دكتر مصطفی چمران
رقصی چنين ميانه ميدانم آرزوست
رقصی چنين ميانه ميدانم آرزوست
دكتر مصطفی چمران
مقدمه
سوسنگرد، نامی آشنا و حماسه كمنظير سوسنگرد يا معركه شرف و افتخار، حادثهای شورانگيز از حماسههای بلند دفاع مقدس ما است. سوسنگرد مركز دشتآزادگان در غرب اهواز و در 65 كيلومتری آن واقع شده است. رود كرخه از شمال شهر و شعبهای از آن به نام نيسان از درون شهر از شمال به جنوب ميگذرد. مردم سوسنگرد عموماً از شيعيان عرب زبان خوزستان و سابقهای درخشان در دفاع از كشور ايران بويژه در جنگ اول جهانی در مقابله با سربازان و نيروهای انگليس و تحت زعامت علمای بزرگ وقت دارند، و در دوران دفاع مقدس نيز با شجاعت و حضور رزمندگان خود در طول جنگ نمونههای فراوانی از مقاومت و پايمردی ارائه نمودند. در حال حاضر حدود 44هزار نفر جمعيت دارد كه تعداد زيادی هم از مرزنشينان در طول جنگ تحميلی به اين منطقه كه نسبت به خطوط و نقاط مرزيی امنتر بود كوچ نمودند.شغل اكثر مردم درمنطقه دشتآزادگان كشاورزی و دامداری است و بطوركلی دارای آب و هوای گرم ميباشد. به بركت وجود رود كرخه ورود نيسان منطقهای مناسب برای كشاورزی و در كنار رودها و نقاطی كه آب زراعی دارند منطقهای سرسبز ميباشد، عموماً همهساله در اواخر زمستان و اوايل بهار طغيان رود كرخه سبب آبگرفتگی وسيعی در منطقه دشتآزادگان ميشود كه به همين دليل كناره رودها، سيلبندهای خاكی با ارتفاعی حدود سه متر احداث شده است كه گاهی شكستن اين سيلبندها موجب خساراتی به خانههای روستايی و زمينهای كشاورزی و محصولات آنان ميشود. در طول جنگ هم چندبار از طغيان رود كرخه و حتی با احداث سدی موقت روی كرخه كسير آب روز بطرف محل استقرار دشمن هدايت شد كه البته موجب تخريب جاده اصلی سوسنگرد و پلها و منازل روستائيان هم شد ولی تا مدتها (تا سوم خرداد سال 1361 و آزادسازی خرمشهر) بخشی از جنوبشرقی سوسنگرد از رود كرخه تا جاده سوسنگرد به حميديه و از اين جاده تا نزديكی هويزه و خطی به موازات كرخهكور زير آب بود و طبيعتاً به يك نيزار با هوای مرطوب تبديل شده بود.
هماكنون سوسنگرد شهری است فعال كه يك پل زيبا و بزرگ روی رود نيسان، دو قسمت شرقی و غربی آن را بهم متصل مينمايد. دارای حداقل حدود شش ميدان تقريباً بزرگ (به تناسب شهر) كه در دو ميدان آن تاكنون تنديسهايی به يادبود پيروزيها و ايثارگريهای مردم و رزمندگان در دفاع مقدس ساخته شده است، دارای مسجد جامع، مصلی برای اقامه نمازجمعه، حوزه علميه برای دروس مقدماتی حوزوی، بيمارستان، شعبه دانشگاه پيامنور، سالن مرزشی سرپوشيده، سالن اجتماعات (اداره كل ارشاداسلامي)، كتابخانه عمومی، …. و ساير ادارات موردنياز ميباشد. عمده روستاهای آن بعد از انقلاب اسلامی و پايان پذيرفتن جنگ تحميلی برقرسانی شدهاند.
در ايام پيروزی انقلاب اسلامی مردم سوسنگرد هم همانند ساير شهرها و مردم ايران تلاشی ارزنده داشتند و بعد از پيروزی نيز حوادث مهمی بخصوص تحركات ضدانقلاب وابسته به رژيم عراق در منطقه بوقوع پيوست و سهولت ارتباط با مناطق مرزی و رفت و آمدهای عوامل نفوذی عراق مشكلاتی را در منطقه بوجود آورد، و زمانی كه دكتر چمران برای بستن راههای نفوذ خرابكاران و ضدانقلاب از مرزهای جنوب به خرمشهر و شلمچه و خوزستان آمد، چندبار هم به سوسنگرد سفر كرد و برای مردم خوب منطقه سخنرانی نمود و چون مشاهده كرد كه مردم منطقه به زبان عربی تكلم ميكنند، از دوستان لبنانی و همسر لبنانی خود خواست كه مدتی در سوسنگرد بمانند و با برنامههای فرهنگی و روشنگريها، عمق توطئه دشمن و اهميت و ارزش و عظمت انقلاب اسلامی را برای مردم منطقه بهزبان عربی بازگو نمايند و بالاخره به رغم همه تلاشها و توطئههای دشمن، مردم خوب منطقه با صفا و پاكی عشيرهای خود، توطئهها را خنثی نمودند و سوسنگرد همچنان سوسنگرد بود.
در اولين روزهای هجوم گستره و يورش نظامی عراق به سرزمين ايران اسلامی، دكتر مصطفی چمران و حضرت آيتاللهخامنهای كه هر دونماينده امام در شورايعالی دفاع و نماينده مردم در مجلس شورای اسلامی بودند با نظر و توصيه حضرت امامخميني(ره) براساس سازمان دادن نيروهای مردمی و مقاومت در مقابل حمله گستره عراق و سد نمودن پيشروی بيشتر و برنامهريزی انجام حملههای چريكی، روز هفتم مهرماه59 با يك هواپيمای سی يكصدوسی به همراه حدود 60نفر از رزمندگانی كه در كردستان تجربه داشتند، وارد اهواز شدند و از همان بدو ورود و شب اول حملههای چريكی و ضربتی خود را عليه نيروهای عراقی كه با غرور و جسارت تمام تا حدود 6كيلومتری اهواز پيش آمده بودند، آغاز نمودند. دكتر چمران با تجربههای فراوانی كه در كردستان در نبرد با ضدانقلاب و نوكران رژيم عراق و همچنين در لبنان در نبردهای سنگين عليه رژيم غاصب اسرائيل و جنگهای چريكی داخلی اندوخته بود به آموزش و سازماندهی منظم به نام ستاد جنگهای نامنظم سازماندهی نمود. بدينگونه ستاد جنگهای نامنظم شكل گرفت و بوجود آمد و در جبهههای غرب و جنوب اهواز خط دفاعی خاصی را بوجود آورد. مردم و نيروهای داوطلب با شنيدن تشكيل چنين ستادی برای دفاع و مقابله با دشمن متجاوز تحت نظارت حضرت آيتالله خامنهای و با فرماندهی دكتر چمران از هر سوی ايران شتافته و بتدريج نيرويی شجاع و شهادتطلب و رزمآزموده در اين منطقه خودنمايی كرد بگونهای كه قطعاً از سقوط اهواز جلوگيری شد. بتدريج كه تنور جنگ گرمتر ميشد نيروهای بيشتری به اين ستاد ميپيوستند و با نظم و انضباط خاصی كه حاكم بر آن بود خطوط دفاعی طولانی در مقابل دشمن از كنار كرخهكور، (چهارطاق، عباسيه، فرسيه، كوهه) تا جنوب سوسنگرد (روستاهای مالكيه، ساريه) و بعداً در شمال رودكرخه تا جابر همدان نزديكيهای بستان تشكيل داد و بخوبی از اين خطوط با امكاناتی اندك ولی روحيهای قوی دفاع مينمود.اين ستاد خدمات ارزنده و خالصانهای را انجام داده و نمونه يك تشكيلات پويای مردمی بود، در طول حدود يكصد كيلومتر جلوی دشمن را سد نمود و او را خاكريز به خاكريز مجبور به عقبنشينی ساخت و شهدای بزرگواری را تقديم داشت كه از جمله عارف وارسته و دانشمند متعهد و معلم مخلص و جنگجوی بينظيری چون دكتر چمران بود، كه در ظهر خونين 31 خردادماه 1360 در منطقه دهلاويه (بين سوسنگرد و بستان) به شهادت رسيد. ستاد جنگهای نامنظم پس از شهادت شهيد دكترچمران تا اواخر سال60 به كار خود ادامه داد و پس از سازماندهی بسيج زيرنظر سپاه، رزمندگان و همه امكانات آن براساس تصويب شورايعالی دفاع به بسيج سپاه اهواز منتقل شدند و بسياری از رزمندگان داوطلب و شجاع و شاگردان مخلص شهيد دكترچمران همچنان به راه خود ادامه دادند و تا پايان دوران دفاع مقدس همچنان در سنگرهای دفاع از ميهن اسلامی حماسه ميآفريدند. يكی از بارزترين و زيباترين عمليات حماسی نيروهای ستاد جنگهای نامنظم در كنار ساير نيروهای موجود آن زمان، همين معركه شرف و افتخار يا آزادسازی سوسنگرد، متن اصلی اين كتاب است.
در نخستين روزهای حمله عراق به ايران اسلامی نيروهای عراقی از مرز چزابه وارد خاك جمهوری اسلامی ايران شدند و پس از اشغال بستان به سوی سوسنگرد روی آوردند و مقاومتهای پراكنده مدافعين محلی ورزمندگان ديگر را درهم شكستند و با عبور از سوسنگرد بطرف حميديه روانه شدند كه در حميديه تانكهای عراقی در گلولای منطقه زمينگير شدند و با آتش آرپيجی رزمندگان شجاع و چريكهای شهادتطلب و موشكهای تيزپروازان هوانيروز، تانكها به آتش كشيده شدند و دشمن مجبور به عقبنشينی تا پشت سوسنگرد شد، در اين زمان هنوز سوسنگرد در اين شهر اقامت داشتند و همرزم ساير رزمندگان در مقابله بادشمن ميجنگيدند و مقاومت ميكردندنيروهای عراقی مجدداً در روهای حدود 22 و 23 آبانماه سال1359، يعنی دومين ماه جنگ تحميلی به سوسنگرد از غرب و جنوب نزديك و بالاخره شهر را محاصره كردند. تعدادی نيروهای سپاه، تعدادی نيروهای داوطلب ستاد جنگهای نامنظم، تعدادی از عشاير رزمنده و بالاخره مردم سوسنگرد به محاصره دشمن افتادند و اين محاصره سه روز بطول انجاميد و در روز سوم تعدادی تانكهای عراقی وارد سوسنگرد شدند و رزمندگان بشدت مقابل آنها با سلاحهای سبك و امكاناتی اندك و ناكافی مقاومت ميكردند درحالی كه نه مهماتی برای آنها مانده بود و نه حتی غذا داشتند و تعداد آنها از چند صد نفر تجاوز نميكرد، ارتباط تلفنی آنها در روز سوم هم قطع شد، بيسيم هم هيچ يك نداشتند. در آخرين روز ستوان اخوان فرمانده رزمندگان ستاد جنگهای نامنظم كه خود از پرسنل داوطلب نيروی هوايی و متخصص برق و الكترونيك بود با استفاده از سيمهای تلفن آزاد، با اهواز در تماس بود كه در حوالی ظهر تماس او يكطرفه شد و فقط آنچه را ميديد ميتوانست گزارش نمايد ولی چيزی نميشنويد، او چگونگی ورود تانكها را به شهر و مقاومت عدهای از ياران خود را در پاسگاه ژاندارمری شهر فقط گزارش ميداد كه اين ارتباط تلفنی يكطرفه او هم قطع شد و به نظر ميرسيد كه شهر در محاصره كامل عراقيها است در اين ايام تلاشی سخت به عمل آمد تا يكی از تيپهای زرهی لشكر92 زرهی خوزستان كه از ذزفول عازم آبادان و به اهواز رسيده بود، قبل از رفتن به آبادان و خرمشهر با كمك نيروهای سپاه و جنگهای نامنظم بطرف سوسنگرد برود و حملهای را برای آزادسازی سوسنگرد آغاز نمايد كه اين امر مورد موافقت فرمانده كل قوای وقت قرار نميگرفت و از آنجائيكه اين تيپ زرهی (تيپ زرهی دزفول) دو سوم تفرات و تجهيزات يك تيپ كامل را هم نداشت فرمانده نيروی زمينی وقت هم با اين عمل براساس موازين نظامی موافق نبود چون حداقل سه تيپ كامل زرهی عراق اطراف سوسنگرد موضع گرفته بودند يا در پشتيبانی و احتياط بودند. ولی دكترچمران كه طرحی نو درانداخته و اين طرح را برای اولينبار، او ارائه داده و عمل نمود و موفق هم شد كه روی نيروهای سپاه و جنگهای نانظم يا بطوركلی نيروهای مردمی و بسيج كه دارای روحيه بسيار بالايی بودند حساب باز كرده بود و تا نيمههای شب 25 آبانماه هنوز دستور انجام اين حمله به اين تيپ صادر نشده بود تا آنكه با تلاش حضرت آيتالله خامنهای به فرمان امامخميني(ره) –رهبر كبير انقلاب- اين دستور شبانه صادر و به نيروهای عملكننده ابلاغ گشت و صبح روز 26 آبان تك نيروهای خودی بسوی سوسنگرد آغاز گشت و آنچه را كه به عنوان متن اصلی كتاب ميخوانيد نگارش و توصيف يك نيمروز، از صبح 26 آبانماه تا نزديكيها يظهر همان روز است كه شهيد دكترچمران به درخواست و اصرار به رشته تحرير درآورد.در اينجا به چند نكته زيبا بايستی اشاره نمود كه اين نكات بصورت مقالههايی مختصر با توضيحات اندك ارائه شده است. نكتهای در شب حادثه يا شب تاسوعا و ديگر نكات بعد از حادثه رخ داده است كه به ترتيب تاريخ نگارش يا ماجرا آمده است.دكترچمران در روز حادثه، 26 آبانماه، حملهای شهادتطلبانه و تجربهای تاريخی را آغاز ميكند و گرچه بالاخره زخمی و روانه بيمارستان ميگردد ولی روش مقابله با عراق را هم تجربه ميكند و هم به ديگران ميآموزد و اين تقريباً همان روشی بود كه با هماهنگی نيروهای ارتش و سپاه و بسيج دركنار هم به فتوحات و پيروزيهای بينظير تاريخی همچون نبردهای فتحالمبين و بيتالمقدس و آزادسازی خرمشهر انجاميد و چشم جهانيان راه خيره ساخت.در بيمارستان پس از پايان عمل جراحی به اصرار مسئولين، مصاحبهای تاريخی را برگزار ميكند و همان شب دوستان خود (شهيد سرلشكرفلاحی، شهيد كلاهدوز، شهيد حجتالاسلام محلاتی، شهيدرستمی، استاندار وقت خوزستان و تنی چند ديگر را به عيادت و ديدار او آمده بودند كنار تخت بيمارستان توصيه ميكند كه در همين ايام عاشورای حسينی به ارتفاعات اللهاكبر حمله كنيد و از اين جوشوخروش پيروزی و روحيه حسينی رزمندگان تا از دور نيفتاده است استفاده كنيد، گرچه اين حمله عملی نشد ولی بالاخره او با همين روش و نقشه نظامی چند ماه بعد با پايی مجروح كه هنوز اثرات اين روز واقعه را در خود داشت، در اعداد اولين نفراتی بود كه از ميان گلولای جنوی اين ارتفاعات گذشت و پای به بلندترين نقطه گذاشت و بر فراز تپههای اللهاكبر ندای پيروزی اللهاكبر را سرداد، بگونهای كه شهيد فلاحی (رئيس وقت ستاد مشترك ارتش) در صبحگاه روز 31 ارديبهشت ماه سال60 روز آزادسازی ارتفاعات اللهاكبر، درحاليكه پيشروی تانكهای يك تيپ از لشكر 92 زرهی خوزستان را به سوی ارتفاعات اللهكبر با دوربين نظارهگر بود با تعجب و شادی زايدالوصفی گفته بود: «چهره آقای دكترچمران را برفراز ارتفاعات اللهاكبر ميبينم، اللهاكبر».
اميد است كه گوشهها و جزئيات ناگفتهای از رشادتها و دليری دلاورمردان صحنههای دفاع مقدس و ايثار و شجاعت بينظير و شهادتطلبی عارفانه روح بلندی چون شهيد دكتر مصطفيچمران در اين دستنوشتههای زيبا و بديع روشن شود گرچه هيچگاه حال وهوای خاص جهاد و شهادت و ايثار يا عاشقانهترين عشقبازی عشاق وارسته را با زيباترين قلمها نيز نميتوان به تصوير و بيان كشيد، و چنانچه كاستی و نقصی در تدوين و تنظيم و توضيح اين دستنگاشتههای زيبا با تذكار و اصلاح آنها بر اين حقير ميبخشيد و منّت می نهيد
مهدی چمران
نيايش
ای خدای بزرگ! دست از جهان شستهام، و برای ملاقات تو به كربلای خوزستان آمدهام. از تو ميخواهم كه مرا با اصحاب حسين محشور كنی، آرزو دارم كه بر خاك داغ خوزستان در خون خود بغلطم، و به ياد عاشورای حسين(ع) خود را در قدم مقدسش بيافكنم، و اين عقده هزارو چهارصد ساله را كه بر دلم فشار ميآورد و هميشه با تو ميگويم: «يالَيْتَنيكُنْتُ مَعَكْ» را برآورده كنم.
اين زمزمه سوزناكی بود كه در دل شب، از سينه سوزانی اوج ميگرفت و من در كنار سنگرش ميشنيدم و آنچنان به زمين ميخكوب شده بودم كه نميتوانستم حركت كنم، اشك از چشمانم فرو ميريخت و من هم در عاشورای حسينی فرو رفته بودم و احساس ميكردم كه به خدا نزديك شدهام و در ملكوتاعلی پرواز ميكنم.
ای حسين! ای سرورم، من هم آمدهام تا در ركابت عليه كفر، ظلم و جهل بجنگم، با همه وجود آمدهام، تاسوعاست، گروهی بزرگ از يزيديان با تانكها، توپها، زرهپوشها، ماشينهای زياد و سربازان فراوان درحركتند. حق باباطل روبرو شده است. دشمن سيلآسا پيش ميآيد، و من ميخواهم مثل يكی از اصحاب تو در كربلا بجنگم.
ای حسين! در كربلا، تو يكايك شهدا را در آغوش ميكشيدی، ميبوسيدی، وداع ميكردی، آيا ممكن است، هنگامی كه من نيز به خاك و خون خود ميغلطم، تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذاری و عطش عشق مرا به تو و به خدای تو سيراب كني؟
من از اين دنيای دون ميگريزم، از اختلافات، از تظاهرات، از خودنماييها، غرورها، خودخواهيها، سفسطهها، مغلطهها، دروغها و تهمتها، خسته شدهام، احساس ميكنم كه اين جهان جای من نيست آنچه ديگران را خوشحال ميكند مرا سودی نميرساند.
شرف و افتخار
من در زندگی خود، معركههای سخت و خطرناك زياد ديدهام؛ فراوان، به حلقه محاصره دشمن درآمدهام، به رگبار گلولهها و خمپارهها و توپها و بمبها عادت دارم، و به كرّات با دشمنانی سخت و خونخوار رو به رو شدهام.
ولی داستان شورانگيز سوسنگرد اسطورهای فراموش ناشدنی است. من به جهات سياسی –نظامی آن توجّهی ندارم، و نميخواهم از اهميّت استراتژيك سوسنگرد و رابطة آن با حميديه و اهواز سخن بگويم. آنچه در اينجا مورد توجه است، سرگذشت شخصی من در اين نبرد است كه يك شهيد (اكبر چهرقاني) و يك شاهد (اسدلله عسكري) به آن شهادت ميدهند و دهها نفر از دور ناظر آن صحنه عجيب و معجزهآسا بودهاند. اين را نميگويم چون خود قهرمان داستانم –زيرا از اين احساس نفرت دارم- بلكه از اين نظر ميگويم كه افتخار ملت ما و نمونه برجستهای از پيروزی ايمان مردم ما و نوع مبارزات عظيم آنان است، و حيف است كه به رشته تحرير درنيايد و از يادها برود…
سوسنگرد در محاصره دشمن
سوسنگرد برای ما اهميت خاصی دارد، زيرا معبر حميديه و اهواز است. دشمن به مدت چند روز سوسنگرد را محاصره كرده بود، و به شدت ميكوبيد. 500نفر از رزمندگان ما در سوسنگرد، تاآخرين رمق خود، جانانه، مقاومت ميكردند و هر روز تلفاتی سنگين ميدادند.
عراق نيز قبلاً دوبار به سوسنگرد حمله كرده بود، كه يكبار آن، تا حميديه هم به پيش رفت، و اهواز را در خطر سقوط قطعی قرارداد، ولی بازهم شكسته و مغلوب بازگشت؛ و اكنون همه توان خود را جمع كرده بود تا با قدرتی بزرگ سوسنگرد را تسخير كند و آن را پايگاه خود در زمستان قرار دهدتصميم برای درهم شكستن محاصره
در تاريخ 26/8/59 حملة ما از شد؛ برای آزاد كردن سوسنگرد، برای درهم شكستن كفر و ظلم و جهل، برای بيرون راندن ظلمه صدام كثيف، برای نجات جان صدها نفر از بهترين دوستان محاصره شده ما، برای پاك كردن لكه ذلت از دامن خوزستان، برای شرف، برای افتخار، برای انقلاب و برای ايمان.
تانكهای ارتشی در خط اَبوحُمَيظِه سنگر گرفتند، و دشمن نيز بشدت اين منطقه را زير آتش قرار داده بود و گلولههای توپ فراوانی در گوشه و كنار بر زمين ميخورد. من نيز صبح زود حركت كرده بودم، قسمت بزرگی از نيروهای ما محافظت از جادة حميديه –ابوحميظه را به عهده گرفته بودند، ولی من بعضی از رزمندگان خوب و شجاع را در ضمن راه انتخاب ميكردم و به جلو ميبردم. تيمسار فلاحي(1) و آقای مهندس(2) غرضی نيز با ما بودند، در ابوحميظه قرار گذاشتيم كه آنها بمانند، زيرا تيمسار فلاحی مسئوليت داشت تا نيروهای ارتشی را هماهنگ كند، و فقط او بود كه در آن شرايط ميتوانست قدرت ارتش را برای پيشتيبانی ما به حركت درآورد. ما تصميم گرفتيم كه با گروهای چريك، حمله به سوسنگرد را آغاز كنيم و جنگ را از حالت تعادل خارج سازيم، زيرا دو طرف، در محلهای خود ايستاده و به يكديگر تيراندازی ميكردند، و اين وضعيت نميتوانست تعيينكننده پيروزی باشد؛ چه بسا كه دشمن با آتش قويتر و تانكهای بيشتر، قدرت داشت كه نيروهای ارتشی ما را درهم بكوبد. دشمن ميترسيد ولی شك داشت، محاسباتش هنوز بطور قطعی به نتيجه نرسيده بود، بنابراين هر دو طرف در جای خود ايستاده و به هم تيراندازی ميكردند…
محركی لازم بود تا اين تعادل شوم را برهم زند و صفحه سياه صدام را در سوسنگرد واژگون كند. اين محرك حياتی و اساسی، همان نيروهای چريكی بودند كه با شوق و ذوق برای شهادت به صحنه نبرد آمده بودند. از اين رو فوراً اين نيروهای مردمی را سازماندهی كردم.
گروه «بختياري» را كه بيشتر، از صنايع دفاع آمده بودند و در كردستان نيز خدمات و فداكاريهای زيادی كرده بودند و براستی تجربه داشتند، مسئول جناح چپ كردم، و آنها نيز كه حدود 90نفر بودند از داخل يك كانال طبيعی خشك شده، خود را به نزديكهای دشمن رساندند و ضربات جانانهای به دشمن زدند، و تعداد زيادی از تانكها و تريلرهای دشمن را از فاصله نزديك منفجر كردند.
گروه دوم بيشتر از افراد محلی تشكيل ميشد و آقای «امين هادوي»، فرزند شجاع دادستان پيشين انقلاب، آن را هدايت ميكرد. آنها مأموريت يافتند كه از كناره جنوبی رودكرخه، كه كانال كمعمقی نيز برای اختفا داشت، طی طريق كرده از شمالشرقی سوسنگرد وارد شهر شوند. اين گروه اولين گروهی بود كه پيروزمندانه توانست خود را زودتر از ديگران به سوسنگرد برساند.
مسئوليت گروه سوم را نيز شخصاً به عهده گرفتم. افراد بسيار ورزيدهای در كنار من بودند. برنامه ما اين بود كه از وسط دو جناح چپ و راست، در كنار جادة سوسنگرد، به طور مستقيم به سوی هدف پيش برويم.
توپخانه دشمن بشدت ما را ميكوبيد و ما هم به سوی سوسنگرد در حركت بوديم. جوانان همراهم را تقسيم كردم، چند نفر سيصدمتر به جلو، چند نفر به چپ، چند نفر به راست، چند نفر به عقب و بقيه نيز مشتاقانه به جلو ميتاختيم. شوق ديدار دوستانم در سوسنگرد در دلم موج ميزد، و هنگامی كه شجاعت؛ و مقاومتهای تاريخی آنها در نظرم جلوه ميكرد، قطره اشكی بر رخسارم ميغلتيد، ستوان «فرجي» و ستوان «اخوان» را به ياد ميآورم كه با بدن مجروح، با آن روحيه قوی از پشت تلفن با من صحبت ميكردند، درحالی كه سه روز بود كه غذا نخورده، و حاضر نشده بودند بدون اجازه رسمی حاكم شرع، دكّانی يا خانهای را باز كنند و ازنان موجود در محل، سدّ جوع نمايند. آن دو صرفاً پس از اينكه حاكم شرع اجازه داد كه رزمندگان به شرط داشتن صورت حساب ميتوانند اموال مردمی را كه از شهر گريخته بودند بردارند، حاضر شدند پس از سه روز گرسنگی وارد يك دكّان شوند و بعد از نوشتن فهرست مايحتاج خود از آنها استفاده كنند. اين تقوی در اين شرايط سخت از طرف اين جوانان پاك رزمنده و مقاوم، آنچنان قلبم را ميلرزانيد كه سراز پا نميشناختم.
به ياد ميآورم خاطرههای دردناك بيحرمتيهای سربازان صدام، به مردم شرافتمند و عرب زبان منطقه را كه، حتی به زنان و كودكان خردسال هم رحم نكردند. مرور اين خاطرات، آنقدر مرا عصبانی و نفرت زده كرده بود كه خونم ميجوشيد.به ياد ميآورم كه خاك پاك وطنم، جولانگاه غولان و وحشيان شده است، و صدام كثيف، اين مجرم جنايتكار، در نيمه روزی روشن، حمله همه جانبه خود را عليه ايران شروع كرد، درحالی كه ارتش ما اصلاً آمادگی نداشت، و هنوز با مشكلات سخت طبيعی خود دست و پنجه نرم ميكرد. اين مجرم يزيدی سبب شد كه منابع كثيری از ايران و عراق نابود شود كه استعمار و صهونيسم به ريش همه بخندند!
اين كافر بيدين، ايرانيان را مجوس و كافر خواند، و خود را بيشرمانه ابنحسين(ع) و ابنعلي(ع) قلمداد نمود كه برای نجات اسلام قيام كرده است! اين جانی مجرم، بدون ذرهای خجالت و ناراحتی، اعلام كرد كه اصلاً ايران به عراق حمله كرده است!… و بالاخره شب تاسوعا بود و به استقبال عاشورا لحظهشماری ميكردم. كربلا در نظرم مجسم ميشد، و ميديدم كه چگونه اصحاب حسين(ع) يكتنه به صفوف دشمن حمله ميكردند، و با چه شجاعتی ميجنگيدند، و با چه عشقی به خاك شهادت درميغلتيد…. و با ارادة آهنين و ايمان كوهآسا و سلاح شهادت چگونه سيل لشكريان ابنسعد و يزيد را .
متلاشی و متواری ميكردند، و چطور به قدرت ايثار و حقانيّت خود، داغ باطل و ذلّت و نكبت بر جبين يزيد و يزيديان عالم ميزدند….
و ميديدم كه حسين(ع) با آن همه عظمت و جبروت بر مركب زمان و مكان ميراند، شمشير خونينش سنت تاريخ را پارهپاره ميكند، و فرياد رعد آسايش، زمين سخت را آنچنان به لرزه درميآورد، كه موجهايی بر زمين به وجود ميآيد كه تا بينهايت ادامه دارد… اين خاطرات در ذهنم دور ميزد، خونم را به جوش ميآورد و آرزو ميكردم كه صدام را بيابم و با يك ضربت او را به دو نيم كنم…
ديگر سر از پا نميشناختم، و اگر بزرگترين قدرت زرهی دنيا به مقابلهام ميآمد، بلادرنگ به قلب آن حمله ميكردم، از هيچچيزی وحشت نداشتم، و از هيچ خطری روی نميگردانم. به يزيد و صدام كثيفتر از يزيد لعنت و نفرين ميكردم و به جبروت و كبريای حسين(ع) چشم داشتم.
و خدا را تسبيح ميكردم و به عشق شهادت به پيش ميتاختم.
نيمی از راه بين ابوحميظه و سوسنگرد طی شده بود، و من بر سرعت خود ميافزودم، در اين هنگام، تانكی در اقصی نقطه شمال، زير رودكرخه، به نظرم رسيد كه به سرعت به سوی ما پيش ميآيد، به جوانان گفتم فوراً سنگر بگيرند، و جوانی را با آر.پی.جی به جلو فرستادم كه تانك را شكار كند. اما تانك حضور ما را تشخيص داد؛ راه خود را به سمت جنوب كج كرده و به سرعت از روی جاده سوسنگرد گذشت و به سمت جنوب جاده گريخت و جوان آر.پی.جی به دست ما نتوانست خود را به تانك برساند.
در اين هنگام صحنه جنگ، در وسط معركه، به كلی آرام بود، حدود يك كيلومتر دورتر در جنوب موضع ما، تانكهای دشمن، همراه با تريلرها و كاميونها و جيپهای زيادی درهم و برهم قرار گرفته بودند و گويا ميخواستند به خود آرايشی دهند، ولی توپخانه ما ساكت بود و آنها را نميكوبيد تا آرايش آنها را به هم بزند! هليكوپترها كه در آغاز صبح براستی خوب فعاليت كرده بودند، ديگر به چشم نميخوردند، هواپيمايی نيز ديده نميشد، فقط بعضی از تانكهای دشمن به سوی تانكهای ما تيراندازی ميكردند، و بعضی از تانكهای ما نيز جواب ميدادند. من ميدانستم اگر بخواهد داستان به همين جا خاتمه پيدا كند، وضع وخيم خواهد شد! زيرا مسلماً آتش دشمن شديدتر و قويتر از آتش ماست، و به انتظار آتشنشستن خطاست. ميدانستم كه دشمن دست بالا را دارد، و اگر وضع به همين منوال ادامه پيدا كند، چه بسا كه دشمن آرايش هجومی به خود بگيرد و سرنوشت جنگ مبهم و خطرناك شود.
بنابراين فوراً نامهای مفيد و مختصر در پنج ماده برای تيمسار فلاحی نوشتم، و توسط يكی از دوستان برای او فرستادم، در اين پيغام آمده بود:نيروهای دشمن از سمت شمال جاده سوسنگرد به طرف جنوب در حال فرارند و هيچ خطری نيست و ميخواهم كه:
1– هر چه زودتر توپخانه ما دشمن را بكوبد و ساكت نباشد.
2- بهترين فرصت برای شكار هليكوپترهاست، هر چه زودتر بيايند و مشغول شوند.
ضمناً اگر ممكن است هواپيماهای شكاری ما نيز بيايند…
3- هرچه تفنگ 106 و موشك تاو از گروه ما در ابوحميظه وجود دارد فوراً به جلو بيايند.
4- هر چه زودتر نيروی پياده برای تسخير شهر بيايد.
5- تانكهای گردان 148 هرچه زودتر جلو بيايند و تانكهای دشمن را اسير كنند.
تيمسار فلاحی نيز يك تفنگ 106 را به رهبری «حاج آزادي»، كه از بسيج شيراز آمده بود فرستاد كه 6تانك زد؛ و يك موشك تاو به رهبری «مرتضوي»، كه 12تانك دشمن را شكار كرد، و ضمناً گروهی از نيروهای پياده و تعليم ديده موجود در ابوحميظه را از سپاه پاسداران و نيروهای ما، به فرماندهی سروان «معصومي»، كه از بهترين افسران رزمنده ما بود به جلو فرستاد. او هنگامی كه پيروزمندانه وارد سوسنگرد شد، تيری بر سرش اصابت كرد و به شهادت رسيد. خلاصه، اين جوانان كسانی بودند كه پس از حادثه مجروح شدن من، كار دنبال كردند و وارد شهر شدند.
پس از نوشتن نامه و ارسال آن برای تيمسار فلاحی، به حركت خود به سوی سوسنگرد ادامه داديم. سرانجام درختهای خارج شهر را بخوبی ميديديم و از خوشحالی در پوست خود نميگنجيديم. من نيز در افكار خودسير ميكردم و عالمی ملكوتی داشتم…
ناگهان از طرف راست، زير كرخه و در شمالشرقی سوسنگرد، گردوغباری بلند شد، و از ميان گردوغبار، هيكل آهنين تانكها و زرهپوشهای زيادی نمايان گرديد. اين تانكها از ميان گردوخاك بيرون ميآمدند و درست به سمت ما حركت ميكردند. به يكی از جوانان گفتم كه پيش برود و اولين تانك را شكار كند. او مقداری پيش رفت، بر زمين دراز كشيد، و از فاصله 200متری اولين گلوله را به سوی اولين تانك پرتاب كرد. گلوله بر زمين كمانه كرد و بلند شد و به گوشه جلويی زنجير تانك اصابت كرد و يكباره سرنشينان آن، و يكی دو تانك پهلويی، پياده شدند و پا به فرار گذاشتند. اما تانكهای ديگر ايستادند. گويا فرمانده آنها دستوری صادر ميكرد، مشاهده كرديم كه تانكی از ميان آنها خارج شد و بسرعت به سوی مشرق حركت كرد. من فوراً فهميدم كه ميخواهد ما را دور زده و محاصره كند و رابطه ما را با دوستانمان در ابوحميظه قطع، و همه را درو نمايد… به يكی از جوانان گفتم كه خود را به آن تانك برساند، و به هر قيمتی شده است آن را بزند… جوان ما پيش دويد و بر زمين دراز كشيد و از فاصله 300متری شليك كرد؛ ولی متأسفانه موشك بهآن تانك اصابت نكرد. تانك بر روی جاده آسفالته سوسنگرد بالا آمد و به سوی ما نشانهگيری كرد. جوان ديگری بر روی جاده سوسنگرد دراز كشيد و به سوی تانك شليك كرد، متأسفانه آن هم به خطا رفت. عجيب و غيرمنتظره و وحشتناك آنكه ديگر آر.پی.جی نداشتيم، دشمن نيز فهميد كه سلاح ضدتانك ما تمام شده و بطوركلی فلج هستيم.
لحظات مخوف و دردناكی بود، ولی يكباره متوجه شدم كه جوانان ما مشتها را گره كرده و با فرياد اللهاكبر به سوی تانك روی جاده حمله كردهاند، مات و مبهوت شدم كه چگونه ميتوان با شعار اللهاكبر بر تانك غلبه كرد. بر خود ميلرزيدم كه هماكنون دشمن همه دوستانم را با يك رگبار درو ميكند؛ اما در ميان بهت و حيرت، يكباره ديدم كه تانك چرخيد و به سمت جنوب گريخت و جوانان ما جوشان وخروشان با فرياد «اللهاكبر»ی كه لحظه به لحظه رساتر ميشد آن را تعقيب ميكنند…
من نيز به دنبال جوانان به راه افتادم و به آنها دستور دادم كه به راه خود، به سمت شرق ادامه دهند تا از محاصره دشمن نجات يابند… اما يكباره متوجه شدم كه تانكهای دشمن در فاصله 150متری در خطوط مستقيم و هماهنگ به جلو ميآيند، و پشت سر آنها نيز سربازان مسلسل به دست، هر جنبندهای را درو ميكنند. در يك ديد كوتاه توانستم حدود 50 تانك و نفربر را با حدود چندصدنفر پياده برآورد كنم. آنها با نظم و ترتيب خاصّی پيش ميآمدند، تا همه ما را در چنگال محاصره خود درو كنند.برای يك لحظه احساس كردم كه اگر چنگال محاصره آنها دوستان ما را در بربگيرد، همه شهيد خواهند شد. يكباره فكری به نظرم رسيد كه جنبه انتحاری داشت، ولی سلامت دوستانم را كم و بيش تضمين ميكرد. فوراً تصميم سخت گرفتم و راه خود را 180درجه كج كردم و بسرعت به سوی سوسنگرد به حركت درآمدم، اكبر چهرهقانی نيز با من همراه شد. پس از چند لحظه، اسدلله عسكری نيز به ما ملحق گرديد. ما سه نفر شتابان به سوی سوسنگرد ميتاختيم، و دوستان ما همچنان به سوی شرق ميرفتند.
دشمن، ما سه نفر را ميديد كه در مقابل آنها به سوی سوسنگرد ميرويم و مواظب آنها هستيم در نتيجه اينكار همه توجه دشمن به ما جلب شد، آنها دوستان ديگر ما را رها كرده و هدف هجوم خود به سوی ما سه نفر قرار دادند، و اين همان چيزی بود كه من نيّت كرده بودم، و احساس سبكی ميكردم كه خطر از دوستان ما گذشته است. البته دشمن فكر نميكرد كه ما فقط سه نفريم، بلكه تصور ميكرد كه عده زيادی هستند كه فقط سه نفر آنها را ديده است. ما از درون يكی از مجاری آب، خود را از شمال جاده به طرف جنوب جاده سوسنگرد رسانديم. همچنان به راه خود به سوی سوسنگرد ادامه داديم. اگبر گاهگاهی سرك ميكشيد و ميگفت: «دشمن به صدمتری يا پنجاه متری ما رسيده است.» خط اول دشمن به استعداد 50 تانك و نفربر، و پشت سر آنها نيروهای ويژه با لباس مخصوص خود، مسلسل به دست پيش ميآمدند. پشت سر آنها، خط دوم و سوم نيز وجود داشت كه شامل توپخانه و ضدهوايی و كاميونها و غيره بود….
فاصله آنها كمتر و كمتر شد تا به نزديكی جاده آسفالته سوسنگرد رسيدند. من در اين لحظات به دنبال محل مناسبی برای سنگر ميگشتم كه در پشت آن كمين كنم. اكبر پيشنهاد كرد كه در داخل يكی از مجاری آب زير جاده سنگر بگيريم، من نپذيرفتم، زيرا دشمن با پرتاب يك نارنجك و يا يك گلوله توپ تانك به داخل تونل همه ما را نابود ميكرد. ديگر فرصتی نبود، دشمن درست به پشت جاده رسيده بود، من هم اجباراً پشت يك برجستگی كوچك خاك كه حدود 50سانتيمتر ارتفاع داشت سنگر گرفتم. اكبر در طرف چپ، و عسكری در طرف راست من بر زمين درازكش خوابيدند. اكبر مطمئن بود كه هر سه ما شهيد ميشويم. فرصت سخن گفتن هم نبود، فقط شنيدم كه اكبر زير لب ميگفت: «آنقدر از دشمن ميكشم تا شهيد شوم.» خود را بر روی زمين جابجا ميكرديم و مسلسل خود را آماده تيراندازی مينموديم كه يكباره چهار تانك و زرهپوش بر روی جاده سوسنگرد بالا آمدند و همه دشت جنوب زير رگبار گلوله آنها قرار گرفت. كماندوهای عراقی نيز بالا آمدند و فوراً به طرف ما سرازير شدند و درگيری شديدی بين ما و كماندوهای عراقی آغاز گرديد. در چند لحظه از سه طرف محاصره شديم. سرتاسر جاده آسفالته كه چند متر از زمين ارتفاع داشت، توسط دشمن پوشييده شده بود. آنها با ما فقط حدود شش يا هفت متر فاصله داشتند. در دو طرف چپ و راست ما نيز، به فاصله حدو ده متری، كماندوهای عراقی سنگر گرفتند و شروع به تيراندازی كردند، و خطرناكتر آن كه، از حد برجستگی آن تپه خاك 50سانتيمتری نيز گذشتند و از پشت، بدون حفاظ، بر ما مسلط شدند. فكر ميكنم كه در همان لحظات اول، اكبر عزيز، توسط همان گروه دست چپی، از فاصله نزديك به شهادت رسيد. گلولهای بر كلاخودش نشست و از آن خارج شد. من ميچرخيدم و به چپ و راست تيراندازی ميكردم و از نزديك شدن آنها ممانعت مينمودم. احساس كردم كه وضع خيلی وخيم است. در زمين هموار، و از دو طرف، توسط گروهی كثير محاصره شدهام، و ادامه نبرد در آن محل به صلاح نيست. با يك حركت سريع خود را به طرف ديگر برجستيگ خاك پرتاب كردم. اين برجستگی را سنگر نموده و عراقيهای دو طرف را به گلوله بستم و آنها شروع عقبنشينی كردند. در همين لحظات، گويا الهامی به من شد. به تانكهايی كه پشت سر من، روی جاده ايستاده بودند نظر انداختم. متوجه شدم كه يكی از آنها به سوی من هدفگيری ميكند. يكباره با يك ضربت خود را به طرف ديگر خاك پرتاب كردم، كه ناگهان، توپی يا موشكی درست بر جای سابق من به پهلوی خاك نشست و آتش و انفجاری شديد به وجود آورد كه تا حدود ده متر به آسمان شعله كشيد، و يك تكه آهن داغ و سنگين آن به پای چپم اصابت كرد و خون فوران نمود. فوراً به سوی برجهای تانكها و نفربرها يك رگبار گلوله گشودم، و با كمال تعجب مشاده كردم كه هر چهار تانك يا نفربر، به پشت جاده ميخزيدند، و به عبارت ديگر، گريختند. فوراً متوجه دشمنان ديگر شدم و در چپ و راست به نبرد پرداختم، و در اين ضمن چندين بار اجباراً به طرف ديگر برجستگی خاك رفتم، ولی مجدداً به علت ورود تانكهای جديد به معركه و حضور آنها بر بالای جاده آسفالته، مجبور شدم كه به جای اول خود بازگردم. هنگامی كه با گروهی از عراقيها در سمت راست ميجنگيدم، يكباره متوجه گروه سمت چپ شدم و ديدم كه آنها به فاصله نزديكی رسيدهاند و به سوی من نشانه ميروند. همان زمان كه رگبار گلوله خود را بر روی آنها ميريختم، گلولهای به پای چپم اصابت كرد، از پائين ران داخل و از بالای آن خارج شد و شلوارم گلگون گرديد. فوراً خود را به طرف ديگر خاك پرتاب كردم و با دو رگبار چپ و راست، هر دو گروه را به عقب راندم. نبرد من به حدنهايت خود رسيده بود، رگبار گلوله بر همه اطرافم ميباريد و من بسرعت ميغلتيدم و ميخزيدم و از نقطهای به نقطه ديگر خود را پرتاب ميكردم و هر جنبندهای رابا يك رگبار بر خاك ميانداختم.
تصميم برای درهم شكستن محاصره
در تاريخ 26/8/59 حملة ما از شد؛ برای آزاد كردن سوسنگرد، برای درهم شكستن كفر و ظلم و جهل، برای بيرون راندن ظلمه صدام كثيف، برای نجات جان صدها نفر از بهترين دوستان محاصره شده ما، برای پاك كردن لكه ذلت از دامن خوزستان، برای شرف، برای افتخار، برای انقلاب و برای ايمان.
تانكهای ارتشی در خط اَبوحُمَيظِه سنگر گرفتند، و دشمن نيز بشدت اين منطقه را زير آتش قرار داده بود و گلولههای توپ فراوانی در گوشه و كنار بر زمين ميخورد. من نيز صبح زود حركت كرده بودم، قسمت بزرگی از نيروهای ما محافظت از جادة حميديه –ابوحميظه را به عهده گرفته بودند، ولی من بعضی از رزمندگان خوب و شجاع را در ضمن راه انتخاب ميكردم و به جلو ميبردم. تيمسار فلاحي(1) و آقای مهندس(2) غرضی نيز با ما بودند، در ابوحميظه قرار گذاشتيم كه آنها بمانند، زيرا تيمسار فلاحی مسئوليت داشت تا نيروهای ارتشی را هماهنگ كند، و فقط او بود كه در آن شرايط ميتوانست قدرت ارتش را برای پيشتيبانی ما به حركت درآورد. ما تصميم گرفتيم كه با گروهای چريك، حمله به سوسنگرد را آغاز كنيم و جنگ را از حالت تعادل خارج سازيم، زيرا دو طرف، در محلهای خود ايستاده و به يكديگر تيراندازی ميكردند، و اين وضعيت نميتوانست تعيينكننده پيروزی باشد؛ چه بسا كه دشمن با آتش قويتر و تانكهای بيشتر، قدرت داشت كه نيروهای ارتشی ما را درهم بكوبد. دشمن ميترسيد ولی شك داشت، محاسباتش هنوز بطور قطعی به نتيجه نرسيده بود، بنابراين هر دو طرف در جای خود ايستاده و به هم تيراندازی ميكردند…
محركی لازم بود تا اين تعادل شوم را برهم زند و صفحه سياه صدام را در سوسنگرد واژگون كند. اين محرك حياتی و اساسی، همان نيروهای چريكی بودند كه با شوق و ذوق برای شهادت به صحنه نبرد آمده بودند. از اين رو فوراً اين نيروهای مردمی را سازماندهی كردم.
گروه «بختياري» را كه بيشتر، از صنايع دفاع آمده بودند و در كردستان نيز خدمات و فداكاريهای زيادی كرده بودند و براستی تجربه داشتند، مسئول جناح چپ كردم، و آنها نيز كه حدود 90نفر بودند از داخل يك كانال طبيعی خشك شده، خود را به نزديكهای دشمن رساندند و ضربات جانانهای به دشمن زدند، و تعداد زيادی از تانكها و تريلرهای دشمن را از فاصله نزديك منفجر كردند.
گروه دوم بيشتر از افراد محلی تشكيل ميشد و آقای «امين هادوي»، فرزند شجاع دادستان پيشين انقلاب، آن را هدايت ميكرد. آنها مأموريت يافتند كه از كناره جنوبی رودكرخه، كه كانال كمعمقی نيز برای اختفا داشت، طی طريق كرده از شمالشرقی سوسنگرد وارد شهر شوند. اين گروه اولين گروهی بود كه پيروزمندانه توانست خود را زودتر از ديگران به سوسنگرد برساند.مسئوليت گروه سوم را نيز شخصاً به عهده گرفتم. افراد بسيار ورزيدهای در كنار من بودند. برنامه ما اين بود كه از وسط دو جناح چپ و راست، در كنار جادة سوسنگرد، به طور مستقيم به سوی هدف پيش برويم.
توپخانه دشمن بشدت ما را ميكوبيد و ما هم به سوی سوسنگرد در حركت بوديم. جوانان همراهم را تقسيم كردم، چند نفر سيصدمتر به جلو، چند نفر به چپ، چند نفر به راست، چند نفر به عقب و بقيه نيز مشتاقانه به جلو ميتاختيم. شوق ديدار دوستانم در سوسنگرد در دلم موج ميزد، و هنگامی كه شجاعت؛ و مقاومتهای تاريخی آنها در نظرم جلوه ميكرد، قطره اشكی بر رخسارم ميغلتيد، ستوان «فرجي» و ستوان «اخوان» را به ياد ميآورم كه با بدن مجروح، با آن روحيه قوی از پشت تلفن با من صحبت ميكردند، درحالی كه سه روز بود كه غذا نخورده، و حاضر نشده بودند بدون اجازه رسمی حاكم شرع، دكّانی يا خانهای را باز كنند و ازنان موجود در محل، سدّ جوع نمايند. آن دو صرفاً پس از اينكه حاكم شرع اجازه داد كه رزمندگان به شرط داشتن صورت حساب ميتوانند اموال مردمی را كه از شهر گريخته بودند بردارند، حاضر شدند پس از سه روز گرسنگی وارد يك دكّان شوند و بعد از نوشتن فهرست مايحتاج خود از آنها استفاده كنند. اين تقوی در اين شرايط سخت از طرف اين جوانان پاك رزمنده و مقاوم، آنچنان قلبم را ميلرزانيد كه سراز پا نميشناختم.
به ياد ميآورم خاطرههای دردناك بيحرمتيهای سربازان صدام، به مردم شرافتمند و عرب زبان منطقه را كه، حتی به زنان و كودكان خردسال هم رحم نكردند. مرور اين خاطرات، آنقدر مرا عصبانی و نفرت زده كرده بود كه خونم ميجوشيد.
به ياد ميآورم كه خاك پاك وطنم، جولانگاه غولان و وحشيان شده است، و صدام كثيف، اين مجرم جنايتكار، در نيمه روزی روشن، حمله همه جانبه خود را عليه ايران شروع كرد، درحالی كه ارتش ما اصلاً آمادگی نداشت، و هنوز با مشكلات سخت طبيعی خود دست و پنجه نرم ميكرد. اين مجرم يزيدی سبب شد كه منابع كثيری از ايران و عراق نابود شود كه استعمار و صهونيسم به ريش همه بخندند!
اين كافر بيدين، ايرانيان را مجوس و كافر خواند، و خود را بيشرمانه ابنحسين(ع) و ابنعلي(ع) قلمداد نمود كه برای نجات اسلام قيام كرده است! اين جانی مجرم، بدون ذرهای خجالت و ناراحتی، اعلام كرد كه اصلاً ايران به عراق حمله كرده است!… و بالاخره شب تاسوعا بود و به استقبال عاشورا لحظهشماری ميكردم. كربلا در نظرم مجسم ميشد، و ميديدم كه چگونه اصحاب حسين(ع) يكتنه به صفوف دشمن حمله ميكردند، و با چه شجاعتی ميجنگيدند، و با چه عشقی به خاك شهادت درميغلتيد…. و با ارادة آهنين و ايمان كوهآسا و سلاح شهادت چگونه سيل لشكريان ابنسعد و يزيد را متلاشی و متواری ميكردند، و چطور به قدرت ايثار و حقانيّت خود، داغ باطل و ذلّت و نكبت بر جبين يزيد و يزيديان عالم ميزدند….
و ميديدم كه حسين(ع) با آن همه عظمت و جبروت بر مركب زمان و مكان ميراند، شمشير خونينش سنت تاريخ را پارهپاره ميكند، و فرياد رعد آسايش، زمين سخت را آنچنان به لرزه درميآورد، كه موجهايی بر زمين به وجود ميآيد كه تا بينهايت ادامه دارد… اين خاطرات در ذهنم دور ميزد، خونم را به جوش ميآورد و آرزو ميكردم كه صدام را بيابم و با يك ضربت او را به دو نيم كنم…
ديگر سر از پا نميشناختم، و اگر بزرگترين قدرت زرهی دنيا به مقابلهام ميآمد، بلادرنگ به قلب آن حمله ميكردم، از هيچچيزی وحشت نداشتم، و از هيچ خطری روی نميگردانم. به يزيد و صدام كثيفتر از يزيد لعنت و نفرين ميكردم و به جبروت و كبريای حسين(ع) چشم داشتم.
و خدا را تسبيح ميكردم و به عشق شهادت به پيش ميتاختم.
نيمی از راه بين ابوحميظه و سوسنگرد طی شده بود، و من بر سرعت خود ميافزودم، در اين هنگام، تانكی در اقصی نقطه شمال، زير رودكرخه، به نظرم رسيد كه به سرعت به سوی ما پيش ميآيد، به جوانان گفتم فوراً سنگر بگيرند، و جوانی را با آر.پی.جی به جلو فرستادم كه تانك را شكار كند. اما تانك حضور ما را تشخيص داد؛ راه خود را به سمت جنوب كج كرده و به سرعت از روی جاده سوسنگرد گذشت و به سمت جنوب جاده گريخت و جوان آر.پی.جی به دست ما نتوانست خود را به تانك برساند.
در اين هنگام صحنه جنگ، در وسط معركه، به كلی آرام بود، حدود يك كيلومتر دورتر در جنوب موضع ما، تانكهای دشمن، همراه با تريلرها و كاميونها و جيپهای زيادی درهم و برهم قرار گرفته بودند و گويا ميخواستند به خود آرايشی دهند، ولی توپخانه ما ساكت بود و آنها را نميكوبيد تا آرايش آنها را به هم بزند! هليكوپترها كه در آغاز صبح براستی خوب فعاليت كرده بودند، ديگر به چشم نميخوردند، هواپيمايی نيز ديده نميشد، فقط بعضی از تانكهای دشمن به سوی تانكهای ما تيراندازی ميكردند، و بعضی از تانكهای ما نيز جواب ميدادند. من ميدانستم اگر بخواهد داستان به همين جا خاتمه پيدا كند، وضع وخيم خواهد شد! زيرا مسلماً آتش دشمن شديدتر و قويتر از آتش ماست، و به انتظار آتشنشستن خطاست. ميدانستم كه دشمن دست بالا را دارد، و اگر وضع به همين منوال ادامه پيدا كند، چه بسا كه دشمن آرايش هجومی به خود بگيرد و سرنوشت جنگ مبهم و خطرناك شود.
بنابراين فوراً نامهای مفيد و مختصر در پنج ماده برای تيمسار فلاحی نوشتم، و توسط يكی از دوستان برای او فرستادم، در اين پيغام آمده بود:
نيروهای دشمن از سمت شمال جاده سوسنگرد به طرف جنوب در حال فرارند و هيچ خطری نيست و ميخواهم كه:
– هر چه زودتر توپخانه ما دشمن را بكوبد و ساكت نباشد.
2- بهترين فرصت برای شكار هليكوپترهاست، هر چه زودتر بيايند و مشغول شوند.
ضمناً اگر ممكن است هواپيماهای شكاری ما نيز بيايند…
3- هرچه تفنگ 106 و موشك تاو از گروه ما در ابوحميظه وجود دارد فوراً به جلو بيايند.
4- هر چه زودتر نيروی پياده برای تسخير شهر بيايد.
5- تانكهای گردان 148 هرچه زودتر جلو بيايند و تانكهای دشمن را اسير كنند.
تيمسار فلاحی نيز يك تفنگ 106 را به رهبری «حاج آزادي»، كه از بسيج شيراز آمده بود فرستاد كه 6تانك زد؛ و يك موشك تاو به رهبری «مرتضوي»، كه 12تانك دشمن را شكار كرد، و ضمناً گروهی از نيروهای پياده و تعليم ديده موجود در ابوحميظه را از سپاه پاسداران و نيروهای ما، به فرماندهی سروان «معصومي»، كه از بهترين افسران رزمنده ما بود به جلو فرستاد. او هنگامی كه پيروزمندانه وارد سوسنگرد شد، تيری بر سرش اصابت كرد و به شهادت رسيد. خلاصه، اين جوانان كسانی بودند كه پس از حادثه مجروح شدن من، كار دنبال كردند و وارد شهر شدند.
پس از نوشتن نامه و ارسال آن برای تيمسار فلاحی، به حركت خود به سوی سوسنگرد ادامه داديم. سرانجام درختهای خارج شهر را بخوبی ميديديم و از خوشحالی در پوست خود
نميگنجيديم. من نيز در افكار خودسير ميكردم و عالمی ملكوتی داشتم…
ناگهان از طرف راست، زير كرخه و در شمالشرقی سوسنگرد، گردوغباری بلند شد، و از ميان گردوغبار، هيكل آهنين تانكها و زرهپوشهای زيادی نمايان گرديد. اين تانكها از ميان گردوخاك بيرون ميآمدند و درست به سمت ما حركت ميكردند. به يكی از جوانان گفتم كه پيش برود و اولين تانك را شكار كند. او مقداری پيش رفت، بر زمين دراز كشيد، و از فاصله 200متری اولين گلوله را به سوی اولين تانك پرتاب كرد. گلوله بر زمين كمانه كرد و بلند شد و به گوشه جلويی زنجير تانك اصابت كرد و يكباره سرنشينان آن، و يكی دو تانك پهلويی، پياده شدند و پا به فرار گذاشتند. اما تانكهای ديگر ايستادند. گويا فرمانده آنها دستوری صادر ميكرد، مشاهده كرديم كه تانكی از ميان آنها خارج شد و بسرعت به سوی مشرق حركت كرد. من فوراً فهميدم كه ميخواهد ما را دور زده و محاصره كند و رابطه ما را با دوستانمان در ابوحميظه قطع، و همه را درو نمايد… به يكی از جوانان گفتم كه خود را به آن تانك برساند، و به هر قيمتی شده است آن را بزند… جوان ما پيش دويد و بر زمين دراز كشيد و از فاصله 300متری شليك كرد؛ ولی متأسفانه موشك بهآن تانك اصابت نكرد. تانك بر روی جاده آسفالته سوسنگرد بالا آمد و به سوی ما نشانهگيری كرد. جوان ديگری بر روی جاده سوسنگرد دراز كشيد و به سوی تانك شليك كرد، متأسفانه آن هم به خطا رفت. عجيب و غيرمنتظره و وحشتناك آنكه ديگر آر.پی.جی نداشتيم، دشمن نيز فهميد كه سلاح ضدتانك ما تمام شده و بطوركلی فلج هستيم.
لحظات مخوف و دردناكی بود، ولی يكباره متوجه شدم كه جوانان ما مشتها را گره كرده و با فرياد اللهاكبر به سوی تانك روی جاده حمله كردهاند، مات و مبهوت شدم كه چگونه ميتوان با شعار اللهاكبر بر تانك غلبه كرد. بر خود ميلرزيدم كه هماكنون دشمن همه دوستانم را با يك رگبار درو ميكند؛ اما در ميان بهت و حيرت، يكباره ديدم كه تانك چرخيد و به سمت جنوب گريخت و جوانان ما جوشان وخروشان با فرياد «اللهاكبر»ی كه لحظه به لحظه رساتر ميشد آن را تعقيب ميكنند…
من نيز به دنبال جوانان به راه افتادم و به آنها دستور دادم كه به راه خود، به سمت شرق ادامه دهند تا از محاصره دشمن نجات يابند… اما يكباره متوجه شدم كه تانكهای دشمن در فاصله 150متری در خطوط مستقيم و هماهنگ به جلو ميآيند، و پشت سر آنها نيز سربازان مسلسل به دست، هر جنبندهای را درو ميكنند. در يك ديد كوتاه توانستم حدود 50 تانك و نفربر را با حدود چندصدنفر پياده برآورد كنم. آنها با نظم و ترتيب خاصّی پيش ميآمدند، تا همه ما را در چنگال محاصره خود درو كنند.
برای يك لحظه احساس كردم كه اگر چنگال محاصره آنها دوستان ما را در بربگيرد، همه شهيد خواهند شد. يكباره فكری به نظرم رسيد كه جنبه انتحاری داشت، ولی سلامت دوستانم را كم و بيش تضمين ميكرد. فوراً تصميم سخت گرفتم و راه خود را 180درجه كج كردم و بسرعت به سوی سوسنگرد به حركت درآمدم، اكبر چهرهقانی نيز با من همراه شد. پس از چند لحظه، اسدلله عسكری نيز به ما ملحق گرديد. ما سه نفر شتابان به سوی سوسنگرد ميتاختيم، و دوستان ما همچنان به سوی شرق ميرفتند.
دشمن، ما سه نفر را ميديد كه در مقابل آنها به سوی سوسنگرد ميرويم و مواظب آنها هستيم در نتيجه اينكار همه توجه دشمن به ما جلب شد، آنها دوستان ديگر ما را رها كرده و هدف هجوم خود به سوی ما سه نفر قرار دادند، و اين همان چيزی بود كه من نيّت كرده بودم، و احساس سبكی ميكردم كه خطر از دوستان ما گذشته است. البته دشمن فكر نميكرد كه ما فقط سه نفريم، بلكه تصور ميكرد كه عده زيادی هستند كه فقط سه نفر آنها را ديده است. ما از درون يكی از مجاری آب، خود را از شمال جاده به طرف جنوب جاده سوسنگرد رسانديم. همچنان به راه خود به سوی سوسنگرد ادامه داديم. اگبر گاهگاهی سرك ميكشيد و ميگفت: «دشمن به صدمتری يا پنجاه متری ما رسيده است.» خط اول دشمن به استعداد 50 تانك و نفربر، و پشت سر آنها نيروهای ويژه با لباس مخصوص خود، مسلسل به دست پيش ميآمدند. پشت سر آنها، خط دوم و سوم نيز وجود داشت كه شامل توپخانه و ضدهوايی و كاميونها و غيره بود….
فاصله آنها كمتر و كمتر شد تا به نزديكی جاده آسفالته سوسنگرد رسيدند. من در اين لحظات به دنبال محل مناسبی برای سنگر ميگشتم كه در پشت آن كمين كنم. اكبر پيشنهاد كرد كه در داخل يكی از مجاری آب زير جاده سنگر بگيريم، من نپذيرفتم، زيرا دشمن با پرتاب يك نارنجك و يا يك گلوله توپ تانك به داخل تونل همه ما را نابود ميكرد. ديگر فرصتی نبود، دشمن درست به پشت جاده رسيده بود، من هم اجباراً پشت يك برجستگی كوچك خاك كه حدود 50سانتيمتر ارتفاع داشت سنگر گرفتم. اكبر در طرف چپ، و عسكری در طرف راست من بر زمين درازكش خوابيدند. اكبر مطمئن بود كه هر سه ما شهيد ميشويم. فرصت سخن گفتن هم نبود، فقط شنيدم كه اكبر زير لب ميگفت: «آنقدر از دشمن ميكشم تا شهيد شوم.» خود را بر روی زمين جابجا ميكرديم و مسلسل خود را آماده تيراندازی مينموديم كه يكباره چهار تانك و زرهپوش بر روی جاده سوسنگرد بالا آمدند و همه دشت جنوب زير رگبار گلوله آنها قرار گرفت. كماندوهای عراقی نيز بالا آمدند و فوراً به طرف ما سرازير شدند و درگيری شديدی بين ما و كماندوهای عراقی آغاز گرديد. در چند لحظه از سه طرف محاصره شديم. سرتاسر جاده آسفالته كه چند متر از زمين ارتفاع داشت، توسط دشمن پوشييده شده بود. آنها با ما فقط حدود شش يا هفت متر فاصله داشتند. در دو طرف چپ و راست ما نيز، به فاصله حدو ده متری، كماندوهای عراقی سنگر گرفتند و شروع به تيراندازی كردند، و خطرناكتر آنكه، از حد برجستگی آن تپه خاك 50سانتيمتری نيز گذشتند و از پشت، بدون حفاظ، بر ما مسلط شدند. فكر ميكنم كه در همان لحظات اول، اكبر عزيز، توسط همان گروه دست چپی، از فاصله نزديك به شهادت رسيد. گلولهای بر كلاخودش نشست و از آن خارج شد. من ميچرخيدم و به چپ و راست تيراندازی ميكردم و از نزديك شدن آنها ممانعت مينمودم. احساس كردم كه وضع خيلی وخيم است. در زمين هموار، و از دو طرف، توسط گروهی كثير محاصره شدهام، و ادامه نبرد در آن محل به صلاح نيست. با يك حركت سريع خود را به طرف ديگر برجستيگ خاك پرتاب كردم. اين برجستگی را سنگر نموده و عراقيهای دو طرف را به گلوله بستم و آنها شروع عقبنشينی كردند. در همين لحظات، گويا الهامی به من شد. به تانكهايی كه پشت سر من، روی جاده ايستاده بودند نظر انداختم. متوجه شدم كه يكی از آنها به سوی من هدفگيری ميكند. يكباره با يك ضربت خود را به طرف ديگر خاك پرتاب كردم، كه ناگهان، توپی يا موشكی درست بر جای سابق من به پهلوی خاك نشست و آتش و انفجاری شديد به وجود آورد كه تا حدود ده متر به آسمان شعله كشيد، و يك تكه آهن داغ و سنگين آن به پای چپم اصابت كرد و خون فوران نمود. فوراً به سوی برجهای تانكها و نفربرها يك رگبار گلوله گشودم، و با كمال تعجب مشاده كردم كه هر چهار تانك يا نفربر، به پشت جاده ميخزيدند، و به عبارت ديگر، گريختند. فوراً متوجه دشمنان ديگر شدم و در چپ و راست به نبرد پرداختم، و در اين ضمن چندين بار اجباراً به طرف ديگر برجستگی خاك رفتم، ولی مجدداً به علت ورود تانكهای جديد به معركه و حضور آنها بر بالای جاده آسفالته، مجبور شدم كه به جای اول خود بازگردم. هنگامی كه با گروهی از عراقيها در سمت راست ميجنگيدم، يكباره متوجه گروه سمت چپ شدم و ديدم كه آنها به فاصله نزديكی رسيدهاند و به سوی من نشانه ميروند. همان زمان كه رگبار گلوله خود را بر روی آنها ميريختم، گلولهای به پای چپم اصابت كرد، از پائين ران داخل و از بالای آن خارج شد و شلوارم گلگون گرديد. فوراً خود را به طرف ديگر خاك پرتاب كردم و با دو رگبار چپ و راست، هر دو گروه را به عقب راندم. نبرد من به حدنهايت خود رسيده بود، رگبار گلوله بر همه اطرافم ميباريد و من بسرعت ميغلتيدم و ميخزيدم و از نقطهای به نقطه ديگر خود را پرتاب ميكردم و هر جنبندهای رابا يك رگبار بر خاك ميانداختم.
رقصی چنين ميانه ميدانم آرزوست…
شب تاسوعا بود و تصور عاشورا؛ و لشكريان يزيد كه مرا محاصره كرده بودند، و ديوار آهنين تانكها كه اطراف مرا سد كرده، و آتش بار شديد آنها كه مرا ميكوبيد، و هجوم بعد هجوم كه مرا قطعهقطعه كنند و به خاك بيندازند…و من تصميم گرفته بودم كه پيروزی حتمی ايمان را بر آهن به ثبوت برسانم، و برتری قاطع خون را بر آتش نشان دهم، و برّندگی اسلحه شهادت را در ميان سيل دشمنان بنمايانم، و ذلت و زبونی صدها كماندوی صدام يزيدی را عملاً ثابت كنم.احساس ميكردم كه عاشوراست، و در ركاب حسين(ع) ميجنگم، و هيچ قدرتی قادر نيست كه مرا از مبارزه باز دارد، مرگ، دوست و آشنای هميشگی من، در كنارم بود و راستی كه از مصاحبتش لذت ميبردم.
احساس ميكردم كه حسين(ع) مرا به جنگ كفّار فرستاده و از پشت سر مراقبت من است، حركات مرا ميبيند، سرعت عمل مرا تمجيد ميكند، فداكاری مرا ميستايد، و از زخمهای خونين بدنم آگاهی دارد؛ و براستی كه زخم و درد در راه او و خدای او چقدر لذتبخش است.
با پای مجروح خود راز و نياز ميكردم: ای پای عزيزم، ای آنكه همه عمر وزن مرا متحمل كردهای، و مرا از كوهها و بيابانها و راههای دور گذراندهای، ای پای چابك و توانا، كه در همه مسابقات مرا پيروز كردهای، اكنون كه ساعت آخر حيات من است از تو ميخواهم كه با جراحت و درد مدارا كنی، مثل هميشه چابك و توانا باشی، و مرا در صحنه نبرد ذليل و خوار نكني… و براستی كه پای من، مرا لنگ نگذاشت، و هر چه خواستم و اراده كردم به سهولت انجام داد، و در همه جست و خيزها و حركاتم وقفهای به وجود نياورد.
به خون نيز نهيب زدم: آرام باش، اين چنين به خارج جاری مشو، من اكنون با تو كار دارم و ميخواهم كه به وظيفهای درست عمل كني…
رگبار گلوله از چپ و راست همچنان ميباريد، ومن نيز مرتب جابجا ميشدم، و با رگبار گلوله از نزديك شدن آنها ممانعت ميكردم، يكبار، در پشت برجستگی خاك كه عادتاً مطمئنتر بود متوجه سمت چپ شدم، ديدم در فاصله ده متری، چند نفر زانو به زمين زده و نشانهگيری ميكنند، لباس ببرپلنگی متعلق به نيروهای مخصوص را به تن داشتند، سن آنها حدود 30 تا 35 ساله بود، من نيز بدون لحظهای تأخير بر زمين غلتيدم و در همان حال رگبار گلوله را بر آنها گشودم؛ آنها به روی هم ريختند و ديگر آنها را نديدم و فوراً خود را به سمت ديگر برجستگی خاك پرتاب كردم؛ در طرف راست نيز گروههای زيادی متمركز شده بودند و تيراندازی شديدی ميكردند، بخصوص كه عده زيادی در داخل تونل، زير جاده سوسنگرد، در ده متری من، سنگر گرفته بودند و از آنجا تيراندازی ميكردند، و من نيز گاهگاه رگباری به سوی آنها ميگشودم و آنها عقب ميرفتند. يكبار يكی از آنها گفت: يا اَخی، اَنَاجُنْدی عراقی لاتَضْرِبْ علي… اما سخنش تمام نشده بود كه به يك رگبار پاسخش را دادم… فرماندهی دشمن، فرمان عقبنشينی صادر كرده بود، چرا كه اين همه تانك و نفربر و سرباز او نميتوانستند به علت وجود يك چريك خيرهسر معطل شوند. همه نيروی خود را جمع كرده بودند كه او را خاموش كنند، اما ميسرشان نشده بود، و نميتوانستند بيش از آن صبر كنند، بنابراين تانكها و نفربرها از دو طرف من شروع به حركت كردند و رهسپار چنوب شدند؛ ميديدم كه نيروهای زرهی آنها پيش ميآيد و در اين محل به دو شقه ميشوند، نيمی از طرف راست و نيمی ديگر از طرف چپ به سمت جنوب ميروند، درحالی كه تيراندازی نيروهای مخصوص آنها همچنان ادامه دارد، و ما نيز بيتوجه به عبور اين هيولاهای آهنين به نبرد خود با نيروهای مخصوص ادامه ميداديم. حداقل 50 تانك و نفربر گذشتند؛ توپهای بزرگ و بلند؛ ضدهواييها، كاميونها و تريلرهای مهمات همه گذشتند، و فقط حدود 20متری در وسط، يعنی حريم ما بود كه برای آنها اسرارآميز مينمود. آنها اين نقطه را دور ميزدند و به راه خود ادامه ميدادند…
يكی از آخرين كاميونها، حامل 10 تا 15 سرباز بود، و از حدود 10متری من ميگذشت. فكر كردم كه يا اين پای تير خورده، احتياج به يك ماشين دارم كه مرا به شهر برساند؛ يك رگبار گلوله بر آنها بستم، سربازانش پياده شدند و پا به فرا گذاشتند و هيچ يك از آنها تصميم به مقابله نگرفتند، حتی كليد را نيز در داخل ماشين رها كردند، و من توسط همين كاميون خود را به بيمارستان اهواز رساندم.
اين درگيری حدود نيمساعت به طول انجاميد، و حدود ساعت 11 صبح تقريباً همه آنها فرار كردند و به سمت جنوب رفتند. من صدای دور شدن همهمه آنها را ميشنيدم و دور شدن سربازانش را نيز ميديدم، ولی تا حدود يك ساعت در همان محل بصورت آمادهباش ماندم؛ زيرا هنوز از غيبت دشمن مظمئن نبودم، احساس ميكردم كه هنوز هستند، و احتمالاً برنامهای دارند؛ بخصوص كه از بالای جاده سوسنگرد، لوله تانك و سيم آنتنی را ميديدم و مطمئن بودم كه تانكی هنوز در آن طرف جاده، در10متری من حضور دارد. شروع به جستجو كردم، سينهخيز و با احتياط كامل به هر طرف ميرفتم. نگاه ميكردم، گوش فرا ميدادم؛ همهجا سكوت مستقر شده بود… به سمت اكبر رفتم… درحالی كه فكر ميكردم هر دو همراهم شهيد شدهاند؛ زيرا، هيچ فعاليتی از طرف آنها نميديدم… اكبر! اكبر!… جوابی نميآمد. غباری از اندوه و غم بر دلم نشست، سينهخيز خود را به طرف راست كشاندم و عسكری را صدا زدم، با كمال تعجب جواب او را شنيدم، او در زير بوتهها مخفی شده بود، و اصلاً دشمن از وجود او آگاهی نداشت، و الحمدالله جان سالم بدر برده بود… عسكری سينهخيز بسراغ من آمد. او را بسراغ اكبر فرستادم، يكباره صدای ضجهاش را شنيدم كه بر سر و روی خود ميكوفت… او را آرام كردم و به سوی خود طلبيدم؛ هنگامی كه چشمش بر پای خونينم افتاد، دوباره ضجه كرد، گفتم: «وقت اين حرفها نيست، ما اكنون خيلی كار داريم.» لوله توپ و آنتن بلندی را كه او از ورای جاده سوسنگرد نمايان بود به او نشان دادم و گفتم كه از زير تونل جاده برود و تحقيق كند و برگردد. او رفت، و پس از چند دقيقه مضطرب و ناراحت برگشت و گفت يك تانك بزرگ آنجا ايستاده است، به او گفتم: «من ميدانم كه تانك است و لوله آن را ميبينم، اما ميخواهم بدانم سربازی در آن هست يا نه؟» عسكری دوباره رفت و آرامآرام به تانك نزديك شد و بالاخره فهميد كه سرنشين ندارد و همه رفتهاند و زنجير تانك قطع شده است. اينبار با اطمينان برگشت و خبر داد كه همه رفتهاند، آنگاه من خود را سينهخيز به تونل زير جاده رساندم و از آنجا همه اطراف را زيرنظر گرفتم. به عسكری گفتم كه ماشين عراقی را آماده كند تا به بيمارستان برويم. در اين هنگام كه حدود ساعت 12 بود، دوست ما آقای كاويانی و گروهی از سپاه پاسداران و گروههای ديگر دستهدسته به سوی سوسنگرد ميرفتند؛ ما هم با عسكری و كاويانی سوار كاميون عراقی شديم و يك راست به بيمارستان جندی شاپور اهواز رفتيم. در ميانه راه، در ابوحميظه، با تيمسار فلاحی برخورد كردم، ابتدا از ديدار كاميون مهمات عراقی تعجب كرد، و سپس مرا بوسيد و گفت كه از دوستان ما شنيده است كه من مجروح و اسير عراقيها شدهام تيمسار فلاحی دعا كرده بود كه خدا بهتر است جسد مرا به آنها برساند، ولی اسير عراقيها نگرداند. او ميگفت: «اكنون كه خداوند تو را زنده به ما بازگردانده است، تو بازيافته هستي» و از اين بابت خدا را شكر ميكرد.
فراموش كردم كه بگويم، قبل از سوار شدن به كاميون و انتقال به اهواز، به يكی از دوستان رزمندهام مأموريت دادم كه جسد اكبر را بردارد و به شهر بيارود. او نيز تنها به سراغ اكبر رفت و يكباره چند متر آن طرفتر، زير بوتهها، 8 كماندوی عراقی را يافت و فوراً با آنها درگير شد. در نتيجه، 3نفر از آنها كشته شدند، و 5نفر ديگر التماس كردند و دست و پايش را بوسيدند و ميگفتند كه ما مسلمانيم. بنابراين، آن دوست ما، دستها و چشمهای آنها را بست و به همراه خود آورد.
پيروزی تاريخی سوسنگرد
اين پيروزی بزرگ نتيجه قطعی يك همكاری و هماهنگی نزديك بين نيروهای ارتشی و مردمی (سپاه و نيروهای چريك) بود. هيچ يك به تنهايی قادرنبود كه چنين موفقيتی را تأمين كند. ارتش بدون نيروهای مردمی، آن قدرت و جسارت حمله را نداشت، بخصوص آن كه نيروهايش كمتر از دشمن بود، و نيروهای مردمی نيز بدون پشتيبانی ارتش، و وجود توپخانه و هيبت تانكهای ارتش در پشت، هيچكاری نميتوانستند انجام دهند، و بدون نتيجه متلاشی ميشدند. اين وحدت بين ارتش ومردم، كارآيی هر يك را چندين برابر ميكرد، و تجربهای جديد را در جنگهای كلاسيك و چريكی به دنيا ارائه ميداد.پيروزی سوسنگرد، درسی عبرتآموز برای ملت ما و شكستی تعيينكننده برای دشمن بود.
انسان بازيافته
:انسان مخلوق عجيبی است؛ از لحظهای كه چشم به جهانميگشايد، همه دنيا را برای خود ميخواهد؛ همه آمال و آرزوهايش بر محور «من»، و «خود» دور ميزند؛ تصور ميكند كه همه دنيا برای رضای خاطر او و تأمين لذات او خلق شده است؛ معيارهای او براساس مصالح و منافع او تغيير يافته و حق و باطل را بر پايه خودخواهی و مصلحتطلبی خود توجيه مينمايد…
اين همه خودخواهي؛ كينه و حقدها، آتشافروزيها، غرورها، حقكشيها، خونريزيها، اختلافها، و كشمكشها؛ از همينجا سرچشمه ميگيرد…. تاريخ جهان؛ صفحه تمام نمای اين خصيصه فطری انسانهاست
در دنيا انسانهايی نيز يافت ميشوند كه عمق ديدشان يا ديگران تفاوت دارد، به لذات مادی دنيا راضی نميشوند، به مال و جاه و اولاد علاقه چندانی ندارند، به آروزهای زودگذر دل نميبندند و بطور كلی اسيردنيا نميشوند، ولی در عين حال به «خود» و به «من» علاقمندند. «منِ» آنها والامقام است و خواستههايی والا دارد و هيچگاه خود را سرگرم بازيچههای دنيا نميكند، آرزوهايی آن آسمانی و خدايی است، به بينهايت و ابديت اتصال دارد و همه دنيا را در بر میگيرد، از معراج روح سيراب میشود و در بُعدی روحانی و خدايی سير ميكند. ولی به هر حال رنگی از خودخواهی و خودبينی درآن وجود دارد…
البته هستند معدود كسانی كه از اين خودخواهی هم ميگذرند و آنچنان در خدا محو ميشوند كه ديگر «خود» و «من» نميبيند، و با همه وجود به درجه وحدت ميرسند. از اين بحثهای فلسفی و عرفانی بگذريم، زيرا هدف انتقال آنها نيست. اينجا سخن از موقعی است كه آدمی در برابر تجربهای سخت قرار ميگيرد و مرگ بر او مسلم ميشود، و براستی دست از جهان ميشويد، با همه دنيا و مافيها وداع می:ند، همه خودخواهيهايش ريخته ميشود، به پوچی زندگی و آرزوهای زودگذرش آگاه ميشود، آسمان رنگ ديگری به خود مييگرد، زمين جلوه ديگری مييابد؛ گذشتهها همچون خيال از نظر آدمی ميگذرد، دشمنيها، كينهها، حسادتها، كوتهنظريها، خودخواهيها، غرورها، خواستهها، آرزوها، همه پوچ و بيمعنی مينمايند؛ آدم ميماند و خدا كه ماورای اين زمين و زمان است و بقيه بازيچه است، مسخره است، بيمعنی است….
در اين حالت، آدمی با دنيا وداع ميكند، از همهچيز ميگذرد، خود را به خدا ميسپرد و آماده هجرت به دنيای ماورايی ميشود، از همه خواستهها و آرزوها سبك ميگردد، گويی در عالم برزخ سير ميكند و حالتی خاص و عجيب در او پديد ميآيد كه با هيچچيز قابل مقايسه نيست.
انسان در اينجاست كه كاملاً خود را به خدا ميدهد و از همهچيز خود، حتی غرور و منِ «خود» درميگذرد، ميداند و اطمينان حاصل ميكند كه همه آنها به باد رفتهاند و نابود شدهاند و ديگر نيستند و بيمعنی و پوچ بودند، و ديگر باز نميگردند…
اكنون اگر به خواست خدا، انسان از عالم برزخ باز گردد، دوباره قدم به جهان مادی بگذارد و دوباره زندگی را از سرگيرد، حالا زير در او بوجود ميآيند:
1- احساس شرم از آن همه كودكی و آن آرزوهای بچگانه و خواستههای پست كه قبلاً داشته است.
2- احساس اينكه به عقلی كليتر پی برده و به حقايق بزرگی عملاً رسيده است. بنابراين، معيارها در نظر انسان تغيير پيدا ميكند، از پوچيها و مسخرهها صرفنظر ميكند و خواستههايش در بعدی عميقتر و وسيعتر جاری ميگردداحساس اينكه او و همه او متعلق به خداست، او از همهچيز خود درگذشته است، و اگر دوباره به دنيا آمده، فقط به خواست و اراده خدا بوده است، بنابراين او برای خود چيزی و وجودی ندارد، هر چه هست اراده و مشيت خداست، و او فقط بايد به خاطر خدا و در راه خدا قدم بردارد، و سراسر وجود خود را وقف خدا نمايد و بس…
اين حالات، كه در تجربهای كوتاه و سريع به انسان دست ميدهد، با نتيجه سالها عبادت و رياضت و مطالعه و تحقيق برابری ميكند، و آنچنان آدمی را منقلب مينمايد كه انسانی جديد و بازساخته به وجود ميآورد…
در نبرد معروف سوسنگرد، در تاريخ 26/8/59 هنگامی كه توسط 50 تانك و صدها كماندوی عراقی محاصره شده بودم، چنين حالتی برای من پيش آمد، كه بسيار مقدس و ملكوتی بود…
از خدای بزرگ ميخواهم كه اين حالت ملكوتی را در وجود من مستدام بدارد
انسانهای آزاده
در دنيا آدمهايی هستند كه به ظاهر زندهاند، نفس ميكشند، راه ميروند، حرف ميزنند، زندگی ميكنند، اما در حقيقت اسير دنيا، بردة زندگی و ذليل حوادث هستند؛ از خود اراده و اختياری ندارند، آلت بلا ارادة عوامل طبيعتند، درمقابل مرگ وحشتزده و زبونند، برای آنكه زندگی كنند. آنچنان به ذلت و اسارت تن درميدهند و در قفس احتياجات كثيف مادی اسير ميشوند و قيود و حدود مادی مثل تار عنكبوت آنچنان آنها را اسير و برده ميسازد كه در ميليونها و ميلياردها مردمی كه همه روزه به دنيا قدم ميگذارند و زندگی ميكنند و ميروند، از همين قماشند. بر اعمال آنها، هيچ نتيجهای مترتب نيست، هيچ تأثيری بر عالم وجود ندارند، اگرچه زندگی ميكنند ولی مردهاند، بين زندگی و مرگ آنها تفاوتی وجود ندارد.اينان برای آنكه نميرند، آنقدر خود را كوچك ميكنند كه گويا مردهاند؛ هميشه تسليم قيود ذلتبار و شرايط ننگينی هستند كه زندگی بر آنها تحميل ميكند. آنها شرف و حيثيت خود را ميدهند، شخصيت و ارزش انسانی خود را فدا ميكنند، روح خود را از دست ميدهند، حيات حيققی خود را نابود ميكنند، تا زندگی مادی جسد را تأمين نمايند، مانند كرمی كه در لجن ميلولد و خوش است كه بوی تعفن ننگ و ذلت و پستی را استشمام ميكند، و با ننگ و ذلت نفسی ميكشد. اما انسانهای آزاده، ممكن است كوتاه زندگی كنند ولی تا آنجا كه زنده هستند براستی زندگی ميكنند و با ختيار خود نفس ميكشند، سرور و آقای حيات خود هستند، از كسی و چيزی نميترسند، محكوم اراده ديگری نيستند، ديگران تسليم او هستند، محيط تحت تأثير اراده او قرار ميگيرد، خواسته او در همهجا جاری ميشود، تنا زنده است براستی زندگی ميكند، از مرگ نميترسد، هيچچيزی آزادی او را محدود نميكند، هيچ عاملی حتی مرگ او را ذليل و زبون نمينمايد و هنگامی كه مرگ فرا رسيد، با كمال افتخار و شرف آن را ميپذيرد و زندگی پر ثمر ديگری را شروع ميكند. رمز قدرت و شخصيت او در همين جاست كه اسير زندگی نيست، به خاطر زندگی حاضر نيست كه شخصيت انسانی خود را از دست بدهد و از نظر روحی بميرد.
انسانی ميتواند زندگی حقيقی داشته باشد كه اسير و برده زندگی نگردد، هيچچيز حتی خود زندگی، او را به قيد و بند اسارت و ذلت نكشاند، آزاد و مختار باشد و تا وقتی كه زنده است با افتخار و شرف زندگی كند، و هنگامی كه مرگ فرا رسيد، آن را با آغوش باز بپذيرد كه خود مبداء حيات اخروی و تكامل بزرگتر و مهمتری است. اين انسان تا وقتی كه زنده است براستی زندگی ميكند، آقا و سرور خود ميباشد، از موجوديت خود ذلت ميبرد و جسم مادی او وسيلهای برای روح او و شخصيت انسانی اوست، و چون از مرگ نميترسد قدرتمند است و ديگران در مقابل اراده او تعظيم ميكنند.در اجتماع ديدهايد، مردی كه به سيم آخر ميزند و آماده جانبازی ميشود، همه از او ميترسند. هيچكس به جنگ او نميرود، زيرا ميدانند كه او آماده جان دادن است و از مرگ نميترسد، بنابراين نميتوان به هيچ وسيلهای حتی مرگ، او را ترساند و تسليم كرد…. بنابراين قدرتها و سلطهطلبها از او هراس دارند و او را رها ميكنند و تسليم اراده او ميشوند و از اطرافش دور ميگردند… او تا وقتی كه زنده است براستی زندگی ميكند و هنگامی كه ميميرد، زندگی ابدی مييابد. يكچنين زندگی، ممكن است كوتاه باشد، اما ثمربخشتر از هزارها زندگی و ارزندهتر از قرنها زندگی است. اكبر، شهيد بزرگوار ما، يكچنين زندگی آزاد و ثمربخشی را انتخاب كرده بود؛ آزاد و بدون ترس و وحشت از هيچچيز و هيچكس زندگی ميكرد و فقط در مقابل خدا تسليم بود و از هيچ قدرتی و ابرقدرتی نميترسيد و زندگی دنيايی او و حيات اخروی او هر دو پربار و ثمربخش بود. سراسر زندگی كوتاهش لبريز از پاكی، فداكاری، شجاعت و مبارزه عليه ظلم و طاغوت بود. او آرزو داشت كه زندگی خود را به سرنوشت اصحاب حسين(ع) پيوند دهد، و برای هميشه در عداد گلگون كفنان حيات درآيد، و همه وجود خود را وقف چنين راه مقدسی كند؛ و سرانجام به آرزوی خودرسيد.امروز اربعين شهدای كربلاست، آن آزادگانی كه در برابر دهر و ابرقدرتهای آن روز تسليم نشدند، آزادانه زندگی كردند و آزاد و پرافتخار به لقای پروردگار خود نايل آمدند. در آن روزگار كه سلطهگران جبّار ميخواسنتد همه نفسها را در سينه خفه كنند، همه آدمها را به زير سلطه خود به اسارت بكشند و با پول و تهديد به قتل و شكنجه، همه را وادار به سكوت و اطاعت كنند، آنجا حسينبنعلي(ع)، وارث مقام والای ولايت و نبوت، فرزند برومند علی و فاطمه، رهبر انسانيت و تعيينكننده معيارهای خدايی در زمان خود، آزادمردی كه همه دهر قادر نبود تا او را به زانو درآورد، مظهر ايمان و عرفان، سمبل شجاعت و فداكاری، نماينده خدا بر زمين، و سيد و مقتدای تمام شهيدان عليه يزيديان و سلطهطلبان قيام كرد، و همه وجود خود و كسان خود را در راه خدا قربانی داد، و پرچم پرافتخار و خونين شهادت را بر قله بلند تكامل بشريت به اهتزاز درآورد، و آن را نشان هدايت اسنانها در راه پر پيچ و خم تكامل قرار داد، تا هر كس كه جويای حق و حقيقت و عدل و عدالت است، به اين پرچم خونين چشم داشته باشد و راه را از بيراهه تشخيص دهد.او اين گلگون را، كه به بهشت خدا ميانجامد فرا راه پيروان خود –شيعيان جهان- قرار داد، تا هميشه چشم به پرچم شهادت بدوزند، و راه وصول به خدا را سريعتر طی كرده و به لقای پروردگار خود نايل آيند.تشيّع، اين مكتب پرافتخار اسلامی، با خون شهدا مزين شد و با فداكاری از جان گذشتگان راه حق، به صورت انقلابيترين مكتب بشريت تجلی كرد، و در طول تاريخ پاكان و نيكان آزادمرد همواره عليه سلطه جباران و طاغوتيان قيام كردند و به سنت حسين(ع)، همه وجود خود را قربان دادند، و تا قله رفيع شهادت صعود كردند و پرچم مقدس و خونين حسين(ع) را در اين راه تكاملی انسانها، برافراشتند.اكبر يكی از همان شيعيان راستين بود كه دعوت خونين و انقلابی حسين(ع) را لبيك گفت، عليه طاغوتيان قيام كرد، و همه وجود خود را وقف راه خدا نمود و به همه جاذبههای زندگی و قيد و بندهای حيات، پشتپا زد؛ آزاد زيست و آزادانه وارد معركه نبرد شد و با سلطه شيطانی طاغوتيان به سختی درافتاد و همهجا در صحنههای جنگ حق و باطل، پيشقراول مبارزان از جان گذشته بود.هر كجا كه ضدانقلاب سربرافراشت، اكبر فوراً آماده نبرد و فداكاری شد. هر كجا كه طاغوتيان سرنوشت انقلاب را مورد تهديد قرار دادند، اكبر، جان خود را سپربلا كرد، در معركههای سخت و خطرناك خرمشهر، و بعد در نبردهای خونين كردستان، از پاوه تا سردشت، همهجا، اكبر پيشقراول بود، همهجا حماسه خلق ميكرد، همهجا ستارة رزمندگان از جان گذشته بود.هنگامی كه صدام كثيف، به فرمان طاغوتها و ابرقدرتها به خاك عزيز ايران حمله كرد و نيروی كفر تا نزديكيهای اهواز پيش آمد، اكبر عزيز ما نيز همراه دوستان ديگر خود وارد نبرد شرف و افتخار شد و همهجا حضورش مشهود بود و وجودش مثل خورشيد ميدرخشيد؛ تا سرانجام در شب تاسوعای حسينی، در نبرد معروف نجاتبخش رزمندگان، در سوسنگرد شركت كرد، مشتاقانه پيش ميتاخت و هنگامی كه گردوغبار نيروهای زرهی دشمن در چندصدمتری ما نمودار شد، سر از پا نميشناخت، روحش از اين قفس جهان به ستوه آمده بود، آرزوی پرواز داشت و شتابان به سوی شهادت پيش ميرفت. با تانكها درگير شديم. 50تانك و نفربر و صدها كماندوی عراقی در مقابل ما مشغول آرايش شدند. تانكها در يك خط به سوی ما حركت كردند، و كماندوها در پشت سر تانكها و مسلسل بدست به راه افتادند. يكی از جوانان ما اولين تانك را با يك موشك آر.پی.جي7 هدف قرار داد و سرنشينان تانك بيرون پريدند و گريختند. تانك ديگری برای دور زدن و محاصره كردن ما حركت كرد و به سرعت خود را به روی جاده سوسنگرد در پشت سر ما رسانيد و روی آسفالت جاده مستقر شد و توپ و مسلسل خود را متوجه ما كرد. رزمندگان ما كه ديگر موشك آر.پی.جي7 نداشتند، مشتها را گره كردند و «اللهاكبر» گويان به سوی تانك حمله كردند. تانك نيز وحشتزده، جهت خود را تغيير داد و به سوی جنوب گريخت و من به دوستانم كه حدود 25نفر بودند توصيه كردم كه همچنان آن تانك را دنبال كنند و خود نيز مدتی با آنها رفتم تا از حلقه محاصره 50تانك دشمن خارج شوند، ولی خود برگشتم؛ زيرا ميخواستم كه توجه دشمن را به خود جلب كنم تا از درگيری با دوستان ما منصرف شوند، و لبه نيز حمله خود را متوجه ما كنند. من خوش داشتم كه در اين نبرد تنها باشم، بنابراين از دوستانم جدا شدم و به سرعت به سوی سوسنگرد حركت كردم كه در جهت دشمن بود.خيلی سعی داشتم كه اكبر عزيزم را همراه دوستان ديگرم بفرستم و خود تنها بروم، ولی اكبر پابهپای من ميآمد. چندبار به او تذكر دادم كه با ديگران برود. با لبخندی طعنهآميز مرا ملامت كرد كه چرا چنين درخواستی از او ميكنم، و مصممتر مرا دنبال ميكرد، و لحظهبهلحظه موضع دشمن را به من ميگفت. ما از كنارة جنوبی جاده سوسنگرد حركت ميكرديم و دشمن در طرف شمالی جاده قرار داشت و هر لحظه به جاده نزديكتر ميشد، و اكبر سرك ميكشيد و ميگفت: «دشمن به فاصله صدمتری رسيد.» «دشمن هماكنون به پنجاهمتری ما رسيده است.»…. و هرچه دشمن نزديكتر ميشد، اكبر بشّاشتر و زندهتر ميشد، مصممتر و قويتر ميشد. اكبر ميدانست كه شهيد ميشود، بال و پر درآورده بود، سخن از شهادت ميگفت، اسم خدا بر زبانش جاری بود، و از مبارزه حسينی تا شهادت افتخارآميز و دشت كربلا و اصحاب حسين(ع) با خود حرف ميزد. من حرفهای او را ميشنيدم، ولی چندان توجهی به آنها نداشتم، زيرا خود من هم در چنين حالاتی سير ميكردم؛ من هم خود را برای آخرين مبارزه با كفار عالم و يزيديان زمان آماده ميكردم، من هم اوج گرفته بودم و احساس نميكردم كه بر زمين هستم، گويا بر ابرهای عرش اعلی پرواز ميكردم. فقط كلماتی و جملاتی پراكنده كه از لبان اكبر جدا ميشد و از خدا و حسين و شهادت خبر ميداد در گوشة ذهنم جايگزين ميشد… سرانجام اكبر گفت: «آمدند، به 10متری رسيدند، به 5متری رسيدند»؛ به من پيشنهاد كرد كه در مجرای آب جاده سوسنگرد سنگر بگيرم؛ من نپذيرفتم، و حتی فرصت استدلال نداشتم، ولی از ذهنم گذشت كه اگر در مجرای آب جاده مستقر شويم، دشمن ميتواند با يك نارنجك، يا يك توپ مستقيم تانك، ما را نابود كند. اكبر هم دليل نخواست و همچنان به راه خود ادامه ميداديم، من ميرفتم و اكبر مرادنبال ميكرد، تا بالاخره تانكهای دشمن از جاده سوسنگرد بالا آمدند و در هفت يا هشت متری ما مستقر شدند و لوله مسلسلها و توپها و موشكهای خود را متوجه ما كردند. فوراً كماندوها از روی جاده گذشتند و از سه طرف ما را محاصره كردند. ما به اجبار در همانجا بر زمين خوابيديم و در كنار باريكهای از خاك به ارتفاع 50سانتيمتر سنگر گرفتيم و تيراندازی شروع شد. اكبر در طرف چپ من بر خاك خوابيد، به طوری كه پايش به پاهای من گير ميكرد. در اين لحظات بود كه اسدلله عسكری (راننده) نيز كه به دنبال ما ميگشت و از دور ما را ميديد، به سرعت خود را به ما رسانيد. و ديگر فرصت آن نبود كه به او اعتراض كنم كه چرا دنبال ما آمدي! فقط به او گفتم فوراً در كنار خاك بر زمين بخواب، او نيز به زير بوتههای زيادی كه در كنار برجستگی خاك وجود داشت رفت و به شكر خدا سالم باقی ماند.
تيراندازی شروع شد و توپ و موشك به سمت ما باريدن گرفت. من نيز مشغول مانور وحركت بودم، گويی خواب و خيال بود، تانكها و كماندوها فقط اشباحی بودند كه در ذهنم ميلوليدند، و من نيز بدون اختيار و ارادة خود، بر روی زمين ميغلطيدم و ميخزيدم و به اطراف تيراندازی ميكردم و ديگر به اكبر توجهی نداشتم، فقط ميديدم كه جز تيراندازی من صدای تيراندازی ديگری شنيده نميشود؛ و تقريباً يقين كردم كه اكبر عزيزم به شهادت رسيده است.
اكبرم! برادرم! مهربانم! همرزمم! همسنگرم! شربت شهادت بر تو گوارا باد.
تو ميگفتی محافظ منی و نميخواهی لحظهای از من جدا شوی، و گاهگاهی كه تنها بيرون ميرفتم بشدت عصبانی ميشدی و تندی ميكردی. اكنون چگونه است كه مرا تنها گذاشتی و در ميان ميدانست كه شهيد ميشود، بال و پر درآورده بود، سخن از شهادت ميگفت، اسم خدا بر زبانش جاری بود، و از مبارزه حسينی تا شهادت افتخارآميز و دشت كربلا و اصحاب حسين(ع) با خود حرف ميزد. من حرفهای او را ميشنيدم، ولی چندان توجهی به آنها نداشتم، زيرا خود من هم در چنين حالاتی سير ميكردم؛ من هم خود را برای آخرين مبارزه با كفار عالم و يزيديان زمان آماده ميكردم، من هم اوج گرفته بودم و احساس نميكردم كه بر زمين هستم، گويا بر ابرهای عرش اعلی پرواز ميكردم. فقط كلماتی و جملاتی پراكنده كه از لبان اكبر جدا ميشد و از خدا و حسين و شهادت خبر ميداد در گوشة ذهنم جايگزين ميشد… سرانجام اكبر گفت: «آمدند، به 10متری رسيدند، به 5متری رسيدند»؛ به من پيشنهاد كرد كه در مجرای آب جاده سوسنگرد سنگر بگيرم؛ من نپذيرفتم، و حتی فرصت استدلال نداشتم، ولی از ذهنم گذشت كه اگر در مجرای آب جاده مستقر شويم، دشمن ميتواند با يك نارنجك، يا يك توپ مستقيم تانك، ما را نابود كند. اكبر هم دليل نخواست و همچنان به راه خود ادامه ميداديم، من ميرفتم و اكبر مرادنبال ميكرد، تا بالاخره تانكهای دشمن از جاده سوسنگرد بالا آمدند و در هفت يا هشت متری ما مستقر شدند و لوله مسلسلها و توپها و موشكهای خود را متوجه ما كردند. فوراً كماندوها از روی جاده گذشتند و از سه طرف ما را محاصره كردند. ما به اجبار در همانجا بر زمين خوابيديم و در كنار باريكهای از خاك به ارتفاع 50سانتيمتر سنگر گرفتيم و تيراندازی شروع شد. اكبر در طرف چپ من بر خاك خوابيد، به طوری كه پايش به پاهای من گير ميكرد. در اين لحظات بود كه اسدلله عسكری (راننده) نيز كه به دنبال ما ميگشت و از دور ما را ميديد، به سرعت خود را به ما رسانيد. و ديگر فرصت آن نبود كه به او اعتراض كنم كه چرا دنبال ما آمدي! فقط به او گفتم فوراً در كنار خاك بر زمين بخواب، او نيز به زير بوتههای زيادی كه در كنار برجستگی خاك وجود داشت رفت و به شكر خدا سالم باقی ماند.
