قيامي عليه زيستن ما
متن سخنراني مهندس ماجد غروي در مراسم عاشورا، 18 دي 1387
اکنون که قلم بر کاغذ نهاده ام و اين سخنان را مي نويسم نه سکون يک نويسنده را دارم و نه غرور يک سخنران را… حرفهاي من بسان سخنان کسي است که تازه از خوابي عميق بيدار شده و سخنانش به کلي از اطمينان و آرامش تهي است و سراسر بر ابهام ها و سرگشتگي ها مي افزايد. من مي خواهم بدانم حسين کيست… مي دانم که حسين کسي است که دليرانه و شجاعانه بر عليه ظلم و استبداد زمانه شوريد، مي دانم که فرزند آخرين پيامبر خدا و پاره تن اوست، مي دانم مظلوم ترين انسان و سالار شهيدان تاريخ است؛ مي دانم کسي است که حکيمانه و آموزگارانه در برابر انحراف دين جدش ايستاد… من به بسياري پاسخ هاي ديرينه به اين سوال آگاهم اما اينها همه در حقيقت طفره رفتن از جواب است زيرا بجاي اينکه بگويم حسين کيست، خصلتهاي خانوادگي، تاريخي، اجتماعي و سياسي اش را برشمرده ام. حتي اگر گام را فراتر گذارم و سراغ اعتقادات و اخلاقيات حسين هم بروم، بازهم اين اعتقادات و اخلاقيات او هستند و پاسخي بر اين سوال نيست که «حسين کيست».
من مي خواهم براي يکبار هم که شده تمام خصلتهاي تاريخي و اعتقادي حسين را به کناري نهم و با حسين به مثابه يک انسان روبرو شوم… ديگر حسين را فرزند پيامبر نبينم، مبارزي عليه ظلم و ستم معاويه و يزيد نبينم، قيام کننده وشهيد کربلا نبينم… مي خواهم ببينم با حذف اين خصلتهاي تاريخي و اعتقادي از حسين، چه چيزي براي تعريف او مي يابم. در اينجاست که مي فهمم حسين را بسيار کم مي شناسم؛ مي فهمم که من بر اين خصلتها بدان دليل تاکيد کرده ام که برايم آرامش خاطر فراهم مي کرده اند و عظمتهاي فهم نشدني او را برايم قابل فهم مي ساخته و توجيهي براي رفتارها و گرفتاريهايم فراهم مي کرده اند. من با تطبيق ويژگيهاي زمانه ام بر زمانه حسين و با تقليد از رفتارها و اعتقادات او کوشيده ام بر حقارت ابعاد وجودي خودم سرپوش بگذارم… کوشيده ام تفاوتهاي انساني ام را با حسين انکار کنم تا زير بار دلشوره و اضطراب اين تفاوتهاي کليدي له نشوم و کمي آرامش خاطر بيابم…
اما اين تفاوتهاي کليدي در کجاست؟ شايد من هم بسان حسين، در جستجوي رفاه دنيوي نباشم اما شهوت عميقي نسبت به اين رفاه در جانم شعله مي کشد؛ شايد من هم بسان حسين با ستم و استبداد مبارزه کنم اما روحم از ستم فرسوده و گريزان نيست؛ شايد من هم بسان حسين صديق و درستکار باشم اما روحم در سوداي دزدي و غارت بسر مي برد؛ شايد من هم بسان حسين دست به قتل کسي دراز نکنم اما از زخم زدن به روح آدميان هيچ ابايي ندارم؛ شايد من بسان حسين از گناهانم توبه کنم اما رد پشيماني بر دلم نيست و شوق گناه همچنان در دلم خارخارم ميکند؛ من شايد بسان حسين مظلوم و تحت ستم باشد اما شهوت سلطه در دلم همچنان هست؛ من شايد بسان حسين بر عليه ظلم بشورم اما در عين حال خيال ستمي ديگر را در سر مي پرورانم؛ من شايد بسان حسين تلاش و کوشش کنم اما رد ملالت و بيزاري از جزءجزء زندگي ام مي بارد؛ من شايد به خويشانم سر بزنم اما در پس اين خوش و بش هاي ظاهري، بانگ کينه و حسد را در عمق جانم نسبت به آنان حس مي کنم؛ من هم شايد به فقيران سرچهارراه ها کمک کنم اما اين کمک من از سر ترحمي سطحي است و نه صدقه