بازرگان و مردگی‌های‌ زندگی ما متن سخنرانی آقای‌ مهندس ماجد غروی كه بعلت لغو مجدد مراسم در حسينيه ارشاد ارايه نشد، ١٧/١١/١٣٨٧

 

بازرگان و مردگي هاي زندگي ما

متن سخنراني آقاي مهندس ماجد غروي که به علت لغو مجدد مراسم در حسينيه ارشاد ارايه نشد

17/11/87

من در اين فرصت کوتاه، بيش از آنکه قصد داشته باشم وجوهي از زيست جهان بازرگان را مکشوف سازم، بر آنم تا کندوکاوي در وجود خويش بنمايم. براستي چه پيوندي ميان من و بازرگان هست که مرا به اينجا کشانده و باعث شده از او سخن بگويم؟ اين سوال دو سو دارد در يک سو من هستم، موجودي ناشناخته با هزاران ابهام و تيرگي ودودلي؛ و در سوي ديگر بازرگان، انساني شناخته شده به نيکي و خيرخواهي و آرامش. پس اگر چيزي اين ميان مبهم باشد و نيازمند تفحص و تحقيق و سخنراني، خودم هستم و نه بازرگان. من با اينکه زمان رفتن بازرگان يازده سال بيشتر نداشتم اما همان يکي دو تصويري که از وي در خاطرم مانده، چنان شفاف، گويا، دلنشين و دوست داشتني اند که پس از اين همه سال ذره اي رنگ نباخته است. اما از خويش که بيست و پنج سال است با خودم زندگي مي کنم، هيچ تصوير روشني ندارم. همه اينها نشان مي دهد که ضرورتا بايد قبل از پرداختن به بازرگان اندکي در خود تامل کنيم.

چهارده سال است که به بهانه هاي مختلف گردهم مي آييم و ياد بازرگان را گرامي مي داريم.  روزگاري براي دفاع از وي كه مظلومانه متهم مي شد، زماني براي گراميداشت يادش در اوج خفقان و سركوب، گاهي براي طرح انديشه هاي ديني اش و روزگاري براي بيان شيوه هاي سياسي اش… اما در اين زمانه که ديگر او کمتر متهم است و بسياري طعنه زنان ديروز به شرافت و درايت او اذعان دارند، در اين روزگار که ياد او لحظه لحظه در ذهن اين مردمان پاس داشته مي شود و  درحالي كه انديشه هايش مقبول بسياري افتاده و ديگر نيازي به تبليغشان نيست، در اين شرايط که روشهاي سياسي او و مشي تدريجي اش، مرام پذيرفته شده بسياري سياسيون گشته و مخالفتهاي ديروز بسيار كمرنگ شده ، در اين زمانه چرا ؟ چرا ما باز هم دور هم جمع مي شويم و غرضمان چيست؟

به نظر من پاسخ روشن است. زيرا ما در وراي ظاهر اين مراسم بيشتر در جستجوي يافتن خويش هستيم تا شناخت بازرگان. زيرا هرچه چهره بازرگان برايمان مکشوف تر شد و هرچه بيشتر شناختيمش و هرچه بيشتر از او سخن گفتيم، بيشتر فهميديم که تفاوت ما با او نه در انديشه ها، باورها، کنشها، سياست ورزيها و حتي اخلاقش بلکه در اعماق وجود انساني است؛ تفاوت ما با او نه در کليات کلان انديشه و عمل بلکه در جزئياتي ناديدني است که البته بسيار کليدي و حساسند: ما همانند بازرگان براي آزادي مبارزه مي کنيم و دراين راه بر مدار اخلاق هم حرکت مي کنيم اما چقدر با اميد و اطمينان گام بر مي داريم؟ ما هم مي انديشيم اما انديشه ما به صورت كالا در آمده و روشي شده براي منازعه و برتري طلبي. ما هم سعي مي کنيم بر مدار منطق حرکت کنيم اما منطق ما بجاي ابزار تفاهم به ابزار مبارزه تبديل شده و دشمني ها تراشيده. ما هم اصلاح طلبيم اما از کلاممان بانگ افسردگي و نااميدي به گوش مي رسد، ما هم در قرآن تدبر مي کنيم اما فقط به منظور يافتن آياتي براي محكوم كردن رفتار حاكمان و نه منبع الهام و معنا و بصيرت چنانکه براي بازرگان بود… به عبارت بهتر ما نيز همچون بازرگان آزاديخواه و منطق مدار و مبارز و ديندار و اصلاح طلب و حتي اخلاق مدار هستيم اما تفاوتهايي پنهان در نوع زيست انساني مان، ميان حرکت ما و حرکت او تفاوتهاي کليدي ايجاد مي کند… حرکت ما از خصلتهاي انساني مانند شوق، اميد، غم، رنج، شادي، دغدغه و دلمشغولي تهي است اما حرکت او سرشار اين خصلتهاي انساني بود. توجه کنيم که اين موارد اصلا در مقوله اخلاق نمي گنجد يعني مراد من اين نيست که او اخلاقي بود و مانيستيم چون اينها خصلتهاي اخلاقي نيستند. به عنوان مثال من ممکن است در طول فعاليت سياسي ام هيچ دروغي نگويم، هيچ خيانتي نکنم، هيچ ناحقي را روا نکنم اما از تلاش خودم شاد نباشم، اميدوار نباشم، زندگي ام را دوست نداشته باشم، از عقب ماندگي مردم رنج نبرم؛ براي پيشرفتشان دلسوز نباشم، ممکن است با غصه هايشان همدلي نکنم، از عمق جانم بر جهل آنها صبور نباشم، بادردهايشان رنج نکشم، دلمشغول آينده شان نباشم … همانطور که پيداست اينها به هيچ وجه بي اخلاقي در معناي رايج کلمه نيست. به همين جهت است که معتقدم امروز ما نه فقط براي فعاليتهاي ديني، اجتماعي و سياسي به بازرگان محتاجيم بلكه براي زيستني کاملا عادي اما انساني نيازمند او هستيم. نيازمند آن مهرباني هاي شگفتش؛ نيازمند آن صبوري هاي عظيمش ؛‌ نيازمند آن اميد هاي هميشه اش، نيازمند آن خوش بيني هاي مومنانه اش، نيازمند آن شوق پيامبرانه اش، نيازمند آن همه عشق که به حيات و زندگي مي ورزيد.