تيراندازی شروع شد و توپ و موشك به سمت ما باريدن گرفت. من نيز مشغول مانور وحركت بودم، گويی خواب و خيال بود، تانكها و كماندوها فقط اشباحی بودند كه در ذهنم ميلوليدند، و من نيز بدون اختيار و ارادة خود، بر روی زمين ميغلطيدم و ميخزيدم و به اطراف تيراندازی ميكردم و ديگر به اكبر توجهی نداشتم، فقط ميديدم كه جز تيراندازی من صدای تيراندازی ديگری شنيده نميشود؛ و تقريباً يقين كردم كه اكبر عزيزم به شهادت رسيده است.
اكبرم! برادرم! مهربانم! همرزمم! همسنگرم! شربت شهادت بر تو گوارا باد.
تو ميگفتی محافظ منی و نميخواهی لحظهای از من جدا شوی، و گاهگاهی كه تنها بيرون ميرفتم بشدت عصبانی ميشدی و تندی ميكردی. اكنون چگونه است كه مرا تنها گذاشتی و در ميان
تو ميگفتی محافظ منی و نميخواهی لحظهای از من جدا شوی، و گاهگاهی كه تنها بيرون ميرفتم بشدت عصبانی ميشدی و تندی ميكردی. اكنون چگونه است كه مرا تنها گذاشتی و در ميان
توضيح:اكبر چهرهقانی، يكی از فرزندان برومند انقلاب اسلامی، از نخستين افرادی بود كه به فراگيری فنون نظامی و سپاهيگری در نوروز سال 1358 در پادگان اما علي(ع) (سعدآباد سابق) زيرنظر دكترچمران همت گماشت. دكترچمران چند دوره جوانان علاقمند را در اين پادگان در زمرة اولين گروههای سپاه آموزش داد و معدودی از آنان كه در قيد حياتند هنوز هم خاطرات خوش روزهای آموزش را بياد دارند.
اكبر چهرهقانی در خوزستان، در نبرد با ضدانقلاب و عوامل نفوذی رژيم عراق و كنترل مرز وهمچنين در كردستان پس از حماسه پاوه در معيت دكترچمران بود و زمانی كه تجاوز ارتش بعثی عراق به سرزمين ميهن اسلامی آغاز شد بازهم او در كنار دكترچمران به خوزستان رفت و از ياران نزديك او بود و در روز حماسه آزادسازی سوسنگرد با آنكه دكترچمران به او دستور بازگشت داده و ميخواست به تنهايی بسوی سوسنگرد و مقابله با دشمن بپردازد، ولی اكبر بازنگشت و همچنان همراه دكتر چمران به پيش تاخت. تا آنكه در محاصره خطرناك دشمن درحالی كه تها مانده بودند، به شهادت رسيد و اين شهادت برای دكتر چمران بسيار سخت بود، بگونهای كه در رثای اين شهيد، دستنگاشته زيبايی نوشت كه آن را «انسانی آزاده» ناميدهايم.
اين نكته نيز گفتنی است كه شهيد دكتر چمران همه ياران مخلص و رزمندگان شجاع را به شدت دوست ميداشت و به همه عشق ميورزيد
آخر ای انسانها
امروز گوسفندی را برای من قربانی كردند. چقدر زجر كشيدم. هنگامی كه خون از گردنش فوران ميكرد، گويی كه اين خون من است كه بر خاك ميريزد. ميديدم كه حيوان زبانبسته، برای حيات خود تلاش ميكند. دست و پا ميزند، ميخواهد ضجه كند، فرياد كند، از دنيا و از همهچيز استمداد كند، و از زير كارد برّاق بگريزد. اما افسوس! كه مظلوم است و اسير و دست و پا بسته است؛ و زير پنجههای توانای دو جوان بر خاك افتاد، قدرت هيچ كاری ندارد.كارد به گردنش نزديك ميشود. چشمان گوسفند برق ميزند. به همه اطراف ميچرخد. برق كارد را ميبيند. اولين فشارِ تيزی كارد را بر گردن خود حس ميكند. با همه قدرت خود، برای آخرينبار، تلاش مينمايد. اميد به حيات، آرزوی زندگی و حبّ ذات در همه وجودش شعله ميكشد. ميخواهد زنده بماند، ميخواهد از آب اين عالم بنوشد؛ از هوای دنيا استنشاق كند. به آسمان بلند، به كوههای سر به فلك كشيده، به درختها، به گلها، به سبزهها، به جويبارها، به صحراها، به دشتها، به درياها، به ستارهها، به ماه، به خورشيد، به سپيده صبح، به غروب آفتاب نگاه ميكند و از زيبايی آنها لذت ببرد. او احساس ميكند كه مورد ظلم و ستم قرار گرفته، همه دنيا به او ظلم ميكنند، همه دشمن او هستند، همه در مرگ او شادی ميكنند، همه منتظرند كه دست و پا زدن او را در خون ببينند و كف بزنند. او استغاثه ميكند، التماس ميكند، لااقل يك نفر منصف ميطلبد، ميخواهد كسی را به شفاعت بطلبد… آخر الی انسانها! وجدان شما كجا رفته است؟ تمدّن شما، انسانيت شما، خدا و پيغمبر شما كجاست؟ مگر قرار نيست از مظلومين دفاع كنيد؟ چرا به دادخواهی بيگناهان توجهی نمينمائيد؟ چرا نميگذاريد فرياد كنم؟ چرا فرصت ضجّه به من نميدهيد؟ چرا اجازه اشك ريختن نميدهيد؟ چرا نميگذاريد صدای استغاثه من به ديگران برسد؟
آه خدايا! من فرياد اين حيوان بيگناه را ميشنوم؛ من درد او را احساس ميكنم؛ من اشكی را كه در چشمانش ميغلتد ميبينم؛ من بيگناهی او را ميدانم، من ميبينم كه او مرا به دادخواهی طلبيده است؛ و من نيز با همه وجودم آمادهام كه به بيگناهی او شهادت دهم؛ او را شفاعت كنم؛ و از مردم بخواهم كه به خاطر خدا و به خاطر من از اين حيوان زبانبسته بگذرند، و به خاك و خونش نكشند. حيوان بيگناه از من استمداد ميكند، و با زبان بيزبانی استغاثه؛ و من هم با همه وجودم ميخواهم بدوم و كارد را از دستآن مرد بگيرم. ميخواهم فرياد كنم دست نگه داريد، اين حيوان زبانبسته را برای من نَكُشيد، اما گويی صدای حيوان خفه شده است و حركت من همه منجمد. در عالم خواب، گاهی آدم ميخواهد فرياد كند، ولی صدايش درنميآيد؛ ميخواهد بدود، فرار كند، ولی نميتواند؛ اينجا هم چنين حالتی برای من پيش آمده است. حيوان بيگناه ميخواهد فرياد بكشد ولی صدايش درنميآيد؛ و من ميخواهم بدوم و دستش را بگيرم؛ ولی طلسم شدهام، در جايم خشك شدهام، گويا خواب ميبينم، اراده من حاكم بر اعمال من نيست.
كارد تيز بر گردن گوسفند نزديك ميشود، و من تيزی آن را بر گردنم احساس ميكنم. حيوان اسير، دست و پا ميزند؛ گويی كه من دست و پا ميزنم؛ و همه فشارهای حيات و مرگ را كه در آن لحظه بر گوسفند ميگذرد، گويی كه بر من گذشته است. لحظاتی كه سالها طول دارد، و با همه عمر و زندگی برابری ميكند. همه لذات،
عبور از خط
از درد ميخروشم، از غم ميسوزم، و ميبينم كه حياتم دود ميشود و به آسمان ميرود، ميبينم كه فرزندانم، برادرانم به خاك و خون ميغلطند، ميبينم كه سنگ را بستهاند و سگ را گشادهاند، هر لحظه خبری مدهش فرا ميرسد، رنجی و شكنجهای بر قلب مجروحم، فشاری بر پای خونينم، اشكی در گوشه ديدگانم، سوز و جوّشی در همه اعصابم، بدرگاه خدا دعا ميكنم، دعايی كه در حلقومم ميسوزد، دعايی كه از عصاره وجودم سرچشمه ميگيرد، دعای يك آدم دردمند و دلشكسته، دعای مستولی كه مستأصل شده. دعای فرماندهی مجروح كه نيرويی در دست ندارد. خدايا، من بنده توأم، من از خود چيزی ندارم كه بخاطر خد فكر كنم. من بازيافتهام، من كشتهام، من رفتهام، ديگر منی از من وجود ندارد، اما آنچه از آن رنج ميبرم سرنوشت مستضعفين است، سرنوشت انقلاب است، سرنوشت ملت است، سرنوشت جوانان بيگناهی است كه همه روزه به خاك ميغلطند، ناراحتم كه يك قصاب كثيف با پنجههای خونين خود رسالت مقدسی را به سقوط بكشاند، خدايا، چگونه شاهد باشم كه حق بميرد و ظلم و كفر و جهل، قهقههای مستانه سر دهد و خدا و پيغمبر را مسخره نمايد و مستكبرين دنيا نابودی حقپرستان را جشن بگيرند و با خيال راحت به مكيدن خون بينوايان و نابود كردن آزادمردان بپردازند.
خدايا اگر ميخواهی مرا بگذاری، حاضرم، اگر ميخواهی مرا قربانی كنی، با كمال آرزو، اسمعيلوار آمادهام، اما ای خدا چگونه اجازه ميدهی كه اين جوانان پاك مثل برگ خزان بر زمين بريزند؟
چگونه راضی ميشود كه بچههای كوچك بيگناه قطعهقطعه شوند؟ چگونه
خدا بود و ديگر هيچ بود
خدا بود و ديگر هيچ نبود
دكتر مصطفی چمران
مقدمه
زندگى حماسه آفرين و پرفراز و نشيب دكتر مصطفى چمران از مقاطعى بسيار گوناگون و حساس شكل گرفته است، شرايط خاص هر مقطع كاملاً قابل دقت است، زمانى در دوران مبارزات ملىشدن صنعت نفت و پس از آن در دوران اختناق بعد از كودتاى 28 مرداد، ساليانى چند در امريكا، سپس در مصر و بعد از آن دوران حماسهساز لبنان، در كنار مرزهاى اسرائيل و پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران در وطن و ميهن اسلامى خود در مسئوليتها و مأموريتهاى مختلف، عمر پرجوش و تحرك و انسانساز خود را سپرى ساخت. اين مقاطع با هم بسيار متفاوتند ولى آنچه كه همه اين ادوار را به هم ارتباط مىبخشد، خط فكرى او، اعتقاد خالصانه و شيدايى او براى تكامل روح انسانى و اوجگرفتن از اين دنياى خاكى و وصول به معشوق و لقاى حق بوده است. او لحظهاى آرام نداشته است، خود را وقف خدمت به خلق و جهاد در راه خدا نموده و از هيچ كس و هيچ چيز جز خداى تعالى انتظار و ترس و باكى نداشت. سراپا عشق بود، محبت بود، شور بود، تلاش خالصانه بود، مبارزه بود، خودسازى بود، انسانسازى بود، سازماندهى بود، درد و غم و رنج بود، تنهايى و پرواز بود، فرياد بود و بالأخره شهادت بود.
مصطفى چمران كه در سال 1311 تولد يافت، دوران كودكى و ابتدايى را در دبستان انتصاريه تهران خيابان 15 خرداد – عودلاجان و دوران متوسطه خود را در دبيرستانهاى دارالفنون و البرز سپرى ساخت و سپس وارد دانشكده فنى دانشگاه تهران شد و در سال 1335 در رشته برق فارغالتحصيل و شاگرد ممتاز گشت. او هميشه در تمام دوران تحصيل پيشتاز و نمونه بود، علاوه بر آنكه در همه مبارزات سياسى و مذهبى حضورى فعّال داشت؛ نمونهاى از يك نوجوان و جوانى پاك، پرتلاش، عميق و براى همه دوستداشتنى بود. با استفاده از بورس شاگرد اولى براى ادامه تحصيل راهى امريكا شد و ابتدا در دانشگاه تگزاس درجه فوقليسانس مهندسى برق و سپس در يكى از بزرگترين و مهمترين دانشگاههاى معروف امريكا »بركلى«، در كاليفرنيا و با همراهى برجستهترين اساتيد فيزيك، دكتراى خود را در رشته الكترونيك و فيزيك پلاسما با عالىترين نمرات دريافت نمود و مدتى در يكى از مراكز مهم تحقيقاتى روى زمين در كنار دانشمندان و پژوهشگران بنام، سرگرم تحقيق روى پروژههاى بزرگى، در زمان خود بود.
باز هم در كنار اين مسير تحسينبرانگيز و كمنظير، پايهگذار و سازماندهنده مبارزات ضداستعمارى و ضدرژيم طاغوتى شاه و پايهگذار فعاليتهاى گسترده اسلامى در امريكا بود. بعد از شكست اعراب در جنگ 1967، دنياى وسيع امريكا بر او تنگ مىنمود و براى فراگيرى فنون نظامى و جنگهاى چريكى راهى اروپا، الجزاير و مصر شد و مدت دو سال در مصر ماند. بعد از فوت جمال عبدالناصر به دعوت امام موسى صدر رهبروقت شيعيان لبنان به سرزمين فاجعه، درد و رنج مسلمين بهويژه شيعيان لبنان قدم نهاد و در جنوب لبنان، شهر صور و كنار مرزهاى اسرائيل رحل اقامت افكند ولى او در همه جاى لبنان حضور داشت، هر كجا كه خطر بود، بلا بود و قيام بود، دكتر چمران نيز در پيشاپيش مردم بىپناه لبنان حضور داشت. در لبنان پايهگذارى سازمانهاى چريكى مسلّح را برعهده گرفت كه همزمان با روشنگرى اسلامى و مذهبى و تقويت روحيه و اعتقادات اسلامى و مكتبى، ورزيدهترين، زبدهترين و شجاعترين رزمندگان اسلام را تربيت نمود كه فرزندان و شاگردان آنها امروز نيز در لبنان براساس همين اعتقادات و روحيه شهادتطلبى، حماسهها مىآفرينند.
پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران مشتاقانه همراه با گروه 92 نفره نخبگان مذهبى و سياسى لبنان به ايران آمد و به ديدار امام بزرگوار خود شتافت و بنا به توصيه امام راحل در ايران ماند. با آنكه در استمرار برنامههاى خود در لبنان نيز دخالت داشت، در ايران نيز به دستور امامره از پايهگذاران سپاه بود و سپس در فرونشاندن توطئههاى خطرناك و جدايىطلبانه دشمن در كردستان با آنكه معاون نخستوزير بود، لباس رزم بر تن كرد و سلاح بر دوش گرفت و با سازماندهى و بهكارگيرى نيروهاى مسلّح و بخصوص مردمى، به خنثىسازى توطئههاى سخت دشمنان برآمد و نام خود و پاوه و حوادث حماسهساز آن و فرمان تاريخى امام خمينىره را براى هميشه در تاريخ ثبت نمود.
با آغاز جنگ تحميلى راهى خوزستان شد و فرماندهى نيروهاى داوطلب مردمى و نظامى را تحت عنوان »ستاد جنگهاى نامنظم« برعهده گرفت و كتابى قطور از رشادتها، شهادتها، حماسهها و مقاومتها را قلم زد. بالاخره درحالىكه نام او و نيروهاى رزمنده و شجاع او به دوستان روحيه مىبخشيد و پشت دشمنان متجاوز را مىلرزاند در ظهر هنگام روز 31 خردادماه 1360، در روستايى بهنام »دهلاويه« در نزديكى سوسنگرد با تركش خمپاره دشمن، شهادت را در آغوش كشيد و به اوج و عروج پركشيد و به لقاءاللَّه رسيد و بهسوى معبودش شتافت تا عندربهم يرزقون شود.
نگارش اين سطور متراكم و مختصر از زندگى او، از آنجا ضرورت داشت كه برهههاى مختلف عمر او، در جوامع و شرايط گوناگون و خط فكرى مستقيم او كه در اين مجموعه دستنوشتهها گردآورى شده است بيشتر شفاف و مشخص شود و اگر دستنگاشتهاى را در امريكا، لبنان يا در ايران به رشته تحرير درآورده است موقعيتها و شرايط روز نيز مدّنظر قرار گيرد.
دكتر چمران لحظهاى بيكار نمىنشست. يا كار مىكرد، يا مىخواند و يا مىنوشت. حتى اگر چند دقيقه جلسهاى ديرتر تشكيل مىيافت از اين فرصت كوتاه نيز استفاده مىكرد و مىنگاشت و آنچه را كه مىنوشت براى خود و دل خود مىنوشت نه براى ديگران و نه بهخاطر آنكه روزى منتشر شود، مكنونات قلبى او بود، گاهى با خدا راز و نياز مىكند، گاهى با على)ع( و گاهى با حسين (ع)؛ زمانى گزارشى را ثبت مىنمايد و هنگامى ديگر روحيه شاعرانه و عارفانه خود را پروبال مىدهد و با دل خود به پروازى ملكوتى و سير و صعودى روحانى مىپردازد و زمانى ديگر حقايقى تاريخى را با سادگى و صراحت بيان مىكند و در نوشتهاى ديگر به دردها و رنجها و غمهاى خود كه همه آنها هم درد و رنج اجتماعى بود مىپرداخت و بالاخره از هر بابى و هرگونه كه آن لحظه افكار او را به خود مشغول مىداشت با بيانى زيبا و قلمى ساده و صريح آنچه را كه در درون او مىگذشته قلم زده است، گاهى از شور و شوق و شيدايى و گاهى از عشق و محبت الهى و زمانى از دردها و رنجها و هنگامى هم از جنگ و ستيز و مقاومت و شهادت و روزى هم در پرواز ملكوتى و سير و سلوك عرفانى سخن گفته است و مهم آنكه اينها را به نيّت آن ننوشته است كه كسى بخواند و بر دل پررنج و پرخون او مرهمى بگذارد يا تحسين بنمايد، بلكه راز و نيازى درونى و سير و سلوكى عرفانى بوده است كه امروزه دراختيار ما است.
در انتخاب اين دستنگاشتهها موضوع خاصى مدّنظر نبوده است و از هر بابى و هر بحثى كه بوده است فقط به صرف آنكه زمان نگارش با تاريخ مشخص شده باشد گزينش شده، بنابراين، اين مجموعه دستنگاشتههاى تاريخدار دكتر چمران است كه در طول ساليان دراز، درباره مطالب مختلف و در نقاط گوناگون و كاملاً متفاوت نگاشته شده است؛ ولى در همه آنها با وجود اختلاف زمان و مكان يك خط مستقيم الهى بهخوبى قابل بررسى است، كه همهجا و همهوقت، همه عمر خود را عاشقانه و عارفانه بهدنبال راه على و حسين و بدون ترس و هراس از طاغوتها و قدرتهاى شيطانى و مصلحتطلبىها طى نموده است و از ابتدا به نور پرفروغ و تابان شهادت چشم دوخته و در پايان نيز به اين پرواز و آرامش ملكوتى دست مىيابد. اينگونه گزينش دست نگاشته هاى تاريخ دار را هم ابتدا نويسنده جوان و خوب ما آقاى مجيد قيصرى با كاوشى در ميان همه دستنوشتههاى دكتر چمران پيشنهاد و خود آغاز نمود و مجموعهاى زيبا را فراهم ساخت كه بعداً دستنگاشتههاى ديگرى هم به آن افزوده شد. بنابراين مىبايست از اين دوست علاقهمند و هنرمند خود كه حقّى آشكارا دارد تشكر نمايم و خداوند اجر كامل به او عطا فرمايد.
از آنجا كه بعضى دستنوشتهها نياز به شرح و توضيح و يا در تعدادى از دستنوشتهها كه در لبنان نگاشته شده از كلمات و لغات عربى كه براى ما نامأنوس است استفاده شده، در پاورقى در حد اختصار توضيح لازم ارائه شده است.
بدان اميد كه خداى بزرگ توفيق كامل شناخت هرچه بهتر و بيشتر اين مردان انسانساز تاريخ، شهداى بزرگوارى كه حقاً بىنظير بودند را به ما عطا فرمايد.
مهدى چمران
يادداشتهاى امريكا
اوايل تابستان 1959
من تصميم دارم كه از اين به بعد آدم خوبى باشم، دست از گناهان بشويم، قلب خود را يكسره تسليم خدا كنم، از دنيا و مافيها چشم بپوشم. تنها، آرى تنها لذت خويش را در آب ديده قرار دهم.
من روزگار كودكى خود را در بزرگوارى و شرف و زهد و تقوى سپرى كردهام. من آدم خوبى بودهام، بايد تصميم بگيرم كه مِنبعد نيز خود را عوض كنم.
حوادث روزگار آدمى را پخته مىكند و حتى گناهان مانند آتشى آدمى را مىسوزاند.
اوايل بهار 1960
نزديك به يك سال مىگذرد كه در آتشى سوزان مىسوزم. كمتر شبى بهياد دارم كه بدون آب ديده بهخواب رفته باشم و آههاى آتشين قلب و روح مرا خاكستر نكرده باشد!
خدايا نمىدانم تا كى بايد بسوزم؟ تا چند رنج ببرم؟ در همه حال، همه جا و هميشه تو شاهد بودهاى. عشقى پاك داشتم و آن را به پرستش ذات مقدس تو ارتباط مىدادم، ولى عاقبتش به آتشى سوزان مبدل شد كه وجودم را خاكستر كرد. احساس مىكنم تا ابد خواهم سوخت. شمعى سوزان خواهم بود كه از سوزش من شايد بشريت لذت خواهد برد!
خدايا، از تو صبر مىخواهم و به سوى تو مىآيم. خدايا تو كمكم كن.
امروز 19 رمضان يعنى روزى است كه پيشواى عاليقدر بشريت در خون خودش غوطه مىخورد. روزى است كه مرا به ياد آن فداكارىها، عظمتها و بزرگوارىهاى او مىاندازد. از او خالصانه طلب همت مىكنم، عاشقانه اشك، يعنى عصاره حيات خود را تقديمش مىنمايم. به كوهساران پناه مىبرم تا در… تنهايى، از پس هزارها فرسنگ و قرنها سال با او راز و نياز كنم و عقدههاى دل خويش را بگشايم.
خدايا نمىدانم هدفم از زندگى چيست؟ عالم و مافيها مرا راضى نمىكند. مردم را مىبينم كه به هر سو مىدوند، كار مىكنند، زحمت مىكشند تا به نقطهاى برسند كه به آن چشم دوختهاند.
ولى اى خداى بزرگ از چيزهايى كه ديگران به دنبال آن مىروند بيزارم. اگرچه بيش از ديگران مىدوم و كار مىكنم، اگرچه استراحت شب و نشاط روز را فداى فعاليت و كار كرده و مىكنم ولى نتيجه آن مرا خشنود نمىكند فقط بهعنوان وظيفه قدم به پيش مىگذارم و در كشمكش حيات شركت مىكنم و در اين راه، انتظار نتيجهاى ندارم!
خستگى براى من بىمعنى شده است، بىخوابى عادى و معمول شده، در زير بار غم و اندوه گويى كوهى استوار شدهام، رنج و عذاب ديگر برايم ناراحتكننده نيست. هر كجا كه برسد مىخوابم، هر وقت كه اقتضا كند مىخيزم، هرچه پيش آيد مىخورم، چه ساعتهاى دراز كه بر سر تپههاى اطراف »بركلى«(1) بر خاك خفتهام و چه نيمههاى شب كه مانند ولگردان تا دميدن صبح بر روى تپهها و جادههاى متروك قدم زدهام. چه روزهاى درازى را كه با گرسنگى بهسر آوردهام. درويشم، ولگردم، در وادى انسانيت سرگردانم و شايد از انسانيت خارج شدهام، چون احساس و آرزويى مانند ديگران ندارم.
اى خداى بزرگ، براى من چه مانده است؟ نام خود را بر سر چه بايد بگذارم؟ آيا پوست و استخوان من، مشخّص نام و شخصيّت من خواهد بود؟ آيا ايدهها، آرزوها و تصورات من شخصيّت خواهند داشت؟ چه چيز است كه »من« را تشكيل داده است؟ چه چيز است كه ديگران مرا بهنام آن مىشناسند؟…
در وجود خود مىنگرم، در اطراف جستوجو مىكنم تا نقطهاى براى وجود خود مشخص كنم كه لااقل براى خود من قابل درك باشد. در اين ميان جز قلب سوزان نمىيابم كه شعلههاى آتش از آن زبانه مىكشد و گاهى وجودم را روشن مىكند و گاه در زير خاكستر آن مدفون مىشوم. آرى از وجود خود جز قلبى سوزان اثرى نمىبينم. همه چيز را با آن مىسنجم. دنيا را از دريچه آن مىبينم. رنگها عوض مىشوند، موجودات جلوه ديگرى به خود مىگيرند.
10 مى 1960
هيچ نمىدانستم كه در دنيا آتشى سوزانتر از آتش وجود دارد! سوختم، سوختم، ولى اىكاش فقط سوزش آتش بود.
اىكاش مرا مىسوزاندند، استخوانهايم را خرد مىكردند و خاكسترم را به باد مىسپردند و از من، بينواىِ دردمندِ دلسوخته اثرى باقى نمىگذاردند.
29 مى 1960
تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاء
اى خداى بزرگ، اى ايدهآل غايى من، اى نهايت آرزوهاى بشرى، عاجزانه در مقابلت به خاك مىافتم، تو را سجده مىكنم، مىپرستم، سپاس مىگويم، ستايش مىكنم كه فقط تو، آرى فقط تو اى خداى بزرگ شايسته سپاس و ستايشى، محبوب بشرى، فقط تويى، گمشده من تويى. ولى افسوس كه اغلب تظاهرات فريبنده و زودگذر دنيا را به جاى تو مىپرستم. به آنها عشق مىورزم و تو را فراموش مىكنم! اگرچه نمىتوانم آن را هم فراموشى )بنامم( چون يك زيبايى يا يك تظاهر فريبنده نيز جلوه توست و مسحور تجليات تو شدن نيز عشق به ذات توست.
من هرگاه مفتون هرچيز شدهام، در اعماق دل خود، به تو عشق ورزيدهام، بنابراين اى خداى بزرگ، تو از اين نظر مرا سرزنش مكن. فقط ظرفيت و شايستگى عطا كن تا هر چه بيشتر به تو نزديك شوم و در راه درازى كه بهسوى بوستان بىانتها و ابدى تو دارم، اين سبزهها و خزههاى ناچيز نظر مرا جلب نكند و از راه اصلى باز ندارند.
در دنيا، به چيزهاى كوچكى خوشحال مىشوم كه ارزشى ندارند و از چيزهايى رنج مىبرم كه بىاساسند. اين خوشحالىها و ناراحتىها دليل كمظرفيتى من است.
هنوز گرفتار زندان غم و اندوهم. هنوز اسير خوشى و لذتم… كمندِ درازِ آمال و آرزو، بال و پرم را بسته، اسير و گرفتارم كرده و با آزادى، آرى آزادىِ واقعى خيلى فاصله دارم.
ولى اى خداى بزرگ، در همين مرحلهاى كه هستم احساس مىكنم كه تو مانند راهبرى خردمند مرا پند و اندرز مىدهى، آيات مقدس خود را به من مىنمايى و مرا عبرت مىدهى! چهبسا كه در موضوعى ترس و وحشت داشتم و تو مرا كمك كردى. چيزهايى محال و ممتنع را جنبه امكان دادى و چه بسا مواقع كه به چيزى ايمان و اطمينان داشتم ولى تو آن را از من گرفتى و دچار غم و اندوهم كردى و به من نمودى كه اراده و مشيت هر چيز به دست توست. فعاليت مىكنيم، پايين و بالا مىرويم ولى ذلّت و عزّت فقط به دست توست.
18 اكتبر 1960
اى غم، سلام آتشين من به تو، درود قلبى من به تو، جان من فداى تو.
تو اى غم بيا و همدم هميشگى من باش. بيا كه مصاحبت تو براى من كافى است. بيا كه مىسوزم، بيا كه بغض حلقومم را مىفشرد، بيا كه اشك تقديمت كنم، بيا كه قلب خود را در پايت مىافكنم.
اى غم، بيا كه دلم گرفته، روحم پژمرده، قلبم شكسته و كاسه صبرم لبريز شده، بيا و گرههاى مرا بگشا، بيا و از جهان آزادم كن، بيا كه به وجودت سخت محتاجم.
اى غم، در دوران زندگىام بيشتر از هر كس مصاحبم بودهاى، بيشتر از هر كس با تو سخن گفتهام و تو بيش از هر كس به من پاسخ مثبت دادهاى. اكنون بيا كه مىخواهم تو را براى هميشه بر قلب خود بفشرم و در آغوشت فرو روم، بيا كه دوستى بهتر از تو سراغ ندارم، بيا كه تو مرا مىخواهى و من تو را مىطلبم، بيا كه كشتى مواج تو در درياى دل من جا دارد، بيا كه دل من همچون آسمان به ابديت و بىنهايت اتصال دارد و تو مىتوانى به آزادى در آن پرواز كنى.
12 مى 1961
خدايا خسته و واماندهام، ديگر رمقى ندارم، صبر و حوصلهام پايان يافته، زندگى در نظرم سخت و ملالتبار است؛ مىخواهم از همه فرار كنم، مىخواهم به كُنج عزلت بگريزم. آه دلم گرفته، در زير بار فشار خرد شدهام.
خدايا بهسوى تو مىآيم و از تو كمك مىخواهم، جز تو دادرسى و پناهگاهى ندارم، بگذار فقط تو بدانى، فقط تو از ضمير من آگاه باشى. اشك ديدگان خود را به تو تسليم مىكنم.
خدايا كمكم كن، ماههاست كه كمتر به سوى تو آمدهام، بيشتر اوقاتم صرف ديگران شده.
خدايا عفوم كن. از علم و دانش، كار و كوشش، از دنيا و مافيها، از همه دوستان، از معلم و مدرسه، از زمين و آسمان خسته و سير شدهام.
خدايا خوش دارم مدتى در گوشه خلوتى فقط با تو بگذرانم. فقط اشك بريزم، فقط ناله كنم و فشارها و عقدههاى درونىام را خالى كنم.
اى غم، اى دوست قديمى من، سلام بر تو، بيا كه دلم بهخاطرت مىتپد.
اى خداى بزرگ، معنى زندگى را نمىفهمم. چيزهايى كه براى ديگران لذتبخش است، مرا خسته مىكند. اصلاً دلم از همه چيز سير شده است، حتى از خوشى و لذت متنفرم. چيزهايىكه ديگران بهدنبال آن مىدوند، من از آن مىگريزم، فقط يك فرشته آسمانى است كه هميشه بر قلب و جان من سايه مىافكند. هيچگاه مرا خسته نمىكند. فقط يك دوست قديمى است كه از اول عمر با او آشنا شدهام و هنوز از مجالست )با( او لذت مىبرم.
فقط يك شربت شيرين، يك نورفروزنده و يك نغمه دلنواز وجود دارد كه براى هميشه مفرّح است و آن دوست قديمى من غم است.
1 سپتامبر 1961
من مسئوليت تام دارم كه در مقابل شدايد و بلايا بايستم، تمام ناراحتىها را تحمل كنم، رنجها را بپذيرم، چون شمع بسوزم و راه را براى ديگران روشن كنم، به مردگان روح بدمم. تشنگان حق و حقيقت را سيراب كنم.
اى خداى بزرگ، من اين مسئوليت تاريخى را در مقابل تو به گرده گرفتهام و تنها تويى كه ناظر اعمال منى و فقط تويى كه به او پناه مىجويم و تقاضاى كمك مىكنم.
اى خدا، من بايد از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا كه دشمنان مرا از اين راه طعنه زنند. بايد به آن سنگدلانى كه علم را بهانه كرده و به ديگران فخر مىفروشند ثابت كنم كه خاك پاى من هم نخواهند شد. بايد همه آن تيرهدلانِ مغرور و متكبر را به زانو درآورم، آنگاه خود خاضعترين و افتادهترين فرد روى زمين باشم.
اى خداى بزرگ، اينها كه از تو مىخواهم چيزهائيست كه فقط مىخواهم در راه تو بهكار اندازم و تو خوب مىدانى كه استعداد آن را داشتهام. از تو مىخواهم مرا توفيق دهى كه كارهايم ثمربخش شود و در مقابل خَسان سرافكنده نشوم.
من بايد بيشتر كار كنم، از هوى و هوس بپرهيزم، قواى خود را بيشتر متمركز كنم و از تو نيز اى خداى بزرگ مىخواهم كه مرا بيشتر كمك كنى.
تو اى خداى من، مىدانى كه جز راه تو و كمال و جمال تو آرزويى ندارم، آنچه مىخواهم آن چيزى است كه تو دستور دادهاى و مىدانى كهعزت و ذلت به دست توست و مىدانم كه بىتو هيچام و خالصانه از تو تقاضاى كمك و دستگيرى دارم.
10 مى 1965
خدايا بهتو پناه مىبرم.
خدايا بهسوى تو مىآيم.
خدايا بدبختم.
خدايا مىسوزم.
خدايا قلبم در حال تركيدن است.
خدايا رنج مىبرم.
خدايا جهان به نظرم تيره و تار شده است.
خدايا بيچاره شدهام.
خدايا عشق حتى عشق محبوبترين كسانم مكدر شده است.
خدايا بدبختم.
خدايا، آسمان آمال و آرزوهايم تيره و كدر شده است، بهتو پناه مىبرم و دست يارى بهسوى تو دراز مىكنم، تو كمكم كن، نجاتم ده، تسكينم بخش، بهقلب دردمندم آرامش ده، جز تو كسى را ندارم و راستى جز تو كسى را ندارم. نمىتوانم )به( هيچكس اطمينان كنم، نمىتوانم به امّيد هيچكس زنده بمانم. دلم از همه گرفته. از همه ناراحتم. از دنيا رنج مىبرم.
خستهام، كوفتهام، پژمرده و دلمردهام. با آنكه همه مرا خوشبخت تصور مىكنند. با آن كه بهسوى مهمترين مأموريتها مىروم. با اينكه بايد شاد و خندان باشم. ولى چقدر افسرده و محزونم. حزن و اندوه قلبم را مىفشرد حتى نمىتوانم گريه كنم، آه بكشم. نزديك است خفه شوم.
خدايا بهتو پناه مىبرم. تو نجاتم ده. تنها و تنها تويى كه در چنين شرايطى مىتوانى كمكم كنى، من بهسوى تو مىآيم. من به كمك تو محتاجم و هيچكس جز تو قادر نيست كه گره مرا بگشايد.
يادداشتهاى لبنان
مى 1967
مأموريت به برج حمود
به امر امام موسى صدرعازم برج حمود شدم. ماههاست كه منطقه در محاصره كتائب(2) است. كسى نمىتواند از منطقه خارج شود. هر روز عدهاى از مسلمانها در گذار اين منطقه كشته مىشوند. چند روز پيش شش نفر از صريفا، دهى جنوبى هنگام خروج از برج حمود ذبح شدند كه چهار نفر آنها از حركتالمحرومين(3) بودند…
فقر و گرسنگى بيداد مىكند، شايد نود درصد مردم، از اين منطقه طوفانزده گريختهاند. شهرى بمباران شده، مصيبتزده، زجرديده. شب و روز مورد تجاوز و بمباران!
مأمور شدم كه به منطقه بروم و مقدارى آرد، برنج و شكر و احتياجات ديگر تقسيم كنم، احتياجات مردم را از نزديك ببينم و راهحلى براى اين مردم فلكزده بيابم.
ترتيب كار داده شد. با يك ماشين در معيت سه ارمنى كه يكى از آنها محرّر(4) روزنامه بزرگ ارمنى بود، عازم برج حمود شديم. براى چنين سفرى شخص بايد وصيتنامه خود را بنويسد و آماده مرگ باشد. من نيز چنين كردم… ماههاست كه چنين هستم و گويا حيات و ممات من يكسان است!
از منطقه مسلماننشين خارج شديم. رگبار گلوله مىباريد. منطقه مرگ بود. منطقه فاصل بين مسلمين و مسيحيان… جنبندهاى وجود نداشت. بمبهاى سنگين خيابان را تكهتكه كرده بود. لولههاى آب سوراخ شده و آب به بالا فوران مىكرد. در هر گوشه و كنارى ماشين منفجر شده و سوخته به چشم مىخورد…
چقدر وحشتانگيز! مرگ بر همه جا سايه افكنده بود… اينجا موزه بيروت »متحف« و مريضخانه معروف »ديو« و زيباترين و زندهترين نقاط تماشايى بيروت بود كه به اين روز سياه نشسته بود…
وارد پاسگاه كتائبى شديم. چند افسر و چند ميليشيا گارد گرفته بودند و ماشين را تفتيش مىكردند… لحظه خطرناكى بود اگر مرا بشناسند حسابم پاك است… اينجا هر مسلمانى را سر مىبرند. هزارها مسلمان در اين نقطه با دردناكترين وضعى جان دادهاند… لحظه مرگ… انتظار مرگ! چقدر مخوف است… اما براى من تفاوتى ندارد، مرگ براى من زيبا و دوستداشتنى است. سالهاست كه با مرگ الفت و محبت دارم… خونسرد و آرام با لبخندى شيرين در عقب ماشين نشستهام. سه نفر ارمنى همراه منند. ارامنه از تعرض مصونند. آنها جزء سربازان سازمان ملل به حساب مىآيند و منطقه بين مسلمان و مسيحى را پر مىكنند… حاجز )پاسگاه( ديو خطرناكترين تفتيشگاه كتائب و احرار(5) است و براى مسلمانها سلاحخانه بهشمار مىآيد. و مدخلالشرقيه مركز قدرت كتائبىهاست.
ماشينها يكى بعد از ديگرى از حاجز مىگذرند. اين نشان مىدهد كه همه مسيحى هستند و مسلمان وجود ندارد. بالاخره ماشين ما به حاجز رسيد. افسرى از جيش(6) بركات(7) كه در صفوف كتائبىها خدمت مىكرد مأمور پاسگاه بود و لباسهايش نشان مىداد كه افسر مغوار(8) است. هويه )شناسنامه( طلب كرد. ارمنىها هر يك كارت شناسنامه خود را نشان مىدادند و او همه را به دقت كنترل مىكرد و به صورتها نگاه مىكرد چند كلمهاى سؤال و جواب…
نوبت به من رسيد… قلبم مىطپيد. اما باز آرامش خود را حفظ كردم. تسليم قضا و قدر شدم و به خدا توكل كردم و آرام و خونسرد به صورت آن افسر خيره شدم… اما مىدانستم كه با شناسنامه مسلمانها نمىتوانم جان سالم بهدر برم. پاسپورتى بيگانه حمل مىكردم كه صورتش شبيه به من بود. آن را به او دادم. پاسپورت را گرفت و به دقت زير و رو كرد و نگاهى عميق و مخوف به چشمانم انداخت… نگاه عزرائيل بود… من چند كلمه فرانسه غليظ نثارش كردم و گفتم كه پزشكم و براى بازديد بيمارستان فرانسوىها آمدهام… گويا حرف مرا باور كرد و در مقابل نگاه مؤثر و آرام من تسليم شد و پاسپورت را پس داد و از دروازه مرگ گذشتيم و وارد اشرفيه شديم. شهرى جنگزده، همه مسلّح، حتى بچههاى كوچك، همهجا آثار انفجار و خرابى ديده مىشود، شهرى مخوف، همهجا ترس، همچون قلعهاى كه منتظر هجوم دشمن نشسته است. همه زنها سياهپوش، بر ديوارها عكسهاى كشتهها، آثار مرگ و عزا بر در و ديوار هويدا. راستى كه تأثرآور است.
از اشرفيه گذشتيم و به برج حمود رسيديم. از منطقه واسط كه در دست ارمنىهاست و منطقه سازمان ملل لقب دارد گذشتيم، كه فقط جوانان ارمنى پاس مىدهند، – مسلمان يا كتائبى حق حمل اسلحه ندارد – اثاثيه، راديو و تلويزيون، سيگار و مواد مختلفه در كنار خيابانها براى فروش انباشته شده، مردم زيادى در خيابانها ديده مىشوند. محلات ارمنىها مثل مسلمانها يا مسيحىها نيست و گويا از جنگ استفاده كردهاند و بىطرفى آنها سبب شده است كه مورد احترام هر دو طرف قرار بگيرند چون همه به آنها محتاجند…
وارد نبعه شدم. قلعه زجرديده و شكسته و محروم و عزادار و گرسنه و محتاج و آنچه دل آدمى را بهدرد مىآورد و روح را متأثر مىكند، منطقهاى كه بيش از هر منطقه ديگر بمباران شده و تلفات داده و گرسنگى كشيده و محاصره شده و مصائب اين جنگ كثيف را تحمل كرده است.
وقتى در نبعه راه مىروم، احساس مىكنم با تمام مردمش با بچهها، با زنها و با جنگندهها احساس همدردى و محبت مىكنم. احساس اينكه اين آدمها شب و روز با مرگ دست و پنجه نرم مىكنند، شب و روز تحت خطر انفجار بهسر مىبرند. شب و روز آواى مرگ را مىشنوند كه در خانه آنها را مىكوبد و يكىيكى از آنها را مىبرد، احساس اينكه در مقابل خطر و گرسنگى مقاومت مىكنند و همچنان راه مىروند و نفس مىكشند… اين احساسات گوناگون مرا تحتتأثير قرار مىدهد و براى آنها حسابى جداگانه دارم…
اول به سراغ مريضخانه رفتم… مريضخانهاى كه امام موسى صدر به كمك فرانسوىها ايجاد كرده است… آه خدايا چقدر دردناك بود! دو مرد تيرخورده در حال مرگ روى تخت جراحى با مرگ دست و پنجه نرم مىكردند. خون از بدنشان مىچكيد و بر روى زمين جارى بود. چند مجروح ديگر در اطاق انتظار نشسته بودند… خيلى دردناك بود…
بعد به مكتب حركت(9) رفتم با جوانان صحبت كردم و مشكلاتشان را بررسى نمودم. و بعد براى زيارت جنگندگان به جبهههاى متقدم رفتم… با دشمن چندمترى بيشتر فاصله نداشتم. جوانان ما در پشت كيسههاى شنى اين طرف كوچه پاس مىدادند و طرف ديگر درست مقابل ما كيسههاى شنى دشمن وجود داشت. اگر دو جنگجو از سوراخ بين كيسهها به هم خيره مىشدند، مىتوانستند حتى رنگ چشم يكديگر را تشخيص دهند و من تعجب مىكردم، چطور ممكن است انسانى در چشم انسانى ديگر به اين نزديكى نگاه كند و او را بكشد! در اين نقطه عده زيادى از جنگندگان مسلمان و مسيحى جان داده بودند، نقطهاى خطرناك بهشمار مىآيد.(10)
جنگندگان روى اعصاب خود مىلغزيدند؛ حساسيت بيش از حد و خوف از دشمن، ترس از هر صدا يا هر جنبنده و انگشت بر ماشه تفنگ، ديدهها تيز و خيره شده از سوراخ بين كيسههاى شنى و حالت انتظار و مراقبت…
اطاقهاى مختلف، پناهگاهها، مخفىگاهها، كمينها… همهجا را بازديد كردم و از نقاطى مىگذشتم كه خطر مرگ وجود داشت. يعنى در معرض تير دشمن بودم، اما با صلابت تمام و سرعت كافى و ايمان محكم به پيش مىرفتم. جنگندگانى كه مرا نمىشناختند تعجب مىكردند. آنها انتظار داشتند كه من نيز مثل رهبران ديگر در اطاقى پشت ميز بنشينم و به گزارشات مسئولين گوش فرا دهم و بعد دستور صادر كنم…
اما مىديدند كه من نيز دوشبهدوش جنگندگان از هفتخوان رستم مىگذرم و حتى بهتر از آنها ارتفاعات بلند را مىپرم و سريعتر از ديگران موانع را طى مىكنم… براى آنها كه مرا نمىشناختند عجيب بود!
جنگنده پير
در ميان جنگندگان ما پيرمردى بود كه سفيدى موهاى بلندش امتيازى خاص به او بخشيده بود. مسلسلى بهدست داشت و بهدنبال ما مىآمد. فرزند جوانش يكى از مسئولين نظامى ما بود و پيرمرد براى حفاظت فرزندش بهطور فطرى اسلحه بهدست گرفته، ما را محافظت مىكرد. صورتى موقر و چشمانى نافذ داشت كه انسان مىتوانست سردى و گرمى زندگى و تجارب حيات را در آن بخواند. قدى كوتاه و لاغر و باوقار، چابك و شجاع، درگذر از موانع سريع و امرش نافذ و مورد احترام همه بود. علاوه بر تجربه و پيرى و ريشسفيدى پدر مسئول نظامى بود. گويا اين پيرمرد جنگنده از تهور و سرعت من به تعجب آمده بود. در برق چشمانش و تبسم لبانش احترام او را بهخود احساس كردم… من نيز مجذوب او شده بودم و از اينكه جنگندهاى پير اينچنين شجاع به پيش مىتازد غرق در شادى و سرور بودم و از زير چشم، تمام حركات او را كنترل مىكردم و در قلبم روح جوان او را تحسين مىنمودم…
از سينما پلازا گذشتيم، منطقهاى ارمنى وجود داشت و بعد مدرسه فلسطينىها بود كه بين منطقه مسلمانها و مسيحىها خالى افتاده بود. سابقاً فتح در اين مدرسه كمين داشت ولى بعد در اثر فشار جنگ كمين را ترك كرده بود و ما با جست و خيزهاى سريع خود را به مدرسه رسانديم كه نزديك پايگاههاى دشمن بود. مدرسه را بازديد كرديم، راههاى حمله و دفاع را ديديم. ديوارهاى سوراخسوراخ شده و نقطههايى كه در آنجا مردان جنگنده شهيد شده بودند. راههاى فرار و راههاى سرّى دخول به دشمن را ديديم… در آنجا بر دشمن مسلط بوديم و مىتوانستيم تمام حركات آنها را زير نظر داشته باشيم… و بالاخره از آنجا نيز گذشتيم و به نقطهاى رسيديم كه خطرى بزرگ وجود داشت. در پشت ديوارهاى كوتاه كمين كرده بوديم و منتظر بوديم كه يكىيكى با جست و خيز سريع خود را به نقطه امن ديگرى برسانيم… من نفس را در سينه حبس كرده بودم و عضلات خود را فشرده و تصميم جزم كرده تا با مشاوره مسئول نظامى به پيش بروم…
يكباره ديدم كه جنگنده پير از حمايت ديوار بيرون رفت… درحالىكه در معرض خطر بود، هيچكس حرفى نمىزد و اعتراضى نمىكرد. زيرا جنگنده پير خود استاد جنگ و آگاه به خطر بود و كسى جرأت نمىكرد با او حرفى بزند. همه در سكوتى عميق و مصمم فرو رفته بوديم و با تعجب و ترس به پيرمرد نگاه مىكرديم… پيرمرد آرام آرام پيش مىرفت و خطر گلوله را تقبل مىكرد و گويى به مرگ نمىانديشيد…
من فوراً متوجه شدم!… ديدم بهسوى چند گل وحشى مىرود كه در ميان خرابهها و بين علفها روئيده بود. فهميدم كه بهسوى گل مىرود، فهميدم كه نيرويى درونى مافوق حيات؛ نيرويى كه از عشق و زيبايى سرچشمه مىگيرد او را به جلو مىراند… آهى كشيدم و عميقترين درودهاى قلبى و روحى خود را نثارش كردم… مسلسل را بهدست چپ داد. آرام آرام پيش رفت و با احترام تمام، گلى چيد و به سمت ديوار برگشت…
راستى چه تكاندهنده! چقدر عجيب و چقدر زيبا و دوستداشتنى است… جنگندهاى كه برف بر سرش نشسته، تفنگ به يك دست و گلى بهدست ديگر، برق شوق در چشمانش و شور عشق در قلبش، در معرض خطر، در تيررس دشمن، بهدنبال زيبايى مىرود تا زيبايى را نثار شجاعت و فداكارىكند… چه شجاعتى! چه فداكارى! كه خود او بزرگترين مظهرآنست.
گل را آورد و تقديم به من كرد… خواستم تشكر كنم، اما لبهايم مىلرزيد، قلبم مىجوشيد و صدايم درنمىآمد… لذا با قطرهاى اشك به او پاسخ گفتم.
مى 1967
مادرى كه فغان مىكند؛ پدرى كه بيهوش شده است…
چقدر دردناك بود… چه آشوب و غوغايى! چه ضجه و شيونى! همه بيرون دويدند. از مسلّحين كوچه پشت مريضخانه پر شده بود. مسلّحين مىخواستند به زور وارد مريضخانه شوند. محافظين مسلح مريضخانه با قدرت جلوگيرى مىكردند. داد و فرياد و كشمكش بين مسلّحين به شيون و زارى زنها اضافه شده بود… پدرى پير بيهوش بر زمين افتاد. عدهاى از مسلّحين مىخواستند او را به مريضخانه ببرند و عدهاى مىخواستند او را به خانهاش منتقل كنند. هر كسى او را به طرفى مىكشيد و پيراهنش بالا رفته بود و شكم ورمكردهاش بيرون افتاده بود. سرش به پايين افتاده و دستهايش آويزان شده بود. كفشهايش درآمده و شلوار گشادش تا زانو بالا رفته بود… چه صحنه مضحكى! اما چقدر دردناك! و چقدر تأثرانگيز بود!
نتوانستم تحمل كنم. از اين بىتصميمى و كشمكش بين افراد عصبانى شدم. به مسلّحين حركت امر دادم كه پيرمرد را به مريضخانه ببرند و بخوابانند. جوانى فدايى، از جوانان ما، لاغراندام و سياهچرده فوراً يك دست زير پاهاى مرد انداخت و دست ديگرش را دور كمرش گره زد و با يك تكان و چرخش او را از دست مردم بيرون كشيد و بهسرعت داخل مريضخانه شد…
اما شيون زن پيرى توجه همه را جلب كرد. او مادرش بود كه بىحال بر زمين افتاده ولى همچنان شيون مىكرد و زنها او را به اينطرف و آنطرف مىكشيدند…
بهخود جوشيدم و از ته قلب خروشيدم و در اين كوچه خاكآلود پايين و بالا مىرفتم و از خود مىپرسيدم چرا؟ چرا بايد اينچنين باشد؟ چرا اينهمه درد؟ اينهمه بدبختى؟ اينهمه جنايت؟ اشك مىريختم و بهسرعت قدم مىزدم… چرا بايد پدر و مادرى به اين روزگار تيره و تار بيافتند…
درد بود، شيون بود و بدبختى بود…
درد بود، شيون بود و بدبختى بود…
جوان برومندشان هدف قنص(11) قرار گرفته و جان داده بود…
جون 1967
خدايا چه نعمت بزرگى به من عطا كردهاى كه از مرگ نهراسم و در مقابل تهديد و تطميع كوتهنظران و سفلگان به زانو درنيايم.
روزگار عجيبى است، ترور و وحشت بر همه جا حكومت مىكند. بهزور سرنيزه و گلوله انسانها را تسليم اوامر و افكار خود مىكنند و مردم نيز، بوقلمونصفت در مقابل زور سجده مىكنند… اما من، من دردمند، منى كه مرگ برايم شيرين و جذابست، منى كه هميشه به مرگ لبخند زدهام و هميشه به استقبالش شتافتهام، منى كه در اين دنيا اميد و آرزويى ندارم و با مرگ چيزى از دست نمىدهم… من در مقابل اين دون صفتان احساس قدرت و آرامش مىكنم و اينان، چه دشمنان و چه دوستان تعجب مىكنند كه چطور ممكن است من اينطور جسورانه در مقابل طوفان حوادث قدعلم كنم و امواج سهمگين مرگ را بر جان بپذيرم و اينچنين آرام و مطمئن لبخند بزنم؟
22 اكتبر 1971
امروز، حوالى ظهر، دو هواپيماى ميراژ اسرائيلى از ارتفاع كم، درحالىكه ديوار صوتى را مىشكست، از روى مدرسه گذشت. مدرسه ما در بهترين نقطه قرار گرفته و داراى بلندترين ساختمانها است و به همين جهت نيز مورد نظر خلبانان اسرائيلى بود. تمام شيشههاى ساختمان بهلرزه درآمد. گويا انفجارى رخ داده باشد، همه شاگردان به خارج ريختند. من خارج از مدرسه بودم و هواپيماها را براى چندلحظه ديدم كه از روى مدرسه گذشته، از روى كمپ فلسطينيان نيز عبور كردند و با صداى گوشخراش خود گويا مىخواستند آنها را نيز بترسانند… البته اين اولين بارى نيست كه هواپيماهاى اسرائيلى در بالاى سر ما حاضر مىشوند. چه بسيار كه دود سفيد هواپيماهاى اسرائيلى آسمان صور را منقوش مىكند و يا صداى شكننده هواپيماها از وراى ابرها باعث اضطراب مىگردد…
در ميان راه، در جنوب لبنان، سربازان ايستادهاند و راه را كنترل مىكنند و براى گذار از اين نقاط ، پاسپورت و يا اجازه عبور لازم است. وقتى در يكى از اين پاسگاهها زنى را سربازان مؤاخذه مىكردند و او اجازه عبور نداشت، زن عصبانى شد و گفت:
– آسمان متعلق به اسرائيلىها و زمين متعلق به فداييان(12) است، اصلاً شما چهكارهايد؟
9 دسامبر 1971
چند روزى است كه در مرزهاى جنوب خبرى نيست… قبل از آن صداى انفجار هميشه بهگوش مىرسيد و معلوم بود كه اسرائيليان با توپ و هواپيما دهكدهها يا پايگاههاى فداييان را مىكوبند. صداى انفجار از چند كيلومترى به خوبى به گوش مىرسيد و در و ديوار مدرسه را مىلرزاند و هر چند روزى يكى از شهدا را از مرز مىآوردند و با مراسم مخصوص به خاك مىسپردند… مراسم دفن شهدا ديدنى است. زنان مرثيه مىخوانند، مردان سرود يا قرآن و فداييان به آسمان شليك مىكنند. صدها نفر از فداييان فلسطينى و مردان و زنان و كودكان و بازماندگان شهدا رژه مىروند و اين مراسم سوزناك و تهييجآميز حتى در زير بارانهاى شديد نيز ادامه پيدا مىكند.
متأسفانه وضع فداييان در حال حاضر بههيچوجه خوب نيست و از هر طرف بر آنها فشار مىآيد. پس از كشت و كشتارهاى اردن اكنون نوبت به لبنان رسيده است. از هر طرف فشار مىآيد كه حكومت لبنان نيز به فداييان بتازد. فداييان نيز اين را مىدانند و به هيچوجه بهانه نمىدهند. دولت به دنبال بهانه است و ما از اين جهت بسيار ناراحتيم. شايد فقط خداى بزرگ قادر باشد از اين فاجعههاى دردناك جلوگيرى كند.
در اين حوالى در هر چيزى »شدت« وجود دارد… آنها كه تنبل هستند به شدت تنبلى مىكنند و وقتى به همديگر غضب مىكنند به شدت عصبانى و غضبناك مىشوند. وقتى دوست مىشوند به شدت عشق و علاقه مىورزند و وقتى نفرتزده مىشوند بهشدت دشمنى و نفرت مىورزند. در شادى و قهقهه آنها شدت وجود دارد. در گريه و دردشان نيز شدت مشاهده مىشود. وقتى نعره مىزنند شدت نعرهشان آدمى را مىلرزاند و وقتى مهماننوازى مىكنند خشوع و محبتشان آدمى را آب مىكند… خلاصه بگويم زندگى در اينجا شدّت و حدّت دارد. زندگى سادهاى نيست… عمر بر آدمى زياد مىگذرد. يعنى يك جوان بيست ساله به اندازه مرد چهل ساله امريكايى خشم، عشق، كينه و زخم معده گرفته است. زخم معده در اين حوالى زياد است؛ زيرا احساسات تند و تيز، آدم را سالم باقى نمىگذارد. با عده زيادى از جوانان و دانشجويان عرب صحبت مىكردم، مسئله سن مطرح شد. جوان بيست ساله، تقريباً سى تا سىوپنج ساله بهنظر مىرسد. اين سؤال مطرح شد كه چرا اين جوانان اينقدر زود پير مىشوند؟ جوابها زياد بود… يكى از جوابها بهنظر من وجود احساسات و شدت احساسات بود. يعنى همه چيزشان شدت دارد. لذا عمر هم شدت دارد و زندگى هم شدت دارد. در عرض يك سال آدمى به اندازه ده سال زندگى مىكند، بنابراين زودتر هم شكسته مىشود. جريان عمر در امريكا ملايم و آرام است ولى در اين حوالى طوفانى و گردابى است. در هر روز زندگى طوفانى وجود دارد و در هر قدم، گردابى است در كارها. قانون و عقل هم كمتر دخالت دارند، زيرا سرنوشت بهدست طوفان و در دامان گرداب معيّن مىشود. دنيا، دنياى قهر و كينه است، يك واقعه كوچك، ممكن است زندگى شما را كاملاً زير و رو كند و يا يك تصادف ناچيز، هستى شما را به باد دهد.
فراز و نشيب زندگى را، شنيده بودم ولى تا اين حد را تجربه نكرده بودم. در عرض سه ماهى كه در اين حوالى هستم، بيشتر از چندين سال پير شدهام. وقتى از امريكا خارج شدم موى سفيد در صورتم نبود، ولى اكنون فراوان است! وزنم آنقدر كم شده كه تمام لباسها برايم گشاد شده. بعضى از شلوارهايم آنقدر تنگ بود كه هرگز در امريكا نپوشيدم ولى حتى آنها الان خيلى گشاد و بزرگ به نظر مىرسند… با اين همه صبر و تحملى كه داشته و دارم، هيچ بعيد نمىدانم كه زخممعده گرفته باشم! زيرا اغلب اوقات، در آتش قهر و عصبانيت مىسوزم و خود را مىخورم. جنگ اعصاب در اينجا امرى طبيعى است و كسانىكه به آن خو نگرفته باشند در معرض خطرند… راستى، آدمى از دور خيلى حرفها مىزند و خيلى ادعاها مىكند ولى در بوته آزمايش، خميرهها معلوم مىگردد. به نظر من جنگ با اسرائيل براى اعراب چندان مشكل نيست… مشكلات واقعى آنان به مراتب از جنگ با اسرائيل مشكلتر است. البته ممكن است در حين جنگ، مشكلات اساسى را نيز كمكم حل كرد، ولى بايد دانست كه اسرائيل خود زاييده آن مشكلات واقعى و اساسى بوده است و اين مشكلات به مراتب بيشتر از چيزى است كه از خارج فكر مىكرديم.
نوامبر 1972
اى آتش مرا درياب، مرا درياب كه در آتشى دائمى مىسوزم، صبرم به پايان رسيده، دل پردردم ديگر طاقت ندارد، با اشك بهخود سكون مىبخشم، ولى ديدگانم نيز ديگر رمقى ندارند.
خدايا به تو پناه مىبرم. مهر خود را آنچنان در دلم جايگزين كن كه جايى ديگر براى عشق ديگران نماند. سراپاى وجودم را آنچنان مسخّر اراده خود كن كه به ديگرى نيانديشم و محلى از اعراب براى اعمال ديگر نماند.
نوامبر 1972
عقل و دل
روز قيامت بود. همه فرشتگان در بارگاه خداى بزرگ حاضر شده بودند. روزى پرابهت. صفوف فرشتگان، دفتر اعمال و درجه بزرگان! هر كس به پيش مىآيد و در حضور عدل الهى، ارزش و قدر خود را مىنماياند… و به فراخور شأن و ارزش خود در جايى نزديك يا دور مستقر مىشد… همه اشيا، نباتات، حيوانات، انسانها و عقول مجرده به پيش مىآمدند و ارزش خويش را عرضه مىكردند.
مورچه آمد از پشتكار خود گفت و در جايى نشست. پرنده آمد، از زيبايى خود گفت از نغمههاى دلنشين خود سرود و در جايى مستقر شد. سگ آمد از وفاى خود گفت و گربه آمد از هوش و منش خود گفت. غزال آمد از زيبايى چشم و پوست خود گفت. خروس آمد از زيبايى تاج و يال و كوپال خود گفت. طاووس آمد از زيبايى پرهاى خود گفت. شير آمد از قدرت و سرپنجه خود گفت… هر كس در شأن خود گفت و در هر مكانى مستقر شد.
گل آمد از زيبايى و بوى مستكننده خود شمهاى گفت.
درخت آمد و از سايه خود و ميوههاى خود گفت. گندم آمد از خدمت بزرگ خود به بشريّت گفت… هر كس شأن خود بگفت و در جاى خود نشست. انسانها آمدند، آدم آمد، حوّا آمد و از گذشتههاى دور و دراز قصهها گفتند. لذت اوليه را برشمردند و به خطاى اوليه اعتراف كردند، خداى را سجده نمودند و در جاى خود قرار گرفتند. آدمهاى ديگر آمدند، نوح آمد از داستان عجيب خود گفت، از ايمان، اراده، استقامت، مبارزه با ظلم و فساد و تاريخ افسانهاى خود گفت. ابراهيم آمد، از يادگارهاى دوره خود سخن گفت، چگونه به بتكده شد و بتها را شكست، چگونه به زندان افتاد و چطور به درون آتش فرو افتاد و چطور آتش بر او گلستان شد. موسى آمد، داستان هجرت و فرار خود را نقل كرد، و از بىوفايى قوم خود و رنجها و دردهاى خود سخن راند. عيسى مسيح آمد، از عشق و محبت سخن گفت، از قربانشدن خويش ياد كرد. محمد – صلىاللَّه عليه وآله وسلّم – آمد، از رسالت بزرگ خود براى بشريت سخن راند، على – عليهالسلام – آمد، همه آمدند و گفتند و در جاى خود نشستند.
فرشتگان آمدند، هر يك از عبادات و تقرّب خود سخن گفتند و در جاى خود نشستند. چه دنيايى بود و چه غوغايى، چه هيجانى، چه نظمى، چه وسعتى و چه قانونى.
آنگاه عقل آمد، از درخشش آن چشمها خيره شد، از ابهت آن مغزها بهخضوع درآمدند. پديده عقل، تمام مصانع آن از علم و صنعت و تمام احتياجات بشرى و دانش و غيره او را سجده كردند، عقل همچون خورشيد تابان، در وسط عالم بر كرسى اعلايى فرو نشست.
مدتى گذشت، سكوت بر همه جا مستولى شد، نسيم ملايمى از رايحه بهشتى وزيدن گرفت، ترانهاى دلنشين فضا را پر كرد و همه موجودات به زبان خود خداى را تسبيح كردند.
باز هم مدتى گذشت، ندايى از جانب خداى، عالىترين پديده خلقت را بشارت داد، همه ساكت شدند، ولوله افتاد، نورى از جانب خداى تجلى كرد و دل همچون فرستاده خاص خداى بر زمين نازل شد. همه او را سجده كردند جز عقل كه ادّعاى برترى نمود!
عقل از برترى خود سخن گفت. روزگارى را برشمرد كه انسانها چون حيوانات در جنگلها، كوهها و غارها زندگى مىكردند و او آتش را به بشر ياد داد. چرخ را براى نقل اشياى سنگين دراختيار بشر گذاشت، آهن را كشف كرد، وسايل زندگى را مهيا نمود، آسمانها را تسخير كرد تا به اعماق درياها فرو رفت. از گذشتههاى دور خبر داد و آيندههاى مبهم را پيشبينى كرد و خلاصه انسان را بر طبيعت برترى بخشيد. عقل گفت كه ميليونها پديده و اثر از خود بهجاى گذاشته است و در اين مورد چه كسى مىتواند با او برابرى كند؟
يكباره رعد و برق شد، زمين و آسمان به لرزه درآمدند، ندايى از جانب خداى نازل شد و به عقل نهيب زد كه ساكت شو و گفت كه تمام خلقت را فقط بهخاطر او خلق كردم. اگر دل را از جهان بگيرم، زندگى و حيات خاموش مىشود، اگر عشق را از جهان بردارم، تمام ذرات وجود متلاشى مىگردد. اگر دل و عشق نبود، بشر چگونه زيبايى را حس مىكرد؟ چگونه عظمت آسمانها را درك مىنمود؟
چگونه راز و نياز ستارگان را در دل شب مىشنيد؟ چگونه به وراى خلقت پى مىبرد و خالق كل را درمىيافت؟
همه در جاى خود قرار گرفتند و عقل شرمنده بر كرسى خود نشست و دل چون چترى از نور، بر سر تمام موجودات عالم خلقت، بهنام اولين تجلى خداى بزرگ قرار گرفت.
از آن پس، دل فقط مأمن خداى بزرگ شد و عشق يعنى پديده آن، هدف حيات گرديد. دل، تنها نردبانى است كه آدمى را به آسمانها مىرساند و تنها وسيلهايست كه خدا را درمىيابد. ستاره افتخارى است كه بر فرق خلقت مىدرخشد.
خورشيد تابانى است كه ظلمتكده جهان را روشن مىكند و آدمى را به خدا مىرساند. دل، روح و عصاره حيات است كه بدون آن زندگى مفهوم ندارد. عشق، غايت آرزوى انسان است. بقيه زندگى فقط محملى براى تجلى عشق است.
نوامبر 1972
اى درد اگر تو نماينده خدايى كه براى آزمايش من قدم به زمين گذاشتهاى تو را مىپرستم، تو را در آغوش مىكشم و هيچگاه شكوه نمىكنم.
بگذار بندبندم از هم بگسلد، هستيم در آتش درد بسوزد و خاكسترم به باد سپرده شود؛ باز هم صبر مىكنم و خداى بزرگ را عاشقانه مىپرستم.
اى خدا، اين آزمايشهاى دردناكى كه فرا راه من قرار دادهاى؛ اين شكنجههاى كشندهاى را كه بر من روا داشتهاى، همه را مىپذيرم.
خدايا، با غم و درد انس گرفتهام. آتش بر من سلامت شده و شكست و ناملايمات، عادى گشته است.
خطر و مرگ، دوستان صادق من شدهاند. از ملاقاتشان لذت مىبرم و مصاحبتشان را آرزو مىكنم.
خدايا، كودك كه بودم از بلندى آسمان و ستارگان درخشندهاش لذت مىبردم، اما امروز از آسمان لذت مىبرم زيرا بدون آن خفه مىشوم؛ زيرا اگر وسعت و عظمت آن از شدت درد روحيم نكاهد ديگر خفه مىشوم.
12 اكتبر 1973
نريمان عزيزم، سلام گرم و دردآلود مرا بپذير. از لطف تو خيلى متشكرم. نوار و عكسها رسيد. مرا به عوالمى فرو برد. مىخواستم جوابى مفصل براى شما بنگارم كه مرگ جمال(13) مرا منقلب كرد و رشته افكارم را گسست… راستش را بخواهى، يكسال و نيم پيش نامهاى براى تو نوشتم، بحث و تحليلى از اوضاع اينجا بود. ولى هيچگاه ختمش نكردم و هر وقت به نامه نيمهكاره نگاه مىكردم به ياد تو مىافتادم. روزگار، فراز و نشيب فراوان دارد. و گويى به جويندگان حق و حقيقت مقدر شده است كه لذتشان در اشك و تكاملشان در تحمل شكنجهها باشد. من در روزگار حيات خود جز حق نگفتهام، جز رضاى خدا و طريقه حقيقت راهى نرفتهام، دلى را نيازردهام، به كسى ظلم نكردهام )جز به خودم و نزديكترين كسانم. آن هم در راه حق(… هميشه سعى داشتهام حتى مورى را آزار ندهم؛ هميشه سمبل مهر و وفا و فداكارى بودهام… ولى هميشه درد و رنج، قوت و غذايم بوده است.
من هميشه خود را براى مرگ آماده كرده بودم. اما مرگ خودم، نه مرگ جمال… مرگ جمال، براى من قابل هضم نيست و هنوز باور ندارم كه جمال من، مرده است. و اين فرشته آسمانى، ديگر نخندد، ديگر ندود و ديگر در اطرافيانش روح و نشاط ندمد…
متأسفانه رنج من فقط جمال نيست… همانطور كه در نوار خود ضبط كردهاى و حقيقت را با زبان بىزبانى بازگو كردهاى من همه آنها را از دست دادهام!(14)
جمال را، سال پيش از دست داده بودم و براى من فقط يك آرزو بود. يك تخيل، يك اميد كه شايد روزى تجلى كند و حيات پدر خويش را دنبال نمايد و وارث موجوديت و شخصيت پدرش باشد… با اين حساب من همه را از دست دادهام و مرگ جمال، دردى اضافى بر آن درد دائمى قبلى است كه مرا رنج مىداده و رنج مىدهد…
ما، اغلب خود را محور دنيا و مافيها فرض مىكنيم و فكر مىكنيم كه همه دنيا به خاطر ما مىگردد، آسمان و زمين و ستارگان به خاطر خوشآمد ما، در سير و گردشند. فكر مىكنيم كه آسمان در غم ما خواهد گريست و يا دل سنگ از درد ما آب خواهد شد، يا گردش ستارگان متوقف خواهد گشت… اما بعد مىفهميم كه در اين دنياى بزرگ ميليونها انسان مثل ما آمدهاند و رفتهاند و هيچ تغييرى در گردش روزگار بوجود نيامده است… اين ما هستيم كه مغروريم و خود را بزرگ مىپنداريم… ولى از كاهى كوچك هم، كمتريم كه در اقيانوس هستى به دست طوفانهاى بلا و امواج متلاطم بالا و پايين مىرويم، بدون آنكه از خود اختيارى داشته باشيم و يا قدرتى كه مسير امواج را، يا حركت خويش را تغيير دهيم… با درك اين حقيقت بايد از مركب غرور پياده شويم و طريقت رضا و تسليم را شيوه خود كنيم، دردها را بپذيريم، به لذات زودگذر غره نشويم، خود را ابدى فرض نكنيم و از آمال و آرزوهاى دور و دراز چشم بپوشيم…
من مىخواستم عشق زن را با پرستش خداى يگانه مخلوط كنم. مىخواستم »پروانه« را بپرستم و اين پرستش را در فلسفه وحدت، جزئى از پرستش خدا بشمارم؛ مىخواستم در وجود او محو شوم و »حالت« فنا را تجربه كنم، مىخواستم زندگى زناشويى را به پرستش و فنا و وحدت بياميزم، مىخواستم خدا را لمس كنم، مىخواستم جسم و روح را به هم بياميزم، مىخواستم هستى را در خدا و خدا را در پروانه خلاصه كنم… ولى او چنين ظرفيتى نداشت و شايد ديگر كسى پيدا نشود كه چنين ظرفيتى داشته باشد… درك اين واقعيت يك يأس فلسفى در من ايجاد كرده، احساس تنهايى شديدى مىكنم. تنهايى مطلق. يك تنهايى كه من در يك طرف ايستادهام و خدا در طرف ديگر و بقيه همهاش سكوت، همهاش مرگ، همهاش نيستى است… گاهى فكر مىكنم كه خدا نيز تنها بوده كه انسان را آفريده تا از تنهايى به درآيد. خدا، اول آسمان و زمين و ستارگان و فرشتگان و موجودات را آفريد، ولى هيچيك جوابگوى تنهايى او نبود. سپس انسان را به صورت خود آفريد. به او درد و عشق داد، و روح او را با خود متحد كرد تا جبران تنهايى خود را بنمايد. ولى من انسان، از او مىترسم. تنها در برابرش ايستادهام و از احساس اينكه جز او كسى را ندارم و جز او به طرفى نمىتوان رفت و فقط و فقط بايد به طرف او بروم، از اين اجبار از اين عدماختيار، از اين طريقه انحصارى وحشتزده شدهام و بر خود مىلرزم.
مىدانم كه بايد با همه چيز وداع كنم، از همه زيبايىها، لذتها، دوستداشتنها، چشم بپوشم. بايد از زن و فرزند بگذرم، حتى دوستان را نيز بايد فراموش كنم، آنگاه در آن تنهايى مطلق، خدا را احساس كنم. بايد از تجلياتش، درگذرم و به ذاتش درآويزم، بايد از ظاهر، فرار كنم و به باطن فرو روم. و در اين راه هيچ همراهى ندارم. هيچ دستيارى ندارم، هيچ همدردى ندارم. تنهايم، تنهايم، تنها…
آرى اين سرنوشت انسان است. سرنوشت همه انسانها، كه معمولاً در كشاكش مشكلات و در غوغاى حيات نمىفهمند و مانند مردگان، ولى مىجنبند، حركت مىكنند و چيزى نمىفهمند…
سرنوشت ما نيز، در ابهام نوشته شده است كه نه گذشته به دست ما بوده و نه آينده به مراد ما مىگردد. دردها و ناراحتىها همراه با لذتهاى زودگذر و غرور بىجا، آدمى را در خود مىگيرند و حوادث روزگار، ما را مثل پر كاه به هر گوشهاى مىبرند و ما هم تسليم به قضا و راضى به مشيت او به پيش مىرويم، تا كى اژدهاى مرگ ما را ببلعد.
سؤالات زيادى كرده بودى كه اكنون، فرصت جوابش را ندارم و حوصلهاى نيز برايم نمانده كه همه را تجزيه و تحليل كنم. هماكنون كه اين نامه را به پايان مىرسانم دو روزى از جنگ اعراب و اسرائيل مىگذرد. هواپيماهاى اسرائيلى از بالاى سر ما مىگذرند و جنگندههاى اسرائيلى در آبهاى صور در مقابل چشمان ما رژه مىروند. فداييان فلسطينى گروهگروه اسلحه به دست به سوى سرنوشت درگذرند. به صحنه مىروند و بازگشتشان با خداست. معلّمين و ديگران اغلب گوششان به راديوست. روزنامهها مملو از فتوحات مصر و سوريه است… هر لحظه خبرى مىرسد و يا راديوى مصر و سوريه اعلام مىكنند كه چند تا هواپيماى اسرائيلى سرنگون شده… و اسرائيل تكذيب مىكند! اميدوارم كه خداى بزرگ به اشكهاى يتيمان و خون شهداى فراوان رحمى كند و شر ظلم و ستم اسرائيل را از سر آوارگان و بيچارگان عرب كم كند! ترس و خوف دائمى و خطر تهاجم و بمباران اسرائيلىها هميشه وجود دارد. اينبار شايد به خواست خدا از قدرت و سيطره جهنمى آنها كاسته گردد. نامه را ختم مىكنم و به تو و همه دوستان درود مىفرستم. سلام گرم مرا به همه دوستان برسان.
ارادتمند مصطفى چمران
دسامبر 1975
آمدهام، با ديدهاى اشكآلود. قلبى خونين و روحى مأيوس تا از روى حقيقتى پرده برگيرم. حقيقتى دردناك و كشنده كه تا اعماق استخوانهايم را مىسوزاند و آسمان روحم را مكدر مىكند و پوچى دنيا را نمايان مىسازد. واى به وقتى كه انقلابى، از جان گذشتهاى سخن از پوچى بگويد و به يأس فلسفى دچار شود!
هستند كسانىكه، جز به مصالح خود نمىانديشند و احساس آنها، از ابعاد حجمشان تجاوز نمىكند و از روى ضعف، شكست، تنبلى و خودخواهى به پوچى مىرسند زيرا خودشان پوچند و جز به مصالح خود به چيز ديگرى فكر نمىكنند لذا افكارشان نيز دچار پوچى مىشود…
اما اگر يك انقلابى راستين مأيوس گردد، كسى كه سراسر حياتش مبارزه، فداكارى، عشق، شور، سوز، درد، غم، تحمل، حرمان، استمرار و نشاط است دچار پوچى شود، آنگاه فاجعهاى بزرگ رخ داده است. آرى فاجعهاى بزرگ! چه اميدها بسته بودم؛ چه آرزوها داشتم، چه تخيّلات زيبايى در سر مىپروراندم، اما همه آنها مثل كف دريا و باد هوا متزلزل و ناپايدار و در حال زوال است.
آنجا كه آدمى از همه چيز مىبرد، از لذات زندگى دست برمىدارد و از مال و منال دنيا مىگذرد. خوشىها و خواستنىهاى زندگى در نظرش ناچيز و پست مىشود. از ابعاد احتياجات مادى بشرى مىگذرد و بهخاطر هدفى بزرگتر فوق همهچيز و فوق حبّ ذات و خودخواهىها و فوق تجارتطلبىهاى زندگى، به دنياى انقلاب بهخاطر عدل، عدالت و به عالم فداكارى براى تأمين هدف مقدسش قدم مىگذارد و از همه چيز خود حتى حيات خود نيز مىگذرد… آنگاه اگر مأيوس و نااميد گردد فاجعهاى رخ مىدهد!
25 دسامبر 1975
فردا، روزى است كه مسيح قدم به جهان گذاشته است و من امشب را جشن مىگيرم. چراغ جشن من، قلب سوزان و آتشين من است كه چون شمع مىسوزد و مراسم ملكوتى جشن را روشن مىكند. قطرات اشك من، درّ و گوهرى است كه نور شمع در آن مىتابد و تلألؤ آن كلبه مرا مزيّن مىكند.
22 آوريل 1975
بغض حلقومم را فرا گرفته است، مىخواهم بگريم. مىخواهم فرياد بكشم، مىخواهم به دريا بگريزم و مىخواهم به آسمان پناه ببرم. اشك بر رخساره زردم فرو مىچكد. آن را پاك مىكنم تا ديگران نبينند، به گوشهاى مىگريزم تا كسى متوجه نشود…
چند ساعتى سوختم و در شور و هيجانى خدايى غوطه خوردم. قلبم باز شده بود، روحم به پرواز درآمده بود، احساس مىكردم كه به خدا نزديك شدهام، احساس مىكردم كه از دنيا و مافيها قدم فراتر گذاشتهام، همه را و همهچيز را ترك كردهام فقط با روح سر و كار دارم، فقط با غم همنشينم، فقط با درد مىسازم و فقط خداى بزرگ را پرستش مىكنم…
راستى عبادت چيست؟ جز آنكه روح را تعالى دهد؟ و آن احساس ناگفتنى را در دل آدمى ايجاد كند؟ احساسى كه در آن تمام ذرات وجودش به ارتعاش درمىآيد، جسم مىسوزد، قلب مىجوشد، اشك فرو مىريزد، روح به پرواز درمىآيد و جز خدا نمىبيند و نمىخواهد… اين احساس عرفانى، كه از اعماق وجود آدمى مىجوشد و بهسوى ابديت خدا به پرواز درمىآيد عبادت خوانده مىشود…
اى خداى بزرگ، من چند ساعتى تو را عبادت مىكردم و عبادت عجيبى بود! عبادتى كه از تلاقى غم با غمى ديگر بهوجود آمده بود. آنجا كه دنياى تنهايى، با موجودى تنها برخورد مىكرد، آنجا كه من، خداوند عشق لقب داشتم با فرشتهاى برخورد كردم كه سراپاى وجودش عشق بود…
خدايا چه دنيايى خلق كردهاى؟ چه آسمانهاى بلند، چه گلهاى رنگارنگ، چه درياها، چه كوهها، صحراها، جنگلها، چه دلهاى شكستهاى، چه روحهاى پژمردهاى، چه دردهاى كشندهاى، چه عشقها، چه فداكارىها، چه اشكها و چه حرمانها…
عجيب آنكه، بزرگى و عظمت انسان را، در درد و غم و حرمان قرار دادى، جهان را بدون درد و ناله و حرمان نمىخواهى. ما هم عشاق وجود توييم كه دلسوخته و دست و پا شكسته به سويت مىآييم. تو، ما را در آتش غم سوزاندى و خميره خاكى ما را با كيمياى عشق، به روحى فوق زمين و آسمانها مبدل كردى كه جز تو نمىخواهد و جز تو نمىپرستد.
ژانويه 1976
بحبوحه جنگ بود، رگبار گلوله از دو طرف مىباريد، صداى سنگين و موزون »دوشكا« هيبتى خاص به معركه مىبخشيد.
جنگآوران كتائبى در عينالرّمانه(15) در نقاط مرتفع در كمائن مسلح و مجهز تيراندازى مىكردند و هر جنبندهاى را در شياح(16) شكار مىكردند.
جنگآوران مسلمان، پشت ديوارها، پشت كيسههاى شن، در مخفىگاههاى مختلف كمين كرده بودند. ابتكار عمل، به دست كتائب بود و مسلمانان جنبه دفاعى داشتند و گاهگاهى براى خالى نبودن عريضه، انگشت روى ماشه مسلسل فشار داده، بدون هدف دقيق رگبار گلوله بهسوى عينالرّمانه سرازير مىكردند.
ما، در طول شياح، سه مركز دفاعى بهعهده گرفته بوديم كه خطرناكترين آنها نزديك خيابان اسعداسعد بود. مطابق معمول براى سركشى و دلجويى از جنگآوران حركت، همه روزه به ديدار مراكز مختلف آن و جوانان جنگنده آن مىرفتم، با آنها مىنشستم، چاى مىخوردم، پشت سنگر را بازديد مىكردم. مواقع كتائبىها را از دور مىديدم، گاهى نقشه مىكشيدم، گاهى طرح مىدادم و خلاصه ساعاتى را در ميان جنگآوران مىگذراندم.
موازى خيابان اسعداسعد، خيابان كوچكى است بهنام شارع خليل، كه همچون اسعد هدف تيراندازان كتائبى است و هر جنبندهاى در آن، هدف گلوله قرار مىگيرد.
در كنار اين خيابان، پشت ديوارى بلند ايستاده بودم و دزدكى از كنار ديوار به عينالرّمانه نگاه مىكردم و كمينگاههاى آنها را بررسى مىنمودم.
خيابان ساكت بود، پرندهاى پر نمىزد، حتى صداى گلوله خاموش شده بود، سكوتى وحشتناكتر از مرگ سايه گسترده بود…
و من در دنيايى از بهت و ترس و نااميدى سير مىكردم…
آن طرف خيابان، در فاصله 10 مترى خانهاى بود كه بچهاى دو يا سه ساله در آن بازى مىكرد، در خانه باز بود و يكباره بچه به ميان خيابان كوچك دويد…
– بدون اراده فريادى ضجّهوار و رعدصفت كه تا بهحال نظيرش را از خود نشنيده بودم، از اعماق سينهام به آسمان بلند شد…
نمىدانم چه گفتم؟ و چه حالتى به من دست داد؟ و انفجار ضجّهام چه آتشفشانى برانگيخت؟…
اما فوراً مادرى جوان و مضطرب جيغى زد و با موى ژوليده و پاى برهنه به ميان خيابان دويد… هنوز دستش به دست كودك نرسيده بود كه صداى تيرى بلند شد و بر سينه پرمهرش نشست! چرخى زد و با ضجهاى دردناك بر زمين غلطيد، دستى به سينه گذاشت كه از ميان انگشتانش خون فواره مىزد و دست ديگرش را به سوى بچهاش دراز كرده بود و مىگفت آه فرزندم! آه فرزندم!
من ديگر نتوانستم تحمل كنم، جاى صبر نبود، خطر مرگ و ترس از خطر. ديگر جايى از اعراب نداشت، با سرعت برق، خود را به وسط خيابان رساندم و با يك ضرب بچه را بلند كردم و با يك خيز ديگر، خود را به طرف ديگر خيابان به داخل خانه كشاندم…
گلوله مىباريد و مسلماً تيراندازان ماهر كتائبى منتظر اين لحظه بودند، اما شانس بود و حساب احتمالات، تا از ميان گلوله كدام يك، را به خاك بياندازد…
وارد خانه شدم، بچه زير بازويم دست و پا مىزد، به سمت مادر توجه كردم، ديدم هنوز دستش طرف فرزند دراز است و ديدگانش نگران ماست! وقتى از سلامتى ما اطمينان يافت آهى دردناك كشيد و سرش را بر زمين گذاشت و دستش نيز بر زمين افتاد…
بچه را در گوشهاى گذاشتم و آماده شدم تا خود را براى نجات مادر به مهلكه بياندازم… تمام اين حوادث يكى دو ثانيه بيشتر طول نكشيد ولى آنقدر مخوف و دردناك و ضجهآور بود كه تا اعماق استخوانهايم نفوذ كرد…
در اين وقت دوستان رزمندهام نيز فرا رسيده بودند و بىمهابا از هر گوشهاى، رگبار گلوله را همچون باران به سمت عينالرّمانه سرازير كردند و پردهاى از گلوله براى حمايت ما به وجود آوردند.
در اين موقع، به وسط خيابان رسيده بودم و جنگندهاى ديگر نيز كمك كرد و در مدتى كمتر از يك ثانيه مادر را به خانه كشانديم…
بچه، خود را در آغوش مادر انداخت و مادر آهى كشيد و بچه را بر سينه سوراخ شده خود فشرد، بچه گريه مىكرد و از گوشه چشم مادر قطرهاى اشك سرازير شده بود…
اشك سرور، اشك شكر براى نجات فرزندش…
اما آرام آرام دست مادر شل شد و چشمان خستهاش به سمت گوشهاى خشك شد. آرى مادر جان داده بود و بچه هنوز گريه مىكرد…
زنها و بچههاى همسايه جمع شده بودند، شيون مىكردند، فرياد مىنمودند، مىآمدند و مىرفتند، شلوغ و پلوغ شده بود…
اما من در دنياى ديگرى سير مىكردم، دور از مردم، دور از سر و صدا، دور از معركه جنگ، به اين كودك خيره شده بودم، كودكى كه جنايت كرده بود! چه جنايتى!
مادرش را به كشتن داده بود و در عين حال بىگناه بود و از صورت معصومش و چشمان اشكآلودش و لبهاى لرزانش پاكى و صفا و نياز به مادر خوانده مىشد…
بهصورت اين مادر فداكار نگاه مىكردم كه دستش بر سينهاش و پنجههايش در ميان خونش خشك شده بود. گوشه چشمانش هنوز اشكآلود بود و در گوشه لبش لبخند آرامش و آسايش خوانده مىشد.(17)
25 ژانويه 1976
خدايا دلم گرفته، نمىتوانم نفس بكشم، نمىخواهم بخندم، نمىتوانم بگريم، خواب و خوراك از سرم رفته، قلبم شكسته، روحم پژمرده و انسانيتم كشته شده. گويى سنگم، گويى ديگر احساس ندارم. شدت احساس آنقدر غليان كرده و آنقدر مرا سوخته كه ديگر وجودم از احساس درد و غم به اشباع رسيده است.
از كنار جوانى مىگذرم كه بر خاك افتاده، خونش گرم و روان است. جراحاتى عميق، كه در حالت عادى مرا منقلب مىكند و قادر به ديدنش نيستم. بدن چاك شده، جمجمه خرد شده، به خاك و خون آغشته، لباسهاى پارهپاره و بدن خونين نيمهعريان بر روى خاك افتاده… و چقدر عادى مىگذرم!
آه، دوستم چشمش را از دست داده و سر خونينش با پارچه خونين بسته شده و مادر و خواهر و اقوامش با چه نگاههاى تضرع و التماس به من نگاه مىكنند… آه، آن طرف ديگر دوست ديگرم افتاده.
آه خدايا، جوانى ديگر از دوستانم، به شدت مجروح شده و آن طرف ديگر افتاده و شايد در اثر عمق جراحات جان داده است.
آه خدايا چه بگويم؟ از ميان اين شهر(18) سوخته و غارتشده مىگذرم. اجساد سوخته و عريان و سياه شده در گوشه و كنار افتاده؛ بناهاى بلند واژگون شده، خانههاى زيبا همه سوخته، مسلحين در هر گوشه و كنارى پراكندهاند و عدهاى بىشرم، مشغول دزدى و سرقت باقيماندههاى اين خانههاى سوخته. چه غمانگيز؟ چه دردناك؟ و غمانگيزتر از همه آنكه هنوز اجساد كشتهها و سوختهها، همهجا پراكنده است و اين مردم بىاحساس، از كنار اين كشتهها آنچنان بىخيال مىگذرند كه گويى ابداً انسانى وجود نداشته… انسانيتى باقى نمانده است.
اينجا دامور شهر عشق،شهر زيبايى، شهر قدرت و شهرغرور وجاهطلبى بود. عربدههاى مستانه »هل من مبارز« هميشه شنيده مىشد. ستمگران در آن خانه كرده بودند، گاه و بيگاه راه را بر روندگان مىبستند و آدمها را مىكشتند، جوانان را شكنجه مىدادند، به مردم اهانت مىكردند و امنيت را از عابرين سلب كرده بودند. چه خونها ريخته شد! چه اشكها، چه غمها و دردها، چه شكنجهها و چه جنايتها! هر روز مسلسلهاى كتائبى، در خيابان مركزى رژه مىرفتند و از مردم زهر چشم مىگرفتند، هر روز، جنوب را با بستن راه تهديد مىكردند. گاه و بىگاه، با رگبار گلوله سكوت را و آرامش را در هم مىشكستند، بالاخره تقدير، فرمان داد تا طومار زندگى اين شهر پيچيده شود. آتش جنگ برافروخته شد، جنگندگان از همه اطراف هجوم آورند، از زمين و آسمان، آتش مىباريد، حتى هواپيماهاى دولتى به كمك مدافعين شهر آمدند و مهاجمين را به گلوله بستند و مواضع آنها را بمباران كردند. صدها نفر به خاك و خون افتادند؛ همه شهر به آتش كشيده شد. همه ساختمانها تقريباً خراب شد و از اين شهر بزرگ جز نمايى دردآلود و حزنانگيز باقى نماند.
1976
من با ايمان به انقلاب، قدم به اين راه گذاشتهام و همهروزه در معرض مرگ و نيستى قرار گرفتهام. ولى براساس ايمان به هدف و آزادى فلسطين، از مرگ نهراسيدهام و همه خطرات را با آغوش باز استقبال كردهام. امروز، ايمان من به اين انقلابيون از بين رفته است، قلبم راضى نيست، قناعتى ندارم. خصوصيات انقلابى را در اينان نمىيابم و فكر نمىكنم كه اينان قصد آزادكردن فلسطين را داشته باشند و هرچه سعى مىكنم كه خود را راضى نمايم و قلبم را قانع كنم كه مقاومت فلسطينى همان »شعله مقدسى است كه براى آزادى انسانها بايد نگاهش داشت و با قلب، جان و روح خود بايد از آن محافظت كرد…«(19)
ولى متأسفانه قادر نمىشوم خود را راضى كنم يا اقلاً خود را گول بزنم و در تخيلات شيرين انقلابى همچنان سير كنم و شربت شيرين شهادت را آرزو نمايم…
در مقابل مىبينم كه اينان با زور مىخواهند مرا راضى كنند و به قلبم قناعت بپاشند و روح آشفتهام را تسكين دهند ولى قادر نيستند، زيرا، قناعت قلبى و ايمان زائيده زور نيست…
در عين حال، نمىتوانم نه خود را گول بزنم و نه ناراحتى قلبى خود را كتمان كنم… به من ايراد مىگيرند كه چگونه جرأت مىكنى در سرزمين مقاومت زندگى كنى و ايمان به ايشان نداشته باشى و هنوز زنده باشى؟ ايرادكنندگان، دوستان مصلحى هستند كه فقط حقايق موجود را گوشزد مىكنند… ولى من، منى كه با حيات خود، انقلاب را خريدهام هميشه حيات را در كف دست تقديم داشتهام، ديگر نمىترسم كه زورگويى حيات مرا بستاند، كسى نمىتواند با ترس از مرگ، مرا به زانو درآورد و راه غلطى را بر من تحميل كند. انقلاب، مرا آزاده كرده است و آزادى خود را به هيچ چيز حتى به حيات خود نمىفروشم.
1976
اى حسين، اى شهيد بزرگ، آمدهام تا با تو راز و نياز كنم. دل پردرد خود را به سوى تو بگشايم. از انقلابيون دروغين گريختهام. از تجار مادهپرست كه به اسلحه انقلاب مسلح شدهاند بيزارم. از كسانىكه با خون شهيدان تجارت مىكنند متنفرم. از اين ماكياول صفتانى كه به هيچ ارزش انسانى پاىبند نيستند و همه چيز مردم را، حيات و هستى و شرف خلق را و حتى نام مقدس انقلاب را، فداى مصالح شخصى و اغراض پست مادى خود مىكنند گريزانم…
اى حسين، دلم گرفته و روحم پژمرده؛ در ميان طوفان حوادث كه همچون پر كاه ما را به اينطرف و آن طرف مىكشاند، مأيوس و دردمند، فقط برحسب وظيفه به مبارزه ادامه مىدهم و گاهگاهى آنقدر زير فشار روحى كوفته مىشوم كه براى فرار از درد و غم دست به دامان شهادت مىزنم تا از ميان اين گرداب وحشتناكى كه همه را و انقلاب را فرو گرفته است لااقل گليم انسانى خود را بيرون بكشم و اين عالم دون و اين مدعيان دروغين را ترك كنم و با دامنى پاك و كفنى خونين به لقاء پروردگار نائل آيم…
اى حسين مقدس، روزگار درازى بود كه هر انقلابى را مقدس مىشمردم و نام او را با ياد تو توأم مىكردم و او را در قلب خود جاى مىدادم و به عشق تو او را دوست مىداشتم و بهقداست تو او را مقدس مىشمردم و در راه كمك به او از هيچ فداكارى حتى بذل حيات و هستى خود دريغ نمىكردم…
اما تجربه، درس بزرگ و تلخى به من داد كه اسلحه و كشتار و انقلاب و حتى شهادت بهخودى خود نبايد مورد احترام و تقديس قرار گيرد، بلكه آنچه مهم است انسانيت، فداكارى در راه آرمان انسانها، غلبه بر خودخواهى و غرور و مصالح پست مادى و ايمان به ارزشهاى الهى است. مقاومت فلسطينى براى ما به صورت بت درآمده بود و بىچون و چرا آن را مىپذيرفتيم و مىپرستيديم و راهش را، كارش را و توجيهاتش را قبول مىكرديم. اما دريافتيم كه بيش از هر چيز، انسانيت و ارزشهاى انسانى و خدايى ارزش دارد و هيچچيز نمىتواند جاى آن را بگيرد. بايد انسان ساخت، بايد هدف را براساس سلسله ارزشها معين نمود و معيار سنجش را فقط و فقط بر مبناى انسانيت و ارزشهاى خدايى قرار داد.
اى حسين، امروز نيز تو را تقديس مىكنم، اما تقديسى عميقتر و پرشورتر كه تا اعماق وجودم و تا آسمان روحم به تو عشق مىورزد و تو را مىخواهد و تو را مىجويد.
اى حسين، دردمندم، دلشكستهام و احساس مىكنم كه جز تو و راه تو دارويى ديگر تسكينبخش قلب سوزانم نيست…
اى حسين، من براى زندهماندن تلاش نمىكنم، از مرگ نمىهراسم، به شهادت دل بستهام و از همه چيز دست شستهام، ولى نمىتوانم بپذيرم كه ارزشهاى الهى و حتى قداست انقلاب، بازيچه سياستمداران و تجّار مادهپرست شده است.
1976
هنوز به استقبال خدا نرفتهام
هنوز مىترسم كه خداى بزرگ را، رو در رو ملاقات كنم و مىترسم كه به خانهاش قدم بگذارم. هنوز خود را آماده پذيرش مطلق او نمىبينم و هنوز در گوشههاى دلم خواهشهاى پست مادى وجود دارد. هنوز زيبارويان دلم را تكان مىدهند و هنوز دلم در گرو مهر همسرم مىلرزد. هنوز ياد دردناك كودكان فرشتهصفتم، روح مرا سراپا مملو از درد و اندوه مىكند. هنوز دست از حيات نشستهام و هنوز جهان را سهطلاقه نكردهام. هنوز مهر زندگى در عروقم مىدود و هنوز از همه چيز به كلى نااميد نشدهام. هنوز قلب و روح خود را يكسره وقف خدا نكردهام و بر كثيرى از آرزوها و اميدها خط بطلان كشيدهام، مقاديرى از خواهشها و لذات را فراموش كردهام و از بسيارى مردم، دوستان و كسان قطع اميد نمودهام. اما… خود را گول نمىزنم، اما در زواياى دلم آرزو و اميد و خواهش وجود دارد. هنوز يكسره پاك نشدهام، هنوز دلم جايگاه خاص خدا نشده است. لذا از ملاقاتش مىگريزم، با اينكه در حيات خود هميشه با او راز و نياز مىكنم، هميشه او را مىخوانم، هميشه در قدومش اشك مىريزم.
هميشه در خلوت شبهاى تار با او راز و نياز مىكنم. هميشه دلم از شور عشقش مىسوزد، مىطپد و مىلرزد. هميشه مردم را به سوى او مىخوانم. هميشه به سوى او مىروم و هدف حياتم اوست.
اما، اما هيچگاه رو در رو و بىپرده در مقابل او ننشستهام. گويى، مىترسم از شدت نورش كور شوم. هراس دارم از جلال كبريايىاش محو گردم. شرم دارم كه در مقابلش بنشينم و در دلم و جانم چيز ديگرى جز او وجود داشته باشد.
او را خيلى دوست مىدارم. او خداى من است. محرم راز و نياز من است. همدم شبهاى تار من است. تنها كسى است كه هرگز مرا ترك نكرده است و من نيز هرگز يادش را از ضمير نبردهام.
سراپاى وجودم سرشار از عشق و محبت به اوست، اما از او مىترسم، از حضورش شرم دارم، دائماً از او مىگريزم، او را مىخوانم، از پشت پرده با او راز و نياز مىكنم، با او مكاتبه مىكنم، همه را به سوى او مىخوانم، براى لقايش اشك مىريزم، اما همينكه او به ملاقات من مىآيد من مىگريزم، مخفى مىشوم، در سكوتى مرگزا فرو مىروم. جرأت ملاقاتش را ندارم. صفاى حضورش را در خود نمىيابم.
او هميشه آماده است كه مرا در هر كجا و در هر شرايطى ملاقات كند. اما اين منم كه خود را شايسته ملاقاتش نمىبينم. از ترس و كوچكى خود شرم مىكنم، از او مىگريزم.
1976
هنگام وداع! فرا رسيده است.
شمعى بود از دنياى خود جدا شد و به پهنه هستى عالم، قدم گذاشت. به دام عشق پروانه افتاد، اسير شد، سوخت و گرفتار شد.
اما از خواب بيدار شد و هر كس بهسوى كار خويش رفت. همه رفتند و او را تنها گذاشتند. شمعى دورافتاده.
شمع بودم، اشك شدم، عشق بودم، آب شدم. جمع بودم، روح شدم. قلب بودم، نور شدم. آتش بودم، دود شدم.
30 مه 1976
<![if !supportLineBreakNewLine]>
<![endif]>
بسم اللَّه
در ساحت لبنانى آنچه مهم به نظر مىرسد اينكه:
حدود سه هفته پيش، نبعه بهدست كتائب سقوط كرد. عدهاى كشته شدند. همه خانهها غارت شد و سوزانده شد و تقريباً همه مردم را بيرون راندند. يك فاجعه بزرگ، يك هجرت دردانگيز به جنوب و به بعلبك…
احزاب چپ و مقاومت، روزنامهها و راديوهايشان امام موسى را مسئول سقوط نبعه خواندند و طوفان تبليغات زهرآگين و غرضآلود، همراه با فحش، تهمت و دروغ شروع شد. به جوانان حركت محرومين در جنوب و بيروت حمله كردند، همه احزاب و منظمات(20) يك جا قانون گذراندند كه حركت محرومين را تصفيه كنند. در جنوب زدوخوردهايى درگرفت. در بيروت نيز، عدهاى از بچههاى ما را گرفتند و خانه آنها را غارت كردند… البته مقاومت فلسطينى )يعنى قيادت(21) آن بخصوص ابوعمار و ابوجهاد( به طرفدارى از حركت محرومين برخاستند و در جلسه مشترك با احزاب، مشاجره شديدى بين ابوعمار و احزاب درگرفت. جنگ اعصاب ضدحركت )محرومين( همچنان وجود دارد. ليست سياهى از كادرهاى )حركت( نوشته شده و حاجزهاى(22) احزاب دنبال كادرهاى ما مىگردند و آنهايى را كه مىيابند مىگيرند، مىزنند و زندانى مىكنند. عده زيادى از كادرهاى ما مخفى شدهاند و بيروت را ترك گفتهاند. احمد ابراهيم، تلميذ(23) مؤسسه(24) را كه در شياح مىجنگيد، در بئرالعبد بالندى كه سوارش بوده، گرفتند و ده روزى در زندان آنها بوده و هنوز لند(25) برنگشته است. البته بچههاى شياح مردانه ايستادند و حتى هنگامى كه در محاصره پنج يا شش دوشكا و پنجاه تا شصت مقاتل(26) احزاب قرار گرفتند )با آنكه عددشان هفت يا هشت نفر بوده( تسليم نشدند و گفتند تا آخرين قطره خون مىجنگيم. درنتيجه احزاب عقب نشستهاند. ولى راديو و روزنامهها هر روز، مكرر گفتند كه مكتب حركت(27) در شياح سقوط كرد، غارت شد، ويران شد… درحالى كه همهاش دروغ و جنگ اعصاب بود.
