستبد در برابر مردم بي قدرت و ضعيف، با توهم قدرت خود را «گم» مي كند و به مرحله «دگرسان بيني خود يا Depersonalization» مي رسد. اما وقتي از روي درك و باور آگاهانه به خدا مي انديشد، اگر بيانديشد، لاجرم رفتارش عوض مي شود، و تغيير مي نمايد. اين معنا و پيام در قرآن چنين آمده است:

آيه شريفه: «يا اَيُّها الناسُ اَنْتُم اُلفقراُ الِيَ اللهَ وَ الله هُوَ الغَنيُّ ا لحميد (فاطر 15) : اي مردم همه شما به خدا نيازمنديد، اوست بي نياز و ستودني».

فقر در برابر غني است. واژه الفقر يعني نداري، بينوايي و اندوه تنگدستي. الغني يعني كفايت كردن، بي نيازي ثروت و هر آنچه باعث بي نيازي مي شود. اگر چه فقر و نداري محروميت از نعمت هاي اين جهاني، ممكن است موجب بروز «عقده حقارت» در فرد و از خود بيگانگي وي بشود، در شخص غني يا ايجاد احساس بي نيازي موجب طغيان و سركشي او نوع ديگر از خودبيگانگي شود. در تمام اني موارد اعتقاد به خدا چاره ساز است.

اريك فروم نيز، درمان خودشيفتگي را در اعتقاد به خدا و آموزش هاي ديني مي داند:

«پيكار با بت پرستي كه اساس تعاليم پيامبران است، در عين حال مبارزه با خودشيفتگي است. در بت پرستي يك توانايي جزيي آدمي، مطلق مي گردد و به يك بت تبديل مي شود. آن گاه آدمي خودش را به صورت بيگانه شده اي مي پرستد. و بتي كه در آن غرقه مي شود، موضوع خودشيفتگي اش مي گردد، حال آن كه اعتقاد به خداوند، نفي خودشيفتگي است زيرا تنها خداوند – و نه انسان – عالم مطلق و قادر مطلق است …» و : «اهميت پديدار خودشيفتگي از نظر اخلاقي – روحاني زماني كاملاً نمايان مي شود كه در نظر بگيريم كه تعليمات اساسي تمامي اديان بزرگ انسان گرا را مي توان در يك جمله خلاصه كرد: هدف آدمي غلبه بر خودشيفتگي خويش است».

در آموزه هاي ديني مفاهيم فراواني وجود دارد كه توجه و عمل به آنها بر رفتار فرد و گروه اثر مي گذارد مانع خود محوري، خودخواهي و خود بزرگ بيني مي گردد.

يكي ديگر از راه هاي جلوگيري يا درمان خودشيفتگي گروهي بدخيم، پرهيز از غلو يا گزافه گويي در باورهاي ديني است: به عنوان مثال، قرآن كريم خطاب به دين دارد مي گويد: «قل يا اهل الكتاب لا تُغْلُوا في دينِكُمْ غَير الحَقّ و لا تَتبّعِوا اَهواءَ قومٍ قَدْ ضَلُوا مِنْ قَبْلُ و اَضلّوا كثيراً و ضَلّوا عَنْ سَواء سبيلً» : بگو اي اهل كتاب در دين خود به ناحق زياده روي و غلو نكنيد و از هوي و هوس قومي، كه پيش از اين، هم خود گمراه شدند و هم بسياري را گمراه كردند و از راه راست به دور افتادند پيروي نكنيد. (ماتده 77 و همچنين نگاه كنيد به نساء 171)

يك راه ديگر پيشگيري يا درمان خودشيفتگي فردي يا گروهي، جهاني فكر كردن است. اگر ما جوهر تمامي اديان را واحد بدانيم، دچار خودشيفتگي ديني نمي شويم. قرآن كريم لازمه «اسلاميت» را، علاوه بر قبول رسالت پيامبر خاتم، اعتقاد به تمامي پيامبران و وحدت پيام آنان و عدم «فرق ميان انبياء» مي داند.

دين واحد تمام پيامبران «اسلام» است و همه پيامبران مسلمان بوده اند : قرآن در حالي كه تنوع زبانها و رنگها و نژادها و جنسيت و قبيله ها و ملت ها را امري طبيعي و ضروري مي داند، همه انسانها را واجد كرامت انساني مي داند و نوع برتري جويي نژادي را نفي مي نمايد.