اين همه بدان معني است که اگر روزي تمام آرمانهاي سياسي و عقيدتي و فکري و اخلاقي بازرگان تحقق يابد بازهم در اينجا يا جاي ديگر گرد هم مي آييم و با وجود حرفهاي زيادي که براي شناخت بازرگان زده شده است، همچنان از او سخن خواهيم گفت. زيرا ما در حقيقت داريم براي خود بزرگداشت مي گيريم نه براي او؛ براي خود طلب مغفرت مي کنيم نه براي او؛ از خود دفاع مي کنيم نه از او؛ چهره مخدوش شده خويش را بازسازي مي کنيم نه چهره او را. به همين جهت است که پس از گذشت اين همه سال و با وجود انواع تطورات هويتي و گفتماني، هم چنان جاي او خاليست اما اين بار نه فقط براي سياست ما، نه تنها براي روشنفكري ما، نه فقط براي دينداري ما، نه تنها براي اصلاح وضع آشفته کشورمان و نه فقط براي تحليل امور نابسامان جهانمان… بلكه جايش خاليست براي نفوذ در قلب زيستن ما … براي حيات بخشيدن به مردگي هاي زندگي ما… زيرا بازرگان بسان يک انسان تمام و در مقام خليفه الله، در هرآنچه آفريده است يک روح انساني دميده؛ از کارهاي کوچک روزمره گرفته تا شغل مهندسي اش و تا فعاليت سياسي اش. حتي نهضت آزادي ايران را که به عنوان يک کنش سياسي تاسيس نمود، بيش از آنکه يک حزب سياسي باشد، روح داشته است… يعني نهضت بيش از آنکه بيانيه صادر کند غصه خورده است، دغدغه فرداي ايران را داشته است، نگران مردمانش بوده است… اينها چيزي بيش از مرام اخلاقي يک حزب است؛ به تمام معنا وجدان انساني است که ثمره دم مسيحايي آن بزرگ مرد است. اين انسانيت در ساير کارهاي بازرگان هم هست؛ هر حرکتي که او در زندگي آفريده، صاحب روح است؛ از تشکيل خانواده گرفته تا هر نهاد و موسسه اي. همه اين اجتماعات بسان يک انسان زيسته اند. به همين دليل است که معقدم او نياز ماست براي قلب زندگيمان؛ چون متن زندگي ما، فارغ ازهر فعاليت سياسي و اجتماعي، از روح انساني تهي گشته است و به عيسي دمي چون او نياز داريم.

اين موضوع ساده اي نيست زيرا نشان مي دهد که براي بزرگداشت بازرگان نمي توان تنها در انديشه ها، اعمال يا حتي اخلاق او تفحص کرد. براي شناخت بازرگان بايد خود را به مثابه يک انسان درک کنيم تا مخاطب انسانيت او قرار گيريم. انساني که اميدوار و صبور نيست، دلمشغول و نگران نيست، غصه نمي خورد، شادمانه زيست نمي کند و به زندگي به تمامي عشق نمي ورزد نمي تواند مخاطب بازرگان باشد. به همه اين دلائل شايد بهترين بزرگداشتي که براي کسي مثل بازرگان مي توان برگزار نمود، اين باشد: «لحظه اي تامل در احوال خويشتن»؛ بزرگداشتي که نه مجوز مي خواهد و نه کسي مي تواند مانع آن شود اما برگزاري آن بدون ترديد به غايت دشوار است…

خدايا به آنان که مشفقانه راه تو را مي پويند ، دليرانه بر غولان ستم بانگ مي زنند و صبورانه پايان سرما و خمودي را به انتظار نشسته اند ، نشانه هاي بشارت و رحمت خويش را بنما تا پراميد راه آزادي و اعتلاي مردمان را بپيمايند . خدايا ما را از فتنه يي در امان دار که اگر بگسترد تنها دامان ستمکارانمان را فرانمي گيرد؛ به منت و کرم هميشگي‌ات.