استفزازات(28) در جنوب بيشتر است، البته در بعضى نقاط ، نيروهاى ما قدرت بيشترى داشتند و از عهده استفزازات برآمدند و حتى در يك منطقه، همه احزاب را از شهر بيرون راندند. اما در بسيارى از شهرهاى ديگر، بچههاى ما آزار زيادى ديدند، ولى صبر كردند…
اما در نبعه چه اتفاق افتاد؟ و چرا سقوط كرد؟ اولاً از 180 هزار جمعيت بلد همه گريخته بودند جز حدود پنج هزار نفر و فقط حدود پنجاه تا شصت مقاتل وجود داشت.
احتمالاً اين بحث دنباله دارد ولى در اين يادداشت به دست نيامد. در يادداشتهاى ديگرى آمده كه در كتاب لبنان چاپ شده است.
30 ژوئن 1976
وصيت مىكنم…
وصيت مىكنم به كسى كه او را بيش از حد دوست مىدارم. به معشوقم، به امام موسى صدر، كسى كه او را مظهر على مىدانم، او را وارث حسين مىخوانم، كسى كه رمز طايفه شيعه و افتخار آن و نماينده 1400 سال درد، غم، حرمان، مبارزه، سرسختى، حقطلبى و بالاخره شهادت است. آرى به امام موسى وصيت مىكنم…
براى مرگ آماده شدهام و اين امرى است طبيعى و مدتهاست كه با آن آشنا شدهام، ولى براى اولين بار وصيت مىكنم…
خوشحالم كه در چنين راهى به شهادت مىرسم. خوشحالم كه از عالم و مافيها بريدهام. همه چيز را ترك كردهام و علايق را زير پا گذاشتهام. قيد و بند را پاره كردهام و دنيا و مافيها را سهطلاقه كردهام و با آغوش باز به استقبال شهادت مىروم.
از اينكه به لبنان آمدم و پنج يا شش سال با مشكلاتى سخت دست به گريبان بودهام متأسف نيستم. از اينكه امريكا را ترك گفتهام، از اينكه دنياى لذات و راحتطلبى را پشت سر گذاشتم، از اينكه دنياى علم را فراموش كردم، از اينكه از همه زيبايىها و خاطره زن عزيز و فرزندان دلبندم گذشتهام متأسف نيستم…
از آن دنياى مادى و راحتطلبى گذشتم و به دنياى درد و محروميت، رنج و شكست، اتهام و فقر و تنهايى قدم گذاشتم. با محرومين همنشين شدم و با دردمندان و شكستهدلان همآواز گشتم.
از دنياى سرمايهداران و ستمگران گذشتم و به عالم محرومين و مظلومين وارد شدم و با تمام اين احوال متأسف نيستم…
تو اى محبوب من، دنيايى جديد به من گشودى كه خداى بزرگ مرا بهتر و بيشتر آزمايش كند. تو به من مجال دادى تا پروانه شوم، تا بسوزم، تا نور برسانم، تا عشق بورزم، تا قدرتهاى بىنظير انسانى خود را به ظهور برسانم. از شرق به غرب و از شمال تا جنوب لبنان را زير پا بگذارم و ارزشهاى الهى را به همگان عرضه كنم تا راهى جديد و قوى و الهى بنمايانم. تا مظهر عشق شوم، تا نور گردم، تا از وجود خود جدا شوم و در اجتماع حل گردم. تا ديگر خود را نبينم و خود را نخواهم. جز محبوب كسى را نبينم و جز عشق و فداكارى طريقى نگزينم. تا با مرگ آشنا و دوست گردم و از تمام قيد و بندهاى مادى آزاد شوم…
تو اى محبوب من، رمز طايفهاى و درد و رنج 1400 ساله را به دوش مىكشى، اتهام، تهمت، هجوم، نفرين و ناسزاى 1400 ساله را همچنان تحمل مىكنى، كينههاى گذشته، دشمنىهاى تاريخى و حقد و حسدهاى جهانسوز را بر جان مىپذيرى. تو فداكارى مىكنى و تو از همه چيز خود مىگذرى. تو حيات و هستى خود را فداى هدف و اجتماع انسانها مىكنى و دشمنانت در عوض دشنام مىدهند و خيانت مىكنند.
به تو تهمتهاى دروغ مىزنند و مردم جاهل را بر تو مىشورانند و تو اى امام، لحظهاى از حق منحرف نمىشوى و عمل به مثل انجام نمىدهى و همچون كوه در مقابل طوفان حوادث، آرام و مطمئن بهسوى حقيقت و كمال قدم برمىدارى، از اين نظر تو نماينده على و وارث حسينى…
و من افتخار مىكنم كه در ركابت مبارزه مىكنم و در راه پرافتخارت شربت شهادت مىنوشم…
اى محبوب من، آخر تو مرا نشناختى!
زيرا حجب و حيا مانع آن بود كه من خود را به تو بنمايانم، يا از عشق سخن برانم يا از سوز و گداز درونى خود بازگو كنم…
اما من، منى كه وصيت مىكنم، منى كه تو را دوست مىدارم… آدم سادهاى نيستم. من خداى عشق و پرستشم، من نماينده حق، مظهر فداكارى و گذشت، تواضع، فعاليت و مبارزهام. آتشفشان درون من كافيست كه هر دنيايى را بسوزاند، آتش عشق من به حديست كه قادر است هر دل سنگى را آب كند، فداكارى من به اندازهايست كه كمتر كسى در زندگى به آن درجه رسيده است…
به سه خصلت ممتاز شدهام:
1- عشق كه از سخنم و نگاهم، دستم و حركاتم، حيات و مماتم عشق مىبارد. در آتش عشق مىسوزم و هدف حيات را، جز عشق نمىشناسم. در زندگى جز عشق نمىخواهم و جز به عشق زنده نيستم.
2- فقر كه از قيد همه چيز آزادم و بىنيازم، و اگر آسمان و زمين را به من ارزانى كنند تأثيرى نمىكند.
3- تنهايى كه مرا به عرفان اتصال مىدهد و مرا با محروميت آشنا مىكند. كسى كه محتاج عشق است در دنياى تنهايى با محروميت مىسوزد و جز خدا كسى نمىتواند انيس شبهاى تار او باشد و جز ستارگان اشكهاى او را پاك نخواهد كرد و جز كوههاى بلند راز و نياز او را نخواهند شنيد و جز مرغ سحر ناله صبحگاه او را حس نخواهد كرد. به دنبال انسانى مىگردد تا او را بپرستد يا به او عشق بورزد ولى هرچه بيشتر مىگردد كمتر مىيابد…
كسى كه وصيت مىكند آدم سادهاى نيست، بزرگترين مقامات علمى را گذرانده، سردى و گرمى روزگار را چشيده، از زيباترين و شديدترين عشقها برخوردار شده، از درخت لذات زندگى ميوه چيده، از هر چه زيبا و دوستداشتنى است برخوردار شده و در اوج كمال و دارايى، همه چيز را رها كرده و به خاطر هدفى مقدس، زندگى دردآلود و اشكبار و شهادت را قبول كرده است. آرى اى محبوب من، يك چنين كسى با تو وصيت مىكند…
وصيت من درباره مال و منال نيست، زيرا مىدانى كه چيزى ندارم و آنچه دارم متعلق به تو و به حركت(29) و مؤسسه(30) است. از آنچه بهدست من رسيده بهخاطر احتياجات شخصى چيزى برنداشتهام، و جز زندگى درويشانه چيزى نخواستهام، حتى زن، بچه، پدر و مادر نيز از من چيزى دريافت نكردهاند و آنجا كه سرتاپاى وجودم براى تو و حركت باشد معلوم است كه مايملك من نيز متعلق به توست.
وصيت من، درباره قرض و دِين نيست. مديون كسى نيستم و درحالىكه به ديگران زياد قرض دادهام، به كسى بدى نكردهام. در زندگى خود جز محبت، فداكارى، تواضع و احترام روا نداشتهام و از اين نظر به كسى مديون نيستم…
آرى وصيت من درباره اين چيزها نيست…
وصيت من درباره عشق و حيات و وظيفه است…
احساس مىكنم كه آفتاب عمرم به لب بام رسيده است و ديگر فرصتى ندارم كه به تو سفارش كنم…
وصيت مىكنم وقتى كه جانم را بر كف دست گذاشتهام و انتظار دارم هر لحظه با اين دنيا وداع كنم و ديگر تو را نبينم…
تو را دوست مىدارم و اين دوستى بابت احتياج و يا تجارت نيست. در اين دنيا، به كسى احتياج ندارم و حتى گاهگاهى از خداى بزرگ نيز احساس بىنيازى مىكنم… و از او چيزى نمىطلبم. احساس احتياج نمىكنم و چيزى نمىخواهم. گلهاى نمىكنم و آرزويى ندارم.(31) عشق من بهخاطر آنست كه تو شايسته عشق و محبتى، و من عشق به تو را قسمتى از عشق به خدا مىدانم و همچنانكه خداى را مىپرستم و عشق مىورزم به تو نيز كه نماينده او در زمينى عشق مىورزم و اين عشق ورزيدن همچون نفس كشيدن براى من طبيعى است…
عشق هدف حيات و محرك زندگى من است. و زيباتر از عشق چيزى نديدهام و بالاتر از عشق چيزى نخواستهام.
عشق است كه روح مرا به تموّج وامىدارد و قلب مرا به جوش مىآورد. استعدادهاى نهفته مرا ظاهر مىكند و مرا از خودخواهى و خودبينى مىراند. دنياى ديگرى حس مىكنم و در عالم وجود محو مىشوم. احساس لطيف، قلبى حساس و ديدهاى زيبابين پيدا مىكنم. لرزش يك برگ، نور يك ستاره دور، موريانه كوچك، نسيم ملايم سحر، موج دريا و غروب آفتاب همه احساس و روح مرا مىربايند و از اين عالم مرا به دنياى ديگرى مىبرند،… اينها همه و همه از تجليات عشق است…
بهخاطر عشق است كه فداكارى مىكنم، بهخاطر عشق است كه به دنيا با بىاعتنايى مىنگرم و ابعاد ديگرى را مىيابم. بهخاطر عشق است كه دنيا را زيبا مىبينم و زيبايى را مىپرستم. بهخاطر عشق است كه خدا را حس مىكنم و او را مىپرستم و حيات و هستى خود را تقديمش مىكنم…
مىدانم كه در اين دنيا، به عده زيادى محبت كردهام و حتى عشق ورزيدهام ولى در جواب بدى ديدهام. عشق را، به ضعف تعبير مىكنند و به قول خودشان، زرنگى كرده و از محبت سوءاستفاده مىنمايند!
اما اين بىخبران، نمىدانند كه از چه نعمت بزرگى كه عشق و محبت است محرومند. نمىدانند كه بزرگترين ابعاد زندگى را درك نكردهاند. نمىدانند كه زرنگى آنها جز افلاس و بدبختى و مذلّت چيزى نيست…
و من قدر خود را بزرگتر از آن مىدانم كه محبت خويش را، از كسى دريغ كنم حتى اگر آن كس محبت مرا درك نكند و به خيال خود سوءاستفاده نمايد.
من بزرگتر از آنم، كه به خاطر پاداش محبت كنم يا در ازاى عشق تمنايى داشته باشم. من در عشق خود مىسوزم و لذت مىبرم و اين لذت بزرگترين پاداشى است كه ممكن است در جواب عشق من به حساب آيد.
مىدانم كه تو هم اى محبوب من، در درياى عشق شنا مىكنى، انسانها را دوست مىدارى و به همه بىدريغ محبت مىكنى و چه زيادند آنها كه از اين محبت سوءاستفاده مىكنند و حتى تو را به تمسخر مىگيرند و به خيال خود تو را گول مىزنند… و تو اينها را مىدانى ولى در روش خود كوچكترين تغييرى نمىدهى… زيرا مقام تو بزرگتر از آن است كه تحت تأثير ديگران عشق بورزى و محبت كنى. عشق تو فطرى است، همچون آفتاب بر همه جا مىتابى و همچون باران بر چمن و شورهزار مىبارى و تحتتأثير انعكاس سنگدلان قرار نمىگيرى…
درود آتشين من به روح بلند تو باد كه از محدوده تنگ و تاريك خودبينى و خودخواهى بيرونست و جولانگاهش عظمت آسمانها و اسماء مقدس خداست.
عشق سوزان من، فداى عشقت باد كه بزرگترين و زيباترين مشخصه وجود تو است، و ارزندهترين چيزى است كه مرا جذب تو كرده است و مقدسترين خصيصهايست كه در ميزان الهى به حساب مىآيد.
سپتامبر 1976
چه فرخنده شبى بود شب قدر من. شبى كه تا به صبح اشك مىريختم و تا اعلى عليين صعود مىكردم. از شب تا به صبح مىراندم و تو در كنارم نشسته بودى. راه درازى بود. از ميان درختها و كوهها و جنگلها مىگذشتيم. نورافكن ماشين، جاده را روشن مىكرد و ما در ميان نهرى از نور عبور مىكرديم. دو نفر ديگر، در صندلى پشت ما نشسته بودند و صحبت مىكردند و گاهى به خواب مىرفتند…
اما، آتشفشان روح من شكفته بود و قلب جوشانم همچون امواج خروشان دريا به صخره وجودم حمله مىبرد و از حيات من جز نور، عشق و سوز، غم و پرستش چيزى ديده نمىشد. زبانم گويا شده بود، گويى جملاتى زيبا و عميق از اعماق روحم به من وحى مىشد. همچون شاعرى توانا تجليات روح خود را به عالىترين وجهى بيان مىكردم، درحالىكه سيلابه اشك بر رخسارم مىچكيد. همه قيدها و بندها را پاره كرده بود. افسار اختيار را به دست دل سپرده بودم و بدون ترس و خجلت آنچه در وجودم موج مىزد بيرون مىريختم، از عشق خود و از غم خود، از خوبى و بدى خود، از گناهان كوچك و بزرگ، از وابستگىها و دلهرهها، سوز و گدازها و جهشهاى روح و سوزشهاى دل، از همه چيز خود صحبت مىكردم. آنچه مىگفتم عصاره حياتم بود و حقيقت بود. وجودم بود كه همراه اشك تقديمت مىكردم وتو نيز، پابهپاى من اشك مىريختى و بال به بال من به آسمانها پرواز مىكردى. دل به دل من مىسوختى و مىخروشيدى و خداى را پرستش مىكردى… چه شبى بود! شب قدر من. شب اوج من به آسمانها و معراج من. پرستش من، عشقبازى من، شبى كه جسم من به روح مبدل شده بود…
شبى كه خدا، در وجود من حلول كرده بود و شبى كه آتش عشق، همه گناههاى مرا سوزانده بود. شبى كه پاك و معصوم، همچون پاكى آتش و عصمت يك كودك، با خداى خود راز و نياز مىكردم… و تو كه اشك مرا مىديدى و آتش وجود مرا حس مىكردى و طوفان روح مرا مىشنيدى… تو نماينده خدا بودى. آنطور با تو سخن مىگفتم كه گويى با خداى خود سخن مىگويم. آنطور راز و نياز مىكردم كه فقط در حضور خدا ممكن است اينچنين راز و نياز كنم… تو با من يكى شده بودى و به درجه وحدت رسيده بودى. احساس شرم نمىكردم و احساس بيگانگى نمىكردم و از اينكه اسرار درونم را بازگو مىكنم وحشتى نداشتم…
چه فرخنده شبى بود شب قدر من. شب معراج من به آسمانها.
از طغيان عشق شنيده بودم و قدرت معجزهآساى عشق را مىدانستم، اما چيزى كه در آن شب مهم بود، اين بود كه وجود من، روح شده بود و روح من آتشفشان كرده بود. مىخواست، همچون نور از زمين خاكى جدا شود و به كهكشانها پرواز كند… آنگاه آتش عشق به كمك آمده بود و جسم خاكيم را سوزانده بود و از من فقط دود مانده بود و اين دود همراه با روح من به آسمانها اوج مىگرفت…
شب قدر من، شبى كه سلولهاى وجودم، در آتش عشق تغيير ماهيت داده بود و من چيزى جز عشق گويا نبودم. دل من، كعبه عالم شده بود، مىسوخت، نور مىداد و وحى الهى بر آن نازل مىشد و مقدسترين پرستشگاه خدا شده بود. امواج خروشان عشق از آن سرچشمه مىگرفت و به همه اطراف منتشر مىشد. از برخورد احساسات رقيق و لطيف با كوههاى غم و صحراهاى تنهايى و آتش عشق، طوفانهاى سهمگين بهوجود مىآمد كه همه وجود مرا تا صحراى عدم به ديار نيستى مىكشانيد و مرا از زندان هستى آزاد مىكرد.
اى كاش مىتوانستم همه خاطرات الهامبخش اين شب قدر را به ياد آورم. افسوس كه شيرازه فكر و طغيان احساس و آتشفشان روح من، آنقدر سريع و سوزان پيش مىرفت كه هيچچيز قادر به ضبط آن نبود…
نورى بود كه در آن شب مقدس، بر قلبم تابيد، بر زبانم جارى شد و به صورت اشك، بر رخسارم چكيد. من همه زندگى خود را به يك شب قدر نمىفروشم و به خاطر شبهاى قدر زندهام. و تعالاى شب قدر عبادت من و كمال من و هدف حيات من است.
سپتامبر 1976
نبعه شهيد
براى اولين بار، چند سال پيش، به همراهى يكى از دوستانم قدم به نبعه گذاشتم. راستى چه دنياى عجيبى بود! دلم گرفت، روحم پژمرد و از فقر و بينوايى محرومين نبعه غمگين و ناراحت شدم.
راستى عجيب بود، كوچهها و خيابانهاى تنگ و تاريك، ساختمانهاى بىقواره و نيمهتمام كه ستونهاى بتونى روى سقف اكثر آنها به چشم مىخورد و نشان مىداد كه بهعلّت فقر مادى طبقهاى ناتمام مانده است.
كوچهها و خيابانها از بچههاى كوچك و بزرگ، دختر و پسر پر شده بود. زنها، پير و جوان در كنار خيابان پشت در خانهها نشسته، خيابان را تفرجگاه خود قرار داده بودند و بچههاى خود را وسط خيابان رها كرده، با هم مشغول گفتوگو بودند.
نصف بيشتر خيابانها و كوچهها را، گارىهاى دستى پوشانده بودند و صاحبان آنها با صداى بلند و موزون، اجناس خود را عرضه مىكردند. مردان، بعضى ايستاده تفرج مىنمودند و عدهاى به زور، خود را از وسط جمعيت مىكشيدند و مىگذشتند. گاهگاهى ماشينى مىگذشت، صداى بوق آن گوش را كر مىكرد، تا به زحمت، مردم پس و پيش شوند و گارىها كمى جاده باز كنند و مادرها، بچههاى خود را صدا بزنند تا ماشين چندقدمى به جلو برود. واى به وقتى كه رانندهاى، عجله مىكرد و مادرى، نگران حيات فرزندش مىشد؛ آنگاه سيل فحش و ناسزا به سمت راننده روان مىگرديد.
در بالكن خانهها، طناب بسته شده بود و لباسهاى رنگارنگ از آن آويزان بود…
دوست من، چرا چشمان خود را بستهاى؟ من تو را به نبعه آوردهام كه خرابىها و آتشسوزىها، دزدىها و خونريزىها و ظلم و جنايتى را كه بر شيعيان ما رفته است ببينى!
نه، نه، من ديگر طاقت ندارم به اين صحنههاى دردناك و حزنانگيز نگاه كنم! بس است!
آنچه ديدهام كافيست، مىلرزم، مىسوزم و ديگر نمىخواهم به اين بدبختىها و جنايتها نگاه كنم…
اگر مىخواهى آه بكشى و سوزش قلب جوشانت را تسكين بخشى! آزادى! بگذار كه آه سوزان تو، با آه همه مادران و زنان داغديده درهم آميزد و ريشه جنايتكاران را بسوزاند.
اگر مىخواهى فرياد كنى، تا سينه پردردت، از فشار غضب برهد و بغض گلويت تخفيف بيابد، باز هم آزادى فرياد كن و بگذار فرياد تو، با فرياد جوانان از جانگذشته شيعه مخلوط شود و پايههاى كاخ ظلم و ستم را بلرزاند.
اى دوست من، ديدار اين جنايات تاريخ و اين صحنههاى حزنانگيز، بزرگترين درس عبرت است. گذشت روزگار اين صحنههاى دردناك را محو مىكند و كمتر كسى اين جنايتها را باور خواهد كرد. خاطره پرسوز و گداز اين صحنههاى حزنانگيز، فقط بر قلب دردناك من و تو باقى خواهد ماند… و تو اى آشناى من، كه از راه دور آمدهاى تا حقايق را به چشم ببينى و با شيعيان ستمديده و زجركشيده همدردى كنى، چشمانت را باز كن و هر چه بيشتر حقايق كشنده را ببين و يك دنيا درد و غم و يك تاريخ ظلم و جنايت براى دوستانت به ارمغان ببر.
نگاه كن، اينجا جسدى سوخته است. اين خاكسترهاى سياه، جمجمه خاك شده اوست، اينها دستها و اينها پاهاى اوست. اين بدبخت بينوا را در داخل اطاقش كشتهاند و بر جسدش بنزين ريخته و آتش زدهاند.
آه مهربانم، اينجا خانه ابومحمّد است، مرد آبرومندى كه خانواده بزرگى داشت و در حركت نيز مسئول خدمات اجتماعى بود و من شبهاى زيادى را در اين خانه خوابيده بودم.
اينجا مسجد شيخ فرحات است كه هنگام ورود به نبعه و عدم شناسايى افراد، يكسره به اين مسجد آمدم و نماز خواندم و با خود فكر مىكردم كه از كجا شروع كنم؟ و به كجا بروم؟ و با چه كسى گفتوگو كنم… يكباره ديدم كه آدمى خيره خيره به من مىنگرد. گويا مرا شناخته است ولى باور نمىكند. راستى چگونه ممكن است كه من حلقه محاصره آتش و خون نبعه را بريده و به نبعه قدم گذاشته باشم؟ اين مرد متردد بود، مىخواست خوشحالى كند ولى نمىتوانست خود را گول بزند… بالاخره رفت و هراسان و شتابان با چند نفر ديگر آمد، آنها مرا شناختند، در آغوش كشيدند و پرسيدند واَلحَمدُللَّهِ سَلامَه گفتند و با تعجب مىپرسيدند چگونه و با چه معجزهاى توانستهاى به نبعه وارد شوى!
اينجا اولين پايگاه من بود كه در سالن بالاى آن سخنرانى مىكردم و به كادرها درس مىدادم… ببين اين مسجد به چه صورت دلخراشى درآمده است!
اينجا را ببين، مريضخانه حركت بود. هزارها در آن درمان شدهاند و پزشكان فرانسوى در طبقه بالاى آن زندگى مىكردند، ببين چگونه غارت و متلاشى شده است!
آه اين خانه شريف است و هيچگاه آنرا فراموش نمىكنم. يك روز تمام، از صبح زود با من بود و همه جا رفتيم و محورهاى جنگ را سركشى كرديم و در چند محل، سخنرانى كردم و حدود يك ساعت بعد از نيمهشب فارغ شديم. شريف مىدانست كه از صبح تا آن موقع هيچ نخوردهايم و راستى كه خسته و گرسنهايم. دست به جيبش كرد، پنج قرشى در جيبش بود، آن را درآورد و گفت يا دكتر، اين همه دارايى من است، و اگر تو را به شام دعوت نكردهام، براى اين بود كه چيزى نداشتم…
من به خود لرزيدم و بيش از حد متأثر شدم و به او گفتم كه بايد به خانه او بروم و در آنجا بخوابم…
به خانهاش وارد شدم. زنش بهشدت عتاب مىكرد كه چرا خانوادهاش را بىخبر گذاشته و رفته و آنها را نگران كرده است. فرزند هفت سالهاش بيدار شده، فوراً به سوى پدرش رفت و با عتاب گفت: بابا، بابا، چرا رفتى و به ما هيچ نگفتى؟ و حتى خبر ندادى كه كجا هستى؟ از يك طرف صورتش را از پدر برمىگردانيد و از طرف ديگر خود را به او مىچسبانيد. آنگاه پدر پيرش بيدار شد و خوشحال آمد و نشست و دعا كرد…
شب را بدون طعام خفتيم درحالىكه قطرات اشك از گوشه چشمانم جارى بود و شايد عارفانهترين و زيباترين گرسنگى بود كه تجربه مىكردم.
آه دوست من، اينجا حسينيه بود، شبهاى زيادى را در آن به سر آوردهام، درحالىكه هر لحظه، بر آن راكت و گلوله توپ فرود مىآيد و همه حسينيه مىلرزيد و هر لحظه، گوشهاى از آن فرو مىريخت و احساس مىكرديم كه هر گلوله در گوشه اطاق من منفجر شده است.(32)
25 سپتامبر 1976
شهادت ابوحماده
درود آتشين زمين و آسمان بر تو باد اى قهرمان شيّاح، اى فدايى امل. اى شهيد راه خدا.
چه خاطرات زيادى، شيّاح خونين از تو به ياد دارد. چه مردانگىها! چه فداكارىها! چه از جانگذشتنها! چه شبهاى درازى كه تو همچون صخره بر پيكر مجروح شيّاح ايستادى. در مقابل سيل هجوم دشمنان مقاومت كردى و كرامت و شرافت شيعه را حفظ نمودى. چه روزهاى خطرناكى كه يكه و تنها در ميان آتشفشان گلولهها و راكتها و منفجرات استقامت كردى. آن روزها كه همه رفته بودند. ترس و وحشت همه را گرفته بود. شيّاح خالى شده بود، جز گلوله، رهگذرى وجود نداشت، جز بمب و راكت، ميهمانى به شيّاح وارد نمىشد. باران مرگ فرو مىباريد، ابر يأس و نااميدى بر شيّاح سايه افكنده بود، آرى آن روزها، تو همچون صخره در مقابل امواج خروشان دشمن مقاومت مىكردى، طوفانهاى وحشتزاى حوادث را بر سينه خود مىپذيرفتى و دشمن را به عقب مىراندى.
تو علمدار امل در شيّاح بودى. تو به نوجوانان اميد و روح مىدادى، هر كس به چهره آرام و مطمئن تو نگاه مىكرد آرامش مىيافت، و هر جوانى به پنجههاى مردانه تو نظر مىافكند مطمئن مىشد كه با وجود تو بر شيّاح خطرى نيست.
10 اكتبر 1976
بسم اللَّه
محبوبم:
احساس مىكنم كه تحمل درد و غم و خطر و مصيبت در راه خدا مهمترين و اساسىترين لازمه تكامل در اين حيات است. معتقدم كه زندگى در خوشى و بىغمى، لذت و سلامت، امن و نعمت آدمى را فاسد و منجمد و بىاحساس مىكند. براين اساس مىبينم كه جوانان ما در جنوب و بيروت، سرشار از ايمان، مبارزه، محبت و فداكارى هستند، در مقابل بعلبك كه براى تقسيم منافع در كشمكش و اصطكاك با همديگرند!
هجوم دائم بر جوانان ما در جنوب، ضرب و شتم، خطر و قتل، ترس و عدم امنيت و درد و غم آنها را پاك و مصفا كرده. خودخواهىها، شهرتطلبىها و خودنمايىها را سوزانده… و در عوض روح رضا و توكل و قبول خطر، محروميت و حتى شهادت در جوانان نضج گرفته است. باتوجه به حقيقت فوق، يعنى استقبال همه خطرات و مشكلات با طيب خاطر، مىخواهم بعضى از حالات »جوانان حركت« را در جنوب شرح دهم:
حال ما، در جنوب مثل موج است، هميشه در تلاطم و بالا و پايين رفتن… گاهى همه چيز تيره و تار مىشود، همه روزنههاى اميد كور مىگردد و ترس و وحشت بر همه جا سايه مىافكند. اژدهاى مرگ دهن باز مىكند كه همه را ببلعد و همه دشمنان با هم پيمان مىبندند كه خون ما را بريزند و شرف و كرامت ما را نابود كنند. صداى حق را خفه نمايند و جنايت و فساد، دروغ و تهمت و خيانت را بر اجساد و افكار و عقول مسلط كنند. همه راهها بسته مىشود؛ دشمنان خونخوار پيروزى خود را جشن مىگيرند و آنطور مغرور و مست عربده مىكشند كه گويى همه عالم در قبضه عفريتى آنها اسير شده است. روزهاى تيره و تارى بر جوانان ما مىگذرد كه فكر مىكنند، ديگر هيچ اميدى نيست و هيچ راه نجاتى جز شهادت وجود ندارد… و شبهايى تيرهتر از روز… وحشتناك و غمانگيز و دردناك…
و اين ايام… قهقراى زندگى و حضيض موج، منتهاى خوشى، پيروزى و اميد جوانان ما در جنوب است.
سرنوشت ما در جنوب همچون موج در تلاطم و پايين و بالا رفتن است. دائماً از اوج به حضيض و از حضيض به اوج درحركتيم… و اين بزرگترين آزمايشى است كه خدا بر ما مقدر كرده است… و من از او مىخواهم كه به ما توفيق دهد از اين آزمايش بزرگ سربلند بيرون بياييم.
10 اكتبر 1976
عجبا! سر نماز ايستاده بودم، بيخود و بىجهت خوشحال در پوست خود نمىگنجيدم، لبخند مىزدم، در قلبم صداى قهقهه بلند بود، روحم به آسمانها پرواز مىكرد، همه چيز زيبا مىنمود، از هر گوشهاى آثار بشارت مىباريد، سلولهاى بدنم از خوشى مىرقصيد… راستى كه حالتى عجيب به من دست داده بود تا آن جايى كه از شدت خوشى گلويم مىسوخت و از نماز، عبادت و توجه به خدا چيزى نمىفهميدم.
يكباره به فكر فرو رفتم تا دليل اين خوشحالى شديد را بفهمم. فكر كردم، روحم را، و قلبم را شكافتم و بالاخره حقيقت را يافتم…
فهميدم كه صبح، لرزان و ترسان، خسته و پژمرده از رختخواب برخاستم… از خوابى برخاستم كه، همهاش خوف و وحشت بود… انتظار هجوم دشمنان را داشتم… هر لحظه بيم آن مىرفت كه دشمن به من بتازد و رگبار گلوله مرا به خاك بياندازد… از چند پاسگاه دشمن گذشتم، در هر كدام جستوجو مىكردند كه مرا يا دوستان مرا بيابند و نابود كنند، با دلهره و ترس وارد پاسگاه شدم و با چه فشارى خود را آرام و خونسرد نشان دادم تا بالاخره از پاسگاه خارج شدم… از همه آنها به سلامت گذشتم. دوستان مسكينم ترسان و لرزان، از اقصى نقاط پيش من آمدند و از هجوم دشمن و خطر مرگ سخن گفتند. همه را با قدرت ايمان و توكل به خدا آرام كردم، اميد دادم، ايمان بخشيدم و با قلب قوى و اطمينان به نفس همه را روانه خانههاشان كردم… همه خوشحال و اميدوار رهسپار قريه خود شدند.
عدهاى از مهاجرين، از دردمندان، فقيران، درماندگان نزد من آمدند، فقر و گرسنگى به استخوانشان رسيده بود. به هر كدام چيزى دادم و همه را خوشحال و اميدوار روانه كردم…
هنگامى كه از صحن مدرسه مىگذشتم به جوانان مسلح، پاسداران، حركت… برخورد كردم، دست همه را با فشار و محبت فشردم و اشبال(33) را بوسه زدم و با كلماتى آتشين همه را اميدوار كردم و تشويق نمودم…
همه روزم، بهشدت گرفته بود. لحظهاى آرامش نداشتم. لحظهاى نتوانستم بنشينم يا حتى روزنامهاى بخوانم، مردم پشت سرهم مىآمدند و درددل مىكردند و من نيز با آرامش گوش مىدادم و با سخاوت آنها را راضى برمىگرداندم…
آخر روز، خسته شده بودم ولى روحم سرشار از نشاط بود. قلبم از عشق و اميد مىجوشيد و تعجب مىكردم كه هنوز زندهام. خوشحال بودم كه از چند پاسگاه )حاجز( گذشتم و كسى مرا نشناخت و گلولهبارانم نكرد… مسرور بودم كه كسى به مؤسسه حمله ننمود و به ما صدمهاى نرسانيد…
خوشحال بودم كه در قله نااميدى، در منتهاى فقر، در حضيض ضعف توانستم كه به مردم اميد بدهم، به فقرا كمك كنم و به وحشتزدگان و ضعيفان اميد و اطمينان ببخشم…
خوشحال بودم كه وجودم در اين روز مفيد بود، خوشحال بودم كه بخت در اين روز مرا كمك كرد. احساس مىكردم كه از هفتخوان رستم گذشتهام و اين بزرگترين پيروزى من بود… يكباره سيلاب اشك بر رخسارم جارى شد چون به فقر و ضعف و درماندگى خود پىبردم و همه خوشحالى خود را بىاساس يافتم… اشك ريختم و بعد آرامش يافتم.
12 اكتبر 1976
كشمكش زندگى را بنگر! چه طوفان وحشتناكى به پا شده است! همه قدرتهاى جور و ستم و پليدى، دست به دست هم دادهاند تا ما را نابود كنند.اژدهاى مرگ، دهن باز كرده كه مرا ببلعد، لهيب آتش، اطراف مرا مىسوزاند، همچون پر كاه بر موج حوادث، در ميان اين درياى طوفانى بالا و پايين مىروم، چه سرنوشت مبهمى! چه دردها و چه غمها، چه مصيبتها و چه شهادتها، چه شكستها و چه محروميتها، چه ظلمها و چه جنايتها… چه بگويم؟ چه مىگذرد؟… نمىدانم ولى آنچه مىدانم آنكه شهادت سادهترين راه نجات من است…
هجوم از همه طرف شروع مىشود، همه روزنههاى اميد كور مىگردد، يأس، ترس، خوف و وحشت بر همه جا سايه مىافكند، دوستانم با چشمان نگران، با قلبهاى مضطرب، خسته و شكسته و درمانده بهسوى من مىآيند، درحالىكه خود من به هيچ چيزى اميد ندارم و جز شهادت انتظار نمىكشم، ولى همچون صخره محكم و مطمئن در مقابل دوستانم سخن مىگويم و به آنها ايمان مىدهم و با شجاعت و بىباكى به مراكز خطر مىروم، دوستان را آرامش مىدهم و با اطمينان و قوت قلب آنها را روانه ديارشان مىكنم…
گاهگاهى همه نظام و سازمان، تمامى دوستان و رزمندگان و همه آينده و سرنوشت به يك كلمه من وابسته بود، آن منى كه نه اميد داشت و نه قدرت، نه رؤياى روشن و نه انتظار كمك… فقط براساس توكل به خدا، رضا به تقدير و قبول شهادت، باز هم بر پاى خود ايستادم و همچون صخره موجهاى خطر و خوف، نااميدى و يأس را برگرداندم، باز هم مسير تاريخ را تغيير دادم… و همهاش بر مبناى احتمال بود و با خود مىگفتم، اگر يك در هزار باقى بمانم و سازمان ادامه يابد باز هم خواهم ايستاد. باز هم مقاومت خواهم كرد…
14 نوامبر 1976
جبهةالشعبيه(34) از منطقه حقبان(35) وسط بلد ضَرَبَ(36) على اسرائيل – بعد قذائف(37) آنها 5 دقائق بعد مباشرة بمب اسرائيل آمد – وقَتَلَ احمد محمدعلى سويدان و طفلين از موسى كريم – و طفل سليمان قدوح و 4 قتل و مجروح كثير –
قصف(38) به مدرسه شد. ساعت چهار و پنج دقيقه كمتر و اغلب بچههاى مدرسه كشته شدند.
ابراهيم هيدوس شوفر را در عيتاالشعب(39) گرفتند و شش ساعت در اسرائيل محاكمه كردند و بعد ياطر(40) را بمباران كردند.
به احتمال قوى بمباران با موافقت اسرائيل و جبههالشعبيه انجام گرفت.(41
18 نوامبر 1976
ياطر(42(
وجهاء قريه و مختار(43) و غيره با جبهه شعبيه(44) جمع شدند كه بلد را ترك كنند. ولى آنها گفتند كه ما، به امر مركزى(45) آمدهايم و نمىرويم. ايجاد خطر مىكنند. چون بخصوص، جبهه شعبيه از بين مدنيّين(46) بمباران مىكند. براثر اجماع اين موقف جبهه شعبيه خَرَجَت(47) از ياطر و فقط فتح باقى مىماند.
21 نوامبر 1976
لجان ثوريه(48) از مجدل زون(21/1976 (49/نوامبر به اسرائيل زدند و اسرائيل بلد را كوبيد. مردم آنها را از شهر بيرون كردند و آنها از كنار شهر زدند و اسرائيل جواب داد و همه قراء اطراف را زد.
21 فوريه 1976
بسم اللَّه
محبوبم، ديشب نخفتم. از اينكه تو را، در رنج و عذاب مىبينم بىاندازه ناراحتم. من از طوفان حوادث باكى ندارم. در گردابهاى خطر فرو مىروم تا به ساحل نجات برسم… از اين طوفانها زياد ديدهام… و مىدانى كه از اين طوفانهاى سخت خيلى زياد بر پيكر طايفه شيعه هجوم آورده است و من احساس مىكنم كه در خلال اين طوفانهاى خطرناك است كه شخصيّت آدمى نضج مىگيرد و اجتماع به سوى كمال مىرود.
من نگرانم و اين نگرانى طبيعى است، نگران جوانان بىگناه، نگران بازىهاى سياسى استعمار، نگران خدعه و تزوير عملاء(50) داخلى، نگران سرنوشت، و نگران اين كه ما نتوانيم در اين لحظات بحرانى به مسئوليت خود آنچنان كه بايد عمل كنيم…
اما من از خطر نمىهراسم، از مرگ نمىگريزم. هنگامى كه طوفانها، بيش از تحمل توانايى من، شدت مىگيرند؛ على را در نظرم مجسم مىكنم. دردهاى او و رنجهاى او، تنهايى او و نالهها و سوز و گدازهاى درونى او، طوفانهاى حوادث كه يكى پس از ديگرى او را محاصره كرده بود. همه را به ياد مىآورم… و آنگاه تسكين مىيابم و هنگامى كه هيچ راه نجاتى پيدا نمىكنم به آغوش شهادت پناه مىبرم و با قدمهاى محكم و اراده آهنين به دنبال حسين مىروم و با رضا و توكل، خود را و حيات و هستى خويش را به خدا تقديم مىكنم… آنگاه آسوده و مطمئن و آرام به سوى سرنوشت مىروم. آنچه مرا بيش از اندازه رنج مىدهد ناراحتى تو است و آرزو مىكنم كه بتوانم قسمتى از ناراحتىهاى تو را بر قلب خود بپذيرم.
ديروز، در حين ناراحتى شديد، جوانان بىگناه ما را محكوم كرديد…
به خدا سوگند كه، اين جوانان بىگناهند و آنقدر بىرحمانه و ظالمانه مورد اهانت، تهمت و هجوم جدى قرار گرفتهاند كه حدى بر آن متصور نيست… تنها گناه آنها اين است كه در مقابل بىشرفترين فاسدها، و خبيثترين جنايتكاران از جان خود مسلحانه دفاع كردهاند و خدا به آنها كمك كرده تا باوجود قلت خود دشمنان خود را از پاى درآورند. خيلى دور از انصاف است كه چنين جوانان بىگناهى را از دفاع جان خويش محروم كنيم و از اينكه مظلومانه به دست جنايتكاران كشته نشدهاند، محكوم نماييم!
من اين جوانان را احترام مىكنم، زيرا اين شهامت و شجاعت را داشتهاند كه براى اولين بار، ظلم و ستم و كفر را با عنف جواب بگويند و مثل بيچارگان ذليل و درمانده زمان سلطان حسين صفوى، مرگ را با خفت و ذلت نپذيرند…
مشكل ما، مبارزه حق و باطل است كه به اوج خود رسيده و هر روز به درجات سختتر مىرسد. اصحاب ظلم و كفر و جهل متحد مىشوند و ما را مىكوبند، زيرا ما از قماش آنها نيستيم و ارزشهاى آنها را زير پا گذاشتهايم، و مقياسها و ارزشهاى خدايى را علم كردهايم كه آنها را نابود خواهد كرد.
4 مارس 1977
در نبطيه، قوىترين پايگاه نيروهاى چپ، جنگهاى سختى بين جبهةالرفض(51) و حزب كمونيست از يك طرف و صاعقه(52) از طرف ديگر درگرفت. درنتيجه اين جنگها بيش از 200 نفر از نيروهاى چپ كشته شده و همه پايگاههاى آنها به تصرف صاعقه درآمد و بقيه آنها پياده فرارى شده از راه كوهها وتپّهها و درههاى اطراف نبطيّه خود را به جنوب رساندند. در اين تصفيه بزرگ، فتح و جبهةالديموقراطيه(53) نيز به صاعقه كمك مىكرد و بعد از تسلط بر پايگاههاى چپ، همه آنها به فتح تسليم شد.
در منطقه صور، آخرين نقطه نيروهاى چپ نيز، وضع متشنج است. فتح به صورت آمادهباش كامل درآمده است كه درصورت هر نوع زدوخورد، نيروهاى چپ را تصفيه كند و جنگندگان جبهةالرفض نيز در خيابانها و راهها پراكنده شده و حواجز(54) متعددى بهوجود آوردهاند و فقط كارشان دستگيركردن مخالفان و احتمالاً ضرب و قتل آنهاست.
ديروز، در يكى از همين حواجز، عنصرى از فتح دستگير شده و كتك مفصلى از جبهةالرفض خورده. به محض اينكه فهميدهاند او از فتح است، او را از ماشين پايين كشيده كتك مفصلى زدهاند.
بزرگان و رهبران جبهةالرفض گريختهاند و عدهاى از آنها بهطور انتحارى مشغول آتشافروزى براى انفجار جنوبند.
تنها اميد آنها اين است كه جنگى بين اسرائيل و سوريه درگيرد، و يا سوريه سقوط كند، و يا اسرائيل وارد لبنان شود و لذا آنها از فرصت استفاده كرده چندصباحى ديگر به خرابكارىهاى خود ادامه دهند.
9 مارس 1977
در هنگام هجوم بر تل ربّ ثلاثين(55)، شباب امل، پيشاهنگان هجوم، فرياد اللَّهاكبر برداشتند و با رگبار گلوله و هجومى برقآسا بر دشمن تاختند و دشمن با تلفات سنگين شكسته و وامانده شد. بعد از آنكه فرياد اللَّهاكبر و هجوم برقآساى شباب امل صفوف دشمن را شكافت، همه جنگندگان موجود در معركه، همه آنها كه از پس مىآمدند، از جوانان فتح و جيش لبنان عربى و حتى احزاب يسارى(56) نيز فرياد اللَّهاكبر برداشتند و اين صوت ملكوتى در كوهستانهاى طيبه طنين مىانداخت و با طنين توپها و انفجارات درهم مىآميخت.
27 ژوئيه 1977
حاروف57
جبهةالرفض(58) مىخواست مكتب(59) باز كند، ولى مردم شهر مخالفت كردند و نگذاشتند و به جبهةالرفض در بيرون شهر، حاجز(60) گذاشته و افراد شهر را گرفته، به سختى مىزدند و مضروب مىكردند.
27 ژوئيه 1977
شهر انصار61صاعقه(62) بر شهر مسلط شده است. فتح(63) نمىخواهد، لذا به اعضاى احزاب چپ بخصوص شيوعى(64) اسلحه و هويه(65) مىدهد و آنها ضدصاعقه و ضد حركتالمحرومين(66) استفزاز(67) مىكنند براى انفجار…
5 جولاى 1977
جدل با احزاب چپ در برج رحّال68پس از سخنرانىهاى متعددى كه كادرهاى ورزيده حركت(69) در شهرهاى مختلف جنوب بهپا داشتند و اثرات شگفت كه از آنها ظاهر شد، شيخ صبحى(70) درخواست كرد كه يك سخنرانى، در قريه برج رحّال بگذارد كه خود نوعى تحدّى و دهنكجى به احزاب چپ بود كه در آن منطقه سيطره مطلق داشتند. من پيشنهاد شيخ را پذيرفتم و حتى از استاد حسن حسينى خواهش كردم كه با او برود و اگر سئوالات سياسى مطرح شد و شيخ از جواب باز ماند، استاد حسن براى جواب حاضر باشد، لذا در روز معين، ساعت شش بعدازظهر، شيخ صبحى و استاد حسن وعدهاى از جوانان حركت، رهسپار برج رحّال شدند تا در مقابل دشمنان ايدئولوژى و حزبى حرفهاى اسلامى و سياسى خود را بزنند …
من از بيروت به مؤسسه رسيدم و ديدم كه اينها عازم حركتند، و من نيز كار ديگرى ندارم و بعلاوه در ته دلم احساس نگرانى مىكردم كه اگر خداى ناكرده چپىها شيخ را دست بياندازند و او از جواب باز بماند، شكست معنوى بزرگى در منطقه نصيب ما خواهد شد. لذا همراه آنها رهسپار برج رحّال شدم، و مطابق معمول سخنرانى در حسينيه قريه بود. مسئولين حركت در ده، ميهمانان را در صف جلوى حسينيه جاى دادند، ولى من به عقب حسينيه رفتم و كتابى از شريعتى داشتم و مشغول خواندن شدم. خيلى اصرار كردند كه مرا به جلو ببرند و در صدر مجلس بنشانند، ولى حوصله نداشتم و در دنياى ديگرى سير مى كردم و نمىخواستم از احلام شيرين خود خارج شوم و به جمع موجود در حسينيه بپيوندم، فقط مىخواستم به دوست و دشمن بفهمانم كه من هستم و يك قدرت روحى براى دوستانم باشم، ولى درعين حال به راز و نياز درونى دلم مشغول گردم و عيش معنويم را منقّص نكنم.
ملت كمكم آمدند و حسينيه بىسابقه پر شد و سخنرانى آغاز گرديد. شيخ درباره خداپرستى حرف زد و سخنرانى جالبى كرد، ولى من همچنان سرم در كتابم بود، فقط گاهگاهى نگاه به سخنران مىانداختم و بدينوسيله حضور خود را در جلسه اعلام مىكردم.
اما احزاب چپ، جناحى قوى تشكيل داده، نيروهاى جنگى خود را در خارج مستقر كرده و در نقاط حساس حسينيه كمين نموده و براى تخريب جلسه و ايجاد جنجال، نقشه كاملى طرح كرده بودند. به محض اتمام سخنرانى شيخ صبحى، يكى از سخنوران چپ، بهعنوان سئوال، دست بلند كرد و در كنار منبر قرار گرفت و شروع به سخنرانى نمود. گفت: يا شيخ سخن تو بسيار خوب بود، خداپرستى نيز منافع زيادى دارد، اما شما را با خدا و خداپرستى چهكار؟ شما كه مسلمان نيستيد! شما كه به اسلام عمل نمىكنيد! شما كه با استعمار مبارزه نمىنماييد، شما با كتائب همكارى مىكنيد، شما نبعه را تسليم كتائب كرديد، شما خيانتكاريد…
شيخ صبحى هاج و واج روى منبر خشك شده بود و اين سخنران ورزيده حزبى آنقدر بلند و سريع و جذاب صحبت مىكرد كه مجالى به شيخ براى جواب نمىداد، لذا شيخ از منبر پايين رفت و استاد حسن به منبر رفت كه جواب بگويد، ولى او هم مجال نمىيافت…
همهمه شد، ملت اعتراض مىكردند ولى منبر به دست آن سخنران حزبى بود و همچنان مثل ريگ به حركت محرومين حمله مىكرد و مثل مسلسل، شعارهاى تند انقلابى مىداد. بالاخره، استاد حسن عصبانى شد و شروع به فرياد زدن كرد تا توانست صداى سخنران را قطع كند و گفت هماكنون در جنوب لبنان، در محورهاى جنگ بنت جبيل و طيبه فداييان امل مىجنگند و از لبنان دفاع مىكنند و همه هفته شهيد مىدهند، اما شما كجا هستيد؟ شما كجا با كتائب يا با اسرائيل مىجنگيد؟ اگر راست مىگوييد به مرزهاى جنوبى برويد و در مقابل دشمن سنگر بگيريد! دست از شعارهاى ميانتهى برداريد و اگر راست مىگوييد كمى عمل كنيد…
مىرفت تا جلسه كمى به حالت عادى خود برگردد و آرامش برقرار شود، ولى يك سخنران حزبى ديگرى، فوراً به منبر بالا رفت و در كنار استاد حسن قرار گرفت و با كلمات شمرده، شروع به سخن نمود و دوباره بر منبر سيطره يافت و آنقدر كلامش نافذ و زيبا بود كه همه حسينيه سراپا گوش شد و محو قدرت سخنران و افكار انقلابى و اسلامى او گرديد. او كلام خود را با على)ع( و عدالت او شروع كرد و سپس تكيه بر ابوذر غفارى و مبارزات بىامانش، ضدعثمان و معاويه نمود و نتيجه گرفت كه مبارزه بايد در جهت نابودى سرمايهداران و سقوط نظام لبنانى باشد، و جنگ با اسرائيل و يا كتائب جنبه ثانوى دارد! مىگفت تا وقتى كه نظام لبنانى سرنگون نشود و سرمايهدارى نابود نگردد هيچ نتيجهاى از اين همه جنگها، خونريزىها و فداكارىها عايد نخواهد شد.
من مىدانستم كه به اسلام و به على ابداً ايمان ندارد، ولى براى سيطره بر افكار مردم، پشت سر هم آيات قرآنى مثال مىآورد و از كلمات على)ع( مثل مىزد. من هنوز در آخر حسينيه نشسته بودم و شاهد اين صحنهها بودم و عصبانى و ناراحت از زبردستى حزبىها و سادگى جوانان حركت به خود مىپيچيدم، تا بالاخره يكى از كادرهاى حركت نزد من آمد و درگوشى به من گفت كه وضع خيلى خراب است، حزبىها همه حسينيه را محاصره كردهاند و اگر جوابى بدهيم ما را خواهند كوبيد… و خلاصه بهتر است هر چه زودتر از حسينيه خارج شده برويم! با عصبانيت به او گفتم يعنى مىگويى فرار كنيم؟ جلسه را به دست حزبىها بسپاريم و معركه را خالى كنيم؟ و اضافه كردم كه تو و هر كس ديگرى كه احساس خطر مىكند ممكن است برود، ولى من مىمانم و سعى مىكنم كه جلسه را به دست بگيرم…
آنگاه از همان نقطه كه نشسته بودم، از آخر جلسه فريادم بلند شد، تصميم گرفتمكه رسماً وارد صحنهشوم و با همان تاكتيكهاى حزبى آنها را بكوبم. قبل از هر چيز خواستم كه اين سخنران چيرهدست را از موضع هجومى بازدارم و او را به موضع دفاعى بكشانم. با صداى بلند سخنران را متوجه خود كردم، حزبىها با فرياد خواستند بر من سيطره يابند، ولى من فرياد خود را بلندتر كردم. سئوال ساده، كوتاه و محكم؛ آيا تو اى سخنران به على ايمان دارى؟
همهمه حزبىها عليه من بلند شد كه او را از جواب معاف بدارند، ولى من تكرار كردم؛ باز هم تكرار، و حتى سئوال خود را متوجه مردم كردم. اى مردم چرا اين مرد كه اينهمه از على و قرآن حرف مىزند، مىترسد جواب مرا بدهد، كه آيا به على معتقد است يا نه؟ همه نظرها متوجه من شده بود و من هم خجالت را به كلى كنار گذاشته بودم، گويى كه اصلاً خجالت مفهومى ندارد، سخنران مىخواست كلمهاى بگويد، فرياد من بلند مىشد كه آيا به على ايمان دارى يا نه؟… بالاخره سخنران مجبور شد بگويد آرى به على ايمان دارم! فوراً سئوال ديگرى مطرح كردم. آيا على دزدى مىكرد؟ گفت: نه، دزدى نمىكرد.
فوراً بدون آنكه براى او مجال براى فرار باشد نتيجه گرفتم و گفتم: ولى شما دزدى مىكنيد. چگونه به على ايمان داريد و باز هم دزدى مىكنيد؟… سخنران همه نوارش پاره شد، اعصابش متشنج گرديد، مىخواست با هر زحمتى كه شده از خود دفاع كند، دزدىهاى خود را توجيه نمايد، ولى كلام او ديگر خريدار نداشت! همه مردم مىدانستند كه اينها دزدى مىكنند و اين دزدى براى آنها گناه به شمار نمىرود… بالاخره، سخنران مجبور شد كه اعتراف كند… ولى گفت: مادزدى نمىكنيم، بلكه ما اموال سرمايه داران را مصادره مىكنيم و مصادره با دزدى فرق دارد. اگر جماهير )تودهها( فرمان دهد كه اموال ثروتمندان به نفع جماهير مصادره شود، ديگر دزدى خوانده نمىشود. فرياد زدم كدام جماهير؟ همه جماهير شما را طرد مىكنند. همه جماهير از شما متنفرند )ابراز احساسات مردم و رضايت آنها از كلام من(. ادامه دادم، شما چند نفر جمع مىشويد و خود را جماهير مىخوانيد، و مال مردم را براى جيب خود مىدزديد و جماهير را بدنام مىكنيد! كى و كجا جماهير به شما وكالت داده است؟ هركجا و هر وقت كه مىنگريم مىبينيم كه جماهير شما را طرد مىكند. سخنران حزبى گفت ما به خاطر جماهير مصادره مىكنيم، ولى فعلاً جماهير رشد كافى ندارد و نمىفهمد!. به او گفتم به هرحال تا وقتى كه نمايندگى ملت به شما واگذار نشده است حق مصادره اموال كسى را نداريد. به علاوه مىخواهم بپرسم اگر راست مىگوييد چرا املاك و اموال جنبلاط(71)ها و جورج حاوىها(72) را مصادره نمىكنيد؟ ولى سراغ خانههايى مىرويد كه سرنشينان بينوايش زير بمبارانهاى اسرائيل خانه و زندگى را ترك گفته و فرار كردهاند، و همه ثروتشان همان اثاثيه خانه شان است، و شما با كمال بىشرمى خانههاى اين بينوايان را مىدزديد! آرى على از شما ننگ دارد، و شما بايد شرم كنيد و اسلام را و على را بازيچه سياستبازىهاى خود قرار ندهيد!
سخنران با تردستى تمام، مىخواست دوباره منبر را به دست بگيرد، و با تلاوت آيات قرآنى و تكيه بر على و ابوذر و شعارهاى تند انقلابى مىخواست ماهيّت ضددين خود را بپوشاند… ولى من نيز به او مجال نمىدادم. از او سئوال كردم، اگر به خدا و رسول ايمان دارى، نظرت را درباره عَلْمَنَه(73) بگو. ولى او سكوت كرد، زيرا در بنبست اسير شده بود. از يكطرف با اينهمه طرفدارى از اسلام و رسول و على نمىتوانست از علمنه )جدايى دين از دنيا( دفاع كند، و از طرف ديگر علمنه شعار همه احزاب چپ لبنان بود. لذا حزبىها شروع به فحاشى كردند، عصبانيت آنها به درجه انفجار رسيد، و من نيز منتظر همين لحظات بودم، با فريادهاى مكرّر سخنران را ميخكوب كرده بودم و قيل و قال مردم همهچيز را مختل كرده بود، بعد فحش و ناسزا شروع شد، تهديد و اسلحه به ميان آمد، ولى من بدون توجه از چپ و راست خود همچنان سئوال پرتاب مىكردم؛ محكم، كوتاه و عميق كه همه حزبىها را كلافه كرده بود. تشنج بالا گرفت، كشمكش شروع شد و عدهاى از دو طرف گلاويز شدند و دامنه كشمكش به خارج حسينيه كشيده شد. جار و جنجال و هياهو به آسمان بلند گرديد، هر لحظه، به نقطه انفجار نزديكتر مىشديم، و من نيز خود را براى مانورى بزرگتر و خطرناكتر آماده مىكردم. در اين هنگام، چند نفر از پيران شهر از من خواستند كه به جلو بروم و براى مردم صحبت كنم، بلافاصله پذيرفتم و با يك خيز خود را به پشت منبر رساندم و در كنار سخنران حزبى قرار گرفتم، يكباره، دو جنگنده قوى هيكل حزبى در دو طرف من قرار گرفتند! و به خيال خود، مرا تهديد مىكردند كه در صورت هجوم به آنها مرا از پاى درمىآورند. من نيز تصميم خود را گرفتم، تصميمى خطرناك و آهنين، كه در صورت زد و خورد، با يك ضربه آنى، آن دو را آنچنان نقش بر زمينشان كنم كه هرگز از خاك برنخيزند و آنقدر به اراده خود و قدرت سرپنجه خود، ايمان و اعتقاد داشتم كه با كمال آرامش شروع به صحبت كردم، از همه مردم تقاضا نمودم كه اگر مرا دوست مىدارند سكوت كنند و فحش و ناسزاى كسى را جواب نگويند. داخل حسينيه فوراً آرام شد، ولى هياهوى خارج، اجازه سخن نمىداد، بعضى از دوستان را فرستادم تا همه افراد خارج را به داخل بياورند تا همه بشنوند، دوست و دشمن كمكم به داخل آمدند و خواهناخواه سكوت كردند تا ببينند من چه مىگويم. قبل از هر چيز به سخنران حزبى مرحبا گفتم و سيطره او را بر قرآن و نهجالبلاغه ستودم و گفتم من تعجب مىكنم كه با اين آشنايى و علاقه شما به قرآن و به على، چگونه دزدى مىكنيد؟ و مردم را مىزنيد و آزار مىكنيد، و بىجهت تهمت مىزنيد، بىگناهان را مىكشيد و امنيت را از مردم سلب مىكنيد و محيط را براى توطئه اسرائيل آماده مىنماييد؟
در اين موقع برق را قطع كردند؛ ميكروفون ساكت شد و چند لحظه در تاريكى محض فرو رفتيم و هر لحظه انتظار حملهاى را به خود داشتم تا بالاخره چراغ گردسوزى آوردند و ادامه دادم.
آنگاه به شرح توطئه پرداختم… توطئهاى اسرائيلى براى تصفيه مقاومت فلسطين آغاز شد، كتائب نيز كه از سير صعودى قدرت مسلمين وحشت داشت، براى حفظ امتيازات فراوان خود و تضعيف قدرت مسلمين با اسرائيل همداستان شد و جرقه توطئه را برافروخت تا مقاومت را، به ميدان بكشد و با پشتيبانى اسرائيل آن را بكوبد و ضمناً مسلمانان را نيز همراه با مقاومت فلسطين به زانو درآورد.
جنگ لبنان، برخلاف ادعاى باطل احزاب چپ، قيام محرومين عليه نظام موجود نبود، بلكه توطئهاى اسرائيلى بود كه براى نابودى مقاومت، توسط استعمار طرحريزى شده بود، و هر قدمى در راه تصعيد(74) جنگ يا جرقه انفجار به مصلحت اسرائيل و زيان مسلمانان و مقاومت بود، و ما ديديم كه احزاب چپ به خيال خام خود، كه واژگون كردن نظام لبنان بود به آتش جنگ دامن مىزدند و عملاً در گرداب توطئه غرق مىشدند و خواسته و نخواسته به مصلحت اسرائيل قدم برمىداشتند. قسمت بزرگى از مسئوليت خون شصت هزار كشته و سيصدهزار مجروح و تخريب كلى لبنان بهعهده احزاب چپ لبنان است، آنها كه از روى جهل و يا خيانت، مدام به شعله جنگ دامن زدند، و بر آن بنزين ريختند و همه روزه بهانهاى جديد به كتائب و اسرائيل، براى هجوم دادند، و بالاخره لبنان را به اين روز سياه كشاندند كه حتى بقاى آن مورد شك است، چه رسد به مكتسبات و دستآوردهاى جنگ كه مدام براى دستآورد بيشتر و بهره زيادتر شعار جنگ مىدهند، درحالى كه همه روزه چيزى زيادتر از دست مىدهند!
سيد موسى(75) از همان اول، ماهيت توطئه را به خوبى شناخت و براى عقيمكردن آن به شدت كوشيد، تا به جايى كه اعتصاب غذا كرد تا جنگ خاتمه يابد و خاتمه يافت و رشيد كرامى به صدارت رسيد و مىرفت كه اوضاع دوباره آرام شود كه احزاب چپ در منطقه بعلبك به مسيحيان بىگناه حمله كردند و عده زيادى را كشتند و آتش جنگ دوباره شعله كشيد…
جوانان امل، لحظهاى از وظيفه تاريخى خود غفلت نكردند، در همه جبهههاى جنگ، براى دفاع از مناطق خود تا آخرين قطره خون خويش مىجنگيدند و بيش از صدوسى شهيد دادند، دفاع از شيّاح(76) قهرمان، بخصوص در لحظات وخيم و بحرانى جنگبر دوش جواناناملبود، محوركنيسه(77)، محور اسعداسعد(78) و محور طيونه(79) بهدست جوانان امل بود و اينها از خطرناكترين و سختترين محورهاى جنگ شيّاح(80) به شمار مىرفت، همچنين در حىّ ماضى، در منطقه رويس، در حى ليلكى، در حى سَلُّم، در كفر شيما، در خندق غميق، در تل زعتر و در نبعه جوانان امل سخت مىجنگيدند، در تل زعتر فداييان امل به كمك مقاومت فلسطين جانبازىها كردند و دو مسئول نظامى امل )از خانواده صقر( در جنگهاى تل زعتر شهيد شدند، و پانزده نفر از اعضاى رسمى امل به افتخار شهادت نائل آمدند، علاوه بر آن صدها نفر از انصار و طرفدار حركت محرومين نيز به شهادت رسيدند، از خانواده اشهب، حدود چهل مرد را سر بريدند زيرا روزگارى فرمانده نظامى امل در تل زعتر از خانواده اشهب بود! و هنگام سقوط تل زعتر، يك مجموعه انتحارى امل )دوازده نفر به فرماندهى محمد شور( همراه با ورزيدهترين جنگندگان فتح، براى بازكردن راه خروج از تل زعتر، به كوههاى مونتوردى(81) رفته و روزهاى سخت و وحشتناكى را براى حمايت فراريان تلزعتر در كوههاى مونتوردى جنگيدند و پنج نفر آنها مجروح شده به مريضخانه منتقل شدند.
در جنوب نيز، جنگندگان امل در صيدا، و هلاليه و جباع براى دفاع از مقاومت جنگها كردند، و بعد از انتقال توطئه به جنوب، در مرزهاى جنوب لبنان، بخصوص در محورهاى بنت جبيل و محورهاى طيّبه بزرگترين نيروهاى جنگنده را بعد از فتح امل تشكيل مىداد، و تا بهحال نيز بيش از هر كس شهيد داده است. درحالىكه احزاب چپ بههيچوجه در محورهاى جنگ وجود ندارند، فقط در داخل شهرها و در ميان مردم سوار ماشينهاى جنگى خود شده، رژه مىروند و عضله نشان مىدهند تا جلب توجه كنند.
اما درباره نبعه، مىخواهم مفصّلتر صحبت كنم، زيرا اين دوست حزبى ما، حركت محرومين و امام موسى را متهم كرد كه نبعه را تسليم كتائب كردهاند و براين اساس، اتهام خيانت به امام زد و حتى هنگام سقوط نبعه، براساس همين اتهام، احزاب چپ نشستند و فرمان تصفيه حركت محرومين را صادر كردند و عدهاى را زدند و مجروح كردند و به زندان كشيدند، و حتى كشتند… به جرم اينكه حركت محرومين نبعه را تسليم كتائب كرده است. مىخواهم مفصلتر درباره نبعه شهيد صحبت كنم و اثبات نمايم كه همين نبعه و همين سقوط نبعه براى اثبات خيانت احزاب چپ كافيست، اگر هيچ جنايت ديگرى نمىكردند، فقط همين جنايت نبعه براى اثبات خيانت و جنايت آنها كافى بود، و خدا را گواه مىگيرم كه اگر همه سكوت كنند، من شخصاً سكوت نخواهم كرد و سقوط نبعه را همچون پتكى بر ضمير اجتماع و عقل تاريخ فروخواهم كوفت و جنايتكاران را رسوا خواهم كرد.
شما اى احزاب چپ، امام موسى و حركت محرومين را متهم مىكنيد كه نبعه را تسليم كردند، و من همه شما را به محكمه عدالت مىكشم و محكوم مىكنم تا حتى خودتان بپذيريد كه جنايتكار كيست و جنايتكار كدامست…
آنگاه وضع نبعه را از روزگار نخست شرح دادم، شهرى دويست هزار نفرى كه حتى يك مريضخانه نداشت، و بهعلت فقر و جهل، احزاب چپ سيطره كامل داشتند، نان و مواد غذايى در دست احزاب چپ و سازمانهاى افراطى بود كه فقط به طرفداران خود مىدادند و اگر گرسنهاى غيرحزبى به آنها رجوع مىكرد، مىگفتند »تو محسوب بر امام هستى؛ برو از او بگير«، درحالىكه نبعه محاصره بود و امكان قوت و كار براى بدبختى وجود نداشت جز حزبىها كه از كشورهاى خارجى برايشان پول و مواد غذايى فراوان مىرسيد.
امام موسى توانست، با امكانات كم خود چندمرتبه آرد، برنج، شكر، روغن و غيره بين مردم محروم غيرحزبى نبعه پخش كند و هم او براى اولين بار، با زحمت زياد و كمك پزشكان فرانسوى يك مريضخانه بيستوچهار تخته، با دو اطاق عمليات تأسيس كرد، كه در عرض يك ماه و نيم بيش از دوهزاروهفتصد عمل جراحى انجام دادند كه در صورت عدم وجود مريضخانه اكثرشان مسلّماً مىمردند! اما احزاب چپ، با پزشكان فرانسوى تماس گرفته به آنها گفتند كه امام موسى كتائبى و مرتجع است، دستنشانده و جاسوس است، و بهتر است شما از نبعه خارج شويد. پزشكان گفتند ما براى انسانيت كار مىكنيم و كارى به امام موسى نداريم، حزبىها گفتند كه اين مريضخانه به اسم امام موسى است و او از شهرت خوب اين مريضخانه استفاده مىكند!… و بالاخره آنقدر تحريك و تهديد كردند تا پزشكان خارجى از نبعه گريختند! اين بود كار احزاب چپ در نبعه! آيا جنايتى بزرگتر از اين مىتوان سراغ گرفت؟ كدام وجدان كورى ممكن است در مقابل اين حقايق وحشتناك قرار بگيرد و از شدت درد نتركد؟ چه حزبى مىتواند بعد از اينهمه جنايت خود را طرفدار انسانيت قلمداد كند؟
بگذاريد مطلب مهمترى را شرح دهم تا توطئهگران بيشتر رسوا شوند. در همسايگى نبعه، ارمنىها زندگى مىكنند كه حدفاصل بين مسلمانها و مسيحىها هستند. ارمنىها در جنگ بىطرف بودند و با مسلمانها رابطه دوستانه نزديكى داشتند، و آرد و مواد غذايى، دارو و طبيب و حتى اسلحه بهطور مخفى توسط ارمنىها به نبعه مىرسيد و قراردادى وجود داشت كه در قسمت ارمنىها، از چپ يا راست هيچ مسلحى داخل نشود، ولى دخول و خروج افراد غيرمسلح آزاد بود.
در روزهاى آخر حيات نبعه، كه توطئه سقوط آن در شرف تكوين بود، يكى از سازمانهاى چپ فلسطينى، بهنام جبهه ديموقراطيه، كه مسئول آن يك مسيحى مارونى بهنام رمزى بود، چندين بار به ارمنىها حمله كرد و سىودو نفر از آنها را كشت، ارمنىها اعتراض كردند و نزد ياسرعرفات و جنبلاط شكايت نمودند، ولى نتيجهاى نداد، و بالاخره براى آنكه توطئه جداً تحقق بپذيرد، به چهار دختر ارمنى، وسط خيابان، هتك حرمت كردند و لذا ارمنىها نيز در كنار كتائب قرار گرفتند، و كتائب از راه محلات ارمنى وارد نبعه شدند و نبعه سقوط كرد.
چند روز قبل از سقوط قطعى نبعه، عبدالكريم سعيد مسئول نظامى امل در محور كمپطراد و سيزده نفر از جنگندگان امل كه مسئول دفاع از محور بودند و با فداكارى زياد حملات متعدد كتائب را دفع مىكردند، از پشتسر مورد هجوم احزاب چپ )قوات مشتركه( قرار گرفتند، به اتهام اينكه جنگندگان امل دستنشانده سوريه هستند، خلع سلاح شده، كتك مفصلى خوردند و به زندان افتادند و بعضى از آنها براى مدتى دراز بسترى شدند، و خود عبدالكريم سعيد، از شدت ضربات قنداق تفنگ، بعد از يك هفته هنوز سرش متورم و صورتش سياه بود! البته روز بعد از دستگيرى سيزده جنگنده امل، محور كمپ طراد سقوط كرد زيرا كسى وجود نداشت تا از اين منطقه دفاع كند! براساس همين توطئه عدهاى از حزبىها از پشت سر به محور پلازا كه دست امل بود حمله كردند و آنها را به مسلسل بستند و جنگندگان امل زير رگبار گلولهها، خود را از ميان ديوار شكستهها و سنگها و سوراخها نجات دادند و روز بعد محور سخت پلازا نيز سقوط كرد زيرا مدافعى نداشت! و از همه مهمتر و دردناكتر و رسواتر، همانطور كه سرگرد ابوزيد، فرمانده فتح در نبعه، بعد از فرار در يك مصاحبه مطبوعاتى اعلام كرد و گفت: »بيست و چهار ساعت قبل از سقوط نبعه، سيزده حزب و سازمان موجود در نبعه خود را تسليم كتائب كرده نبعه را ترك گفتند« و همه آنها اكنون به سلامت در منطقه غربى زندگى مىكنند… اما جنگندگان امل تا آخرين لحظه جنگيدند و حدود بيست و پنج نفر از آنها به شهادت رسيدند كه بين آنها بايد مسئول نظامى حسين قشاقش، و مسئول فرهنگى محمد فقيه، و مسئول خدمات ابومحمد قعيق را نام برد. احزاب توطئه كردند و نبعه را به سقوط كشاندند و يك روز قبل از سقوط ، اسلحه خود را تسليم كردند و به سلامت گريختند اما جوانان امل جنگيدند و شهيد شدند و چه جنايتى بزرگتر از اينكه كسانى بيايند و بگويند حركت محرومين يا سيدموسى )صدر( نبعه را تسليم كرد! اگر يك ذره شرف و مردى و انصاف وجود مىداشت، اين خيانتكاران اينچنين تهمت بىشرمانه نمىزدند، لااقل از خون شهداى امل شرم مىكردند، و اگر وجدانى و ضميرى داشتند اينهمه حقكشى و اينهمه جنايت و اينهمه ظلم و بىانصافى نمىكردند… و ننگينترين جرم اين جنايتكاران آنكه بعد از سقوط نبعه، احزاب و سازمانهاى چپى جمع شدند و فرمان تصفيه حركت محرومين را صادر كردند تا در همه جاى لبنان، حزبىهاى بىهمهچيز هركجا جوانى از امل يا حركت محرومين را يافتند؛ گرفتند، زدند و به زندان انداختند و در بعضى موارد كشتند، اين جنايت و اين خيانت براى محكوم كردن ابدى اين احزاب بىهمه چيز كافيست، و اگر هيچ گناه ديگرى، از اين همه جنايت و خيانت آشكارا از اين احزاب سر نمىزد، فقط همين توطئه سقوط نبعه و تهمتها و خيانتها و جنايتهاى بعد از سقوط كافى بود كه براى هميشه، اين احزاب ننگين به لعنت و نفرين ابدى محكوم گردند.
)افرادى از بين جمعيت بهپاخاسته، اظهار مىداشتند كه در نبعه بودهاند و خيانت احزاب را خود شاهد بودهاند… و از نقاط ديگر صداى قبول بلند مىشد، هيجان شديدى بر حسينيه دامن گسترده بود، از گوشه و كنار، شعارهاى تندى عليه احزاب بهگوش مىرسيد. حزبىها در سكوتى شرمآلود فرو رفته بودند، جوابى از طرف آنها شنيده نمىشد، رهبران حزبى مات و مبهوت به صحنه متشنج خيره شده و از هر عملى عاجز بودند، ديگر اسلحههاى آنها كارگر نبود، و جز مشتهاى گرهكرده مردم داخل حسينيه و شعارهاى تند دادخواهى و اعتراض عليه ظلم و جنايات احزاب شنيده نمىشد.
با فرياد ادامه دادم: من از نمايندگان موجود احزاب مىطلبم كه، اگر جوابى دارند به پاخيزند و بگويند، اگر به سخنان من يا حقايقى كه مىگويم ايرادى هست، اعتراض كنند…اما هيچ اعتراضى نشد! شما اى احزاب به سيد موسىصدر فحش مىدهيد و بىشرمانه او را عميل و جاسوس مىخوانيد، اما بررسى دقيق تاريخ دو ساله گذشته بهخوبى نشان مىدهد كه تنها و تنها رجل مصلح و فداكار و حقطلب فقط و فقط امام موسصدر بود و بس… براى اثبات مدعاى خود، مواقف مهم احزاب و امام را در دو سال گذشته مقايسه مىكنم… ابتدا كه جنگ داخلى شروع شد، امام موسى فوراً اعلام كرد كه اين يك توطئه اسرائيلى است و بايد به هر قيمت كه شده توطئه را عقيم كرد و آتش جنگ را خاموش نمود، درحالىكه احزاب شعار جنگ و كشتار مىدادند و امام را متهم مىكردند كه نمىخواهد بجنگد درحالىكه سابقاً شعارالسّلاح زينةالرجال را مىداده است و امروز همه مىدانند كه احزاب همه خطا رفتند، و امام موسى صحيح فكر مىكرد و غرقشدن در گرداب اين توطئه خطرناك به هيچوجه به مصلحت مسلمانان نبود و مسلماً احزاب چپ در اين گرفتارى بزرگ نقش مهمى داشتند، و خون شصت هزار كشته و سيصدهزار مجروح مسئولين اين جنگ را رها نخواهد كرد، درحالىكه امام براى توقف جنگ حتى دست به اعتصاب غذا زد تا بتواند با استفاده از قدرت روحى، جلوى جنگ را بگيرد و تا مدتى گرفت.
احزاب چپ و رهبرشان جنبلاط قرار عزل كتائب را صادر كردند، و امام مخالفت كرد و بعد اذعان كردند كه عزل كتائب به مصلحت نبود.
و بعد احزاب چپ و راست »قتل علىالهويه«(82) را به راه انداختند، كه مسيحى هر مسلمانى را بكشد و مسلمان نيز هر مسيحى را در هر نقطهاى بكشد. آدمكشى به جرم دين! و چه جنايت بزرگى، و چهقدر خونهايى به ناحق ريخته شد. امام موسى سخت در مقابل »قتل علىالهويه« ايستاد، مبارزه كرد و چهقدر فحش و تهمت از احزاب چپ شنيد. و ديديم كه قتل علىالهويه به منفعت كتائب تمام شد، و همه مسيحيان را، دور كتائب جمع كرد و الزاماً هر مسيحى براى دفاع از جان خود، اسلحه به دست گرفت و ضد مسلمانها وارد جنگ شد و قدرت بزرگى از مسيحيان بهوجود آمد.
جنبلاط و احزاب چپ شعار »اداره محلى« دادند و »مجلس سياسى« و »ارتش ملى« و »پليس تودهاى« و وزارتخانههاى مختلف ايجاد كردند تا لبنان را عملاً تقسيم كنند، امام موسى سخت مخالفت كرد و آنقدر ادامه داد تا تقريباً همه نيروهاى ملى از شعار »اداره محلى« دست برداشتند و از وحدت لبنان طرفدارى كردند.(83(
احزاب چپ، به رهبرى جنبلاط شعار افراطى علمنه جدايى دين از حكومت را مطرح كردند و امام مخالفت كرد، و بعد از مبارزهها، همه جناحها اذعان كردند كه رأى امام صحيح بوده است و »علمنه سياسى« را كه شعار امام بود پذيرفتند.
و بزرگترين مصيبت ظهور كرد و آن انفجار بين سوريه و مقاومت بود، جنبلاط و احزاب چپ سوريه را خائن و جاسوس مىگفتند و معتقد بودند كه كشتن سورى لازمتر از كشتن اسرائيلى است و شعار مىدادند كه اگر اسرائيل وارد لبنان شود بهتر است از اينكه سوريه وارد شود، و مىگفتند كسى كه عليه سوريه وارد جنگ نشود، به مقاومت فلسطين خائن است.
اما امام معتقد بود كه هر انفجارى بين سوريه و مقاومت، يك مصيبت بزرگ براى مقاومت فلسطين و امت عربى است و به هر قيمت شده بايد جلوى اين انفجار را گرفت.
و چهقدر امام بهخاطر اين خط صحيح خود مورد هجوم قرار گرفت، و حتى بارها حياتش مورد تعرض واقع شد، و چه تهمتها و ناسزاها و مصيبتها كه تحمل كرد ولى خط منطقى خود را تغيير نداد، و بالاخره بعد از پافشارىهاى معجزهآساى او بود كه سوريه و مقاومت را آشتى داد و اين دوره جديد را كه مسلّماً به نفع مقاومت فلسطين و مسلمانهاست به وجود آورد و اين امرى است كه امروز همه مردم و حتى احزاب چپ به آن اعتراف مىكنند، ولى حتى يكى از آنها اينقدر شرف و جوانمردى ندارد كه بيايد و از اينهمه تهمت و فحش و هجوم به امام موسى معذرت بخواهد و به بزرگى امام اعتراف كند… مىبينيم كه همه حرفها و پيشنهادهاى امام صحيح و منطقى بوده و احزاب و رهبران ديگر مرتباً موضع عوض كردهاند، و اجباراً به خطاى خود پى برده، شعارهاى خود را عوض كردهاند، ولى امام با روشنبينى و پيروى از ارزشها و استقلال از قدرتهاى خارجى، و عدم قبول پول و اسلحه از دولتها و قدرتها، هميشه حق گفت و بر روى حق پافشارى كرد و به خاطر حق بزرگترين اهانتها و تهمتها و هجومها و حقد و كينهها را تحمل نمود، ولى حتى يك لحظه از راه حق منحرف نشد، و حق را فداى مصالح و مصلحت و شرايط و ترس و تهديد و طمع نكرد…
و اين انسان ارزش دارد، و اين رجل شايسته رهبرى ملت است، و به همين دليل مىبينيم كه بعد از اينهمه تهمتها و دشمنىها و تبليغات زهرآگين عليه امام موسى صدرتنها شخصيتى كه محبوب و معبود اكثريت مردم است همان امام موسى است.(84
جلسه در ميان شعارهاى پرشور مردم بهنفع امام موسى صدر خاتمه يافت و حزبىها فقط از من دعوت كردند كه جلسه ديگرى در آن شهر حاضر و براى آنها سخن بگويم. من پذيرفتم ولى اهالى شهر رد كردند و گفتند اينها اصلاً آدم نيستند كه تو خود را به سطح آنها پايين بياورى و با آنها بنشينى و آنها را بزرگ كنى.
20 سپتامبر 1977
برج شمالى صور
جدال با پدر يكى از شاگردان مدرسه
يكى از شاگردان خوب رشته مكانيك، در مرخصى ايام عيدفطر، به جاى آنكه به خانه برود رهسپار محور جنگ بِنتِ جُبَيل(85) شد تا دوش به دوش برادران خود در دفاع از خاك و شرف خود عليه اسرائيل و كتائب بجنگد.
خانواده شاگرد از غيبت او ناراحت شده، به مدرسه مراجعه كردند، و او را نيافتند! بالاخره دريافتند كه فرزند آنها به جنگ رفته است. با عصبانيت به مدرسه آمدند و مسئولين مدرسه را به باد ناسزا گرفتند. پدر شاگرد گفت من پسرم را براى درس به مدرسه فرستادهام نه براى جنگ؛ و همه كتابها و لباسهاى او را برداشت و براى هميشه فرزندش را از مدرسه بيرون برد و من نيز با اخراج او از مدرسه موافقت كردم.
دو هفته بعد پدر با چند واسطه بازگشت و گفت فرزندش از خانه گريخته و باز به محورهاى جنگ رفته است و خواهش داشت كه من وساطت و يا نصيحت كنم و پسرش را به خانه پدرش بازگردانم.
براى من خيلى سخت و ناراحتكننده بود كه باز ببينم مردى جَبان و خودخواه فرزند شجاع و مسئولش را توبيخ و تكفير مىكند و به مدرسهاى كه اينچنين افكارى در مغز شاگرد گذاشته است ناسزا مىگويد.
شروع به صحبت كردم و عقدههاى درونى خود را خالى نمودم، پدر شاگرد و واسطهها را، به باد انتقاد گرفتم و گفتم آرزو مىكردم كه شرافت و احساس مسئوليت و حسّ فداكارى و ايمان جوانان شما كمى در پدران و بزرگان آنها تأثير مىكرد و شما كمى از فرزندان از جان گذشته خود درس مىگرفتيد. جاى تعجب است كه فرزندان شما، با كمال رضا و رغبت، همه چيز خود را فدا مىكنند و با كمال رشادت، از شرف و كرامت وطن خود دفاع مىنمايند ولى شما پدران، به جاى آنكه خدا را شكر كنيد اينطور ديوانهوار، حق و حقيقت را به باد فحش مىگيريد.
ما در مدرسه، كسى را به سوى جنگ نمىفرستيم و بههيچوجه شاگردان را از كلاس درس بيرون نمىكشيم كه به محور جنگ بفرستيم. ولى شاگردان مىبينند كه مديرشان شخصاً به صحنه جنگ مىرود و فداكارى مىكند، بهترين استادان مدرسه به محورهاى قتال مىروند و پاس مىدهند، شاگردان مىبينند كه اين مدرسه فداييان زيادى، قربانى راه خدا كرده است، به ياد مىآورند كه بهترين استادان و شاگردان مدرسه به شهادت رسيدهاند و عدهاى ديگر، آثار جراحت جنگ را با خود حمل مىكنند، مدرسهاى كه مؤسس آن امام موسى، رمز طايفه و استمرار مبارزه حسينى است، مىبينند كه قهرمانان امل با صورت گردآلود، ولى ارادهاى آهنين و گاهى بدن خونآلود به مدرسه مىآيند و مىروند، مىبينند كه هرچند گاهى يكى از قهرمانان اَمل به شهادت مىرسد و مراسم بزرگداشت شهيد در ميان چه شور و غوغايى از عشق و احترام و هيجان برگزار مىشود، مىبينند كه اكثريت مردم ذليل، ترسو، بىشخصيت و مصلحتطلب گريختهاند و صحنه را براى دشمن خالى كردهاند، مىبينند كه عدهاى از احزاب افراطى، با پول و اسلحه اجنبى، تيشه به ريشه وطن و استقلال و سرنوشت خود مىزنند و از روى جهل و يا مصالح شخصى به ملت خود خيانت مىكنند. شاگردان اين مدرسه همه اين حقايق را مىبينند و مىفهمند و احساس مسئوليت مىكنند و بهعنوان واجب كفايى وارد معركه مىشوند تا مسئوليت ميهنى و تاريخى و انسانى خود را به انجام برسانند. اينان خود به رضا و رغبت، با اراده و تصميم شخصى خود اسلحه به دست مىگيرند و به محورهاى جنگ مىروند و شهادت را با آغوش باز استقبال مىكنند تا راه صحيح و مستقيم را به همه نشان دهند تا عملاً مسئوليت و وظيفه را به همه مردم معرفى كنند و اگر به شهادت رسيدند با خون پاك خود مردم خفته، ذليل و مصلحتطلب را بيدار كنند.
اين جوانان ارزندهترين، مخلصترين و پاكترين شهرههاى تاريخ دراز و زجرآلود شيعه هستند و به حق شيعه حسين و على به حساب مىآيند. و پرچم شهادت حسينى را به دوش مىكشند، و راه پرافتخار رسالت ما را روشن مىكنند…
و چهقدر سخت و ناراحتكننده است كه پدرانى مثل شما، چنين فرزندان پاك و ارزنده و از جانگذشتهاى را توبيخ كنند! راستى كه ظلم و بىانصافى است، خدا شما را نمىبخشد، تاريخ شما را نمىبخشد، على شما را نمىبخشد، حسين شما را نمىبخشد و خون شهداى شيعه در خلال سالهاى ظلم و بدبختى شما را نمىبخشد.
چه خوب بود اگر شما پدران، از اين فرزندان پاك و شجاع و از جانگذشته خود، درس شرف و كرامت و انسانيت مىگرفتيد و به چنين فرزندانى افتخار مىكرديد، و براى هميشه يوغ ذلت و اسارت و بدبختى را مىشكستيد و اين چنين در برابر دشمنان خود خوار و ذليل و بدبخت نمىشديد، برويد و مرا تنها بگذاريد، من از شنيدن سخنان شما شرم دارم، و نمىخواهم آدمهايى اينچنين بىانصاف و جاهل را ببينم. آنها نيز با عصبانيت و خجالت از مدرسه خارج شدند.
نوامبر 1977
بسماللَّه الرّحمنالرّحيم
دوست عزيز و ارجمندم سيداحمد خمينى؛ سلام گرم و قلبى مرا بپذيريد. قبل از هر چيز اين ضايعه بزرگ را به شما تسليت مىگويم، و اميدوارم كه خداى بزرگ به شما صبر و تحمل و اجر دهد. من از راه دور قلبم و روحم با شماست و بهشدت احساس همدردى و وابستگى مىكنم، و اى كاش وجود من، مىتوانست در تخفيف اين مصيبت، حتى به قدر پر كاهى مفيد و مؤثر باشد. اميدوارم كه شما با قدرت ضبط نفس و اراده قويتان بتوانيد در كنار پدر ارجمندتان از ناراحتىها و غمها و مصيبتها بكاهيد، و بخصوص آلام او را قدرى تسكين دهيد. بايد به خواست خدا و قضاى او تسليم شد و همه چيز را از او دانست و به او توكل كرد. جمعه گذشته در شيّاح، جلسه يادبودى براى شهيد(86) توسط حركت محرومين گذاشته شد. )زيرا شيوخ مجلس شيعى مخالف بودند كه بهنام مجلس گذاشته شود و جلسه بسيار باشكوهى بود. چندين هزار نفر شركت كردند و غلغله شده بود، و آقاى صدر نيز از اول جلسه حضور بههم رسانيد. سخنرانان نيز كولاك كردند، شاه را بهحدى كوبيدند كه حد نداشت، و تجليل از مرجع خمينى محور كلام همه سخنوران بود، يكى از سخنرانان، انيس سويدان درباره فكر و فلسفه شيعه و تاريخ شيعه ضد ظلم و بالاخره مبارزات آقاى خمينى ضدشاه و پانزده خرداد و تبعيد او داد سخن داد و البته مطالب او را من شخصاً تهيه كرده بودم و او هم بىمحابا همه را گفت! سخنران دوم عبدالمجيد صالح بيشتر درباره شهادت صحبت كرد و سخنران سوم شيخمحمد يعقوب جداً كولاك كرد و آنقدر حماسى حرف مىزد كه مردم نمىتوانستند تحمل كنند و براى اولين بار در حسينيه – در يادبود شهيد – از شدت احساسات كف مىزدند!! و آقاى صدر مىخواست از كفزدن جلوگيرى كند ولى قادر نشد…
خلاصهاى از سخنان آنها را در روز يكشنبه گذشته توسط مسافرى براى شما فرستادم انشاءاللَّه كه رسيده باشد.
جزواتى از قدس را نيز فرستادم كه همهاش، مصاحبه با رهبران مقاومت فلسطين است از طرف نمايندگان اروپا و جالب است؛ زيرا افكار و نظرات جناح غيرچپى مقاومت را نشان مىدهد و ادعاهاى چپنمايان راباطلمىكند.
نوار صحبت متكلمين متأسفانه خراب شده بود. و از اين نظر خود سخنرانىها را براى شما به عربى مىفرستم.
وضع لبنان خوب نيست. خطر انفجار زياد است. سوريه نيز از داخل و خارج در خطر سقوط و تقسيم است و اگر سوريه سقوط كند، مسيحيان و اسرائيل پدر مسلمانها را درمىآورند. بيروت متشنج است و كتائب(87) و احرار(88) دائماً تحريك مىكنند و مغازههاى مسلمانها را منفجر مىنمايند، و حتى گاهى مردم را خطف(89) مىكنند و عبور از محلات مسيحيان براى مسلمانها امنيت ندارد. در جنوب هم اسرائيل بهشدت قراء شيعى را مىكوبد و هزارهزار از مردم مىگريزند.
نوامبر 1977
يادبود شهيد سيدمصطفى خمينى در لبنان
براى يادبود شهادت مصطفى خمينى، حركت محرومين لبنان مراسم بسيار باشكوهى بهپا كرد. در روزنامه رسمى حركت »رساله و امل« دعوتنامهاى براى احتفال به تاريخ 1977/11/11 ساعت 7 شب در حسينيه شياح اعلام گرديد. شور و هيجان عجيبى در شياح به چشم مىخورد، همه ديوارها و ستونهاى حسينيه با عكسهاى بزرگ حضرت آقاى آيتاللَّه خمينى مرجع بزرگ شيعيان، و اعلاميههاى شهادت سيدمصطفى خمينى تزيين شده بود. دو صف منظم از مسئولين حركت محرومين در شياح از شركتكنندگان در احتفال استقبال مىكردند. هزاران نفر شركت كردند. در حسينيه جاى نشستن نبود، و انبوه جمعيت همه زواياى حسينيه را نيز پر كرده بود، و عده زيادى از مردم اجباراً در طبقه زير حسينيه جا گرفته بودند، قسمتى از حسينيه به زنان اختصاص داشت و عده زيادى از دختران حركت محرومين به چشم مىخوردند. از ساعت هفت بعدازظهر مراسم يادبود با تلاوت قرآن توسط شيخ سلمان شروع شد. آقاى سيدموسى صدر، رهبر حركت محرومين و رهبر شيعيان لبنان و عدهاى از روحانيون نيز حضور بههم رساندند.
بعد از تلاوت قرآن، عريف احتفال(90)، استاد فريدالغول با حماس و شور زايدالوصفى مراسم را با اسم مرجع بزرگ شيعه آقاى خمينى و مبارزات حقطلبانهاش ضدظلم و استبداد و استعمار شروع كرد و براى طلب رحمت از همه خواست كه يك دقيقه بهپا بايستند و سكوت كنند و فاتحه بخوانند. آنگاه رشته سخن را به استاد انيس سويدان داد.
انيس سويدان در مقدمه سخنش به زيربناى تفكر شيعه اشاره كرد كه بر عدل و عدالت تكيه مىكند و همه فعاليتهاى خود را حكومت بر محور عدل متمركز مىنمايد، و اولين ضرورت يك حكومت صالح را عدالت مىشمرد، و عدل را بزرگترين و مهمترين شرط لازم براى تكامل انسان و اجتماع مىداند، و همين ضرورت و اهميت عدل و عدالت، در حكومت اسلامى بهصورت امامت تجسّد مىيابد. امام بايد داراى شرايطى باشد كه اهم آن عدل و عدالت است و از اينجا عدل و امامت به عنوان زيربناى تفكر شيعه ظهور پيدا مىكند، كه در طول تاريخ پردرد و افتخار شيعه نمايان است.
و مىبينيم كه در طول تاريخ، شيعيان با هر نوع ظلم و ستمى مبارزه مىكنند و هر حكومت جابرانهاى را رد مىنمايند، و اين رفض تاريخى عليه خلفاء و زمامداران ظالم و حكام فاسد، بزرگترين خصيصه شيعيان بوده است. سرتاسر تاريخ شيعه را، مبارزات خونين و شهادتها تشكيل داده است.
در قرن حاضر، شاهد مبارزات و فداكارىهاى بزرگان شيعه ضداستبداد و استعمار بودهايم، ولى بزرگترين چهرهاى كه در عصر حاضر، نماينده واقعى روح شيعه و مظهر مبارزه بىامان ضدظلم حكام و رفض استبداد و استعمار است، حضرت آيتاللَّه روحاللَّه خمينى، مرجع عالىقدر شيعيان است. او كسى است كه در مبارزات خود، مدرسه جديدى بهوجود آورده است و روحانيت را از زاويه مسجد، به معركه اجتماع كشانده و براى اولين بار، بين روحانيون و روحانيت و جوانان روشنفكر مبارز، وحدت فكرى و عملى ايجاد كرده است. بر اثر مبارزات آيتاللَّه خمينى، گروهگروه از مردم ايران وارد صحنه مبارزه شدند، سازمانهاى انقلابى بهوجود آمد، و حتى روحانيت شهداى زيادى داد، كه براى نمونه شهيد آيتاللَّه غفارى را مىتوان نام برد كه زير شكنجه رژيم شاه جان داد، و حضرت آقاى طالقانى را ذكر كرد كه هنوز در اسارتگاه رژيم زندانى است. در حال حاضر دهها هزار از مردم آزاده ايران، كه در بين آنها عده زيادى از روحانيون هستند در زندان بهسر مىبرند. آنگاه به قيام پانزده خرداد اشاره كرد، كه مرجع خمينى عليه كاپيتولاسيون برخاست، و سخنرانىهاى جامع و تكاندهنده او، رژيم را به وحشت انداخت. تظاهرات صدهزار نفرى مردم در ايام محرم، شاه را در معرض سقوط قرار داد، رژيم شاه، حضرت آيتاللَّه خمينى را به زندان انداخت، و تظاهرات مردم به درجه انفجار رسيد. ارتش شاه با فرمان آتش، به قصد كشت مردم را به گلوله بست و بيش از پانزده هزار نفر به شهادت رسيدند.
آيتاللَّه خمينى بعد به تركيه تبعيد شد، و آنجا در معيت فرزند ارشدش سيدمصطفى يك سال دربند بود، و بر اثر تظاهرات دانشجويان ايرانى در خارج و حتى در تركيه، و فشار مجامع بينالمللى، تركيه از قبول آيتاللَّه خمينى دربند معذرت خواست و حضرت آيتاللَّه خمينى به نجف اشرف، عراق منتقل شدند، و از آنجا مبارزات مردم ايران را ضدرژيم استبدادى شاه رهبرى مىكنند. مرجع خمينى همچنين مظهر مبارزه با صهيونيسم و اهداف فاشيستى اسرائيل در خاورميانه است و هميشه مردم را در مبارزه عليه اسرائيل و دفاع از انقلاب فلسطين دعوت كرده است.
استاد انيس در آخر سخنش به شهادت سيدمصطفى اشاره كرد، كه رژيم ايران براى خاموش كردن اين مبارزه و ضربه به مرجع عالىقدر شيعه، دست به چنين عملى زده است. و بدونشك، وجود چنين فرزند برومندى در كنار پدرى مبارز و تبعيدى، نعمتى بزرگ بوده است و فقدانش ناراحتكننده است و سپس از خدا براى آيتاللَّه خمينى صبر و سلامت مسئلت كرد، و پيروزى او را در مبارزات حقطلبانهاش خواستار شد.
آنگاه عريف احتفال، مجدداً عباراتى حماسهانگيز گفت و سخنران دوم، استاد عبدالمجيد صالح را به منبر دعوت كرد. عبدالمجيد صالح، با عباراتى شيوا و هيجانانگيز در فلسفه شهادت، سخن گفت و شهادت بزرگان شيعه، از حسين)ع( را تا شهادت دكتر على شريعتى و شهادت سيدمصطفى خمينى همه را حلقههايى از يك زنجير طولانى تكامل و مبارزه در راه حق و عدالت بهشمار آورد، آنگاه به جنوب لبنان اشاره كرد و ظلم و جنايتى كه بر آن مىرود، هجوم اسرائيل، توطئه سياستمداران و صدها هزار آواره بدبخت در آستانه زمستان، بىمسكن و بدون ابتدايىترين وسايل حيات، جنوب خونآلود، جنوب زجركشيده، جنوبى كه اكثريتشان را شيعه تشكيل مىدهد و منطقه تاريخى جبلعامل در آن قرار دارد، جبلعاملى كه مهد علم و تمدن شيعه بوده است، سرزمين ابوذر غفارى، سرزمين علماى بزرگ، خاك مقدسى كه خونهاى زيادى را در سينه خود جاى داده است، سرزمينى كه هجرت نمىشناسد جز به دو صورت:
1- هجرت به سوى خدا 2- هجرت به سوى شهادت!… از ايران تا نجف و جنوب لبنان همه جا كربلاست، و از شهداى جنوب لبنان تا سيدمصطفى خمينى و دكتر على شريعتى همه حلقههاى يك زنجيرند… و بالاخره، سخنران، كلام خود را با فاتحهاى به روح شهيد خاتمه داد. آنگاه عريف احتفال، ضمن توجه به درد و ستمى كه بر جنوب مىرود، و تشويق مردم به مقاومت و مبارزه، سخنران سوم، شيخ محمد يعقوب را معرفى كرد و شيخ در ميان هيجان بيش از حد مردم به منبر رفت.
شيخ محمديعقوب، بعد از سلام و صلوات و فاتحه، در بزرگداشت سيدمصطفى خمينى و بخصوص مبارزات پىگير مرجع شيعه، حضرت آيتاللَّه خمينى مطالبى بيان داشت، و نقش تاريخى رسالت و زنجير تكاملى مبارزه و شهادت را از اول تاريخ تا به امروز تشريح كرد، و با ياد بزرگداشت دكتر على شريعتى و بعد سيدمصطفى خمينى، رابطه بين مردم ايران و شيعيان لبنان را اعلام داشت.
سپس به جنوب خونين اشاره كرد، و به فداكارى شهادت فداييان امل در جنوب در مقابل اسرائيل و كتائب، براى حفظ كرامت و شرف شيعه، و براى دفاع از جبلعامل، ضدظلم و صهيونيسم و امپرياليسم…
آنگاه خطاب به مرجع خمينى گفت: از جنوب خونين، از ميان شيعيان فلكزده و آواره، به تو كه مرجع شيعيان هستى خطاب مىكنم و طلب كمك مىنمايم كه سرنوشت خونين اين مردم ستمكشيده را فراموش نكنى…
سخنرانى مفصل شيخ محمد يعقوب آنقدر هيجانآميز و حماسهانگيز بود كه چندينبار جمعيت انبوه حسينيه بهشدت ابراز احساسات كردند و حتى بىاختيار كف زدند و گاهگاهى از گوشه و كنار فرياد اللَّهاكبر بلند مىشد و گروهى ديگر سرودى هيجانانگيز مىخواندند، شور و هيجان همه شنوندگان را بىتاب كرده بود، عدهاى اشك مىريختند، دستهاى كف مىزدند، گروهى فرياد مىكشيدند. سالن بزرگ حسينيه مىلرزيد و در مردم حالتى بهوجود آمده بود كه كاملاً بىسابقه بود.