اي از عمق جان که دلنگران انسان فقير است؛ من هم براي زندگي مشترکم خانه اي مي سازم اما اين کار را چنان از سر وظيفه انجام مي دهم که حتي يک خشت را به محبت در ميان اين برج ساخته شده بکار نمي برم؛ من نيز به دنبال لقمه ناني براي خانواده ام مي کوشم اما اين کار من آنچنان ملولانه و فاقد عشق است که در کام خانواده ام جز تلخي و نيم سيري چيزي به بار نمي آورد؛ من نيز حکومت جائر را نقد مي کنم اما کلامم بيشتر به تکرارهاي افسردگان شبيه است تا سخناني از شوق عدالت؛ من پاي هزاران بيانيه را در دفاع از ستمديدگان امضاء مي کنم اما در همان حال در اعماق دلم ترسي جدي نسبت به عواقب اين کار وجود دارد؛ من دست به کشتن کسي نمي گشايم اما هر روز در داوريهايم بعضي آدميان را براي زندگي شايسته تر مي يابم… همه اينها نشان مي دهد که هرچند من در اخلاق و اعمال و اعتقادات مي کوشم تا حدودي به حسين شبيه باشم اما ابعاد وجودي ام با يزيديان شباهت تام و تمامي دارد…
با اين تفاوت که آنها در يک حادثه، شهوت رفاه و سوداي غارتگري شان، شوق از ميان برداشتن و گناه و سلطه شان، رد ملالت و بيزاري شان از زندگي، بانگ کينه و حسد در جانشان، افسردگي هاي کلامشان و ترسشان از عواقب و نگراني شان نسبت به آينده، ناگهان بروز يافت اما در مورد من هنوز چنين حادثه اي رخ نداده است… من با مهارتهاي صوري توانسته ام نقابي بر چهره خود بيفکنم که نه تنها ديگرانرا ککه خودم را هم راضي نگه مي دارد اما تنگي ابعاد وجودم هر روز بيش از پيش مرا به لشگر مخالفان حسين نزديک مي سازد. شايد در مورد من معرکه اي بزرگ و ناگهاني مثل کربلا حقارتهاي وجودي ام را آشکار نسازد اما بسياري اتفاقات روزمره و ريزريز کربلاهاي کوچکي هستند که با ظرافت و آرام آرام مرا از حسين دور مي سازند و در لشگر مقابلش قرارم مي دهند…
اي خداي بزرگ؛ من اکنون با تمام وجودم مي فهمم که لازم نيست يزيديان را سفاک و خونريز و حيوان صفت تصور کنم… تفاوت اين دو لشگر در دلمشغوليها، دلسوزيها، غمها، شاديها، مهربانيها، خيرخواهيها و احساسات عميق و وجودي انسان است نه در صورت اخلاقي کارها… اي خداي بزرگ؛ اين انديشه هاي ناگهان در اين روز بزرگ ، اضطرابها و دلشوره هاي فراوان برايم ارمغان آورده است. مي دانم که اين اضطراب و دلشوره بيش از هزار کار ظاهرا اخلاقي و انسان دوستانه ابعاد وجودي مرا گسترش مي دهد. مي دانم که اين اضطراب بيش از آسودگي ناشي از کارهاي سطحي اخلاقي مرا به حسين نزديک مي سازد؛ مي دانم که اين دغدغه ها بيش از هزار آسودگي ناشي از تصور دينداري مرا به حسين نزديک مي سازد؛ مي دانم که اين دلمشغوليها بيش از آسودگي ناشي از ايمان خيالي ارزشمند است؛ مي دانم که اين دلنگرانيها بسيار بيش از دلخوشي ناشي از عزارادي صوري براي حسين مرا به او نزديک مي سازد … اما اي خداي بزرگ ياريمان کن؛ ما را از حقارتها و تنگي هاي وجودمان برهان تا کربلا قيامي بر عليه زيستن ما نباشد و در اين روزگار سستي ها و سهل انگاري ها و سرگرمي ها و دل خوش داشتنها، ما را به استواري و جديت حسين – که اين روز به نام زيبايش و ياد عزيزش گره خورده است- پشت گرم کن و ياريمان کن… ياريمان کن که تو بهترين ياري کنندگان هستي… رب اني مغلوب فانتصر و انت خير الناصرين…