اريك فروم بر اين باور است كه ارتباط با جهان، با كل بشر، در فرآيند جايگزيني خودشيفتگي بسيار موثر است و اين كه:

« بدون كاهش نيروي خودشيفتگي در اشخاص، مي توان موضوع و جهت آن را تغيير داد. چنانچه نوع بشر، يعني كل خانواده بشري مي توانست به جاي ملت، نژاد يا نظام سياسي، موضوع خودشيفتگي گروهي شود، منافع بسيار مي داشت، اگر آدمي مي توانست پيش از هر چيز خود را شهروند جهان بداند و از بشر و از توفيق هاي بشري احساس غرور كند، خودشيفتگي اش، به جاي افراد متعارض آدمي، نوع بشر را موضوع خويش قرار مي داد. چنانچه نظامهاي آموزشي همه كشورها به جاي كاميابي هاي يك ملت خاص بر دستاوردهاي نوع بشر تاكيد مي كرد، غرور انسان بودن، متقاعد كننده تر و تكان دهنده تر مي شد. »

سعدي، شاعر ايراني در قرن ها پيش از اريك فروم سروده است كه:

بني آدم اعضاي يكديگرند

كه در آفرينش زيك گوهرند

چو عضوي بدرد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو كز محنت ديگران بي غمي

نشايد كه نامت نهند آدمي

 

 

مآخذ و يادداشت ها

1.فرهنگ دهخدا ، ريشه واژه گل نرگس در زبان پهلوي را از واژه نركيس (narkis) و نرسي سوس يوناني و لاتيني مي‌داند. دهخدا نرگس را به معناي «چشم معشوق» نقل كرده است. كه : «طناز و فتان و دنباله‌دار و شوخ و كرشمه طراز و عشوه ساز و جادو نشان و جادو و سرمه‌ساي و پر فن و نيم خواب و بسيار خواب و پر خمار و خماري و خودكام و خونخوار و عاشق كش و مستانه و سست و بيمار و نيلوفري » همه از صفات اوست . سعدي مي‌گويد: شب از نرگسش قطره چندي چكيد ـ سحر ديده بر كرد و دنيا نديد.»

حافظ مي‌گويد: «نرگسش عربده جوي و لبش افسوس كنان ـ نيمه شب دوش به بالين من آمد بنشست.

آيا شعراي ايران با توجه به معناي نرسي سيس معادل نرگس چنين اوصافي را براي «نرگس» ذكر كرده‌اند يا هر شخصيتي را كه واجد اين اوصاف بوده است مصداق نرگس دانسته‌اند.

2. صاحب الزماني ، نارسيست را خودشيفته،‌ خودپسند و عاشق خويشتن تعريف كرده است (روح بشر، به نقل از فرهنگ فلسفه و علوم اجتماعي پژوهشگاه علوم انساني)

3. واژه كاليگولا به معناي چكمه كوچك است و نامي است كه به قيصر روم به نام ژائوس Gaius (12 تا 41 ميلادي) داده شده است. وي به مدت چهار سال امپراطور بود و به خاطر خشونت و كشتارهاي دوران سلطنتش معروف گرديد. او ادعاي الوهيت نمود و به خواهرانش علاقه عجيبي پيدا كرد، بخش عمده‌اي از اروپا را تحت فرمان خود درآورد، مصر و تركيه را اشغال نمود، در شهر بيت‌المقدس مجسمه خود را نصب كرد. در سال 41 ميلادي به دست افرادش در فلسطين كشته شد. در وانشناسي كاليگولا معرف يك شخصيت خود شيفتگي مطلق و عصبانيت‌هاي جنون آور است. آلبرت كامو با نوشتن نمايشنامه‌اي به اين نام كه در سال 1945 روي صحنه رفت، اين واژه را معروف ساخت. در اين نمايشنامه وقتي امپراطور

ژائوس با مرگ خواهرش، كه به او عشق مي‌ورزيد روبرو مي‌شود دچار بحران رواني و روحي و اندوه فراوان مي‌گرديد و در نتيجه دست به قتل و خشونت‌هاي وسيع و گسترده‌اي مي‌زند و ادعاي خدايي مي‌نمايد.

4. فروم، اريش ، دل آدمي، ترجمه گيتي خوشدل، نشر نو، 1362

5. واژه‌نامه فلسفه و علوم اجتماعي ـ از دكتر جميل صليبا، ترجمه، كاظم برك ينسي و صادق سجادي، شركت انتشار 1370