سپس شيخ سلمان مجدداً قرآن خواند و جلسه تاريخى بزرگداشت شهيد سيدمصطفى خمينى به پايان رسيد.
آنچه در اين احتفال بزرگ قابل ذكر است، آگاهى جوانان حركت محرومين از رويدادهاى ايران و علاقه آنها به سرنوشت مردم ستمديده ايران و ابراز همدردى و همبستگى مبارزاتى بين شيعيان لبنان و مردم ايران بود، و بخصوص تجليل زايدالوصف از مرجع خمينىكه در لبنان ناشناخته بود و شناخت عمق تأثير دكتر على شريعتى در افكار و قلوب جوانان روشنفكر و مسلمان لبنان. ژانويه 1978
خدايا، در دنياى انسانها، آدمى بزرگتر و كاملتر و بهتر از على)ع( نمىشناسم، ولى حتى او را در مبارزات حيات پيروزى نبخشيدى و حكومت عدل و دادش را زير تازيانههاى ظلم، ستم و فساد معاويه خرد كردى، و اجازه ندادى كه نهال عدل و آزادى و انسانيت بشكفد، و حكومت حق لااقل بهدست على بر ظلمت كفر، جهل و ظلم پيروز گردد… هيهات من چه مىگويم؟ چه انتظار بىجايى دارم؟ چه آرزوهاى شگفت، چه ادعاهاى عجيب!
مگر محمد)ص( پيروز شد؟ با آن رسالت خدايى، با آنهمه فداكارىها و بعد از آنهمه مبارزات سخت و پيروزىهاى خيرهكننده بالاخره به كجا رسيد؟ مگر نه اينكه قلدران و ستمگران آمدند و بهنام محمد)ص( حكومتهايى ظالمانه نظير قيصر و كسرى بهپا كردند، و بهترين و ارزندهترين نمونههاى مكتب محمد)ص( را به خاك و خون كشيدند؟
حسين، سرور شهيدان، بهترين ميوه باغ رسالت و امامت، اينچنين ظالمانه به خاك و خون غلطيد زيرا شخصيت پاك و انسانى او براى نظام جبار و فاسد و ظالم يزيد قابل هضم نبود.
در طول تاريخ دراز و پردرد شيعه، مدام شاهد قربانىشدن بهترين ميوههاى تكامل و ارزندهترين آزادمردان اجتماع بودهايم.
و امروز نيز، صحنه پرشورى از نبرد حق و باطل در مقابل ما قرار دارد، كه قهرمانان حق و عدالت در اين معركه خونين، فداكارىها مىكنند و افتخارات بزرگى كسب مىنمايند… اما
اما مىتوان انتظار داشت كه ما پيروز شويم و هماى پيروزى بر ما سايه بيفكند، و ديو ظلم و كفر به زانو درآيد، و عدل و عدالت بر اجتماع دامن بگسترد، و پرچم پرافتخار على)ع( كه با خون پاك حسين)ع( رنگين شده است بر فراز تاريخ به اهتزاز درآيد؟ هيهات!
من چنين اميدى ندارم، زيرا تاريخ و فلسفه و واقعيت غير از اين نشان مىدهد. ما به پيش مىتازيم، تا عروس شهادت را در آغوش بگيريم نه به اميد آنكه پيروز شويم.
ما مبارزه مىكنيم، تا در قربانگاه عشق، عالىترين تجلى فداكارى و پرستش را عملاً نشان دهيم نه آنكه دستآوردهاى مادى حيات، ما را فريفته باشد.
ما به سوى خدا مىرويم تا از همه فرآوردههاى مادى عالم بىنياز گرديم، نه آنكه خدا را وسيله رسيدن به مصالح شخصى خود كنيم.
بنابراين در كشمكش زندگى، به سوى پيروزى چشم ندوختهام و به هيچ كس اميدى نداشتهام و هيچگاه سعى نكردهام كه پاكى و لطافت قلبى خود را، فداى پيروزى و نجات كنم.
منى كه از همه چيز گذشتهام و حتى اميد خود را از پيروزى قطع كردهام، ديگر دليلى ندارد كه در برابر نظامها و قدرتها، فشارها، تهديدها و تطميعها به زانو درآيم، من از همه چيز آزاد شدهام و پاكى و لطافت خود را به هيچچيز حتى به نجات و پيروزى نمىفروشم.
خدايا، تو مرا در امتحانات زيادى پيروز كردهاى و موفقيتهاى درخشان بخشيدهاى و از بين اعداد كثيرى، مرا امتياز دادهاى…
اما به ياد دارم كه قبل از امتحان، هميشه در ترس و وحشت غوطه خوردهام، حتى در درسها و امتحاناتى كه راستى قوى و برتر بودهام و بدون شك بر ديگران امتيازات زيادى داشتهام، اما حتى در آن امتحانات از ترس و وحشت خالى نبودهام، ترس از لغزش، وحشت از خطا، خوف از قضا و قدر و شانس بد. حتى به ياد دارم در مواقعى كه، برترى و امتياز من حتمى و قطعى بود و انتظار پيروزىهاى درخشانى را داشتم، در همان حال، بيشتر مىترسيدم زيرا يك خطاى كوچك، باعث سقوط من از اوج عظمت و امتيازات فكرى مىشد و سخت ناراحتكننده و كشنده و براى من غيرقابل تحمل… و همين ترس و وحشت، پيروزى بعدى را مطبوع و لذتبخش مىكرد. در معركه زندگى نيز، به امتحانات بسيار سختى برخورد كردم، كه از ترس فارغ نبود و در اكثر آنها پيروزىهاى درخشانى كسب كردم، و بهنظر من سختترين امتحان زندگى من، دوره دو ساله جنگ(91) و بزرگترين پيروزى من پايدارى و ثبوت من در راه حق و تحمل همه رنجها و شكنجهها، خطرها و پيروزشدن بر همه موانع شر و فساد، ظلم و كفر و جهل بود. اين امتحان سخت با پيروزى من به پايان رسيد، درحالىكه هيچگاه بر پيروزى خود اميدى نداشتم، و حتى لحظهاى به حيات خود مطمئن نبودم… اما اكنون مىترسم كه خداى بزرگ، مرا براى امتحان بزرگترى آماده مىكند، تا اگر ريشه غرورى، در وجود سوختهام سبز شده است بسوزد، و يا اگر ذرهاى خودخواهى آسمان روح فداكارم را مكدر كرده است صاف گردد، و يا اگر خواهشى زمينى، مادون عشق و پرستش در دلم موج مىزند، بهكلى نابود شود…
من از اين امتحان سخت خدايى مىترسم، از لغزش، خطا و تقصير مىترسم، از قضا و قدر مىترسم و به خدا پناه مىبرم. خدايا من چه هستم؟ من كيستم؟ من چرا آمدهام؟ چرا زندهام؟ از حيات چه مىخواهم؟ درويشى شوريده، دلسوخته، دلشكسته، نااميد از دنيا، تنها و تنها و تنها آنجا كه خطر مرگ همچون باران مىبارد، به استقبال مرگ مىروم، در درياى مرگ شنا مىكنم، و به اميد شهادت لحظهشمارى مىنمايم.
آنجا كه افتخارات را تقسيم مىكنند، آنجا كه مصالح و منافع مطرح مىشود، آنجا كه همه رقصان و پاىكوبان، پيروزى را جشن مىگيرند، من حضور ندارم، يكه و تنها به گوشهاى مىخزم و با خداى خود و اشك، خلوت مىكنم، نه انتظارى به پيروزى دارم، نه اميدى به عطاها و بخششها، منفعتها و مصلحتها، و نه ترسى از مرگ و شكست و نه ناراحتى از بدنامى و هجوم و تهمت و دروغ…
زندگى در نظرم مسخره مىآيد، چه پيروزىهايش و چه شكستهايش، چه حياتش و چه مماتش! چه ناراحتىهايش و چه دلخوشىهايش! چه اميد بستن به آرزوها و چه ترس از قضا و قدر… همه و همه در نظرم مسخره مىآيد به هيچ چيز و هيچ كس دلخوشى ندارم، از هيچ چيز و هيچكس اميد و انتظارى ندارم، از هيچ چيز و هيچ كس وحشتى ندارم. فقط بهخاطر وظيفه برمىخيزم، به خاطر وظيفه غذا مىخورم، بهخاطر وظيفه مىخوابم، بهخاطر وظيفه مىجنگم، به خاطر وظيفه مبارزه مىكنم، به خاطر وظيفه حرف مىزنم، به خاطر وظيفه زندگى مىكنم… والّا حيات بر من سخت سنگين و غيرقابل تحمل بوده است.
شايد من مردهام، روح كشتهام، سنگ و جامدم، از حيات و ممات دست شستهام و فقط به خاطر وظيفه متحركم.
15 ژانويه 1978
چه ترور و وحشتى؟ چنان سايه زور و ظلم و وحشت بر منطقه سيطره افكنده است كه جاى تصور نيست! چقدر وحشتناك است كه شب و روز در انتظار مرگ زيستن، اخبار وحشتناك شنيدن، هر لحظه منتظر مسلحى با گلوله آتشين در قتال بودن؛ در هر راهى، در پيچ هر جادهاى، زير هر درختى، در زاويه هر خانهاى در انتظار كمين دشمن بودن، از هر صدايى از جا پريدن، از هر تازهواردى وحشت كردن. از هر حركت غيرمترقبهاى لرزيدن، از هر نقطه سياهى، از هر صداى غريبى، از هر نگاه ناآشنايى وحشتكردن…
25 ژانويه 1978
بط را ز طوفان چه باك؟
ديروز مسئول امنثوره(92) در جنوب لبنان به مؤسسه(93) آمد و مرا به كنارى كشيد و گفت: از طرف رهبرى مقاومت فلسطين مأمور شدهام كه جان تو را محافظت كنم. لذا مىخواهم سه جنگنده فلسطينى را، براى تو بفرستم كه هميشه حتى در ماشين در كنار تو باشند و از تو حراست كنند.
گفتم: مگر چه خبرى رسيده است؟
گفت: تقريرهاى امنيتى، حاكى از اين است كه دشمنان در كمين قتل تو نشستهاند و جان تو در خطر حتمى است و چنين حادثهاى براى مقاومت فلسطين سنگين و غيرقابل تحمل است و من در قبال رهبرى مقاومت براى حفاظت تو مسئوليت دارم.
از او تشكر كردم و گفتم:
– خداى بزرگ نگهبان من است.
و او اين كلام را رد كرد و مسئوليت خود را تكرار نمود و بالاخره گفتم كه جوانان امل زيادند و درصورت ضرورت از من حفاظت خواهند كرد و باز هم تشكر كردم.
عجبا! اينان مرا تهديد به مرگ مىكنند؟ كسى كه در آغوش مرگ غوطه مىخورد، و از لطف و آرامش مرگ خرسند است.
من زاده غم و دردم، در درياى درد غوطه مىخورم و زير كوهى از غم فشرده مىشوم و مدام در آتش حرمان و محروميت مىسوزم، از دنيا و آنچه در آن است احساس بيگانگى مىكنم.
4 فوريه 1978
از ته دل فرياد مىزنم، ولى كسى فرياد مرا نمىشنود. دنيا را به مبارزه مىطلبم و يك تنه به جنگ عالم مىروم، وجود خود را به آتش مىكشم. خون خود را بر زمين مىريزم تا شايد كسى به هوش آيد، تا مگر وجدانى بيدار شود، يا گوش ضميرى فرياد استغاثه مرا بشنود. ولى افسوس كه مصالح مادى، و حب حيات و منافع شخصى همه را به زنجير كشيده است. جبر تاريخ، همه را اسير و زبون نموده است. دلدادهاى مىخواهم كه بر همه هستى قلم سرخ بكشد، و از همه زنجيرها و اسارت محاسبهها و ترسها و علايق دنيوى آزاد گردد، يكپارچه آتش شود، عشق شود، فرياد شود، مبارزه شود، شمشير شود، برنده شود، شير شود و در كام شهادت فرو رود، و پرچم خونين سعادت انسان اسير را، از نسلى به نسل ديگر ارمغان دهد.
من بيگانهام، همه مردم مرا عجيب مىيابند، افكار مرا، عشق سوزان مرا، فداكارى مرا، گذشت مرا، صبر و تحمل مرا، درد و غم مرا، شجاعت مرا، و به خطر رفتن مرا عجيب مىيابند، با خود مىگويند راستى كه فلانى آدم عجيبى است راستى كه از ما بيگانه و اجنبى است! و فكر مىكنند كه اين خاصيتها نتيجه بيگانهبودن است و كم و بيش انتظار دارند كه هر اجنبى ديگرى داراى چنين خواصى باشد و خدا را تسبيح مىكنند كه اين چنين آدمهاى غيرطبيعى و عجيب خلق كرده است.
راستى كه من، از همه چيز و همه كس بيگانهام، عاجز و دردمند، سر به جيب تفكر فرو مىبرم، و از همه دنيا مىگريزم و با شتاب تمام، به اقصى نقطه وجود پناه مىبرم كه انيس ديگرى جز قلب شكستهام نداشته باشم، جز ضربان قلبم چيزى نشنوم، و آه سوزان مرا جز قلب من جواب نگويد و فرياد عصيان من جز بر قلبم منعكس نشود.
8 فوريه 1978
خدايا با يك دنيا آرزو قدم به اين سرزمين گذاشتم، آرزوهاى پاك، آرزوهاى مقدس، آرزوهاى خدايى كه هيچ رنگى از خودخواهى و كوتهنظرى نداشت. آرزو داشتم كه در راه انقلاب فلسطين جانفشانى كنم، و جان خود را وثيقه آزادى فلسطين قرار دهم.
آرزو داشتم كه با پاى پياده به قدس سفر كنم و آنجا خداى بزرگ را سجده كرده و از لطف و رحمتش سپاسگزارى كنم.
آرزو داشتم كه در راه عدل و عدالت مبارزه كنم و يار و ياور محرومين و بينوايان و دلشكستگان باشم.
ژانويه 1978
. پيروز كردهاى و موفقيتهاى درخشان بخشيدهاى و از بين اعداد كثيرى، مرا امتياز دادهاى…
اما به ياد دارم كه قبل از امتحان، هميشه در ترس و وحشت غوطه خوردهام، حتى در درسها و امتحاناتى كه راستى قوى و برتر بودهام و بدون شك بر ديگران امتيازات زيادى داشتهام، اما حتى در آن امتحانات از ترس و وحشت خالى نبودهام، ترس از لغزش، وحشت از خطا، خوف از قضا و قدر و شانس بد. حتى به ياد دارم در مواقعى كه، برترى و امتياز من حتمى و قطعى بود و انتظار پيروزىهاى درخشانى را داشتم، در همان حال، بيشتر مىترسيدم زيرا يك خطاى كوچك، باعث سقوط من از اوج عظمت و امتيازات فكرى مىشد و سخت ناراحتكننده و كشنده و براى من غيرقابل تحمل… و همين ترس و وحشت، پيروزى بعدى را مطبوع و لذتبخش مىكرد. در معركه زندگى نيز، به امتحانات بسيار سختى برخورد كردم، كه از ترس فارغ نبود و در اكثر آنها پيروزىهاى درخشانى كسب كردم، و بهنظر من سختترين امتحان زندگى من، دوره دو ساله جنگ(91) و بزرگترين پيروزى من پايدارى و ثبوت من در راه حق و تحمل همه رنجها و شكنجهها، خطرها و پيروزشدن بر همه موانع شر و فساد، ظلم و كفر و جهل بود. اين امتحان سخت با پيروزى من به پايان رسيد، درحالىكه هيچگاه بر پيروزى خود اميدى نداشتم، و حتى لحظهاى به حيات خود مطمئن نبودم… اما اكنون مىترسم كه خداى بزرگ، مرا براى امتحان بزرگترى آماده مىكند، تا اگر ريشه غرورى، در وجود سوختهام سبز شده است بسوزد، و يا اگر ذرهاى خودخواهى آسمان روح فداكارم را مكدر كرده است صاف گردد، و يا اگر خواهشى زمينى، مادون عشق و پرستش در دلم موج مىزند، بهكلى نابود شود…
من از اين امتحان سخت خدايى مىترسم، از لغزش، خطا و تقصير مىترسم، از قضا و قدر مىترسم و به خدا پناه مىبرم. خدايا من چه هستم؟ من كيستم؟ من چرا آمدهام؟ چرا زندهام؟ از حيات چه مىخواهم؟ درويشى شوريده، دلسوخته، دلشكسته، نااميد از دنيا، تنها و تنها و تنها آنجا كه خطر مرگ همچون باران مىبارد، به استقبال مرگ مىروم، در درياى مرگ شنا مىكنم، و به اميد شهادت لحظهشمارى مىنمايم.
آنجا كه افتخارات را تقسيم مىكنند، آنجا كه مصالح و منافع مطرح مىشود، آنجا كه همه رقصان و پاىكوبان، پيروزى را جشن مىگيرند، من حضور ندارم، يكه و تنها به گوشهاى مىخزم و با خداى خود و اشك، خلوت مىكنم، نه انتظارى به پيروزى دارم، نه اميدى به عطاها و بخششها، منفعتها و مصلحتها، و نه ترسى از مرگ و شكست و نه ناراحتى از بدنامى و هجوم و تهمت و دروغ…
زندگى در نظرم مسخره مىآيد، چه پيروزىهايش و چه شكستهايش، چه حياتش و چه مماتش! چه ناراحتىهايش و چه دلخوشىهايش! چه اميد بستن به آرزوها و چه ترس از قضا و قدر… همه و همه در نظرم مسخره مىآيد به هيچ چيز و هيچ كس دلخوشى ندارم، از هيچ چيز و هيچكس اميد و انتظارى ندارم، از هيچ چيز و هيچ كس وحشتى ندارم. فقط بهخاطر وظيفه برمىخيزم، به خاطر وظيفه غذا مىخورم، بهخاطر وظيفه مىخوابم، بهخاطر وظيفه مىجنگم، به خاطر وظيفه مبارزه مىكنم، به خاطر وظيفه حرف مىزنم، به خاطر وظيفه زندگى مىكنم… والّا حيات بر من سخت سنگين و غيرقابل تحمل بوده است. شايد من مردهام، روح كشتهام، سنگ و جامدم، از حيات و ممات دست شستهام و فقط به خاطر وظيفه متحركم.
15 ژانويه 1978
چه ترور و وحشتى؟ چنان سايه زور و ظلم و وحشت بر منطقه سيطره افكنده است كه جاى تصور نيست! چقدر وحشتناك است كه شب و روز در انتظار مرگ زيستن، اخبار وحشتناك شنيدن، هر لحظه منتظر مسلحى با گلوله آتشين در قتال بودن؛ در هر راهى، در پيچ هر جادهاى، زير هر درختى، در زاويه هر خانهاى در انتظار كمين دشمن بودن، از هر صدايى از جا پريدن، از هر تازهواردى وحشت كردن. از هر حركت غيرمترقبهاى لرزيدن، از هر نقطه سياهى، از هر صداى غريبى، از هر نگاه ناآشنايى وحشتكردن…
25 ژانويه 1978
بط را ز طوفان چه باك؟
ديروز مسئول امنثوره(92) در جنوب لبنان به مؤسسه(93) آمد و مرا به كنارى كشيد و گفت: از طرف رهبرى مقاومت فلسطين مأمور شدهام كه جان تو را محافظت كنم. لذا مىخواهم سه جنگنده فلسطينى را، براى تو بفرستم كه هميشه حتى در ماشين در كنار تو باشند و از تو حراست كنند.
گفتم: مگر چه خبرى رسيده است؟
گفت: تقريرهاى امنيتى، حاكى از اين است كه دشمنان در كمين قتل تو نشستهاند و جان تو در خطر حتمى است و چنين حادثهاى براى مقاومت فلسطين سنگين و غيرقابل تحمل است و من در قبال رهبرى مقاومت براى حفاظت تو مسئوليت دارم.
از او تشكر كردم و گفتم:
– خداى بزرگ نگهبان من است.
و او اين كلام را رد كرد و مسئوليت خود را تكرار نمود و بالاخره گفتم كه جوانان امل زيادند و درصورت ضرورت از من حفاظت خواهند كرد و باز هم تشكر كردم.
عجبا! اينان مرا تهديد به مرگ مىكنند؟ كسى كه در آغوش مرگ غوطه مىخورد، و از لطف و آرامش مرگ خرسند است.
من زاده غم و دردم، در درياى درد غوطه مىخورم و زير كوهى از غم فشرده مىشوم و مدام در آتش حرمان و محروميت مىسوزم، از دنيا و آنچه در آن است احساس بيگانگى مىكنم.
4 فوريه 1978
از ته دل فرياد مىزنم، ولى كسى فرياد مرا نمىشنود. دنيا را به مبارزه مىطلبم و يك تنه به جنگ عالم مىروم، وجود خود را به آتش مىكشم. خون خود را بر زمين مىريزم تا شايد كسى به هوش آيد، تا مگر وجدانى بيدار شود، يا گوش ضميرى فرياد استغاثه مرا بشنود. ولى افسوس كه مصالح مادى، و حب حيات و منافع شخصى همه را به زنجير كشيده است. جبر تاريخ، همه را اسير و زبون نموده است. دلدادهاى مىخواهم كه بر همه هستى قلم سرخ بكشد، و از همه زنجيرها و اسارت محاسبهها و ترسها و علايق دنيوى آزاد گردد، يكپارچه آتش شود، عشق شود، فرياد شود، مبارزه شود، شمشير شود، برنده شود، شير شود و در كام شهادت فرو رود، و پرچم خونين سعادت انسان اسير را، از نسلى به نسل ديگر ارمغان دهد.
من بيگانهام، همه مردم مرا عجيب مىيابند، افكار مرا، عشق سوزان مرا، فداكارى مرا، گذشت مرا، صبر و تحمل مرا، درد و غم مرا، شجاعت مرا، و به خطر رفتن مرا عجيب مىيابند، با خود مىگويند راستى كه فلانى آدم عجيبى است راستى كه از ما بيگانه و اجنبى است! و فكر مىكنند كه اين خاصيتها نتيجه بيگانهبودن است و كم و بيش انتظار دارند كه هر اجنبى ديگرى داراى چنين خواصى باشد و خدا را تسبيح مىكنند كه اين چنين آدمهاى غيرطبيعى و عجيب خلق كرده است.
راستى كه من، از همه چيز و همه كس بيگانهام، عاجز و دردمند، سر به جيب تفكر فرو مىبرم، و از همه دنيا مىگريزم و با شتاب تمام، به اقصى نقطه وجود پناه مىبرم كه انيس ديگرى جز قلب شكستهام نداشته باشم، جز ضربان قلبم چيزى نشنوم، و آه سوزان مرا جز قلب من جواب نگويد و فرياد عصيان من جز بر قلبم منعكس نشود.
8 فوريه 1978
خدايا با يك دنيا آرزو قدم به اين سرزمين گذاشتم، آرزوهاى پاك، آرزوهاى مقدس، آرزوهاى خدايى كه هيچ رنگى از خودخواهى و كوتهنظرى نداشت. آرزو داشتم كه در راه انقلاب فلسطين جانفشانى كنم، و جان خود را وثيقه آزادى فلسطين قرار دهم.
آرزو داشتم كه با پاى پياده به قدس سفر كنم و آنجا خداى بزرگ را سجده كرده و از لطف و رحمتش سپاسگزارى كنم.
آرزو داشتم كه در راه عدل و عدالت مبارزه كنم و يار و ياور محرومين و بينوايان و دلشكستگان باشم.
آرزو داشتم كه پرچم على را بر فرق زمين بكوبم، پردههاى چركين و سياه تهمت و حسد، حقد و دروغ، كينه و تزوير را كه ستمگران تاريخ بر روى على كشيدهاند پاره كنم و وجود پاك و درخشانش را با افتخار و عشق به تشنگان حقيقت و عدالت بنمايانم و انسانيت را در راه كمال، به دور شمع وجودش جمع كنم، و در برخورد با مشكلات سخت و طاقتفرسا، در حياتى كه سراسرش امتحان و غم، درد و مصيبت است از اراده بلندش طلب همت نمايم، و در روز قيامت، آنجا كه دستم از همه چيز كوتاه است براى اثبات صدق و عشق و ايمان خود، على را به درگاه خدا به شفاعت آورم.
آرزو داشتم كه در معركههاى سخت و طوفانزاى حوادث، در نبرد مرگ و زندگى بين حق و باطل، پرچم خونين حسين را به دوش بكشم و با فداكردن هستى خود يك حلقه به زنجير دراز شهداى راه حق بيفزايم و انسانيت را يك قدم به كمال نزديكتر كنم.
آرزو داشتم كه مدينه فاضلهاى بهوجود آورم كه بر آن عدالت سايه افكند، چشمه عشق و محبت، سرزمين سينههاى پاك انسانها را آبيارى كند، حقد و حسد، تهمت و كفر، جهل و ظلم از زمين رخت بربندد.
چه زيباست توكل به خداكردن و در ميان طوفانها با اطمينان قلب پرواز نمودن و در عمق گردابهاى خطرناك عاشقانه غوطهخوردن، و در معركه حيات و ممات بىپروا به آغوش شهادت رفتن و در قربانگاه عشق همه وجود خود را به قربانى خدا دادن، و از همه چيز خود گذشتن و به آزادى مطلق رسيدن.
چه زيباست در راه معشوق، تحمل درد و رنج كردن، زير سنگهاى آسياب حيات خردشدن، در درياى غم فرورفتن، بهخاطر حق متهم شدن، و نفرين و لعنت شنيدن، و از همه جا رانده و از همه كس مطرود شدن.
چه زيباست كه به ارزشهاى خدايى ملتزم ماندن و به خاطر خدا رنج بردن و به خاطر حق پافشارى كردن و زيانديدن، و از همه چيز خود صرفنظر كردن و فقط و فقط به خدا انديشيدن و به سوى خدا رفتن.
چه زيباست شمعشدن و سوختن و راه را روشن كردن و كفر و جهل را به مبارزه طلبيدن و هيولاى ظلمت را به زانو درآوردن و وجود خود را شرط اساسى براى پيروزى نور بر ظلمت كردن.
چه زيباست كه فقط با خداماندن و از همه عالم بريدن، مطرود همه مردمشدن، بهكلى تنهاماندن و هيچ پناهگاهى جز خدانداشتن و بهكلى از همه جا و همه كس نااميد شدن و هيچ اميدى و آرزويى و روزنه نورى جز خدا نداشتن.
چه زيباست مرگ را در آغوش كشيدن و به ملاقات خدا شتافتن، و بر همه مظاهر وجود مسلط شدن، و بر همه عالم و قوانين دنيا حكومتكردن و جبر تاريخ را به خاك كشيدن، و مسير تاريخ را دگرگون كردن، و شيطان قوىپنجه و سختجان را شكست دادن، و زيبايى انسان را در بزرگترين تجلى تكاملى خود نشان دادن.
خدايا، زندگى طوفانى ما را چه كسى مىداند؟ و لحظات سنگين و خطير و مرگبار ما را چه كسى احساس مىكند؟ هر لحظه موجوديت ما در خطر نيستى و زوال است، هر روز خبرى وحشتانگيز و رقتبار فرا مىرسد، از هر طرف توطئهاى و دسيسهاى عليه ما در جريان است. از هر گوشه و كنارى اتهام و تهمت و خدعه و تزوير ديده مىشود، افق تاريك، آينده مبهم و اميدها قطع شده است، از هيچكس و هيچجا انتظار كمك نمىرود، دوستان ما را ترك كرده، دستهدسته براى كار و رفع معاش به كشورهاى خارجى پناه مىبرند، محافظهكاران سجاده خود را برگرفته به گوشه مسجد خزيدهاند و براى تبرئه خود و توجيه فرار از مبارزه، عذرهاى بدتر از گناه مىآورند، فداييان از جان گذشته ما نيز خسته و گرسنه و درمانده و پژمرده و مأيوس شدهاند و از هر طرف مورد هجوم و تهمت و خطر و مرگ و نابودى قرار گرفتهاند… راستى چه ظلم بزرگى! چه جنايت عظيمى! چه سرنوشت دردناكى! چه آينده مبهم و تاريكى! آرزويى در ميان غلغله مبارزات متولد شد و با خون شهدا آبيارى گرديد و گاهگاهى نسيم اميد بر آن وزيد و عطر سعادت و پيروزى از آن به مشام رسيد… اما تاريخ نشان مىدهد كه، سرنوشت دردناك 1400 ساله شيعه محال است كه تغيير پيدا كند و مسير جديدى بيافريند، قضا و قدر، امر داده است كه شيعه، هميشه در مبارزه دائم ضدظلم و ستم، زير چرخدندههاى نظامهاى شيطانى خرد شود، در آتش حقد و كينه، نفرت و انتقام، اكثريت جاهل و مغرض و مصلحتطلب بسوزد، در طوفانى از سختى و اتهام، خطر و تهمت و ظلم و يأس گرفتار شود، در گردابى از بلا و مصيبت، شكست و درد، رنج و غم اسير گردد و هيچ راه نجاتى براى او جز شهادت باقى نماند و هيچ آرزويى جز لقاء پروردگار در دل آنها نروييد و هيچ انتظارى جز درد، غم و مصيبت، دلهاى پژمرده آنها را پر نكند.
10 فوريه 1978
هنوز چشم به دنيا نگشوده بودم كه با طوفانهاى سخت زندگى روبهرو شدم. در تلاش بقا سخت به تكاپو پرداختم. چُست و چالاك در فراز و نشيب حيات، پستىها و بلندىها را طى مىكردم. از گردابهاى خطرناك خود را نجات مىدادم، با امواج سهمگين خطر، دست و پنجه نرم مىكردم و مىخواستم كه ساحل نجاتى بيابم و لحظهاى بياسايم، آرزو داشتم كه تختهپارهاى بيابم و بر آن بياويزم و راه خود را به ساحل نجات هموار كنم.
طوفانهاىسخت همچون پركاه مرا از اينطرف به آنطرف پرتابمىكرد و من نيز سعى داشتم كه تعادل خود را حفظ كنم و دستخوش سقوط نشوم.
در حيات خود، لحظهاى نيافتم كه در آرامش و اطمينان خاطر بياسايم، با خيال آسوده، به تماشاى زيبايىهاى عالم بپردازم و از غروب آفتاب، بىدغدغه خاطر لذت ببرم و با دقت كافى، به سير و سياحت ستارگان آسمان بپردازم. بدون ترس و وحشت، تا كرانههاى بىنهايت تا وراى كهكشانها پرواز كنم و با قدرت و شجاعت، از گردونه فلك بالا روم. با دلى آرام و روحى آسوده به ملاقات پروردگار خويش نايل آيم.
در حيات خود هيچگاه امنيت نداشتهام، اطمينان خاطر نيافتهام، خانه و مأواىمستقل پيدا نكردهام،پناهگاهىنجستهام و اطمينان و استقرارىنداشتهام.
لذا خواستم كه امنيت و اطمينان و استقرار خود را از اشياى مادى بردارم و بر عشق و محبت تكيه كنم و استقرارگاهى در خانه دل بنا كنم، و امنيت و اطمينان خاطر خود را در بعدى بالاتر از ابعاد عادى زندگى جستوجو كنم، به عشق درآويزم كه در خلال طوفانها و گرداب خطرها، باقى و پايدار است و حتى با مرگ زائل نمىشود.
)آرزو داشتم( يتيمى با چشم اشكآلود به خواب فرو نرود، ناله دردمندى در نيمههاى شب، سكوت ظلمت را نشكافد، آه سوزانى از سر نااميدى به آسمان نرود.
آرزو داشتم كه تجلى صفات خدايى را در همه جا و همه كس ببينم، جمال و جلال، كمال و علم، خلاقيت و عشق، محبت و اخلاص و انسانيت را مدار زندگى بيابم.
آرزو داشتم كه شمع باشم، سر تا پا بسوزم و ظلمت را مجبور به فرار كنم. به كفر، جهل و طمع اجازه ندهم كه بر دنيا سيطره يابند.
آرزو داشتم، چه آرزوهاى دور و درازى، چه آرزوهاى طلايى كه احساس مىكنم همهاش خاك شده. اكنون نااميد و دلشكسته، دست از آرزوهايم برداشته، تسليم قضا و قدر شدهام.
فقير، بدبخت و بينوا، دل بر مرگ نهادهام و فهميدهام كه در خلال اين تاريخ دراز پردرد، هزاران هزار همچو منى آرزوهاى بلند به سر داشتهاند و همه پس از تجارب تلخ به خاك رفتهاند، من نيز بهتر و بلندپايهتر از آنها نيستم و ادعاهاى گزاف نبايد بپرورانم و نبايد انتظارات بىجا داشته باشم.
اكنون، حيات آنقدر در نظرم پست شده كه به خاطر جان خود يا هستى همه دنيا حاضر نيستم حقى را زير پا بگذارم يا دانهاى را به زور از مورى بستانم يا در اداى كلمه حق از مرگ يا چيزى يا كسى وحشت كنم. بلكه دست از جان شسته، خود به پيشباز حوادث آمدهام و همه هستى خود را خالصانه تقديم كردهام.
19 فوريه 1978
امروز عدهاى از پدران و مادران، از قريههاى مرزى جنوب به مدرسه آمدند تا بچههاى خود را بيرون ببرند. سؤال شد، گفتند كه افسران اسرائيلى به آنها تأكيد كردهاند كه هر كس فرزندى در مؤسسه جبلعامل دارد بيرون ببرد، زيرا اسرائيل مدرسه را بمباران خواهد كرد، و از اين جهت خوف و وحشتى زائدالوصف پدران و مادران را فراگرفته است و پريشان و نگران دستهدسته به مدرسه آمده، بچههاى خود را مىبرند.
آيا اسرائيل مدرسه را بمباران خواهد كرد؟
مدرسه جبل عامل، پايگاه حركت محرومين و امل، چشمه جوشان عشق و فداكارى، سرچشمه ايمان و اسلام حقيقى و ارزشهاى خدايى، مدرسهاى كه بيش از ده استاد و دانشجو تا به حال شهيد داده است، مدرسهاى كه مورد هجوم دشمنان قرار گرفته و با فرياد اللَّهاكبر، زير رگبار گلوله، راكتها و خمپارهها جنگيده و شرافتمندانه از موقعيت خود دفاع كرده، مدرسهاى كه پايگاه شيعه در جنوب لبنان است، مدرسهاى كه خانه امام موسى رمز طايفه است، مدرسهاى كه دژ شكستناپذير شيعه به شمار مىرود…
با اين صفات بعيد نيست كه اسرائيل، مدرسه را بمباران كند و شاگردان بىگناه را، به خاك و خون بكشد. من در مدرسه ماندهام و مىخواهم بمانم، تا اگر هجومى صورت گرفت با شاگردانم به شهادت برسم.
بگذار اسرائيل مدرسه مرا به خاك و خون بكشد، من تصميم گرفتهام كه با قدرت ايمان و فداكارى و با قاطعيتِ شهادت، كابوسِ وحشت را به زانو درآورم و اژدهاى مرگ را رام كنم. باشد كه در تاريخ شيعه حسينى، برگ رنگينى از افتخار رسم كنم.
تكيه بر عشق و استقرار در خانه دل، اميد و آرزويى ملكوتى بود. تدبيرى عقلايى، زيركانه كه روح مضطرب و ناآرام مرا، از تشويش نجات مىداد. و براى من امنيتى در بعد عشق و روح، مستقل از جسد و مسكن بهوجود مىآورد. اما افسوس كه خداى بزرگ به اين امنيت و آرامش، حتى در بعد عشق و روح هم، رضايت نداد و نخواست كه دل من بر عشق خانه بگيرد. و يا دلى استقرارگاه عشق سوزان من گردد، و از اين طريق امنيت و آرامشى براى من تأمين شود. به هر كسى كه دل باختم، عشق مرا تحمل نكرد و روح سرگشته مرا آرامش نداد و قلب شيفته مرا استقرار نبخشيد.
از عشق و آرامش نيز گذشتم. از همه دلبستگىهاى شخصى و لذات فردى صرفنظر كردم. خواستم قلب خود را، با مبارزه در راه عدالت و گسترش ارزشهاى خدايى آرامش بخشم، خواستم كه خود را با عشق خدايى و پيروزى نور بر ظلمت و شكست طاغوتها و آزادى بشر از زنجير اسارت، و سعادت انسانها خوشحال كنم. خواستم از ابعاد خواهشها و آرزوهاى عادى بشرى بيرون آيم و رخت بخت خويش را بر سراپرده ملكوتى بارگاه خدا بگسترانم. از همسر خويش و جگرگوشههايم گذشتم و همه را بهدست تقدير سپردم. تا مگر يتيمان و دردمندان را كمك كنم. كوه غم و درياى درد را بر دلم پذيرفتم تا شايد غمها و دردهاى بينوايان را درمان كنم. حرمان و محروميت و تنهايى را بر خود پذيرفتم تا قلبى از حرمان نسوزد و روحى از تنهايى پژمرده نشود. و آه دردمندى، در دل شب سكوت ظلمت را نشكافد.
19 فوريه 1978
خدا بود و ديگر هيچ نبود
خدا بود و ديگر هيچ نبود، خلقت هنوز قباى هستى بر عالم نياراسته بود، ظلمت بود، جهل بود، عدم بود، سرد و وحشتناك، و در دايره امكان، هنوز تكيهگاهى وجود نداشت. خدا كلمه بود، كلمهاى كه هنوز القاء نشده بود، خدا خالق بود، خالقى كه هنوز خلاقيتش مخفى(94) بود، خدا رحمان و رحيم بود ولى هنوز ابر رحمتش نباريده بود، خدا زيبا بود، ولى هنوز زيبايىاش تجلى نكرده بود، خدا عادل بود ولى عدلش هنوز بروز ننموده بود، خدا قادر و توانا بود ولى قدرتش هنوز قدم به حوزه عمل نگذاشته بود، در عدم چگونه كمال و جلال و جمال خود را بنماياند؟ در سكوت چگونه كلمه زاييده شود؟ در جمود چگونه خلاقيت و قدرت تظاهر كند؟ عدم بود، ظلمت بود، سكوت و جمود و وحشت بود.
اراده خدا تجلى كرد، كوهها، درياها، آسمانها و كهكشانها را آفريد، چه انفجارها، چه طوفانها! چه سيلابها! چه غوغاها كه حركت اساس خلقت شده بود و زندگى باشور و هيجان زائدالوصفش به هر سو مىتاخت. درختها، حيوانها و پرندهها بهحركت درآمدند. جلال، بر عالم وجود خيمه زد و جمال، صورت زيبايش را نمايان ساخت، و كمال، اداره اين نظام عجيب را بهعهده گرفت. حيوانات به جنب و جوش و پرندگان به آواز درآمدند، و وجود نغمه شادى آغاز كرد و فرشتگان سرود پرستش سر دادند.
آنگاه، خدا انسان را از »حَمَاءِمَسْنُون«(95) آفريد و او را بر صورت خويش ساخت، و روح(96) خود را در او دميد و اين خلقت عجيب را در ميان غوغاى وجود رها ساخت.
انسان، غريب و ناآشنا، از اينهمه رنگها، شكلها، حركتها و غوغاها وحشت كرد، و از هر گوشه به گوشهاى ديگر مىگريخت، و پناهگاهى مىجست كه در آن با يكى از مخلوقات همرنگ شود و در سايه جمع استقرار بيابد و از ترس تنهايى و شرم بيگانگى و غيرعادى بودن به درآيد.
به سراغ فرشتگان رفت و تقاضاى دوستى و مصاحبت كرد، همه با سردى از او گذشتند و او را تنها گذاشتند و در جواب الحاح پرشورش سكوت كردند. اين انسان وحشتزده و دلشكسته با خود نوميدانه مىگفت: مرا ببين، يك لجن خاكى(97) مىخواهد انيس فرشتگان آسمان شود! و آنگاه با عتاب به خود مىگفت: اى لجن چطور مىخواهى استحقاق همنشينى فرشتگان را داشته باشى؟ و سرشكسته و خجل، گريخته در گوشهاى پنهان شد، تا كمكم توانست بر اعصاب خود مسلط شود و از زاويه خجلت، بيرون آيد و براى يافتن دوست به مخلوقى ديگر مراجعه كند.
پرندهاى يافت در پرواز، كه بالهاى بلندش را باز مىكرد و به آرامى در آسمانها سير مىنمود، خوشش آمد و از اينكه اين پرنده توانسته خود را از قيد زمين خاكى آزاد كند شيفته شد، اظهار محبت كرد و تقاضاى دوستى نمود و گفت: آيا استحقاق دارم كه همپرواز تو باشم؟ اما پرنده جوابى نداد و به آرامى از او گذشت و او را در ترديد و ناراحتى گذاشت و او افسرده و سرافكنده با خود گفت: مرا ببين كه از لجن خاكى ساخته شدهام ولى مىخواهم از قيد اين زمين خاكى آزاد گردم! چه آرزوى خامى! چه انتظار بىجايى! به حيوانات نزديك شد، هر يك بلاجواب از او گذشتند و اعتنايى نكردند، خود را به ابر عرضه كرد و خوش داشت همراه تكههاى ابر بر فراز آسمانها پرواز كند، اما ابر نيز جوابى نداد و به آرامى گذشت، به دريا نزديك شد و طلب دوستى كرد، اما دريا با سكوت خود طلب او را بلاجواب گذاشت، او دست به دامن موج شد و گفت: آيا استحقاق دارم كه همراه تو بر سينه دريا بلغزم. از شادى بجوشم و از غضب بخروشم، و بر چهره تختهسنگهاى مغرور سيلى بزنم و بعد تا به ابديت خدا پيش بروم و در بىنهايت محو گردم؟… اما موج بىاعتنا از او گذشت و جوابى نداد، انسان دلشكسته و ناراحت، روى از دريا گردانيد و به سوى كوه رفت و از جبروت عظمتش شيفته شد و تقاضاى دوستى كرد. كوه، جبروت كبريايى خود را نشكست و غرور و جلالش اجازه نداد كه به او نگاهى كند، انسان دلشكسته و نااميد سر به آسمان بلند كرد، از وسعت بىپايانش خوشحال شد و با الحاح طلب دوستى كرد… اما سكوت اسرارآميز آسمان به او فهماند كه تو لجن خاكى استحقاق همنشينى مرا ندارى. به ستارگان رجوع كرد، ولى هر يك بىاعتنا گذشتند و جوابى ندادند. انسان به صحراهاى دور رفت و خواست در كويرى تنها زندگى كند و تنهايى خود را با تنهايى كوير هماهنگ نمايد و از تنهايى مطلق بهدر آيد، ولى كوير نيز با سكوت سرد و سوزان خود انسان آشفته و مضطرب را سرگردان باقى گذاشت.
انسان، خسته، روح مرده، پژمرده، دلشكسته، وحشتزده و مأيوس، تنها، سر به گريبان تفكر فرو برد، و احساس كرد كه استحقاق دوستى با هيچ مخلوقى را ندارد، او از لجن است، لجن متعفن، از پستترين مواد و هيچكس او را به دوستى نمىپذيرد… آنگاه صبرش به پايان رسيد، ضجه كرد، اشك فرو ريخت، و از ته دل فرياد برآورد: كيست كه اين لجن متعفن را بپذيرد؟ من استحقاق دوستى كسى را ندارم، من پستم، من ناچيزم، من بدبختم، من گناهكارم، من روسياهم، من از همهجا رانده شدهام، من پناهگاهى ندارم، كيست كه دست مرا بگيرد، كيست كه نالههاى مرا جواب بگويد؟ كيست كه بدبختى مرا ملاحظه كند؟ كيست كه مرا از تنهايى به درآورد؟ كيست كه به استغاثه من لبيك بگويد؟(98)
ناگهان طوفانى بهپا شد، زمين به لرزه درآمد، آسمان غريدن گرفت، برق همچون تازيانههاى آتشين، بر گرده آسمان كوفته مىشد، گويى كه انفجارى در قلب عالم بهوقوع پيوسته است، صدايى در زمين و آسمان طنينانداز شد، كه از هرگوشه و از دل هر ذره و از زبان هر موجود بلند گرديد:
اى انسان، تو محبوب منى، دنيا را بهخاطر تو خلق كردهام، و تو را بر صورت خود آفريدهام، و از روح خود در تو دميدهام، و اگر كسى به نداى تو لبيك نمىگويد، به خاطر آنست كه همطراز تو نيست و جرأت برابرى و همنشينى با تو را ندارد، حتى جبرئيل، بزرگترين فرشتگان، قادر نيست كه همطراز تو شود، زيرا بالش مىسوزد و از طيران به معراج بازمىماند.
اى انسان، تنها تويى كه زيبايى را درك مىكنى، جمال و جلال و كمال تو را جذب مىكند. تنها تويى كه خداى را با عشق – نه با جبر – پرستش مىكنى، تنها تويى كه در تنهايى نماينده خدا شدهاى، اى انسان تنها تويى كه قدرت و خلاقيت خدا را درك مىكنى، تنها تويى كه غرور مىورزى و عصيان مىكنى، و لجوجانه مىجنگى، و شكسته مىشوى و رام مىگردى، و جلال و جبروت خدا را با بلندى طبع و صاحبنظرى خود درك مىكنى، تنها تويى كه فاصله بين لجن و خدا را قادرى بپيمايى و ثابت كنى كه افضل مخلوقاتى! تنها تويى كه با كمك بالهاى روح به معراج مىروى، تنها تويى كه زيبايى غروب تو را مست مىكند و از شوق مىسوزى و اشك مىريزى.
اى انسان، خلقت در تو به كمال رسيد، و كلمه در تو تجسّد يافت، و زيبايى با ديدگان زيبابين تو ظهور كرد، و عشق با وجود تو مفهوم و معنى يافت، و خدايى خود را در صورت تو تجلى كرد.(99(
اى انسان، تو مرا دوست مىدارى و من نيز تو را دوست مىدارم، تو از منى، و به سمت من بازمىگردى.(100(
يادداشتهاى ايران
28 بهمن 1357
اى مادر هنگامىكه فرودگاه تهران را ترك مىگفتم تو حاضر شدى و هنگام خداحافظى گفتى »اى مصطفى، من تو را بزرگ كردم، با جان و شيره خود تو را پرورش دادم و اكنون كه مىروى از تو هيچ نمىخواهم و هيچ انتظارى از تو ندارم، فقط يك وصيت مىكنم و آن اينكه خداى بزرگ را فراموش نكنى.
اى مادر، بعد از بيست و دو سال به ميهن عزيز خود بازمىگردم و به تو اطمينان مىدهم كه در اين مدت دراز حتى يك لحظه خدا را فراموش نكردم، عشق او آنقدر با تار و پود وجودم آميخته بود كه يك لحظه حيات من بدون حضور او ميسّر نبود.
خوشحالم اى مادر، نه فقط به خاطر اينكه بعد از اين هجرت دراز به آغوش وطن برمىگردم بلكه به اين جهت كه بزرگترين طاغوت زمان شكسته شده و ريشه ظلم و فساد برافتاده و نسيم آزادى و استقلال مىوزد.(101(
29 بهمن 1357
بهشتزهراى تهران
به مزار شهيدان(102)
وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوُا فى سَبيلِاللَّهِ اَمْواتاً بَلْ اَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقوُن چه بوستان گلگونى!
هداياى ملتى قهرمان به خداى بزرگ، برگزيدگان شايسته مردمى. گلهاى سرسبد تاريخ.
مگر ممكن است كه ملتى آزاد و مستقل گردد بدون آنكه بهترين عزيزانش را قربانى كند؟
29 بهمن 1357
سلام گرم و عميق شيعيان لبنان را به ملت قهرمان ايران ابلاغ مىكنم پيروزى بىنظير مردم مسلمان ايران، در شكستن طاغوتها و به زانو كشيدن ابرقدرتها، آنقدر خيرهكننده و عميق است كه دنيا را به بهت انداخته، توازن قوا را به هم زده، بر پيكر نظامهاى فاسد و ظالم لرزه درانداخته و براى محرومين و مستضعفين دنيا بشارت و بركت و رحمت به ارمغان آورده است.
شيعيان لبنان كه سالهاى دراز زير بمبارانهاى اسرائيلى و دستنشاندگان داخلى آنها جان دادهاند، زيرپنجه استعمار جان كندهاند، و ظلم و فساد آنها را به روز سياه نشانده است و سرنوشت تيره و تار آنها را فقط معجزهاى آسمانى مىتواند درمان كند… و اين معجزه بزرگ امروز رخ داده است، و اين انقلاب مقدس اسلامى ايران به رهبرى بلندپايهترين مرجع تقليد شيعيان حضرت آيتاللَّه خمينى است.
شيعيان لبنان، بيش از هر كس ديگرى در جهان، با مردم ايران ارتباط قلبى و اشتراك مكتبى دارند و سرنوشتشان بههم وابسته است. اگر ايران پيروز باشد، شيعيان لبنان آزاد و آباد زندگى خواهند كرد، و اگر خداى ناكرده به انقلاب ايران گزندى برسد، شيعيان لبنان مثل گذشته در غرقابه توطئههاى اسرائيلى و امريكايى و سياستبازىهاى كثيف بينالمللى غوطه خواهند خورد، و جز نكبت و بدبختى نتيجهاى از حيات نخواهند برد.
شيعيان لبنان، پس از قرنهاى دراز خفت و ذلت و اسارت، پس از تحمل زجرها و شكنجهها پس از طى دورانهاى وحشت و ظلمانى و دردآلود… بالاخره مورد رحمت و عنايت پروردگار واقع شدند و رهبرى خردمند و دلسوز و توانا به آنها ارزانى شد كه آقاى سيدموسى صدر بود، كه توانست در مدت كمى شيعيان لبنان را سر و سامانى دهد براى آنها كسب هويت كند، به آنها افتخار و غرور و احترام ببخشد، دستهاى سرطان فساد و ظلم و كفر را از دست و پاى شيعيان قطع كند، با كمال شجاعت در مقابل چپ و راست بايستد و با همه طاغوتها بجنگد، و يك معركه خونين و پرافتخار حسينى را بر شيعيان عرضه كند، مفهوم عميق شهادت را در رگهاى شيعيان به جريان بياندازد و نهضتى اسلامى و حسينى بهوجود آورد.
دشمنان شيعه و اسلام نمىتوانستند وجود چنين رهبرى را تحمل كنند… لذا اين سمبل بزرگ ناجوانمردانه ربوده و بازداشت شد و شش ماه مىگذرد كه سرنوشتش در تاريكى كينه و ظلمت توطئه غرق شده است و شيعيان لبنان يتيم شدهاند، روح خود را از دست دادهاند، دل شكستهاند، محزونند، از شدت غضب مىجوشند، از شدت درد مىخروشند، ولى براى سلامت رهبرشان بر احساسات آتشينشان لجام مىزنند و صبر مىكنند، مىسوزند و با اشك قلب سوزان خود را تسكين مىدهند… اين شيعيان دلشكسته و ظلمزده، چشم اميد بهسوى برادران مسلمان ايرانى خود دوختهاند.
نمايندگان شيعيان لبنان، با قلبى پرشور و روحى پراميد به كعبه آمال خود قدم مىگذارند كه از نزديك، شعلههاى اين آتشفشان مقدس انقلاب اسلامى را با پوست و گوشت خود نيز احساس كنند و در هواى پرافتخار اين جلال و شكوه حكومت اسلامى تنفس كنند. و از روح پربركت شهداى پاك اين سرزمين طلب همت نمايند، و براى مردم خود شيعيان لبنان، شمهاى از ايمان پاك و فداكارى خالصانه، و محبت پرشور مردم اين سرزمين را به ارمغان ببرند. سرنوشت ما شيعيان لبنان وابسته به سرنوشت شما ملت عزيز ايرانست، وقتى مىتوانيم آزاد و محترم زندگى كنيم كه شما آزاد و قوى و پيروز باشيد. پيروزى نهايى شما بزرگترين آرزوى قلبى و حياتى ماست.
ما خالصانه و عاشقانه، همه امكانات و حتى همه وجود خود را دراختيار انقلاب اسلامى ايران مىگذاريم و آرزو مىكنيم، كه در اين جهاد مقدس به اندازه قدرت و استطاعت خود وظيفه تاريخى و ايمانى خويش را ادا كنيم.
از خداى بزرگ مىطلبيم كه عنايت و رحمت بىپايان خود را هرچه بيشتر مشمول حال ما كند و به همه ما توفيق دهد كه اين رسالت بزرگ و مقدس خدايى را كه به دست ما سپرده شده به سر منزل مقصود برسانيم.(103)
اسفند 1357
ملتى كه بزرگترين طاغوتها را به زير كشيده است و بزرگترين ارتشها را شكسته، قادر است كه به مشكلات فرعى غلبه كند.
وجود مشكلات براى تكامل يك نهضت ضرورى است. آن را مىپرورد و قوى مىكند.
سنت خدا بر اين قرار دارد كه مبارزه حق با باطل هميشگى باشد و تكامل از خلال مبارزه بهدست آيد. مردم در خلال سختىها و مشكلات پخته و آزموده مىشوند. آسايش و راحتى و موفقيت هميشه رخاء و سستى و عقبماندگى بهوجود مىآورد. غنى و بىنيازى و پيروزى دائمى ايجاد فساد و طغيان مىكند، اِنَّ الاِنسانَ لَيَطغى اَن رَآهُ استَغنى…(104(
اگر آدمى هميشه در بستر حرير بخوابد، و هميشه هماى سعادت را در آغوش بگيرد، و هميشه در همه مبارزات پيروز باشد آنگاه لذت پيروزى و سعادت او از بين خواهد رفت و آدمى از تكامل باز خواهد ماند.
خرداد 1358
برنامه امريكا و هرج و مرج، عدم استقرار و قتل و تخريب، جنگهاى داخلى و خستگى مردم، عدم رضايت عكسالعمل شديد در برابر احزاب و كارهاى ناشايست، شكست سيستم اسلامى و فروريختن كاخ آرزوها، پذيرش محيط براى يك كودتاى نظامى و ايجاد يك حكومت نظامى توسط يك افسر جوان ضدشاه اما نوكر امريكا…
مىگوييد ارتش را منحل كنيد و يك ارتش مردمى بهوجود آوريد. مگر ايجاد پاسداران انقلاب كه يك ارتش مردمى است جزء اولين برنامهها نيست؟ قبل از آنكه شما بگوييد، حكومت درصدد اصلاح ارتش و انحصار آن براى پاسدارىهاى مرزى و كارهاى تخصصى و بهعلاوه ايجاد ارتش مردمى بهنام پاسداران انقلاب است. اين كميتهها در حال حاضر همان كارها را انجام داده و مىدهند تا پاسداران در همه جا مسلط شوند. بنابراين اختلاف بر سر چيست؟ بهانه براى هجوم و اغتشاش براى چيست؟ مگر ما خواستهايم به نظام موجود ارتش تكيه كنيم؟ مگر خاطره بيست و هشت مرداد را فراموش كردهايم؟
اما ايجاد ارتش ملى يا پاسداران انقلاب و حتى كميتههاى موجود كار سادهاى نيست. وقت مىگيرد، سازماندهى لازم دارد، تربيت اخلاقى و شايستگى مىخواهد. اگر فكر مىكنيد همين احزاب و سازمانهاى موجود اسلحه بهدست بگيرند و خود را پاسداران انقلاب بنامند، خاطره تلخ لبنان را در خاطرهها زنده مىكنيم كه احزاب اسلحه بهدست گرفتند، ارتش و پليس و قانون از بين رفت، و همه شب دزدى و قتل، و هتك حرمت و چه اعمال ناشايست كه به وقوع پيوست…
اگر الگوى لبنان را براى تقليد انتخاب كردهاند بسيار نامناسب و كثيف و ناراحتكننده است، به اين دليل كه بعد از دو سال سيطره مسلحانه احزاب، همه مردم از آنها رميدهاند و حتى گاهگاهى دشمن خارجى اسرائيل را بر اين احزاب ترجيح مىدهند. آيا شما مىخواهيد اين الگوى شكستخورده مفتضح را براى انقلاب مقدس و پاك اسلامى ايران توصيه كنيد؟ چه خطاى نابخشودنى، و چه جنايت بزرگى!
مگر امروز بيست افسر ساواكى وجود ندارد؟ چرا وجود دارد. بلكه صدها وجود دارد. مگر امريكا حاضر نيست كه بيست ميليون دلار بپردازد. بله حاضر است كه بيست ميليون دلار بپردازد تا كودتا به راه بياندازد. مگر توده نفتى وجود ندارد؟ چرا فراوان، گروههايى كه شعارهاى ماركسيستى مىدهند ولى امريكا محرك آنهاست. پس چرا كودتا نمىكنند؟ جواب آنكه زمينه كودتا وجود ندارد، چون مردم نمىپذيرند، مردم قيام كردهاند و مردم وحدت كلمه دارند و با وجود خمينى بزرگ، اين مظهر ايمان و پاكى و اخلاص و نور و هدايت، مجال براى كودتاچيان نيست. چقدر مسخره است كسانىكه به بهانه دلسوزى از انقلاب اسلامى و ترس از كودتاى نظامى، به اين وحدت ملى ايران تيشه مىزنند و از فرمان رهبر انقلاب سرپيچى مىكنند و عملاً مطابق با نقشه امريكا، مثل بيست و هشت مرداد، زمينه مردمى براى كودتا به وجود مىآورند و خود را نيز انقلابى مىشمرند، اما حقيقت آنكه آنها از پيروزى انقلاب اسلامى رنج مىبرند و پيروزى اسلام را بزرگترين شكست خود مىدانند، و به هيچوجه نمىخواهند نظامى اسلامى مستقر شود و بنابراين خود را تحت نامهاى مختلف و شعارهاى زيبا و انقلابى مخفى مىكنند تا بزرگترين ضربهها را به اين انقلاب مقدس اسلامى بزنند. ملت مسلمان ايران بايد بداند كه ماركسيستها ضداسلامند و پيروزى يك نظام اسلامى يعنى شكست نهايى ماركسيسم. اگر ماركسيستى آمد و از خمينى و انقلاب اسلامى دفاع كرد، او يا دروغ مىگويد و يا نمىفهمد، زيرا ماركسيسم و اسلام در ايدئولوژى متناقضند.
از شما مىپرسم سبب اصلى پيروزى انقلاب چه بود؟ در جواب يكپارچگى مردم و وحدت كلمه. و از شما مىپرسم چه كسانى امروز اين يكپارچگى و وحدت كلمه را ضربه مىزنند؟ ملت مىداند، هر كس به يكپارچگى و وحدت ملت ايران خدشه آورد به انقلاب ايران خيانت كرده است. هر كس كه از فرمان امام خمينى رهبر بىهمتاى انقلاب ايران سرپيچى كند به اين انقلاب خيانت كرده است. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
انقلابى آن نيست كه تفنگ بر دوش بكشد و لباس فدايى بپوشد و هنگام صلح دست به جنگ زند و با شعارات تند خود را از جرگه ملت خارج كند و با شعارات و تبليغات و زور بخواهد عقايد خود را بر ديگران تحميل كند.
انقلابى آنست كه هنگام صلح، به انقلابىگرى تظاهر نكند، ولى هنگام خطر، در پيشاپيش صفوف ملت با دشمن بجنگد. انقلابى آن نيست كه با بىانصافى و زرنگى، حق ديگران را بگيرد، و مردمى را كه براى خاطر و شنيدن حرفهاى او نيامدهاند وادار كند كه ساعتها به حرفهاى او گوش فرا دهند و كسانى را كه ملت خواهان استماع سخنانشان هستند از سخن گفتن باز دارد.
انقلابى آن نيست كه غرور و خودخواهى، بر او غلبه كند و حرف كسى را نشنود، انقلابى آنست كه در كمال تواضع و فروتنى، هر حرف حقى را بپذيرد.
انقلابى آن نيست كه با شعارات تند، بخواهد انقلابىگرى خود را بر ديگران تحميل كند.
انقلابى آنست كه احتياج به تصديق كسى ندارد.
خرداد 1358
در برابر يك تاريخ بدنامى و اتهام، يك عالم ظلم و ستم، يك آسمان غم و اندوه، يك دنيا بدبختى و فلاكت در برابر طوفانى از ظلمت كفر ، ظلم و جهل، در ميان گردابى از مصيبتها و مشكلات، شيعيان حسين دست به اسلحه شهادت زدند و در مقابل همه دنيا كه عليه آنها آراسته شده بود با قدرت ايمان و فداكارى قيام كردند و هنگامىكه از آسمان باران تهمت و افترا فرو مىباريد و از زمين امواج مصيبت و بدبختى مىجوشيد و اژدهاى شكست دهان باز كرده بود تا اين تيرهروزان را در كام خود فرو برد، اما شيعيان حسين اراده كردند كه مرگ شرافت مندانه را برزندگى ننگين ترجيح دهند و تصميم گرفتند كه رسالت محمدى را علىوار بر دوش كشند و حسين صفت به استقبال شهادت بشتابند، اراده كردند كه با خون خود تاريخ سياه وجانكاه گذشته را شستوشو دهند و لكه ننگ و ذلت را از دامان شيعه پاك كنند.
پرچم رسالت برافراشته شد، كلمه حق همچون خروش سخت از سينه سوزان شيعيان به آسمان بلند شد و بر اركان كاخ ظلم و ستم لرزه در انداخت.
26 مرداد 1358
پيام دكتر چمران به ملت ايران(105)
بسماللَّهالرّحمنالرّحيم
ملت شريف و قهرمان ايران
بهنام همه شهداى خونين كفن پاوه، بهنام مجروحين و بهنام همه رزمندگان از جان گذشته، از شما هموطنان عزيز و از اينهمه احساسات پاك و اينهمه بزرگوارى و اينهمه احساس مسئوليت صميمانه تشكر مىكنم.
به هيچوجه فكر نمىكردم كه زنده بمانم و فرياد استغاثه من با اين تشكر قلبى به شما برسد، در ميان رگبار گلولهها، در ميان گرداب دشمنان، حتى يك لحظه اميد زندهماندن نداشتم، ولى قاطعانه تصميم گرفتم كه با كمال افتخار به استقبال شهادت بروم، و به دنيا نشان دهم كه سربازان اسلام، در صحنه مرگ و زندگى، چگونه جانبازى مىكنند و چطور با مرگ روبهرو مىشوند. از يك معركه هولناك، به صحنه دردناك ديگرى مىدويدم، و با توكل مطلق به خدا و قبول آنچه او بر ما مقدّر كرده است سعى مىكردم كه نيروهاى مؤمن به انقلاب را متمركز كنم، از تشتت آنها جلوگيرى بنمايم، به دوستان مأيوس و دلشكستهام اميد بدهم، رسالت مقدس اسلامى را به آنها بازگو كنم و تصميم قطعى براى استقبال شجاعانه شهادت را به آنها ابلاغ نمايم.
سختترين لحظات زندگى من لحظاتى بود كه بهترين دوست مبارزم كه در كنارم ايستاده بود، يكباره بىجان و قطعهقطعه شده در برابرم به خاك مىافتاد كه گويى هيچگاه حيات نداشته است، و دردناكترين لحظه هنگامى بود كه دوستان كرد و پاسدارم منقلب شده شيون مىكردند، و ديوانهوار خود را به هر طرف مىزدند و من درحالىكه در قلبم مىجوشيدم و مىخروشيدم بايد آمرانه فرمان دهم كه كشتهها را جمع كنند و حتى به نزديكترين دوستان منقلب شدهام سيلى بزنم و آنها را با زور و قدرت به كار وادارم، و سوزناكترين لحظات عمرم هنگامى بود كه همه روزنههاى اميد بسته شده بود، و عدهاى از پاسداران تقاضاى بازگشت داشتند و كردهاى مؤمن به انقلاب با نگاهى دردناك و تأثرآور به من مىنگريستند كه چگونه مىخواهى ما را در درياى مرگ و نابودى رها كنى و بروى. آنگاه با صداى قاطع به آنها مىگفتم: نه، اى دوستانم، من تصميم قاطع گرفتهام كه همراه شما شهيد شوم. من بازنمىگردم و من شما را تنها نمىگذارم. فقط مطمئن باشيد كه شهادت در راه خدا افتخارآميز و لذتبخش است.
اما معجزهاى رخ داد، آنچنان كوبنده و زيروروكننده كه براى هيچكس قابل تصور نبود، همانگونه كه چنده ماه پيش، يك چنين معجزه عجيبى به وقوع پيوست و انقلاب پرافتخار ايران را پيروز كرد، فرمان امام صادر شد، به كوهها، درهها و دشتها لرزه درانداخت. پاسداران از جان گذشته با فرياد اللَّهاكبر مىخروشيدند و زمين و آسمان لبيك مىگفتند، چه معجزهاى! كه فقط از مردان برانگيخته خدا ميسّر است و بس.
خداى بزرگ عمر اين رهبر عاليقدر انقلاب اسلامى ايران را دراز بدارد.
نيروهاى دشمن از هر سو پا به فرار گذاشتند، و مؤمنين به انقلاب آنچنان نيرو و قدرت گرفتند كه دست به پيشروى زدند، تپه بالاى ژاندارمرى را كه در دست دشمن بود با يك هجوم شجاعانه فقط با يك شهيد تسخير كردند، و باز منطقه وسيع و خطرناك راه نوسود را با يك يورش قوى پاكسازى نمودند و فقط يك شهيد دادند و بيمارستان مشهور قتلگاه نيز بدون هيچ تلفاتى به تصرف درآوردند، و چنان روحيه و قدرتى يافتند كه مىتوانستند هر دشمن قوىپنجهاى را از پاى درآورند.
و بعد نيروهاى كمكى با شور و هيجان زايدالوصفى فرا رسيد، هليكوپترها مرتباً فرود مىآمدند و نيروهاى جديد پياده مىكردند و شهداء و مجروحين را انتقال مىدادند.
راستى كه شب پيش كه شب شهادت، شب نااميدى، شب شكست و سقوط بود با فرمان امام آنچنان تغيير كرد كه شب بعد به شب آرامش، شب اميد و شب پيروزى مبدل شد.
چه كسى مىتوانست كه چنين معجزهاى به وجود آورد كه از يك شب هولناك و يك نقطه تاريك چنين تحول و تحركى خلق كند كه مبدأ جنبش و حركت و پيشروى بهسوى انقلاب راستين اسلامى باشد.
در اين چند روز مصيبت، مىتوانم به جرأت بگويم، كه حتى يك قطره اشك نريختم و در برابر سختترين فاجعههاى منقلب كننده، با اينكه در درون خود گريه مىكردم، ولى در ظاهر قدرت خود را بهشدت حفظ مىنمودم و همه دردها و رنجها و ناراحتىها را در ضمير نابخود حبس مىكردم، تا لحظهاى كه در فرماندارى به عكس امام برخوردم، يكباره سيل اشك، ريختن كرد، و همه عقدهها و فشارها و ناراحتىها آرامش يافت و خوب احساس مىكردم كه فقط يك قدرت روحى بزرگ در يك ابرمرد تاريخ قادر است چنين معجزهاى كند و اميدوارم كه ملت ما نيز قدر رهبر عظيم انقلابى خود را بداند و تحت رهبرى او همه توطئههاى دشمنان اسلام و ايران را نابود كند.
من اطمينان دارم كه ملت ما نيز، با يك چنين روحيه ايمان و فداكارى و اينهمه آگاهى و احساس مسئوليت قادر است كه همه مشكلات را حل كند و اين رسالت بزرگ و مقدسى را كه خداى بزرگ بر گرده او گذاشته است، با افتخار به سرمنزل مقصود برساند.(106)
دكتر مصطفى چمران
……………….( Anotates )……………..
1 )دانشگاه بركلى در كاليفرنيا، امريكا.
2 )يكى از احزاب افراطى مسيحيان لبنان كه فالانژ هم ناميده مىشود.
3 )نام اولين سازمانى كه از جوانان لبنانى دكتر چمران با حمايت و رياست امام موسى صدر بنا نهاد.
4 )نويسنده.
5 از احزاب معروف مسيحى لبنان.
6 ارتش.
7 از فرماندهان حزب كتائب.
8 افسر نيروى مخصوص يا ويژه.
9 منظور حركت امل يا جنبش امل است.
١٠دنباله اين حادثه و حوادث بعد آنرا، دكتر چمران در دست نگاشتههاى ديگرى آورده است كه مهمترين آنها بهنام »نبعه شهيد« در فراز بعدى نقل مىشود و نبعه شهيد در كتاب لبنان نيز آورده شده است. براى توضيح و آگاهى بيشتر به كتاب لبنان مراجعه فرماييد.
١١تكتيراندازىتكتيراندازان كتائبى در بيروت به تعدادى از خيابانهاى شيعهنشين در منطقه شيّاح مسلّط بودند و آنرا عموماً هدف گلولههاى خود قرار مىدادند.
12فداييان فلسطينى مربوط به احزاب فلسطينى كه در لبنان زندگى مىكردند.
13فرزند سه ساله دكتر چمران.
14همسر و فرزندانش.
15نام منطقهاى است در بيروت.
16همان.
ا١٧ين دستنگاشته در كتاب لبنان تحت عنوان آتشفشان ايثار چاپ و منتشر شده است.
١٨ منظور شهر دامور است كه در دست فالانژهاى كتائبى و مسيحىنشين و در ابتداى راه بيروت به جنوب لبنان بود.
19 بيانى از امام موسى صدر.
20جمع منظمه سازمانهاى فلسطينى.
21رهبرى
٢٢صفت فاعلى حجز: آنچه ميان دو چيز واقع شود، مانع، حائل به معنى پاسگاه بازرسى در جادهها و خيابانها.
23شاگرد.
24مؤسسه شيعيان يا مؤسسه صنعتى جبل عامل در صور.
25لندرور.
26رزمنده.
27دفتر حركتالمحرومين.
28كسى را براى انجام كارى تحريك كردن.
29حركتالمحرومين و حركت امل.
30مؤسسه صنعتى جبلعامل مدرسه صنعتى.
٣١اين حالت عرفانى رضايت است كه حتى نمىخواهد آرزو و خواست خود را بر خدا تحميل كند و هر چه خدا بخواهد راضى است.
٣٢براى اطلاعات بيشتر نسبت به اين موضوع به كتاب لبنان شهيد دكتر مصطفى چمران مراجعه نماييد.
33جمع شبل، جوانان.
34يكى از احزاب چپ فلسطينى.
35نام يك منطقه.
36زد.
37خمپارههاى آنها.
38بمباران.
39نام يك محل در جنوب لبنان.
40نام يك روستا در جنوب لبنان.
٤١توجه: اين چند دستنوشته كوتاه،بهصورت بسيار رفشرده و خبرى بهگونهاى تنظيم شده كه فقط اصول اخبار مهم و تاريخ و حادثه ثبت شود و شايد سپس توضيح داده شود بنابراين در نگارش سريع و تلگرافى آن، آنچه كه امكان داشته سرعت بهكار گرفته شده و كلمات فارسى و عربى و اسامى بدون شرح بهكار گرفته شده است واصل موضوع، اختلافنظر ديرين مردم جنوب لبنان با احزاب چپ فلسطينى است كه از وسط شهر، گلولهاى به اسرائيل مىزدند و خود مىگريختند و اسرائيل، شهرها و روستاها را زير آتش خود مىگرفت بدون آنكه كسى از آنها دفاع كند. بنابراين، بدون جهت و بدون هيچ دستاوردى، تعدادى شهيد و زخمى و مناطقى ويران مىشد. براى تكميل اطلاعات، به كتاب لبنان رجوع فرماييد.
42 يكى از قريههاى شيعيان جنوب لبنان.
43 منظور افراد وجيه و خوشنام قريه )يك روستا( و كدخداى روستا است.
44 يكى از احزاب فلسطينى )در لبنان(.
45 منظور مركزيت سازمان مذكور است.
46 منظور از وسط مردم شهر است.
47 خارج شد.
48 كميته انقلابى در جنگ داخلى لبنان گروهى از احزاب چپ تحت نام »لجان ثوريه« متحد شدند.
49 نام يك شهر در جنوب لبنان.
50 جاسوسها.
51 جبههاى متشكل از احزاب چپ فلسطينى و لبنانى كه در جنگهاى داخلى 1975 لبنان مقابل سوريه قرار گرفتند.
52 حزب مسلّح فلسطينى طرفدار سوريه كه مركز آنها هم در سوريه است.
53 يكى از گروههاى چپ فلسطينىجبهه دموكراتيك.
54 جمع حاجز به معنى مانع و پست بازرسى.
55 يكى از تپههاى اطراف بنت جبيل در نزديكى طيّبه) جنوب لبنان(.
56 منظور احزاب چپ است كه در ظاهر كمونيست بودند و اعتقادات اسلامى نداشتند.
57 نام يكى از شهرهاى جنوب لبنان.
٥٨ نام جبههاى كه از تعدادى از احزاب چپ لبنانى و فلسطينى در هنگام جنگهاى داخلى لبنان تشكيل شد كه مخالف با حضور سوريه در لبنان شدند.
59 دفتر
60پاسگاه بازرسى.
61يكى از شهرهاى جنوبى لبنان.
62نام حزب فلسطينى طرفدار سوريه كه مقرّ آن هم در سوريه است.
63جنبش فلسطينى فتح به رياست ياسر عرفات.
64منظور حزب شيوعى كه به معنى حزب كمونيست است.
65منظور كارت شناسايى است، شناسنامه.
٦٦نام سازمانى براى شيعيان كه امام موسى صدر آن را تشكيل داد و سپس به سازمان امل تبديل شد.
67كسى را براى انجام كارى تحريك كردن.
٦٨برج رحّال، دهى است در نزديكىهاى صور، از منطقه عباسيه، كه احزاب چپ افراطى در آن قدرت زيادى دارند.
69حركت محرومين.
70شيخ يكى از شهرهاى منطقه عباسيه و يكى از كادرهاى فعال حركت محرومين.
٧١كمال جنبلاط، رهبر احزاب چپ و رهبر حزب تقدمى اشتراكى و در عينحال يكى از بزرگترين ملاّك و ميليونرهاى لبنان، و يكى از كارهاى او انحصار سيمان جنوب لبنان براى خود، و يا قرارداد با صاحبان مسيحى كارخانه سيمان شيكا و دريافت پول گزاف ساليانه، از صاحبان كارخانه سيمان شيكا و عدم بهرهبردارى از كارخانه سبلين در جنوب لبنان كه در انحصار اوست. براى آنكه قيمت سيمان شيكا نزول نكند! و به سود صاحبان سيمان شيكا ضررى نرسد! ضمناً جنبلاط از فرقه مذهبى و قومى دُرزى لبنان است.
72رهبر حزب كمونيست لبنان، مسيحى مارونى، و يكى از ثروتمندان بزرگ لبنان.
73العلمنة: جدايى دين از دنيا و سياست.
74بالابردن در اينجا بيشتر برافروختن.
75سيد موسى صدر.
76و 3- خيابانهاى مهم بيروت كه جبهه اول جنگ بود.
77
78و 2- از خيابانهاى مهم بيروت كه از مهمترين و خطرناكترين محورهاى جنگهاى خيابانى بود
79
80يكى از خيابانهاى شيعهنشين معروف بيروت كه مهمترين محور جنگهاى خيابانى بود.
81كوهى در كنار تل زعتر.
82قتل براساس شناسنامه در شناسنامههاى لبنانى دين هر فرد ذكر مىگردد.
٨٣براى اطلاعات بيشتر در اين موارد مىتوان به كتاب لبنان )مجموعهاى از دستنگاشتهها و سخنان شهيد دكتر چمران( مراجعه نمود.
٨٥ شايد به همين دليل قاطعيت و محبوبيت بود كه توطئه ربودن امام موسى صدر در كشور ليبى، درحالىكه ميهمان رسمى دولت ليبى بود عملى شد و مردم لبنان بهخصوص شيعه در آن دوران بحرانى بدون رهبر ماندند.
٨٥ روستايى در جنوب لبنان كه همواره مورد تجاوز اسرائيل بوده است و نبردهاى سنگين و حماسههاى فراموشناشدنى دكتر چمران و شاگردان او، در اين محور جنگ، با اسرائيل داشتهاند.
86 شهيد سيدمصطفى خمينى.
87 حزب مسيحى لبنانى كتائب به فالانژها معروفند.
88 حزب مسيحى لبنانى.
89 ربودن
90 مجرى برنامه و جلسه.
91 دوره دو ساله جنگ داخلى لبنان كه بعد از توقّفى كوتاه، دوباره از سر گرفته شد و همچنان ادامه يافت.
92 مسئول امنيت انقلابىبه عنوان سازمان امنيت( جنبش فتح.
93 مؤسسه صنعتى جبل عامل كهمديريت آن را دكتر چمران برعهده داشت.
٩٦ اشاره به حديث قدسى »كُنتُ كَنزاً مخفيّاً فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ فَخَلَقتُ الخَلق لِكَىْ اُعرَف«؛ از بحارالانوار ج 84 ، ص 344 با ذكر سند خود و همچنين از شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد.
95 لجن: گل تيره ريخته شده اشاره به آيه 26 سوره حجر قرآن كريم: وَلَقَد خَلَقْنَا الاِنْسانَ مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَأٍ مَسْنُون.(
96 وَ نَفَخْتُ فيهِ مِن روحى. حجر / 29.
97 اِنّا خَلَقناهُم مِن طينٍ لازِب. صافّات / 11.
98 اَمَّن يُجيبُ المُضْطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ. نمل / 62 .
99 اشاره به اِنّى جاعِلٌ فِىالاَرْضِ خَليفَة. بقره / 30.
100 اشاره به اِنّا للَّهِِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعون. بقره / 156.
١٠١ اين دستنگاشته را دكتر چمران در نخستين روز ورود به تهران خطاب به مادر نوشت و هيچگاه هم به او نداد.
102 بر مزار شهيدان در بهشتزهراى تهران.
103 اين دستنگاشته، به عنوان پيام وفد هيأت 92 نفره لبنانى كه پس از پيروزى انقلاب اسلامى، به عنوان نمايندگان شيعيان و احزاب انقلابى مسلمان لبنان به سرپرستى دكتر چمران به زيارت امام خمينى و براى عرض تبريك به ايران آمدند، نوشته شده است. اين هيأت لبنانى را مرحوم شيخ مهدى شمسالدين )رئيس مجلس اعلاى شيعيان لبنان( سيد حسين حسينى )رئيس سابق مجلس لبنان( – نبيه برى )رئيس مجلس كنونى لبنان( و تعداد زيادى از همرزمان دكتر چمران از جمله مصطفى ديرانى كه توسط هلىكوپترهاى اسرائيلى شبانه از منزلش ربوده شد همراهى مىكردند.
104قرآن مجيد، سوره علق آيه 6 و 7.اين پيام را در بحبوحه نبرد پاوه و پس از شكست ضدانقلاب و روز پيروزى براى ملت ايران ارسال داشت.
براى كسب اطلاعات كامل اين حادثه به كتاب كردستان اثر شهيد دكتر مصطفى چمران رجوع نماييد.
كردستان
كردستان
دكتر مصطفی چمران
حادثة قارنـه1
قضيه قارنه چيست؟ روزگاری كه حادثه قارنه اتفاق ميافتد من اصولاً در پاوه بودم و از آن خبری نداشتم، بنابراين جرياناتی را كه برای شما شرح ميدهم نتيجه تحقيقاتی است كه بعداً كميته تحقيقات برای ما روشن كرد.قارنه دهی است كوچك بين نقده و جلديان، روستايی كردنشين كه حزب دمكرات و يا احزاب چپ در آن قدرت داشتند و نقده شهری است تركنشين. در جلديان و اشنويه و پيرانشهر پادگانها و پاسگاههای ارتش و ژاندارمری وجود دارد، و عدهای از جوانمردان ترك ژاندارمها و ارتشيها برای رفتن به سر كار خود بايد از راه نقده به جلديان عبور كنند، و در اين راه از روستای قارنه بايد گذر نمايند. اما در مدت ششماه عوامل مزدور هميشه و هميشه در اطراف قارنه كمين كردهاند و رهگذران را ميگرفتند و ميكشتند و غارت ميكردند و سر ميبريدند. حتی كار بجايی رسيده بود هنگامی كه كسی ميخواست از نقده به جلديان برود، مجبور بود كه در پناه يك تانك در جلو و يك تانك در عقب حركت كند تا در اطراف قارنه مورد كمين قرار نگيرد. به مدت ششماه اين حملهها و هجومها در اطراف قارنه عليه تركها و سربازان و ژاندارمها در خط نقده به جلديان صورت ميگيرد. آخر بار هنگامی كه هجده نفر از تركهای نقده از جلديان برميگشتند و به مرخصی ميرفتند، در نزديكيهای قارنه بر آنها كمين ميشود و هر هجده نفر را ميكشند. آنها را ميكشند و سر آنها را ميبرند و بدنشان را قطعهقطعه ميكنند و در وسط جاده مياندازند. فقط يكی از آنها جان سالم بدر ميبرد، و خود را به نقده ميرساند و از جنايتی كه گذشته است مردم را اگاه ميكند. زن و بچه كوچك و بزرگ از شهر نقده به طرف قتلگاه سرازير ميشوند هنگامی كه برادران و شوهران و بستگان خود را قطعهقطعه ميبينند تحريك ميشوند، شيون و داد و فرياد بلند ميشود. اين داغديدگان ترك عدهای به نقده ميروند و عدهای به جلديان و پيرانشهر، و اقوام خود را خبر ميكنند كه چنين جنايتی درگرفته است. اطرافيان و كسان اين كشتهشدگان بيگناه جمع ميشوند، و به قارنه حمله ميكنند و سيوسه نفر را در قارنه ميكشند، و بدين ترتيب انتقام ميگيرند.
من ميخواهم برای شما موضع خود را و موضع دولت را بگويم، ما با كشتاری كه در قارنه اتفاق افتاده است مخالفت ميكنيم و كسانی را كه به قارنه حمله كردهاند و مردم را كشتند مجرم ميدانيم. اما در عينحال معتقديم آن كسانی كه هجده تفر ترك را مدتی قبل از اين جنايت در بيرون شهر در وسط جاده كشتند، آنها هم مجرمند، آنها هم بايد به محكمه سپرده شوند. ما معتقديم كه حادثة قارنه خودبخود بوجود نيامده است، قضيهای است كه مثل حلقات زنجير يكی پس از ديگری بوجود آمده است، و اگر بخواهيم مجرمين قارنه را بگيريم و محاكمه كنيم بايد همه مجرمين را بگيريم و به دست محكمه بسپاريم. حتی مجرمينی ر اكه به مهاباد حمله كردند (همچنانكه در اول سخن خود بيان كردم) بددون آنكه گلولهای از طرف سربازان به سوی آنها شليك شود، سربازان را و افسران را بيگناه كشتند. پادگان سنندج را محاصره كردند و عدهای را كشتند، پادگان بانه و سردشت را به آتش كشيدند و عدهای را كشتند. آن مجرمين نيز بايد به دست قانون سپرده شوند. بنابراين ما معتقديم كه هر كسی كه جنايت كرد بايستی محاكمه شود، اما مخالفين ما فقط به حادثه قارنه تكيه ميكنند، يك قضيه مجزا و ايزوله از تمام قضايای ديگر. تمام جنايتهای خود را فراموش ميكنند، ميگويند در اين قضيه چون تركها كردها را كشتهاند، بنابراين مجرمين بايد تنبيه شوند، اما تمام جنايتهايی را كه خودشان در همان نقده انجام دادند، در مهاباد انجام دادند، چند ساعت قبل در همان محل هجده نفر را به خاك وخون كشيدهاند، آنها را به حساب نميآورند. ما معتقديم كه همه را يكجا بايد به حساب آورد، نه فقط مردمی را كه تهيج شدهاند و برای انتقام خون عزيزان خود به قارنه حمله كردهاند و سيوسه نفر را به اينچنين كشتهاند. اما ميبينيد احزاب چپ با تبليغات شيطانی خود همه را فراموش ميكنند، همه را به كنار ميگذارند و فقط قارنه را درنظر ميگيرند كه بايد مجرمين قارنه محاكمه شوند.
بلي! اين است داستان قارنه.
مسلح كردن فئودالها در كردستان
در همان روزها كه من در پاوه و مريوان بودم شخصی بيانيهای منتشر ميكند و متذكر ميشود كه دكتر چمران و تيسمار ظهيرنژاد فرمانده لشگر اروميه و سرهنگ شهبازی فرمانده ژاندارمری منطقه، فئودالهای كرد را مسلح كردهاند و جنگ بين فئودال و كشاورز را بوجود آوردهاند، بنابراين جنگهای كردستان نتيجه مسلح كردن اين فئودالهاست. اين در روزگاری انتشار پيدا ميكند كه من در مريوان در محاصره بودم و كمونيستها و چريكهای فداييخلق و پيكاريها و ضدانقلابيها اين نامه را، اين اعلاميه را ميگيرند حدود چهارصدبار در روزنامههای مختلف تكرار ميكنند و در و ديوار شهرها را با اين اعلاميه پر ميكنند كه مسئول جنگها و خونريزيهای كردستان دكترچمران است، زيرا فئودالها را مسلح كرده است. همچنين در يك مناظره تلويزيونی چريكهای فدائيخلق عين اين تهام را وارد كردند و در مقابل آنها جوابی قاطع و دندانشكن داده شد كه لااقل يك نمونه بياوريد، يك نمونه نشان دهيد كه دكترچمران فئودالی را مسلح كرده باشد، آنگاه حق با شماست. آنها ميدانند كه نميتوانند نمونهايی ارائه دهند. حتی ديدهايد كه چندينبار آنها را به مناظره دعوت كردهايم كه اگر حرفی داريد، مطلبی داريد، بيائيد رودررو بيان كنيد. اگر اين استدلال متين و محكم و شكننده را ميتوانيد جواب دهيد، اين گوی و اين ميدان، بفرمائيد. اما ميترسند، فقط اعلاميه چاپ ميكنند و بر در و ديوار خيابانها ميچسبانند كه فلانی فئودالی را مسلح كرده است و نه فقط فئودالهای كردستان را، حتی فئودالهای گنبد را، بنابراين مسئول جنگ و خونريزيهای گنبد هم بشمار ميرود، درحاليكه من تاكنون به گنبد نرفتهام و آنجا را اصلاً نديدهام و با مسائل آن ارتباطی نداشتهام.اما اصل مطلب: برای شما بگويم اولاً- شخصی كه چنين اتهامی بر من وارد ساخته هيچگونه ارتباطی با امام امت نداشته و اما فرمودند كه اين مرد را نميشناسم.
ثانياً- اگر اين اتهام به فرضمحال صحيح باشد كه جنگهای كردستان با ورود من به كردستان و مسلح كردن فئودالها بوجود آمده باشد، چرا از ابتدای پيروی انقلاب جنگ و خونريزی در كردستان بوجود آمده است؟ درحاليكه من ششماه بعد به كردستان رفتم. هنگامی جنگ و خونريزی در كردستان شروع شده است كه من اصولاً در لبنان بودم، يعنی هنوز به ايران نيامده بودم. اگر ادعای آنها صحيح باشد بايد جنگ و خونريزيها ششماه بعد با ورود من به كردستان شروع شود. درحاليكه هنگامی شروع ميشود كه بيش از چند روز از پيروزی انقلاب نگذشته و من در لبنان بودم و اين نشان ميدهد كه اينان دروغ ميگويند، باطل ميگويند.
بعلاوه قاسملو خود بزرگترين فئودال منطقه است، خانواده او از بزرگترين فئودالهای منطقهاند كه خون مردم را به شيشه ميكنند، چگونه اين فئودالهای معروف ميخواهند عليه فئودالها بجنگند. دقيقاً اينان عليه خلق مستضعف و فقط مسلمانان جنگيدهاند و ميجنگند.حرفی كه در اعلاميه ذكر شده است اتهام بيجايی است كه به عمل بيطرفانه ژاندارمری ارتباط پيدا ميكند.ژاندارمری برای آنكه پاسگاههای خود را در مرز نگاهبانی كند عدهای به نام جوانمرد استخدام مينمود، برای استخدام سعی ميكرد كه از اهل محل استخدام كند كه با مردم محل نيز هماهنگی بيشتری داشته باشد. در ميان اين پاسگاهها كه در كنار مرز قرار گرفتهاند تعدادی از آنها در منطقه عشايری هستند و بنابراين اجباراً برای آنكه ژاندارمری از آن منطقه جوانمرد استخدام كند مجبور است كه از آن عشيره يا آن ايل كسانی را استخدام نمايد. بنابرای از اين ايل منگور يا ايل ديگری كه در نزديكی اشنويه زندگی ميكنند كسانی را استخدام كرده است. از ايل منگور شايد 250 نفر جوانمرد استخدام كرده و به آنها اسلحه داده است تا از پاسگاههای منطقه خود حفاظت كنند. يعنی مثل ژاندارم در داخل پاسگاهها نگهبانی بدهند و حفاظت نمايند، در اشنويه نيز حدود پنجاه نفر از ايل موجود در اشنويه استخدام كرده است كه اين عشاير مخالف حزب دمكرات هستند. تمام حملات و اتهامات درباره ايل منگور و اشنويه است كه عدد آنها به حدود سيصدنفر ميسرد، ولی همين ژاندارمری در نقاط ديگری كه دمكراتها بودهاند از دمكراتها استخدام كرده است. حدود 700 نفر از كسانی را كه بعنوان جوانمرد در پاسگاههای مختلف استخدام كرده و به آنها اسلحه داده است از حزب دمكرات بودهاند و حتی كارت عضويت حزب دمكرات را داشتهاند و ژاندارمری ميخواسته است بينظری و بيطرفی خود را به همگان اثبات كند و نشان دهد كه برای او همه عليالسويه هستند و در هر كجا از جوانان همان منطقه استخدام خواهد كرد. گرچه اين عمل اشتباه بود و اين 700 نفری كه از حزب دمكرات بودند و از ژاندارمری اسلحه گرفتند، اسلحه را دزديدند و تحويل حزب دمكرات دادند، و اين بزرگترين جنايتی بود كه آنها مرتكب شدند. ولی به هرحال اين قضيه مربوطه به ژاندارمری است و ماهيت موضوع چيز ديگری است و هيچ رابطهای با شخص من ندارند.
نگاهی گذرا به آنچه گذشت و نتيجه1
دشمنان ما در كردستان آتش جنگ را روشن ساختند، با تكيه به ايدئولوژی مادّيگری و ضدخدايی خود و با اتكا به نيروهای اهريمنی ابرقدرتهای غرب و شرق سعی كردند كه ايدئولوژی اسلام ما را به شكست بكشند. آنها انتظار داشتند و انتظار دارند كه از نظر فكری و ايدئولوژی بر ما پيروزی يابند و در اين راه به چيزهايی تكيه ميكنند كه انقلابيون ما به مراتب از آنها قويتر و تواناترند و من در چند نكتة اساسی اين اختلافات را برای شما بازگو ميكنم تا بدانيد كه حق با كيست.
1– تكيه بر خلقها و تودههـا
اين توطئهگران برای اثبات حقانيت خود به مطالبی تكيه ميكنند كه اولين آنها بر خلقها و تودهها و ملتهاست. همانطور كه ديدهايد و در تبليغات آنها و نوشتههای آنها و شبنامههايشان به چشم ميخورد هميشه ميخواهند بگويند كه ما طرفدار خلقها و تودهها هستيم و دولت، دولت ديكتاتوری و فاشيستی و ظلم و زور است كه ميخواهد خلقها و ملتها و تودهها را منكوب كند. اما همانطور كه ميدانيد در پاوه با فرمان تاريخی امام، هزاران نفر از ملت ما به حركت درآمدند و خود را به سنندج و كرمانشاه{باختران} رساندند و نشان دادند كه ملت طرفدار كيست. تودهها و خلقها در كدام جهت حركت ميكنند كه با حركت خود اسطوره خلقها و ملتها را كه شعار هميشگی آنها بود بكلی از بين بردند.
2- تكيه بر مبارزه ضداستعماري
دوم تكيه بر مبارزه ضداستعماری است، همانطور كه ميدانيد انقلابيون دنيا هميشه بر مبارزات ضداستعماری خويش تكيه ميكنند. از فلسطين گذر كنيد تا ويتنام، همهجا ميبينيد كه آنها بر مبارزه ضداستعماری خود افتخار ميكنند. اما در ايران مشاهده ميكنيد كه اين توطئهگران نوكران عراقاند، و عراق كثيفترين و خبيثترين دولتی است كه درحال حاضر در روزگار ما در خاورميانه وجود دارد. اينان نوكر چنين دولتی هستند و از چنين دولتی پول و اسلحه دريافت ميكنند و در مقابل با انقلابی به مبارزه برخاستهاند كه اين انقلاب مبارزة ضداستعماری خويش را در سرتاسر دنيا به ثبوت رسانده است. بر هيچكس پوشيده نيست كه انقلاب مقدس ايران امريكا و دقيقتر، هر دو ابرقدرت را به لرزه درانداخته است، و امريكا را عاجز نموده است. رهبر بزرگ انقلاب ما دنيا را متحير و مبهوت ساخته است. بنابراين از نظر مبارزه ضداستعماری نيز ميبينيد آنها خلعسلاح شدهاند.
3- تكيه بر ايدئولـوژي
سوم تكيه بر ايدئولوژی است. عادتاً انقلابيون دنيا به ايدئولوژی تكيه ميكنند، و متأسفم كه بگويم بزرگترين سازماندهی انقلابی دنيا در گذشته ماركسيستها بودهاند كه بر ايدئولوژی خويش تكيه ميكردند، به آن افتخار كرده و برای پياده كردن آن مجاهدتها نمودهاند. اما ميبينيم كه ايدئولوژی اين توطئهگران كه عدهای بر ماركسيسم تكيه ميكنند و عدهای ديگر بر قوميت، در عصر ما نيز ارتجاعی به حساب ميآيد و در مقابل ايدئولوژی نجاتبخش اسلام بسيار كوچك و ناچيز است. اين دوران و قرنی است كه مكتب راستين و انقلابی اسلام اصالت و ارزش و برتری خود را بر ايدئولوژی منحط آنها اثبات كرده است و دنيا نيز اين حقيقت را كمكم ميپذيرد.
4- تكيه بر عدل و انسانيت
چهارم تكيه بر عدل و انسانيت و مبارزه با ظلم و ستم است، همانطور كه ميدانيد عادتاً انقلابيون دنيا سعی ميكنند كه از عدل و عدالت طرفداری كنند و با ظلم و ستم درآويزند. ولی ميبينيد اينان كسانی هستند كه به زور و تهديد ميخواهند منطقه را زير سيطره خويش درآورند. افكار شيطانی خود را به قدرت سلاح بر آنها تحميل كنند. آنگاه در مقابل ميبينيد كه انقلاب ما با چه انسانيتی با آنها رفتار كرده و ميكند، چگونه جهادسازندگی و جوانان و مهندسين و پزشكان را به آن حوالی ميفرستند تا برای آنها كارهای عمرانی به راه اندازد. ولی باز ميبينيد كه چگونه آنان جوانان بيگناه را به خاك و خون ميكشند يا به زندان مياندازند و چه جناياتی مرتكب ميشوند.
5- تكيه بر ملت و وطنپرستـي
بيشتر انقلابيون دنيا به خاطر آزاد كردن سرزمين خويش از يوغ استعمار و دشمن خارجی دست به مبارزه ميزنند، كه در سراسر مبارزات انقلابی دنيا اين حقيقت بارز به چشم ميخورد. اما در مورد ايران و كردستان ميبينيد كه اينان تجزيهطلبند، و به عناوين مختلفه تحت شعارهای گوناگون از خودمختاری و استقلال و تجزيه برخلاف اين حقيقت بارز قدم برميدارند، و اين پاسداران ما و سربازان ما هستند كه برای تماميت ارضی و استقلال ايران مبارزه ميكنند، و هميشه طرفدار وحدت و يكپارچگی وطن بودهاند، اين جنگافروزان برنامهای را پياده ميكنند كه كيسينجر و مستشرقين و همپالگيهای شرقی آنها مدتها قبل برای تجزيه و تقسيم اين منطقه پيشنهاد دادهاند.
6- تكيه بر سلاح عليه دشمن
انقلابيون عادتاً اسلحه به دست ميگيرند تا دشمن خارجی را از وطن خود برانند، اما در اين مورد ميبينيم اينان از عراق، از خبيثترين دشمن ايران اسلحه ميگيرند تا دولت مركزی خود را سركوب كنند، تا انقلاب اسلامی ما را بكوبند، تا يكچنين دشمن تبهكاری را شادكام نمايند.
7- تكيه بر فداكاری و شهادت
هفتم اصل تكيه بر فداكاری و شهادت است. عادتاً انقلابيون دنيا به شهادت و فداكاری تكيه ميكنند و اسلحه آنها شهادت است، و همهجا ميبينيد كه انتحاريون از خانه و كاشانة خود به سوی دشمن گسيل ميشوند و جان خويش را سپربلا ميكنند تا دشمن را به زانو درآورند. در مورد اين اصل ميبينيد كه اين پاسداران و سربازان ما هستنند كه به حربه شهادت مسلح شدهاند، اينان هستنند كه فداكاری ميكنند، اينان هستند كه به استقبال شهادت ميروند و آنها از مقابل اينان ميگريزند. زيرا كه يكچنين فداكاری و آمادگی شهادت را در خود نمييابند.
وای بر وقتی كه پاسداری در مقابل آنها قرار گرفته باشد، آنجا ميدانند كه اين پاسدار تا آخرين قطره خون خويش ميجنگد و تسليم آنها نميشود و آنجاست كه ميبينيد حساسيتی شديد عليه پاسداران بوجود ميآيد. چون اينان ميروند و كوه را از سر راه خويش برميدارند. در جنگهای گذشتهای كه در چندماه گذشته در كردستان بوقوع پيوست و در عرض 10 روز سرتاسر كردستان به تصرف ما درآمد، زيربنای آن فرمان امام و فداكاری و استقبال شهادتی بود كه از طرف سربازان و پاسداران بوقوع ميپيوست. هنگامی كه گروهی از سربازان و پاسداران به پيش ميتاختند آنها ميدانستند كه اينان از مرگ نميهراسند و به استقبال شهادت آمدهاند و بنابراين هيچچيز راه آنها را سد نخواهد كرد، بنابراين ميديديم با وجود نيروهای زياد خود از مقابل اين گروه ميگريختند و ميدان را خالی ميكردند.
8- تكيه به رهبري
هشتم تكيه به رهبری است. هنگامی كه به انقلابهای بزرگ دنيا توجه ميكنيد ميبينيد از نعمت رهبری بزرگ بهرهمندند. از انقلاب فلسطين شروع ميكنيم كه ياسرعرفات رهبری آن را به عهده داشت. اگر كوبا را در نظر بگيريم كاسترو و چه گوارا فرماندهان و رهبران بزرگ آن به حساب ميآمدند. در ويتنام هوشی مين، پيرمردی كه انقلاب آنجا را رهبری كرد. و يا در روسيه شوروی لنين رهبر مدبرآن بود و در چين كه مائوتسهتونگ رهبر بزرگ آنبود كه چنين انقلاب بزرگی را رهبری كرده است. آنگاه به انقلاب ايران ميرسيم، انقلاب ايران و رهبر بينظير آن امامخمينی، رهبری كه در دنيا بيسابقه است، رهبری كه اگر تمام رهبران ديگر دنيا را جمع كنيد به اندازه يك موی سر اين مرد هم نميشوند. اين است رهبری انقلاب ايران.
آنگاه به كردستان برويد و رهبران آنها را درنظر بگيريد كه بهترينشان «ضدالدينيزيدي» است! آدمی است كه ساواكی است و اوراق ساواكی بودنش را دانشجويان در تهران و شهرستانها پخش كردهاند. كسی كه به دنبال پول ميرود و خود را به ثمنبخس ميفروشد و آلتدست بيگانگان ميشود.
چه مقارنهای بين اين رهبر و آن رهبر!! كه جای مقارنه نيست.
اينها اصولی است كه انقلابيون دنيا بر آن تكيه ميكنند و خود را انقلابی به حساب ميآورند، ولی هنگامی كه به كردستان رجوع ميكنيد واين عوامل و اين پارامترها را درنظر ميآوريد در قياس با انقلاب ايران صفر است، ناچيز است و اگر كسانی هستند كه در گوشه و كنار دنيا ميخواهند به آنها رنگ انقلابی بدهند سخت دراشتباهند. در يكطرف انقلابی عظيم كه ابرقدرتها را به لرزه درانداخته است، انقلابی كه امريكا را به زانو درآورده است، انقلابی كه در سرتاسر خاورميانه موجی عليه امپرياليزم امريكا ايجاد كرده است، و از طرفی ديگر كسانی ه بازيچه دست عراق و امريكا و ساير دولتهای بيگانهاند، كسانی كه برنامههای استعمار و صهيونيزم را پياده ميكنند. اين كجا و آن كجا! به راستی اگر كسی بخواهد مقارنه و مقايسهای بعمل بياورد جای شرم و ننگ خواهد بود. راستی كيست كه جای پای صهيونيسم و امپرياليزم را در كردستان پيدا كنند؟ مگر ممكن است كه استعمارگران اين همه شكست و سرشكستگی را تحمل كنند؟ مگر ممكن است كه به سادگی همة منافع و مصالح خويش را از دست بدهند، و از توطئه دست بردارند؟ كيست كه نفهمد كه اغتشاشهای كردستان فقط به نفع صهيونيستها و امپرياليستها است؟ كيست كه نفهمد همة اين توطئهها برای اسقاط نظام انقلابی ايران بوجود آمده است؟ كيست كه نداند كه اين احزاب چپنما آلتدست استعمارگرانند؟ هنگاميكه در مقابل اين حقيقت تلخ قرار ميگيريم كه عدهای شعبدهباز و آلتدست بيگانه ميخواهند بر كردستان سيطره پيدا كند و دست به اعمالی ميزنند كه هر انسان منصفی را از شدت ناراحتی به لرزه درمياندازد.
نتيجـه
تبليغات دشمن فرياد ميزند كه ارتش طاغوتی است، دولت فاشيستی است و ارتش آمده است كه برادران كرد را به خاك و خون بياندازد. اما ميخواهم به يك حقيقت تاريخی توجه كنيد. و آن اين كه مدت ششماه ارتش در كردستان حضور نداشت، مدت ششماه ارتش از پادگانهايش بيرون نيامده و اصولاً سپاه پاسدارانی در منطقه نبود و اين آنها بودند كه به شهرها و دهها و پاسگاهها و پليس و ژاندارمری و پادگانها حمله بردند. آنها بودند كه مسلحانه به پادگان مهاباد حمله بردند، و اسلحههای سبك و سنگينش را دزديدند. از داخل پادگان مهاباد حتی يك گلوله به سمت آنها شليك نشد، اما آنها افسرانش را كشتند، و هجده تانك را به سرقت بردند، و توپهای سنگين زيادی را نيز به همراه خويش بردند. در جريان نقده ميبينيد بيش از دههزار مسلح گردآوردهاند و تظاهرات مسلحانه به راه انداختهاند و تمام اينها در غياب ارتش بود. اگر كسانی سوءنيت ندارند، در محيطی كه ارتش و سپاهی وجود ندارد، چه دليلی دارد كه مسلح شوند و اسلحه خويش را عليه برادران ديگر به كار اندازند. عدهای ميگويند اينان عليه پاسداران حساسيت دارند و پيشنهاد ميكنند كه پاسداران كرد محلی شئون شهرها را بدست بگيرند، اما توجه شما را به مريوان جلب ميكنم. در مريوان فقط 25 پاسدار محلی وجود داشت و هيچ پاسدار ديگری در آنجا حضور نداشت. ولی آنها حتی نتوانستند وجود بيستوپنج پاسدار مؤمن كرد را هم تحمل كنند! شهر را محاصره كردند و بيستوپنج پاسدار كرد را قتلعام نمودند تا مؤمنی به انقلاب اسلامی ايران در منطقه آنها باقی نماند. شايد بدانيد كه در شهرهای مختلف كردستان مكاتب قرآن و انجمنهای اسلامی وجود دارد كه اينان غيرمسلحاند، و كار ايشان كار فكری و عقيدتی است، مكاتب قرآن كارشان فقط تفسير قرآن است، اما اينان به تمام مكاتب قرآن و انجمنهای اسلامی حمله بردند و سازمانهای آنها را درهم شكستند و مراكز آنها را به آتش كشيدند، و احياناً اگر كسی را در مركز يافتند به خاك و خون كشاندند. باز ميبينيد پاوه را نيز چنين كردند، در پاوه درست است كه 60نفر پاسدار تهرانی حضور داشتند. ولی 250 نفر پاسدار كرد محلی از شهر پاوه حفاظت ميكرد، هزاران نفر از اين توطئهگران پاوه را محاصره كردند و ميخواستند كه آنها را قتلعام نمايند. اين سؤال مطرح ميِود در آنجا كه دولت و ارتش وجود نداشت و كسی جلوی تبليغات ايدئولوژيكی آنها را نگرفته بود، پس چرا حمله كردند؟ چون نميخواستند هيچكس، چه كرد محلی و چه مسلمان غيركرد، در اين مناطق آزادانه عقيده خود را انتخاب كند و از انقلاب اسلامی ايران دفاع نمايد. و چون منطق و فسلفه و ايدئولوژی آنها در مقابل اسلام و انقلاب اسلامی بسياربسيار ضعيفتر بود دست به سلاح بردند. زدند و كشتند و غارت كردند و بردند و در پايان فرياد برآوردند كه ارتش طاغوتی ما را كشت، ما را قتلعام نمود، زهی بيانصافي!
وقتی كه در مقابل حمله برقآسای ما نتوانسته تاب مقاومت بياورند، تقاضای مذاكره كردند و دولت پذيرفت. ارتش دستور داد كه سربازان دفاع تحركی نداشته باشند، حتی به شهرها وارد نشوند، تا حسننيّت خويش را نشان دهد. اما ميبينيد فوراً هنگامی كه دولت چنين فرمانی را صادر ميكند آنها در مدخل شهر بانه بيش از سيوپنج نفر از افسران و سربازان را به خاك و خون ميكشند، هنگامی كه سربازان به خود اجازه نميدهند كه به سوی مردم و به سوی شهر تيراندازی كنند، آنها بيرحمانه عدة زيادی را قتلعام مينمايند. همهروزه ميبينيد كه در سنندج و مريوان و سقز و بانه و بوكان و شهرهای ديگر عدهای را ميگيرند، به زندان مياندازند، به محكمه ميكشند و اعدام ميكنند. اين است نمونههای تلخی كه اينان از اين مذاكرات سوءاستفاده كردهاند و ميخواهند كه سيطره نظامی خود را بر مردم شهرها تحميل كنند. اما همانطور كه گفتم برنامه دولت اين است كه سيطره اسلحه از شهرهای كردستان برافتد، بايد مردم كرد قادر باشند كه آزادانه عقايد خويش را بيان كنند، و هيچكس امنيت و سلامت آنها را به خطر نياندازد. و به شما اطمينان ميدهم آنجا كه دولت و ارتش و سپاه اراده كند و تصميم بگيرد هركجا و در هر شهری نيروی آنها را در مدت بسيار كمی متلاشی خواهد كرد، و دوباره درس گذشته را كه برای آنها عبرتی بود تكرار خواهد نمود. اما انقلاب ما ميخواهد رسالت اسلامی ما را ارائه دهد، و رسالت اسلامی ما با صلح، با محبت و با برادری آغشته است.همانطور كه ميدانيد انقلاب اسلامی ما بدون سلاح پيروز شد، بزرگترين ارتشهای دنيا را بدون سلاح به زانو درآورد، رمز پيروزی انقلاب ما ايمان و فداكاری بود، به استقبال شهادت رفتن بود، و انقلاب ما ميخواهد اين رسالت مقدس را با همان اسلوب پياده كند. آنها هستند كه جنگ و خونريزی را بر ما تحميل ميكنند، همانطور كه گفتم اگر نيروهای انقلاب اراده كنند در هر لحظه قادر خواهند بود كه نيروی دشمن را متلاشی كنند، اما هدف دولت و برنامه ارتش جنگ و خونريزی نيست، مگر آنكه جنگ را دشمنان و توطئهگران بر ما تحميل كرده باشند.ولی به شما و به همة ملت ايران تأكيد ميكنم كه اگر تماميّت ارضی ما و استقلال كشور مادر خطر افتد، تا آخرين قطره خون خويش ميجنگيم و توطئهگران را يا نابود كرده و يا به خارج مرزها ميرانيم، و به شما اطمينان ميدهم كه هر لحظه كه زمان اقتضا كند چنين برنامهای را پياده خواهيم كرد، همچنانكه برای يكبار عملاً به همه دنيا و همه توطئهگران نشان داديم كه انقلاب اسلامی ما چنين قدرتی را دارد.
نيايـش
خدايا به شكرانه اين پيروزی بزرگ{پيروزی انقلاب اسلامي} خوش دارم كه هديهای تقديم كنم، اما چيزی جز جان ندارم.از بهترين جوانان، حيات و هستی خويش را تقديم كردند، عدهای اموال خود را، عدهای كار و مصالح و منافع خود را.من از شدت سرور ميسوزم، ميلرزم، شرمزدهام، و نميدانم ترا چگونه شكر كنم ميخواهم همهچيز خود را بدهم ميخواهم خود را قربانی كنم، با كمال اخلاص آنچه دارم تقديمن ميكنم مالی ندارم، ملكی ندارم، درويشم، بيچيزم، فقط قلبی سوزان دارم كه آن را تقديم كردهام و جانم ناچيزتر از آن است كه برای تقديم آن بخواهم منتّی بگذارم- جانم كه چيزی نيست.
خدای من آمدهام، با همه وجودم با قلبم و روحم، آمدهام كه خود را قربانی راه تو كنم، آمدهام تا همه حيات و هستی خود را به شكرانه اين پيروزی بزرگ تقديم تو كنم.
من چيزی از تو نميخواهم، من سرباز گمنامم، من درويشی سر و پا برهنهام، و هنگاميكه چشم از جهان فرو ميبندم ميخواهم هيچچيز نداشته باشم، ميخواهم تلاشم فقط به خاطر خدا باشد، ميخواهم از هر شائبه خودخواهی و خودبينی به دور باشم، ميخواهم بسوزم تا راه را روشن كنم، ميخواهم رسالت بزرگ اسلامی تحقق بپذيرد، و اين تحقق بزرگترين پاداشی است كه مرا خوشحال ميكند، راستی كه چه پاداشی بزرگتر از پيروزی محمدي(ص)، از گسترش عدل و عدالت، از سيطره انسانيت، از نفوذ حق و عدالت بر همه انسانها است. خدايا به ما رحمت كردی و بزرگترين پيروزيها را نصيب ما نمودی. ضعيف بوديم، متشتّت بوديم، از دشمن ميترسيديم، در مقابل ابرقدرتها به خود ميلرزيديم، اما تو از خدای بزرگ، بزرگترين ارتشها را همچون برق در برابر آفتاب تموز آب كردی، بزرگترين طاغوتها را معجزهآسا بر زمين كشاندی، همه گرههای لاينحل را باز كردی، همه مشكلات راساده نمودی و حق را بر باطل پيروز كردی.
ای خدای بزرگ، برای آنكه انسانهای پاك را تشويق كنی و برای آنكه ايمان به غيب را عملاً نشان دهی، برای آنكه ارزش و قدرت روح را به همه جهانيان بنمايانی، معجزهها كردی، و هر كجا كه دشمن قدم گذاشت، باطلاق كردی تا پايشان به گل فرو رفت، و هر قدمی كه بر برداشتيم با آنكه همه آنرا خطا ميپنداشتند تو پيروزی نصيب ما كردی، تو همه مغزها و حسابها را از كار انداختی، و راهی مستقيم و سريع و روشن در برابر مردم ما باز كردی.
خدايا ما را از گرداب خودخواهی و از گردباد مصلحتطلبی و از طوفانهای هويوهوس نجات ده و به ما قدرت ايثار عطا كن و بگذار كه لذت ايثار همه وجود ما را سيراب كند.
پروردگارا، ما را به قدرت ايمان و فداكاری توانا گردان و آن چنان قلب و روح ما را تسخير كن كه فقط به تو توكل كنيم و در برابر هيچكس به خاك نيافتيم.
پروردگارا قلب ما را از عشق بسوزان، لبريز كن تاسوزش گلوله را در كام ما شيرين گرداند.
پروردگارا آنچنان ما را از دنيا و مافيها بينياز كن كه در قربانگاه عشق تو همچون ابراهيم مشتاقانه حاضر شويم، تا اسماعيل وجود خود را در راه هدف مقدست قربانی كنيم.
پروردگارا همراه با عشق سوزان به ما صبر و تدبير ده تا ناملايمات طريق را با گشادهرويی تحمل كنيم، و عجله ما در راه شهادت باعث كدورت خاطری نگردد.
پروردگارا آنچنان ما را جذب كن كه جز تو به تو نيانديشيم و جز تو را نخواهيم، و جز تو به سوی كسی نرويم، و همه خودخواهيها و خودبينيها را در مذبحه بارگاه تو قربانی كنيم.
پروردگارا تو بما عنايت كردی و پاسداری از اين انقلاب مقدس را به عهده ما نهادی بما فرصتده كه تا آخرين قطره خون خود از اين انقلاب مقدس پاسداری كنيم.
پروردگارا تو بر ملت رحمت كردی و چنين انقلاب مقدسی را بما ارزانی داشتی، تو ما را شايستة پاسبانی اين نعمت كن. پروردگارا تو پرچم پرافتخار اسلام را به دست ما به اهتزاز درآوردی، ما را هدايت كن كه عليوار اين رسالت مقدس را پياده كنيم و حسينصفت در راهش جانبازی نمائيم.
پروردگارا بما آگاهيده تا فريب دغلبازان و منافقين و تفرقهاندازان را نخوريم و اخلاق اسلامی و صوق و اخلاص انقلابی و وحدت مكتبی خود را حفظ كنيم.
پروردگارا پرچم پرافتخار انقلاب اسلامی ايران را بر فرق جهان به اهتزاز درآور و محرومين و مستضعفين دنيا را از زير سيطره ظلم و ستم نجات بده.
پروردگارا ظلم و ستم را به دست توانای جانبازان راه حق برانداز، و ظهور امام عصر(عج) را نزديك گردان تا عدل و عدالت برای هميشه در جهان گسترده شود.
پروردگارا كشور ما را از گرداب اين توطئهها نجاتده و دشمنان انقلاب ما را رسوا و نابود گردان.
پروردگارا رهبر عاليقدر ايران را سلامت بدار و به او عمر طولانی و سلامتی كامل ارزانيدار.
آمين.
والسلام عليكم و رحمها.. و بركاته
|
پاوه
|
پيرامون خودمختاری در كردستان
بارها در جلسات متعددی، چنر نفر صحبت از خودمختاری و تعيين سرنوشت توسط خودشان ميكردند. به آنها گفتم كه اگر اين اكراد به ايران و به اسلام و به انقلاب ما معتقد باشند، نه فقط كردستان را بلكه همه ايران را به آنها ميسپريم. چرا كه بايد فقط روی كردستان تكيه كنند، آنها حق دارند و ما حاضريم كه همه وطن را در اختيار آنها قرار دهيم، تا سرنوشت همه ملت را معين كنند، و در اداره امور همه نقاط شريك باشند. ولی اگر عدهای وابسته وابسته به سياستهای خارجی، ضدانقلاب، ضداسلام، ضدايران بخواهند حتی يكذره امتياز بدست آورند بشدت مخالفت خواهيم كرد. موافقت و مخالفت ما براساس قوميت نيست بلكه براساس ايدئولوژی و اعتقاد افرادی است كه شعاری را مطرح ميكنند، مگر چريكفداييخلق در تهران هنگامی كه شعاری را مطرح ميكند، به علت اينكه فارسی است شعار او را ميپذيريم؟
حتی چريكفداييخلق هم در تهران، كه فارس است، شعاری را مطرح ميكند ما نميپذيريم و پذيرش و عدم پذيرش مربوط به كرد و ترك و فارس نيست، بلكه مربوط به اعتقاد آنها به انقلاب و رهبری و استقلال كشور و ايدئولوژی اسلامی است و چقدر منحرف و پرتاند كسانيكه فكر ميكنند مشكل ما در كردستان يا نقاط ديگر، مشكل قومی است!عصر ما، عصر قوميت نيست، بلكه عصر ايدئولوژی است و خط مكتبی ما اساساً به همه قوميتها به يك ديده نگاه ميكند، فرقی بين كرد و فارس و ترك قائل نيست، اما مسئله ايدئولوژی بشدت مطرح است، كسی كه ضداسلام و ضدانقلاب اسلامی است، و يا وابسته به كشورهای خارجی است به هيچوجه نبايد آزادی داشته باشد، و نبايد به او اختياری داد، زيرا او دشمن اين ايدئولوژی و استقلال كشور است و هر نوع امتيازی برای او برخلاف مصلحت مردم و استقلال اين آب و خاك است، چه فارس باشد، و چه كرد، چه ترك! امروز عدهای ضدانقلابی و ضداسلامی و ضدايران خود را تحت شعار قوميت و مظلوميت مخفی ميكنند تا اين شعارهای احساسی را با زيركی تمام وسيلهای برای اجرای برنامههای شوم و خطرناك خود نمايند، و مردم نبايد فريب آنها را بخورند.در چنين شرايطی، كه مسئله مرگ و زندگی مطرح است، مسئله انقلاب و آزادی ايران در مقابل طاغوتها و ابرقدرتها اساسی است، عدهای دايه مهربانتر از مادر برای مليّت كرد و حقوق از دسترفته كرد و ستمهای ملی كه بر آنها رفته است داد سخن ميدهند و توطئه ميكنند و آتش برميافروزند، بيرحمانه بر بدن مجروح انقلاب ايران دشنه ميزنند، و از اين بدن خسته و كوفته حقوق و امتيازات ميخواهند!اين بدن خسته و مجروح هنوز بر پای خود قادر به ايستادن نيست، آنها ميخواهند كه نتيجه فقر و ستم ملی قرنهای گذشته را فوراً جبران كنند! ميبينيد كه استعمار خارجی با چه ضربات مهلكی بر پيكر انقلاب اسلامی ما ميتازد، در چنين هنگامی آنها هم دم از حقوق ملی و مسائلی ميزنند كه ايجاد شكّ و ترديد در اصالت خواستشان مينمايد.انقلاب ايران، با جنگ همه طبقات، همه نيروها، كوچك و بزرگ، زن و مرد، بوجود آمده و پيروز شده است.هماكنون نيز ابرقدرتها در مقابل انقلاب ايران به شدت موضعگيری كردهاند و همه مردم ما، كارگر، صاحب كار، دهقان، ملاك، سرباز و پاسدار، زن و مرد، همه به خاطر نجات خود از طاغوتها مبارزه ميكنند، حيات همه در خطر است، سرنوشت همه دستخوش گردابهاست، و بكلی بيمعنی است كه كسی انقلاب را بكوبد به بهانههای موهوم كه طبقاتی محروم شدهاند و امتيازاتی كسب نكردهاند!تصور كنيد! چقدر جای تأسف است كه تئوريهای موهوم سبب شود گروهی بيايد و انقلاب ايران را تكفير كند و رهبران آن را بكويد، همه افتخارات اين انقلاب معجزهآسا را زير پا بگذارد. تصور كنيد چقدر مسخره است كه چريكهای فداييخلق از اصفهان و شيراز و مشهد ميآيند و كردهای مسلمان محلی مريوان و پاوه را ميكشند، آنگاه شعار ميدهند كه بر مليّت كرد ستم شده است، و كرد بايد بجنبد و ستم فارسها را… از ملت كرد كوتاه كند!تصور كنيد كه چقدر مسخره است كه كردهای مسلمان مريوان و پاوه حق حيات در كردستان ندارند و بايد كشته شوند ولی چريكهای فداييخلق از مشهد و شيراز و اصفهان و تهران دارای سلطه و قدرت در كردستانند!تصور كنيد كه صدامحسين، دستنشانده امپرياليسم و صهيونيسم مورد اعتماد و محبت آنها قرار بگيرد، و امامخمينی، رهبر پاك و فداكار و بينظير تاريخ مورد اتهام و هجوم آنها قرار گيرد.
تصور كنيد! اگر نظريات مجهول و پوچ سبب شود كه گروهی بيايد و مشكلات كردستان را نتيجه جنگ طبقاتی بين فئودالها و كشاورزها بداند و توطئههای امپرياليستی اسرائيل و عراق و ابرقدرتها را نديده بگيرد! و سيل اسلحه و پولی را كه از عراق به سوی كردستان جاری است نبيند، آنگاه با سرسختی اصرار داشته باشد كه فلان و بهمان فئودالها را مسلح كردهاند و جنگ كردستان را بوجود آوردهاند!تصور كنيد! چقدر مسخره است، كه چريك فداييخلق كه معتقد به اسلام و انقلاب نيست و امامخمينی را ميكوبد، بيايد و برای نظام اسلامی مصلحتانديشی كند و راه راست نشان دهد و انتظار داشته باشد كه ملت مسلمان ايران حرفهای آنها را بپذيرند!تصور كنيد كه مزدوران عراقی در كردستان آزادانه بروند و بيايند، اما يك ايرانی برای ورود به منطقه احتياج به پاسپورت (اجازه عبور) داشته باشد! ارتش و پاسدار ايرانی نتواند داخل بشود! اما برای جاسوسهای اسرائيل و عراق… آزاد باشد.اگر برای قوميت و آزادی كردها ميچنگيد چرا كردها را تهديد ميكنيد! چرا كردی را كه با دولت اسلامی همآهنگی ميكند اعدام ميكنيد؟ اگر از پشتيبانی كرد برخوردار بوديد كه احتياج به ترور و اعدام بيگناهان كرد نداشتيد. شما مجرميد. شما جنايتكاريد كه با زور و ترور و اعدام ميخواهيد سيطره شيطانی يك حزب دستنشانده را بر مردم كرد تحميل كنيد. شما مردم را آزاد بگذاريد تا فرياد مرگ بر اجنبيپرستان را از حلقوم كرد بشنويد. شما سلطه اسلحه را برداريد تا ببينيد كه مردم مؤمن كرد چگونه با همه وجود خود از انقلاب اسلامی ايران دفاع خواهند كرد.
بسمالله الرحمن الرحيم
ملتی انقلاب كرده است، زنجيرهای 2500 ساله را از دست و پای خود پاره نموده است، عليه بزرگترين ابرقدرتها قيام كرده و در كشاكش سختترين نبردهای تاريخ با مرگ دست و پنجه نرم ميكند.
اين انقلاب بزرگ و تاريخی را ابرمردی رهبری مينمايد كه در تاريخ بينظير است، ايمان و پاكی و تقوی و فداكاری و پايداری او را نظيری نيست، و اگر همه رهبران انقلابی دنيا را سرهم بگذارند از يك موی رهبر عاليقدر انقلاب ما كمتر است. اين انقلاب صورت گرفته است كه ريشههای استثمار و استبداد و استعمار را بسوزاند، عدالت اجتماعی را تأمين كند، فقر و جهل و ظلم و فساد را از بين ببرد، ستمها و محروميتها و ناراحتيها و بيعدالتيها را كه قرنها بر اين كشور سيطره داشته است نابود كند.
ما انقلاب كرديم تا بعد از قرنها ذلّت و خواری استقلاب واقعی خود را بدست آوريم. كشور عزيز ما ايران زير سيطره اجانب قرار داشت، امريكا و اسرائيل سرنوشت مردم ما را بدست داشتند. يك عده از زالوهای اجتماع خون مردم محروم و مستضعف ما را ميمكيدند. آزادگان و ا حرار در زندانها و سياهچالها شكنجه ميشدند و شريفترين آنها به چوبه دار آويخته ميشدند، اشرار و بيمايگان حكومت ميكردند، زور و ديكتاتوری همه نفسها را خفه كرده بود، همه قلمها را شكسته بود، همه ساقها را قلم كرده بود.
ثروتها را به يغما ميبردند، منابع ما را غارت ميكرند، فرهنگ ملی ما را، اخلاق ما را، دين ما را ميكوبيدند تا معيارها و اخلاق فاسد و فرهنگ استعماری را جايگزين كنند.
ميخواستند ملتی برده و اسير بوجود آورند كه حتی نفس كشيدنش تحت ارادة استعمارگران باشد، آنچنان اقتصاد ما را به سقوط كشانده بودند، زراعت ما را نابود و صنعت ما را تباه كرده بودند كه اين ملت بدون پول نفت يك روز هم نتواند دوام بياورد.
ارتش چماقی در دست ديكتاتوری بود كه بخاطر حفظ مصلح استعمارگران ملت ما را بكويد نفسها را خفه كند.
اما ملت ما به رهبری مرجع عاليقدر حضرت امامخمينی قيام كرد، سالها مبارزه كرد، دهها هزار كشته داد، تا بالاخره طاغوت را به زير كشيد، نظام ديكتاتوری را واژگون كرد، دستقدرتهای خارجی را قطع نمود، مجرمين را به محاكمه كشيد، و قاتلين را مجازات كرد، اشرار را براند، زندانيان را آزاد كرد، و سرنوشت ملت ايران را پس از قرنها بدست مردم داد، آنچنان آزادی برقرار كرد كه در هيچ كشوری و هيچ زمانی نظيرش ديده نشده بود.
اما استعمارگران به هيچوجه حاضر نبودند كه از اين كشور زرخيز بگذرند، ابرقدرتها نميتوانستند كه آزادی و استقلال ايران را تحمل كنند، آزادی ايران همچون نسيم جانبخشی به كشورهای مجاور كه دربند ديكتاتوری بسر ميبردند گسترش مييافت و مردم محروم و دربند اين كشورها بخاطر كسب آزادی و استقلال خود قيام ميكردند و منافع استعمارگران به خطر ميافتد، ابرقدرتها دست به توطئه زده و عوامل داخلی خود را از چپی و راستی، ساواك و صهونيستی بكار گرفتند.
توطئه شروع شد، گنبد قابوس و كردستان و خوزستان را به آتش كشيدند، سنندج، مهاباد و نقده را ميدان تاخت و تاز خويش ساختند.
احزاب چپی از فقر و محروميت مردم كرد سوءاستفاده كرده آنها را تحريك كردند و به نفع استعمار و عليه انقلاب ايران دست به توطئه زدند. با شعارهای دلچسب، خيالبافيهای گزاف، نويدهای ايدهآلی وعدههای دروغ دست بكار شدند تا مردم ساده و جاهل را تحريك كنند و عليه حكومت اسلامی ايران به جنگ بكشانند.
چه تهمتها، چه دروغها، چه شعبدهبازيها، چه جنايتها و چه خيانتها كه از اين بيوطنان بيدين عليه ايران و اسلام بوقوع پيوست.
اين نوكران اجنبی، اين وطنفروشان بيمايه، اين جانيان كافر و بيدين با پول و اسلحه استعمارگران خارجی، و به دستياری صهونيستها علناً عليه انقلاب قدس ايران قيام كردند، علناً رهبر انقلاب ايران را زير طوفان تهمت و ناسزا گرفتند، با كمال بيوجدانی و بيشرمی مردم بيگناه را بخاك و خون كشيدند و روی سياستبازان كثيف معاويهای را سفيد كردند.
اينان سنگ ستمديدگان و محرومين را به سينه ميزنند، عليه استثمار و استعمار شعار ميدهند و خواستار جنگ مسلحانه برای انقلاب ميشوند.
ولی بجای آنكه با رهبر همآهنگ شوند و قوای خود را عليه ابرقدرتها بكار اندازند، و از انقلاب معجزهآسای خود دفاع كنند، در عوض تيشه برداشته ريشه انقلاب خود را ميزنند، اسلحه بدست ميگيرند با ارتش و ژاندارمری و شهربانی كه بازوی اجرايی دولت هستند، ميجنگند و همان كاری را ميكنند كه امپرياليسم برای پياده كردن آن بايد ميلياردها دلار پول خرج كند و جوانان خود را به كشتن بدهد، ولی اين مدعيان به اصطلاح رهبری همه همّ و غمّ خود را برای كوبيدن دولت و انقلاب، در جهت پيروزی امپرياليسم و صهيونيسم بكار ميبرند و انتقاد ميكنند كه دولت برای آنها كار نكرده است.
از روز پيروزی انقلاب، اسلحه بدست گرفته و عليه دولت جنگيدهاند، و همه وقت و انرژی دولت را صرف درگيريها و كشمكشها كردهاند و امنيت را بهم زدهاند كه امكانی برای نوسازيهای عمرانی و اقتصادی نماند، آنگاه شعار ميدهند كه دولت هيچكاری نكرده است! آخر دولت چگونه ميتوانست از روز اول پيروزی انقلاب معجزه خلق كند و مشكلات اجتماعی و اقتصادی را در يك شب حل نمايد؟ در حالتی كه امنيت نيست و همه جوانان جهاد سازندگی و عمرانی گرفتار احزاب شدهاند، شكنجه ديدهاند، يا كشته شدهاند، چگونه حزب دمكرات انتظار كارهای عمرانی را داشته است؟
چه انتظار بيجايي! چه بهانه بيشرمانهاي! چه دستازيز مسخرهاي!
اكنون كه به يُمن پيروزی انقلاب به رهبری امام آزادی بوجود آمده، آنچنان آزادی كه حتی توطئهگران فرصتطلب و سوءاستفاده جو مسلحانه عليه دولت قيام كنند، اكنون كه به بركت وجود امام طاغوت سرنگون شده، اكنون كه به پاس فداكاری بينظير و ايمان كوهآسای ملت ابرقدرتها به زانو درآمدهاند، چگونه عدهای بخود اجازه ميدهند كه انقلاب را به بهانه عدم انجام كارهای عمرانی و حقوق محلی درهم بكويند؟ عدهای انقلابينما كه خودشان عليه رژيم شاه همكاری ميكردند و انقلابی را ميكوبند كه به بركت امامخمينی و به فداكاری بينظير ملت و سكوت و سكون اين آقايان حاصل شده است. اگر امامخمينی و انقلاب اسلامی خدای ناكرده سقوط كنند، اينها و هيچكس ديگر قادر به بمارزه عليه استعمار نخواهند بود و تا سالهای سال ايران به قبرستانی تبديل خواهد شد كه در هيچ دورهای نظير نداشته است.
به اين آقايان بگوئيد به چه حقی به خود اجازه ميدهند كه به بزرگترين معجزه تاريخ ضربه بزنيد؟ حقوق ملتی فداكار را كه هفتاد هزار شهيد داده است نابود كنيد؟
شما شهرها را به خرابی ميكشيد، مردم بيگناه را به كشتن ميدهيد. هنگامی كه اسلحه بدست ميگيريد و شهرها را به آتش ميكشيد بيگناهان را ميكشيد، جلوی ارتش را سد ميكنيد، سربازان را ميكشيد، و فرياد مبارزه مسلحانه ميزنيد، بايد انتظار داشته باشيد كه دولت مركزی نيز روزی برای جلوگيری از تاخت و تاز مسلحين وارد معركه شود. آنجا خانهها خراب خواهد شد، مردمی بيپناه كشته خواهند شد، و شما ميرويد تا كردستان را به خاك و خون بكشيد و اين جنايتی بزرگ است و بزرگترين ضرر آن به مردم كردستان خواهد رسيد و مسئوليت اين جنايت به عهده شماست.
آيا ملت چه ميگويد؟ آيا ملت ايران موافق اعمال خرابكارانه شماست؟ آيا اكثريت مردم به جنگهای مسلحانه شما و خونريزيها و قتل و غارتهای شما و جنايتها و عدم امنيت راضی هستند؟ چگونه عليه اراده ملتی بزرگ دست به جنگ مسلحانه ميزنيد؟
ميگوئيد مردم كردستان همه با شما موافقند! در اين صورت چه احتياجی به جنگ مسلحانه داشتيد؟ اگر اكثريت مردم با شما همراه بودند، دليلی وجود نداشت كه افكار سياسی خود را به قدرت سلاح بر مردم تحميل كنيد.
هميشه و در همه جای دنيا، هنگامی كه قدرتی در برابر انقلابيون سد راه ميشود انقلابيون اجباراً دست به اسلحه ميبرند، در حاليكه حزب دمكرات و همكارانشان هنگامی دست به اسلحه بردند كه اصلاً دولتی و ارتشی و قدرتی در برابر آنها وجود نداشت، لذا دست به اسلحه بردند تا مردم منطقه را به زور اسلحه زير سلطه خويش بگيرند و مخالفين خود را نابود كنند.
چه حنايتكارند كسانی كه از همان روزهای اول پيروزی انقلاب بدون حضور دولت و بدون وجود ارتش، دست به اسلحه بردند و عليه دولت، انقلاب و مردم جنگيدند، خونريزی به راه انداختند، بيگناهان را كشتند، راهها را مسلحانه بستند، مخالفين خود را تصفيه كردند و با قدرت اسلحه سلطه سياسی و نظامی و حزبی خود را بر مردم تحميل كردند.
چه جنايتكارند كسانی كه، پس از 2500 سال كه برای اولينبار طاغوت سرنگون شده و ايران ابرقدرتها را به زانو درآورده، همچنان برنامه امپرياليسم را عليه اقلاب و به نفع دشمن پياده ميكنند.
چقدر بيشرمی است كه توطئهگران و آدمكشان و جنايتكاران در روز روشن و به صراحت اسلحه بدست گرفتند و به مدت شش ماه بيگناهان را كشتند و از ضعف دولت و ارتش سوءاستفاده كردند و سلطه نظامی و سياسی و ايدئولوژيك خود را بر مردم تحميل كردند، ولی با تمام اين جنايتها و خيانتها ميآيند و ارتش را و دولت اسلامی را متهم به قتل عام و تخريب ميكنند و بيمهابا تهمت فاشيست و تروريست نوكر امپرياليسم ميزنند.
كسانی كه جز تخريب، جز قتل، جز كارشكنی، جز جنايت، جز توطئه عليه اسلام و انقلاب كاری نكردهاند و نميكنند به كسانی تهمت ميزنند كه همه وجودشان و حتی مرگ و حياتشان وقف راه انقلاب و ملت ايران است.
چقدر بيشرمی ميخواهد كه بازيچههای امپرياليسم و صهيونيسم ميآيند و دولت اسلامی و رهبر انقلاب و انقلابيون راستين را نوكر امپرياليسم و صهيونيسم ميخوانند!
چه احمقی است كه نفهمد و نداند و نبيند كه نظام فعلی انقلابی ايران، با تمام نقصها و مشكلاتش، بزرگترين دشمن سرسخت امپرياليسم امريكا و صهيونيسم است و مبارزه سختی را عليه آنها شروع كرده است كه پدر جد اين رفقا هم در مخشان نميگنجيد، و تا دنيا دنياست كسی به اين شدت و به اين عمق با امريكا و صهيونسم مبارزه نخواهد كرد.
آنگاه جوجههای چشم و گوش بسته امپرياليسم روسيه و چين، كه خود با امريكا و صهونيسم زد و بند ميكنند، چقدر پرتاند كه ماهيت خود را كه نوكری امپيراليسم است فراموش ميكنند و به كسانی تهمت ميزنند كه جز در مقابل خدای لايزال در برابر هيچ قدرتی،چه شرقی و چه غربی چه طاغوتی تسليم نخواهند شد.
به كسانی تهمت ميزنند كه وجودشان، مرگ و حياتشان وقف راه انقلاب و ملت است.
چقدر بيانصافی است، كسانی كه در زمان طاغوت سكوت كرده بودند، يكباره در زمان انقلاب قد علم ميكنند و شعارهای تند اخلاقی ميدهند! به قيمت خون مردم و با فدا كردن سرنوشت ملت و انقلاب ميخواهند آرزوهای موهوم خود را پياده كنند.
اينان ننگ تاريخ و لغت ابدی ملت را برای خود تثبيت ميكنند.
در زمان نهضت ملی شدن صنعتنفت چنين كردند، از چپ و راست نهضت را كوبيدند و طاغوت رابازگزداندند. دوباره ميخواهند تاريخ تكرار شود، اما با مقياسی وسيعتر و عظيمتر كه به وسعت جهان و به درازای ابديت است.
ايكاش كه عبرت دردانگيز تاريخ همه ما را هوشيار و فريبخوردگان را بيدار كند.
اينان تحت شعارهای تند عدهای جاهل را فريب ميدهند و در راه منافع صهيونيسم و استعمار آنها را بكار مياندازد، جوانانی پرشور و فعال كه قلبشان بخاطر آزادی و استقلال ميهن ميطپد، در حاليكه متأسفانه در راه ضدانقلاب قدم برميدارند.
عجبا! ملتی كه بعد از 2500 سال، خود را از لجنزار اسارت و ذلت آزاد كرده است و به قدرت ايمان و شهادت، طاغوت رابه زير كشيده و ميخواهد قد خميده خود را راست كند، ملتی كوچك كه با قدرت ايمان و شهادت عليه طاغوتها و ابرقدرتها قيام كرده است و در گردابی از خون، كشتی سرنوشت او در تلاطم معركههای سخت با مرگ و زندگی دست و پنجه نرم ميكند، از بدن نحيف و مجروح اين ملت خون ميچكد، ضربات سخت و مهلك دشمنان هر لحظه بر بدن او فرود ميآيد، كوهی از مسئوليت بر پشت اين مجروح سنگينی ميكند و اين مجروح بايد از سنگلاخی سخت بگذرد كه در پرتگاههای مهلك در خطر سقوط قرار گرفته است، آنگاه عدهای از مفسدين و منافقين و ضدانقلابيهای وابسته، بر جراحات اين بدن ضعيف نمك ميپاشند، و با شعارهای ظاهراً انقلابی باعث تضعيف روحيه اين ملت ميشوند و با تمام قوا ميكوشند كه اين بدن خسته و مجروح را به سقوط بكشانند تا لاشخورهای استعمار او را تكهتكه كنند.
كسانيكه در مقابل ملت سنگر ميبندند، عليه ملت و ارادة ملت ميجنگند و با اين همه خود طرفدار خلقها مينامند! چه بيشرمي! چه دروغ بزرگي!
آيا نوكران استعمار، مخالفين انقلاب اسلامی ايران انتظار دارند كه ما حكومت محلی و يا خود مختاری بوجود آوريم و بدست آنها بدهيم؟
شما مسلمانی بياوريد كه به انقلاب اسلامی و استقلال ايران معتقد باشد، ما همه ايران را بدست او ميسپريم، از كردستان باشد يا خوزستان يا بلوچستان يا هر نقطه از اقصی نقاط ايران. اما اگر يك دشمن انقلاب، غربی يا شرقی، بيايد و حتی يك ذره امتياز بخواهد، ما به هيچوجه موافقت نخواهيم كرد.
مسئله ما مسئله ايدئولوژی است، نه قوميت و نه مليت. هر كس كه دارای ايدئولوژی اسلامی انقلابی باشد، كرد باشد يا ترك يا بلوچ يا عرب زبان همه برابرند و برادرند و با هم متحد و همكاری ميكنند. اما حتی در كردستان، ميبينيد كه يك كرد كمونيست با يك كرد مسلمان در كنار هم جمع نميآيند و عليه هم ميجنگند، درحاليكه يك چريك فدايی تهرانی با يك چريك فدايی كرد متحدند و آنجا مسئله مليت يا قوميت بين آنها مطرح نيست، بنابراين چرا بين مسلمانهای كرد و تهرانی اختلاف مطرح باشد؟
ما آمدهايم كه مسلمانهای دنيا را متحد كنيم، محرومين و مستضعفين دنيا را كمك كنيم و چگونه ممكن است كه مسلمانهای نقاط مختلف كشور خودمان متحد نشوند؟ چگونه ممكن است كه محرومين و مستضعفين كشور خودمان را كمك نكنيم؟ بايد بكنيم و قادريم و خواهيم كرد، انشاالله.
ميگويند فئودالها را مسلح كردهايم!
اولاً حزب دمكرات است كه سنارمآمدی كثيف و قاچاقچی دزد و فاسد را كمك ميكند، او را جزء كادر رهبری حزب قرار ميدهد و بدست او دهقانان بيگناه را ميكشد، با قدرت اسلحه و ترور مال مردم را ميخورد و ميدزدد، و حتی خود قاسملو و خانوادهاش بزرگترين فئودالهای منطقهاند كه خون مردم را به شيشه ميكنند.
ثانياً خونريزی در كردستان نتيجه كشمكش بين فلاح و ملاك نيست. عدهای از احزاب ميخواهند حقايق را منحرف كنند و مردم را با بعضی از نتايج جانبی مشغول بدارند تا مردم از حقايق اصولی و اساسی غافل بمانند.
اختلافات كردستان نتيجه توطئههای امپرياليستی است كه ابرقدرتها با همه نيروی خود برای كوبيدن رژيم اسلامی دست بكار شدهاند و اگر كسی بخواهد اين توطئهها را نتيجه جنگهای طبقاتی داخلی، بين ملاك و فلاح بداند مسلماً حقايق اساسی و خطرناكی را ناديده گرفته و منحرف شده و خود را گول زده است.
اين رفقا ميآيند مدلی طبقاتی از جامعه ميسازند و بعد ميخواهند همه مشكلات و رويدادهای اجتماعی را در همان قالب طبقاتی ماركسيستی پياده كنند، و چه بسا واقعيتهای عينی جامعه كه در قالب طبقاتی آنها نميگنجد. ولی آنها واقعيتها را انكار ميكنند و ساختههای موهوم ذهنی خود را جايگزين آن مينمايند تا با نظريات طبقاتی آنها مطابقت كند! و چقدر جای تأسف است كه اين روش غيرعلمی و غيرمنطقی سبب ميشود كه حتی بزرگترين واقعيت تاريخ يعنی انقلاب ايران را مورد شك و ترديد قرار دهند و به نتايجی برسند كه كاملاً مسخره است.
انقلابی در ايران به رهبری امامخمينی صورت گرفته است كه همه ملت با جان و دل او را ميپذيرند و دنيا هم او را بزرگترين انقلابی ميشمرد. اين انقلاب مقدس طاغوت را به زير كشيد، نظام را واژگون كرد، ابرقدرتها را به زانو كشيد، ملت ما را از يك نظام استبدادی 2500 ساله آزاد كرد.
اما استعمارگران و ابرقدرتها و دستنشاندگان آنها كه منافع و مصالح خود را از دست دادهاند، از همان شروع انقلاب به شدت فعاليت ميكنند و دنيا را با تبليغات شوم خود عليه انقلاب ما پر كردهاند و با پول و اسلحه در همه نقاط كشور آشوب به پا ميكنند و در داخل ارتش و ادارات و مؤسسات توطئه ميآفرينند تا انقلاب اسلامی ما را به خيال باطل خود به سقوط بكشانند.
ما بايد راه خود را روشن كنيم، خط خود را معين كنيم، موضع خود را صريحاً بيان كنيم كه خط رهبر انقلابی ايران را ميپيمائيم يا در خط استعمارگران و ابرقدرتها و دستنشاندگان آنها هستيم. اگر با انقلاب به جنگ و ستيز برخيزيم بدون شك به دشمنان انقلاب، به ابرقدرتها پيوستهايم و در جهت نابودی اين انقلاب مقدس گام نهادهايم، هرچند كه شعارهای انقلابی بدهيم و خود را نيز انقلابی بدانيم. آيا اين مدعيان انقلاب خود قادرند كه به شعارهای ظاهر فريب خود جامه عمل بپوشانند درحاليكه پس از دهها سال هنوز اربابانشان نتوانستهاند.بايد ديد آيا چريكهای فدايی خلق يا همرديفهای آنها به آنچه ميگويند و شعار ميدهند راضی هستند؟
آيا آمدهاند كه زمين را بين كشاورزان تقسيم كنند؟ آمدهاند كه عدالت اجتماعی را پياده نمايند؟ آمدهاند كه آزادی و دموكراسی به مردم بدهند؟ و اصولاً قادرند كه چنين كنند؟
ابداً چنين نيست… اگر دولت همه اين كارها را حتی بيشتر انجام دهد بازهم آنها مخالفت خواهند كرد، فقط راه ديگری و شعار ديگری انتخاب ميكنند.
اين شعارها برای آنها وسيله است كه دولت را بكوبند و اگر خودشان به قدرت برسند به هيچوجه اين شعارها را پياده نخواهند كرد…. آنها با نظام اسلامی اختلاف اساسی و ايدئولوژيك دارند و معتقدند كه بايد نظام فعلی سرنگون شود و نظامی كمونيستی جايگزين گردد و تا آن روز به مخالفت و دشمنی خود عليه نظام ادامه خواهد داد و از هيچ توطئهای فروگذار نخواهند كرد. چقدر ساده و جاهلند كسانی كه مجذوب اين شعارهای پر زرق و برق ميشوند و ماهيت آنها را و هدف نهايی و اساسی آنها را نديده ميگيرند، آنها ميخواهند كه ماهيت ضدانقلابی و ضداسلامی خود را زير سايه شعارهای زيبا و تند بپوشانند و مردم را از راه اين شعارها بفريبند و به خود جذب كنند، ولی ما بايد ماهيت آنها را برای مردم فاش كنيم تا حقيقت تلخ وجودی آنها را حس و لمس كنند و تحت تأثير شعارهای زودگذر واقع نشوند.
بسم الله الرحمن الرحيم
كردستان، نامی آشنا كه حوادث بيشماری را در طول تاريخ به دوش ميكشد، و زخمی كه بدست اربابان خارجی و نوكران پليشان مدتهاست بر پيكره اجتماع ما نشسته است و هر آنگاه كه استعمارگران نيازی به ايجاد فشار احساس كنند اين اهرم فشار را به حركت آورده تا به نيّات پليد خود دست يابند.
همزمان با پيروزی انقلاب اسلامی ايران به رهبری ابرمردی سازشناپذير از تبار حسينيان و بايمردی ملتی زجر كشيده و به پا خاسته ماجراهای كردستان آغاز شد، تا انقلاب نوپای ما را درگير مسائل و جنگهای داخلی نموده و از درون متلاشی سازند. حوادث كردستان بر اين پايه، يكی از بزرگترين مشكلات داخلی ما بود و بعضی اوقات آن چنان حسّاس كه سرنوشت انقلاب اسلامی ما به آن بستگی داشت و بدون شك «قضيه پاوه» حادثهای بس مهم در تاريخ اين تحولات و شهيد دكتر مصطفی چمران قهرمان اين حادثه، مقامی والا در زنجير شخصيتهای بارز تاريخ اسلامی و رهروان پاك حسينی است.
حادثه پاوه اهميّت خاصّی را داراست كه مهمترين آن فرمان تاريخی امام و يأس دشمنان از سقوط انقلاب اسلامی در آن زمان است و اين حادثه تاكنون كمتر مورد تجزيه و تحليل دقيق واقع شده است و شايد علت آن باشد كه شاهدان عينی و آگاهان بصير، با بشهادت رسيدهاند و يا شديداً گرفتار مقابله و دست و پنجه نرم كردن با ديگر حوادثی بودهاند كه باز توسط استعمارگران بوجود آمده است. همچنانكه خود شهيد دكتر چمران عموماً فرصتی نمييافت تا بتواند اين وقايع را گوياتر از هر كس ديگری به رشته تحرير درآورد و بخصوص پاسخی به آن همه هجومها، تهمتها و دروغهای بيشرمانه مغرضين و دشمنان انقلاب اسلامی باشد.
ولی شهيد دكتر چمران تصميم گرفته بود كه اين وقايع را تاريخگونه بنگارد و براساس اين تصميم مدارك و نوشتههای خود را جمعآوری و بخشی از حوادث پاوه را از ابتدای ماجرای كردستان به نگارش آورد ولی جنگ تحميلی عراق و شهادتش، فرصت پايان بخشيدن آن را نداد و همچنان نيمهتمام باقی ماند.
گرچه هماكنون چهره واقعی ضدانقلابيون و همه كسانيكه به ايثارگريها و فداكاريها و جانبازيها و قهرمانيهای اين عارف و عالم رزمندة شهادت طلب ميتاختند شناخته شده است و امت مسلمان ما بخوبی آنان را، و شايد نه كاملاً خوب شهيد دكتر چمران را شناختهاند، ولی آنچنان ميزان اين اتّهامات مغرضان دروغپرداز بالا بوده و آنقدر آن شهيد بزرگوار تشنه خدمت و ايثار و بيتوجه به سمپاشيهای دشمنان، مظلوم، كه انتشار همان مقدار نوشتههای نيمهتمام هم ضرورت خاصی را پيدا ميكند، تا همه رزمندگان و تشنگان حق و حقيقت جرعهای از اين واقعيتها بياشامند و اندكی مسائل و توطئهها را دريابند و خود را برای مبارزه آگاهانهتر بر عليه اين مستكبران و مزدوران دون همّتشان آماده سازند و برادران كرد مؤمن ما نيز به عمق خواستهها و خيانتها و جنايتهای دشمنان انقلاب اسلامی ما واقفتر گردند.
اين كتاب از سهگونه دستنوشته و سخنرانی تشكيل يافته است، قسمت اعظم و مهم آن همان دستنوشته اصلی پيرامون حوادث پاوه است كه خود او به رشته تحرير درآورده ولی متأسفانه فرصت اتمام آن را نيافته است و در اواسط آخرين صفحه دستنوشته، نيمهتمام باقی مانده است. {ابتدا سرفصل «شروع حركت انقلابي» صفحه91} اين فصل را خود آن شهيد «پاوه، فرمان تاريخی امام و سرآغاز نجات كردستان» نامگذاری نموده و حتی مطالعهای مقدماتی برای پشت جلد آن نيز نموده كه در ابتدای كتاب گراور شده است. در اين فصل تحليلی جالب از آغاز حوادث كردستان براساس طرز تفكر ماديگرانه استعمارگران و حركت و فرمان انقلابی امامخمينی، رهبر انقلاب اسلامی در جهت خنثيسازی آن ارائه داده شده است و بخصوص تأكيد او به اهميت فرمان تاريخی امام مسئلهای اساسی است.
نوع دوم، قسمتهايی است كه از سخنرانيهای شهيد دكتر چمران در زمانها و مكانهای مختلف پيرامون مسئله كردستان استخراج شده و ارتباط تاريخی خود را بر حسب اتفاق هر حادثه حفظ ميكند و عموماً در ابتدا يا پايان هر سرفصل به تاريخ ايراد آن سخنرانی در پاورقی اشاره شده است.
نوع سوم، مطالبی است كه از دستنوشتارهای پراكنده و گوناگون آن شهيد در طی اين مدت در ارتباط با مسئله كردستان استفاده شده و قسمت عمده پيشگفتار و چند سرفصل از متن كتاب از اين رديف است كه آن هم عموماً تذكر داده شده است.
همانگونه كه در كتاب «لبنان» اشاره شده است چون قسمت عمده اين مجموعه نيز بعنوان كتاب و برای چاپ و انتشار نگارش نيافته، ممكن است در انسجام و ارتباط و كتابت نقائصی يافت شود كه مطمئناً بخاطر ضعف گردآورنده و تقيّد به حفظ امانت و مشكل بودن اين جمعآوری و حفظ ارتباط ميباشد و نه نارسائی در بيان يا قلم شهيد دكتر چمران كه اگر فرصت مييافت و خود اين مجموعه گردآوری شده را مينگاشت مسلماً اثری نفيس و ارزندهتر ميبود.
به دليل آنكه مطالب گردآوری شده است و از ابتدا منسجم و مرتب نبوده است، گاهی اوقات در متن كتاب نياز به شرحی بوده كه اگر در پاروقی ميآمد باعث از هم گسستن رشته كلام ميشد، بنابراين داخل {كروشه} و با حروف ريز نوشته شده و اين توضيحات نيز از گردآورنده است.
به اميد آنكه اين پنجمين اثری كه از شهيد دكتر چمران توسط «بنياد شهيد چمران» انتشار مييابد قدمی كوچك در ارائه حقايقی نه چندان آشكار از وقايع پاوه و كردستان و خدمتی به انقلاب اسلامی در بيداری و آگاهسازی امت مسلمان، رزمندگان شجاع و برادران كُردمان باشد و به خشنودی امام مهدی، حضرت حجهابنالحسنالعسكري(عج) و نائب او امام خمينی رهبر بزرگوار مستضعفين و شادی روح آن شهيد گرانقدر بيانجامد.
مهدی چمران
لـبـنـان
لـبـنـان
دكتر مصطفی چمران
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم
من از جبلعامل آمدهام، سرزمينی كه ابوذرغفاری، يار صديق پيامبر بزرگ برای اولين بار اسلام راستين را به مردم آن منطقه تبليغ كرد و مسجدی برای عبادت خدا بنا نمود كه هماكنون در ًميسجبلً به نام ابوذرغفاری معروف است. جبلعامل، سرزمين تشيع، سرزمين بهاءالدين عاملی و دانشمندان و متفكران بزرگی كه دنيا را منوَّر كردهاند.
من از جبلعامل آمدهام، كه در دوران 1400 سالة تاريخ اسلام هميشه مظلوم بوده و هميشه مورد غضب و كينه امويان و عباسيان و عثمانيان و آنگاه استعمارگران غرب و بالاخره اسرائيل بوده است.سرزمين جبلعامل هميشه زير تازيانه جور و ستم شكنجه ديده است، توسط جباران و ستمگران قتل عام شده است و بوسيلة استعمارگران زير نبوغ بندگی و اسارت درآمده است.
من از جبلعامل، سرزمين مقدس شيعيان آمدهام. من نمايندة محرومين و مستضعفين جنوب لبنان هستم كه همهروزه در زير آتش توپخانة سنگين و بمبهای هواپيماهای اسرائيل ميسوزند. من از منطقهای آمدهام كه بيش از نيمی از آن بكلی نابود شده است، از شهرهايی كه حتی يك ديوار سالم آن بجای نمانده است، روستاهايی كه همة اهالی آن گريختهاند، مناطقی كه زير سيطرة سياه اسرائيل و سعدحداد، عامل اسرائيل فرو رفته است، ناحيهای كه بيش از 300هزار نفر از مردم آن آواره شدهاند و خانه و كاشانة خود را رها كرده، در سرزمينهای دور، دركنار مدرسهها ومسجدها و كوچهها و خيابانها زندگی ذلتباری را به سرميآورند.
من آمدهام كه فرياد ضجهآلود شيعيان لبنان را در زير آسمان بلند ايران طنينانداز كنم.
من آمدهام تا وجدان خفتة انسانهای متعهد و مسئول را بيدار سازم.
من آمدهام كه از دردها ومحروميتها، ظلمها، نالههای نيمهشب، آههای سحر بگويم و اشك يتيمان، ضجة دردمندان، آه بيوهزنان، سوز دلسوختگان را بازگو كنم.
من آمدهام تا پردة سياه شب را –كه همچون ابری ضخيم بر انديشه ملت ما سايه افكنده است- پاره كنم و حقايق تلخ و دردناك شيعيان لبنان را به آنها بنمايانم.
من آمدهام كه از 100هزار كشته و 400هزار مجروح و معلول كه اكثرشان شيعه هستند خبر دهم.
من آمدهام كه از 30هزار آواره دربهدر شيعه از جنوب لبنان خبر آورم، كه در بيغولههای دوردست، در كنار خيابانها، گوشة مسجدها و مدرسهها و در زير پتوها زندگی ميكنند.
من آمدهام كه درد را به شما بازگويم كه تا به حال كسی بازگو نكرده است.من آمدهام كه دعا كنم، تا خدای بزرگ انقلاب اسلامی ايران را پيروز كند. من آمدهام كه آرزو كنم تا در پناه حكومت اسلامی، عدل و عدالت دامن بگستراند.
من ميخواهم اميدوار باشم كه سيطرة ظلم و ستم اسرائيل و استعمار برای هميشه نابود گردد.
من آمدهام كه جان خود را فدا كنم تا رسالت مقدس اسلام پيروز شود و اين ظلمت كفر و جهل و فساد برای هميشه ريشهكن گردد.
من نيامدهام كه چيزی بخواهم؛ زيرا كسی كه همة وجود خود تقديم رسالتش كرده است، بينياز است.
من نيامدهام كه شكوه كنم؛ مردمی كه 1400 سال درد و رنج تحمل كردهاند، بازهم با جان خود همة مشكلات را تحمل ميكنند.
من نيامدهام كه از تهمتها و افتراها و اذيت و آزارها و ظلم و ستمهايی كه همكيشان من به من روا داشتهاند و ناله كنم؛ زيرا در طول 1400 سالة تاريخ خود به اين ستم بزرگ خوگرفتهام و تحمل اين بيانصافيها برای من عادت شده است.
من فرياديام كه در سينة مجروح جبلعامل، در خلال قرنها ظلم و ستم، محبوس شده است.
من ضجة دردآلود معذّبين و زنجيريانم كه در شكنجهگاههای ستمگران و استثمارگران در طول تاريخ نابود شدهاند.
من نالة دلخراش آن يتيمان دلشكستهام كه در نيمههای شب از فرط گرسنگی بيدار ميشوند و دست محبتی وجود ندارد كه برای نوازش آنها را لمس كند، از سياهی و تنهايی ميترسند و آغوش گرمی نيست كه به آنها پناه بدهد.
من آه صبحگاهم كه از سينة پرسوز بيوهزنان سرچشمه ميگيرم و همراه نسيم سحر در جستجوی قلبها و وجدانهای بيدار به هر سو ميدوم. آنقدر كه خسته ميشوم و از پای ميافتم و نااميد و مأيوس به قطرة اشكی مبدل ميشوم و بصورت شبنمی در دامان برگی سقوط ميكنم.
من آرزوی آن زندهدلانم كه هوای عدل و عدالت دارند و از اين دنيای پر ستم گريزانم و به اميد روزی دل بستهام كه با ظهور مهدي(عج) عدل و عدالت بر خطة وجود دامن بگسترد و ظلم و ستم از اين عالم ريشهكن گرد.
من تمنای دلهای عشاقم كه ميخواهم عشق و محبت بر همه جا دامن بگسترد و كينه و حقد و تعصب از روی زمين ناپديد گردد.
من اشك يتيمانم، كه دل شكسته در جستجوی پدر و مادر به هر سو ميدوند، ولی هرچه بيشتر ميگردند كمتر مييابند. وای به وقتی كه يتيمی بگريد! كه آسمان لرزه درميآيد.
من خون شهيدانم، كه بر كوههای دور، يا قعر درههای عميق، يا بر دامان دشتها و صحراگرد جاری هستم. من از قلبی سوزان كه به خاطر حق و حقيقت ميتپيده و برای استقرار عدل و عدالت ميجنگيده سرچشمه گرفتهام.
من شاهد فداكاريها و جانبازيهای آزاد مردانم. من زنده اين شهيدانم كه همة وجود خود را عاشقانه تقديم خدا كردهاند و به ابديت متصل شدهاند. من ميروم تا نونهالان جهان را آبياری كنم، تا در مقابل ظلم و ستم بايستند و حجت خدا بر زمين گردند و قافلة پرافتخار شهدا را استمرار بخشند.
من همهروزه شهيدی از برادران خود را به دوش ميكشم و به گورستان ميبرم، همهروزه زيرآتشبار سوزان اسرائيل خانه و كاشانهها به آتش كشيده ميشود، بمبارانهای اسرائيل قتل عام ميكند و شيعيان جنوب را از هستی ساقط مينمايد.
شيعيان لبنان كشته ميشوند، ولی كسی آنها را شهيد به حساب نميآورد. ضجة ميكند، اما كسی فرياد ضجّة آنان را نميشنود، زير ظلم و ستم نابود ميشوند ولی وجدان كسی آگاه نميگردد.
و از سوی ديگر يك دنيا كينه و دشمنی و كارشكنی و تهمت و افترا و شايعه عليه شيعيان از همه جانب جاری است. حتی در ايران انقلابی، دستهای مرموزی بشدت عليه شيعيان و تنها سازمان انقلابی آنها «امل» فعاليت ميكند و حقايق را از مردم ايران پوشيده ميدارد و با شايعه و تهمت و دروغ شيعيان را ميكوبد و لجنمال ميند. وه كه چه ظلم بزرگی است!عدهای مرا متهم ميكنند كه افكارم متوجه كشورهای خارجی است و مصالح ايران را تحتالشعاع خارج قرار ميدهم. آنان ميگويند بايد همة توجه خود را معطوف به ايران كنم و اين همه به لبنان و كشورهای ديگر نپردازم.اولاً توجه و نگرانی شديد من مربوط به ايران است، نه كشورهای ديگر. نشان ميدهم كه خطراتی انقلاب ما را تهديد ميكند و من به خاطر پاسداری از ايران است كه اين مطالب را بيان ميكنم.ثانياً من هشت سال در لبنان گذراندهام؛ دورانی سخت و خطرناك و در كوران مبارزة مرگ و زندگی و شهادت. من افتخار ميكنم كه سازماندهندة بزرگترين حركتهای مكتبی لبنان بودهام؛ حركت محرومين و سازمان امل كه توسط امام موسيصدر تأسيس شده است. من سازماندهی آنها را به عهده داشتهام. در همة جريانهای سياسی و انقلابی لبنان و ديگر كشورهای خاورميانه بودهام و بيش از هر كس در جريان اخبار منطقه هستم و زيادتر از همه كس در سرنوشت شيعيان دخالت داشتهام و از آن اطلاع دارم و از جنايتها و خيانتهايی كه به مردم محروم شيعه رفته است قلبم مجروح است.اگر كسی بخواهد از لبنان و شعيان لبنان و امام موسيصدر چيزی بداند، من بهترين مطلّع برای آگاهی علاقمندانم. تعجب ميكنم كه عدهای به دنبال نوشتههای چپی و راستی ومزدوران اجنبی ميروند، يا به افراد مشكوك و غيرمكتبی استناد ميكنند تا در مورد لبنان كسب اطلاع كنند، در حالی كه به من كه در بطن جريانات بودهام و بيش از هركس آگاهی دارم مراجعه نميكند.هنگامی كه ميبينم توطئههايی در جريان است و عدهای مشكوك ميخواهند حقوق شيعيان را پايمال كنند، حق را پوشيده بدارند و از باطل طرفداری كنند، آنجاست كه احساس ميكنم سكوت جايز نيست و بايد حقيقت را بگويم. بخصوص ميبينيد كه دشمنان اسلام و شيعيان كتابها مينويسند، شايعهها و تهمتها منتشر ميكنند و من نيز مجبور ميشوم كه جواب بگويم.گفته های من يكصدم گفتهها و فعاليتهای مخالفان نيست و افسوس كه وقت و فرصت ندارم كه بيش از اين حقايق خارج را برای شما تشريح كنم.ثالثاً عدهای فهميده يا نفهميده، درصددند كه اسلوب و خطمشی كشورها و يا سازمانهای ديگر خارج را الگويی برای ما معرفی كنند، آنها را به عنوان پيشقدم، طرفدار، نمونة كشور اسلامی و انقلابی، پشتيبان انقلاب ايران و غيره معرفی مينمايند و ملاحظه ميشود كه عدهای تندروتر انقلاب ما را تخطئه ميكنند و الگوهای خارجی را بهتر از انقلاب ايران بحساب ميآورند و اين يك جنايت بزرگ است.انقلاب مقدس اسلامی ايران آنچنان پاك و خالص است كه ميبايستی سرمشق ديگران قرار گيرد، نه آنكه انقلابی نماهايی، اسلوب سراسر دروغ و خدعه و نيرنگ و سياستبازی خود را بر ما تحميل نمايند. شناخت اين روشها و خطمشيها و آشكار ساختن حقايق آنها وظيفة من است؛ چرا كه سالها در كنار اين سياستمداران حرفهای زيستهام و عليه توطئههای آنان به مبارزه برخاستهام و به خواست خدای بزرگ، براساس خط مكتبی اسلام، خداوند ما را پيروز گردانيد.
سخنی در باره كتاب
آنچه هماكنون در لبنان ميگذرد و حوادث گذشتة آن، بدون شك از اهميت خاصی در دنيای اسلام برخوردار است، اهميتی كه كمتر در ابعاد مختلف مورد بررسی و توجه قرار گرفته است.
لبنان در جوار سرزمينهای اشغال شده- توسط اسرائيل غاصب- و در همسايگی سوريه و دركنار دريای مديترانه، با جمعيت حدود سه ميليون نفر و مساحت 10452 كيلومتر مربع، اهميت استراتژيك خاصی را دارا ميباشد.لبنان را ميتوان دروازة دنيا ناميد. زيرا هر فكر و ايدئولوژی از طريق لبنان به سرعت ميتواند در همة دنيا منتشر شود. بعد از حادثة سپتامبر سياه در اردن و كشتار فلسطينيان به دست ملكحسين، بزرگترين پايگاه مقاومت فلسطين بوده، به طوری كه در چندين سال پيش (در بسياری از مناطق، بخصوص جنوب لبنان) قدرت سياسی، نظامی و اقتصادی مقاومت فلسطين از قدرت دولت مركزی لبنان و يا هر قدرت ديگر به مراتب بيشتر بوده است. مقاومت فلسطين و لبنان آنچنان به هم آميخته شدند كه برخی احزاب مشترك بوجود آوردند و در اغلب سازمانهای فلسطينی، بسياری از لبنانيان عضويت داشتند.
سرزمين جنوب لبنان «جبلعامل»ْ مهد شيعه دنيا و علمای بزرگ سيعی از روزهای نخستين اسلام بوده و در طول تاريخ مورد ظلم و ستم خلفا و حكام و فرمانروايان وقت قرار گرفته است و شيعيان دائم در حال مبارزه با آنان بودهاند. اين شيعيان هميشه مورد حقد، حسد و تحت ظلم واقع شدهاند. فقر، فاقه، بدبختی و بيسوادی، به رغم داشتن فرهنگ غنی و دانشمندان بزرگ، نتيجة اين ستمها بوده است. امّا سرانجام بپا خاستند و انقلاب و طوفانی را در لبنان به پا كردند كه موازين قوا را بههم زد و به ناچار، توطئه پشت توطئه برای انهدام و اضمحلال اين قيام به وقوع پيوست. چپ و راست- در داخل لبنان و دشمنان خارجی اين مردم مستضعف اسرائيل و امريكا- متحد شدند و بر پيكر نوخاسته و ناتوان اين ملت تاختند و سرزمين اسلامی آنان را به اشغال درآوردند. متأسفانه اين صفحة ننگين تاريخ دنيا، نه فقط به دست آمريكا و اسرائيل و دست راستيهای لبنان ورق خورد، بلكه اكثر حكام و ملوك نفرين شده عرب، بهعنوان فرمانروايان مسلمان و دوست ملت فلسطين دست خود را در تدوين اين صفحة ننگين آلودند و ننگ ابدی را در تاريخ به نام خود رقم زدند.بررسی حوادث لبنان و بخصوص وضع كنونی شيعيان كه بدون شك مهمترين حاميان واقعی انقلاب اسلامی ايرانند، بدون مطالعه تاريخ گذشته و مجاهدتهای عصر حاضر و قيام و جنبش اسلامی آنان، عملی نيست.هراس استعمارگران و ابرقدرتها از جنبش شيعيان لبنان، به خاطر انتخاب راه انقلاب اسلامی براساس معيارهای اسلامی و راه علي(ع) و راه سرخ شهادت حسينبنعلي(ع) است.جامعه اسلامی لبنان هماكنون، از بسياری از مشكلات رنج ميبرد، بخصوص جامعة تشيع لبنان كه وارث نابسامانيهای فكری، عقيدتی، سياسی و اقتصادی زيادی است، كه حاصل قرنها ظلم و ستمی است كه بر آنها رواداشته شده است.
ريشهيابی تحليلی اين مشكلات و دقت در جزئيات بس دقيق حوادث و تاريخ گذشته شعيان لبنان، موضوعی است كه شايد كمتر بدان توجه شده باشد و اين مطمئتاً سوای تاريخنويسی معمولی به معنای وقايعنگاری است، چرا كه اصولاً بررسی تاريخ، بدون علتيابی و تحليل عميق، در حد مطالعه يك داستان است.
بررسی حوادث اخير لبنان نيز كاری بس مهم و در عينحال مشكل است و فقط از عهدة كسانی برميآيد كه علاوه بر نگرش ظاهری حوادث، به علل آن هم توجه كنند و تحت تأثير تبليغات ظاهرفريب واقع نشوند و در دام غولهای خبری دنيا، كه حقايق را ميتوانند بخوبی وارونه جلوه دهند، نيز نيفتند. علاوه بر آن بايد تسلط كامل بر همه حوادث داخلی و خارجی لبنان داشته و يكبعدی وقايع را ننگرند، بلكه تمام ابعاد گويای اين تاريخ را بررسی و رسالتی را كه به عهده گرفتهاند، انجام دهند.كتابی كه به عنوان «لبنان» اثر ارزشمند «شهيد دكتر مصطفی چمران» ارائه ميشود، براساس مطالب فوق تدوين شده و شايد چيزی بيش از آنچه كه گفته شد، يعنی خلوص و پای و صداقت، نز با آن عجين شده باشد.شهيد چمران، چه در لبنان و چه در ايران، همواره از اين موضوع كه چرا واقعيتها بر همگان روشن نيست رنج ميبرد و سعی ميكرد حقايق اوضاع لبنان را آنچنان كه هست، بيان كند. از اين رهگذر دستنوشته وسخنرانيهای متعدد از خود به يادگار گذاشت كه بدون شك حاوی مطالب بسيار دقيق، مهم و بينظير است. او حقايقی را فاش ميكند كه در هيچ تاريخ و كتابی نخواندهايد. بگونهای حوادث را بررسی و تحليل ميكند كه خبائث و جنايت استعمار كثيف و سياستپيشگان خود فروخته و مزدوران بيمايه را در طی ذكر حوادث به خوبی آشكار ميسازد و رسالت تاريخی خود را به نحو شايستهای به انجام ميرساند.
او به عمق تاريخ گذشتة شيعيان لبنان چشم ميدوزد و علت و ريشههای بدبختی كنونی آنان را مييابد و به صراحت در معرض ديدهمگان قرا ميدهد.او خود جزيی بسيار مؤثر و حركتانگيز از تاريخ كنونی شيعه لبنان است و شايد بتوان گفت فردی را همانند او، با حركت انسانسازش كه تمام زير و بم حوادث دهه پنجاه لبنان را ميداند و با تسلط ميتواند آن را ريشهيابی كند، نيابيم. بنابراين او بهترين كسی است كه دقيقاً در متن وقايع لبنان بوده و از نزديك دگرگونيها و ظلم و جنايتهايی را كه برشيعه لبنان رفته، لمس كرده است. بنابراين گفته او و نوشتة او محكمترين سند تاريخی است.برای دانستن عمق حوادث لبنان نيازی نيست كه به تاريخنويسان و سياستمداران وابسته مراجعه كنيم، بلكه گفتهها و نوشتههای اين شهيد سعيد كه از هر فردی به اين وقايع آگاهتر و در بطن و متن حوادث بوده و فقط ظواهر را توجه نكرده، مطمئناً ميتواند بهترين دليل و راهنما باشد.
شهيد دكتر مصطفی چمران به نت ايجاد يك حركت انقلابی اسلامی، به لبنان رفت تا عليه طاغوت –شاه ايران- و رژيم غاصب اسرائيل كه هر دو از يك منبع سرچشمه ميگرفتند پايگاه مبارزهای تشكيل دهد. بنابراين همه تلاش او در لبنان مبارزه و حركت بوده و همه جزيی از تاريخ لبنان به حساب ميآيد. در مقابل اين حركت، ضدحركتها نيز از جمله حوادث مهمی هستند كه در سرنوشت لبنان مؤثر بوده است.كتاب حاضر گزيدهای از دستنوشتهها يا سخنرانيهای شهيد چمران و حاصل مطالعه و بررسی كليه نوشتهها و سخنرانيهای او (در لبنان، اروپا، ايران) دربارة لبنان است، كه برحسب تاريخ و زمان اتفاق حوادث، منسجم و تدوين شده است. بديهی است كه در يك دستنوشته يا سخنرانی كليه اين مطالب را نميتوان يافت، ولی با استفاده از تمام دستنوشتهها و سخنرانيها كه در فهرست مآخذ آمده است ميتوان تحليلی از حوادث لبنان براساس زمان اتفاق آن حوادث گردآوری كرد. اگر ضعفی در انسجام مطالب يافت شود، به علت مشكل بودن اين امر و بضاعت مزجات گردآورنده است. افسوس كه اين مجموعه در زمان حيات آن شهيد گردآوری نشد كه بدون شك بسی ارزندهتر ميبود.
برای آگاهی بيشتر خوانندگان محترم در بعضی از موارد، تاريخ ايراد يا نگارش مطالب و يا توضيحی در مورد مطالب آورده شده كه داخل{كروشه} جملهها يا كلماتی است كه برای روشن يا معنی كردن يك لغت بر متن كتاب يا سخن و نوشته شهيد چمران اضافه شده است.
در قسمتهای استفاده شده از سخنرانی، سبك خاص سخن گفتن شهيد چمران را ميتوان يافت و اين به خاطر آن است كه مطالب از نوار سخنرانی پياده شده و به رشتة تحرير درآمده است كه مسلماً با سبك نگارش او متفاوت است.يكی از خصوصيات بارز شهيد دكتر مصطفی چمران، فروتنی فراوان او و خلوص عقيده و اعمال اوست. بدين لحاظ با آنكه خود همگام با همة اين حوادث بوده و تأثيری عميق در لبنان و تاريخ لبنان از خود بجای گذاشته، اما ممكن است مردم به ظاهر، بدين پايه نقش او را درنيافته باشند و خود نيز در طول نوشتهها و گفتههايش كمتر ذكر و نامی از خود به ميان آورده، مگر آنجا كه گريزی نبوده است. زيرا او هميشه معتقد بود اگر اعمال و تلاشهای او را فقط خدا بداند، كافی است. بنابراين، با اينكه خود قهرمان و طراح بسی از اين حماسهها، مقاومتها و ايثارهاست اما خود را مطرح نساخته است.
اگر بخواهيم صداقت تاريخی را ملحوظ بداريم، بدون شك نقش شهيد دكتر چمران در هدايت فكری و عملی شيعيان لبنان، بس مهم و اساسی است و بطور كلی ميتوان سلسلهجنبان همه اين حركتها (بخصوص مقاومتهای شهادتآميز و حماسهساز) را، خود او دانست كه در كنار رهبری مذهبی و سياسی و حتی نظامی و بينش و درايت و پاكی و صداقت امام موسيصدر رهبر مفقود شيعيان لبنان، توانسته است آنچنان نمونهی كمنظير از خود ارائه دهد كه فقط زيبندة شاگردان و رهروان خاص مكتب پيامبر عظيمالشأن(ص) و علی مرتضي(ع) سرور شهيدان است. بدينگونه او خون جوشان شهادت حسينی را در عروق شيعيان به غليان درآورد، و با سازماندهی آنان، اين مظلومان هميشة تاريخ را با دست خالی به تحرك و مقابله در مقابل بزرگترين قدرتهای نظامی و جبارترين گروههای مزدور واداشت، به صورتی كه اكنون هم بسياری از شيعيان، تداومبخش راه شهادت حسينی و مكتبی اسلام بوده و به نبرد مظلومانه خود ادامه ميدهند.
شيعيان شيعيان مظلومی كه پدر و رهبر آنان- امام موسيصدر- مفقود شده (و به گفتة شهيد چمران يتيم شدهاند) و نقطه جوشش و خروش خود را يعنی شهيد دكتر مصطفی چمران- نيز از دست دادهاند، دائماً با گروههای مزدور و خبيث عراق و خودفروختگان بيمايه ديگری درگير هستند و صدها تن از آنان نيز پس از پيروزی انقلاب در اين راه شهيد شدهاند. سَعدحَداد نوكر اسرائيل، فالانژها و ساير دست راستيهای لبنان، مرتب آنها را كوبيدهاند و چه جنايتها كه به بار نياوردند و همهروزه اسرائيل صهونيست جبار، آنان را گلولهباران و بمباران ميكند و مدتی نه تنها سرزمين مقدس «جبلعامل»، بلكه تا بيروت (يعنی همة زمينهای شيعيان) را اشغال كرده است. خانههای آنان را ويران و كشتارهايی به راه انداخته كه از لبنان چيزی باقی نمانده است. ولی بازهم اين مظلومان تاريخ با اتكال به خدای بزرگ و اميد به او، تنها به مبارزات سخت خود ادامه ميدهند و برای پيروزی نهايی انقلاب اسلامی ايران و بقای راه و نهضت امام خمينی دعا ميكنند و ايران اسلامی را به عنوان تنها كشور شيعی انقلابی مسلمان و آخرين روزنة اميد ميدانند و بعد از خدای بزرگ، به او چشم دوختهاند. اميد است در اين برهة خطرناك خداوند به ما توقيق بيشتری در كمك به همة مستضعفين مبارز، بخصوص شيعيان لبنان كه حركتی اساسی در مبارزه با ظلم و صهيونيسم ميكند، عطا فرمايد.
با آنكه تلاشها و كوششهای شهيد چمران در ايجاد حركتهای انقلابی غيرقابل انكار و برای شيعه لبنان يا مسلمانان محروم لبنان فراموش ناشدنی است، ولی او، در آنجايی كه مربوط به خود او و شخص او ميشد سكوت كرده، و چه بسا حوادثی را به همين دليل مسكوت گذاشته است كه شرحش را از زبان ديگران بايد شنيد، يا شايد اصولاً كس ديگری شاهد حادثه نبوده است.
در متن كتاب صحبت از برادران سنی و پيروان اديان ديگر نظير مسيحی و ارمنی زياد به ميان ميآيد، بايستی توجه داشت كه در موضوع مذاهب لبنان، برادران مسلمان سنی مذهب و حتی مسيحيان، ارتباطی با ايران و پيروان مذاهب مختلف ايرانی، بخصوص هيچ ربطی با برادران سنی ايران، كه همانند ساير اقشار مردم در طول انقلاب همگام سايرين شركت داشتند، ندارد و مسائل مذهبی را (مسيحی، سنی و شيعي) كه بصورت طوايف در لبنان هستند، نميتوان در ايران نيز تعميم داد، بلكه آنها مسائلی هستند خاص و مربوط به خود لبنان. شهيد چمران نيز خود بارها در سخنرانيهايش اين مهم را تذكر داده است، تا جايی برای سوء استفاده و ايجاد تفرقه باقی نماند.موضوع مهم ديگر توجه به زمان و مكان خاص اين دستنوشتهها و سخنرانيها است، چه بسا تاكنون در اثر تحولات سياسی، بسياری از اين مسائل دگرگون شده باشد و افراد و سازمانها و احزابی كه از آنان نامی به ميان آمده، وجود نداشته باشند، مثلاً ترور يا كشته شده باشند و يا تغيير موضع سياسی داده و از مسير اصلی خويش منحرف شده باشند. بنابراين تغييرات و تحولات كنونی دنيا، بخصوص تحولات و سياستهای جديد رهبران نهضت مقاومت فلسطين و سازمانها و اجزاب و جنبشهای لبنانی، كه پس از شهادت شهيد چمران بوقوع پيوستند، يا اتفاق خواهند افتاد، نميتواند در اين كتاب جای بحث و اشاره و ارتباط داشته باشد، گرچه با چشمی تيزبين و استفاده از اين تحليلها و حقايق، شايد بتوان روند سياست منطقه را پيشبينی و بررسی كرد.
كتاب حاضر ارائه دهندة تاريخ و تحليل واقعی جهت شناخت تودة محروم ملت لبنان و نموداری نه چندان كامل و جامع از خدمات، تلاشها و ايثارهای شهادتگونه رهرو راستين راه علي(ع) و حسين(ع) –شهيد چمران- است، كه ميتواند زيربنای تفكر ما بخصوص حركت ما در مورد لبنان باشد و بيش از همه، افشاكنندة توطئههای بزرگی است كه در مقابل حركتهای انقلابی اسلامی در منطقه بوقوع پيوسته است.خداوندا، اين خدمت ناچيز را از ما بپذير و ما را توفيقی بيشتر در عرضه داشتن اينگونه افكار و آثاری كه تاكنون مكتوم مانده است، عنايت فرما و روح و روان همة شهدای راستين اسلام و جنگ تحميلی –بخصوص شهيد دكتر مصطفی چمران- را شادساز.
خداوندا، ما را از رحمت بيپايان خود محروم مدار و چنان توفيقی عطا كن كه در زمرة شهداء و صديقين و صالحين بحساب آييم.
وَالسَّلامُ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الهُدي
مهدی چمران
فصل1-جنوب لبنان (جبل عامل) مهد تشيع در طول تاريخ
لبنان تجربه زنده
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم
رَبِّ اشْرَحْ لی صَدری وَ يَسِّرلی اَمْری وَاحْلُلْ عُقْدَهَ مِنْ لِسانی يَفْقَهُوا قَوْلي
روزگاری از خود ميپرسيدم كه چگونه ممكن است علي(ع) مظهر اسلام و عدالت و حق باشد، آنگاه با آن شخصيت تابناك و بينظير، با آن همه صفات و امتيازات عالی بشری، با آن همه گذشته پرافتخار …، بازهم تبليغات ابوسفيانی، مؤثر افتد و مردم اين همه در علي(ع) شك كنند؟ سالهای سال، در مساجد و منابر و خطبههای جمعه، علي(ع) را نفرين و لعنت كنند و مردم ساكت گوش دهند و بپذيرند؟ راستی كه چگونه ممكن است؟
من در جواب عاجز بودم، ولی اكنون تجربههای زنده آنچنان مرا سوزانده است كه با همه وجودم حس ميكنم كه چگونه ممكن است ابوسفيانيها با قدرت پول و زور و تهمت و دروغ و حيله و فريب برای مدتی بر عقول و افكار مردم مسلط شوند و علي(ع) را كافر و حسين(ع) را خارج از دين معرفی كنند و مردم جاهل نيز اين فريب را بپذيرند.
لبنـان تجـربه زنـده
اين تجربه زنده لبنان بود. روزگار به من درسهای فراوانی داد، وارد معركههای حيات شدم، معركههايی سخت و خطرناك؛ جايی كه شرف و ايمان و اردة آدمی به محك آزمايش درميآيد، و چه آزمايشهای سختي! چه درگيريهای وحشتناكي! راستی كه دنيا صحنه پيكار و امتحان است و راستی كه كماند آنان كه از اين آزمايش حيات پيروز به درميآيند.
و خدای را شكر كه در زندگی خود از هيچ آزمايشی نگريختم و از هيچ معركه وحشتناكی روی برنتافتم. تحمل دردها و غمها و شكستها و مشكلات كار سادهای نبود، ولی خدا خواسته بود كه در طی روزگار بپروراند و قدرت و تحمل مرا به بينهايت برساند.
خدای بزرگ مرا در آتش عشق و محبت سوزاند. مقياسها و معيارهای جديدی بر دلم گذاشت. خواستههای مادی و عادی و شخصی در نظرم پست شد. روزگاری گذشت كه دنيا و مافيها را سهطلاقه كردم و از همهچيز خود گذشتم و با آغوش باز به استقبال مرگ رفتم، و اين شايد مهمترين و اساسيترين پاية پيروزی من در اين امتحانات سخت بود. عشق و گذشت، عشق به خدا و گذشت از همه چيز، آنگاه در فقر و ناداری و عدم امكانات اسير شدم.در حالی كه هيولای مرگ بر من ميتازد، هنگامی كه همه دشمنان اراده قتل مرا ميكنند، در زمانی كه ظلمت كفر و جهل و ظلم بر همه جا سايه افكنده و زمين و آسمان عليه من قيام كردهاند و اكثر دوستان گريختهاند، يا خاموش شدهاند، من ميخواهم از استعدادهای بينهايت خود استفاده كنم، اما در قفس فقر و عدم امكانات، دستبسته و محبوس شدهام و بايد تنها چشم به غيب بدوزم دل به خدا ببندم و از همه چيز دل ببرم.
فقر و بيچيزی بزرگترين ثروتی بود كه خدای بزرگ به من ارزانی داشت. او همت و اراده مرا آنقدر برتری داد كه زمين و آسمانها نيز در نظرم ناچيز شدند. هنگامی كه شهيدی خون پاكش را دراختيارم ميگذارد و فقر اجازه نميدهد كه يتيمانش را نگاهبانی كنم، هنگامی كه مجروحی در آخرين لحظات حيات به من نگاه ميكند و با نگاه خود از من تقاضای كمك دارد و من ميسوزم و آب ميشوم و قدرت ندارم تا كمكش كنم، هنگامی كه در سنگر خونينترين قتالها، جنگاوری، از گرسنگی شكمش خشك شده و نميتواند آب از گلو فرو بدهد، من كه اينها را ميبينم و صبر ميكنم، ديگر ترس و وحشتی از فقر ندارم. اين قفس آهنين را شكستهام؛ آنقدر احساس بينيازی ميكنم كه در زير سختترين ضربهها و كوبندهترين هجومها از هيچكس تقاضای كمك نميكنم و حتی فرياد برنميآورم، حتی آه نميكشم، در دنيای فقر آنقدر پيش ميروم كه به غنای مطلق برسم، و اكنون اگر اين كلمات دردآلود را از قلب مجروحم بيرون ميريزم، برای آن است كه دوران خطر سپری شده است و امتحان به سر آمده فقر شكسته و همت و اراده، پيروز شده است.خدای بزرگ مرا در دريای غم و درد آبديده كرد. در مقابل طوفان حوادث بالا و پايين برد و صلابت داد. در كوير تنهايی و حرمان ومحروميت وجود مرا پاك و منزه كرد و قلب مرا صفا و صيقل داد. گاهگاهی كه به گذشتهها ميانديشم؛ از خود ميپرسيدم كه چگونه ممكن است از ميان اين همه خطرات بگذرم و هنوز زنده باشم؟ در زير رگبار گلولهها و در كنار انفجار بمبها به سر برم، هميشه در اقيانوس مرگ غوطه بخورم، دشمنان به كمين نشسته، همه روزه مرا هدف قرار دهند، با همه اينها بازهم زنده بمانم. اين چه فلسفهايست؟ قضا و قدر چگونه دربارة من اين همه لطف كرده است؟
در جواب فكر ميكنم كه اين خواست خدا بود و او مرا برای اين آزمايش سخت آماده ميكرد. اگر آن آمادگيهای قبلی نبود، مسلماً طاقت تحمل اين آزمايش بزرگ را نداشتم. اكنون برای اولينبار احساس ميكنم كه لااقل در دورهای معين، همه استعدادهای نهفته من، همة تجربهها و همة وجود من به كار افتاده است و توانستهام كه كلمه حق را زنده نگاه دارم و مظهر ارزشهای خدايی باشم. طوفانهای بيرحم ظلم و تهمت و دروغ و دشمنی و كينه و حيله و پستی و رذالت را تحمل كنم و در مقابل ظلم و كفر و جهل سر تسليم فرود نياورم، و آنجا كه زمين و آسمان به من سخت ميگيرند و ديگر راه نجاتی نميماند به دامان شهادت پناه ميبرم تا پرچم حسين(ع) افراشته بماند.
آنچه را ميگويم تاريخ نيست؛ زيرا فرصت اجازه نميدهد، بلكه تجزيه و تحليلی از حوادث دردناك لبنان است. آنطور كه شنيدهام دستگاههای تبليغاتی ابوسفيانی، افكار را مشوب كردهاند، حقايق را وارونه جلوه دادهاند، و احتمالاً دوستان را نيز دچار شكست و ابهام كردهاند.(1)
موقعيت لبنـان و جبل عامل
لبنان كشور كوچكی است در كنار دريای مديترانه كه بين سوريه و اسرائيل و دريای مديترانه قرار گرفته است. طوايف مختلف، با اديان مختلف در اين قسمت زندگی ميكنند. شيعيان لبنان اكثراً در منطقهای به نام «جبل عامل» سكونت دارد كه از نظر تاريخی مقدسترين منطقه خاورميانه به شمار ميرود. «جبل عامل» به فلسطين متصل و محل نزول وحی و زادگاه پيامبران زيادی است. اسلام در اين منطقة مقدس بوسيله «اباذرغفاري» بزرگترين صحابی پيامبر(ص) رواج يافت. او مسجدی بنا كرد كه هنوز به نام «ابوذرغفاري» در منطقه جبل عامل جنوب لبنان، در دهی به نام «ميسل الجبل» وجود دارد كه خود، در آن نماز گزاردهام، ولی متأسفانه در حل حاضر اين مسجد زير سلطة اسرائيل و نوكر او «سعدحداد» قرار دارد. منطقهای كه جزو زمينهای شيعيان است، ولی اشغالگران آنجا را تسخير كردهاند. در حقيقت رسالت محمدي(ص) و اسلام راستين توسط «اباذرغفاري» به جنوب لبنان ميرود و برای اولينبار مهر علي(ع) از زبان پاك اباذرغفاری در قلوب مسلمانان اين منطقه جايگزين ميشود. بنابراين اولين منطقة شيعهنشين دنيا، منطقة جبلعامل در جنوب لبنان است، آن هم توسط «اباذرغفاري».
ستمهايی كه به اين شيعيـان شده است
ميدانيد كه معاويه برای مدتی دراز در شام حكومت داشت و ظلمها و ستمهايی كه بنياميه و بعد بنيعباس بر علويان و شيعيان آل علي(ع) روا داشتند، بيش از هر جای ديگر در منطقة مقدس جبلعامل به چشم ميخورد. آنان شيعيان را در داخل ديوارها، در ميان جرزها، در وسط ستونها دفن ميكردند، قتل عامهای بزرگ از شيعيان به راه ميانداختند. حتی اگر هماكنون به جنوب لبنان گذر كنيد، خواهيد ديد كه همه روستاها بر قله كوهها بنا شدهاند، تا در صورت هجوم دشمن بتوانند از خود محافظت كنند.در مكتب تشيّع ما در بين نواب عام امام زمان «عجالله تعالی فرجه» دو شخصيت بزرگ به چشم ميخورند: «شهيد اول و شهيد ثاني» كه اين هر دو از جنوب لبنان و از منطقة مقدس جبل عامل برخاستهاند. يكی از آنان را آتش زدند و خاكسترش را به باد سپردند و ديگری را در شهری به نام «جُباع»، در جنوب لبنان دفن كردند، كه مزار او هم اكنون وجود دارد.منطقة جبلعامل با فلسطين و قدس رابطه دارد. اين منطقه محل نزول وحی بر پيامبران است. در هر گوشه و كنار منطقه جبلعامل، مقبرة پيغمبری از روزگار پيشين را پيدا ميكنيد، همچنان كه در ايران ما امامزاده وجود دارد، در اين منطقه مزار انبيا وجود دارد. غاری است نزديك صور به نام غار مسيح(ع) كه معروف است حضرت مسيح برای مدتی در اين غار مخفی بود، تا از شر دشمنانش در امان باشد. بنابراين ميبينيد منطقة جبلعامل همچنان كه فلسطين مقدس بوده و محل نزول وحی بر پيامبران بوده است وپس از ظهور اسلام نيز مركز تشيع و بزرگترين دانشمندان و رهبران شيعه بوده است. دانشمندان بزرگ شيعه كه هميشه مورد ظلم و ستم بودهاند، سعی ميكردند كه از مقابل دشمن بگريزند. در زمان صفويه، از آنجا كه در ايران ما مكتب شيعه رواج پيدا ميكند، عدة زيادی از آنان به ايران مهاجرت ميكنند. در ميان بزرگترين دانشمندانی كه از جبلعامل به ايران آمده و شهرتی كسب كردهاند، «شيخ بهاءالدين عاملي» است كه در زمان صفويه به ايران آمد و صاحب بزرگترين مقامات شد. حمامی معروف و منارجنبان و چيزهای ديگری از اين مرد دانشمند در اصفهان به يادگار مانده است. افراد زيادی همراه او به ايران آمدهاند و خدمات زيادی را انجام دادهاند.اين ظلم و ستمها كه در طول 1400 سال بر شيعيان محروم و مستضعف لبنان گذشته است، در قرن حاضر نيز ادامه يافته است. يعنی پس از آنكه دوران بنياميه وبنيعباس به سر ميرسد و پس از آنكه دوران عثمانی نيز خاتمه پيدا ميكند، بازهم اين ظلم و ستمها همچنان ادامه مييابد. يكی از فرماندهان بزرگ ترك، به نام «احمد پاشاجزّار» كه منطقه لبنان و فسطين زير سيطرة او بود، فرمان قتل عامل شيعيان را در جنوب لبنان صادر ميكند. به مدت يك هفته همة شيعيان را ميكشند، از دم تيغ ميگذرانند و آنگاه آثار دانشمندان شيعه را جمع ميكنند و به پايتخت احمدپاشا، كه در عَكّا بود ميبرند. به مدت يك هفته همة حمامها و نانواييهای شهر «عَكّا با كتابهای علمای شيعه ميسوخت و گرم ميشد. از اين موضوع درجة علم و فقاهت اين مردم شيعه را در منطقة جبلعامل درمييابيد. از سويی ديگر وحشيگری و ظلم و ستمی كه از طرف دشمنان شيعه به اين مردم بدبخت و محروم وارد شده است، روشن ميشِود. بهترين سربازان سردار بزرگی، مثل «صلاحالدين ايّوبي» كه با صليبيان جنگيد و منطقة فلسطين را از آنان پاك كرد و در تاريخ ما به بزرگی و پاكی از او ياد ميشود- شيعيان لبنان بودند، كه با صليبيها جنگيدند و صليبيها را شكست دادند. صلاحالدين ايوبی به شجاعت و رشادت شيعيان حسد برد و به عبارتی ترسيد و پس از پيروزی بر مسيحيان، شيعيان را قتل عام كرد. اين قتل عامها در منطقه جبل عامل به حدی است كه تاريخ از ذكر آنها شرم دارد.بطوركلی اين شيعيان هميشه مخالف ظلم و فساد حكّام زمان بوده و هيچگاه تسليم حكومتها نشدهاند و هميشه مورد بغض و كينه و نفرت واقع شده و كافر و رافضی (حيوان دمدار) لقب گرفتهاند و كشتارهای بيرحمانه و دستهجمعی و تخريب كلی شهرها و روستاها و سوختن كتابخانهها و مظاهر علم و تمدن، همه را تحمل كردهاند.
پايه گـذاری فئوداليسـم
اكنون كه سخن از تركان عثمانی است، بايد بگويم كه در دوران جنگهای بينالملل اول، حكومت عثمانی در تركيه برای جنگ در اروپا نياز به سرباز داشت و از آنجا كه سربازان از رفتن به جنگ امتناع ميكردند (زيرا ميدانستند كه در اروپا كشته ميشوند) حكومت عثمانی فرمانی صادر كرد تا شيعيان را به اجبار به سربازی بگيرند و به صحنههای چنگ بالكان و اروپا، عليه كشورهای اروپايی روانه دارند. در آنجا معروف بود هر جوانی كه به جنگ ميرفت ديگر بازنميگشت و كشته ميشد.پس از مدتی كه اين حقيقت بر همگان آشكار شد و شيعيان به حكومت عثمانی فشار آوردند –كه به چه دليل فقط شيعيان را به جنگ ميبرد و طايفههای ديگر را از رفتن به جنگ معاف ميكند- عاقبت حكومت عثمانی موافقت كرد كه هر جوانی كه نميخواهد به صحنه جنگ برود 75 دينار غرامت بپردازد و از رفتن به صحنه نبرد معاف باشد. ميدانيد كه 75 دينار در آن روزگار و در زمان جنگ بينالملل اول، پول بسيار زيادی بود و يك دهقانزاده شيعه در جنوب لبنان نميتوانست 75 دينار به دولت بپردازد و معاف شود، لذا آنان مجبور به فروش زمنيهای خود شدند و پولداران زمينهای آنان را خريدند و به تدريج نظام فئوداليته بوجود آمد و مردمی بدبخت و بينوا بر روی زمينهای فئودالها عملگی كردند وسرمايهدارانی بودند كه 75 دينار، در ازای يك جوان به دولت ميپرداختند و به ازاء 75 دينار، حيات اين جوان را برای تمام عمر به خدمت خويش درميآوردند. بنابراين اين انسان مجبور بود كه همة عمر را برای اين فئودال، سرمايهدار يا ملاك بزرگ كارگری كند، زراعت كند و حتی اگر در دوران زندگی خويش نتوانست 75 دينار را بپردازد، فرزندانش را نيز برای فلان ملاك به بيگرای بدهد.اين پايه فئوداليسم در جنوب لبنان بود كه در لغت عربی آن را «اقطاعي» ميگويند. ملاكين نظام اقطاعی كثيفترين و بزرگترين سرمايهداران جنوب لبنان در اين تاريخ هستند كه با پول عدهای از جوانان را به زير يوغ خود درميآورند و برای همة عمر از آنان و اولاد آنان بيگاری ميكشيدند. يكی از آنان كه «احمدالاسعد» نام داشت، تقريباً نيمی از جنوب لبنان را در تصرف داشت. او مردی كثيف و خودفروخته بود. در سال 1948 كه اسرائيل به سرزمين فلسطين و مسلمانان ديگر حمله ميكند، اين مرد خبيث بخشی از روستاها و قريههای شيعيان را به اسرائيل ميفروشد و چهارده قريه شيعهنشين به زير سلطة اسرائيل ميروند، كه يكی از آنها «صالحه» نام دارد كه داستان آن را برای شما بازگو خواهم كرد.فئودال بزرگ ديگری است به نام «كاظمالخيل» از شهر صور، در جنوب لبنان، كه هماكنون دست اتحاد و همكاری به «كميل شمعون» نوكر اسرائيل داده است. كميل شمعون كسی است كه در سال 1985 به دستور امريكا عليه مسلمانان موضعگيری كرد و وارد جنگ شد و نيروهای امريكا برای طرفداری از او وارد بيروت و مناطق ديگر لبنان شدند. كاظمالخيل يكی از فئودالهای ديگری است كه عدة زيادی از مردم را در مناطق مختلفه جنوب لبنان بندة خود كرده و هماكنون نيز دست اتحاد به شمعونی دارد كه دوست شاه معدوم و نوكر اسرائيل است.به هر حال «كامل اسعد، عادل عُسَيران، كاظمالخيل و …» باقيماندههای فئوداليسم جنوب لبنان هستند.
ورود استعمـار اروپايـی
پس از تركان، استعمار جديد اروپايی وارد منطقه شد و خاورميانه بين قدرتهای استعماری تقسيم گرديد و لبنان به فرانسه رسيد. فرانسويها نيز كشتارها از شيعه كردند، ولی شيعيان به حكم آنها گردن ننهاده و حتی هماكنون هزاران شيعه هستند كه از فرانسويها شناسنامه نگرفتهاند و با آنكه صدها سال است كه در لبنان زندگی ميكنند، لبنانی بحساب نميآيند. هر چند مبارزات فراوانی، بر ضد فرانسويها بوقوع پيوست ولی شيعيان منكوب شدند و حكومت جديد لبنان، با پشتيبانی سياسی و نظامی فرانسويها بر لبنان سيطره يافت و قدرت اقتصادی، سياسی و نظامی، يكپارچه در دست مسحيان قرار گرفت.
وضع شيعيان بسيار وخيم و ناراحت كننده بود. آنان شهروندان درجه سوم (بعد از مسيحيان و اهل تسن) بحساب ميآمدند، همه كارهای كمدرآمد مانند حمالی و رفتگری به عهدة شيعيان بود، مناطق آنان فقيرترين و محرومترين قسمتهای لبنان و سرنوشتشان سياهترين سرنوشتها به شمار ميرفت. بر اثر كينهتوزيها و تعصبورزيهای ضد شيعه كه از زمان معاويه رواج داشته است، همچنان شيعيان را رافضی و كافر و پست به شمار ميآوردند و حتی آنان را حيوان دمدار (متاوله) ميناميدند. شيعيان تازه به دوران رسيده نيز عقده حقارت داشته و حتی بعضيها با ميسحيان و سنيها ازدواج ميكردند تا پستی خود را جبران كنند، عدة زيادی از آنان از لبنان مهاجرت كرده، يا در كشورهای ديگر بخصوص آفريقا به كار و كاسبی ميپرداختند.
فرهنگ و امكانات رشد نيز برای شيعيان به صفر تقليل يافته بود و روزگاری حتی يك مدرسه در جنوب لبنان نبود. هنگامی كه مردم از «احمداسعد» فئودال بزرگ (پدر كامل اسعد رئيس وقت پارلمان لبنان) تقاضای تأسيس مدرسه كردند،گفته بود: «وقتی كامل درس ميخواند همة شما را كفايت ميكند». در آن زمان يك بيمارستان در جنوب وجود نداشت، راه آسفالت شده و برق نبود و درآمد سرانه شيعه در بعضی نقاط جنوب و بعلبك به حدود 75 ليره ميرسيد.
محيط فاسد لبنان نيز روح خودخواهی و ماديگری و انانيّت را پرورش داده بود و در ميان فقر و جهل و ترس و عدم امنيت و عقدة حقارت، مردمی بياراده و پست و آلتدست فئودالها و بازيچة احزاب سياسی و راضی به قضا و قدر و قانع به قوت بخور و نمير، زندگی ميكردند.
فصل2 –استقــلال لبنـان و قانون طائفـی
استقـلال لبنـان
پس از مبارزات فراوان، در سال 1943 استقلال لبنان به تصويب رسيد ولی استقلالی تحت نفوذ و سيطرة فرانسه و قدرت مارونيهای مسيحی، در اين نظام كه نظام طايفهای نام گرفته، مسيحيان همه نوع قدرت نظامی، سياسی و اقتصادی را به دست دارند.
قانـون طائفـی
در لبنان حدود پانزده طايفة مختلف كه هر كدام دارای دين مخصوصی هستند، زندگی ميكنند و قانونی وجود دارد كه به عربی آن را قانون طائفی ميگويند. به موجب قانون طائفی كه در سال 1932 تحت نفوذ فرانسه نوشته شده، هر طائفه لبنانی دارای امتيازاتی است. طوايف بزرگ لبنان سه طايفه هستند: طايفة مسيحيان، طايفة برادران سنّی ما و طايفه شيعيان. هنگامی كه ميخواهند امتيازاتی را در لبنان تقسيم كنند بايد براساس نسبتی معين باشد. اين نسبت «پنج» برای مسيحيت و «سه» برای سنّيها و «دو» برای شيعيان است. عدة شيعيان لبنان حدود 1200000 نفر است. عدة سنّيها 550000 نفر و عدة مارونيها كه بزرگترين و قويترين طايفة مسيحيان هستند 450000 نفر است. طايفة مارونی با 450000(1) نفر جمعيت، قدرت سياسی، نظامی و اقتصادی لبنان را در دست دارد. يعنی رئيسجمهور، وزير دفاع و وزيرجنگ بايد مارونی باشد. همچنين رئيس بانك مركزی نيز بايد مارونی باشد. يعنی سه عنصر مهم حكومت رئيسجمهور كه تمام امورسياسی در دست اوست و امورنظامی و اموردارايی نيز بايد به دست مارونيها باشد، در حالی كه عدة آنها 450000 نفر است. هنگامی كه امتيازات را برميشماريد مسيحيت دارای پنج حصه و سنّيها دارای سه حصه و شيعيان فقط دارای دو حصه هستند.
به عنوان مثال: هنگامی كه ميخواهد نمايندگان مجلس را انتخاب كنند، فرض كنيد اگر پارلمان لبنان صد نماينده داشته باشد، از اين صد وكيل، پنجاه وكلی بايد مسيحی باشد، سی وكلی بايد سنّی و بيست وكيل بايد شيعه باشد. در حالی كه اگر نسبت جمعيت آنها را درنظر بگيريد، شيعيان به مراتب زيادتر از ديگران هسنتد. تعداد شيعيان دو برابر سنّيها است و بيش از دو برابر مارونيها است. ولی ميبينيد برادران سنّی سی نماينده دارند و شيعيان فقط بيست نماينده. هنگامی كه ميخواهند وزرا را انتخاب كنند، فرض كنيد اگر ده وزير داشته باشند، از اين ده وزير پنج وزير بايد مسيحی، سه وزير بايد سنّی و تنها دو وزير ميتواند شيعه باشد. بازهم دانشجويان براساس پنج، سه و دو انتخاب ميشوند، نه براساس نمرهها. در لبنان كنكور به معنی كشور ما ندارند كه استعداد دانشجويان را درنظر بگيرند اگر صد دانشجو ميپذيرند، پنجاه دانشجو بايد مسيحی، سی دانشجو بايد سنّی و بيست دانشجو شيعه باشد. حتی اگر نمرة دانشجويان شيعه از همة دانشجويان مسيحی نيز بالاتر باشد، او را نميپذيرند؛ زيرا او شيعه است و در شناسنامة او مذهب شيعه نوشته شده است.
در سال 1974 يك وزير فرهنگ آزاديخواه بر سر كار آمد، به نام «ابوحيدر». آقای «ابوحيدر» برای اولين بار اعلام كرد كه ميخواهند داشنجويان دانشگاهها را براساس استعداد انتخاب كند، نه براساس طايفه و مذهب؛ زيرا واقعاً ظلم و جنايت است كه كسی وارد دانشگاه شود، بدون آنكه درس خود را بداند و فقط به صرف اينكه مسيحی است يا سنّی است امتياز داشته باشد. اولين امتحانی كه در لبنان بطور آزاد انجام گرفت، در تربيت معلم بود كه حدود بيست و هفت دانشجو برای معلمی انتخاب ميكردند. برای اولين بار اجازه دادند كه كنكوری بين همة طايفهها بعمل آيد و براساس استعداد و نمره، دانشجويان را انتخاب كنند. در اين مسابقة بزرگ كه صدها نفر شركت كرده بودند، از نفر اول تا نفر بيست ويكم همه شيعه بودند. استعداد را ببينيد! شيعة محروم و مستضعف كه از روی اجبار موظف است بيشتر درس بخواند، زحمت بكشد تا به هر وسيله ممكن وارد دانشگاه شود. از نفر اول تا بيست و يكم همگی شيعه بودند. بعد يكی دو نفر مسيحی و سنّی و سپس دوباره نفر بيست و چهارم و بيست و پنجم بازهم شيعه بودند. يعنی از بيست و هفت نفری كه ميخواستند برای دانشگاه انخاب كنند، بيست و چهار نفر شيعه بودند. داد و فرياد مسيحيان .برادران سنّی ما به آسمان رفت كه اگر چنين كنيد تمام دانشگاه را شيعيان پر ميكنند و اين را نشايد. همان «ابوحيدر» وزير فرهنگ آزاديخواه مجبور شد كه از عقيدة خود عدول كند و اين كنكور را بهم بزند و بازهم براساس همان نسبت پنج، سه و دو دانشجويان را انتخاب كند. براين اساس ميبينيد كه همة دانشجويان شيعهای كه ميتوانستند انتخاب شوند، حدود چهار نفر يا ماكزيمم پنج نفر بيشتر نبودند.
اينهاست ظلم و جنايتهايی كه نظام طائفی لبنان بر شيعيان وارد ميكند. حتی بيشتر بگويم، ميدانيد مسيحيان و سنيها ثروتمندان لبنان هستند و آنهائيكه مكنتی دارند، هيچگاه وارد ارتش نميشوند؛ دنبال تجارت ميروند، دنبال كار خود ميروند. اين شيعيان بدبخت هستند كه از روی فقر و ناداری مجبور ميشوند كه به ارتش روی بياورند. اما در ارتش نيز براساس همين قانون عمل ميشود. برای آنكه مسلمانی وارد ارتش شود معادل آن و همراه با او بايد يك مسيحی نيز وارد ارتش شود تا تعادل برقرار بماند. بنابراين هزاران شيعه ميخواهند وارد ارتش شوند، ولی از آنجا كه مسيحيانی نيستند كه وارد ارتش شوند، آنان را نميپذيرند. گاهگاهی اتفاق ميافتد كه يك جوان شيعه جوان مسيحی را پيدا ميكند و مبلغی گزاف به او پول ميدهد، تا هر دو باهم وارد ارتش شوند و ارتش بتواند اين شيعه را بپذيرد.
احسـاس حقـارت
اين جوان شيعة بدبخت در لبنان دستش به هيچجا بند نيست، حكومت او را ميكوبد، فئوداليسم او را ميكوبد، اسرائيل او را ميكوبد. به دنبال كار ميرود، كسی به او كار نميدهد، حتی ارتش او را نميپذيرد. اين جوان شيعه سبب بدبختی خود را جستجو ميكند و دليل را مييابد؛ دليل بدبختی او شيعه بودن اوست! بدبخت است؛ زيرا در شناسنامة او عنوان شيعه نوشته شده است. بنابراين بخواهد يا نخواهد، نسبت به تشيع و شيعه حقد و كينه پيدا ميكند، كه اين اسم مرا بدبخت كرده است و مرا از حيات انداخته است. آنگاه در چنين اجتماعی كه از ظلم و ستم پر شده است، يكباره حزب كمونيست و اجزاب ماركسيست ديگر شروع به بذرافشانی ميكنند و اين جوان آماده و مهيا است كه برای جبران حقد و كينة احساس خود، يك زيربنای فلسفی بيابد. بنابراين ماركسيسم را ميپذيرد. وارد حزب كمونيست ميشود كه نه تنها با تشيع بلكه با خدا و با دين مبارزه ميكند.بنابراين سعی ميكند كه شيعه بودن و مسلمان بودن و همراه او، خدا و پيغمبر و دين، همه را بكوبد. بدين خاطر در لبنان ميبينيد كسانی كه به دين حمله ميكنند، همين شيعيان بدبخت و محرومی هستند كه اين عقدهها و حقارتها سبب شده كه دست به دامان كمونيزم بزنند و فرهنگ و دين خودشان را با اين شدت سبعانه بكوبند. حملاتی كه از سوی مسيحيان به شيعيان شده، به مراتب كمتر از آن حملاتی است كه شيعههای چپ به شيعههای مؤمن روا داشتهاند. شيعيانی بودند كه بر اين عقدة درونی و حس حقارت سيطره پيدا كردند و خود را آزاد كردند، ولی عدة زيادی در اين عقدة حقارت باقی ماندند و راه نجات خويش را مبارزه با دين و محمد(ص) و علي(ع) و اين رسالت يافتهاند.
در اين دوران از معنويت و روحانيت و فداكاری در راه رسالت، خبری نبود. روحانيت وسيلهای بود در دست زور. علمای آنجا، ابزاری تزويری بودند در دست زر و زور كه به آنها كمك ميكردند تا اين مردم بدبخت را بهتر و بيشتر استثمار كنند. بنابراين برای جوان شيعه در جنوب لبنان هيچ راه فراری وجود نداشت، جز حزب كمونيست و احزاب چپ متطرف، كه اين طرف و آن طرف بوجود آمده بود. اين نكتهای است عميق و مهم كه در اين مطرح نيست و شايد دوستان ايرانی ما متوجه اين نكته نباشند، ولی در كشورهای عربی و تركيه و اندونزی و هند اين مسئله اهميت بسزايی دارد.
فصل ٣-جنايات
جنايات تاريخي
جنايات تاريخـي
در سال 1948 اسرائيل به كمك امريكا و روسية شوروی تأسيس شد. هنگام تأسيس اسرائيل(1) مسلمين از فلسطين گريختند. عدهای از آنها به اردن رفتند، عدهای به سوريه پناهنده شدند و عدهای به جنوب لبنان آمدند. يكی از كشتارهای بزرگی كه در فلسطين اتفاق افتاد، داستان (ديرياسين) است. اسرائيل دهی به نام (ديرياسين) را محاصره كرد و 250 نفر از زن و مرد، بچه و كوچك و بزرگ از اين روستا را قتل عام نمود و اجساد آنها را در داخل حفرهها ريخت و زير خاك مدفون ساخت. اسرائيل ميخواست با ايجاد رعب و وحشت فلسطينيان را واداری به فرار كند. آنان بايد از مقابل او بگريزند و فلسطين خالی شود. اسرائيل ميگفت كه فلسطين سرزمينی است بدون انسان و يهود ملتی است بدون سرزمين؛ بنابراين يك سرزمين بدون انسان متعلق به ملتی است بدون سرزمين. اين توجيهی بود كه اسرائيل برای خود درد سازمانهای بينالمللی ارائه ميداد و با همين نيرنگ بود كه فلسطين را خورد و بلعيد.
البته نظير اين كشت و كشتارها كه در فلسطين صورت گرفت، در منطقة «جبل عامل» نيز اتفاق افتاد كه يكی از داستانهای دردانگيز در اين منطقه داستان دهی است به نام «صالح» (1) كه دهی شيعهنشين است، از «جبل عامل» در جنوب لبنان. اسرائيل در سال 1948 در همان ايامی كه در «ديرياسين» قتل عام ميكند، وارد «صالحه» ميشود، 85 نفر مردان ده را در وسط ده، پشت مسجد، جمع ميكند. معمولاً در وسط اين روستاها ميدانی است و در كنار ميدان مسجدی بنا شده است. 85 مرد را در كنار ميدان، در پشت ديوار مسجد به رگبار گلوله ميبندد و همه را اعدام ميكند، در حالی كه زنها و بچهها و كوچك و بزرگ دور ميدان ايستادهاند و اين ظلم و جنايت را مشاهده ميكنند. آنگاه اجساد اين 85 مرد را به داخل مسجد حمل كرده و آتش ميزنند و سپس مسجد را بر خاكستر اين اجساد خراب ميكنند، درحالی كه زنها و بچهها با چشمهای باز اين ظلمها و جنايتها را ملاحظه ميكنند. بعد اين زنها و بچهها را رها ميكنند تا در ميان بيابانها و كوهها و راهها پراكنده بشوند وشيونكنان داستان اين جنايت را برای روستاهای ديگر و شهرهای ديگر بازگو كنند كه اسرائيل در ده صالحه چه جنايتی مرتكب شده است. اين تاكتيكی بود كه اسرائيل با استفاده از همين زنها و بچههای مصيبتزده و عزادار ميخواست رعب و وحشت را در همة مناطق پراكنده كند و اينان را از جلوی خود براند. و بدين ترتيب چهارده قريه شيعهنشين از جنوب لبنان، در منطقة «جبل عامل» را نيز تصرف كرد كه يكی از آنها همين «صالحه» است، كه داستانش را برای شما گفتم.
از اين ظلمها و جنايتها اسرائيل فراوان كرده است و همچنان كه بعداً خواهيد ديد، فقط «ديرياسين» نبود كه اين ظلمها و جنايت را از طرف اسرائيل دريافت داشت. شيعيان نيز دستخوش اين وحشيگيری و اين جنايتها شدهاند. اما متأسفانه تاريخنويسان منطقه كسانی هستند كه نخواستند و به هزار دليل در مصلحت خويش نديدند كه از شيعيان و فداكاريهای آنان ظلمها و جناياتی كه بر آنان رفته است سخنی بازگو كنند … و اينها چيزهايی است كه من از زبان خودشان –شيعيانی كه بچه بودند و در آن ده زيستهاند- شنيدهام و آنان خود شاهد بودهاند و متأسفانه در هيچ كتابی وجود ندارد و در هيچ روزنامهای به چشم نميخورد.
بنابراين از همان سال كه اسرائيل خبيث بوجود ميآيد، ظلم و جور و جنايت عليه شيعيان جنوب لبنان را شروع ميكند و شما شاهد هستيد كه در همين روزها نيز، همه شب و همه روز توپخانه سنگين اسرائيل و هواپيماهای بمبافكن اسرائيلی جنوب لبنان را ميكوبد و شيعيان را ميكشند. عدهای فكر ميكنند اينان كه كشته ميشوند، همگی فلسطينی هستند اما ميخواهم برای شما بگويم، نبرد در مناطق شيعيان است، در داخل روستاها و شهرهای شيعيان است. بنابراين هنگامی كه بمبافكنهای اسرائيلی يا توپخانة سنگين اسرائيل، جنوب لبنان را درهم ميكوبد، اين شيعيان هستند كه كشته ميشوند. چريك فلسطينی هنگامی كه از شهری ميگذرد، يا از منطقهای عبور ميكند، به هيچوجه مورد خطر قرار نميگيرد. چريك ميگريزد، در شهر نميماند. آنان كه ميمانند و كشته ميشوند زنان و بچههای بدبختی هستند كه در داخل خانة خود سكونت دارند و يكباره آتشبار اسرائيل خانة آنان را درهم ميكوبد و آنان كشته ميشوند.
شما به خاطر داريد كه چند سال پيش اسرائيل به جنوب لبنان حمله كرد و رودخانة «ليطاني» را به تصرف درآورد. «ليطاني» رودخانة بزرگی در جنوب لبنان است كه به دريای مديترانه ميريزد و اسرائيل درنظر دارد آب اين رودخانه را به نفع خود به اسرائيل سرازير كند. بنابراين، تا كنارة رودخانة «ليطاني» را تصرف كرد. در اين نبرد كه هفت روز ادامه داشت، فلسطينيانی كه در نبرد به شهادت رسيدند، تنها 15 نفر بودند. 15 فلسطينی در اين نبرد شهيد شدند، اما از شيعيان جنوب اقلاً دو هزار نفر كشته شدهاند، كه بيشتر آنها زنها و بچهها و پيرمردهايی بودند كه نميتوانستند از داخل خانه و كاشانه خود بگريزند. جوانانی كه قدرتی داشتند و ميتوانستند فرار كنند، فرار كرده بودند. اما بينوايانی كه در داخل شهرها مانده بودند در زير توپخانه وبمبهای اسرائيل جان سپردند. دنيا نميداند و نميفهمد كه دوهزار شيعه كشته شدهاند و هيچ كس نام آنها را نميبرد و حتی آنها را شهيد بحساب نميآورد.
خرابـی شهرها و روستاها
اينها ظلمها و جنايتهايی است كه در جنوب لبنان بر شيعيان گذشته است. 75% از دهها و شهرهای شيعيان در اين نبرد هفتروزه ويران شده و از بين رفت.
شهری است به نام «غَنوريه» در جنوب لبنان كه حتی يك خانه و يا يك ديوار سالم در اين شهر بجای نمانده است و آنچنان در زير بمبارانهای اسرائيلی نابود شده است كه اهالی در كنار شهر چادر زدهاند و در زير چادرها زندگی ميكند. هيچ كس نميتواند در داخل شهر زندگی كند، چون شهری باقی نمانده است، ويرانهای است.
شهر ديگری است به نام «طَيِّبه» در كنار مرز اسرائيل در جنوب لبنان كه حتی يك خانواده هم در اين شهر باقی نمانده است. همگی يا كشته شدهاند، يا شهر را ترك گفتهاند.
شهر ديگری است به نام «عباسيه» نزديك شهر «صور» كه دو كيلومتر با محل اقامت ما فاصله داشت و بمبافكنهای اسرائيل شيرجه ميكردند و اين شهر را درهم ميكوبيدند. من خود شاهد بودم و حتی از هواپيماهای اسرائيلی عكس برداشتم كه چگونه اين شهر را درهم ميكوبيدند. با آنكه جوانان شهر گريخته بودند و جز پيرها و زنها و بچهها كسی نبود، 270 نفر از مردم اين شهر كوچك كشته شدند و 75 درصد شهر ويران شد. 75 نفر از مردم شهر به مسجد پناه بردند و انتظار داشتند كه اسرائيل به حرمت مسجد احترام بگذارد و مسجد را بمباران نكند. ولی اسرائيل مسجد را با خاك يكسان كرد و 75 نفر در زير آوار اين مسجد مدفون شدند و خود من كه چند روز بعد به اين شهر رفتم، مسجد را نيافتم، زيرا آنچنان مسجد و خانههای اطراف با خاك يكسان شده بود كه كسی نميتوانست حتی جای مسجد را تشخيص دهد.
شهر ديگری است به نام «اَرنُون» كه در حال حاضر در اين شهر يك نفر هم زندگی نميكند؛ همه مردمش يا كشته شدهاند ويا گريختهاند. اين ظلمها و جنايتها همچنان ادامه دارد و همه شب و همه روز بمبافكنهای اسرائيل و توپخانة سنگين اسرائيل، جنوب لبنان را درهم ميكوبد.
اين مناطق شيعيان است، روستاهای شيعيان است كه ويران ميگردد. هماكنون(1) «سعدحداد» مزدور خبيث اسرائيل، يك نوار ده كيلومتری از جنوب لبنان را به تصرف خويش درآورده است و با كمك اسرائيل و نيروهای اسرائيلی اين منطقه را به زير سلطه كشيده است. «امام موسيصدر» رهبر شيعيان لبنان از اين مردم خواسته بود كه هيچكس خانة خود را رها نكند و همچون فلسطينيان مهاجرت ننمايند. بنابراين شيعيان تاحد امكان در خانة خود باقی ماندند. در منطقهای كه «سعدحداد» وجود دارد، شيعيان نيز در روستاهايش زندگی ميكنند. منطقة ديگری كه زير سلطة نيروهای فلسطينی يا نيروهای احزاب ديگر در لبنان است، نيز خانه و كاشانة شيعيان است اين دو طرف همديگر را ميكوبند و به زير آتش ميكشند. كسانی كه از آنطرف كشته ميوند شيعيانند و كسانی كه در اين طرف كشته ميشوند بازهم شيعيان هستند. دشمنان فرمولی بوجود آوردهاند كه شيعيان را نابود كند. اين ظلمها و اين جنايتها كه از روزگار قديم بر اين سرزمين گذشته است، امروز نيز با اين شدت ادامه دارد.
فصل 4-فعاليت احزاب چپ در لبنـان
تصويری از زندگی شيعه
تصويری از زندگـی شيعـه
لبنان تصويری از زندگی شيعيان بخت برگشتهای است كه از زمان بنياميه و بنيعباس و تركان عثمانی و دوران استعمار فرانسه و سپس، سلطة مسيحيت بر لبنان، همچنان زير ظلم و ستم بوده و هستند. آنگاه تصور كنيد يك جوان شيعه را، كه از همه چيز محروم است و نميتواند به دانشگاه برود نميتواند درس بخواند، حتی حق ندارد به نظام داخل شود، نميتواند برای كار به كارخانهها و يا ادارهای داخل گردد. چه كند؟ به كجا پناه ببرد؟ تنها كار ميسر برای او اين است كه در زمينهای خود در جنوب لبنان زراعت كند. عدة زيادی از آنان نيز به كار زراعت پرداختهاند. اما اسرائيل جبار و سفّاك شب و روز جنوب لبنان را در زير آتشبارهای سنگين توپخانة خود ميكوبد و بمبارانهای سنگين اسرائيل شهرهای بزرگ آنان را به آتش ميكشد و از 400000 نفر جمعيت جنوب لبنان در حال حاضر 300000 نفر آواره هستند. آنان خانه و كاشانة خود را رها كردهاند و در بيغولهها و كنار خيابانها و مساجد اردوگاهها زندگی ميكنند.
اين مردم محروم و فقير دستشان به جايی نميرسد، رهبران سياسی آنان فئودالهايی هستند كه با اسرائيل دست اتحاد دادهاند و متأسفانه بين روحانيت آنان كسانی وجود داشتند كه خود را به فئودالها فروخته بودند. بنابراين يك جوان شيعه در مقابل بزرگترين ظلمها و ستمها پناهگاهی ميجويد، اما پناهگاهی نمييابد. سياستمدارانش فاسد، روحانيونش عدهای فاسد و حكومتش دست نشانده اسرائيل است و خود در كمال فقر و بدبختی زندگی ميكند. اسرائيل نيز همه روزه سرزمينش را ميكوبد و عدهای را ميكشد و هيچ راه علاجی وجود ندارد. در نتيجه ميبينيم اين شيعيان محروم كه دستشان از همه جا قطع شده است، به سوی احزاب كمونيستی روی ميآورند؛ زيرا چارة ديگری ندارند.
جذب شيعيان به احزاب چپ
حزب كمونيست لبنان از پنجاه و چند سال پيش فعاليتی وسيع را شروع كرده است. بيشترين فعاليت اين حزب در ميان شيعيان محروم و بدبخت است؛ شيعيانی كه از همه امتيازات اجتماعی محروم هستند. كسانی كه از مكتب خود و دين خود نااميد و بری شدهاند و راه فرار ميجويند. پيوستن به حزب كمونيست بهترين راهی است كه در جلوی آنها گذاشته شده است. بنابراين گروهگروه از جوانان شيعه به اين احزاب چپ گرويدهاند.
احزاپ چپ به علت وجود فقر و فساد رجال دين و ظلم فئودالها قدرت و شهرتی داشتند. جوانان تحصيل كرده را دور خود جمع ميكردند و با شعارهای به ظاهر انقلابی و اشتراكی، دنيايی خيالی و زيبا تجسم ميكردند و اغلب يا همة آنها، وابسته به دولتهای خارجی يا عامل اجرای سياستهای بيگانه بودند و لبنان را صحنة تضادهای عربی و بينالمللی ميكردند. مردم نيز با اين بازيهای سياسی آشنا بودند و ايمانی به كسی يا حزبی نداشتند، تنها برای كسب پول يا قدرت دنبال يكی از احزاب ميآمدند. كادرهای مؤمن در اين احزاب بسيار نادر بودند. متأسفانه اكثريت اعضای اين احزاب را شيعيان جنوب تشكيل ميدادند. «حزب كمونيست لبنان» كه به رهبری «جورج حاوي» مسيحی بود، اكثريت (95%) اعضايش، شيعههای جنوب بودند. اكثريت اعضای «حزب قومی سوري» به رهبری «انعام رعد» و يا «دكتر جورج سعاده» (هر دو مسيحي)، نيز شيعههای بدبخت بودند. سازمانهای افراطی فلسطينی و حتی «فتح» نيز، عدة زيادی از شيعيان را به دور خود جمع كرده بودند. 350 تن از 400 جنگجوی سازمان ناصری «مرابطون» به رهبری قدارهبندی به نام «ابراهيم قُلَيلات»، كه اسلحههای سرشار و پول هنگفت ليبی و كمك فتح و تبليغات وسيع و بيدريغ در اختيار داشت و به اصطلاح گردن كلفت سنّيها بيروت به شمار ميرفت، از شيعههای جنوب بودند كه به راستی ميجنگيدند و فداكاری ميكردند. «قليلات» پول خونشان را ميگرفت و در ازای آن مزدی به آنها ميپرداخت.
اصولاً اين احزاب و سازمانها، جوانان ساده و پرجوش و خروش را بدون تربيت كافی جلوی دشمن ميفرستادند و اكثر آنها كشته ميشدند و سازمان مربوطه، اول ماه به ازاء تعداد كشتههايش، از دولت متبوع خود پول دريافت ميكرد؛ به اين معنی كه ميان مبارزات آنها و تعداد كشتهها، رابطهای مستقيم وجود داشت. بنابراين احزاب و سازمانها از دادن كشته باكی نداشتند، منتها كشتههای آنها اكثراً شيعيان بودند.
معاملـه احزاب
در لبنان بيش از 72 حزب چپ وجود دارد. هر كشوری، از روسيه شوروی و چين و امريكا، تا مصر و كشورهای عربی در لبنان حزبها و سازمانهايی دارند. اينان جوانان شيعه را به سوی خود جذب ميكند. جوان بدبخت، گرسنه و عقدهای كه هيچكس او را نميپذيرد، اما حزب كمونيست ميگويد نزد من بيا، به تو پول ماهانه ميدهم، به تو اسلحه ميدهم، در مقابل تو در خدمت حزب مبارزه كن. اين جوان براساس طرز تفكر خود احساس ميكند كه معادلة مناسبی است، زيرا بنای فكری خود را پياده ميكند و در ضمن نان و آبی و اسلحهای بدست ميآورد.
سيستم مشابه در كردستـان
همين شيوة رزيلانه را ضدانقلاب در كردستان ما پياده ميكرد. از آنجا كه خود من در لبنان تجربه داشتم به سرعت و سهولت ميتوانستم درك كنم كه حزب دمكرات و حزب كومله و ديگران، چگونه در كردستان افرادی را به دور خود جمع ميكنند، ناامنی بوجود ميآوردند و شايعه به پا ميكنند، كه ارتش ميخواهد قرية شما را بمباران كند. جوان كرد بدبخت از ده خود ميگريزد، زن و بچه خود را برميدارد و به كوه ميزند. مردی بدبخت، بدون پول، بدون اسلحه در ميان كوهها چه كند؟ از حيات خود، از ناموس خانوادة خود چگونه پاسداری كند. آنگاه حزب ميآيد و ميگويد من حاضرم كه به تو اسلحه بدهم تا از ناموس خود دفاع كنی. همچنين ماهانه به تو پول و نان و برنج و روغن ميدهم تا زنده بمانی. مسلم است كه اين جوان بدبخت خود را به حزب ميفروشد و حزب قادر است كه اين جوانان كرد را از جنوب به شمال و از شمال به جنوب بكشد و عليه ارتش و عليه دولت و پاسداران آنان را به جنگ وادارد. اينها تاكتيكهايی است كه احزاب چپ در همة دنيا پياده كردهاند و در كردستان ما تازگی ندارد.
محل برخورد قدرتهـا
در لبنان –همچنان كه گفتم- احزاب چپ يكی دوتا نيستند. 72 گروه وجود دارد كه شرح آنها خواهد آمد. از انجا كه لبنان كشور آزادی است و همة كشورهای عربی ديگر ميتواند در آنجا به آزادی فعاليت كنند، حزب داشته باشند، سازمان داشته باشند، اسلحه بياورند و روزنامه داشته باشند، بنابراين لبنان محل برخورد و درگيری قدرتهای بينالمللی است. به عنوان نمونه عراق و سوريه با يكديگر دشمن هستند. سوريه و ليبی با هم بد هستند. سوريه و عربستان سعودی باهم دشمن هستند. هر يك از اين كشورها برای خود حزبی و سازمانی در لبنان دارند و پول و اسلحه در اختيارشان ميدهند. اين احزاب و سازمانها در داخل لبنان به جان هم ميافتند تا برنامههای كشور متبوع خود را پياده كنند. اما تمام افرادی را كه اين احزاب چپ، عضوگيری كردهاند، شيعه هستند؛ يعنی كسانی كه در حزب وابستة به عراق اسمنويسی كردهاند شيعه هستند و كسانی كه در حزب وابستة به سوريه اسمنويسی كردهاند بازهم شيعه هستند، كسانی كه در «حزب كمونيست»، يا در «جبهة شعيبيه» و يا در «جبهة دمكراتيه» و احزاب فلسطينی ديگر اسم نوشتهاند، اكثريت آنان را شيعيان تشكل ميدهند. بنابراين هنگامی كه دولتهای عربی و قدرتها و ابرقدرتها، اين احزاب را به جان هم مياندازند، اين شيعيان هستند كه يكديگر را ميكشند. سربازانی كه از اين گروه عليه سربازان گروه ديگر ميجنگند شيعه هستند. «جرج حاوي» رهبر مكونيست لبنان يك مسيحی است. رهبر «جبهة شعيبه» يك مسيحی ماركسيست بنام «جرج حبش» است. «جبهه دمكراتيه» يك مسيحی ديكر كمونيست است بنام «نايف حواتمه». اما سربازان بدبختی كه به صحنه ميروند و جان ميدهند شيعه هستند، چه اين طرف، چه آن طرف.
بنابراين ميبينيد كه براساس يك زيربنای تاريخی و يك عقدة فلسفی كه اين جوانان را معذب ميدارد و از تشيع گريزان ميكند، احزاب چپ ميآند و از آنان بهرهبرداری ميكنند. آنگاه دولتهای مختلف اين جوانان را به جان هم مياندازند، آنگاه دولتها مختلف اين جوانان را به جان هم مياندازند، تا مصالح خود را پياده كنند. برای شما چيزی بازگو كنم كه دردناك است و هر انسانی را به گريه وا ميداريد. همين احزاب چپ، براساس كشتههای ماهانة خود از دولت متبوع خويش پول مييرند. يعنی اگر حزب «بعث» عراق در يك ماه دويست كشته داد، از دولت عراق بيست ميليون ليره پول ميگيرد و اگر سيصد كشته داد، پول زيادتر ميشود. اين احزاب خدانشناس –كه رهبرانش همچنان كه گفتم شيعه نيستند- دين ندارند، شرف ندارند. برای آنها عليالسويه است كه در اين ماه سيصد نفر كشته شود، يا چهارصد نفر. بگذار كشته شوند تاپول زيادتری به جيب آنان ريخته شود. دل آنان نميسوزد كه اين جوان شيعة بدبخت، اين چنين آسان جان خود را در اين نبردها از دست بدهد. خود من در جنوب شرقی بيروت در منطقة «شياح» –منطقه مصيبتزده شيعيان كه بيش از هر منطقة ديگر شهيد داده است- در مركز سازمان «امل» حضور داشتم. يك جوان شيعه به سراغ ما آمد و گفت: «من خانهام درست در مرز است، يعنی مسيحيان بيست متر آن طرفترند و چه بسا كه به خانة من حمله كنند.» او اسلحه ميخواست تا از ناموس خود و پدر و مادر خود دفاع كند، اما سازمان «امل»، سازمانی فقير است، اسلحه ندارد كه به كسی بدهد. دولتی پشتيبان آنان نيست كه به آنها اسلحه و پول برساند. سازمان «امل» او را رد كرد و گفت: «ای برادر عزيز ما اسلحه به اندازة رزمندگان خود هم نداريم، تا چه رسد كه به شما بدهيم». اين جوان به سراغ حزب كمونيست رفت كه بيست متر آن طرفتر دفتری داشت و فوراً به او يك كلاشينكف دادند و بدون آنكه بپرسند آيا تيراندازی ميداند و آئين نبرد را آموخته است، او را به سختترين و خطرناكترين جبهه های نبرد فرستادند. در منطقة «شياح» قتلگاهی است به نام خيابان «اسعدالاسعد» كه بزرگترين و بهترين رزمندگان ما در آنجا شهيد شدهاند. آنان جوان بيتجربه را كه حتی گلنگدن زدن بلد نبود، به صحنه «اسعدالاسعد» فرستادند و او بعد از پنج دقيقه كشته شد.
چنين كاری برای اين احزاب تجارت است. با خون چنين جوانانی پول بيشتری از كشور خود دريافت ميكنند. آنان دلشان نميسوزد كه اين جوان يا هزاران نفر نظير آنها جان بدهند، كشته شوند و حزب در اين ماه اعلام كند كه دويست كشته داده است و به ازاء دويست كشته از دولت عراق يا سعودی، يا ليبی پولی دريافت دارد. چنين تجارتهای كثيفی بر خون جوانان شيعه، كه از روی فقر و دربهدری خود را به آنان ميفروشند و چارة ديگری ندارند، انجام ميپذيرد. ما خود شاهد اين ظلمها و جنايتها در لبنان بوديم و هستيم
فصل 5 –ورود امام موسيصدر به لبنان و آغاز مبارزات او
جدال با پدر يكی از شاگردان مدرسه
تأسيس مجلس اعلای اسلامی شيعی لبنان
ارزش انسانها به حركتی است كه ايجاد ميكنند
اولين مقاومت و شهادت در مقابل اسرائيل
موقعيت خانوادگی و تحصيلي
امام موسيصدر حدود بيست سال پيش(1)، از ايران به لبنان ميرود. مردی از خانوادة نبوت، از آل بيت عليهمالسلام. پدرش آيتالله صدر، بزرگترين مرجع تقليد زمان خود در قم بود كه پس از وفات در جوار حرم مطهر حضرت معصومه(س) در قم مدفون شد. « اسماعيل صدر« نيز از بزرگترين مراجع زمان خود بود كه در نجف اشرف زندگی ميكرد و از نظر تقوا و علم و پاكی نمونهای در تاريخ است. پس از چند نسل تبارش به يكی از بزرگترين دانشمندان شيعه لبنان به نام «سيد شرفالدين« ميرسد، كه مزار او هماكنون در لبنان موجود است. او از نزديكترين علمای سلسلة تشيع در جنوب لبنان، در منطقة «جبلعامل« بود. حتماً ميدانيد كه پسرعمويش « آيتالله سيدمحمدباقر صدر« ، رهبر و مرجع عاليقدر شيعيان عراق بود كه انقلاب اسلامی عراق را رهبری ميكرد و با پشتيبانی او از انقلاب اسلامی ايران و «امام خميني«، همراه خواهر عاليقدرش «بنتالهدي« كه از بهترين نويسندگان عراق بود، زير شكنجة صدام سفّاك شهيد شدند. بنابراين دودمانش و نسلش دارای چنين بين دوستان و همدرسانش، به داشتن چنين خصوصياتی معروف بود. از همكلاسان و همدرسان او « آيتالله دكتر بهشتي« و « آيتالله موسوی اردبيلي« و افراد معروف دگيری هستند كه از نظر علمی و شهرت، در حال حاضر در ايران بينظيرند. امام موسيصدر در فلسفه بسيار قوی بود. خود من علاقة شديدی به فلسفه دارم و گاهگاهی با بزرگان روبرو ميشوم، مباحث فلسفی را طرح و كم و بيش آنان را با سؤالات و مناقشات فلسفی اذيت ميكنم. به ياد دارم با امام موسيصدر نيز چند بار بحثی فلسفی را شروع كردم، ولی وی در عرض مدتی كوتاه مرا محكوم ميكرد و من ديگر نميتوانستم كلمهای بر زبان برانم. احساس ميكردم كه قدرت فلسفی او آنقدر زياد است كه در كمتر كسی ديدهام. از خصوصيات او اين بود كه اولين طلبهايست كه وارد دانشگاه تهران شده و در دانشكدة حقوق فوقليسانس در اقتصاد گرفت، آنهم در زمان اوج مبارزات ملی شدن صنعتنفت كه از مبارزات ضدامپرياليستی ملت ايران بود، در ميان تظاهرات و كشمكشهای سياسی و مبارزههای سخت، يعنی نه فقط از قم و نجف كسب فيض كرده است، بلكه در دانشگاه آن روز تهران، با افكار انقلابی و احساسات و مبارزات دانشجويان نيز آشنا شده است. من خود آن زمان در دانشگاه تهران درس ميخواندم و در جريان مبارزات ضدطاغوت و ضدامپرياليستی دانشگاه قرار داشتم و شاهد حوادث خونباری نظير شانزده آذر بودم كه طی آن سه نفر از دانشجويان دانشكدة ما (دانشكده فني) درمقابل ديدگان ما به شهادت رسيدند
او اولين كسی است كه يك مجلة علمی اسلامی تأسيس كرده، به نام «مكتب اسلام» كه حتی امروز هم در قم منتشر ميشود. خود آقای «صدر» در روزگار جوانی مقالات متعددی در اين مجله نگاشته است، كه سلسله مقالات او دربارة اقتصاداسلامی بعدآً بصورت كتابی منتشر شد.
آقای «صدر» در همان ايامی كه به آموختن درسهای دينی خود اشتغال داشت، سفری به لبنان كرد. رهبر شيعيان آن روز لبنان «سيد عبدالحسين شرفالدين»، از موسيصدر بسيار خوشش آمد و او را وصی و جانشين خود معرفی كرد. اتفاقاً پس از يكی دو سال(1959) آن سيدجليلالقدر فوت كرد و شيعيان جنوب بر حسب توصيه و وصيت آن رهبر دينی، به ايران آمدند و آقای صدر را با اصرار زياد به لبنان بردند. از يكی دو سال(1959) آن سيد جليلالقدر فوت كرد و شيعيان جنوب بر حسب توصيه و وصيت آن رهبر دينی، به ايران آمدند و آقای صدر را با اصرار زياد به لبنان بردند. چنين شخصيتی با چنين نبوغ سابقهای رهسپار لبنان ميشود. ظلمها و جنايتها و دربهدريها و تحقيرها و فلاكتهای مادی و معنوی را ميبيند. تصور كنيد چگونه ميتواند تحمل كند؟ او به محض ورود به لبنان به منطقة «جبلعامل»؛ منطقة مقدس شيعيان در جنوب لبنان ميرود و در شهر «صور»، بزرگترين شهر جنوبی «جبلعامل»، اقامت ميگزيند و امام مسجد ميشود.
ايجاد تـأسيسـات در جنوب
در مقابل فقر و فلاكتی كه شيعيان را محاصره كرده بود، فوراً به اين فكر ميافتد كه بايد تأسيساتی به پا كرد تا راههای اقتصادی را به شيعيان آموخت. بنابراين پنج مؤسسه در عرض چند سال در جنوب لبنان به پا كرد كه بزرگترين آنها مدرسهايست به نام مدرسة «صنعتی جبلعامل» كه خود من هشت سال مدير اين مدرسه بودم. اين مدرسه مدرسهايست متعلق به يتيمان محرومان و مستضعفان شيعه كه اكثر آنها خانوادهشان مورد هجوم اسرائيل قرار گرفته و پدر و مادرشان كشته شدهاند. اين زندان يتيم، در يان مدرسة شبانهروزی بطور مجانی درس ميخوانند و هفت رشتة فنی مهم مانند نجاری، آهنگری، جوشكاری، برق و الكترونيك و ماشينهای كشاورزی و غيره را ميآموزند و هنگاميكه درس خود را پس از چهار سال تمام كردند، وارد اجتماع ميشوند و حقوق مكفی دريافت ميكنند تا بتوانند خانوادة خود را اداره كنند.اين يكی از مدارس عالی است كه در جنوب لبنان از هر حيث بينظير است. از نظر عظمت و از نظر كيفيت درس. در اكثر سالها شاگردان اول لبنان از اين مدرسه فارغالتحصيل ميشدند. شاگردانی كه از نظر علمی و از نظر فكری و تئوری در لبنان بينظير بودند. شاگردانی كه با كار خود در جوشكاری، در تراشكاری، در ماشين و غيره در سرتاسر لبنان سرآمد ديگران بودهاند. حتی من به خاطر دارم كه ميخواستيم عدهای استاد بپذيريم، عدة زيادی از مدارس مسيحيان و حتی از اروپا آمدند. من ميخواستم كه اين استادان را امتحان كنم. برای امتحان آنان به يكی از شاگردان مدرسة خود گفتم كه از آنان روی ماشينتراش امتحان كند. شاگرد مدرسه ما كه شايد سال سوم بود، از استادی كه از خارج آمده بود، به مراتب قويتر كه در جنگهای چريكی در سرتاسر لبنان بينظير هستند؛ ستارگانی كه هيچكس نميتوانست در مقابل آنان مقاومت كند. خود من هشت سال مديريت اين مدرسه را به عهده داشتم. بزرگترين پايگاه ما همين مدرسه بود. اسرائيل بارها اين مدرسه را زير آتشبار خويش فرو كوبيد. توپهای سنگين 175 ميليمتری اسرائيل در وسط مدرسه فرو ميآمد و ساختمانها را خرد ميكرد و ميلرزاند. از طرف ديگر مزدوران كثيف عراق، كه بعداً دربارة آنها بيشتر سخن خواهم گفت، بارها به اين مدرسه حمله كردند و با راكت و موشك اين مدرسه را درهم كوبيدند. يعنی نهتنها راستيها و اسرائيليها اين مدرسه را مورد هجوم قرار ميدادند، بلكه چپيها، كمونيستها و مزدوران عراق نيز چندين بار اين مدرسه را مورد هجوم قرار دادند و عدهای از بزرگان مدرسه را كشتند. دربان مدرسه، معلم مدرسه و ديگران را به رگبار گلوله بستند و به شهادت رساندند. در جنگهای خونينی كه درگرفت، هميشه اين شاگردان كوچك اسلحه به دست ميگرفتند و در پشت سنگر عليه مهاجمان – چه مزدوران عراق و چه اسرائيل- ميجنگيدند و اين بزرگترين افتخار آنها بود.
به ياد دارم دو سال پيش (1978) كه اسرائيل به جنوب لبنان حمله كرد، همه گريختند و جنوب لبنان را ترك گفتند، حتی فلسطينيها نيز جنوب لبنان را ترك كردند. چند اردوگاه بزرگ فلسطينی در جنوب لبنان وجود داشت كه در اين اردوگاههای بزرگ يك آدم هم ديده نميشد. زن و بچه، كوچك و بزرگ، حتی رزمندگان آنها گريختند. حتی عدهای از رزمندگان آنها اسلحههای خود، آرپيجی و مسلسل خود را در زير تشك شاگردان ما مخفی كردند و گريختند. اما عدهای از همين بچههای كوچك ماندند، جنگيدند، مبارزه كردند و با آنكه ميدانستند كشته ميشوند، ولی ترجيح دادند كه در مدرسة خود بمانند و بميرند. برای ما چقدر سخت بود كه به اين بچهها بگوييم برای حفظ جان خود مدرسه را ترك كنند و به خانة خود بروند، يا از مدرسه دور شوند. آنان گريه ميكردند، اشك ميريختند كه ما بايد بمانيم و به شهادت برسيم
در خلال جنگهای داخلی لبنان تقريباً همة مدارس لبنان بسته بود، ولی اين مدرسه باز بود وبه كار خود ادامه ميداد؛ زيرا اين شاگردان حاضر نبودند مدرسه را ترك گويند. البته اگر هم مدرسه را ترك ميگفتند، اغلب جايی نداشتند كه بروند. خانه و كاشانهای نداشتند؛ زيرا اغلب آنها يتيم بودند. من ترجيح ميدادم كه در مدرسه بمانند تا لااقل نان و آبی و يا خوابگاهی داشته باشند. درحالی كه توپخانة سنگين و بمبافكنهای اسرائيل، مدرسه را ميكوبيد و ساختمانهای مدرسه، شيشههای مدرسه، در و پنجرة مدرسه درهم فرو ميريخت، همين بچههای كوچك ميماندند، چنين افرادی با چنين مشخصاتی در زير آتش مقاومت ميكردند و نميگريختند. در هر حال اين مدرسهای است نمونه در جنوب لبنان، كه خود هشت سال مديريت اين مدرسه را به عهده داشتم و از اين مدت داستانها دارم. خانة من در مدرسه بود. مركز ما و پادگان ما، مركز تعليمات ما، مركز فرماندهی ما، در همين مدرسه بود. به همين علت بود كه اسرائيل و دستراستيها و دستچپيها، همگان، از هر طرف به اين مدرسه حمله ميكردند و آن را ميكوبيدند.
اين مدرسه، مدرسهای بود برای پسران كه از سن يازده –دوازده سالگی، تا سن پانزده- بيست سالگی در اين مدرسه درس ميخواندند و فارغالتحصيل ميشدند و به دنبال كار ميرفتند، تا به خانوادة خود كمك كنند.در خلال جنگهای داخلی لبنان تقريباً همة مدارس لبنان بسته بود، ولی اين مدرسه باز بود وبه كار خود ادامه ميداد؛ زيرا اين شاگردان حاضر نبودند مدرسه را ترك گويند. البته اگر هم مدرسه را ترك ميگفتند، اغلب جايی نداشتند كه بروند. خانه و كاشانهای نداشتند؛ زيرا اغلب آنها يتيم بودند. من ترجيح ميدادم كه در مدرسه بمانند تا لااقل نان و آبی و يا خوابگاهی داشته باشند. درحالی كه توپخانة سنگين و بمبافكنهای اسرائيل، مدرسه را ميكوبيد و ساختمانهای مدرسه، شيشههای مدرسه، در و پنجرة مدرسه درهم فرو ميريخت، همين بچههای كوچك ميماندند، چنين افرادی با چنين مشخصاتی در زير آتش مقاومت ميكردند و نميگريختند. در هر حال اين مدرسهای است نمونه در جنوب لبنان، كه خود هشت سال مديريت اين مدرسه را به عهده داشتم و از اين مدت داستانها دارم. خانة من در مدرسه بود. مركز ما و پادگان ما، مركز تعليمات ما، مركز فرماندهی ما، در همين مدرسه بود. به همين علت بود كه اسرائيل و دستراستيها و دستچپيها، همگان، از هر طرف به اين مدرسه حمله ميكردند و آن را ميكوبيدند.
اين مدرسه، مدرسهای بود برای پسران كه از سن يازده –دوازده سالگی، تا سن پانزده- بيست سالگی در اين مدرسه درس ميخواندند و فارغالتحصيل ميشدند و به دنبال كار ميرفتند، تا به خانوادة خود كمك كنند. اين جوانان ارزندهترين و مخلصترين و پاكترين ثمرههای تاريخ دراز و زجرآلود شيعه هستند و به حق شيعة حسين و علي(عليهمالسلام) به حساب ميآيند. آنان پرچم شهادت حسينی را به دوش ميشكند و راه پرافتخار رسالت ما را روشن ميكنند … و چقدر سخت و ناراحتكننده است كه پدرانی همچون شما، چنين فرزندان پاك و ارزنده و از جان گذشته را توبيخ كنند! راستی كه ظلم و بيانصافی است! خدا شما را نميبخشد. تاريخ شما را نميبخشد، علي(ع) شما را نميبخشد، حسين(ع) شما را نميبخشد خون شهدای شيعه در خلال سالهای ظلم و بدبختی شما را نميبخشد.
چه خوب بود اگر شما، ای پدران! از اين فرزندان پاك وشجاع و از جان گذشتةخود درس شرف و كرامت و انسانيت ميگرفتيد و به چنين فرزندانی افتخار ميكرديد و برای هميشه يوغ ذلت و اسارت و بدبختی را ميشكستيد و اينچنين در برابر دشمن خود خوار و ذليل و بدبخت نميشديد. برويد و مرا تنها بگذاريد من از شنيدن سخنان شما شرم دارم و نميخواهم آدمهايی را اينچنين بيانصاف، جاهل و نافهم ببينم.» آنها نيز با عصبانيت و خجالت از مدرسه خارج شدند.
مؤسسه صنعتی «جبلعامل» مدرسهای بود برای پسران، ولی برای شما نكتة ديگری بگويم، كه امام موسيصدر سه مؤسسه ديگر برای دختران بوجود آورد. زيرا مسئله دختران در جنوب لبنان بسيار وخيمتر از پسران بود. شايد بدانيد كه بيروت عشرتكدة خاورميانه و شيخنشينهای عرب بود. بيروت، سوئيس خاورميانه به شمار ميرفت. 85% از فاحشههای بيرون را، دختران شيعة جنوب لبنان تشكيل ميدادند. دخترانی كه از روی فقر و فلاكت به بيروت ميآمدند تا كلفتی كنند، ولی آهستهآهسته به دامان فساد كشيده ميشدند و ديگر نميتوانستند به خانوادة خود بازگردند. اين امر، امام موسيصدر را به شدت رنج ميداد. برای آنان بايد كاری انجام ميشد. چگونه ميتوان اجازه داد كه اين دختران معصوم به مركز اين فساد كشانده شوند و اينچنين تباه و نابود گردند. بنابراين امام موسيصدر مدرسهای برای آنان به پا كرد به نام «بِيتُالْفَتاهَ» {خانة دختران} كه در آن به اين دختران خياطی وهنرهای دستی ميآموختند. اين دختران پس از فارغالتحصيل شدن ميتوانستند امور خود را اداره كنند. همچنين وی مدرسة ديگری برای آموزش پرستاری به دختران به وجود آورد. دخترانی كه ديپلمه بودند، وارد اين مدرسه ميشدند و پرستاری ميآموختند. او مؤسسه ديگری هم بوجود آورد برای قاليبافی، كه زير نظر خود من اداره ميشد و بيش از 300 دختر از جنوب لبنان در اين كارگاه كار ميكردند و قاليبافی ميآموختند وپس از فارغالتحصيل شدن دارِ قالی و ديگر وسايل لازم را به خانةدختر منتقل ميكردند و او در خانة خود قالی ميبافت و مزد ماهانه خود را از اين مؤسسه دريافت ميداشت. اين قالی در فروشگاههای خيريه به فروش ميرسيدند. امامموسيصدر از اين قبيل برای دختران به وجود آورد و متأسفانه كه بگويم همة آنها در حال حاضر بسته شده است. با مفقودشدن امام موسيصدر و قطع شدن تبرّعاتي{كمكهای مالي} كه به او ميشد، هم قاليبافی، هم مدرسة پرستاری در شهر صور و هم «بيتالفتاه» همه بسته شدهاند.
جدال با پدر يكی از شاگردان مدرسه!
يكی از شاگردان خوب رشتة مكانيك كه يتيم نبود، در مرخصی ايام عيدفطر، به جای آنكه به خانه برود، رهسپار محور جنگ «بِنتِ جُبَيل» شد تا دوشدوش برادران ديگر خود در دفاع از خاك و شرف خود عليه اسرائيل و كتائب بجنگد.
خانوادة شاگرد از غيبت او ناراحت شده به مدرسه مراجعه كردند و او را نيافتند! و بالاخره دريافتند كه فرزند آنها به جنگ رفته است. با عصبانيت به مدرسه آمدند و مسئولين مدرسه را به باد ناسزا گرفتند. پدر شاگرد گفت: « من پسرم را برای درس به مدرسه فرستادهام نه برای جنگ» و همة كتابها و لباسهای او را برداشت و برای هميشه فرزندش را از مدرسه بيرون برد و من نيز با اخراج او از مدرسه موافقت كردم.
دو هفته بعد پدر با چند واسطه بازگشت و گفت فرزندش از خانه گريخته و باز به محورهای جنگ رفته است و خواهش داشت كه من وساطت و يا نصيحت كنم و پسرش را به خانة پدريش بازگردانم. برای من بسيار سخت و ناراحتكننده بود كه باز ببينم مردی جبان و خودخواه فرزند شجاع و مسئولش را توبيخ و تكفير ميكند و به مدرسهای كه اين چنين تأثيری بر روحية شاگرد گذاشته است ناسزا ميگويد. با او شروع به صحبت كردم و عقدههای درونی خود را خالی نمودم. پدر شاگرد و واسطهها را به باد انتقاد گرفتم و گفتم: « آرزو ميكردم كه شرافت و احساس مسئوليت و حس فداكاری و ايمان جوانان شما كمی در شما پدران و بزرگان تأثير ميكرد و شما كمی از فرزندان از جان گذشتة خود درست ميگرفتيد. جای تعجب است كه فرزندان شما با كمال رضا و رغبت، همه چيز خود را فدا ميكنند و با كمال رشادت از شرف و كرامت وطن خود دفاع مينمايند، ولی شما پدران، به جای آنكه خدا را شكر كنيد، اين طور ديوانهوار حق و حقيقت را به باد ناسزا ميگيريد.
ما در مدرسه، كسی را به سوی جنگ نميفرستيم و به هيچوجه شاگردان را از كلاس بيرون نميكشيم كه به محور جنگ روانه كنيم، ولی شاگردان ميبينيد كه مديرشان شخصاً به صحنةجنگ ميرود و فداكاری ميكند، بهترين استادان مدرسه به صحنة قتال ميروند و پاس ميدهند. آنا نميبينند كه اين مدرسه فدائيان زيادی قريانی راه خدا كرده است، به ياد ميآورند كه بهترين استادان و شاگردان مدرسه به شهادت رسيدهاند و عدهای ديگر آثار جراحت جنگ را با خود حمل ميكنند، مدرسهای كه مؤسس آن امام موسيصدر، رمز طايفه{شيعه} و استمرار مبارزه حسينی است. آنان ميبينند كه قهرمانان «امل» به شهادت ميرسد و مراسم بزرگداشت آن شهيد در ميان شور و غوغايی از عشق و احترام و هيجان برگزار ميشود، ميبينند كه اكثريت مردم ذليل و ترسو و بيشخصت و مصلحتطلب گريختهاند و صحنه را برای دشمن خالی كردهاند. ميبينند كه عدهای از افراد افراطی، با پول وسلاح بيگانه تيشه به ريشةوطن، استقلال و سرنوشت خود ميزنند و از روی جهل و يا مصالح شخصی به ملت خويش خيانت ميكنند. شاگردان اين مدرسه همه حقايق را ميبينند و ميفهمند و احساس مسئوليت ميهنی و تاريخی و انسانی خود را به انجام برسانند. اينان خود را رضا و رغبت، با اراده و تصميم شخصی اسلحه به دست ميگيرند و به محورهای جنگ ميروند و شهادت را با آغوش باز استقبال ميكنند، تا راه صحيح و مستقيم را به همه نشان دهند، تا عملاً مسئوليت و وظيفه را به همة مردم معرفی كنند و اگر به شهادت رسيدند، با خون پاك خود خود مردم خفته و ذليل و مصلحتطلب را بيدار سازند.
اين جوانان ارزندهترين و مخلصترين و پاكترين ثمرههای تاريخ دراز و زجرآلود شيعه هستند و به حق شيعة حسين و علي(عليهمالسلام) به حساب ميآيند. آنان پرچم شهادت حسينی را به دوش ميشكند و راه پرافتخار رسالت ما را روشن ميكنند … و چقدر سخت و ناراحتكننده است كه پدرانی همچون شما، چنين فرزندان پاك و ارزنده و از جان گذشته را توبيخ كنند! راستی كه ظلم و بيانصافی است! خدا شما را نميبخشد. تاريخ شما را نميبخشد، علي(ع) شما را نميبخشد، حسين(ع) شما را نميبخشد خون شهدای شيعه در خلال سالهای ظلم و بدبختی شما را نميبخشد.
چه خوب بود اگر شما، ای پدران! از اين فرزندان پاك وشجاع و از جان گذشتةخود درس شرف و كرامت و انسانيت ميگرفتيد و به چنين فرزندانی افتخار ميكرديد و برای هميشه يوغ ذلت و اسارت و بدبختی را ميشكستيد و اينچنين در برابر دشمن خود خوار و ذليل و بدبخت نميشديد. برويد و مرا تنها بگذاريد من از شنيدن سخنان شما شرم دارم و نميخواهم آدمهايی را اينچنين بيانصاف، جاهل و نافهم ببينم.» آنها نيز با عصبانيت و خجالت از مدرسه خارج شدند.مؤسسه صنعتی «جبلعامل» مدرسهای بود برای پسران، ولی برای شما نكتة ديگری بگويم، كه امام موسيصدر سه مؤسسه ديگر برای دختران بوجود آورد. زيرا مسئله دختران در جنوب لبنان بسيار وخيمتر از پسران بود. شايد بدانيد كه بيروت عشرتكدة خاورميانه و شيخنشينهای عرب بود. بيروت، سوئيس خاورميانه به شمار ميرفت. 85% از فاحشههای بيرون را، دختران شيعة جنوب لبنان تشكيل ميدادند. دخترانی كه از روی فقر و فلاكت به بيروت ميآمدند تا كلفتی كنند، ولی آهستهآهسته به دامان فساد كشيده ميشدند و ديگر نميتوانستند به خانوادة خود بازگردند. اين امر، امام موسيصدر را به شدت رنج ميداد. برای آنان بايد كاری انجام ميشد. چگونه ميتوان اجازه داد كه اين دختران معصوم به مركز اين فساد كشانده شوند و اينچنين تباه و نابود گردند. بنابراين امام موسيصدر مدرسهای برای آنان به پا كرد به نام «بِيتُالْفَتاهَ» {خانة دختران} كه در آن به اين دختران خياطی وهنرهای دستی ميآموختند. اين دختران پس از فارغالتحصيل شدن ميتوانستند امور خود را اداره كنند. همچنين وی مدرسة ديگری برای آموزش پرستاری به دختران به وجود آورد. دخترانی كه ديپلمه بودند، وارد اين مدرسه ميشدند و پرستاری ميآموختند. او مؤسسه ديگری هم بوجود آورد برای قاليبافی، كه زير نظر خود من اداره ميشد و بيش از 300 دختر از جنوب لبنان در اين كارگاه كار ميكردند و قاليبافی ميآموختند وپس از فارغالتحصيل شدن دارِ قالی و ديگر وسايل لازم را به خانةدختر منتقل ميكردند و او در خانة خود قالی ميبافت و مزد ماهانه خود را از اين مؤسسه دريافت ميداشت. اين قالی در فروشگاههای خيريه به فروش ميرسيدند. امامموسيصدر از اين قبيل برای دختران به وجود آورد و متأسفانه كه بگويم همة آنها در حال حاضر بسته شده است. با مفقودشدن امام موسيصدر و قطع شدن تبرّعاتي{كمكهای مالي} كه به او ميشد، هم قاليبافی، هم مدرسة پرستاری در شهر صور و هم «بيتالفتاه» همه بسته شدهاند.
ايشان مدرسة ديگری برای تربيت مشايخ به وجود آورد، به نام «معهدالدّرساتالاسلاميه»، كه عدة زيادی از مشايخ آفريقا، افغانستان، اندوزی و كشورهای ديگر در آنجا درس طلبگی ميخواندند و پس از آشنايی با فقه شيعه به كشورهای خويش بازميگشتند. هماكنون در كشورهای آفريقايی تشيعه رواج پيدا كرده است. عدة زيادی از مروجان اين مكتب همان مشايخی هستند كه از اين مدرسه فارغالتحصيل شدند. اين مدرسه مدرسة زيبايی بود در كنار دريای مديترانه، در شهر «صور» كه متأسفانه آن نيز بسته شده است.
حركت امام موسيصدر به بيروت
اينها مؤسساتی بود كه امام موسيصدر در جنوب لبنان به وجود آورد، ولی بعد احساس كرد كه با اين همه مشكلات، نميتوان درد شيعيان را حل كرد. بايد كاری اساسی و بنيادی نمود. شيعيان از حقوق اساسی خود محرومند، آنان اصلاً انسان به حساب نميآيند، ممكن است بتوان برای آنان وسايل اقتصادی ايجاد كرد، ولی زمانی كه انسانيتشان مورد شك است، بايد به سراغ حقوق اولية آنان رفت. به همين علت او رهسپار بيروت شد و مبارزة وسيعی را برای احقاق حقوق از دست رفتة شيعيان، در شهر بيروت شروع كرد. در آن زمان، همة طايفههايی كه برای شما برشمردم، دارای مركزيت در شهر بيروت بودند و يك مسئول، يك رهبر آنها را اداره ميكرد. به عنوان مثال سنّيها دارای مركزی بودند به نام «دارالفتوي» و رهبر آنها «شيخ حسن خالد» مفتی بزرگ تسنن است كه هماكنون هم وجود دارد و اهل نسنن را رهبری ميكند. او سخنگوی طايفة سنّی در مقابل حكومت لبنان است و حقوق سنّيها را از حكومت لبنان ميطلبد و يك مرجع رسمی است كه قانون او را پذيرفته است. «دو روز» نيز، كه 250.000 نفرند، برای خود دارای مركزی هستند و رهبری به نام «شيخالعقل» حقوق آنان را تأمين ميكند. مارونيها نيز برای خود دارای رهبری هستند به نام «خُريش»، كه مصالح آنان را تأمين مينمايد. تمام پانزده طايفة لبنان دارای مركزيت و رهبری بودند، بجز شيعيان. چون شيعيان به حساب نميآمدند و كسی نبود كه حقوق آنها را طلب كند. بنابراين همان حقوق ضعيفی كه براساس پنج و سه و دو، بر آنان تعلق ميگرفت نيز خورده ميشد و از بين ميرفت. هنگامی كه شيعيان حقوق خود را طلب ميكردند، كسی نبود كه به آنان جواب بدهد. ميگفتند، شما اصلاً مركز نداريد، شما رهبر نداريد. هنگامی كه مسئله رأی و رأيگيری مطرح ميشد و ميخواستند مثلاً نخستوزير انتخاب كنند، يا نمايندگانی به مجلس بفرستند، سيعيان را جزء مسلمانان بحساب ميآوردند. برادران سنّی ميخواستند كه شيعيان رأی خود را در كنار رأی سنّيها بريزند تا نامزد آنها برنده شود. اما آنجا كه مسئله تقسيم مصالح امتيازات مطرح ميگشت، يكباره شيعه رافضی ميشد، شيعه كافر ميشد، شيعه حيوان به حساب ميآمد و حقی به او نميدادند. مجلات براداران سنّی ما، هنگامی كه از شيعيان سخن ميگفتند، به نام رافضی و خارجی و خارج از دين، شيعيان را ميكوبيدند و حتی امروز هم گاهی ميكوبند. در حال حاضر، بزرگترين متفكر و نويسنده سنّی، در بيروت شخصی است به نام دكتر «صبحيالصالح» كه رئيس دانشگاه عربی بيروت است و تاريخ اسلام را در دانشگاه تدريس ميكند. دكتر صالح پس از مفقی اهل تسنن، بزرگترين شخصيت سنّيهای لبنان است. او در كتاب تدريس خود در دانشگاه(1) دربارة شيعه ميگويد:
«شيعه در تاريخ وجود نداشت، تا اين كه «عبداللهابن سباء» آمد و «عبداللهابن سباء» يهودی بود (يعنی ميخواهد بگويد از زمان وفات حضرت رسولاكرم(ص) تا «عبداللهابن سباء» كه شخصی مجعول و افسانهای در تاريخ است، اصلاً اسم شيعه نبود، شيعهای وجود نداشت) شخصی آمد كه يهودی بود به نام «عبداللهابن سباء» و اين عبداللهابن سباء مكتب شيعه را اختراع كرد.»
اين كلام بزرگترين متفكر و نويسنده و دانشمند سنّی مذهب است. تصور كنيد كه ديگران چه خواهند كرد! در لبنان مجلهای وجود دارد، متعلق به «دارالفتوي». دو سال پيش كه خود من در لبنان بودم، يكی از استادان دانشگاه، مقالة مفصلی دربارة شيعه به رشتة تحرير درآورده بود كه حدود بيست و پنج صفحة مقاله اين آدم، سرتاسر فحش و اهانت به شيعه بود. او چيزهايی نوشته اشت كه من بر خود ميلرزيدم و ادب اجازه نميدهد اين لغات و اين كلمات را بازگو كنم. وی در طی اين مقاله ميخواست اثبات كند كه در طول تاريخ، شيعيان خيانت كردند،خائن بودند. البته از طرف امام موسيصدر بشدّت به رهبر برادران سنّی ما اعتراض شد و مقالهای بسيار مستدل مفصل توسط دكتر «مكي»، يكی از تاريخنويسان شيعه در جواب آنها به رشتة تحرير درآمد، تا نشان دهد كه شيعه آنچنان كه آنها فكر ميكنند نيست. بنابراين در چنين جوّی كه شيعه حق ندارد رئيس شود، رهبر ندارد، سازماندهی و مركزيت ندارد و ديگران نسبت به شيعه اينچنين حساب ميكنند، رافضی و كافر است، خارجی است، امام موسيصدر وارد بيروت شد. احساس كرد تا مركزيتی نداشته باشد و رهبری وجود نداشته باشد كه بتواند به نام شيعيان سخن بگويد، نميتوان از شخص، يا دولت درخواستی كرد.
تاسیس مجلس اعلای اسلامی شيعی لبنان
امام موسيصدر گفت همة طايفههای ديگر كه پانزده طايفهاند، دارای مركز و مركزيت و رهبری هستند، بجز شيعه. بنابراين شيعيان كه اكثريت مسلمانان لبنان هستند و 1.200.000 نفر را تشكيل ميدهند حق دارند كه برای خود مركزيتی داشته باشند. اما دنيای عرب با اين پيشنهاد بشدت مبارزه كرد؛ زيرا دنيای عرب نميخواست مكتب و مركزی به نام شيعه به وجود بيايد. دشمنان حتی چندينبار ميخواستند كه امام موسيصدر را ترور كنند. ولی امام موسيصدر به كمك شيعيان بعلبك كه قويترين و رزمندهترين شيعيان لبنان هستند توانست قدرتی بوجود آورد و دولت لبنان را تحت فشار قرار دهد تا مركزيت شيعيان را بپذيرند. بنابراين پس از چندسال مبارزه،{در سال 1969} امام موسيصدر موفق شد كه تشكيل مجلس شيعيان را در پارلمان لبنان به تصويب برساند. يعنی همچنان كه دستگاههای ديگر، طايفههای ديگر، دارای مجلس و مركز و رهبريت بودند، شيعيان نيز برای خود دارای مركزيتی و رهبری باشند. پس از كشمكشهای زياد و مبارزههای خونين اين مركز به تصويب رسيد و خود امام موسيصدر به رياست اين مركز انتخاب شد. و اين را «مجلس اعلای اسلامی شيعيان» نام گذاشتند، كه البته با پارلمان لبنان فرق دارد. مجلس پارلمان چيز ديگری است. مجلس اعلای شيعيان يعنی مركزيتی برای طايفة شيعه، كه رئيس آن نيز امام موسيصدر انتخاب شد. اين مجلس دارای يك هيأت شرعی از 9نفر روحانی عالم دينی و يكی هيأت اجرايی مركب از دوازده نفر ميباشد، كه توسط شيعيان انتخاب ميشوند.
اين اولين باری بود كه شيعيان در لبنان احساس هويت و احساس شخصيت ميكردند. احساس ميكردند كه كسی هستند و ميتوانند كه با طرف ديگر حرف بزنند. در سال 1970، يعنی يك سال پس از تأسيس رسمی اين مجلس، امام موسيصدر شديداً وارد مبارزه شد و از دولت لبنان تقاضا كرد كه به درد شيعيان جنوب لبنان برسد؛ زيرا كه اسرائيل ميآمد و جنوب لبنان را بمباران ميكرد و مردم بيگناه شيعه كشته ميشدند. خانههای آنان ويران ميگرديد و هيچكس به آنان توجهی نداشت.برای شما بگويم كه در لبنان، همة جنوب كشور را روستاهای شيعه تشكيل ميدهند تنها در سه نقطه است كه فلسطينيها اردوگاه دارند. اين اردوگاهها از مرز اسرائيل به دور است؛ زيرا آنها را درجايی ساختهاند كه اصطكاك با اسرائيل كمتر باشد. اما فلسطينيها برای آنكه به داخل اسرائيل بروند، بايد از داخل روستاهای شيعه عبور كنند و هنگاميكه از داخل روستايی شيعهنشين عبور كردند، اسرائيل آن روشتای شيعهنشين را ميكوبد، بمباران ميكند و مردم بيگناهش را ميكشد. بنابراين بدون آنكه آنهاخبری داشته باشند، بمبارانهای اسرائيل آنها را از هستی ساقط ميكند. در اين ميان اگر يك فلسطينی به شهادت برسد، مقاومت فلسطين در ازای خون او مبلغی به خانوادهاش پرداخت ميكند؛ زيرا مقاومت فلسطين در مقابل حيات فلسطينيها مسئوليت دارد. اما شيعيان كه كشته ميشوند، فلسطينيها ميگويند، اينان لبنانی هستند، بنابراين ما نبايد پول آنها را بپردازيم. دولت لبنان نيز ميگويد كه اينها به علت حضور فلسطينيها كشته شدهاند؛ بنابراين فلسطينيها بايد پول آنها را بدهند،نه دولت لبنان. بدين ترتيب دولت لبنان نيز ابا ميكرد. نه فلسطينيها به شيعيان چيزی ميدادند و نه دولت لبنان. در صورتی كه بزرگترين كشت و كشتارها در جنوب لبنان از شيعيان است . عده ای فكر ميكنند، كسانی كه در جنوب لبنان به شهادت ميرسند همه فلسطينی هستند. حقيقت عكس آن است. در نبردی كه دو سال پيش در هجوم اسرائيل به جنوب لبنان رخ داد و خود من و دوستان «سازمان امل» در آن حضور داشتيم، همانطور كه قبلاً گفتم از همة فلسطينيها پانزده نفر به شهادت رسيدند، اما از شيعيان بيش از دوهزار نفر گشته شدند. دنيا نميداند، دنيا نميفهمد. همة كشتهها را بحساب فلسطينيها مينويسند، درحالی كه همچنان كه گفتم محل اسكان فلسطينيها سه اردوگاه نزديك «صور» است و هنگامی كه هجوم اسرائيل شروع شد، تمام آنها گريختند و حتی يك نفر آنها در جنوب باقی نماند. اسرائيل شيعة بدبخت را، كه در خانة خود، در ده خود نشسته است و نميتواند بگريزد، بمباران ميكند و او كشته ميشود. جوانان شيعه نيز گريخته بودند، والاّ عدة كشتهها به دهها هزار نفر ميرسيد. تنها پيرها و زنها و بچهها كشته شدند؛ زيرا نميتوانستند بگريزند. در آن واقعه شهرها در جنوب لبنان آنچنان ويران شد كه حتی يك ديوار سالم باقی نماند. شهرهايی مانند «غَنْدوريِه»، «طَيِبَّه»، «عَبّاسيِّه» و غيره …
اين ظلمها و اين ستمها، از همان سالهای پيش بر شيعيان جنوب رفته است. آنگاه امام موسيصدر از دولت لبنان درخواست كرد كه به هر حال شما مسئوليت داريد كه غرامت اين كشتهها و اين تخريب را بپردازيد؛ زيرا اگر فلسطينی هم نداد چه كس ديگری بايد جواب اين دردها و ضجه ها را بدهد.
اوليـن اعتصـاب
دولت لبنان اين مسئوليت را قبول نميكرد. امام موسيصدر دست به مبارزة بزرگی عليه دولت لبنان زد و اعتصاب بزرگی در لبنان به راه انداخت. از بزرگترين مظاهر اعتصاب بستن فرودگاه توسط شيعيان{در سال 1970} بود. هنگامی كه شيعه ميگويم، شما چيزی ميشنويد، اين شيعه محرومی كه كشته شدن برای او افتخار است –زيرا زندگی روزمره او مرگ تدريجی دردناكی به حساب ميآيد- هنگامی كه امام موسيصدر فرمان داد، اين شيعيان به فرودگاه ريختند و تمام باندهای فرودگاه را پر كردند. هيچ هواپيمايی نه ميتوانست بنشيند و نه بلند شود. به هر حال بيروت را از كار انداختند و شهرهای ديكری نيز در اعتصاب سرتاسری شركت كردند و دولت لبنان مجبور شد كه در مقابل خواستههای امام موسيصدر تسليم بشود و برای دفاع از حقوق جنوبيها، «مجلس جنوب لبنان» با ميزانيه{بودجه} سالانه 30 ميليون ليره، برای كمك به خسارتديدگان و ايجاد برنامههای عمرانی، در جنوب تشكلی شد. در آن روزگار، در سرتاسر جنوب فقط يك نيمه مدرسه وجود داشت، نه بيمارستای بود، نه راهی، و برق، آب و زراعت تقريباً ناچيز بود.
دولت لبنان پيشنهاد كرد كه امام موسيصدر مسئوليت «مجلسالجنوب» را بپذيرد، ولی او رد كرد و نخواست به آلودگيهای دولتی و رشوهخواريها و پارتيبازيها آلوده گردد. البته «مجلسالجنوب» هم نميتوانست از آلودگيهای اداری نظام موجود لبنان، مستثنی باشد، بخصوص وقتی زير تسلط « كامِلالاَسْغَدْ » رئيس پارلمان لبنان قرار گرفت. او دستنشاندگان بيماية خود را بر آن مسلط ساخت و مقادير زيادی از ميزانيه «مجلسالجنوب» حيف و ميل شد. ولی با تمام اينها كارهای عمرانی زيادی انجام گرفت. بيش از 70 مدرسه ساخته شد، چهار بيمارستان بزرگ بوجود آمد، حدود يكصد درمانگاه سيار به نام مجلس شيعيان شروع بكار كرد. برنامههای آبياری و زراعتی (مشروعالخضر) و راهسازی و غيره بوجود آمد. به هرحال اقداماتی در بهبود نسبی وضع مردم جنوب صورت گرفت.عده ای فكر ميكنند، كسانی كه در جنوب لبنان به شهادت ميرسند همه فلسطينی هستند. حقيقت عكس آن است. در نبردی كه دو سال پيش در هجوم اسرائيل به جنوب لبنان رخ داد و خود من و دوستان «سازمان امل» در آن حضور داشتيم، همانطور كه قبلاً گفتم از همة فلسطينيها پانزده نفر به شهادت رسيدند، اما از شيعيان بيش از دوهزار نفر گشته شدند. دنيا نميداند، دنيا نميفهمد. همة كشتهها را بحساب فلسطينيها مينويسند، درحالی كه همچنان كه گفتم محل اسكان فلسطينيها سه اردوگاه نزديك «صور» است و هنگامی كه هجوم اسرائيل شروع شد، تمام آنها گريختند و حتی يك نفر آنها در جنوب باقی نماند. اسرائيل شيعة بدبخت را، كه در خانة خود، در ده خود نشسته است و نميتواند بگريزد، بمباران ميكند و او كشته ميشود. جوانان شيعه نيز گريخته بودند، والاّ عدة كشتهها به دهها هزار نفر ميرسيد. تنها پيرها و زنها و بچهها كشته شدند؛ زيرا نميتوانستند بگريزند. در آن واقعه شهرها در جنوب لبنان آنچنان ويران شد كه حتی يك ديوار سالم باقی نماند. شهرهايی مانند «غَنْدوريِه»، «طَيِبَّه»، «عَبّاسيِّه» و غيره …
اين ظلمها و اين ستمها، از همان سالهای پيش بر شيعيان جنوب رفته است. آنگاه امام موسيصدر از دولت لبنان درخواست كرد كه به هر حال شما مسئوليت داريد كه غرامت اين كشتهها و اين تخريب را بپردازيد؛ زيرا اگر فلسطينی هم نداد چه كس ديگری بايد جواب اين دردها و ضجهها را بدهد.
نابراين، اين اولين پيروزی برای شيعيان بود. برای اولينبار در طول تاريخ، شيعه پيروز ميشود. با دولت لبنان، با هيأت حاكمة لبنان مقابله ميكند و حق خود را ميگيرد، تا جايی كه مقرّر ميشود به ازاء هر شهيد ده هزار ليره به خانوادهاش پرداخت شود و هر خانهای كه زير بمبارانهای اسرائيل ويران شد خسارت آن را جبران كنند.
امام موسيصدر معتقد بود كه اين خانههای ويران شده را بايد آباد كرد تا شيعيان به خانههای خود بازگردند و هجرت نكنند؛ زيرا تهجير (آواره كردن) شيعيان، برنامة اسرائيل است. اسرائيل ميخواهد بگويد كه در اين منطقه انسانی زندگی نميكند، بنابراين اسرائيل كه دارای آدمهای زياد است بايد آدمهای خود را به اينجا منتقل كند و همين بهانه را برای فلسطين آورد. تمام سعی و كوشش ما در اين بوده است كه اين شيعيان برگردند و خانه و كاشانة خود را از نو بسازند و بمانند و سرزمين مادری خويش را ترك نكنند. بزرگترين افتخار ما اين است كه از نو بسازند و بمانند و سرزمين مادری خويش را ترك نكنند. بزرگترين افتخار ما اين است كه اينان سرزمينشان را ترك نكردهاند و ماندهاند. كشته ميدهند، مبارزه ميكنند، ولی ميمانند. اين بزرگترين نقشی است كه امام موسيصدر بازی كرد.
در هرحال ميبينيم كه امام موسيصدر به بيروت ميآيد و مجلس شيعيان را به راه مياندازد و اولين مبارزة بزرگ و رو در رو را با هيأت حاكمة لبنان شروع ميكند وپيروز ميشود. اين پيروزی سبب ميشود شيعيانی كه به احزاب چپ رفته بودند به امام موسيصدر توجه كنند و دريابند كه ممكن است كه شيعه بيايد و امتيازات و حقوق از دسترفتة آنها را كسب كند. حزب كمونيست پنجاه سال در لبنان مبارزه كرد، ولی نتوانست يك امتياز برای شيعيان كسب كند. امام موسيصدر در عرض دو سال توانسته بود بزرگترين امتيازات را كسب كند و هيأت حاكمة لبنان را درهم بشكند. اين سبب شد كه شيعيان بر عقدة حقارت خود تسلط يابند. عقدة حقارتی كه در قلوبشان وجود داشت و آنان را زجر و شكنجه ميداد، با اين پيروزی كمكم از بين ميرفت. جوانانی كه در احزاب مختلف پراكنده شده بودند، كمكم به دور امام موسيصدر جمع ميشدند و شهرت آقای صدر و عظمت مجلس شيعيان بيش از پيش گسترش مييافت.
خواستـه هـای بیستگانه
ايجاد «مجلسالجنوب» و برنامههای عمرانی، درمان دردها و نابسامانيهای جنوب لبنان نبود، در مقابل ميزانيهای بيش از 90 ميليون ليره، صرف كارهای عمرانی كل لبنان گرديد، درآمد سرانه يك نفر در جنوب لبنان و «بعلبك» و «عكار»، در حدود هفتاد و پنج ليره در سال است، درحالی كه در «جبل» لبنان و قسمتهای مسيحی به چند هزار ليره ميرسد!
امام موسيصدر دائماً برای بهبود وضع شيعيان ميكوشيد و درخواستهای جديدی ميكرد، تا آنكه در سال 1972، پس از آنكه قدرت زيادی كسب كرد، درخواستهای بيستگانهای به دولت لبنان تسليم كرد؛ بيست درخواست از دولت لبنان برای محرومين و مستضعفين.
يكی از اين خواستهها، مسلح كردن جوانان شيعه در جنوب لبنان برای مبارزه با اسرائيل بود. ديگری ساختن ملجاء و پناهگاه در همة روستاها و قريههای جنوب، در مقابل اسرائيل بود. يكی ديگر ايجاد راه سراتاسری بيروت به جنوب (بزرگراه) بود، برای آنكه مردم به سهولت بتوانند بيايند و بروند. از بزرگترين برنامههای عمرانی امام موسی اصرار بر احداث سد «ليطاني» بود. بزرگترين رودخانة لبنان، رودخانة «ليطاني» نام دارد، كه در جنوب لبنان به دريا ميريزد. رژيم صهيونيستی ميخواهد اين آب را به طرف فلسطين اشغالی منحرف كند؛ زيرا احتياج به آب دارد و مدت شانزده هفده سال است كه دولت لبنان برنامهای تهيه كرده تا سدی بر روی اين رودخانه بسازد و جنوب لبنان را كه سرزمين شيعيان است آباد كند، اما اسرائيل مخالفت ميكند. اسرائيل نميخواهد كه جنوب لبنان آباد شود، در عوض ميخواهد كه آب را منحرف كند و به اسرائيل ببرد. با اين كه بودجة احداث سد وجود دارد و نقشههای آن نيز موجود است، مدت هفده سال است كه اسرائيل با ساختن اين سد مبارزه كرده است و دولت لبنان نيز كه نوكر اسرائيل، نميتواند در مقابل خواستة اسرائيل مقاومت كند. اما امام موسيصدر آمد و اعلام كرد، اين حق طبيعی شيعيان است كه اين سد ساخته شود و از دولت درخواست كرد كه اين سد ساخته شود.
يكی ديگر از خواستهها صدور شناسنامة لبنانی، برای هزاران مسلمان بدون هويت{شناسنامه} بود، كه در دوران استعمار فرانسويان حاضر نشدند از استعمارگران شناسنامه بپذيرند و هنوز بيشناسنامه هستند. تقسيم عادلانه شغلهای دولتی و نظامی، جلوگيری از احتكار و ظلم، توليد و توزيع عادلانة ثروت و بالاخره عدالت اجتماعی برای محرومين، بخشی از اين خواستههای بيستگانه بود.مسلم بود دولت لبنان در مقابل اين خواستهها تسليم نميشود. دولت لبنان ميگفت كه اگر بخواهيم در مقابل شيعيان تسليم شويم، بايد از «الف» تا «دي» همة خواستهها را انجام دهيم، بنابراين در مقابل همة خواستهها بايد مقاومت كرد.
در 1973 مسئله درخواستهای شيعه اوج يافت و تمام مطبوعات و جريانات سياسی لبنان را فرا گرفت. آقای صدر به دولت اولتيماتوم داد و از نمايندگان و وزاری شيعه درخواست كرد كه در ظرف يك مدت معين، اگر جواب مناسبی از طرف دولت نرسد، همه از شغل خود استعفا دهند و اگر بازهم دولت ترتيب اثر نداد، شروع به مبارزه منفی كرده و تاحد پيروزی، بر حسب شرايط روز تاكتيكهای مناسب را انتخاب كنند. تا آنجا كه جنگ رمضان سال 1973 بين اعراب و اسرائيل پيش آمد. از آنجا كه تمام نيروها ميبايستی متوجه دشمن خارجی كردند، مسئله خواستههای شيعيان مسكوت ماند، تا شش ماه بعد در سال 1974 دوباره پس از فروكش كردن جنگ اين درخواستها مطرح گرديد.
تظاهـرات مسلحانـه بـعلبك
پس از اوج مبارزات شيعيات و عدم دريافت جواب مناسب از سوی دولت، امام موسيصدر برای نشان دادن قدرت، اعلام تظاهرات عمومی در بعلبك كرد. هفتاد و پنجهزار بعلبكی با شوق و حرارتی شديد به درخواست امام موسی پاسخ گفتند و رزمندگان بعلبكی با تظاهرات مسلحانة خود در آن روز{17/3/1974} پشت دولت مسيحی لبنان را به لرزه درآوردند. اكثر تظاهركنندگان مسلح بودند و صدای رگبار گلوله و توپ و خمپاره در اين تظاهرات به گوش ميرسيد. يكی از سنّتهای اعراب اين است كه در جشنها، يا در مصيبت و عزا تيراندازی ميكنند. اما در اين تظاهرات به جای تيراندازی، حتی با گلولة توپ و خمپاره و موشك زمين و آسمان را چراغانی كرده بودند. هفتادوپنج هزار بعلبكی در يك تظاهرات مسلحانه كه تا آن روز در تاريخ لبنان سابقه نداشت شركت كردند. ارتش لبنان دوازده هزار نفر نيرو داشت، تصور اينكه امام موسيصدر توانسته است هفتادوپنج هزار بعلبكی مسله را بسيج كند لرزه به اندام حاكمه انداخت. آنان آمدند و در اين تظاهرات مسلحانه قسم خوردند كه تا آخرين قطرة خون خود عليه ظلم و عليه امتيازات طائفی بجنگند و حقوق از دسترفتة شيعيان را بازپس گيرند.
در مقابل اين قدرت، هيأت حاكمة لبنان درهم لرزيد و وحشت كرد؛ زيرا جوانان بعلبكی، جوانان سلحشوری هستند كه شايد در دنيا نظير نداشته باشند. افراد ايلياتی كه از كودكی با تير و اسب بزرگ ميشوند. در طايفة بعلبك، اگر كسی به مرگ طبيعی بميرد ميگويند سقط شده است. بايد شهيد شود، بايد در صحنة مبارزه به شهادت برسد. سلحشورهايی هنگامی كه اسلحه به ديت ميگيرند و در وسط شهر ظاهر ميشوند، هيچ قدرتی و هيچ كسی در مقابل آنها نميتواند عرض اندام كند؛ زيرا مسيحيان دارای منافع و مصالحند. يك جوان مسيحی نميخواهد بيخود و بيجهت كشته شود، يك جوان سنّی نيز به همين ترتيب. اما شيعة بعلبكی از يك طرف فقير و محروم و مظلوم و مستضعف است و از طرف ديگر خون حسين(ع) در عروق او جريان دارد و رهبری مثل امام موسيصدر او را رهبری ميكند. هنگامی كه نعرة ياعلي(ع) او بلند ميشود، تانكها را ميلرزاند. من در صحنههای نبرد ديدهام، هنگامی كه جنگجوی بعلبكی ظاهر ميشود، همة افسران و همة سربازان فرار ميكنند، ميگريزند؛ زيرا ميدانند اين آدمی است كه نميترسد وفوراً به رگبار ميبندد، معطل نميشود. اين قدرت بود كه هيأت حاكمه لبنان را به لرزه درآورد. هيأت حاكمة لبنان، يك هيأت هفتنفری را معين كرد كه دربارة خواستههای شيعيان مطالعه كند. اين هيأت هفتنفری كه همه از افسران عاليرتبه بودند، خواستههای شيعيان را مطالعه كردند و به اين نتيجه رسيدند كه همة آنها برحق است و بايد برآورده شود. اما دولت لبنان نميخواست تسليم شود، بنابراين ابا كرد و امام موسيصدر برای آنكه قدرت ديگری نشان دهد، تظاهرات مسلحانة ديگری در جنوب لبنان در شهر «صور» برپا كرد، كه تا مرزهای اسرائيل فاصله كمی دارد.
حكومت لبنان سعی كرد كه با مرور زمان اثرات تظاهرات بعلبك را از ياد ببرد و بخصوص بينشيعيان تفرقه بيندازد. «كاملالاسعد» (شيعه)، دستنشاندة نظام فئودالی، به مبارزة علنی با امام موسيصدر برخاست. عدة زيادی از عمامه به سرهای بيمايه و بيپايه را به دور خود جمع كرد و با مصاحبههای تلويزيونی در صدد برآمد تا نشان دهد كه مبارزه بر سر اختلاف بين امام موسيصدر و علمای شيعه است، تا لبة تيز حملةشيعيان، از دولت و نظام لبنان متوجة داخل طايفة شيعه گشته و توان نيروهای آزاديخواه و عدالتطلب، صرف اصطكاكهای داخلی گردد. اما امام موسيصدر با وقعبينی و بلندنظری به هيچوجه به حملات «كاملالاسعد» جواب نداد و رسماً اعلام كرد كه بين بزرگان شيعه اختلافی وجود ندارد و مبارزه ما فقط با هيأت حاكمه، برای تحقق عدالت اجتماعی برای همة محرومين است. ولی «كاملالاسعد» و نظام دستبردار نبودند. بخصوص برای بياثر كردن تظاهرات بعلبك گفتند، حساب بعلبك با طايفة شيعه جداست، بعلبك از قديم دوستدار امام موسی بوده است، ولی جنوب لبنان كه شامل اكثريت شيعيان است، طرفدار بيچون و چرای «كاملالاسعد» بوده و لذا مخالف امام موسی هستند. برحسب اين ادعا دولت لبنان به رياست جمهوری «سليمان فرنجيه» كه آدمی بود قاتل، آدمكش و خبيث و به سختی ضد آقای صدر و شيعيان، از تسليم در برابر درخواستهای امام موسی سرباز ميزد.
تـظاهرات صـور
برای جوابگويی به ادعای بی جای «كاملالاسعد» و جلوگيری از سوء استفادة دولت از اين ادعا، امام موسيصدر اعلام تظاهرات عمومی در «صور»، شهر بزرگ جنوب لبنان را نمود. «صور» تا مرزهای اسرائيل حدود چهار كيلومتر فاصله دارد. مردم جنوب لبنان هميشه مورد هجوم و ظلم و ستم بوده و از نظر روحی ضعيف بودند، لذا ميترسيدند. اما در چينی محلی در جنوب لبنان يكصدوپنجاه هزار نفر در تظاهرات شركت كردند{5/5/1974}. البته همه جنوب لبنان 400.000 نفر جمعيت دارد. از 400.000 نفر جمعيت، يكصدوپنجاه هزار مرد در اين تظاهرات شركت كردند. به عبارت ديگر همة مردان كوچك و بزرگ به اين تظاهرات آمدند و در آنجا نيز قسم ياد كردند كه تا آخرين قطرة خون خود برای احقاق حقوق از دسترفتة شيعيان بجنگند و مبارزه كنند.
هيأت حاكمة لبنان برای آنكه مردم به تظاهرات نروند، همة راهها و جادهها را ميخ ريخت، ميخهای بزرگ. عدة زيادی كه ميخواستند خود را به اين تظاهرات برسانند مجبور بودند كه از روز قبل، يا از شب قبل خود را به شهر «صور» برسانند، اما تمام ماشينهای آنها در راه پنچر ميشد و ميماندند. خود من از همان مدرسة «جبلعامل»، يكی از تراكتورهای كشاوری را كه تراكتور بزركی بود آوردم و شاخههای درختان را مثل دو شاخه از دو طرف تراكتور بستيم، تا مثل جاروب روی زمين را پاك كند. تراكتورها را فرستاديم تا اين راهها را تميز كنند و مردم بتوانند به شهر «صور» بيايند. من خوب ميدانستم، هنگامی كه تراكتور ما مشغول پاكسازی جادهها ميشود، ارتش لبنان جلوی آن را خواهد گرفت، بنابراين دو نفر بعلبكی را در داخل تراكتور مخفی كردم. آنان با لباس مخصوص خود و كلاشينكف در داخل تراكتور نشسته بودند. هنگامی كه تراكتور جاروب ميكرد و ميرفت به يك گروه سربازان برخورد كرد. افسر فرمانده آنها آمد و به راننده تراكتور با پرخاش گفت: «تو كيستي؟» او گفت: «من دانشجوی «مدرسة جبلعامل» هستم.» افسر به او فحش داد، اهانت كرد كه: «تو چه حقی داری كه اين ميخها را پاك ميكني؟» آنقدر اهانت كرد تا دو بعلبكی كه در پشت نشسته بودند، بلند شدند و كلاشينكف خود را آماده كردند و گفتند: «اگر يك لحظه در اينجا بمانی تو و همة افرادت را تكهتكه خواهيم كرد.» همين افسر فوراً سلام نظامی داد و گفت: «معذرت ميخواهم شما را نشناخته بودم، ما را ببخشيد.» سربازان را برداشت و همه گريختند؛ زيرا ميدانستند كه به بعلبكی نميتوانند درگير شوند و همانجا فوراً كشته خواهند شد.
اين چنين بود مبارزههای وحشتناكی كه در لبنان به وقوع ميپيوست و جوانان اين چنين از جان گذشته و فدايی بودند كه ميتوانستند اين برنامهها را پياده كنند و هماكنون نيز، اگر در بيروت ميبينيد كه در مقابل مزدوران عراقی و قدرتهای ديگر ايستادهاند و ميجنگند، يك چنين جوانانی هستند كه از مرگ نميهراسند و شهادت برای آنها افتخار است.
مزدوران «كاملالاسعد» در تمام شهرهای جنوب ايجاد ترس و وحشت كردند، به اين ترتيب كه شايع كردند در روز تظاهرات نيروهای «اسعدي» مسلحانه حمله خواهند كرد و خونريزی خواهد شد، هر كسی به تظاهرات برود جانش در خظر است! نيروهای ارتشی نيز با تاكتيكهای خود در جنوب و مانورهای مخصوص و ايجاد حاجز{راهبندان} در نقاط مختلف، به انتشار و تقويت پروپاگاندهای اسعديها كمك كردند. به علاوه مزدوران مسلحی اجير شدند، تابه دوستان امام موسی حمله كنند. يكی از اين مزدوران «محمدحيدر» يكتروريست حرفهای بود؛ قاتلی كه سالها در زندان به سر ميبرد و رژيم برای همين امر او را با سلام و صلوات آزاد كرد و با پول زياد و اسلحة فراوان و افراد مسلح خودفروخته به جان مردم انداخت. آنان هر ماشينی را كه حامل عكس امام موسيصدر بود، به مسلسل بستند و عده زيادی را مجروح كردند. اما امام موسيصدر برای آنكه بهانهای به دست رژيم ندهد، دستور داد كه به هيچوجه در مقابل ماجراجويان مقاومتی نشود و چه نيكو بود صبر و قدرت نفس كسانی كه مورد هجوم قرار گرفتند و حتی مجروح شدند، ولی درگيری و زد و خورد به وجود نياوردند و هيچ بهانهای به دست رژيم ندادند.
روز تظاهرات … فرار رسيد، هزاران تن از مردم، دستهدسته با ماشين و تراكتور والاغ، سواره و پياده رهسپار «صور» بودند تا وفاداری خود را –عليرغم تمام توطئهها- به رهبر «حركت» نشان دهند. صحرای محشری بود، ارتش و نيروهای ارتجاعی در مقابل سيل جمعيت مجبور به سكوت شدند و بيش از 150.000 نفر در صور گرد آمدند. امام موسی به «خفاشان شب» حمله كرد و تزويرها و خدعههای مزدوران را برملا ساخت و طايفة{شيعه} را دعوت به وحدت كرد و مردم با او قسم ياد كردند كه تا آخرين قطرةخون خود در راه تحقق عدالت اجتماعی و آزادی از استثمار و دفاع از لبنان در مقابل دشمن خارجی بكوشند و از هيچ نوع فداكاری در اين را ه دريغ نكنند.
به هر حال تظاهرات بزرگ دوم نيز عملی شد و هيأت حاكمة لبنان به اين نتيجه رسيد كه در مقابل سازمان شيعيان و محرومين، ضعيف است و نميتواند به تنهايی عملی انجام دهد.
پيشبينی تظاهرات بيـروت
پس از تظاهرات پيروزمند صور، ادعای پوچ «كاملالاسعد» و طرفدارانش همچون كف روی آب محو شد و مبارزات شيعيان با سرعت و موفقيت متوجه رژيم لبنان گرديد. درگيريها روشن و بيپرده بيان ميشد و برای آخرين ضربه قاطع قرار بود كه تظاهرات شيعيان به قلب لبنان، يعنی بيروت كشيده شود تا اگر خفتهای وجود دارد بيدار گردد. قرار بود كه تظاهرات به يك اعتصاب عمومی بپيوندد و اگر نتيجه و حاصلی نداد، دست به مبارزة منفی زده شود و با يك اعتصاب غذای عمومی و سيطره بر خيابانهای مركزی شهر، بيروت را از كار بيندازند. اما لبنان آبستن حوادث ديگری نيز بود و آن نقشة نابودی مقاومت فلسطينيها و يك شبيخون همهجانبه بر نيروهای مترقی و آزاديخواه لبنان بود كه بنا به مصلحت عموم، مسئله درخواستهای شيعه و محرومين دوباره مسكوت ماند.
پيدايش حركت محروميـن
از سال 1971 كه به جنوب لبنان وارد شدم، كلاسهايی برای درسهای ايدئولوژيك اسلامی، به سبك انجمنهای اسلامی دانشجويان، به راه انداختم. از هر روستايی يك يا دو نفر از معلمان مؤمن و مسلمان را انتخاب كردم، كه مجموعاً حدود 150 نفر ميشدند. آنان هفتهای يكبار به مدرسه ميآمدند و جلساتی اسلامی و عميق برپا ميشد كه خود آقای صدر و « شيخ مهدی شمسالدين» و «سيد محمدحسين فضلالله» و رجال ديگر سخنرانی ميكردند و بحث و انتقاد ميشد و بعد خودم نيز كمكم وارد بحثها شده، يك سلسله دروس ايدئولوژيك بيان ميكردم … نيمی از اين عده رفتند و تقريباً نيم ديگر ماندند و هماينان بودند كه اولين هستههای سازمان «حركت محرومين» درجنوب را تشكيل دادند.
در بيروت نيز نظير اين عمل را انجام داديم. در آنجا مشكلات زيادتر بود، ولی حركتی فكری به راه افتاد كه به وحدت فكری و عمق ايدئولوژيك آنان كمك زيادی نمود.
به اين ترتيب زبدهترين جوانان مسلمان شيعه را مجهز و منظم كرديم و همين جوانان مؤمن بعداً كادرهای ورزيده و جنگنده «حركت محرومين» و «حركات امل» شدند … و مردم شيعه لبنان همه به سوی «حركت محرومين» و امام موسی روی آوردند.
اين شيعيان فوجفوج وارد اين نهضت ميشدند و سازماندهی اين «حركت» نيز با اين حقير بود. آنان احزاب را رها ميكردند و به اين سازمان ميپيوستند. سازمانی مكتبی، براساس ايدئولوژی اسلامی، براساس خط علی و حسين(عليهمالسلام). يك شيعه به خود ميلرزيد، اشك ميريخت و چه بسا كه در روستاها در قريههای مختلف، در كنار دفتر «حركت محرومين»، مردم جمع ميشدند تا نامنويسی كنند و وارد نهضت شوند، وارد «حركت» شوند. ما نميخواستيم آنها را بپذيريم، ابا ميكرديم؛ زيرا نميتوانستيم آنان را اداره كنيم. با آنها چه كنيم؟ تنها معلمان، تحصيل كردهها، يا كسانی را كه در سالهای آخر مدرسه متوسطه بودند، ميپذيرفتيم تا از آنان كادر بسازيم؛ زيرا ميدانستيم كه همة ملت شيعه، اعضای نهضت ما هستند و دليل ندارد كه از آنان نامنويسی كنيم.
ما نميخواستيم سازمان به صورت دكان درآيد و هركس و ناكسی، و يا هر فكر غلطی وارد آن شود و خدای ناكرده حزبی ديگر، همچون احزاب فاسد لبنانی به وجود آيد كه كارشان دروغ و تهمت و كارچاق كنی و به جيب زدن اموال مردم و حكومت و تقسيم منافع و .. است. لذا از همان ابتدا تأكيد كرديم كه ما ايجاد «حركت» كردهايم نه حزب و حركت از مبارزه با نفس و تربيت نفس و اخلاق شروع ميشود (نه منافع مادی، و مصالح شخصي).
پيشبينی تظاهرات بيـروت
پس از تظاهرات پيروزمند صور، ادعای پوچ «كاملالاسعد» و طرفدارانش همچون كف روی آب محو شد و مبارزات شيعيان با سرعت و موفقيت متوجه رژيم لبنان گرديد. درگيريها روشن و بيپرده بيان ميشد و برای آخرين ضربه قاطع قرار بود كه تظاهرات شيعيان به قلب لبنان، يعنی بيروت كشيده شود تا اگر خفتهای وجود دارد بيدار گردد. قرار بود كه تظاهرات به يك اعتصاب عمومی بپيوندد و اگر نتيجه و حاصلی نداد، دست به مبارزة منفی زده شود و با يك اعتصاب غذای عمومی و سيطره بر خيابانهای مركزی شهر، بيروت را از كار بيندازند. اما لبنان آبستن حوادث ديگری نيز بود و آن نقشة نابودی مقاومت فلسطينيها و يك شبيخون همهجانبه بر نيروهای مترقی و آزاديخواه لبنان بود كه بنا به مصلحت عموم، مسئله درخواستهای شيعه و محرومين دوباره مسكوت ماند.
پيدايش حركت محروميـن
از سال 1971 كه به جنوب لبنان وارد شدم، كلاسهايی برای درسهای ايدئولوژيك اسلامی، به سبك انجمنهای اسلامی دانشجويان، به راه انداختم. از هر روستايی يك يا دو نفر از معلمان مؤمن و مسلمان را انتخاب كردم، كه مجموعاً حدود 150 نفر ميشدند. آنان هفتهای يكبار به مدرسه ميآمدند و جلساتی اسلامی و عميق برپا ميشد كه خود آقای صدر و « شيخ مهدی شمسالدين» و «سيد محمدحسين فضلالله» و رجال ديگر سخنرانی ميكردند و بحث و انتقاد ميشد و بعد خودم نيز كمكم وارد بحثها شده، يك سلسله دروس ايدئولوژيك بيان ميكردم … نيمی از اين عده رفتند و تقريباً نيم ديگر ماندند و هماينان بودند كه اولين هستههای سازمان «حركت محرومين» درجنوب را تشكيل دادند.
در بيروت نيز نظير اين عمل را انجام داديم. در آنجا مشكلات زيادتر بود، ولی حركتی فكری به راه افتاد كه به وحدت فكری و عمق ايدئولوژيك آنان كمك زيادی نمود.
به اين ترتيب زبدهترين جوانان مسلمان شيعه را مجهز و منظم كرديم و همين جوانان مؤمن بعداً كادرهای ورزيده و جنگنده «حركت محرومين» و «حركات امل» شدند … و مردم شيعه لبنان همه به سوی «حركت محرومين» و امام موسی روی آوردند.
اين شيعيان فوجفوج وارد اين نهضت ميشدند و سازماندهی اين «حركت» نيز با اين حقير بود. آنان احزاب را رها ميكردند و به اين سازمان ميپيوستند. سازمانی مكتبی، براساس ايدئولوژی اسلامی، براساس خط علی و حسين(عليهمالسلام). يك شيعه به خود ميلرزيد، اشك ميريخت و چه بسا كه در روستاها در قريههای مختلف، در كنار دفتر «حركت محرومين»، مردم جمع ميشدند تا نامنويسی كنند و وارد نهضت شوند، وارد «حركت» شوند. ما نميخواستيم آنها را بپذيريم، ابا ميكرديم؛ زيرا نميتوانستيم آنان را اداره كنيم. با آنها چه كنيم؟ تنها معلمان، تحصيل كردهها، يا كسانی را كه در سالهای آخر مدرسه متوسطه بودند، ميپذيرفتيم تا از آنان كادر بسازيم؛ زيرا ميدانستيم كه همة ملت شيعه، اعضای نهضت ما هستند و دليل ندارد كه از آنان نامنويسی كنيم.
ما نميخواستيم سازمان به صورت دكان درآيد و هركس و ناكسی، و يا هر فكر غلطی وارد آن شود و خدای ناكرده حزبی ديگر، همچون احزاب فاسد لبنانی به وجود آيد كه كارشان دروغ و تهمت و كارچاق كنی و به جيب زدن اموال مردم و حكومت و تقسيم منافع و .. است. لذا از همان ابتدا تأكيد كرديم كه ما ايجاد «حركت» كردهايم نه حزب و حركت از مبارزه با نفس و تربيت نفس و اخلاق شروع ميشود (نه منافع مادی، و مصالح شخصي).
پيدايش حركت محروميـن
از سال 1971 كه به جنوب لبنان وارد شدم، كلاسهايی برای درسهای ايدئولوژيك اسلامی، به سبك انجمنهای اسلامی دانشجويان، به راه انداختم. از هر روستايی يك يا دو نفر از معلمان مؤمن و مسلمان را انتخاب كردم، كه مجموعاً حدود 150 نفر ميشدند. آنان هفتهای يكبار به مدرسه ميآمدند و جلساتی اسلامی و عميق برپا ميشد كه خود آقای صدر و « شيخ مهدی شمسالدين» و «سيد محمدحسين فضلالله» و رجال ديگر سخنرانی ميكردند و بحث و انتقاد ميشد و بعد خودم نيز كمكم وارد بحثها شده، يك سلسله دروس ايدئولوژيك بيان ميكردم … نيمی از اين عده رفتند و تقريباً نيم ديگر ماندند و هماينان بودند كه اولين هستههای سازمان «حركت محرومين» درجنوب را تشكيل دادند.
در بيروت نيز نظير اين عمل را انجام داديم. در آنجا مشكلات زيادتر بود، ولی حركتی فكری به راه افتاد كه به وحدت فكری و عمق ايدئولوژيك آنان كمك زيادی نمود.
به اين ترتيب زبدهترين جوانان مسلمان شيعه را مجهز و منظم كرديم و همين جوانان مؤمن بعداً كادرهای ورزيده و جنگنده «حركت محرومين» و «حركات امل» شدند … و مردم شيعه لبنان همه به سوی «حركت محرومين» و امام موسی روی آوردند.
اين شيعيان فوجفوج وارد اين نهضت ميشدند و سازماندهی اين «حركت» نيز با اين حقير بود. آنان احزاب را رها ميكردند و به اين سازمان ميپيوستند. سازمانی مكتبی، براساس ايدئولوژی اسلامی، براساس خط علی و حسين(عليهمالسلام). يك شيعه به خود ميلرزيد، اشك ميريخت و چه بسا كه در روستاها در قريههای مختلف، در كنار دفتر «حركت محرومين»، مردم جمع ميشدند تا نامنويسی كنند و وارد نهضت شوند، وارد «حركت» شوند. ما نميخواستيم آنها را بپذيريم، ابا ميكرديم؛ زيرا نميتوانستيم آنان را اداره كنيم. با آنها چه كنيم؟ تنها معلمان، تحصيل كردهها، يا كسانی را كه در سالهای آخر مدرسه متوسطه بودند، ميپذيرفتيم تا از آنان كادر بسازيم؛ زيرا ميدانستيم كه همة ملت شيعه، اعضای نهضت ما هستند و دليل ندارد كه از آنان نامنويسی كنيم.
ما نميخواستيم سازمان به صورت دكان درآيد و هركس و ناكسی، و يا هر فكر غلطی وارد آن شود و خدای ناكرده حزبی ديگر، همچون احزاب فاسد لبنانی به وجود آيد كه كارشان دروغ و تهمت و كارچاق كنی و به جيب زدن اموال مردم و حكومت و تقسيم منافع و .. است. لذا از همان ابتدا تأكيد كرديم كه ما ايجاد «حركت» كردهايم نه حزب و حركت از مبارزه با نفس و تربيت نفس و اخلاق شروع ميشود (نه منافع مادی، و مصالح شخصي).
زيربنای فكـری مـا
اولين بند ميثاق «حركت»، ايمان به خداست. تا كسی خدا را درست نفهمد و ايمان نياورد، نميتواند به «حركت» وارد شود .. ايمان به خدا و عمل براساس ارزشهای خدايی … كسی كه هدف حيات را خدا قرار دهد، به خاطر خدا بارزه كند، خليفة خدا در زمين باشد و صفات و اعمال او، مظهر صفات خدا گردد. خلاصه نمايندة علی و حسين(عليهمالسلام) باشد.
ايدئولوژی اسلامی، ايدئولوژی «حركت» شد. آن ايدئولوژی كه ما سخنگوی آن بوديم، نه اسلام بدون حركت، يعنی اسلام مشايخ و فئودالها و پيرزنها و پيرمردها و اسلام سنتی لبنان. اين فكر و اين حركت به سرعت توسعه يافت و بحق ميگويم كه پيشرفت اين فكر و دوام اين فكر و پيروزی اين فكر، به بركت وجود آقای صدر بود …
ازش انسانها به حركتی است كه ايجاد ميكنند
ما هر انسانی را با حركاتش ميسنجيم. شما ميدانيد در طول تاريخ افراد بزرگی هستند كه ميآيند و ميروند. فرض كنيم يك كشتيگير بزرگ، يا يك وزنهبردار معروف، ميآيد شهرتی كسب ميكند، اما پس از آنكه پير شد، بعد از آنكه رفت، ديگر اثری از او نميماند. ميرود، تمام ميشود. نويسندگانی، سخنورانی، شخصيتهای سياسی بزرگی پيدا ميشوند، اما ميروند و تمام ميشوند. در طول تاريخ از اين افراد زياد ديدهايم. اما انسانهای ديگری ميآيند كه حركت ايجاد ميكنند، مثل نبياكرم(ص). اين مرد بزرگ حركتی تأسيس كرد كه قرنها و هزارها سال پس از او، هر روز و همه روزه قدرتش افزونتر ميشود؛ يعنی حركتی كه با مرگ او و با وفات او خاتمه پيدا نميكند. حركتی كه در روح انسانها، در قلوب انسانها امتداد پيدا ميكند، ادامه پيدا ميكند. اين انسانها مهماند، اين انسانها ارزش دارند. امام امت ما در عداد اين رهبران بزرگ است.
ميدانيد رهبران بزرگی به وجود آمدهاند –چه مذهبی چه غيرمذهبي- كه منشاء خدماتی بودند، شهرت كسب كردند، كتابها نوشتند اما با وفات آنها، همه كارهايشان متوقف شد. من در طول تاريخ يكی از اين نمونهها را ذكر ميكنم كه «سيدجمالالدين اسدآبادي» است.
«سيدجمالالدين اسدآبادي» شخصيت بسيار بزرگ و بينظير تاريخ اسلام است، روشنفكری مبارز و سرسخت. اما اين مرد بزرگ پس از آن كه وفات پيدا كرد، ديگر اثری و حركتی از او باقی نماند، تمام شد، رفت. اما امام خمينی، امام امت ما، حركتی تأسيس كرده است كه اين حركت در تاريخ ميماند و با وجود او رابطه ندارد، حتی اگر خدای ناكرده او وفات پيدا كند، بازهم حركت او، نه تنها در ايران، بلكه در بين همة محرومين و مستضعفين دنيا، رسوخ شيدا كرده است. حركت او ابرقدرتها را به لرزه درانداخته است. يك حركت اسلامی كه شعار « لاشرقيه و لاغربيه» ميدهد. هر قدر انسان بزرگتر و عظيمتر باشد، حركت اجتماعی او عميقتر و طولانيتر خواهد بود. يك انسان بزرگ را با حركتی كه ايجاد كرده است ميسنجيم. هنگامی كه بر اين سياق مقايسه ميكنيم، ميبينيم كه امام موسيصدر نيز حركت ايجاد كرده است. يك سخنور معروف يا يك نويسندة بزرگوار، يا يك رجل سياسی منحصر به فرد نبوده است كه در حيات خود اعمالی انجام دهد، يا كارهايی خارقالعاده از او به ظهور برسد، بلكه ايجاد حركت كرده است و در كجا؟ در لبنان!. همچنان كه گفتم غربزدهترين نقطة خاورميانه، لبنان است. فاسدترين حكومتها در لبنان است، بزرگترين ظلمها و جنايتها در لبنان است. زير سلطة اسرائيل، فرانسه و امريكا و در سختترين شرايط، اين مرد بزرگ قادر شد كه حركت ايجاد كند. پس از 1400 سال اين شيعة بدبخت ترسوی عقدهای را، به جنبش درآورد، او را به حركت درآورد. او توانست آنچنان حركتی تأسيس كند كه هيأت حاكمة لبنان را بلرزاند. اسرائيل رابه وحشت بيندازد، نظامهای طاغوتی عربی از او به وحشت بيفتد. سالها پيش از آنكه انقلاب اسلامی ما به پيروزی برسد، اين مرد بزرگ سازماندهی كرد. «حركت محرومان»، نهضت محرومان، براساس ايدئولوژی و خط مكتبی اسلامی در لبنان به راه افتاد. انسانها ساخته شدند. كادرها تربيت شدند و پس از آنكه مبارزة ايدئولوژيك و سياسی ادامه پيدا كرد، هنگامی كه جنگهای داخلی لبنان به وجود آمد و ضرورت جنگهای مسلحانه احساس شد، اين مرد بزرگ يا سازمان مسلحانه براساس ايدئولوژی اسلامی به وجود آورد، جناح نظامی حركت محرومين، به نام «حركت امل» كه به شرح آن نيز خواهيم پرداخت.(1)
نابراين امام موسيصدر، كسی است كه اين حركت را رهبری كرده و كسی است كه در ميان فقر و فشار مصيبتها و مشكلات موجود در لبنان، قادر شده است كه شيعيان را تمركز دهد، قدرت ببخشد و درمقابل هيأت حاكمة كثيف و اسرائيل جبار و سعدحداد مزدور، به جنگ و مبارزه بپردازد و توانسته است به شيعيان روح تازهای بدمد. شيعيان در طول تاريخ همواره مورد ظلم و ستم بودهاند، هميشه بر سرشان كوفتهاند و در اثر ظلم و فشاری كه به آنان وارد شده است، عقدة حقارت پيدا كرده بودند، ميترسيدند. شما تصور كنيد اسرائيل، كه در جنوب لبنان قرار گرفته است و همه روز و همه شب آنان را ميكند و ميكشد و نابود ميكند، چه روحيهای در اين مردم به وجود ميآورد.
به ياد دارم شش يا هفت سال پيش{حدود سال 1972} يك گروه كماندويی اسرائيل وارد جنوب لبنان شد و دو كشاورز لبنانی را به ظلم، به جنايت، كشت. عدهای از كشاورزان لبنانی جمع شده و اعتراض كردند. فرماندة اسرائيلی به آنان اهانتها كرد، حتی گفته بود، ما برای تصرف لبنان احتياج نيست كه سرباز بفرستيم، دختران خود را ميفرستيم و در هر لحظه، هرجای لبنان را توسط اين دختران تصرف ميكنيم. چنان روحيه ضعيف و احساس حقارت در اين شيعيان به وجود آمده بود كه نميتوانستند در مقابل هيچ دشمنی از خود عكسالعمل نشان بدهند. به ياد دارم هنگامی كه در حضور امام موسيصدر به اين منطقه رفتيم، او به مسجد رفت و سخت گفت و جوانان را تشويق كرد تا در مقابل اسرائيل بايستند و بجنگند. يكی از جوانان از وسط مسجد بلند شد و اعتراض كرد كه: «ای امام ما اسلحه نداريم، چگونه با دشمنی جبار، مانند اسرائيل بدون اسلحه بجنگيم؟» امام در جواب گفت: «حتی اگر اسلحه نداشته باشيد بايد با چنگ و دندان با اسرائيل مبارزه كنيد و اين لكة ننگ را از دامان خود بشوييد.» در همان لحظاتی كه امام در مسجد صحبت ميكرد، رگبار گلولة اسرائيل از بالای سر ما وزيدن گرفت. آن منطقه نزديك مرز اسرائيل بود و اسرائيل، كه شايد از بلندگوی مسجد صدای او را ميشنيد، برای ايجاد ترس و وحشت رگبار گلوله خود را به شهر و به مسجد گشود، ولی او همچنان روحيه ميداد و آنان را به جنگ و جهاد تشويق ميكرد و بالاخره حالتی به وجود آورد كه برای اولينبار افتخار و روحيه شهادتطلبی در اين شيعيان ايجاد شد، روحية فداكاری و حسينی در آنان زنده شد.
اولين مقاومت و شهادت در مقابل اسرائيل
يكی از بزرگترين افتخارات ما اين بود كه برای اولينبار، حدود هفت سال پيش{1972} اولين كسی كه مسلحانه در مقابل اسرائيل ايستاد و به شهادت رسيد، جوان پانزده سالهای بود از مدرسة صنعتی جبلعامل در شهر صور در جنوب لبنان. اين جوان به نام « فلاح شرفالدين» در مسجد مدرسه اذان ميگفت. او صدای خوبی داشت، خانهاش در شهری بود به نام «طيّبه»، در جنوب لبنان، نزديك مرز اسرائيل. هنگامی كه اسرائيل به شهر «طيّبه» حمله كرد، پدرش در نيمههای شب در خانه را باز كرد و اسرائيليها با يك رگبار گلوله پدرش را كشتند. برادر بزرگش دويد تا اسلحة كلاشينكف خود را بردارد، ولی قبل از آن كه اسلحه را بردارد او نيز هدف رگبار گلوله قرار گرفت و به خاك و خون خويش درغلطيد. اين جوان پانزده سالة شاگرد مدرسه ما اسلحه برادر را برداشت و خود را به اتاق جانبی رسانيد و از داخل پنجرة اتاق به مدت نيم ساعت با اسرائيليها جنگيد و در همان اولينباری كه اسرائيل خانة آنها را محاصره كرده بود، هفت نفر از آنها را به خاك ريخت و مدت نيم ساعت مبارزه كرد، تا آنكه اسرائيل با يك موشك، يا يك راكت، اتاقی را كه اين جوان در آن مبارزه ميكرد به آتش كشيد و اين جوان شجاع و فداكار قطعه قطعه شد.
اين اولين شهيدی است كه مسلحانه در مقابل اسرائيل قيام كرده و به شهادت رسيد. او يكی از شاگردانی است كه در مدرسة ما و در حركت امام موسيصدر، با اين روحيه شجاعت و فداكاری تربيت شده بود.همين مردمی كه از مرگ ميترسيدند و در مقابل دشمن احساس حقارت ميكردند، به جايی رسيدند كه شهادت افتخار آنها شد. در يكی از روستاهای جنوبی جوانی شهيد شده بود. به اتفاق امام موسی برای ديدار از خانوادة اين شهيد رهسپار خانة آنان شديم. مادر پيری بود شصت ساله. فرزند جوانش ليسانسيهای بود كه در مدرسة شهر تدريس ميكرد. اين جوان كه به شهادت رسيده بود، تنها جوان خانواده محسوب ميشد. پيرزن شوهر نداشت، بچة ديگری نداشت و فقط يك فرزند برومند داشت و او را هم در را ه مبارزه تقديم كرده بود. به خانهاش رفتيم. خانهای بود محقر و كوچك مردم نيز در خانة او و اطراف خانه جمع شدند. امام موسيصدر دركنار اتاق بر زمين نشست، عدهای از بزرگان نيز در داخل اتاق جمع شدند. پيرزن سرتاپا سياه پوشيده در جلوی او نشسته بود و هيچ نميگفت. اما يكباره شروع به سخن كرد، با حالتی عصبانی و صدايی مرتعش. من فكر كردم كه ميخواهد به امام موسيصدر پرخاش بكند و بگويد چرا فرزندم را از من گرفتی و در اين مبارزه او به شهادت رسيد، اما ديدم اين زن برخاست و شروع به صحبت كرد و با آن حالت عصبانيت فرياد برآورد كه: «ای امام موسي! تو چرا اردوگاه برای زنان تأسيس نكردهای تا من بتوانم در آن اردوگاه آيين جنگاوری بياموزم و من نيز به افتخار شهادت نائل شوم.»اسرائيل قدرت جبّاری است كه در عرض دو ساعت سه كشور بزرگ عربی را نابود كرد. او در سال 1967 ميلادی در آن جنگ معروف، مصر، سوريه و اردن را در عرش دو ساعت نابود كرد. جنگ آنها پنج روز به طول انجاميد، ولی نابودی ارتش آنها در همان دو ساعت اول بود. قدرتی جبّار كه سه كشور بزرگ عربی را در عرض دو ساعت نابود كند، از يك طرف و از طرف ديگر فالانژيستها و مسيحيان افراطی و متعصب لبنان، كه خود قدرتی بينظير به شمار ميروند و اقلاً بيش از 80.000 رزمنده كماندو دارند. همچنين احزاب چپ لبنان كه به شرح آنها خواهيم پرداخت. در ميان اين امواج طوفانی شنا كردن و سالم بيرون آمدن كاری است بس مشكل، كه جز با اتكای به خدای بزرگ و حركتهايی بر مبنای اعتقاد و ايمان، ميّسر نيست. تا كسی در گرداب حوادث لبنان قرار نگيرد بُعد حركت امام موسيصدر را نميتواند درك كند.
همكاری احزاب با هيأت حاكمـه
بايد برای شما بگويم، در تمام مدتی كه اين شيعيان، اين محرومان عليه ظلم و ستم و هيأت حاكمة فاسد لبنان ميجنگيدند، چپيها و كمونيستها دست اتحاد به هيأت حاكمه داده بودند. ميخواهم اينها را بگويم تا كمی از تاريخ آگاه شويد. احزاب چپ لبنان جبههای داشته و دارند به نام «جبهة وطينه». «جبهة وطينه» را اگر به فارسی ترجمه كنيم، معنی آن «جبهة ملي» است. اما جبهة ملی آنها را –برخلاف جبهة ملی ما كه در زمان مرحوم دكتر مصدق بود- ميتوان جبهة ملی كمونيستها ناميد. هفتاد و پنج سازمان و حزب چپی و ماركسيستی در اين جبهة ملی، يا جبهة وطنی عضويت داشتند و « كمال جنبلاط»، رهبر «حزب تقدمی اشتراكي»، يا «حزب سوسياليست پيشرو»، به رهبری اين جبهه ملی انتخاب شده بود. « كمال جنبلاط» كه خود يك سوسياليست بود، به رهبری تمام احزاب چپ لبنان انتخاب شده بود. خود «جنبلاط» و دوستانش، در هيأت حاكمه لبنان عضويت داشتند. تصور كنيد! هنگامی كه امام موسيصدر و محرومان لبنان، عليه هيأت حاكمة فاسد لبنان ميجنگيدند، « كمال جنبلاط» و دوستان و همكاران او در هيأت دولت لبنان شركت داشتند. بنابراين با امام موسيصدر مبارزه ميكردند، جلوی او را گرفته بودند. تصور كنيد! كسانی كه شعارهای سوسياليستی و شعارهای كارگری ميدادند خود، مثل « كمال جنبلاط» از بزرگترين فئودالها و سرمايهداران لبنان بوده و با هيأت حاكمة سرمايهدار لبنان همكاری نزديك ميكردند. به هر حال اين است ماهيت اغلب احزاب چپ.
تشکیل حركت «امـل»
در تظاهرات 1970 و سپس تظاهرات بعلبك و صور، شيعيان از روی احساسات و عواطف خودشان به ميدان مبارزه آمدند و قسم ياد كردند كه تا آخرين قطرة خون خودشان برای احقاق حقوق شيعيان مبارزه كنند. اين مرحله اول مبارزات بود؛ يعنی مرحله رشد سياسی و تحريك عواطف و احساسات شيعيان. امام موسی و دوستانش احساس كردند كه تنها با عواطف و احساسات و تظاهرات نميتوان كاری از پيش برد. در مقابل، سازمانهای دست راستی قوی و سازمانهای دست چپی قوی وجود داشت. بنابراين با تظاهرات ساده و خيابانی و با ابراز احساسات و عواطف نميشد به جايی رسيد. بايد سازماندهی انجام ميشد. بنابراين در سال 1973 سازماندهی «حركت محرومين» به رهبری امام موسيصدر شروع شد و من مسئول تنظيم تشكيلات اين سازمان بودم. سازمانی كه به سرعت شيعيان را دور خودش جمع كرد، سازمانی كه ايدئولوژيش اسلام بود، اما اسلام حقيقی، اسلام انقلابی. اسلامی كه سربازانش به قدرت اسلحه شهادت مسلح ميشدند.
چنين سازمانی با چنين ايدئولوژی مورد بغض و كينه چپيها و راستيها و حتی روحانيون مرتجع لبنان قرار گرفت، ولی اين سازمان به سرعت پيش ميرفت. همانطور كه گفتم عده زيادی از جوانان بدبخت و فلكزده شيعه به علت خلائی كه وجود داشت به احزاب كمونيست، چپ و سازمانهای متطرّف چپ فلسطينی پناه ميبردند. ولی پس از تأسيس «حركت محرومين» عده زيادی از اين جوانان به اصل و مبداء خودشان بازگشتند و به قول معروف، فرش را، گليم را، از زير پای احزاب كشيدند و در هر دهی كه يك يا دو نفر از حزب كمونيست وجود داشت، اقلاً صد تا دويست نفر از اعضای مؤمن حركت محرومين فعاليت ميكردند.
پس از اين مرحله دوم سازماندهی در بين شيعيان، مرحله سوم آغاز شد و آن سازماندهی نظامی بود. لبنان با ايران فرق دارد، لبنان سرزمينی است عشايری و همه مسلح. دست راستيها –همانطور كه گفتم- با چهل هزار جنگنده و اسلحه كافی سيطرح خودشان را بر ديگران حفظ ميكردند. مقابله با يك سازمان نظامی بايد با قدرت نظامی تؤام باشد. بنابراين قسمت سوم سازماندهی «حركت محرومين» تأسيس سازمان نظامی «امل» بود. «امل» از سه كلمه «افوج، مقاومت، ابنانيه» كه «الف» از افواج و «م» از مقاومت و «ل» از لبنانی گرفته شده، يعنی «آرزو»، آرزو برای تحقق رسالت اسلامی و حكومت مهدي(عج).
اين سازمان از سال 1974 شروع به تعليم جوانان شيعه كرد و اين تعليم در منطقه بعلبك، در كوهستانهای نزديك به سوريه انجام ميگرفت. تعليماتی كه در آن مقاومت فلسطينی با ما همكاری داشت و شخص ياسر عرفات بارها به اين مركز سفر كرد و هنگام فارغالتحصيل شدن دوستان و برادران ما سخنرانی كرد. چند نفر از مربيان فلسطينی در روزهای اول يا سال اول در پايگاه امل به تعليم و تربيت نظامی دوستان ما مشغول بودند. البته در حال حاضر جوانان «امل» تعليماتشان خيلی قويتر از گذشته است و اين پايگاهها را خودشان اداره ميكنند. صدها نفر از بهترين جوانان ايرانی ما نيز، در پايگاههای امل در لبنان تربيت نظامی ديدند، سه سال پيش{1356} در مخالفت شديدی «منصور قدر» سفير جاسوس ايران در لبنان عليه امام موسيصدر ابراز داشت و به دولت لبنان شكايت كرد كه در پايگاه «امل» در بعلبك 180 يا 200 نفر از جوانان ايرانی تعليم ميبيند و به مقدار زيادی از حملات و دشمنيهای دولت لبنان و مسيحيان برضد امام موسيصدر، مربوط به اين قضيه بود.
بدين ترتيب آموزش نظامی «امل» شروع شد، اولين گروه هفتادنفری از استادان و شاگردان مؤسسه{مدرسه صنعتی جبلعامل} را در دهی به نام «يمونه» در بعلبك به مدت يك هفته تعليم نظامی داديم و نتيجه بسيار رضايتبخش بود. آنگاه پس از توافق فتح، مركز بزرگ تدريب{آموزش نظامي} «امل» در «عينالبنيه» حوالی بعلبك زير نظر مدربين{مربيان} فتح، برای جوانان «امل» افتتاح شد كه نتيجه آن رضايتبخش بود، تا اينكه انفجار مين باعث شهادت 26 نفر از جوانان ما و بيش از هفتاد مجروح گرديد. آن مركز تدريب بسته شد و مركزی ديگر در «جَنتا» باز گرديد، كه اول زير نظر فتح اداره ميشد، ولی بعد اداره آن را خود جوانان «امل» به دست گرفتند. انفجار اردوگاه بعلبك، سروصدای زيادی به پا كرد و سازمان را – كه مخفی بود- علنی كرد(1) و همه از اطراف به دشمنی برخاستند.
مسيحيان و چپيها هر دو مخالف بودند؛ زيرا ميدانستند اگر طرفداران صدر، سازماندهی شده و جنگنده شوند، ديگر كسی نميتواند در مقابل قدرت آنان ايستادگی كند. چپيها تا به آن روز با آقای صدر كاری نداشتند، فكر ميكردند و او رجل دين و مثل ديگرانست كه گاهگاهی شعارهايی تند ميدهد، اما هنگامی كه متوجه سازماندهی او و تعليمات نظامی او شدند، ترس و وحشت آنها بالا گرفت وشروع به كارشكنی و اذيت كردند. ابتدا اين كارشكنيها مخفی بود، ولی بعد كه فرصتهای مناسبی يافتند علناً به دشمنی و كينهتوزی پرداختند.
حزب كمونيست لبنان پنجاه سال سابقه كار در لبنان داشت، ولی ميديد كه گروهگروه از جوانان به «حركت محرومين» ميپيوندند. شيعه اصولاً خود را بطور طبيعی جزيی از «حركت محرومين» به حساب ميآورد و لذا گليم را از زير پای احزاب چپ كشيده و ديگر مجالی برای آنها باقی نميگذارد. لذا دشمنان فطرتاً در جستجوی فرصت برای كوبيدن «امل» و امام موسيصدر برآمدند. امام موسيصدر آمده بود كه فقر فكری و ايدئولوژيكی و سياسی و اجتماعی جنوب را پر كند و خلاء را پر كرده بود. ديگر بهانه و ميدانی به دست حزب كمونيست نميداد. حزب كمونيست از فئودالها و شيوخ خودفروخته خوشش ميآمد، گواينكه در ظاهر به آنها فحش ميداد؛ زيرا اينان برای او مجال باز ميكردند تا فعاليت بيشتری كند، اما امام موسی همه حربهها را از آنان گرفته بود و در عمل سياسی، حتی از آنها تندتر بود و حزب كمونيست و احزاب چپ ديگر را خلعسلاح كرده بود.
حزب كمونيست لبنان در اوايل جنگهای داخلی در «بنت جبيل» جلسهای داشت (كه يك نفر از كادرهای ما خود را در آن جلسه داخل كرده بود) مسئولان حزب به كادرها ميگفتند: «ما بايد صدر را تصفيه كنيم، ولی الان موقعيت مناسب نيست. بايد منتظر فرصت نشست!»
كنگره دانشجويان عرب در همان اوقات در الجزاير برپا ميشود، دو نفر از طرف «حركت محرومين» به كنگره ميروند. «هانيالحسين» نماينده فتح نيز در كنگره بود. رئيس كنگره اسامی شركتكنندگان را ميخواند، احزاب كمونيست دنيا همه باهم! به شركت «حركت محرومين» اعتراض كرده ميخواستند جلسه را ترك كنند،رئيس كنگره اجباراً اسم «حركت محرومين» را حذف ميكند! «هانيالحسين» بلند ميشود و ميپرسد كه چرا احزاب كمونيست خواهان چنين امری هستند؟ و اگر جواب قانعكنندهای ارائه ندهند، او جلسه را ترك خواهد گفت. مشاجرهای شديد بين احزاب كمونيست و فتح درميگيرد، ولی وزنه فتح سنگينتر بود و اعتراض «هانيالحسين» مؤثر واقع ميشود و «حركت محرومين» در جلسه شركت ميكند، نماينده «حركت محرومين» سخن ميگويد، كه بسيار عالی بود، و اصلاً حملهای به حزب كمونيست نبود و بيشتر شرح بدبختی مردم لبنان و لزوم مبارزه برای احقاق حق آنان بود.
در پی جلسه مناقشهای درميگيرد و شركتكنندگان به احزاب كمونيست ايراد ميگيرند كه آخر لين حرف چه بدی داشت كه شما اين همه جار و جنجال به راه انداختيد؟ البته آنها جوابی نداشتند، اما «هانيالحسين» نتيجه گرفت كه حزب كمونيست لبنان سابقاً به نام ملت لبنان در كنگره سخن ميگفت و خود را نمايندة لبنانيها ميناميد، درحالی كه وقتی «حركت محرومين» در كنگره شركت كند، طبعاً به عنوان نماينده مردم لبنان است، پس ديگر جايی برای حزب كمونيست نميماند. لذا آنان با تمام قوا ميخواستند كه «حركت محرومين» را از كنگره اخراج كنند تا نقش خود را از دست ندهند. البته اين وقايع اوايل سال 75، يعنی ماهها قبل از دخول سوريه و يا اختلافات «نبعه» و «تل زعتر» به وقوع پيوست و ظاهزراً در آن روزها احزاب چپ به آقای صدر و «حركت محرومين» احترام زيادی ميكردند و حتی نماينده حركت محرومين در جلسات هفتگی احزاب چپ شركت ميكرد.
اين دو نمونه نشان كه حزب كمونيست از ابتدای كار تصميم به نابودی «حركت محرومين» و «حركت امل» و شخص آقای صدر داشته است.
فصل 6- احزاب لبنـانـی
سياستمداران لبناني
زيربنای فعاليت لبنانيها، مصلحتجويی و مادّيگری است. آنان خودخواه و كوتهبين، مغرور و باهوش و ماديند … به همين سبب سياستمداران لبنانی نيز كثيفترين حيوانهای عالمند. پستی و رذالت، خودخواهی، ماديگری، عدم اعتقاد به ارزشها، خيانت، جنايت و هرچه بشمريم، در اين سياستمداران جمع شده است. احزاب لبنانی نيز زاييده فكر و فعاليت اين سياستمدارانند. تهمت، دروغ، دزدی، نوكری بيگانه، پول گرفتن از اجانب، همه زرنگی و سياستبازی به شمار ميآيند. سياستمداری موفق به حساب ميآيد كه از خارج بيشتر پول بگيرد و نظر اجنبی را بيشتر جلب كند. روزنامهها و مجلات لبنانی نيز از اين خط مستثنی نيستند. آنها با كمال وقاحت از كشورهای خارجی پول ميگيرند و از منافع آنها دفاع ميكنند و اين را افتخار ميدانند. گروندگان به احزاب نيز همه به خاطر منافع مادی و روزمره خود دنبال آنها ميروند و در اين ميان به هيچوجه ايمان و ايدئولوژی مطرح نيست. هنگام انتخابات سيل پول به سوی رأيدهندگان سرازير ميشود، آرا خريد و فروش ميشود و چه وقاحتی دارد؟
احزاب دستراستی لبنـان
مسيحيت در زمان استعمار فرانسه امتيازاتی گرفت و پس از استقلال جانشين فرانسه شد. قدرت نظامی، سياسی و اقتصادی در دست آنان بود و برای نگاهداری امتيازات خود با دولتهای غربی و بخصوص امريكا و حتی اسرائيل همكاری ميكردند. پس از قدرت يافتن مقاومت فلسطين در لبنان و بخصوص بعد از نهضت محرومين لبنان و درخواست حقوق از دسترفته، مسيحيان به وحشت افتاده، شروع به تعليم و تسليح و سازماندهی سريع كردند و با امكانات فراوان علمی و مادی و پشتيبانی ارتش و حكومت لبنان و سياستهای غربی، در مدت كوتاهی بزرگترين نيروهای نظامی را به وجود آوردند. قبل از شروع انفجار لبنان، قدرت نظامی « كتائب» اقلاً به 40هزار جنگنده مسلح ميرسيد.بطوركلی در لبنان سه حزب بزرگ دستراستی وجود دارد:
1- بزرگترين اين احزاب حزب « كتائب» است كه آنان را «فالانژيست» ميگوئيم و رهبری آن با «پيرجميل» است كه بزرگترين قدرت سياسی لبنان به شمار ميرود.(1)
2- «حزب اَحرار»{حزب ناسيونال ليبرال} كه رهبر آن « كميل شمعون» نام دارد. كميل شمعون نوكر امريكا و همكار اسرائيل است و كسی است كه شاه طاغوتی ما با او دوستی داشت و چندينبار به ايران آمد و حتی با شاه به شكار رفت. در دوران جنگ گذشته، شاه مبالغ هنگفتی به او كمك مالی كرد تا شيعيان را بيشتر بكشد و نابود كند. همين « كميل شمعون» ملعون است كه دست اتحاد با اسرائيل داده است و بزرگترين ضربات را بر مسلمانان لبنان وارد ميكند.
3- حزب «حُرّاسِالاَرْز» نام درختی است معروف در لبنان كه همان درخت سدر است. «حُرّاسِالاَرْز» يعنی پاسداران اين درخت، يا پاسداران لبنان. اينان مسيحيان بسيار متعصبی هستند كه صليب بزرگی بر سينه خود نصب ميكنند و خونخوارترين رزمندگان لبنان به شمار ميروند. اگر مسلمانی به دست آنها بيفتد فوراً سر او را از تن جدا ميكنند. اينان معتقدند كه از بازماندگان صليبيون هستند. اگر به خاطر داشته باشيد، چند قرن پيش مسيحيت اروپا، قشون بزرگی را روانه فلسطين و لبنان كرد و مسلمانان را قتلعام نمود. آنان را صليبی ميگفتند، زيرا صليب را بر دست خود حمل ميكردند و صليب بزرگی نيز بر سينه خود نصب مينمودند. «حُرّاسِالاَرْز» معتقدند كه بازماندگان صليبيون هستند و ميخواهند همان برنامههای وحشيانه صليبيون را در لبنان پياده كنند. رهبر اين حزب درحال حاضر « إِتيان صقر» معروف به « اَبواَرر» است.اين سه حزب، احزاب دستراستی لبنان هستند كه با امريكا و اسرائيل همكاری ميكنند و عليه مسلمانان ميجنگند كه به ترتيب قدرت، حزب بزرگتر يعنی «حزب فالانژيست» و سپس حزب «احرار» و آنگاه حزب «حراس ارز» قرار دارند. علاوه بر اينها فرقه راهبان مارونی نيز دارای قدرتی هستند. در زمان جنگ مسيحيت و سازمانهای نظامی آنها، « كتائب» و « احرا» و «حراس ارز» … آلاتدست سياستهای غربی شدند و توطئههای بزرگ را برضد مقاومت فلسطينی آغاز كردند. همه اعمال آنها حساب شده و دقيق بود. آنان ميخواستند با قدرت مسلمانان را درهم بشكنند و اميتازات سابق خود را حفظ كنند و يا لينان را تقسيم نموده، در قسمت مسيحينشين استقلال تام داشته باشند.
مسيحيت لبنان در ميان دريای عرب خود را اقليت ميشمارد، لذا با اقليتهای ديگر همكاری ميكند و همين، يك نقطه تلاقی بين آنان و اسرائيل است. برهمين اساس آنان انتظار داشتند كه شيعيان نيز دوست و همكار آنان باشند، چون شيعيان نيز در كشورهای عربی اقليت بوده، هميشه مورد هجوم و هتك احترام كشورهای عربی بودند. مسيحيان حتی در اوايل انفجار از كشتن شيعيان پرهيز ميكردند، ولی پس از موضعگيری آقای صدر در دفاع بيچون و چرا از مقاومت فلسطين، خشم و كينه آنها متوجه شيعيان شد. مسيحيون افراطی، امام موسی را مسئول اساسی اين همه مشكلات ميدانند و ميگويند اين امام موسی بود كه فتح را پر و بال داد و در همه جا از او دفاع كرد و مردم شيعه را كه مخالف فلسطين بودند، به طرفداری از مقاومت فلسطين تجهيز كرد. مسيحيان معتقدند كه شيعه و مسيحی در دنيای عرب، دو اقليت هستند و بايد اجباراً باهم متحد باشند، تا زنده بمانند، اما امام موسی اين ائتلافات را برهم زد و در صف فلسطينيها برضد مسيحيان موضع گرفت. اگر امام موسی و شيعه برضد مسيحيان وارد جنگ نميشدند، مقاومت فلسطينی به هيچوجه قادر نبود اين همه بجنگد. آنان ميگويند اين امام موسی است كه «مقاومت فلسطين را شعلهای مقدس شمرد، خير مطلق به حساب آورد و با جان و روح خود از آن دفاع كرد.»
آنان اين را خطای بزرگ امام موسی ميشمردند. روزنامه «العمل» ارگان كتائب و روزنامههای ديگر مسيحيان تندرو به امام سخت حمله ميكنند. من خود در شياح از كتائب و احرار شنيدم كه از پشت سنگرهای خود و دژ «عينالرمانه» با صدای بلند به امام موسی و حتی امام علی و امام حسين عليهمالسلام … نسبتهای ركيك ميدادند…
ولی بطور كلی ميتوان گفت كه مسيحيان متعادل (آنها كه ضد كتائب و احرارند..) امام موسی را تنها شخصيت لبنانی قابل اعتماد ميدانند و معتقدند كه عدم توجه به ارشاد امام موسيصدر خرابی و انفجار و بدبختی لبنان شد.
احزاب چپ لبنـان
احزاب چپ لبنانی اغلب با سازمانهای فلسطينی درآميختهاند و حتی در طول جنگهای داخلی همه احزاب چپ و سازمانهای چپ فلسطينی در جبهه واحدی به نام «حركهالوطنيه» به رهبری « كمال جنبلاط» متحد شدند.
1- بزرگترين حزب چپ لبنانی حزب كمونيست (حزب شيوعي) و طرفدار روسيه شوروی و به رهبری يك فرد مسيحی به نام «جرج حاوي» است. حزب كمونيست لبنان بيش از پنجاه سال سابقه فعاليت در آن كشور دارد و بيش از 95% اعضاء و اكثريت جنگندگان آن شيعه هستند، كه به تدريج از اين حزب جدا شده و ميشوند و به طرف شيعيان روی ميآورند.
2- منظمهالعملالشيوعي؛ بخشی است كه از حزب كمونيست منشعب شده است. آنان عدهشان بسيار كم است، ولی خيلی افراطی بوده و طرفدار چينيها هستند. (نظير همين اختلافاتی كه بين احزاب كمونيست در ايران و اروپا وجود دارد، در لبنان هم ديده ميشود).
3- حزب تقدمی اشتراكي؛ حزب « كمال جنبلاط» كه خودش را سوسياليست ميداند. او كمونيست نيست، ولی خود را سوسياليست و پيشرو قلمداد ميكند.(1)
كار جنبلاط بيشتر سياستبازی بود. در مواقعی كه سياستش اقتضا ميكرد –مانند روزهای تاريك جنگ داخلي- عدهای را جمع ميكرد، اسلحه و پول و تعليمات نظامی ميداد و سازمانی مسلح به وجود ميآورد، تا بتواند عقايد خود را بقبولاند.
4- حزب بعث سوري؛ (منظمه حزبالبعث العربيالشتراكي) به رهبری «عاصم قانصوه».
5- حزب بعث عرقي؛ (حزبالبعث العربيالشتراكي) به رهبری «دكتر عبدالمجيدالرافعي».
6- المرابطون؛ از انشعابات معروف ناصريون به رهبری «ابراهيم قليلات» كه اندكی ذكرش رفت.
7- اتحاد قويالشعبالعامل؛ انشعاب ديگری از ناصريون به رهبری « كمال شتيلا ».
8- حزب قومی سوری اجتماعي؛ به رهبری «انعام رعد».
فصل 7-نهضت مقاومت فلسطين
درگيری مقاومت فلسطينی و ارتش لبنان
تأسيس نهضت مقاومت فلسطين
همچنان كه ميدانيد، لبنان پايگاه فلسطينيها و مقاومت يا «سازمان آزاديبخش فلسطين» است. مقاومت فلسطين در سال 1965 توسط دوازده نفر كه «ياسرعرفات» و «ابوجهاد» از رهبران آن بودند، پايهريزی شد. در آن زمان قدرت جهان عرب «عبدالناصر» بود و شما ميدانيد كه ميليونها نفر در مصر تظاهرات برپا ميكردند، كه اسرائيل را به دريا ميريزيم، چنين ميكنيم، چنان ميكنيم، كه متأسفانه بيشتر آنها شعار بود. احساسات پوچ بود و ديديد در سال 1967 اسرائيل در عرض دو ساعت قادر شد كه سه دولت بزرگ عربی مصر، سوريه و اردن را شكست دهد. در عرض دو ساعت نيرويهوايی سه دولت را كاملاً نابود كرد. درست است كه جنگ پنجروز ادامه پيدا كرد، ولی سرنوشت جنگ در همان دو ساعت اول معين شد. هنگامی كه نيرويهوايی آنها نابود شد رزمندگان بيچاره مصری در صحرای سينا –كه همچون كف دست مسطح است- در مقابل تانكها و توپها و هواپيماهای اسرائيلی چگونه ميتوانستند بجنگند؟ مسلّم بود كه نابود ميشوند، هفتاد هزار كماندوی مصری در صحرای سينا نابود شدند. بزرگترين جنايتها صورت گرفت. هواپيماهای اسرائيلی بدون هيچزحمت، با راكت يكايك تانكهای مصری را از كار انداختند و ستون موتوريزه اسرائيلی به صحرای سينا حمله كرد و هفتاد هزار مصری را كه از بهترين رزمندگان بودند به محاصره انداخت. خود من دو سال در مصر زندگی كردهام. در اردوگاههای مصری، در ميان كماندوهای مصری و شاهد بودهام كه قويترين كماندوها را تربيت كردهاند، ولی اين كماندوهای بيچاره چه ميتوانستند انجام دهند. چقدر دردناك است! هيچ وقت فراموش نميكنم كه دوستان من، مربيان من، كسانی كه در مصر با آنها محشور بودهام، در صحرای سينا اين چنين نابود شدند. برای من خيلی ناگوار بود.
يكی از خبرنگاران امريكايی نوشته است: «هنگامی كه{يگان} موتوريزه اسرائيلی پيش ميآمد، يكی از اين سربازان مصری از شدت عطش چشمانش كور شده بود، ديگر جايی را نميديد، لبانش مانند سفال شده بود و هنگامی كه به هم ميخورد، صدای سفال ميداد. ديگر نميتوانست قدمی بردارد، زانوهايش به زمنی رسيده بود، سرش افتاده بود، لبانش تكان ميخورد. هنگامی كه اسرائيليها به او نزديك ميشوند، فقط ميگويد: «آب! آب!» هيچچيز ديگری نميتواند بگويد. سربازان رد ميشوند. كسی به او متوجه نميكند و او پس از چند لحظه بر خاك ميافتد و ميميرد.در ميان رزمندگان كماندوی مصری افرادی بودند كه برای مدتهای دراز در صحرای سينا تعليم ميديدند و مار ميخوردند، موش ميخوردند، با بيآبی زندگی ميكردند. عدهای از همين كماندوهای مصری قادر ميشوند خود را به آب برسانند، اما نيروهای اسرائيلی قبل از ورود آنان با موتوريزه و ماشين، خود را به كانال سوئز رسانده بودند و ساحل را در تصرف داشتند. بنابراين پس از اسير ساختن كماندوهای مصری آنها را سوار كاميون ميكنند و دوباره به وسط صحرا بازميگردانند و صد و پنجاه كيلومتر داخل صحرا آنان را پياده ميكنند و ميگويند اگر ميتوانيد بازگرديد. چه جنايتي! از اين سربازان بيچاره آنان كه ضعيف بودند ميميرند، نابود ميشوند و اجساد اين سربازان در زير شنها و ماسههای صحرای سينا هماكنون وجود دارد. اما ان كماندوهای ورزيده، آن رزمندگان حقيقی قادر ميشوند كه دوباره خود را به ساحل سوئز برسانند. صدوپنجاه كيلومتر رابا پای پياده بدون پوتين، در آن شنهای داغ بدون آب و بدون غذا طی ميكنند و خود را به كانال ميرسانند. اين رزمندگان به آب ميرسند و ديگر نميخواهند كه خود را به نيروی اسرائيلی تسليم كنند. بنابراين به مدت دو ماه در كنار نيروهای اسرائيلی باقی ميمانند. اما نميتوانستند به آب دست يابند. شبها از داخل سطلهايی كه محل نانهای تكهتكه يا چربی باقيمانده طعام اسرائيليها بود و آنها را در صحرا ميريختند سدّ جوع ميكردند. از اينها ميخوردند و دوباره در داخل صحرا مخفی ميشدند.دو ماه اين چنين زندگی ميكنند. پس از دو ماه طاقت آنها تمام ميشود و احساس ميكنند كه دولت مصر به كلی شكست خورده است، ديگر اميدی به دولت آنها نيست، لذا تصميم خطرناكی ميگيرند. تصميم اين بود كه خود را به نيروهای اسرائيلی بزنند و بجنگند تا به شهادت برسند. حمله ميكنند، حملهای سخت، عده زيادی از آنها به شهادت ميرسند. تنها چند نفر زنده به دست اسرائيليها اسير ميشوند. يكی از خبرنگاران خارجی قادر ميشود كه با يكی از اين رزمندگان سخن بگويد كه بدنش بر اثر گلولهها تكهتكه شده و در زير آفتاب جوش خورده بود. گويی استخوانی بود كه بر او پوستی كشيده باشند. كسی بود كه تمام اين داستان را كه برای شما شرح دادم، خود او ديده بود و عاقبت اين چنين اسير شد.اسرائيل يكچنين جنايتكاری است، انسانيت و شرف، هيچچيز نميفهمد و جناياتی كه هماكنون در جنوب لبنان پياده ميكند از همين قماش است.
بهرحال سخنم در آنجا بود كه اين اسرائيل جبار، در عرض دو ساعت، سه دولت عربی را درهم كوبيد و سبب شد كه همه اعراب از ناصر و دولتهای عربی مأيوس گردند. هنگامی كه آنها مأيوس شدند، به سوی مقاومت فلسطين روی آورند. مقاومت فلسطين دو سال قبل از آن در سال 1965 تأسيس شده بود. بنابراين مقاومت فلسطين، پس از شكست عبدالناصر اوج گرفت. عده زيادی از جوانان پرشور به مقاومت فلسطين روی آوردند و معتقد شدند كه تنها راه پيروزيشان جنگ مسلحانه و سازمان مقاومت فلسطين است. مقاومت فلسطين در دوران جنگ، در صحرای سينا، و غزّه و مناطق جنگی اسلحههای زيادی را كه در ميدان جنگ از طرف سربازان مختلف به جای مانده بود، جمعآوری ميكنند و در غارها و مناطق مختلف محفوظ نگاه ميدارند و اين اسلحهها زيربنايی ميشود برای جنگهای انقلابی آينده مقاومت فلسطين.در آن روزگار بهترين كادرهای مؤمن در داخل سازمان مقاومت فلسطين بودند. بعضی از آنان دوستان من بوده و شرح ميدهند كه به چه فقری، با چه بدبختی زندگی ميكردند. هنگامی كه يكی از كادرهای آنهاميخواست از شهری به شهر ديگری برود، با پای پياده ميرفت؛ زيرا حتی پول نداشت كه سوار ماشين شود. اولين بمبی كه در اردن منفجر كردند از باروت و مقداری كهنه و نوشادر و از خفيفترين مواد منفجره بود كه هر بچه كوچك ايرانی در حال حاضر قادر است آن را بسازد. در يك چنين درجه فقری زندگی ميكردند. افرادی مؤمن و پاك در كمال فقر و محروميت. اما اعراب به آنان روميآورند و نهضت به شدت اوج ميگيرد.
نبـرد «كرامـه»
پس از يك سال نبرد معروف «كرامه» در اردن پش ميآيد. در آن زمان پايگاه مقاومت فلسطين در اردن بود و قسمت بزرگی بين اردن و اسرائيل در اختيار فلسطينيها قرار داشت و برای هجوم و حمله فلسطينيها به اسرائيل از نظر استراتژيك منطقه بسيار مناسبی بود. چون فلسطينيها از يك رودخانه كوچك واقع در مرز بين اردن و اسرائيل ميتوانستند وارد سرزمينهای اشغالی شده و بعد از انجام عمليات خود، دوباره از اين راه بازگردند.
در آن روزگار همه كادرهای فتح 450 نفر بودند و رهبر آنها ياسرعرفات. «كرامه» در اردن، پشت رودخانه و در فاصله دو كيلومتری رودخانه اردن قرار داشت، نبرد كرامه از مهمترين و پرافتخارترين نبردهايی است كه مقاومت فلسطين در طول تاريخ خود انجام داد. زيرا كسانی كه جنگيدند و شهيد شدند، در كمال خلوص و ايثار و پاكی و فداكاری بودند، كسانی بودند كه ميدانستند روز بعد به شهادت ميرسند. كسانی بودند كه در سط شهر و در مدرسه شهر مستقر شدند و آنقدر صبر كردند كه اسرائيل شهر را محاصره كرد و حتی مدرسه آنها به تصرف اسرائيل درآمد. آنان خود را منفجر كردند تا سربازان اسرائيلی را هم نابود كنند. از اين نوع فداكاريها فراوان انجام دادند. از 450 رزمندة فلسطينی در اين نبرد 150 نفر به شهادت رسيدند، يكسوم آنها شهيد شدند. عده زيادی از اسرائيليها را نيز كشتند. بعضی از تانكهای اسرائيلی را نابود كردند و اسرائيليان اجساد خود را رها كردند و گريختند. در هيچ نبردی اسرائيليها حاضر نيستند كه كشته خود را بگذارند و بگريزند، اما در اين نبرد گريختند. البته ارتش اردن نيز به آنها كمك كرد و توپخانه سنگين اردن به پشتيبانی فلسطينيان ضربه مهلكی به نيروهای اسرائيلی در حال عقبنشينی وارد آورد. نبرد كرامه اوج قدرت فلسطينيان است. اين فداكای، اين پاكی و اين ايثار سبب شد كه از هر گوشه جهان هر مبارزی كه ميخواهد با اسرائيل بجنگد، به سوی مقاومت فلسطين جذب شود. احساسات پاكی كه هماكنون در دل جوانان ايرانی ما وجود دارد، همان احساساتی بود كه در آن روز در دل همه جوانان عرب به وجود آمد. در عرض يكماه! صدهزار نفر به مقاومت فلسطين پيوستند. تصور كنيد! در كويت، در عربستان، در مصر، در سوريه، در عراق، در خود اردن، در عرض يكماه صدهزار عرب به مقاومت فلسطين پيوستند. بزرگترين مشكل آنان از همين نقطه شروع شد. زيرا كادر فهميده و سالم و مدير نداشتند كه صدهزار عضو جديد را تربيت كنند، اداره كنند. افرادی با احساسات مختلف، با افكار مختلف، با ايدئولوژی مختلف، با خط مكتبی مختلف وارد سازمان فتح شدند. سازمان فتح نيز تمام آنان را پذيرفت، بدون آنكه تحقيق كند. بدون آنكه آنها را بشناسد.
باز برای شما بگويم فلسطينيان كه مدت سيسال تحت فشار بودند، تحت شكنجه بودند. دولت اسرائيل آنها را كوبيده است، دولتهای عربی آنان را زجر دادهاند، در قلوب آنها عقده حقارت به وجود آمده است، همچنانكه قبلاً برای شما شرح دادم اين عقده برای شيعيان هم به وجود آمد هبود و برای فلسطينيان شدت زيادتری دارد. عقده حقارت در قلوب فلسطينيانی كه ميخواهند از اسرائيل، از دولتهای عربی از هر كسی كه در مقابل آنها بايستد، يا به عبارتی از دنيا انتقام بگيرند. بنابراين هنگامی كه احساس كردند يك سازمان مسلح به نام فتح وجود دارد، تمام اين افراد سعی كردند كه خود را به اين سازمان بچسبانند و اسلحه به دست بگيرند، نه در راه خدا، بلكه انتقام بگيرند؛ بلكه عقده حقارت را خالی بكنند و كسانی را كه شكنجه و زجرشان دادهاند به روز سياه بنشانند. بنابراين در عرض يكماه صدهزار فلسطينی و عرب به مقاومت فلسطين ميپيوندد، كه دارای افكار متفاوتی هستند. اينان اسلحه به دست ميگيرند و سازمان فتح كادر كافی برای تربيت آنها ندارد. بنابراين آن خلوص، آن پاكی، آن فداكاری و ايثاری كه در روزهای اول فعاليت سازمان فتح وجود داشت از بين ميرود. كسانی وارد سازمان ميشوند كه برای منفعت شخصی و مصلحت فردی خودشان حاضرند انسان ديگری را بكشند. آنان ميخواهند انتقام بگيرند و اين در شيرازه آنهاست. به ياد دارم در همين چند سال پيش شاگردهای مدرسه ما{مدرسه صنعتی جبلعامل} آمدند و فرياد برآوردند كه اين بچههای فلسطينی دارند الاغی را ميكشند. فوراً از مدرسه خارج شدم. ديدم در پشت ديوار مدرسه كه اردوگاه فلسطينيان در كنار مدرسه ما و به هم چسبيده است و همه بچههای اطراف را بچههای فلسطينی تشكيل ميدهند، بچههای فلسطينی كه سنشان از شش، هفت سال تجاوز نميكرد، هر يك با چاقويی به جان الاغ پير و درماندهای افتادهاند و او را با چاقو خونين ميكردند. اين الاغ بر زمين افتاده بود و حتی نميتوانست سرش را از زمين بلند كند و آنها همچنان بر بدن او ميكوبيدند. البته برای من واضح بود، من درك ميكردم كه اينان ميخواهند انتقام بگيرند، زورشان به اسرائيل نميرسد، زورشان به امريكا نميرسد، لذا هر ضعيفی را پيدا كنند ميكوبند، بر آنها نهيب زدم، آنها گريختند و بچههای مدرسه ما اين الاغ را بر چوبی گذاشتند و به داخل مدرسه آوردند و دو روز آن را درمان ميكردند، ولی بالاخره الاغ مُرد و از بين رفت. اينها نمونههايی است از عقده حقارت كه در درون آنها به وجود آمده است. در آنجا كه قدرت پيدا كنند، انتقام ميگيرند، اما شما ميدانيد كسی كه براساس خط مكتبی حركت ميكند، به خاطر خدا ميجنگد، اگر هدف او از جنگ در را ه خدا منحرف شد و به خاطر انتقام شخص با مصلحت شخصی، منحرف شد، شكست ميخورد، از بين ميرود، و اين عمل عكسالعمل بدی دارد.
سپتامبـر سيـاه
بهرحال چنينی افرادی وارد فتح ميشوند، بدون آنكه كادرهای فتح قادر باشند به آنها تعلم فكری يا سازمانی بدهند. مشكل آنها از همان روز شروع ميشود و مشكلات زيادی در اردن به وجود ميآورد. مشكلات بسيار زيادی كه نميخواهم وارد آنها شوم؛ تا در نهايت به جنگهای داخلی بين آنها و دولت اردن ميانجامد. ارتش اردن به آنها حمله ميكند.
همانطوری كه ميدانيد با دزديدن پنج هواپيما توسط «ژرژ حبش» در اردن و انفجار آنها، بين ارتش اردن و مقاومت فلسطينی انفجار به وجود ميآيند. انفجاری كه به سپتامبر سياه ميانجامد و در سپتامبر سياه 15هزار فلسطينی شهيد ميشوند و طومار مقاومت فلسطينی در اردن پيچيده ميشود و باقيمانده فلسطينيها يا مقاومت فلسطينی، عازم لبنان شده و در آن سكنی ميگزينند. وقتی به ژرژحبش ميگويند كه شما بوديد كه جنگآوری كرديد، شما ايجاد انفجار كرديد و فرار كرديد و بعد كه فتح يا مقاومت فلسطينی فدايی داد، كشته داد، چرا شما نايستاديد؟ او گفت كه ما تودههای سرباز نداريم، طرفداران ما همه كادرهای روشنفكر هستند، ما نميخواهيم اين كادرهای كشته بشوند و از بين بروند. بنابراين به همهشان دستور داديم كه به بيروت، در لبنان بيايند تا در فاجعه سپتامبر سياه كشته نشوند.اين حرفی را كه ميزنم، تجزيه و تحليلی است از گذشته و برای عبرتگرفتن؛ چون «ملك حسين» بدون شك عامل استعمار بود و ميخواست فتح را نابود كند. او دستش به خون فلسطينيها آلوده و آغشته است، ولی اين را نبايد فراموش كرد كه كسانی بودند از داخل مقاومت فلسطينی كه بهانه دادند، حربه دادند، تحريك كردند و اين ماده انفجار را پروراندند و سبب شدند كه اين انفجار به وجود آيد و به سپتامبر سياه بيانجامد. همانطور كه ما گناه ملك حسين را قابل عفو نميدانيم، همانطور هم نبايد از خطاها و ناشيگريهايی كه مقاومت در اين دوران انجام داده گذشت. بايد عبرت بگيريم كه دوباره اتفاق نيفتد.
ورود فلسطينيان به لبنـان
فلسطينينان از اردن ميريزند و به لبنان ميآيند و فاجعهای بزرگتر در لبنان به وجود ميآيد. شيعيان لبنان آنان را ميپذيرند. با آغوش باز از آنها استقبال ميكنند. خود امام موسيصدر كه رهبر شيعيان در آن زمان بود، تظاهرات بزرگی به نفع آنان به راه مياندازند. مقدار زيادی برای آنها «تبرع» جمع ميكند. كمكهای زياد، فداكاريهای زياد، همكاريهای زياد. برای عدهای از آنها زمين و خانه تهيه ميكند، امكانات به وجود ميآورد تا آنان بتوانند در لبنان زندگی بهتری داشته باشند.
اما لبنان؛ كشور تاجرپيشهای است. از زمان فنيقيها و يونانيها و روميها تا به امروز بزرگترين دريانوردان دنيا را فنيقيها يا لبنانيها تشكيل ميدادند. آدمهايی هستند كه در سياستبازی و دوز و كلك بينظيرند، دست همه دنيا را زا پشت ميبندند. به همين علت است كه در لبنان ميبينيد هفتاد يا هفتاد و چند حزب و سازمان وجود دارد. هر كسی پنج نفر را به دور خود جمع ميكند و يكباره اعلام حزب ميكند و روزنامه منتشر ميكند و از چپ و راست پول ميگيرد و برای خود سرمايهای مياندوزد. كشوری است سياستپيشه و محل دوز و كلك.
آنگاه فلسطينيان وارد لبنان ميشوند و در جوّ سياستبازی لبنان محو ميشوند. شما ميدانيد كه يك انقلابی نبايد به دنبال سياستبازی برود. يك انقلابی بايد راستگو باشد، بايد طرفدار حق باشد، كسی كه ميجنگد تا به شهادت برسد، اهل دوز و كلك نيست، اهل حق و حقيقت است. اما مقاومت فلسطين، با اين مشخصات از اردن وارد لبنان ميشود، در جوّ موجود سياسی لبنان اين طرز تفكر سياسی را ميپذيرد و شروع به سياستبازی ميكند. بنابراين ميبينيد كسانی كه به دنبال انقلاب بودند و در اين راه جان ميدادند و به شهادت ميرسيدند، روش و اسلوب احزاب لبنانی دروغ، تهمت، افترا و دوز و كلك بود و متأسفانه مقاومت فلسطين نيز به اين نوع سياستبازی آلوده ميشود و خود به جان خود ميافتند و بطوری كه ميبينيد بزرگترين زد و خوردها و درگيريها در بين خود فلسطينيان به وجود ميآيد. در داخل شهر بيروت زد و خوردهای خونينی بين يك سازمان و سازمان ديگر كه هر دو فلسطينی هستند، به وجود ميآيد و آنان با موشك و دوشكا و اسلحه سبك و سنگين آنچنان همديگر را ميكوبند كه حتی در مقابل اسرائيل با اين شدت نميجنگيدند. بنابراين اسلوب نيز در داخل آنها رواج پيدا ميكند. از يك طرف عدم ايدئولوژی، عدم خط مكتبی و وجود عقدهها و حقارتهايی كه در قلوب آنها وجود دارد و ميخواهند قدرت به دست بگيرند، از طرف ديگر آلوده شدن به سياستبازی و دوز و كلك لبنان، سبب ميشود مه مشكلات زيادی بين خود فلسطينيها و بين فلسطينيها و لبنانيها به وجود آيد و بزرگترين ضربات به خود آنها وارد شود.
ايدئولوژی سازمانهای فلسطيني
جز سازمان فتح، همه سازمانهای ديگر ماركسيست، يا به قول خود سوسياليست يا چپی هستند. بعضيها كمونيست صددرصد و بعضيها اشتراكی و بعضيها سوسياليست و بهرحال تمام آنها چپی هستند. سازمان فتح معتقد است كه نبايد ايدئولوژی داشته باشد. بايد درهای سازمان را باز كند تا هر كسی و با هر ايدئولوژی قادر باشد وارد سازمان فتح شود. يعنی سازمان فتح با اينكه كمونيست نيست، با اينكه طرفدار چپيها نيست، ولی ايدئولوژی اسلام را نيز نپذيرفته است، معتقد است كه هر كس با هر ايدئولوژی ميتواند وارد سازمان شود. سازمان بدون مكتب است، بدون خط است، بدون ايدئولوژی است. بنابراين در داخل سازمان فتح كمونيست وجود دارد، مسلمان هم وجود دارد. از همه قماش آدمها در آنجا جمع شدهاند. سازمان فتح دارای خلاء ايدئولوژی است، هنگامی كه ميگويد من ايدئولوژی ندارم، من خط مكتبی ندارم؛ يعنی دارای خلاء فكری و ايدئولوژی در داخل سازمان است. از آنجا كه احزاب كمونيست در سازمان فتح به شدت نفوذ كردهاند لذا كمونيستها قادر هستند كه اين خلاء فكری را پر كنند و افراد نوجوان را به طرف تفكر خود بكشانند. اميدوارم كه اين نكته را توجه كنيد. هنگامی كه سازمان ايدئولوژی ندارد و در ضمن عدهای كمونيست در داخل آن عضويت دارند و مقامات عالی در دست آنهاست، اينم افراد قادرند كه با كتابها و افكار و سازماندهی خود جوانان بيگناه فتح را به سوی خود جذب كنند. به همين علت است كه ميبينيم در عين آنكه سازمان فتح ميگويد ايدئولوژی ندارم، در عمل مشاهده ميكينم كه به دنبال ماركسيستها و چپيها ميروند. چرا؟ برای آنكه بزرگترين و مهمترين كادرهای فعال آنها كمونيست هستند، هنگامی كه طراحان و خطاطان يك سازمان ماركسيست و كمونيست باشند، واضح است كه اين سازمان را به طرف افكار خود منحرف ميكنند. در هيأت مركزی يا لجنه مركزی، يا كميته مركزی سازمان فتح –كه هماكنون پانزده نفر عضويت دارند- اكثريت با مسلمانها است. بجز چند تن مانند «ابوصالح» و «ماجدابوشرار» كه مسئول تبليغات فلسطينيها و كمونيستهايی طرفدار شوروی هستند، بقيه مسلمان شناسنامهای و غيركمونيست هستند.گرچه تعدادی از كمونيستها و ماركسيستها در كميته مركزی عضويت دارند، ولی هنگامی كه از كميته مركزی پايين ميرويد، در سازماندهی يك درجه پائينتر، اكثريت با ماركسيستها ميشود. كسانی كه سازمان را اداره ميكنند اكثراً ماركسيست هستند و همچنين در كادرهای پائينتر، در دانشگاهها، در مدارس، در نقاط ديگر هم، ميبينيد اكثريت آنها را ماركسيستها تشكيل ميدهند. مسلمانان آنها فقط دهقانان يا كارگران يا كسانی هستند كه سواد ندارند. اكثر آنها كه به مدرسه رفتهاند يا به دانشگاه رفتهاند به طرف ماركسيستها جذب شدهاند؛ زيرا هنگامی كه سازمانی خط مكتبی نداشت، ايدئولوژی نداشت و شما اين سازمان را به دست كمونيستها سپرديد، واضح است كه كمونيستها قادر خواهندبود كه اين افراد را به سمت خود جذب كنند، آنها را منحرف نمايند.
بزرگترين مشكل ما در جنوب لبنان همين كمونسيتهايی بودند كه به نام فتح حكومت داشتند. از يك طرف سازمان «امل» با سازمان فتح همكاری داشت كه به عربی آن را «تنسيق» ميگويند. در جبهه های جنگ در مقابل اسرائيل يا در مقابل فالانژيستها، سازمان «امل» بزرگترين فداكاريها را انجام ميداد و به سازمان فتح كمك ميكرد. اما در عين حال و با تمام احوال كادرهای كمونيست فتح در جنوب لبنان ما را به شدت ميكوبيدند؛ زيرا احساس ميكردند كه خط مكتبی ما آنها را نابود خواد كرد. اگر خط مكتبی اسلام در جنوب لبنان سيطره و نفوذ پيدا كند بساط آنها را برخواهند چيد؛ بنابراين سعی ميكردند كه با تمام قدرت خود ما را بكوبند. شما ميبينيد ياسرعرفات رهبر مقاومت فلسطين در بزرگترين مراسمی كه در بيروت به مناسبت چهلم «دكترعليشريعتي» برپا شد، فرياد ميزد كه «امل» همان فتح است. امل يعنی همين سازمانی كه قبلاً برای شما تشريح كردم، سازمان امل همان فتح است و فتح همان امل است. اگر سازمان امل در جنوب لبنان از فتح دفاع نكند، سازمان فتح متلاشی خواهد شد. از يك طرف ميبينيم كه ياسرعرفات اينچنين ميگويد، اما در جنوب لبنان فرمانده فتح شخصی بود بنام «ابوموسي» كه ابوموسی اشعری را در خاطر آدمی زنده ميكرد. اين «ابوموسي» يكی از عوامل «ابوصالح» كمونيست بود و تمام كادرهای او را كمونيستها تشكيل ميدادند. بنابراين سه منطقه بزرگ لبنان جنوبی در دست اين افراد كمونيست بود و حيات و هستی ما در زيد سيطره قدرت اين كمونيستها قرار داشت. اينان كسانی بودند كه به كمك حزب كمونيست و «جبهه شعبيه» و افراد ديگر، به شيعيان حمله ميكردند و آنان را ميكشتند. حتی در جلسهای كه خود من در حضور «ابوموسي»، همين ابنزياد جنوب لبنان، بزرگترين فرمانده فتح در جنوب لبنان با او مشاجره ميكردم، مناظره ميكردم، او صريحاً به من گفت: «تو از موسيصدر دفاع ميكنی و او را امام مينامی. ما ميخواهيم در هر قريه شيعهنشين در حنوب لبنان دوازده امام خلق كنيم.» يعنی اگر شما يك امام موسيصدر داريد ما قادريم كه در جنوب لبنان در هر دهی دوازده اما خلق كنيم.(1) غرور را ببينيد، خودخواهی و تكبر را ببينيد كه يك شخص كمونيست در مقابل خط مكتبی ما چنين ميكند و در مقابل تمام فرماندهان كمونيست خود امام موسيصدر را ميكوبد، فحش ميدهد، حمله ميكند و بعد ميگويد كه در جنوب لبنان در هر قريهای دوازده اما خلق خواهيم كرد.اينها مشكلاتی است كه در داخل سازمانهای فلسطينی وجود دارد. عدم خط مكتبی، عدم ايدئولوژی و آنها كه ايدئولوژی دارند كمونيست هستند. يكی از اين سازمانها را نميبينيد كه ايدئولوژی اسلامی داشته باشد و دارای خط مكتبی اسلام باشد. بهترين آنها «فتح» است كه ميگويد ايدئولوژی ندارم و بقيه ماركسيست و چپی هستند و شما ميبينيد هنگامی كه ياسرعرفات ميخواهد موضعی بگيرد و حزب كمونيست مخالف است، يكباره تمام اين سازمانهای چپ كمونيستی به حركت درميآيند و حتی در داخل سازمان فتح چپيهای آنها نيز حركت ميكنند و با «جرجحبش»، برضد يارعرفات متحد ميشوند و او را ميكوبند و ياسرعرفات جرأت نميكند كه عليه روسيه شوروی يا عليه حزب كمونيست موضعی بگيرد. لذا مجبور ميشود كه به آنها هماهنگ گردد.
اين درد بزرگ مقاومت فلسطين و سازمانهای فلسطينی در لبنان است. ياسرعرفات و «ابوجهاد»{مسئول نظامی فتح} با اين شرايطی كه در آن زندگی ميكند، جرأت نميكنند و قدرت زيادی ندارند كه خط صحيحی را انتخاب كنند.عده زيادی در ايران تعجب ميكنند كه چرا مقاومت فلسطين از دولت روسيه شوروی در قضيه افغانستان طرفداری ميكند و عليه مسلمانان آنجا موضعگيری مينمايد. خود «ياسرعرفات» و «ابوجهاد» نميخواهند مسلمانان را بكوبند و از روسيه شوروی طرفداری كنند، ولی خط آنها و قدرت كمونيستها در ميان آنها به حدی است كه ياسرعرفات نميتواند از مسلمانان افغانستان دفاع كند، مجبور است كه در كنار روسيه شوروی قرا گيرد. بنابراين مردم ما متعجب و وحشتزده ميشوند كه چرا ياسرعرفات اينچنين ميكند. آخر اختيار به دست او نيست. شما ميدانيد كه مسابقات المپيك مسكو را تعداد زيادی از كشورها منع كردند و در آن شركت ننمودند، اما ياسرعرفات ميرود اين مسابقات را افتتاح ميكند. و نه تنها شركت ميكند، بلكه از كسانی است كه اين مسابقات را افتتاح ميكند و در سخنرانی افتتاحيه خود ميگويد: «آن كسانی كه اين مسابقات را بايكوت كردهاند، (يعنی نيامدهاند، يعنی شركت نكردهاند) آنها باعث اشمئزاز، باعث نفرت و باعث شرم و خجالت هستند و ايران يكی از آنهاست.»
بعد ميبينيد كه ياسرعرفات از مسكو به عراق ميرود، صدام سفاك و خبيث و جبار و نوكر امپرياليسم و صهيونيسم با ياسرعرفات ملاقات ميكند، آنان همديگر را ميبوسند، در آغوش ميگيرند، قراردادها ميبندند. درحالی كه عرفات ميداند كه عراق كثيف پايگاه امريكائيها و بختيارها برای سقوط نظام اسلامی ايران است(1) چرا چنين ميكند؟ آيا ياسرعرفات ضد ماست؟خير. اما محيطی كه در آنجا به وجود آمده است و پانزده سازمان كمونيستی و حتی خود سازمان فتح، كه چپيها نفوذ و تأثير زيادی بر سازمان فتح دارند، اجازه نميدهند كه ياسرعرفات خط ديگری جز خط شرق، جز خط كمونيستها، جز خط روسيه شوروی انتخاب كند و ميبينيد كه به آن سمت كشيده ميشود.ز بزرگترين افتخارات ما –افتخارات انقلاب اسلامي- آن است كه با كمال جرأت و جسارت فرياد ميزند: «لاشرقيه و لاغربيه» و هر دو را ميراند. اين بسيار مهم است. روزگاری بود كه ما را ميكوبيدند، در خارج ما را مورد هجوم قرار ميدادند كه شما با روسيه شوروی مخالفت ميكنيد، پس نوكر امريكا هستيد. يكی از همين افراد كثيف حزب بعث، در شهر صور با من مناظره ميكرد. عذر ميخواهم از بيحرمتی او نسبت به امام و از اينكه موضوع اين مناظره را برای شما بازگو ميكنم. ولی ميگويم كه بدانيد آنان چگونه فكر ميكنند. او ميگفت امام امت شما نوكر امريكاست به او ميگفتم ای مرد بيشرف! مگر نميبينی كه سرتاسر حياتش مبارزه با طاغوت و امريكاست. چرا اين حرف را ميزني؟ ميگفت من از اين حرفها نميفهمم. در اين دنيا يا كسی بايد نوكر امريكا باشد، يا نوكر روسيه شوروی و چون امام شما نوكر روسيه شوروی نيست، بايد نوكر امريكا باشد و به همين علت بود كه امام را از عراق اخراج كردند. دولت بعثی عراق برای خود توجيه ميكرد كه اين امام نوكر امريكاست و به همين علت بود كه امام را مجبور به ترك عراق كردند وگرنه دليل ديگری نداشت. يكچنين تفكراتی داشتند و ما را نيز ميكوبيدند كه شما نوكر روسيه نيستيد، بنابراين نوكر امريكا هستيد، به آنها ميگفتم كه من بيست و پنج سال از عمر خود را عليه اسرائيل و عليه امريكا جنگيدهام و ميجنگم، ولی به هيچوجه حاضر نميشوم كه تسليم روسيه شوروی يا امپرياليسم شرقی شوم.تنها انقلابی كه در دنيا شعار «لاشرقيه و لاغربيه» را مطرح ميكند انقلاب مقدس اسلامی ما است و اولين و بزرگترين رهبری كه جرأت ميكند و شجاعت دارد كه در ميان دو ابرقدرت بايستد و با هر دو بجنگد و اين شعار مقدس را مطرح كند، امام خمينی است.
بنابراين ميبينيم كه مقاومت فلسطين با اين مشكلات پيش ميآيد و متأسفانه احزاب چپ هم از نام و قداست آن سوء استفاده ميكنند.
درگيری مقاومت فلسطين و ارتش لبنان
پس از سپتامبر سياه تا حدود سال 1973 مقاومت ضعيف بود و تعداد زيادی از افراد و كادرهای خود را تصفيه كرد. مقاومت بعد از سپتامبر ساه ميفهمد كه سبب شكست او، وجود افراد ناباب در مقاومت فلسطين است. دهها هزارنفر را از مقاومت بيرون ميكنند و يك نوع تنظيمات تقريباً نيمهسری به وجود ميآوردند. تا سال 1973، كه در اين سال انفجاری بين ارتش لبنان و فلسطينيها به وجود ميآيد، كه طی آن ميخواستند سپتامبر سياه ديگری در لبنان به وجود بياورند. همانطوری كه ميدانيد، باز همين «جبهه شعبيه» محرك و آتشافروز سپتامبر سياه دوم در لبنان بود.
جريان بدينترتيب بود كه دو يا سها نفر از افراد «جبهه شعبيه» بمبی به داخل فرودگاه بيروت برده و در مستراح نصب كردند. پليس فرودگاه بمب را كشف و اين سفر را بازداشت كرد. «جبهه شعبيه» از پليس خواست كه آنها آزاد بشوند. دولت آنها را آزاد نكرد و گفت آنها بمب آوردند و با بمب و همه اسناد بايد به محكمه بروند. بعد «جبهه شعبيه» يك افسر و يك سرباز را كه در خيابان راه ميرفتند گرفت و به «صبرا» منطقه فلسطينيها برد و اعلام كرد كه تا شما آنها را آزاد نكنيد ماه هم اينها را آزاد نخواهيم كرد. ارتش لبنان با استفاده از چند توپ وارد «صبرا» شد و جنگ درگرفت. چهارده روز جنگ ادامه داشت. بازهم «جبهه شعبيه» و افرادش گريختند، ولی ابوعمار و فتح و مقاومت فلسطينی ايستاده و جنگيدند. در اين سال هواپيماهای لبنانی مخيّمات فلسطيني{اردوگاههای فلسطيني} را بمباران كردند. چهارصد فلسطينی كشته شد و ارتش لبنان درنظر داشتند كه مثل اردن مخيمات را زير و رو كنند و همهشان را به خاك و خون بكشند. آقای صدر دخالت كرد، دخالتی حيرتانگيز. ايشان بيانيهای صادر كرد و به ارتش لبنان توپيد و گفت ما اجازه نميدهيم كه شما مقاومت فلسطينی را در لبنان نابود كنيد و سپتامبر سياه ديگری به راه بياندازيد و از رهبران مذهبی ديگر درخواست كرد كه كميتهای برای دفاع از فلسطين تشكيل دهند و نيز ارتش را تهديد كرد كه اگر حمله كنيد من به قوای شيعه خواهم گفت كه در مقابل شما موضع بگيرند و شما را بكوبند. فرمانده ارتش هم كه دستنشاندة «فرنجيه» بود، خود را با مقاومت افسران شيعی روبرو ديد. بر اثر اين فشارها بود كه «سليمان فرنجيه» رئيسجمهور وقت تسليم شد و جنگ خاتمه پيدا كرد. البته مشكل ديگری نيز به وجود آمد و آن مشكل اين بود كه سوريه هم به لبنان حمله كرد و دو شهر لبنان را گرفت و عدهای را كشت.
فرنجيه گفت كه تا وقتی حكومت سوريه در خاك لبنان ارتش دارد، ما دست از جنگ برنميداريم. از سويی ديگر اسرائيل وارد جنوب لبنان شد و در سرتاسر جنوب لبنان موضع گرفت. ارتش لبنان از مقابل اسرائيل گريخت و جنوب را تخليه كرد و اين وقتی بود كه انفجار كاملاً پيشبينی شده بود. اينكه اسرائيل وارد جنوب بشود، همه جنوب و فلسطينيها را بزند و نابود كند و جنگ در بيروت ادامه پيدا كند پيشبينی شده بود. اينجابود، كه آقای صدر گفت، من ضمانت ميكنم كه قوای سوريه از لبنان بيرون برود. پس از تماس ايشان با «حافظاسد» قوای سوريه در عرض دو روز از لبنان خارج شد.
اين مثال را برای اين زدم كه بدانيم باز توطئه را «جبهه شعبيه» با گرفتن يك افسر و يك سرباز شروع كرد و سپس از ميدان كناره گرفت و وضع را به جايی رساند كه بقای مقاومت فلسطينی در خطر نابودی قرار گرفت و اگر خواست خدا و اين شرايط وجود نميداشت باز سپتامبر سياه ديگری پديد آمده بود.
فصل ٨-جنگهای داخلی لبنان
دو حركت انقلابی موازی در لبنان
سادات به امريكا نزديك ميشود
قدرتهای ارتجاعی دستراستيدورة اول جنگ
معروف سعد و امام موسيصدر و شايعة ترور او
مقاومت فلسطين و نقش امام موسيصدر
سپر بلای فلسطينيان
ورود علنی مقاومت فلسطين به جنگ
ایجاد توطئه و انفجار توسط عراقيهادورة دوم جنگ
تضاد حكومت انقلابی با حكومت نظامي
نقش امام موسی در جلوگيری از انفجار بين مقاومت و سوريه
شعارهای تند و پوچ و خرابكاری داخلي
اهتمام اسرائيل در جذب مردم جنوب
تجزية لبنان سقوط نبعه سقوط زعتر
ورود به نبعه
تشريح فاجعه
دو حركت انقلابی موازی در لبنان
سپتامبر سياه در اردن و كشتار حدود پانزده هزار فلسطينی و اخراج بقيه از اردن و جايگزينی آنها در لبنان و آنگاه انفجار سال 73 در لبنان، بين مقاومت فلسطين و ارتش لبنان، سپری ميشود. در اينجا دو جريان به موازات هم پيش ميرفت؛ يكی مقاومت فلسطين و پيروزيهايی كه به دست ميآورد كه به ضرر اسرائيل بود. دوم حركت انقلابی مسلمانان بخصوص شيعيان محروم داخل لبنان كه به ضرر هيأت حاكمه و سلطة مسيحيان لبنان بود كه اين دو حركت سبب نزديكی و اتحاد احزاب مسيحی و دستراستی لبنان با اسرائيل و آغاز جنگهای داخلی شد.
توطئه اسرائيل و امريكا
در سال 1967 بر اثر يك حملة دو ساعته ارتش اسرائيل و امريكا نيروهايهوايی عرب بكلی نابود شدند و شكست نيروهاينظامی عرب حتمی بود. اما در سال 1973 صحنه معكوس شد؛ اگر امريكا آنچنان با سرعت به كمك اسرائيل ميشتافت و مصر خود را از ميدان جنگ بيرون نميشكيد، شكست اسرائيل حتمی مينمود. از همه مهمتر آنكه سوريه به تنهايی بيش از هفتاد روز در مقابل ارتش اسرائيل شجاعانه ايستادگی كرد و اسرائيل تمام نيروهای خود را با فراغبال متوجة سوريه نمود و هر روز ادعا ميكرد كه فردا وارد دمشق خواهد شد. ولی پس از يك جنگ طولانی، تنها توانست دوازده كيلومتر در خاك سوريه پيش برود. يك محاسبه از نيروها و استعدادهای نظامی و انسانی و اقتصادی دو طرف نشان ميدهد كه سرعت پيشرفت نيروهای عرب صعود بيشتری دارد و هرچه زمان بگذرد جنگ عمومی بين نيروهای عرب و اسرائيل به سود اسرائيل نخواهد بود. امريكا نيز به دليل نياز به نفت نميتوانست در مسئله خاورميانه بيتفاوت بماند و نميخواست كه روسية شوروی كشورهای ناراضی عرب را پايگاه فكری و نظامی خود كند؛ بنابراين امريكا تمايل داشت تا به نوعی كه به زيان اسرائيل نباشد مشكل فلسطين را حل كند! و با حفظ منافع خود، دوباره پايگاههای خاورميانه را از چنگال روسيه رها ساخته، سيطرة سياسی و اقتصادی خويش را بر منطقه تأمين نمايد. «كسينجر» وزير امورخارجه امريكا مأمور حل اين مشكل شد.
سادات به امريكا نزديك ميشود
سادات خود را مسئول شكست سال 67 نميدانست، ولی از سوی ديگر خود را قهرمان پيروزی سال 73 به شمار ميآورد و از مصالحه با اسرائيل وحشتی نداشت! فقر بيش از حد مردم مصر و عدم رشد سياسی كافی آنان، كمكم مسير مبارزات مصر را تغيير داد. سادات آرامآرام مصر را از جرگة كشورهای عرب خارج كرد و با تكيه به تاريخ قبل از اسلام و تمجيد از سيستمهای حكومتی فراعنه، برای مصر نژادی ديگر قائل شد و زمينه فكری خروج از بلوك عربی و اسلامی را مهيا كرد؛ چه سادات برای ادامة حكومت خود به اين روش بازگشت به دوران قبل از اسلام نياز داشت و امريكا نيز از اين رويه دنيای عرب نفع فراوان ميبرد. در مصر از رئيسجمهور امريكا «نيكسون»، استقبال بينظيری به عمل آمد كه به قيمت از بين بردن نتايج مبارزات مردم مصر تمام شد. «كسينجر» آمد و بالاخره حل گامبهگام و مسالمتآميز مسئله بين مصر و اسرائيل به امضاء سادات رسيد.
مخالفت ياسرعرفات
ابوعمار (ياسرعرفات) رئيس هيأت اجرايی مقاومت فلسطينی، رسماً مخالفت خود را با حل مسالمتآميز (گامبهگام) سادات و كسينجر اعلام كرد و حكومت مصر نيز راديوی صدای فلسطين در قاهره را بست، ولی مخالفت مقاومت فلسطين به مراتب بيش از نظر سادات برانگيخت و سادات و امريكا را عصبانی كرد. برای امريكا و اسرائيل مسلم شد كه با وجود مقاومت فلسطين هيچ نوع راه حل جزيی و مسالمتآميز، عملی نخواهد بود، پس برای تحقق قرار سادات كسينجر، بايد مقاومت فلسطين را از بين برد و يا لااقل تضعيف كرد.
از اينجا رأی امريكا و اسرائيل برنابودی و يا تضعيف مقاومت قرار گرفت. توطئهها شروع شد. اختلافات داخلی بين اعراب تشديد گرديد و مقدمات قربانی كردن مقاومت فلسطينی در لبنان به دست عرب فراهم آمد. لبنان تنها كشوری است كه «مقاومت فلسطين» در آن آزادنه فعاليت ميكند و پايگاههای نظامی قومی و مسلح و تقريباً همه كارهای سازمانی و سياسی مقاومت فلسطين در لبنان صورت ميگيرد. استعمار تصميم گرفت بين مقاومت و نيروهای ارتجاعی درستراستی لبنان ايجاد اصطكاك كند و سپس ارتش برضد مقاومت وارد عمل شود. سازمان آزاديبخش فلسطين از لحاظ نظامی به مراتب قويتر از ارتش لبنان و نيروهای دستراستی است و در يك درگيری مستقل و آزاد قادر است ارتش و نيروهای دستراستی را منهدم كند؛ اما به محض انفجار و دخالت مقاومت فلسطين در اختلافات داخلی لبنان، اسرائيل خصمانه وارد عمل شده و لبة حملة خود را متوجة مقاومت فلسطين و طرفدارانش خواهد كرد. البته ممكن است سوريه به دفاع از مقاومت وارد معركه شود، آنگاه نيروی دريايی ناوگان ششم امريكا نيز وارد عمل شده، لبنان را به خاك و خون خواهند كشيد. برای ايجاد بهانه و شعلهور ساختن آتش جنگ داخلی، نيروهای ارتجاعی، «كتائب» و دستراستی لبنان، بهترين عامل و محرك به شمار ميرفتند.
قدرتهای ارتجاعی دستراستي
در لبنان حدود پانزده طايفة مذهبی وجود دارد، كه در آمار استعماری سال 1935 تحت سيطرة فرانسويان، مسيحيان مارونی اكثريت به حساب آمدند و انتخاب رئيسجمهور در تصرف مارونی قرار گرفت. از آن به بعد نيز مسيحيان به هيچوجه حاضر نشدند آمار ديگری بگيرند، درحالی كه برابر آمار غيرمستقيمی كه جديداً از طريق كوپن شكر به دست آمد، حقايق بزرگی كشف شد. برطبق اين آمار عدة مارونيها 450 هزارنفر، اهل تسنن 550 هزارنفر، كاتوليكها 300هزارنفر، دُرزيها 250هزارنفر و شيعيان 985هزارنفر تعيين گرديد، درحالی كه مطابق آمار استعماری فرانسه اكثريت اول را مارونيها تشكيل ميدادند كه رئيسجمهور از بين آنها انتخاب ميشد و در مرحلة دوم سنّيها بودند و نخستوزير از آنان بود و سرانجام شيعيان كه رئيسمجلس شورای نمايندگان از بين آنان انتخاب ميشد، در حالی در عدة شيعيان بيش از دو برابر مارونيهاست.(1) از همين جا ظلم بزرگی كه بر شيعه رفته است معلوم ميگردد. درحال حاضر تقريباً همة قدرت سياسی، اقتصادی و نظامی لبنان در دست مارونيهاست و اين امر نميتواند برای مسلمانان قابلقبول باشد و اعتراض شديد شيعه و حركهالمحرومين به همين امر برميگردد، مسلماً تحقق عدالت اجتماعی و رفع استثمار و ظلم و اختلافات طبقاتی مستلزم فدا شدن مقاديری از منافع و مصالح گروه حاكمه و بخصوص مارونيهاست ومارونيها نيز به هيچوجه نميخواهند منافع خود را از دست بدهند و تا به حال در مقابل تقاضای محرومين برای استقرار عدالت اجتماعی مقاومت كردهاند. بزرگترين قدرت سازمانی طايفة مارونی، حزب «كتائب» است، كه سالهای متمادی سابقة تشكيلاتی و تعليمات نظامی دارد. نفرات «كتائب» هشتادهزار و تعداد افراد مسلح آنان چهل هزارنفر برآورد ميشود و بزرگترين حزب سياسی و قويترين ميليشياي{شبه نظاميان} لبنانی است. اين حزب خود را از نژاد فينيقيها ميداند و از عرب برتر ميشمارد و ترجيح ميدهد كه دولت، مسيحی و غربی و متصل به اروپا باشد. به همين جهت با حضور فلسطينيها در لبنان نيز مخالف است و مستقيم و غيرمستقيم خواستار اخراج فلسطينيها از لبنانست. رئيس اين حزب «پيرجميل» است. پس از اين حزب، «احرار» حزب دوم مارونيهاست كه رئيس آن «كميل شمعون» رئيسجمهور سال 1958 است كه پای ارتش امريكا را به لبنان باز كرد، تا طرفداران ناصر و مبارزان ملی را منكوب كند. اين دو حزب طرفداری سياست غرب و مخالف فلسطينيها هستند.جريان سالهای گذشته نشان ميدهد كه قدرت مسلمانان از نظر سياسی و اجتماعی و نظامی روزافزون است و اگر وضع به همين منوال پيش برود، پس از مدتی سيطرة سياسی و اقتصادی و نظامی لبنان به دست مسلمانان خواهد افتاد. به همين جهت مسيحيت، عموماً و مارونيها، خصوصاً، از قدرت مسلمانان و شيعيان وحشت دارند و نميخواهند در توازن نيروهای طائفی مصالح خود را از دست بدهند، ولی زمان به نفع مسلمانان و برضد منافع مارونيهاست و جبراً اين توازن غيرعادلانه به نفع محرومين تغيير خواهد يافت. بنابراين گروههای حاكمة مارونی به هر وسيلهای چنگ ميزنند، تا قدرت مسلمانان را بكوبند و پايان سيطرة خود را مدت ديگری به تعويق اندازند، برای اين كار از هيچ راهی حتی همكاری با قدرتهای خارجی ابا نخواهند كرد. اسرائيل و امريكا از اين درگيريهای داخلی خبر دارند، جنگهای داخلی را تحريك ميكنند و به دست «كتائب» ميخواهند ايجاد انفجار كنند و پای مقاومت را به معركه بكشانند تا سپتامبر سياه ديگری نظير اردن به وجود آورند و در ضمن قدرت مسلمانان را نيز درهم بشكنند.
در اين روزها منافع اسرائيل در محو مقاومت فلسطينی و منافع «كتائب» در تضعيف مسلمانانؤ موازی و مقارن است. به همين جهت اين دو باهم همكاری دارند. بنابراين فقط در فرصت تاريخی و خطرناك موجود است كه «كتائب» ميتواند از نيروی اسرائيل و امريكا و غرب در كوبيدن مسلمانان استفاده كند. امام مقاومت فلسطين نيز تجربة تلخ 1970 اردن را پشت سرگذاشته است و نميخواهد بار ديگر به چنين معركه خطرناكی گرفتار شود، بنابراين در كشمكشهای داخلی سال گذشته و سالجاري{يعنی سال 1975} با كمال مهارت و تيزبينی خود را از معركه كنار كشيده و عملاً در زد و خوردها شركت نكرده است و حتی سعی نموده با ميانجيگری و ابراز قدرت و نفوذ خود، از جنگهای داخلی و زد و خوردهای طائفی جلوگيری كند.
تحريك كتائب و پيروزی مقاومت
در اوايل سال 1974 مسئله فلسطين در سازمان ملل مطرح شد. ابوعمار رهبر مقاومت در جلسة عمومی سازمان ملل شركت كرد و برای اولينبار ملت فلسطين از سوی 105 كشور دنيا به رسميت شناخته شد و مقاومت به عنوان نمايندة منحصر به فرد فلسطين معرفی گرديد. ياسرعرفات اولين شخصيتی بود كه مسلحانه وارد جلسة عمومی سازمان ملل شد، و بطور رسمی مورد استقبال قرار گرفت و احتراماتی به مراتب زيادتر از ديگران نثارشان شد. در اين جلسه 105 دولت به نفع فلسطينيها رأی مثبت دادند و فقط چهار دولت، امريكا- اسرائيل و دو دولت ديگر با رأی فوق مخالفت كردند. اين پيروزی بزرگ برای فلسطينيان بسيار ارزنده بود و حربة بزرگ تبليغاتی اسرائيل را از دستش گرفت. البته اسرائيل با دستگاههای اطلاعاتی خود قبل از جلسه عمومی سازمان ملل كم و بيش از نتيجة رأی آگاهی داشت و ميدانست كه حضور ياسرعرفات در جلسة عمومی چنين نتايج وخيمی برای اسرائيل به بار خواهد آورد. لذا سعی كرد تا قبل از عقد جلسه، در داخل لبنان ايجاد انفجار و جنگ داخلی كند، تا بلكه مانع شركت ياسرعرفات در سازمان ملل شود و احتمالاً موضوع فلسطين مطرح نگردد.
آغاز بحـران
يكماه قبل از جلسة عمومی سازمان ملل تيراندازان كتائبی، يازده فلسطينی را در «دِكوانِه» {حومه بيروت} كشتند. ياسرعرفات خبر قتل را منتشر نكرد، تا احساسات فلسطينيها تحريك نگردد و درگيری بين دو طرف به وجود نيايد.
همان شب ياسرعرفات به مجلس شيعيان نزد امام موسيصدر آمد و از او درخواست كرد كه با دخالت و نفوذ خود از انفجار جلوگيری به عمل آورد. امام موسی آمادگی خود را برای دفاع از مقاومت و هر نوع فداكاری اعلام كرد. ياسرعرفات تقاضا نمود كه امام موسی شخصاً با «پيرجميل» رهبر كتائب تماس بگيرد و به هر وسيله ممكن، مسئله را خاتمه دهد، امام موسی روز بعد با «پيرجميل» تماس گرفت و سبب دشمنی و كستار را پرسيد. «پيرجميل» به مقاومت و فلسطينيان حمله كرد. كه آنها استقلال لبنان را محترم نميشمردند … امام موسی جواب داد كه اولاً مقاومت، استقلال لبنان محترم ميشمرد و ثانياً لبنانيها بيشتر از فلسطينيها فساد ميكنند…
«پيرجميل» نپذيرفت و بحث ادامه يافت. بالاخره امام موسی گفت كه شخصاً ضامن ميشود و مسئوليت همة فلسطينيها را به عهده ميگيرد. «پيرجميل» اجباراً كلام امام موسی را پذيرفت و لذا زد و خورد خاتمه يافت و ياسرعرفات توانست به سازمان ملل برود و آن پيروزی بزرگ نصيب مقاومت فلسطين گردد.
<![if !supportLineBreakNewLine]>
<![endif]>
اوجگيری تحريكات دشمن
اسرائيل، از موفقيت بينظير مقاومت در سازمان ملل به شدت عصبانی شد و لذا تحريكات داخلی لبنان اوج گرفت. كمتر روزی ميگذشت كه تحريكات خارجی و يا زد و خوردهای داخلی صورت نميگرفت. «كتائب» با بهانههای مختلف به مسلمانان حمله ميكرد، تا بين مقاومت و ارتش اصطكاك بوجود آورد. يك روز بيجهت به مدرسة صنعتی «دكوانه» حمله كردند و هر كس را كه اسمش اسلامی بود زدند و عدهای به شدت مجروح شدند، به دانشكدههای ادبيات، حقوق، و غيره حمله بردند و هر كسی را كه اسمش محمد، علی و حسن و حسين بود، زدند… ولی مقاومت از تحريكات دشمن آگاه بود و نميخواست به دام توطئههای كشنده و محوكننده گرفتار گردد و به هر ممكن از برخورد مستقيم با «كتائب» پرهيز ميكرد.
در انفجار صيـدا
ماه مارس سال 1975 برای دفاع از حقوق ماهيگيران، برضد يك شركت اميركايی، كه «كميل شَمعون» شريك آن بود، تظاهرات بزرگی در صيدا به وقوع پيوست. رهبری تظاهرات بر عهدة «معروف سعد» بزرگترين رجل سياسی و ملی صيدا و از نمايندگان سابق مجلس بود. «معروف سعد» رابطة بسيار نزديكی با مقاومت فلسطين داشت و در جنگهای عرب برضد اسرائيل در سال 1948 شركت كرده بود و از مدافعان سرسخت مقاومت به شمار ميرفت. «معروف سعد» مردی آزاده، فروتن، سرسخت و همچنين طرفدار «حركهالمحرومين» و از دوستان نزديك و صميمی امام موسيصدر بود. هنگامی كه «معروف سعد» در جلوی صفوف تظاهركنندگان حركت ميكرد هدف گلوله قرار گرفت و به خاك غلطيد و صيدا منفجر شد. ارتش برای جلوگيری از تظاهرات، تجهيز شد. مطابق اطلاعات رسيده، «معروف سعد» با گلولة يكی از عوامل ارتش به خاك و خون غلطيده بود و لذا فوراً زد و خورد شديدی بين مردم صيدا و ارتش درگرفت و در همان لحظات اوليه چندنفر از سربازان كشته و مجروح شدند و دامنة زد و خورد بالا گرفت و چند تانك و زرهپوش ارتش به دست مردم منفجر شد و دهها نفر از مردم نيز جان باختند. «معروف سعد» هنوز زنده بود و در بيماسرتان بيروت تحت معالجه قرار گرفت و با مداخلة مستقيم مقاومت و وساطت «ابوزعيم»، يكی از رهبران مقاومت فلسطينی صلح دوباره برقرار شد. يعنی اينبار نيز با ذكاوت و آگاهی مقاومت، غائله خاتمه يافت و از درگيری مستقيم بين ارتش و مقاومت جلوگيری به عمل آمد و خطر انفجار لبنان برای مدتی منتفی شد.
طرفداری كتائب از ارتش
دخالت ارتش در صيدا و تيراندازی به «معروف سعد»، رجل ملی و سياسی معروف، احترام و اهميت ارتش را در افكار عمومی تنزل داد. حتی مردم صيدا از ورود ارتش به صيدا جلوگيری ميكردند و ارتش را عامل استعمارگران و نظام طائفی موجود به شمار ميآورند و انتقادات زيادی متوجه ارتش و رهبران سلطه گرديد. برای مقابله با اين هجوم فكری عليه ارتش، «كتائب» به حركت درآمد و يك تظاهرات سی و پنج هزار نفری مسلحانه در بيروت به راه انداخت و در شعارهای تند و تحريكآميزش به مسلمانان و فلسطينيان و مقاومت و سوريه حمله كرد و از ارتش و نظام لبنان به شدت دفاع نمود. در هر گوشه و كنار و بر فراز خيابانها شعارهای بزرگی در طرفداری از ارتش و حمله و هجوم به مسلمانان و مقاومت به چشم ميخورد. تظاهركنندگان خيابانهای زيادی را طی كردند و با شعارهای داغ و تند خود به وسط شهر رسيدند.
اين تظاهرات ترس و وحشت زيادی در دل همه انداخت. رجال سياستمدار! از گروههای مختلف به دفاع و دلسوزی ارتش برخاستند و روزنامهها از طرفداران و دلسوزی اين رجال، پر شد. آنان ميگفتند ارتش را مقدس ميدارند و اگر انتقادی وجود دارد، فقط به خاطر دلسوزی و حمايت از ارتش است. ولی روزنامهها و گفتار بزرگان نشان ميداد كه جوّ وحشت بر همه مستولی شده و همهُ اينان در مقابل قدرت «كتائب» و ارتش تسليم شدهاند. به تدريج محيطی به وجود آمد كه ارتش جنبهُ تقدس پيدا كرد و مخالفان و منتقدان به ارتش، خائن و بيوطن به حساب آمدند. از آنجا كه ارتش حربهای در دست سلطهُ {هيأت حاكمه} بود، هر نوع هجوم به سلطه اجباراً هجوم به ارتش تلقی شده و اتهام خيانت و بيوطنی به سرعت بر فرق انتقادكننده كوبيده ميشد، بنابراين كسی جرأت نميكرد كه حتی به سلطه انتقاد كند. اين جنبة تقدس ارتش حربة مهلكی بود كه به دست سلطه افتاد و ميرفت كه دموكراسی و انتقاد آزاد را نابود كند تا زمامداران خودخواه بدون هيچ مزاحمتی به خودسری ادامه دهند و مخالفان خود را با اين حربه قاطع از پای درآورند. طبيعی است كه در سايهُ سهمگين اين تقدس ظاهری، چه جنايات فراوانی ميتوانست صورت گيرد و چه عواقب وخيمی به بار آيد. همچنان كه ذكر شد همهُ رجال و بزرگان نيز از شدت خوف تسليم اين تقدس شدند و در مقابل سلطه سكوت كردند و راه را برای پايدار ساختن اين تقدس خطرناك هموار ساختند.
معروف سعد و امام موسی صدر و شايعه ترور او
«معروف سعد» در گذشت و درد و غمی سنگين بر صيدا سايه افكند. نعش«معروف سعد» به مسجد صيدا حمل شد و همهُ مبارزان و مسلمانان برای بزرگذاشت اين شهيد بزرگ در خيابانها و كوچهها و بازارهای صيدا رژه ميرفتند. تابوت «معروف سعد» در محراب مسجد قرار گرفت، هزاران نمازگزار با چشمان اشكآلود و قلبهای پر درد در صفوف نماز منظم ايستادند، تمام رهبران مقاومت و رهبران چپ از جمله «كمال جنبلاط» حضور يافته بودند، البته چپيها داخل مسجد آقای صدر به داخل مسجد رفت و با آنكه «معروف» سنّی بود و علمای در مسجد صيدا حاضر بودند به امام موسی رهبر شيعيان تكليف شد كه امات به نماز جمعه را بپذيرند. او به منبر رفت و خطبة معروف جمعه را ادا كرد، خطبهای كه تمام شنوندگان را به حركت آورد، مردم از شدت احساسات كف ميزدند، گريه ميكردند و امام موسی با سختی از كف زند مردم جلوگيری ميكرد. او به نقش «معروف» اشاره ميكرد كه در حضور او و در مسجدی قرار داشت. آقای صدر خطبةخود را با بزرگداشت «معروفسعد» شروع كرد. از مبارزات پيگير و فداكاريهای اين مرد بزرگ ياد نمود و خاطرههای گذشت و افتخار اين مبارز ملی را در اذهان زنده كرد و گفت: «زمين و آسمان شهادت ميدهند… در و ديوار صيدا و خيابانهايش شهادت ميدهد… كوچك و بزرگ، زن و مزد شهادت ميدهند كه سراسر زندگی «معروفسعد» مبازره برای محرومين برضد استعمار و ظلم و ستم بوده است و به خاطر دفاع از حقوق ستمديدگان در مبارزه با سلطه ستمگر، شهيد شده است…»
سپس به قسمت اساسی خطبه پرداخت، برای دريدن تقدس ساختگی ارتش، برای درهم شكستن اين بت مصنوعی، اين نيمه خدايی كه نگاهبان سلطه ظلم و ستمگر شده بود، چنين گفت:
«ارتش بايد نگاهبان مردم و مدافع وطن باشد و مرزهای كشور را عليه بيگانگان پاسداری كند، ولی اگر قرار باشد كه بجای دفاع از وطن، در جنوب، آزادمردان را در شهرها به گلوله بندد، بهتر است چنين ارتشی نابود گردد!» (كف زدنهای شديد حضار و اعتراض آقای صدر و سپس تبديل احساسات به اشك)… و بعد چنين ادامه داد: «اگر قرار است گلولهای كه بايد در سينه اسرائيلی در مرزهای جنوب بنشيند و مبارز ملی «معروفسعد» را به خاك و خون بكشد، بهتر است چنين ارتشی نابود گردد… ارتش بايد نگاهبان وحدت ملی و كرامت هموطنان باشد، ولی اگر قرار است كه آلتدست طايفهای خاص و يا عدهای مصلحطلب درآيد بهتر است چنين ارتشی نابود گردد…»
بدينوسيله آقای صدر باقدرت و شهامتی بينظير، پردههای تقدس را از پيكر ارتش درهم دريد و آن را از مسند نيمه خدايی به زير كشيد و همة لبنانيان نشان داد كه به خاطر نجات لبنان و دفاع از دموكراسی و آزادی بايد فداكاری كرد و اجازه نداد كه قلدران و مصلحتجويان با مقداسات مردم بازی كنند و دمكراسی و ارتش و حتی وطنپرستی را آلتدست اغراض خصوصی خود نمايند و تنها كسی كه قادر بود در لبنان به چنين عمل بزرگی دست بزند و با شهامت و واقعبينی خود چنين خطر بزرگی را از وطن دور كند، شخص امام موسيصدر بود.
پس از ايراد خطبه و نماز پيكر «معروفسعد» روی دستهای مردم در كوچهها و خيابانهای صيدا به حركت درآمد و آقای صدر و صف بزرگی از مردم به دنبال او رژه رفتند و او را در ميان موج مردم داغدار و عصبانی به خاك سپردند.
شايعه ترور آقای صدر
هجوم شجاعانه آقای صدر به ارتش، نقشة خطرناك سلطه حاكمه را نقش برآب كرد و به مردم وحشتزده و آزاده جانی داد تا به دفاع از حق و انتقاد از سلطه بپردازند، ولی هيأت حاكمه عصبانی شد و شايعهای به هجوم مسلحانه به ماشين آقای صدر در «طحاله» و قتل و جرح سرنشينانش در مدتی كمتر از دهدقيقه در سرتاسر لبنان انتشار يافت. اين شايعه برای ايجاد خوف و ضمناً تهديد آقای صدر و احياناً آگاهی از عكسالعمل مردم صورت ميگرفت، ولی انعكاس بحدی شديد و انقلابی بود كه طرحكنندگان شايعه فهميدند چنين عملی برابر با نابودی تمام آنهاست لذا از اين فكر شيطانی دست برداشتند.
هفتة بعد آقای صدر در مراسم هفتم «معروفسعد» حضور يافت و در نطق آتشين خود همچنين اعلام كرد، كه يكه و تنها و بدون هيچ محافظی به صيدا آمده است تا اگر كسی بخواهد و قدرت دارد او را ترور كند!
آمادگی كتائب
در برابر گسترش نارضايتی مسلمانان از نظام فاسد موجود، «كتائب» با كمك غرب به تسليح نيروهای خود پرداخت و كشتيهای مملو از اسلحه به سمت لبنان و مسيحيان سرازير شد. ميليشای «كتائب» خود را پيش از پيش آمادة حمله نظامی عليه مسلمان كرد. آموزش نظامی در كوههای لبنان و مناطق مسيحيان شدت گرفت تبليغات ضداسلامی و ضدفلسطينی همهجا گسترش يافت. مقاومت فلسطينی و طرفداران مقاومت را به خيانت و بيوطنی و خائن خواندند، به اين دليل كه با مقاومت فلسطين روابط دوستانه دارند و درصدد اخراج آنان از لبنان نيستند. اين ادعاكنندگان كتائبی فراموش كردند كه همين مردم مسلمان جنوب برای دفاع از وطن در «كفرشوبا» و «كفركلا» و مرزهای جنوبی با اسرائيل ميجنگند و برای دفاع از وطن جان ميدهند و تهمت وطنی و خيانت به هيچوجه بر دامان پاك اين از جان گذشتگان نميچسبد.
توطئه عينالرمانه
جنگ سرد و آمادگی نبرد و تحريكات و حملات به اوج خود رسيد و محيط آمادة انفجار شد. هر لحظه خطر نزديكتر و امكان انفجار بيشتر ميگرديد و هر حادثة ناچيزی قادر بود چون كبريت اين مخزن باروت را مشتعل كند و اگر فاجعة «عينالرمانه» پيش نميآمد مسلماً حادثة ديگری همان انفجار را بوجود ميآورد.
روز يكشنبه 13 آوريل 1975 حوالی ظهر وقتی بك اتوبوس حامل سرنشينان لبنانی و فلسطينی، هنگام بازگشت از جشنی، از «عينالرمانه» ميگذشت، در روبروی يك كليسای كتائبی، كه «پيرجميل» هم در آنجا بود مورد هجوم وحشيانهای قرار گرفت. سرنشينان غيرمسلح اتوبوس از كوچك و بزرگ، از فاصلة نزديك قتلعام شدند و 27 نفر در دم كشته شدند و نعش آنها مدت زيادی بر روی ماند و جنگندگان كتائبی اجازه ندادند حتی آمبولانس دولتی و ارتشی برای حمل كشتهشدگان به محل نزديك گردد. اين حادثه بحدی دردناك و متأثركننده بود كه احساسات جامعةمسلمان را به شدت برانگيخت. احزاب چپ نيز از اين احساسات شورانگيز استفاده كردند و فوراً ضد و خوردهای خيابانی با اسلحههای سبك و سنگين در هر گوشة بيروت شروع شد.
اما «كتائب» خود را آماده كرده بود. چند كشتی اسلحه آنها را اشباع نموده بود و بخصوص كادرهای جنگنده و نظم ارتشی كافی داشتند. درحالی كه نيروهای مخالف كتائبی همه پراكنده و بينظم و اغلب بدون تعليم نظامی كافی بودند و جنگ در شرايط كاملاً غيرمتوازن شروع شده بود. نيروهای چپ از حزب كمونيست لبنان، حزب «تقدمی اشتراكي» به رهبری «كمال جنبلاط»، حزب «عمل شيوعي»، «جبههاشيعه جرجحبش»، «الجبههالشعيبهالدموكراتيه»، «نايف حواتمه» و «قيادهالعامه» ، «احمدجبريل» تشكيل شده بود. اين نيروها با تعدّد سازمانی خود به هيچوجه قادر نبودند در مقابل كتائب عرضاندام كنند. پشتوانة قدرت آنها مقاومت فلسطينی و بخصوص سازمان نظامی «فتح» بود. يعنی اگر مقاومت فلسطينی (به رياست ياسرعرفات) از صحنه خارج ميشد، نيروهای چپ فوراً پراكنده و متلاشی ميشدند. ولی اين نيروی چپ با تحريكهای متداوم و تبليغات دامنهدار و روزنامه و بيانهای مستمر، ميخواست مقاومت فلسطينی را وارد معركه كند و به جان كتائب بيندازد. هرچند مقاومت فلسطينی به مراتب قويتر از «كتائب» بوده و قادر بود «كتائب» را شكست دهد، ولی ورود «مقاومت» در معركه، باعث دخول اسرائيل به لبنان ميگرديد، جنوب را تسخير ميكرد كه اكثريت قدرت فلسطينی در آنجا متمركز است و به علاوه قادر بود كه «محله سبرا» و اردوگاههای فلسطينی در بيروت و همچنين پايگاههای مقاومت در مناطق شيعه را بمباران كند و سپتامبر سياه ديگری در لبنان به را ه بيندازد. بنابراين مقاومت فلسطينی از «كتائب» وحشتی نداشت، بلكه نميخواست به هيچ عنوان بادخول خود به معركه، بهانهای به اسرائيل بدهد. تجربة تلخ سپتامبر سياه اردن هميشه در جلوی چشم مقاومت فسلطينی وجود داشت. بنابراين همچون موارد متعدد گذشته از انفجار جلوگيری ميكرد و دستخوش احساسات نميشد، بلكه سعی ميكرد با صبر و درايت خاص از شعلهور شدن اصطكاكهای داخلی جلوگيری كند. مسيحيان و مسلمانان در قسمتهای مختلف شهر، سنگر گرفته بودند و هر جنبندهای را هدف گلوله قرار ميدادند. عبور و مرور قطع شد و شهر به صورت يك دژ نظامی درآمد. در هر گوشهای قناصي(1) نشسته بود و خيابانی را قرق ميكرد. توپهای سنگين و خمپارهها و موادمنفجره شهر را به لرزه درآورد، آتش و دود آتشسوزی از نقاط مختلفه به آسمان بلند شد. طنين رگبار گلولههای سبك و سنگين در هر كوچه و خيابانی انعكاس مييافت و ميرفت تا انفجاری همهجانبه لبنان را نابود كند. قسمتهای مهم مسيحينشين همچون «حدث»، «عينالرّمانه»، «فرنالشبّاك» و «ارفيّه» توسط قسمتهای مسلماننشين، «كفرشيما»، «حيّسلّم»، «حيّماضي»، «شيّاح»، «دكوانه»، «برجحمّود» محاصره شده است. اين قسمتها تقريباً همه شيعه هستند و كمربندوار مناطق مسيحی را احاطه كردهاند. آتش جنگ در همة مناطق شيعهنشين شعلهور شد و احزاب چپ نيز برای هجوم به مسيحيان، به مناطق شيعهنشين آمدند. مقاومت فلسطينی نيز براس دفاع از اين مناطق كمربندی، نيروهای بزرگی در آن مناطق مستقر كرد. مقاومت فلسطينی پشتوانة نيروهای مسلمان و چپ بود، ولی عملاً در جنگ شركت نداشت و فقط حضور مقاومت قوت قلبی برای احزاب چپ و نيروهای مسلمان بود. ولی حمله و هجوم توسط نيروهای پراكنده و بينظم و حتی غيرتعليمديده چپ و مسلمان انجام ميگرفت. جنگ فوراً به صورت جنگ مسيحی مسلمان درامد و تفكيك كتائبی از مسيحی و كمربندنشين شيعه به صحنة جنگ مبدل گرديد و كشتههای زيادی بر زمين ريخته شد و بخصوص هيچ سنگری، كيسة شنی يا پناهگاهی وجود نداشت و جنگجويان بيمحابا يكديگر را زير آتش ميگرفتند و عدة زيادی در كوچه و خيابان به زمين ميريختند.
مقاومت فلسطين و نقش امام موسيصدر
با شعله ورشدن جنگ، مقاومت فلسطينی خود را در خطر انفجار ديد و خاطرات تلخ سپتامبر سياه اردن در ذهن فرماندهان مقاومت مجسم شد. احساسات پرشور و طغيان مردم، از جنايت كتائبيها غيرقابل كنترل بود و احزاب چپ نيز با روزنامهها و بيانهای سياسی خود اين احساسات بيشائبه را هرچه بيشتر تحريك ميكردند و مردم را به جنگ تشويق صحنه را به انفجار نزديك ميكردند. ولی مقاومت فلسطينی بنابر دلايل بالا هرگز نميخواست تسليم احساسات مردم و تحريكات احزاب چپ گردد و وارد توطئه شود. توطئهای كه همه اين بهانهها و جنگها به خاطر آن طرحريزی شده بود. نخستوزير «رشيدالصلح» هم كه عملاً در دست «جنبلاط» و احزاب چپ بود، نميتوانست كوچكترين تأثيری در صحنة لبنان داشته باشد.
تنها شخصيتی كه در لبنان نفوذ و احترام همهجانبه داشت و «مقاومت روی او حساب ميكرد و به اخلاص و فداكاريهايش ايمان داشت، امام موسيصدر بود، كسی كه در سابق بارها به مدد مقاومت آمده و بخصوص در سال 1973 مقاومت را از يك سپتامبر سياه حتمی نجات داده بود. لذا مسئولان مقاومت، به دستور ياسرعرفات كه آنموقع در سوريه بود، با امام موسی تماس گرفته، خواستار شدند كه برای تخفيف بحران و آتشبس، همة نفوذ و قدرت خود را به كار اندازد. امام موسی نيز پس از يك سلسله تماسهای همهجانبه و فشارهای سياسی و اخلاقی به طرفين، قادر شد كه حدود ظهر روز دوشنبه برای مدت دو ساعت اعلام آتشبس كند تا در اين مدت دو ساعت، كشتهها و مجروحان از صحنههای جنگ به بيمارستانها منتقل شوند و جنگندگان به آمبولانسها تيراندازی نكنند. تا آن زمان هيچ آمبولانسی نميتوانست به صحنة زد و خورد نزديك سود، چون هدف گلوله قرار ميگرفت. خيابانها و كوچهها از اجساد كشتگان و مجروحان پر شده بو، حتی كسی نميتوانست به درد و نالة مجروحان جواب بگويد و چه بسا زخمخوردگانی كه مردند و كسی به فريادشان نرسيد.
ساعت دو بعدازظهر آتشبس شروع شد و امام موسيصدر درنظر داشت در خلال اين دو ساعت توافقی بين طرفين به وجود آورد و آتشبس برای هميشه ادامه يابد. پس از گفتگوها و قرار و مدارها با مقاومت و «كتائب» و فشار اخلاقی و سياسی، پايههای يك توافق دوجانبه ريخته شد و «كتائب» پذيرفت كه اولاً رسماً از مقاومت فلسطينی معذرت بخواهد، ثانياً چهارده نفر از مجروحان كتائبی را كه به اتوبوس حمله كرده بودند، تحويل دادگاه بدهند. مقاومت فلسطينی هم پديرفته بود كه بر اين دو اساس قرار صلح را بپذيرد و طرفين دست از زد وخورد بردارند. ساعت دو بعدازظهر آتشبس برقرار شد و آمبولانسها به خيابان آمدند و كشتهها و زخميها را كه انباشته شده بود جمع كردند و به بيمارستانها بردند. ساعت دو و نيم بعدازظهر، «كمال جنبلاط» رهبر چپ و رهبر حزب تقدم اشتراكی، به همراهی «جورج حاوي»، رهبر حزب شيوعی و «محسن دلّول» و «انعام رعد» و رهبران ديگر احزاب چپ نزد امام موسی، به مجلس اسلامی شيعه آمدند كه من هم حضور داشتم. «جنبلاط» گفت با آتشبس مخالف است و بايد به جنگ با «كتائب» ادامه داد. امام موسی اظهار داشت؛ «مقاومت به هيچوجه موافق جنگ نيست و شما هم بدون مقاومت قادر به هيچ عملی نيستيد.» «جنبلاط» گفت: ؛ ماچنين و چنان خواهيم كرد و پدر «كتائب» را درميآوريم و از اين خطای بزرگ «كتائب» بايد استفاده كنيم و آنها را به شدت بكوبيم.» امام موسی گفت: «شما به تنهايی قادر به مقابله با «كتائب» نيستيد، ولی اگر چنين تصوری داريد، بفرمائيد، اين گوی است و اين ميدان. من هم سعی در ايجاد آتشبس نخواهم كرد. برای اينكه شما خواهيد گفت كه اين من بودم كه جلوی پيشروی شما را گرفتم، والاّ چنين و چنان ميكرديد.»«جنبلاط» و رهبران چپ حتی چای هم ننوشيدند و به گوش خود شنيدم كه «جنبلاط» در حال رفتن، در حالی كه ايستاده بود به آقای صدر گفت: «فلاني! تو خيلی محبوبيت داری، شهرت خوبی داری، ولی اگر ميخواهی شهرت نيكو تو پايدار بماند، بايد دم از جنگ بزنی، نه از صلح.» آقای صدر با تعجب گفت: «من به دنبال شهرت شخصی نيستم و دنبال مصلحت مردم بدبختم. بعد «جنبلاط» و همراهان او مجلس را ترك گفته و رفتند و جنگ و جدال بعد از ساعت چهار بعدازظهر مجداً ادامه يافت.
احزاب چپ جمع شدند و قطعنامهای داير به اعتصاب عمومی صادر كردند! تنها عملی كه از آنها ساخته بود، آن هم در شهری كه همة جاها خودبهخود بسته و راهها بند آمده و مردم در خانهها محبوس شده بودند. فرمان اعتصاب احزاب چپ موفقيتی به دست نياورد. «كتائب» در حصنههای زد و خورد، پيروزيهايی به دست آورد و محلات شيعه را به زير آتشبار سهمگين خود گرفت و ترس و وحشتی به دلها انداخت. روز سهشنبه «كتائب» از قرار روز پيش عدول كرده بود و ديگر حاضر نبود از مقاومت معذرت بخواهد و به جای چهارده مجرم، فقط حاضربود هفت مجرم را تسليم دادگاه كند!كتائبيها هر مسلمانی را با اهانتهای شديد و بيرحميهای وحشيانه زدند و گرفتند و احياناً كشتند! كمكم زد و خوردها به جنگ مذهبی مبّدل شد . همة مسيحيان به طرفداری از «كتائب» جبهه گرفتند و «كتائب» هم علناً بين همة مسيحيان اسلحه پخش كرد!
جنگ مذهبی به زيان مسلمانها بود؛ زيرا «كتائب» وجهة قداست و حمايت از مسيحيان به خود گرفت و پس از پيروزيهايش خود را به صورت قهرمان جلوه داد و بخصوص كشورهای مسيحی غرب نير همه به طرفداری از «كتائب» و مسيحيان لبنان موضع گرفتند. پيش از اين «كتائب» به عنوان يك حزب فاشيست معرفی شده بود، فرقههای كاتوليك و ارتودوكس و ارامنه مخالفان «كتائب» به شمار ميرفتند؛ زيرا همة آنها تحت فشار سياسی و اقتصادی مارونيها رنج ميبردند. روشنفكران مارونی نيز با «كتائب» مخالف بودند و حتی در مجلس نمايندگان لبنان هفده نماينده مارونی با نقشههای «كتائب» مخالفت ميكردند، ولی جنگ طائفی و مذهبی و خطر جانی برای هر مسيحی، سبب شد كه همة مسيحيان برای بقای خود دست به دامن «كتائب» بزنند و اين حزب فاشيستی يكهتاز صحنه زد و خورد لبنان گردد.آگاهان لبنان و مقاومت فلسطينی، به اين خطر بزرگ آگاهی داشتند. آقايصدر برای جلوگيری از اين خطر، دعوتی از مسيحيان غيركتائبی كرد و از هفتاد شخصيت بزرگ مسيحی نظير «شارلحلوّ»، هانری فرعون، غسّان نويني»… كميتهای بزرگ تشكيل داد، تا اينان در مقابل نفوذ «كتائب» ايستدگی كنند و خطر جنگ مذهبی را برطرف سازند. اين كميتهها ميرفت تا پيروزيهايی به دست آورد و از سيطرة سياسی واجتماعی و اخلاقی «كتائب» بر جامعة مسيحی جلوگيری كند، اما اين كميته از دو طرف، چپ و راست وابسته، به شدت مورد حمله قرار گرفت. بخصوص احزاب چپ به امام موسيصدر خرده ميگرفتند كه چرا اين كميته را فقط و فقط از مسيحيان تشكيل داده و مسلمانان را در آن شركت نداده است؟ اينان به فلسفة وجودی اين كميته توجهی نكردند و يا نخواستند توجه كنند! و هدفشان از حمله و ناسزا چيزهای ديگری بود، به طوری كه تحريكات همهجانبه احزاب وابسته چپ و كتائب باعث شد كه اين كميته نتواند كار خود را شروع كند و جنگ همهجانبه هر ورز وسيعتر ميشد و مسيحيان بيشتری به صحنة زد و خورد كشيده ميشدند و پيروزيهای بيشتری به دست ميآوردند. روز بعد «كتائب» ميخواست تنها سه نفر از مجرمان را به اردوگاه بفرستد و اصولاً جنگ را به سود خود ميديد و برای وارد كردن مقاومت به معركه و ايجاد انفجار در لبنان وسيلة خوبی به دست آورده بود.
تهديد امام موسيصدر
«مقاومت» از آنچه ميگذشت به شدت ناراحت بود و ميدانست كه احزاب چپ در مقابل «كتائب» بسيار ناچيزند و اگر زد و خورد ادامه يابد و كشتهها زيادتر شوند و احساسات مسلمانان بيشتر جريحهدار گردد، چارهای جز ورود مقاومت در جنگ نخواهد بود؛ چيزی كه مقاومت ميخواست به هر قيمتی از آن بگريزد. «جنبلاط» و احزاب چپ، خود ميدانستند در مقابل «كتائب» ضعيف و ناچيزند، ولی ميخواستند با تحريك احساسات مردم، فشار روحی و اخلاقی روی مقاومت وارد آورده، و مقاومت را به صحنه بكشند، تا مقاومت «كتائب» را نابود كند و اين آقايان از نتايج سياسی آن استفاده كنند! ولی هجوم اسرائيل و كشاندن مقاومت به جنگ خونين و سرنوشت اندوهبار مردم، برای آنها مطرح نبود.
صبح چهارشنبه (16 آوريل)، «ابوجهاد» رهبر بزرگ مقاومت و نمايندة ياسرعرفات به امام موسی تلفن زد و گفت: «ما ميخواهيم امروز به هر قيمت شده جنگ خاتمه يابد. احزاب غيرمسئول قادر به عملی نيستند و در صورت ادامه و توسعة زد و خورد اجباراً مقاومت بايد نتايج آن را تحمل كند و اين خطايی بزرگ است.» آقای صدر گفت: «آنان شرطهايی را كه روز اول قرار گذاشتيم، نميپذيرند.» «ابوجهاد» گفت: «اصلاً شرطی هم نميخواهيم، حتی آن سه نفر مجرم را هم نميخواهيم، فقط ميخواهيم كه جنگ خاتمه پيدا كند.»
من برای آماده ساختن و تجهيز نيروهای خودمان به «شياح» (منطقه شيعهنشين بيروت) رفتم و امام موسيصدر، نيروهای شيعی و «حركهالمحرومين» را به حال آمادهباش درآورد، تا در سورت لزوم يا حالت انفجار وارد معركه گردد. او بعد از ظهر چهارشنبه تلفنی با پير جميل رهبر كتائب صحبت كرد. امام موسی پيشنهاد كرد تا آتشبس مورد قبول كتائب قرار گيرد، ولی پير جميل آن را رد كرد و گفت از جنگ ضرری نكرده و نميكند! امام موسی او را نصيحت كرد كه شهر در آتش ميسوزد، خون ريخته ميشود، بيگناهان، كوچك و بزرگ و زن و مرد به خاك و خون كشيده ميشوند و تمام ارزشهای لبنانی زير و رو ميشود و لبنان در گردآب نيستی و نابودی غوطه ميخورد…. اما پير جميل باز هم نپذيرفت! امام موسی گفت: «بسيار خوب، در اين صورت اگر شما خواهان ادامهُ جنگ هستيد، فردا در همهُ خيابانها و كوچههای بيروت شيعيان را در مقابل خود خواهيد ديد، و اكنون عشاير هرمل و بلعبك رهسپار بيروت هستند و فردا بيروت را خواهند خورد، اگر ميخواهی بيروت را نابود ببينی، بفرما….»
پير جميل در مقابل تهديد امام موسی تسليم شد و فرمان آتشبس مورد قبول كتائب قرار گرفت، ولی با اين شرط كه تنها دو مجرم به دادگاه اعزام گردند. مقاوت، تلفنی پذيرش خود را به امام موسی اعلام كرد و آتشبس برقرار گرديد.
روز چهارشنبه، چهار نفر در جلوی شياح كشته شدند، روز پنجشنبه نيز دو بچه در همان محل به خاك و خون غلطيدند. حقيقت آنكه قناص(تيرانداز ماهر) كتائبی در بالای ساختمانی قرار گرفته بود و هر جنبندهای را هدف قرار ميداد. عاقبت به تقاضای امام موسی، مقاومت فلسطينی پنج جنگندة ماهر(مقاتل) به صحنه فرستاد و آنها در عرض چند دقيقه قناص را به زير كشيدند، در حالی كه بيش از پانصد نيروی مسلح از احزاب چپ حضور داشتند و عملاً قادر به گرفتن آن قناص نبودند.
توضيح امام موسي
روزهای آخر زد و خورد، احزاب وابسطهُ چپ بكلی ساكت شدند. ابتكار عمل بكلی از دست آنها خارج شده بود، ولی پس از آتشبس آرام آرام از گوشه و كنار پيدا ميشدند و به امام خورده ميگرفتند و او را متهم به همكاری با كتائب مينمودند! و چقدر ناجوانمردانه تهمت ميزدند و تحريك ميكردند… امام موسی رهبران وابسته چپ را به مجلس دعوت كرد و از ابوجهاد، مرد دوم مقاومت، نيز در خواست كرد كه به عنوان شاهد در آن مجلس حاضر شود. امام موسی در حضور ابوجهاد به رهبران چپ گفت: «موضوع ما همان موضوع مقاومت فلسطينی است و سعی و كوشش ما برای آتشبس، به خاطر مصالح مقاومت بوده و با مشورت آنها صورت گرفته است.» و در مورد تحريكات و خرابكاريهای چپ به آنها گفت: «شما سالها با كتائب، در دولت شركت داشتيد و اختلاف شما با كتائب، بر سر تقسيم منافع و تقسيم كرسيهای پارلمان است، شما ميخواهيد وزيران بيشتری داشته باشيد و كتائب نيز خواهان وزيران بيشتری است. اختلاف شما با كتائب، يك اختلاف ظاهری و به خاطر مصالح خصوصی است، در حالی كه اختلاف كتائب و مقاومت يك اختلاف اصولی و اساسی است و بسيار خطا است كه مقاومت به خاطر تقسيم مصالح ظاهری شما وارد معركه شود و بهايی عظيم، به قيمت نابوديش بپردازد. اگر شما ميخواهيد برای منافع خود با كتائب بجنگيد، آزاديد، ولی انتظار نداشته باشيد مقاومت به خاطر شما وارد جنگ شود. رهبران چپ در مقابل ابوجهاد به اجبار سكوت كردند و هيچ بهانهای برای انتقام و هجوم نداشتند، ولی حملات پشت پردة آنها همچنان ادامه داشت. اين دورة اول آتشبس بود كه بدين ترتيب شروع شد.
استدلال ابوعمار
به ياد دارم كه در دورة دوم يا سوم آتشبس بود كه ابوعمار تمام مسؤولان احزاب موجود در شياح را دعوت كرد كه در صبرا در دفترش حاضر بشوند. من هم در آن جلسه حضور پيدا كردم. ابوعمار نه تمام رهبران احزاب، كه حدود هفده، هجده نفر بودند، تاكيد كرد كه: «ما نميخواهيم بجنگيم و جنگ به صلاح ما نيست. احزاب چپ احتجاج ميكردند كه نه، بايد جنگيد و بايد زد و كشت. ابوعمار عصبانی شد و گفت: «من به عنوان يك فرمانده جنگی ميخواهم با شما صحبت كنم. هاونی را در نظر بگيريد (هاون يعنی خمپاره انداز) اين هاون در هر يك دقيقه قادر است كه يك گلوله بيندازد و در عرض يك ساعت چقدر، و در عوض يك هفته چقدر…» حساب كرد برای ده روز حداقل سه هزار قذيفه (قذيفه يعنی گلوله خمپاره) احتياج دارد. بعد رو به رهبران احزاب كرد و گفت: «كداميك از شما احزاب در دفترتان، در ذخيرهتان سه هزار قذيفه وجود دارد، تنها برای يك خمپارهانداز…» گفت: «ميدانم كه شما از من ميخواهيد كه من به شما بدهم، من ميخواهم به صراحت بگويم كه خود من هم ندارم. چگونه ميخواهيد من وارد جنگی بشوم كه حتی برای ده روز، ذخيرة يك هاون را ندارم كه بجنگم؟ چگونه ميخواهيد مرا به جنگ بكشيد؟» بعد وقتی عصبانی شد رويش را به عراقيها كرد، بخصوص به عراقيها، گفت: «به دولتهای خودتان بگوييد از اين اسلحههای اضافی كه نميخواهند، يا آن اسلحههايی كه مال ما بوده و آنها را گرفتند، اول به ما بدهند بعد از ما بخواهند كه وارد جنگ بشويم.» بعد عصبانيتش زيادتر شد و گفت: «حتی اين را هم نميخواهم، آن فاسدها، آن ذخيرههايی را كه دور ميريزند و به دردشان نميخورد، لااقل آنها را به ما بدهند و بعد از ما بخواهند وارد جنگ بشويم.» در هر حال بعد از اين احتجاج همة احزاب ساكت شدند و سخن ابوعمار را پذيرفتند. او تاكيد كرد كه: «اين قرار، قرار سياسی است و همه بايد اجرا بكنند و ملزم به اين اجرا هستند.» بعد از حدود يك ساعت و نيم جلسه پايان يافت و همة احزاب به شياح برگشتند من هم به شياح برگشتم.
جنگهای پياپي
حدود ساعت شش بعد از ظهر در خيابانهای اسعدالاسعد در مركز شياح با يكی از فرماندهان جنگ، از فرماندهان فتح صحبت ميكردم. يكی از اعضای «جبهه شعبيه»، در خيابان «اسعدالاسعد» آمد و با يك اسلحه «سمينوف» (اسلحه بسيار خفيف) شروع به تيراندازی به سوی «عينالرمانه» و مسيحيها كرد. چهار گلوله به سمت آنها شليك كرد. اين افسر فرمانده «فتح» كه اسمش «قاهر» بود و دوست ما بود، بر سرش زد و گفت: «جنگ دوباره شروع شد.» به او گفتم: «خوب اين دو تا را بگير، ابوعمار دستور داده، اين دو نفر را بگير،چرا رهايشان ميكني؟» گفت: «ای كاش ميتوانستيم بگيريم، هيچ قدرتی نداريم و هيچ عملی از دست ما ساخته نيست.» بعد از ده دقيقه باران گلولههای سنگين توپ از «عينالرمانه» به طرف «شياح» سرازير شد و اين «شياح» بود كه زير اين گلولهها ميلرزيد و ما مثل گنجشگ از اين گوشه به آن گوشه فرار ميكرديم، تا اين گلولهها ما را نيندازد. همين «اسعد قاهري» كه با من بود و صحبت ميكرد، به سختی مجروح شد و پايش از بين رفت و بعد از آن به مستشفي{بيمارستان} رفت و من ديگر او را نديدم.
ابوعمار بعد از شروع جنگ، موافق (محافظ) خودش به نام «ابوحسن سَلامه» را به «شياح» فرستاد كه تحقيق بكند و ببيند چطور شد. وقتی «ابوحسن سلامه» به «شياح» آمد، خود من رفتم و با او صحبت كردم. گفتم: «خود ما ديديم كه چگونه جنگ را شروع كردند.» «ابوحسن سلامه» يك مقدار فحش به «جبهة شعبيه» داد، وبعد گفت: «اين فلانفلان شدهها با گلوله سمينوف،يعنی گلولة كوچك ميزنند، ولی آن بيشرفها چرا در جواب يك توپ گنده ميزنند.» اين جوابی بود كه با عصبانيت در مقابل اين عكسالعمل «كتائب» ميخواست بيان كند. درحاليكه به نظر من اين وارد نبود و آنها قويتر هستند و توپ دارند و توپ ميزنند. به هرحال شروع به فعاليت كرد، تماسش با مسيحيها و ارتش و ساير طرفهای درگير برقرار شد، تا حوالی ساعت نُه دوباره آتشبس در «شياح» برقرار شد. اين آتشبس تا ساعت يك بعداز نيمهشب كه خود من در «شياح» با يكی از جنگجويان به نام «حسين حسيني» كه بعداً شهيد شد پاس ميدادم ادامه داشت. او اهل «شياح» بود و همه را ميشناخت. سر ساعت يك بعداز نيمهشب كه در خيابانها درحال گذشتن بوديم، ديديم كه شش، يا هفت نفر با سرعت از يك طرف به طرف ديگر ميروند. ما اينها را تعقيب كرديم و رسيديم به خيابانی به نام «شارع عبدالكريمالخليل». ديديم يك خمپارهانداز كوچك شصت ميليمتری كه در دست داشتند گذاشتند وسط خيابان و به سرعت دو تا گلوله شليك كردند. بعد اين خمپاره را برداشتند و فرار كردند. ما آنها را گرفتيم و دوستمان «حسين حسيني» آنها را شناخت. از حزب «شيوعي» (حزب كمونيست لبنان) بودند و او خانه و محل و تمام مشخصاتشان را ميدانست. آن شش، هفت نفر مسلح بودند و ما دو نفر كاری نميتوانستيم بكنيم رهايشان كرديم. پيش «ابوحسن سلامه» فرستادم و پيغام داد كه اينها را ديديم كه دو تا گلوله به مسيحيها زدند و فرار كردند. «ابوحسن سلامه» اينها را خواست، كه انكار كردند كه نه ما اين كار را نكرديم بعد از دهدقيقه گلولهباران «كتائب» دوباره شروع شد، گلولهبارانی شروع شد كه بعدها هم همچنان ادامه پيدا كرد.
چرا جنگ؟
اينها نمونههای بسيار كوچكی است از حقايق ملموس كه خودمان در ضمن عمل ديديم و حس كرديم كه چگونه مقاومت ميخواهد جلوی جنگ را بگيرد و چپيها منفجر ميكردند و «كتائب» هم منتظر بود كه اينها منفجر كنند تا به شدت بكويد و بزند و پای مقاومت را به جنگ بكشد. در اينجا يك سؤال مطرح است كه چرا طرفةا ميخواستند آشوب به پا كنند و بجنگند. ابتدا دست راستيها وسپس دست چپيها. درباره مسيحيان و دست راستيها اين موضوع را بايد ذكر كنم كه از گذشته امتيازات بزرگ لبنان در دست اينها بود. پس از پيشرفتهايی كه برای مسلمانان به وجود آمد آنان احساس كردند كه مسلمانان قدرتشان برضد «كتائب» است و درخواستها و طلبهايی دارند. تظاهرات امام موسی در بعلبك و صور نمونههايی از اين تظاهرات است. پس اينها بايد از امتيازات قديم خودشان صرفنظر كنند و مقداری از امتيازات را به مسلمانان بدهند. آنها حاضر نبودند اين كار را بكنند. بعد مقاومت فلسطين وارد معركه ميشود و مقاومت فلسطين هم پشتوانة قدرتی ميشود برای مسلمانها و توازن قوا را به سود مسلمانها تغيير ميدهد. بنابراين در لحظاتی كه هنوز جنگ شروع نشده بود، تقريباً توازن قوا به سود مسلمانها چرخيده بود. يعنی با حركت و نهضتی كه مسلمانها بخصوص شيعيان، به وجود آورده بودند و با بودن رزمندگان فلسطينی در معركه و صحنه، توازن قوا به سود مسلمانها بود و مسيحيان زنج ميبردند و حاضر نبودند كه اين شكست و ضعف را بپذيرند. بنابراين ميخواستند كه با يك قدرت خارجی همدست بشوند و مسلمانها را بكوبند و ضعيفشان كنند، تا امتيازات گذشته خودشان حفظ شود. همزمان با اين موقع ميبينيم كه اسرائيل نيز برای كوبيدن فلسطينيها دست به كار شده تا دوباره توطئهای به پا كنند. بنابراين مصالح اسرائيل و مصالح «كتائب» باهم هماهنگ ميشود. اين دو دست به دست هم ميدهند و برای كوبيدن مسلمانها بطوركلی، قيام ميكنند. اسرائيل برای كوبيدن فلسطينيها و مسيحيت برای كوبيدن تمام مسلمانها، كه امتيازات خودش را حفظ كند و حتی امتيازات بيشتری كسب نمايد، كه همينطور هم شد.
اما چپ چرا ميجنگد؟ «جنبلاط» و رهبران حزب كمونيست و احزاب ماركسيست معتقد به جنگ طبقاتی بودند. ميگفتند كه طبقة كارگر بايد برضد سرمايهدار اسلحه به دست بگيرد و بجنگد و آنها را نابود بكند، كه به نظر ما اين حرف پوچی بود؛ برای اينكه چه در جناح مسلمانها و چه درجناح مسيحيان، كسانی كه ميجنگيدند همهشان محروم و همهشان كارگر و بدبخت بودند. اينطور نبود كه در جناح مسيحيها سرمايهداران باشند و بجنگند و در جناح مسلمانها كارگرها بجنگند. نه، جنگ به صورت دينی و طايفهای و حتی نژادی درآمده بود كه يك نژادی، يك دينی برضد دينی ديگر ميجنگيد. برای آنها مطرح نبود كه اين سرمايهدار است يا كارگر. بنابراين ادعای كمونيستها، كه جنگ طبقاتی بود و آنان به خاطر طبقات ميجنگيدند، بكلی غير وارد است. مطلب دومی كه «جنبلاط» زياد بر آن تكيه ميكرد، تغيير نظام و قانون اساسی لبنان بود. قبلاً شرح دادم كه اين نظام به نفع مارونيها و كتائبيها است و تلاش براين است كه اين نظام را تغيير دهيم و عادلانه كنيم. ولی عنوان اين اشعار در آن زمان از طرف «جنبلاط» شعبدهای بيش نبود، برای اينكه، وقتی مسلمانها ضعيفتر هستند و يك توطئه بينالمللی برای كوبيدن مسلمانها درگير است و اينها حتی به بقای خودشان اطمينان ندارند، چگونه ميخواهند چيزهای جديد كسب كنند و امتيازهای جديدی به دست آورند. اين خيلی احمقانه بود، اين شعارهايی بود كه ميدادند؛ تغيير نظام و تغيير قانوناساسی، كه به نفع مسلمانها باشد، بين مسلمانها و مسيحيها اختلاف نباشد و پروژههايی از اين قبيل. اينها چيزهايی بود كه در ظاهر ميگفتند؛ يعنی تغيير نظام و جنگهای طبقاتی.ولی آن چيزی كه ما فكر ميكنيم، دو مرحله است. مرحلة اول اينكه احزاب چپ در تقسيم لبنان استفاده ميبردند. مسيحيان در قسمت مسيحيها، يك حكومت مسيحی تشكيل ميدادند و احزاب چپ بر قسمتهای مسلماننشين سيطره پيدا ميكردند و يك حكومت چپ ايجاد ميشد. دولت روسية شوروی هم از اينها پشتيبانی ميكرد. اسنادی وجود دارد كه روسيه از اينها درخواست كرده بود كه سه بندر؛ بندر صور و صيدا و طرابلس دراختيار روس قرار گيرد و روس از اين حكومت كمونيستی و حكومت چپی كه در قسمت مسلمانان به وجود ميآيد، پشتيبانی كند. بنابراين «جنبلاط» ميگفت كه حكومتی به رهبری خودش در قسمت مسلماننشين به وجود آورد. در اين حكومت فلسطينيها هم كم و بيش به طمع افتادند و احساس كردند كه اگر حكومتی چپ به رهبری «جنبلاط» به وجود آيد، قدرت نظامی آن به دست فلسطينيها خواهد بود. بنابراين از اين نمدكلاهی هم نصيب آنها خواهد شد. بنابراين وقتی ميبينيد فسلطينيها با احزاب چپ در مسئله تقسيم لبنان همكاری ميكنند، علتش اين طمعی است كه به دامش افتادهاند. تقسيم لبنان به دو قسمت مسلمان و مسيحی مطبوع طبع آنهاست. اين دليل بزرگی است كه ما احساس ميكنيم «جنبلاط» يا احزاب چپ به خاطرش ميجنگيدند و هنوز هم طعم اين حكومت يساری يا چپ در لبنان از زير دندانشان بيرون نرفته و دنبال اين فكر هستند و حتی الان{سال 1978} هم اظهار ميكنند.دليل دومی كه ما ميتوانيم ارائه بدهيم و شايد خيلی تند باشد، ولی در ضمن تجربه پيدا كردهايم، اين است كه عدهای از رهبران احزاب چپ، بدون شك با اسرائيل همكاری نزديك دارند. بنابراين وقتی اسرائيل به دنبال توطئهای در لبنان، به جريانی دست ميزند، همانطور كه «كتائب» و دست راستيها از آن طرف شروع به عملی ميكنند، همزمان با اينها و هماهنگ با اينها گروههای چپی همدست با آنها، انفجار به وجود ميآورند. بنابراين مطابق احساس ما و تجربة ما در اين روزگار ميبينيم، رابطة بسيار نزديك بين عدهای از احزاب چپ يا رهبران احزاب چپ با اسرائيل وجود دارد. بنابراين وقتی ما از احزاب چپ كناره گرفتيم و از ميانشان خارج شديم، به اين علت بود، كه به پاكی و صحتشان به هيچوجه اطمينانی نبود؛ اين اطمينان كه اين آدمی كه امروز ميجنگد، جاسوس اسرائيل نباشد و به خاطر اسرائيل خرابكاری نكند.
در همينجا ميشود پرسشی را مطرح ساخت كه چرا مقاومت فلسطين در دو دورة جنگی كه بيان كردم، از ورود در جنگ خودداری كرد؟ جوابش واضح است. برای اينكه مقاومت از روز اول به توطئه اسرائيل پی برد، يعنی فهميد كه اسرائيل ميخواهد انفجاری در لبنان به وجود آورد كه پای مقاومت به ميدان كشيده شود و ارتش و مسيحيان را به جان مقاومت فلسطين بيندازد و سپس مقاومت را بكوبد و خرد كند، همينطور كه مقاومت را خرد كرد. بنابراين مقاومت فلسطين از داخل شدن در جنگ تا حد امكان خودداری ميكرد، يا حتی آنجايی هم كه اسلحه ميداد و عناصری را ميفرستاد، علناً اظهار ميكرد كه ما در جنگ دخالتی نداريم.
در اين مورد كه چرا بعضی از رهبران چپ و اسرائيل روابطی دارند، سندی بسيار مهم وجود دارد. مدتی پيش در مجلة «النهارعربي» بين «خالدالحسن» يكی از اعضای كميتة اجرايی فتح با «ايلی رِزق» يكی از رهبران حزب «كتائب» در پاريس مصاحبهای در حضور «غَسّان توِيني» برگزار ميشود. اين مصاحبه ترجمه شده و در يكی از شمارههای نشرية قدس دانشجويان اروپا پخش گرديد. در قسمتی از اين گفتگو «خالدالحسن» كه يكی از رهبران مقاومت فلسطين است، ذكر ميكند كه از سالهای (1950) صهيونيزم صندوقی به وجود آورد، برای پول دادن يا رشوه دادن به رهبران فلسطينی. هنگام بروز حادثة جنگ، در اين صندوق صدميليون دلار پول بود. اين پول را بنابر اظهار خود «خالدالحسن» كه يكی از رهبران فتح است، به رهبران فلسطينی رشوه ميدادند تا به نفع اسرائيل كار كنند. اين رهبران فلسطينی چه كسانی هستند؟ چه كسانی ميتوانند باشند؟ لااقل ابوعمار و ابوجهاد اينطور نيستند، اينها اولاً پول دارند، احتياج به اين چيزها نيست. ثانياً پاكتر از آن هستند كه از اسرائيل پول بگيرند. چه كسانی از رهبران فلسطينی باقی ميمانند كه صدميليون دلار از اسرائيل پول و رشوه بگيرند. رشوه ميگيرند برای چه كار، برای چه منظور. بنابراين ميبينيم كه به تصديق خود رهبران مقاومت فلسطين اسرائيل به عدهای از فلسطينيها كه مقاوم و مسئوليتی دارند، رشوه ميدهد و اينها را تحريك ميكند. اينها را به جان هم مياندازد و خودشان هم ميدانند كه اينها چه كسانی هستند، منتهی به مصلحتشان نيست كه اينها را بروز دهند، ولی چيزی كه محقق است اين است كه در بين فلسطينيها جاسوس اسرائيل بسيار زياد است و حتی در بين رهبرانشان، و اين به تصديق خود «خالدالحسن» عضو هيأت اجرائيه(1) فتح است
سپربلای فلسطينيان
پرسش ديگری در اين رابطه مطرح شده و آن اينكه، چرا امام موسی و حركت محرومين خودشان را سپر بلای مقاومت فلسطين قرار دادند؟ و از مقاومت فلسطين تا اين اندازه دفاع كردند؟ و آنجايی كه مقاومت فلسطين به مصلحتش نبود تا وارد جنگ بشود، اينها خودشان را به جنگ وارد كردند تا از مقاومت فلسطين طرفداری كنند. اين يك سؤال فلسفی بزرگ است كه جواب به درازا خواهد كشيد. ولی بطور مختصر بايد بگويم كه امام موسی احساس ميكرد كه با انفجار لبنان و به ميدان كشيده شدن فلسطينيها و درگيری رودرو بين فسلطينيها و «كتائب»، مشكلات لبنان زيادتر و زيادتر خواهد شد. بنابراين به هر وسيله ممكن بايد جلوی اين درگيری را ميگرفت، بايد فلسطينيها را ساكت ميكرد، بايد از آنها حفاظت ميكرد تا آنها وارد جنگ نشوند. حتی وقتی فلسطينيها، در «جبل» وارد جنگ شدند، امام موسی به شدن به آنها اعتراض كرد كه اين عمل شما خلاف استراتژی كلی شماست و به شما ضربه و ضرر خواهد زد و ما را به بنبست خواهد انداخت و اينطور هم شد. بنابراين در آنجايی كه امام موسی ميديد «كتائب» ميخواهد انفجار به وجود آورد و فلسطينيها را وارد جنگ كند و در صورت ورود به جنگ انفجاری بزرگ پديد خواهد آمد كه لبنان را خواهد سوزاند، ترجيح ميداد كه شيعيان وارد جنگ شوند و سپربلای فلسطينيها قرار گيرند تا «كتائب» را آرام كند و از انفجار جلوگيری نمايد. اين، هدف بود و هدف مقدسی بود، ولی شكست خورد و به جايی نرسيد. به عنوان مثال در آغاز همين انفجار جديد، در «تلزعتر و دكوانه» بين فلسطينيها و «كتائب» درگرفت، ولی فلسطينيها خوش نداشتند كه در منطقة آنها جنگ بشود، جنگ را به «شياح و عينالرمانه» منتقل كردند، يعنی جنگ را به دوش شيعهها انداختند. چون «شياح» منطقة شيعه بود. بعد ميبينيد در سرتاسر دوران جنگ، مناطق شيعهنشين هميشه محل جنگ بوده و شيعهها كشته دادهاند. يعنی شيعهها تحمل ميكردند كه جنگ را در مناطق خود بپذيرند، تا بين فلسطينی و لبنانی، يا بين فلسطينی و كتائبی جنگ درنگيرد و بتوانند آتش را زودتر خاموش كنند. اين به صلاح تاكتيك يا فكری بود كه امام موسی از روز اول به دنبالش بود تا به هر وسيله كه شده فلسطينيها را از جنگ دور نگهدارد. به دو دليل؛ يكی محافظت خود فلسطينيها و يكی اينكه لبنان به انفجار كلی كشيده نشود.
بحثهای فلسفی و تاريخی نيز در اينجا مطرح است، كه به موقعيت شيعيان و تهمتهايی كه ديگران به شيعيان ميزدند وميزنند، مربوط ميشود. عادتاً شيعهها را ستون پنجم دشمن -هر دشمني- به حساب ميآوردند و هر خطايی كه يك شيعه بكند بوق و كرنا به راه مياندازند و آنها را متهم به خيانت و جاسوسی ميكنند. بنابراين در اذهان تمام مردم اين واقعيت رسوخ كرده كه شيعه يعنی خائن، شيعه يعنی ستون پنجم استعمار، شيعه يعنی نوكر شاه، شيعه يعنی فلان و فلان. به همين سبب امام موسی وقتی در لبنان شروع به فعاليت كرد، بزرگترين برنامة دينی و مذهبی او اين بود كه شخصيت شيعه را از ستون پنجمی و جاسوس بودن و همكاری با شاه و يا دول ديگر، آزاد كند و شخصيت حقيقی انقلابی شيعه را به دنيا نشان بدهد و توانستت كه اين عمل را انجام بدهد وپيروز هم شد. حدود ده سال پيش شيعهها بطور فطری و طبيعی جاسوس و مزدور و دستنشانده بودند، درحاليكه امروز شيعيان در لبنان به نام يك طبقه، يا طايفة انقلابی و مبارز و فداكار و ديندار محسوب ميشوند و همه روی شيعه حساب ميكنند. وقتی كه ميبينيد حتی دستراستيهای «كتائب»، اينقدر به شيعهها حقد و حسد نشان ميدهند به خاطر اين است كه شيعيان روی پای خود ايستادهاند و منشاء قدرت هستند و حرفشان خريدار دارد و قدرتشان عامل تغيير دهندة تاريخ در اين كشور است. اينها مديون نقشة بزرگ امام موسی است كه حضور اساسی شيعه را آنطور كه بايد باشد نشان داد، نه آنطور كه ديگران بطور عكسالعملی نشان ميدادند.خيلی دردناك است كه وقتی در اين روزها ديده ميشود كه احزاب چپ و مخالفان شيعه، سعی ميكنند شيعه را تحريك كنند تا به سمت اسرائيل يا به سمت «كتائب» برود. در همين زمانی كه او را به طرف اسرائيل يا «كتائب» ميرانند، روزنامهها فحش را شروع ميكنند كه جاسوسها را ببينيد، مزدوران و دستنشاندهها را مواظب باشيد كه چه ميكنند!
يك نمونه را ذكر ميكنم كه بسيار دردناك بود و در «مارونرأس» يكی از روستاهای شيعهنشين جنوب لبنان اتفاق افتاد، كه هم مرز اسرائيل است و تا اسرائيل صد متر بيشتر فاصله ندارد.
اسرائيل هميشه به خاك اين ده تجاوز ميكند در اين روستا عدة زيادی از «حركت محرومين» هم وجود دارند كه از بهترين جنگجويان هم هستند. احزاب چپ در ميانة جنگ به سمت اين روستا تيراندازی ميكردند و به پای يكی از بچههای ما تير زدند و مجروحش كردند و گفتند اينها جاسوس هستند. روزنامهها به اينها فحش ميدادند، كه اينها جاسوس هستند و اسرائيل در طرفداری از اين روستا حزبيها را با توپ سنگين ميزد؛ يعنی تمام شرايط لازم و ضروری را برای اين روستا كه به اسرائيل بپيوندد، آماده ميكرد. از يك طرف به عمّال خودش در داخل احزاب چپ دستور ميداد كه به روستا تيراندازی كنند و از سوی ديگر خودش به اين احزاب تيراندازی ميكرد كه به روستائيان نشان بدهد كه ما هستيم كه از شما طرفداری ميكنيم. روزنامههای چپ هم داد و فرياد به راه انداخته بودند كه ببينيد اينها خائن و جاسوس هستند و با اسرائيل همكاری ميكنند. من با ابوعمار و ابوجهاد –رهبران مقاومت- در اينباره صحبت كردم. آنان پذيرفتند كه حرف من صحيح است نه ادعای احزاب، برای اينكه احزاب با بوق و كرنايی كه راه انداختهاند كه اينها جاسوساند، مزدورند و دستنشانده اسرائيل هستند، به مردم روستا فشار ميآوردند تابه سمت اسرائيل بروند، و اگر هم نخواهند بروند، اجباراً به آن سمت ميلشان ميدهند. درحاليكه اين به ضرر مقاومت فلسطين است، به زيان جنوب لبنان است، به ضرر مسلمانهاست. اينها ممكن است استفاده تبليغاتی ببرند، امام موسی را بكوبند و شيعهها را بكوبند،ولی انقلاب ضرر ميكند. با برقراری تماسها و فعاليتهايی كه كرديم بالاخره ممانعت كرديم كه عدهای از مردم اين روستا با «كتائب» يا اسرائيل همكاری كنند و به لطف خدا اين روستا، هنوز كه هنوز است، برپای خودش در مقابل اسرائيل ايستاده است، درحاليكه روستاهای زيادی از مسيحيها و دُرزيها، علناً با اسرائيل همكاری ميكنند واين روزنامههای چپی دربارة آنها حرف نميزنند. ولی در مورد دهی كه همكاری نكرد و نميخواست كه همكاری بكند، تمام وسايل و شرايط لازم را ايجاد ميكردند تا همكاری كند، تا در روزنامهها بكوبند و چه فحشها كه به مردم اين روستا دادند. حتی فرمان قتل عدة زيادی از آنها را صادر كردند، كه فعاليتهای آنها خنثی شد.
ميبينيم كه يك توطئة تاريخی و فلسفی برضد شيعه در جريان هست و بخصوص وقتی كه احساس ميكنند اين شيعه با تمركز خودش و با رهبری صحيح خودش قادر است كه قدرت ايجاد بكند، و به اصطلاح گليم را از زيرپای اين احزاب چپ بكشد، بنابراين باعث ميشوند كه دشمنی با اين شيعه و اين رعبری زيادتر و زيادتر شود. همانطور كه گفتم اين مسئله بسيار مفصل است و از نظر اجتماعی و تاريخی و فلسفی بايد مورد دقت قرار گيرد.
حكومت نظامـي
پس از اين درگيريها حكومت «رشيدالصلح» از بين رفت؛ چون عملاً قادر به هيچ عمل مثبتی نبود. قوای ارتش و ژاندارم و شهربانی از فرمان او اطاعت نميكردند و او نيز با متابعت بی چون و چرا از چپ خود را فلج كرده بود. بعضی از چپگرايان تند، به رهبری «جنبلاط» تقاضای عزل سياسی «كتائب» را كرده بودند و «كتائب» نيز گفته بود: «اگر حكومتی قادر است بدون حضور ما لبنان را اداره كند، بفرمايد». تيراندازان كتائبی عملاً عبور و مرور را در خيابانها فلج ميكردند و شهر را از حالت عادی خارج مينمودند.
با سقوط حكومت، تمام كارهای دولتی نيز در اختيار «فرنجيه» رئيسجمهور قرار گرفته بود كه او خود در مخالفت با مقاومت و مسلمانها يد طولانی داشت. در اين شرايط وخيم هيچكس جرأت نميكرد مسئوليت حكومت را بپذيرد، زيرا بدون موافقت «كتائب» عملاً نميتوانست آرامشی وجود داشته باشد. تنها كسی كه از جانب مسلمانها كانديد نخستوزير شده بود، «رشيد كرامي» رجل قديمی و توانايی بود كه در بجرانهای سال 1958 نيز به نخستوزيری رسيده بود و از سياستمداران ملی به شمار ميرفت. ولی رئيسجمهور «فرنجيه» با او سر سازگاری نداشت و نميخواست او را بپذيرد. از اين رو يك سرلشگر بازنشستة ارتش را مأمور تشكيل كابينه كرد و او نيز يك كابينة نظامی، برای سيطره بر لبنان تشكيل داد. نيروهای ارتشی و ژاندارم وشهربانی با همراهی «كتائب»، بهماركز مقاومت، يعنی محلات شيعهنشين حمله بردند. رگبار گلولههای توپ و خمپاره بر محلات شيعی، بخصوص «شياح» باريدن گرفت و گروهگروه از مردم بيگناه شياح طعمة آتش و آهن شده و در زير خرابههای خانههای فرو ريخته مرفون ميشدند. ياسرعرفات از حكومت نظامی بيم داشت و به امام موسی گفت كه ميخواهند داستان اردن را تكرار كنند و فلسطينيها را تصفيه نمايند. امام موسی به او جواب داد: «تصفيه شما قبل از تصفية ما ممكن نيست.» ياسرعرفات بيش از پيش اظهار نگرانی كرد و گفت ميخواهد هيچ برخورد نظامی با دولت و ارتش روی ندهد و از امام موسی تقاضا كرد كه حكومت نظامی را با تظاهرات سياسی (نه نظامي) ساقط كنند. امام موسی نيز به او قول داد و با كمك «مفتی حسنخالد»، رهبر اهل سنت و «شيخ عقل» رهبر دُرزيها، جلسهای تشكيل دادند و قطعنامهای گذراندند كه تا سقوط حكومت نظامی، اعتصاب خواهند كرد.
سرتاسر لبنان را اعتصابی يكپارچه فرا گرفت. حتی يكی از افسران ارشد شيعه كه وزير كابينه نظامی بود به مجلس تلفن زد تا با امام موسی صحبت كند، امام او را نپذيرفت و گفت حكومت جديد را به رسميت نميشناسد. اعتصاب ادامه يافت تا پس از چهار روز حكومت نظامی سقوط كرد. اين يك پيروزی برای رهبر شيعه به عنوان حامی انقلاب فلسطين به شمار ميرفت.
يك نكتة جالب اينكه شب اعلام حكومت نظامی از طرف رئيسجمهور و هجوم وحشيانة ارتش و ژاندارمها و شهربانی به محلات شيعهنشين، نيروهای مقاومت فلسطينی به امر ياسرعرفات عقبنشينی كردند و پايگاه كمربندی شيعهنشين را رها كردند و اينطور شايع شد كه «كتائب» تصميم دارد در آن شب وارد «شياح» و محلات ديگر گردد. نيروهای چپ وابسته وقتی ديدند مقاومت عقبنشينی كرده است، همه گريختند و صحنه را خالی كردند! و نشان دادند كه بدون پشتيبانی مقاومت صفر به حساب ميآيند.
در آن شب هجوم شديد «كتائب» و نيروهای دولتی متوجة «شياح» بود و خيابانهای اصلی «شياح» در مقابل هجوم كتائبيها باز و بدون پاسبان ماند. بيش از پانصد نفر از جنگجويان احزاب چپ، هر يك از گوشهای فرار كردند. رعب و وحشتی عجيب، زن و بچههای منطقه «شياح» را فرا گرفت. همه ميگريختند و گويی انتظار هجوم مغولان را دارند. برای اولينبار نيروهای «حركهالمحرومين»، به امر وجدان و ضرورت دفاع از ناموس خلق وارد صحنه شدند. رزمندگان از جان گذشتة «حركهالمحرومين»، تمام خيابانهای اساسی و فرعی «شياح» را سد كردند و تا صبح در مقابل رگبار گلوله و توپهای سنگين «كتائب» مقاومت نمودند. در «شارعاسعدالاسعد»، بزرگترين معركهگاه بين احزاب و «كتائب» كه در اوايل شب بيش از سی نفر از احزاب چپ در آنجا پاسداری ميكردند و همه گريخته بودند، جز يك پيرمرد شصت ساله كه خانهاش آنجا بود و تصميم داشت قبل از كسانش بميرد، تا مرگ دلبستگانش را به چشم نبيند كسی ديده نميشد، رزمندگان «حركهالمحرومين» با شوق و ذوقی وافر و شجاعتی بيحد تمام خيابانها و محل دخول و خروج «شياح» را پاسداری كردند و تنها اميد و نقطة اتكای مردم بيپناه «شياح» بودند.
حكومت بدون احزاب
نفرت عمومی نسبت به احزاب آنقدر بالا گرفت كه مردم خواستار حكومت بدون احزاب شدند. ايجاد حكومت در آن شرايط كاری مشكل بود، زيرا مسلمانها نميخواستند «كتائب» را در حكومت بپذيرند و «كتائب» نيز آشوب ميكرد و اجازة تشكيل حكومت نميداد و فرصت كافی برای حل مشكلات موجود و رسيدگی به جرم تبهكاران وجود نداشت، لذا امام موسی موسی به پيروی از افكار عمومی پيشنهاد كرد كه حكومتی كوچك، بدون احزاب چپ و راست تشكيل شود تا محيط را برای يك حكومت صحيح و كامل آماده سازد. البته «كتائب» اين نظريه «حكومهمصغره» بدون «كتائب» را به شدت محكوم كرد و زد و خوردها شدت گرفت.
برای حل اين مشكل و ارضای «كتائب»، ابوعمار و امام موسی، با «كميل شمعون» رئيس حزب «احرار» ملاقات كردند و او را قانع نمودند كه در «حكومت صغير» شركت كند. او نيز موافقت كرد، ولی «پيرجميل» باز هم نظرية «حكومت صغير» را رد كرد و گفت هيچكسی (حتی كميل شمعون) را خارج از حزب به نمايندگی خود نميپذيرد و به همين جهت تضادی بين «پيرجميل» و «كميل شمعون» درگرفت كه به سود مسلمانان بود.
از سوی ديگر «كتائب» درخواست مصالحه كرد؛ بدين معنی مقاومت فلسطين و «كتائب» خصومت را كنار بگذارند. مقاومت فلسطين اين نظر مصالحه را نيز پذيرفت، ولی «كتائب» بازهم راضی نبود و تقاضا ميكرد كه نمايندة «كتائب» در حكومت صغير شركت داشته باشد و اين نميتوانست مورد قبول مردم قرار گيرد.
اعتصاب غذای امام موسيصدر
همانطور كه گفته شد، مشكلات سياسی و نظامی، حيات لبنان را در معرض خظر اساسی قرار داده بود. احزاب چپ از هيچ نوع تحريكی خودداری نميكردند و «كتائب» نيز بيرحمانه مناطق مسلمانان و بخصوص شيعيان را با اسلحههای سنگين ميكوبيد و حتی تانك و توپهای ارتش و ژاندارمری و پليس نيز به همراهی «كتائب»، مسلمانان را گلولهباران ميكردند. تعداد كشتهها از اول حادثة «عينالرمانه»، تا اين موقع{شروع اعتصاب غذا در 27 ماه ژوئن1975} به 2.645نفر و تعداد مجروحان به 16.000 نفر رسيد كه اكثريت قريب به اتفاق آنها (بيش از 95%) از طايفة شيعه بودند! قرارهای سياسی ياسرعرفات و امام موسی در اثر خرابكاری جناحهای وابسته احزاب چپی و «كتائب» بياثر ماند. بارها فرمان آتشبس صادر شد و رهبران احزاب چپ و راست پذيرفتند، ولی با يك تحرك كوچك دوباره نزاع از سر گرفته ميشد. اغلب مسيحيان با «كتائب» همراهی ميكردند و گروههای چپ نيز هر مسيحی را (صرفنظر از كتائبی يا غيركتائبی و يا حتی غيرماروني) به شدت ميزدند، يا ميگرفتند. اكثريت مسيحيان نيز برای دفاع از جان خود به «كتائب» پناه برده بودند. اسلحه ميگرفتند و در پناه قدرت نشامی و سازمانی «كتائب» خود را محفوظ ميداشتند. «كتائب» در بين مسيحيان كسب شخصيت كرده بود و حامی مسيحيان به شمار ميرفت و تبليغات شوم ضداسلامی، به شدت رواج يافته بود؛ تا آنجا كه به حضرت محمد(ص) اهانت ميكردند و مسلمانان را ميگرفتند و پس از ضرب وشتم مجبور ميكردند كه به حضرت محمد(ص) دشنام دهند، والاّ آنها را ميكشتند!
جنگ مذهبی شروع شده بود و «كتائب» از تمام احساسات مذهبی مسيحيان داخل و خارج لبنان استفاده ميكرد. همة مسيحيان اروپا و امريكا و دستگاههای تبليغاتی آنها به نفع مسيحيت لبنان و يا «كتائب» به كار افتاده بود و اين را «كتائب» موفقيت بزرگ سياسی برای خود به حساب ميآورد. همة راهها مسدود شده بود، چپ اخلالگری ميكرد و با تحريكات دائم خود جنگ را مشتعل مينمود و ميخواست كه همة نيروهای مسلمان را دنبالهرو خود كند و به نفع مصالح حزبی خود به كار اندازد و حتی ميخواست با تحريك احساسات مردم، ياسرعرفات و مقاومت را نيز وارد معركه كند و از ان استفاده سياسی بنمايد. «كتائب» نيز به خاطر منافع خود جنگ مذهبی را دامت ميزد و استفادة سياسی و نظامی ميبرد و از كشتار مردم بيگناه و ويران كردن لانههای محرومان هيچ ابايی نداشت.
مطلب ديگری كه بسيار ناراحتكننده و وحشيانه بود و بايد ذكر كرد، اين است كه در لبنان ميگويند «قَتلِ عَلَيالُويَّه»، يعنی كشتن بر حسب شناسنامه، و چپ و راست هر دو به اين كار دست زدند. در قسمت مسيحيها شروع كردند به كشتن مسلمانها، خيابانها را ميبستند و هر مسلمانی را كه پيدا ميكردند ميكشتند، صرفنظر از اينكه به چه دستهای وابسته است. احزاب چپ هم در قسمت مسلمانها حاجز (راهبندان) ميگذاشتند و هر مسيحی را ميگرفتند و ميكشتند. يك مسيحی در خيابان «كُرنيشُالْمَزرَعِه» حركت ميكرد و ارمنی بود و عضو مقاومت فلسطين، يعنی با مقاومت فلسطين همكاری ميكرد. حزبيها او را به زير كتك گرفتند و به قصد كشت ميزدند و او فرياد ميزد كه من عضو مقاومت هستم و اين شناسنامة من، من جنگندة مقاومت هستم، ولی آنها گوششان بدهكار نبود. البته او را به علت اينكه عضو مقاومت بود نكشتند، ولی آنقدر زدند كه بيحال شد. سرش از اين ضربات ورم كرد و به بيمارستان رفت.
بسيار وحشيانه بود، مثلاً يك بچه كوچك را ميگرفتند و تكهتكهاش ميكردند و تكهتكهها را درون جعبه ميگذاشتند و برای مادرش ميفرستادند. وقتی آن مادر و اهل محله اين بچه ريزريز شده را ميديدند، عصبانی ميشدند و اينها هم دست به كشتن طايفة ديگری ميزدند. اين يكی از توطئههايی بود كه اسرائيل برای انفجار و جنگ بيشتر بين مسلمانان و مسيحيان در لبنان به كار انداخت. كشتارهايی كه واقعاً غيرقابل تصور است؛ زنها را ميگرفتند؛ مردها را ميگرفتند و مثله ميكردند، به شيوههای وحشتناكی ميكشتند و جسدش را در معرض ديد صاحبان جسد قرار ميدادند تا آنان ببينند با اين مسلمانان چه شده و مسلمانها بيايند مسيحيها را بكشند. اين عمل را «قتل عليالهويه» ميگويند، اين يكی از دلايلی بود كه جنگهای طايفهای را در لبنان رونق داد و مسيحيان را اجباراً به سمت «كتائب» برد. چون «كتائب» در ابتدا قوی نبود، همة مسيحيها با «كتائب» موافقتی نداشتند و حتی عدة زيادی از مسيحيان برضد «كتائب» بودند. ولی وقتی كه جنگ براساس «قتل عليالهويه» شروع شد هر مسيحی برای دفاع از جان خود نزد «كتائب» رفت و اسلحه گرفت و عضو «كتائب» شد. بنابراين ميبينيم كه «قتلعليالهويه» يكی از مهمترين توطئههايی است كه «كتائب» را قوی و منظم كرده و تمام مسيحيها را به دورش جمع نمود. مسئلهای كه بيشتر باعث تأثر است آن بود كه وقتی در بيروت مسيحيها، مسلمانها را ميشكند و مسلمانها دستشان به جايی نميرسيد، در روستاهی دور دست مسيحی در بعلبك و در جنوب لبنان دست به كشتار مسيحيان ميزدند. يعنی احزاب چپ در شهرهای دور افتاده بعلبك شروع كردند به كشتن مسيحيان و اين انعكاس بسيار بسيار بدی داشت و سبب شد كه در دورترين نقاط، تمام مسيحيها دور «كتائب» جمع بشوند.
در يكی از اين واقعههای بسيار تأسفآور، آقای صدر مسافرتی به بعلبك كرد كه جلوی كشتارهای دينی و طايفگی را بگيرد. او جملة معروفی بيان كرد و گفت: «اگر در بيروت پسر مرا بكشند اجازه نخواهم داد كه در بعلبك يك مسيحی بيگناه كشته بشود، هيچ ارتباطی با آن ندارد.» به علت بيان همين جمله احزاب چپ و روزنامههای چپ فحشهای زيادی را نثار ايشان كردند كه چرا از مسيحيت طرفداری ميكند و چون حاضر نيست مسيحی بكشد، مزدور و دستنشاندة مسيحيان است. اين يكی از داستانهای بسيار دردناك در تاريخ اخير لبنان بود. به هرحال در اثر اين حوادث «كتائب» قويتر و قويتر شدند و مسلمانها هر روز ضعيف و ضعيفتر شدند و جنگ بيشتر و بيشتر ادامه پيدا كرد. آقای صدر در اين دوره جنگ برای آتشبس مجبور شد كه دست به اعتصاب غذا بزند. امام موسی به ناچار به مسجد «عامليه» رفت و اعلام اعتصاب غذا نمود. اين اعتصاب بيان اعتراض به تحريكات و آدمكشيها و سوءاستفادههای چپ و راست بود. امام موسی احساس كرد كه بايد با تاكتيك جديدی مسئله را پايان داد. زيرا با مداخله نيروهای مسلح «حركهالمحرومين» اوضاع بهبود نخواهد يافت. از طرفی در مقابل «كتائب» نميتوان سكوت كرد و جلوی تحريكات چپ و راست را نيز نميتوان گرفت؛ زيرا هر نوع درگيری در آن شرايط به زيان مسلمين خواهد بود. به علاوه قدرت مقاومت فلسطينی به مراتب بر «كتائب» و احزاب چپ ميچربيد، ولی نميخواست در معركه مداخله كند؛ چون برای او مسئله بقاء مطرح بود.
اعلام اعتصاب غذای امام موسی برای ختم خونريزی در بحبوحة كشت و كشتار، لبنان را به لرزه درآورد. مسيحيان غيركتائبی به خود آ‚دند و دريافتند كه همة مسلمانان طرفدار جنگ نيستند و تبليغات و كتائب، داير بر وحشيگری مسلمانان و حتی به دريا ريختن مسيحيان و قتلعام آنها بياساس است و از اين نظر لزومی نميديدند كه چشم و گوش بسته از برنامههای سياسی «كتائب» پيروی كنند و يا دست بسته خود را تسليم «كتائب» نمايند.
ولی احزاب چپ وابسته و «جنبلاط» عصبانی شدند و بيانيههای متعددی بر ضد امام موسی صادر كردند و از او خواستند كه به جای اعتصاب غذا در مسجد، به وسط «شياح» منطقة جنگ بيايد و در قتال شركت كند. حتی احزاب چپ عدهای از عوامل خو را به مسجد فرستادند، تا روی منبر و در بين مردم شروع به تحريك ضد امام موسی كنند تا او را وادار بخروج از مسجد نمايند!
امام موسی خواستههای خود را به شرح زير اعلام كرد:
1- ختم خونريزی و قبول آتشبس از طرف همة نيروها
2- قبول «حكومت مصغره» بدون احزاب چپ و راست
3- ايجاد يك كميتة تحقيق برای بررسی جنايات مجرمان و كيفر آنها
4- ايجاد يك كميتة تحقيق برای بررسی خسارات وارده به مردم و جبران آنها
5- ايجاد يك كميته تحقيق برای بررسی درخواستهای محرومين
و افزود كه تا تحقق اين خواستها از اعتصاب غذا دست نخواهد كشيد. گروههای كثيری از مردم به مسجد آمدند و در اعتصاب غذا شركت كردند و هزاران نفر از بعلبك و جنوب لبنان نيز به سوی بيروت به حركت درآمدند. سلطهگران خرابكاری ميكردند و از آنجا كه تجمع مردم را در مسجد، در اطراف امام موسی، به مصلحت خود نميديدند، فروش بنزين را از بنزينفروشيها قطع كردند، تا كسی نتواند از خارج به بيرو بيايد. در راديو نيز مرتباً اعلام ميشد كه خيابانها دراختيار تيراندازان است و هر كس از خانه خارج شود، مرگ برای او حتمی است. ولی با تمام اين احوال هزاران نفر مسجد آمدند و پشتيبانی بيدريغ خود را از امام موسی و برنامههای او اعلام داشتند.
مسيحيت نيز به حركت درآمد، روز بعد از اعتصاب غذا، «داشناك ارمني»، كه قبلاً طرفدار «كتائب» بود، پشتيبانی خود را از «حكومت مصغره» پيشنهادی امام موسی اعلام كرد. روز دوم بعضی از روحانيون مسيحی در كليساهای خود اعتصاب غذا كردند و بعضی از مسلمانان نيز به آنها پيوستند. روز سوم عدهای از بزرگان مسيحی به مسجد آمدند و اعلام پشتيبانی كردند و حتی بعضی در اعتصاب غذا شركت نمودند. امام موسی كه جسماً در اثر اعتصاب ضعيف شده بود، به سختی خود را ميكشيد و ديگر نميتوانست حركت كند. شور و هيجانی همة لبنان را فراگرفت، مردم دستهدسته، زير آتش گلولهها به مسجد ميآمدند و اعلام وفاداری ميكردند. بزرگان لبنان و سياستمداران و روحانيون از همة گروهها نيز به مسجد آمدند و اعلام پشتيبانی كردند. «مفتی حسنخالد» رهبر دينی سنيها و عدة زيادی از رهبران مسيحی و ياسرعرفات و عدهای از مسئولان مقاومت و حتی وزير امور خارجة سوريه، همه برای اعلام طرفداری، به ديدار امام موسی به مسجد آمدند. در تمام اين مدت تيراندازی و خونريزی كم و بيش ادامه داشت و حتی حزب كمونيست لبنان كه درحوالی مسجد موضع گرفته بودند، بدون دليل، گاه و بيگاه تيراندازی ميكردند. (اغلب هنگام سخنرانی امام موسی در مسجد، تا كسی صدای او را نشود) «كتائب» نيز خمپارههای خود را به طرف مسجد نشانهگيری كرد و دو راكت در فاصلة نزديك به دو طرف مسجد فرود آمد و مسجد را لرزاند.
احزاب چپ تحريك ميكردند و به اما هجوم ميآوردند كه تو شعار «السِّلاحُ زينهُالرِجال» را دادهای. پس چرا نميجنگي؟ امام در جواب ميگفت كه جوانان «حركت» همه جا در جلوی ديگران، در اولين سنگر جلوی دشمن قرار دارند، ولی برای دفاع از مناطق خود، نه برای تحريك و انفجار. چون اين انفجار و اين جنگ ساخته و پرداخته استعمار و اسرائيل است و ما نميخواهيم آلت دست آنها باشيم. دامنة اعتراض به خونريزی بالا گرفت و «كتائب» احساس كرد كه نيروهای مسيحی يكی بعد از ديگری از صفوف او خارج ميشوند و «كتائب» منفرد شده است و هر روز كه بدين منوال بگذرد، خشم مسيحيت را زيادتر عليه خود برميانگيزاند، لذا تسليم نظرات امام موسی شد و آتشبس را پذيرفت، و به «حكومت مصغره» بدون «كتائب» تن در داد.
«رشيد كرامي» داوطلب نخستوزيری از طرف مسلمانان بود. گرچه احزاب چپ و «جنبلاط» با او مخالف بودند، ولی او از پشتيبانی امام موسی و ياسرعرفات برخوردار بود. رئيسجمهور «فرنجيه» با «رشيد كرامي» دشمنی قديمی داشت و به هر قيمتی بود ميخواست از نخستوزيری او ممانعت كند. ولی در اثر فشار روزافزون مردم و تسليم «كتائب» او نيز تسليم شد و «رشيد كرامي» روز چهارم اعتصاب غذا به نخستوزيری رسيد و شهر بيروت در سكوت و آرامش فرو رفت.
«رشيد كراني» و ياسرعرفات و «خدام» (وزيرامور خارجة سوريه كه برای اتمام جنگ از طرف حافظاسد به بيروت آمده بود)، همه به امام موسی تكليف كردند كه دست از اعتصاب غذا بردارد و تحقق بقية خواستههای او را ضمانت كردند.
<![if !supportLineBreakNewLine]>
<![endif]>
بعلبك در آتش توطئه
از روز دوم اعتصاب غذا، بعلبك دستخوش هيجان و اعتراض شديد بود. شيعيان بعلبك كه عموماً كشاورزان و دهقانان و كارگران بوده و از سر سختترين جنگندگان و مهمترين طرفداران امام موسی به شمار ميرفتند و اعتصاب غذای رهبر مذهبی آنها برايشان غيرقابل تحمل بود، در تب و تابی انقلابی ميسوختند. روز سوم رزمندگان بعلبك و «هرمل» به ساختمانهای دولتی و دارالحكومه و مراكز پليس حمله مسلحانه كردند و همة آن مواضع را تسخير و اعلام داشتند كه در صورت ادامة اعتصاب غذا، مسلحانه به بيروت خواهند آمد.هيأت حاكمة لبنان از قدرت بعلبك ميترسيد و از اينكه بعلبك بيچون و چرا و سرسختانه از امام موسی طرفداری ميكند بيمناك بود. لذا در آن روزهای بحرانی، توطئههای زيادی در بعلبك انجام گرفت، تا اين سنگر قوی و مبارز را از صحنه معركه دورنگاهدارد. يكی از توطئهها ايجاد جنگ وجدال داخلی بين بعضی از خانوادههای بزرگ و با نفوذ بعلبك بود كه به جان هم افتادند و ديگری هجومی بود كه به بعضی از قريههای مسيحينشين بعلبك صورت گرفت و عدهای مسيحی كشته شدند، تا جنگهای مذهبی را توسعه دهند و بخصوص خشونت مسلمانان برضد مسيحيان را بهانه كرده، با كمك قدرتهای خارجی دست به قتلعام مسلمانان بزنند.امام موسی پس از ايجاد «حكومت مصغره» و آتشبس، برای پايان دادن به اغتشاشات بعلبك، فوراً اعتصاب غذا را خاتمه داده، رهسپار بعلبك شد و در پی يك سلسله فعاليتهای پيگيرانه غائلة بعلبك را پايان داد.
انفجار در اردوگاه بعلبك
امام موسی پس از چهار روزگار مستمر، بعلبك را آرام كرد، ولی در روز چهارم حادثهای دردناك اتفاق افتاد كه تمام لبنان را تكان داد و مسير قسمتی مهم از تاريخ معاصر را عوض كرد و آن انفجاری بود كه در اردوگاه جوانان «حركهالمحرومين» در بعلبك اتفاق افتاد. هنگامی كه معلم بزرگ فلسطينی مشغول تعليم موادمنفجره بود و مين ضدتانك را شرح ميداد -بر اثر يك اتفاق غيرمترقبه- مين در دستش منفجر شده و 27 نفر از بهترين كاردها و جوانان جنگندة شيعه شهيد شدند و بيش از 50 نفر به سختی مجروح گشتند. خبر انفجار فوراً در سرتاسر لبنان منتشر شد و همة اخبار ديگر را تحتالشعاع قرار داد.مسيحيهای دست راستی لبنان و بخصوص «كتائب»، بر ضد امام موسی و «حركهالمحرومين» به كار افتادند و حملات همهجانبة شديدی آغاز شد. امام موسی تا پيش از انفجار «رجل صلح» و «نمايندةمسيح» و مورد قبول همة نيروها بود، بخصوص مسيحيان امام موسی را دوست ميداشتند تا وطن آنها را استقرار دهد و صلح و آرامش برقرار كند؛ زيرا درنظر آنان امام موسی تنها كسی بود كه ميتوانست صلح و آرامش برقرار كند و جان كسی را به خطر نيندازد و مدافع حيات و هستی آنها باشد. ولی وجود سازمان سياسی و نظامی برای شيعيان، زنگ خطری بزرگ بود كه مسيحيان و «كتائب» را دچار ترس و وحشت ميكرد، بخصوص ميدانستند كه اگر همة نيروهای شيعه كه فعلاً در احزاب مختلف و تحت رهبری اشخاص متفاوت فعاليت ميكنند، در يك سازمان واحد جمع شوند. قدرتی بزرگ و غيرقابل تحمل به وجود خواهند آورد.
البته امام موسی «رجل صلح و آرامش» بود، ولی نميتوانست فراموش كند كه نمايندة محرومين و شيعيان لبنان نيز هست و در قبال آنها مسئوليتی بزرگ دارد و اگر عدالت اجتماعی برای همة محرومين با وسايل مسالمتآميز امكانپذير نشد، بايد با زور و قدرت حقوق از دست رفته محرومين را مطالبه كرد و بخصوص در وضع خاص لبنان، كه هر حزب و دستهای برای خود قدرت نظامی و ميليشيا دارد، بقای طايفة شيعه و دفاع از حقوق آنان نيز احتياج به يك سازما ننظامی قوی دارد.
اعلام رسمی سازمان نظامی «امل»
انتشار خبر انفجار در بعلبك سبب شد كه امام موسی وجود سازمان نظامی «حركهالمحرومين» را اعلام كند.{6ژوئيه1975} بنابراين سازمان «امل»، كه حروفش از سه كلمة «افواج- مقاومه- لبنانيه» گرفته شده بود، به عنوان جناح نظامی «حركهالمحرومين» علنی شد. سازمان نظامی شيعيان دو سالی بود كه وجود داشت و فعاليت ميكرد و برای تربيت جوانان از اردوگاه تعليماتی بعلبك استفاده مينمود و حتی در بعضی از عمليات نظامی شركت ميكرد، ولی تا آن موقع مخفی بود و دليلی نميديد كه نيروهای خود را برملا كند. تعليمات نظامی «حركت» در اردوگاههای دوردست، بخصوص در بعلبك انجام ميگرفت و استادان و افسران «فتح»، مأمور تربيت نظامی جوانان بودند. در اين اردوگاهها آشنايی با همه نوع اسلحه سبك و سنگين و همچنين جنگهای خيابانی و زد و خوردهای تن به تن و تاكتيك مبارزات انقلابی تعليم داده ميشد. علاوه بر امور نظامی، تا حد امكان و ضرورت تربيت فكری ايدئولوژيك نيز انجام ميگرفت و اردوگاه نظامی به كارخانه «صناعهالانسان، يا انسانسازي» معروف شده بود و تغييرات كيفی در روحيه و اخلاق جوانان قبل و بعد از خروج از اردوگاه به خوبی مشهود بود.
نكتة جالب و مهم اين است كه تقريباً همة جنگندگان مسلمان در لبنان همان شيعيان هستند. تقريباً همة جنگندگان احزاب چپ، حتی حزب كمونيست و حزب تقدم اشتراكی «جنبلاط» و حتی گروههای مسلح سياستمداران سنی، از جوانان شيعه هستند. روح شجاعت و جنگجويی در شيعيان لبنان به شدت وجود دارد. اين امر از يك نظر مربوط به مبانی فكری و دينی و تاريخی واز نظر ديگر مربوط به محروميت بيش از حد آنهاست. به اين معنی كه يك جوان جنگجوی شيعه چيزی جز جان خود ندارد كه از دست بدهد، بنابراين در صحنة نبرد از هيچچيز نميترسد، درحاليكه مسيحيان و ديگران هر كی منافعی دارند و ميجنگند تا منافع موجود خود را حفظ كنند و از مرگ و شهادت ميگريزند.
چگونگی سقوط تل زعتر
دوران جنگهای داخلی لبنان دارای سه دوره مختلف است:
«تلزعتر» و «نبعه» و مواضع زياد ديگری، در دوره دوم جنگ، در ظلمت اختلاف و دشمنی بين مسلمانها به دست دشمن افتاد.
در دوره اول جنگ، «تلرعتر» بارها توسط نيروهای دشمن محاصره شد، اما هر بار توپخانه سوريه در بيروت بشدت مواضع تجمع نيروهای فالانژ را ميكوبيد و از حمله آنها به «تلزعتر» جلوگيری ميكرد.
اما در دوره دوم جنگ، بعد از اختلافات بين سوريه و مقاومت فلسطين، دولتهای عربی در دمشق كنگرهای تشكيل دادند و از سوريه خواستند كه نيروهای خود را از بيروت خارج كند و بكلی از قلمرو نيروهای فلسطينی در گردد، تا امكان درگيری بين آنها به وجود نيايد. لذا نيروهای سوريه بيروت را ترك گفتند و به كوههای «بِحَمْدون» و «صوفْر» رفتند كه در 25 كيلومتری شرق بيروت، در «جَبَ لبنان» قرار داشت. «جَلّود» نخستوزير ليبی نيز در بين نمايندگان عرب اصرار داشت كه سوريه از صحنه جنگ خارح شود. شخصيتها و احزاب چپ ديگر، حتی خواستار اخراج كلی سوريه از لبنان بودند. در تاريخ 23/6/1976 در همان روزی كه نيروهای سوريه بيروت را ترك گفتند، نيروهای فالانژيست موقع را مغتنم شمرده به «تلزعتر» حمله بردند. توپخانه سنگين فالانژها در هر دقيقه به طور متوسط سه گلوله توپ بر «تلزعتر» ميانداخت و تانكها و زرهپوشهای آنان نيز در اين محاصره شركت داشتند. حتی راكتهای زمين به زمين ساخت اسرائيل كه توسط افسران اسرائيلی شليك ميشد، مواضع فلسطينيها را در «تلزعتر» بشدت ميكوبيد.
روزهای پيش از خروج سوريه از بيروت، هنگامی كه «كتائب» به «تلزعتر» حمله ميكرد، توپخانه سنگين سوريه آنان را به عقب ميراند و آتش توپخانه آنها را خاموش ميساخت و از «تلزعتر» دفاع ميكرد، ولی پس از خروج سوريه از بيروت، اين دفاع سنگين توپخانه قطع شد و آنها توانستند بخوبی «تلزعتر» را بكوبند و سپس آن را محاصره كامل كنند.
وقتی «تلزعتر» در خطر سقوط قرار داشت، مقاومت فلسطين تصميم گرفت از راه «مُونْتِه وِردْي» (كوهی در پشت تلزعتر) راهی به «تلزعتر» باز كند و «تلزعتر» را از اين راه نجات بخشد. از سازمان «امل» نيز دعوت به همكاری شد و ما دوازده جنگنده ماهر و ورزيده خود را همراه سربازان «فتح» فرستاديم و اينها مدتها در «مونتهوردي» جنگيدند و شش نفر آنها بسختی مجروح شدند و به بيمارستان رفتند. خاطرات اين جوانان در جنگهای سخت «مونتهوردي» يكی از قهرمانيهای بزرگ جنگهای لبنان به شمار ميرود، نبردهايی كه موی بر بدن آدمی راست ميكند. ولی به هر حال قادر به شكستن محاصره نشدند
شرح فاجعه سقوط
در تاريخ 30/6/1976، يعنی يك هفته پس از شروع نبرد، «جِسْرِالباشا» كه يك اردوگاه فلسطينی نزديك «تلزعتر» بود، سقوط كرد. در مدت سه ساعت، حدود 3000 راكت بر اين منطقه شليك كرده بودند.
در همين هنگام نيروهای دشمن به «تلمير» كه در بالای تلزعتر قرار گرفته است، حمله كردند و آن را به تصرف خود درآوردند. تيراندازان معروف كتائبی، از بالای اين تپه هر جنبندهای را در داخل «تلزعتر» هدف قرار ميدادند و ديگر كسی نميتوانست در وسط شهر را برود.
آب شهر قطع شده بود و رزمندگان برای يافتن آب به چشمهای در خارج شهر ميرفتند و چه بسا كشته ميشدند. به طوری كه معروف بود كه مشت آب از يك مشت خون گران قيمتتر بود. نان و آذوقه نيز وجود نداشت، تنها انباری از عدس به دست رزمندگان افتاده بود و از آن سد جوع ميكردند.اسلحه و مهمات مدافعان نيز به پايان رسيده بود و كسی نميتوانست از خارج به آنها كمكی برساند. رزمندگان نيز به سرعت تحليل ميرفتند و در روزهای آخرين تنها پانصد رزمنده فلسطينی در «تلزعتر» باقی مانده بود. سرانجام پس از 52 روز مقاومت و دفاع جانانه در برابر هفتاد بار هجوم دشمن، در روز جمعه 13/8/1976 «تلزعتر» سقوط كرد.
دو روز پيش از سقوط، سازمانهای فلسطينی «تلزعتر» و توسط صليبسرخ بينالمللی با «كتائب» تماس گرفتند و خواستار تسليم شدند، ولی جواب مناسبی داده نشد.
رزمندگان فلسطينی در شب چهارشنبه 11/8/1976 به منطقه «منصوريه» حمله بردند تا حلقه محاصره دشمن را پاره كنند و از «تلزعتر» خارج شوند، اما با مقاومت شددی «كتائب» روبرو شدند و به «تلزعتر» بازگشتند.
آنگاه در نيمهشب پنجشنبه 12/8/1976 با يك تصميم همگانی در تاريكی شب پانصد رزمنده ياقيمانده فلسطينی حلقه محاصره دشمن را شكافتند و به كوههای «موُنْتهوِرْدي» شمالشرقی «تلزعتر» پناه بردند، و مدت چهار روز در كوهها و درههای اطراف منطقه پيادهروی ميكردند تا خود را به بيروت رساندند، در اين خروج بزرگ و درگيريهای اطراف آن حدود سيصد نفر از ضانصد رزمنده فلسطينی به شهادت رسيدند.
پس از خروج رزمندگان فلسطينی در نيمهشب و عملاً «تلزعتر» بيدفاع ماند و تنها زنها و بچهها و پيرها و غيررزمندهها در شهر مانده بودند و از خروج رزمندگان خبر نداشتند.
روز بعد، جمعه 13/8/1976 نيروهای دشمن به شهر بيدفاع «تلزعتر» هجوم بردند و عده زيادی را قتلعام كردند، كه مورد اعتراض مجامع انسانی و شخصيتهای بزرگ قرار گرفت، تا سرانجام رهبران «كتائب» زير فشار افكار عمومی مانع ادامه قتلعام مردم شدند و دوازده هزار نفر از بازماندگان «تلزعتر» را با ماشينهای صليبسرخ و ارتش و غيره به بيروت بردند…
«تلزعتر» اين چنين سقوط كرد…
فصل ٩-موضع شيعيان (امام موسيصدر و امل) در طول جنگ
توطئه ترور امام موسيصدردورة سوم جنگ
پايان دورة دوم و آغاز دورة سوم جنگ
درگيری با احزاب چپ
دورة دوم جنگ درحالی شروع شد كه مسلمانها متفرق و متشتت شده و همه نيروهای خود را صرف كوبيدن يكديگر كرده بودند. دشمن نيز از اين فرصت استفاده كرده، مسلمانها را شكست داد و پايگاههای بزرگی مانند «تلزعتر» و «نبعه» به سقوط كشانده شدند.
اين دوره جنگ نيز يك توطئه صهيونيستی بود كه به دست مسلمانها انجام شد. تنها كسی كه حقيقت تلخ برادركشی را به عيان ديد و شجاعانه عليه اين اختلافات داخلی قيام كرد، شخص امام موسيصدر بود كه موضعی بينظير گرفت! موضعی كه هيچكس، جز شيعه علي(ع) و جز كسی كه خود را آماده شهادت كرده باشد، قادر به گرفتن آن نبود.
احزاب چپ لبنان حافظاسد را نوكر اسرائيل ميخواندند و كشتن سربازان سوری را مهمتر از كشتن يك اسرائيلی ميدانستند، حتی پای سربازان سوری را به ماشين بستند و در خيابانها كشاندند تا تكهتكه شدند.
ولی موضع امام موسی اين بود كه هر نوع انفجاری بين مقاومت فلسطين و سوريه خيانتی است بزرگ و به هر وسيله ممكن بايد جلوی انفجار را گرفت. يعنی درحالی كه چپيها و «جنبلاط» و طرفدارانش شعارهای تند و به ظاهر انقلابی ميدادند، كه هر كس با سوريه جنگ نكند خائن است، امام موسی شعار ميداد: «هر كس به اين آتش دامن بزند خائن است.» يعنی چپيها در اين توطئه خائنند.درگيری با احزاب چپ
اينجا بود كه درگيريهای زيادی بين چپيها و سازمان «امل» به وقوع پيوست. نيروهای چپ به مدرسه «جبلعامل» در جنوب لبنان حمله كردند، در ساير شهرها حملات زياد و تصفيهها و درگيريهای شديدی، انجام دادند كه مقداری از آنها را ذكر كردم و برای مثال نمونههايی ديگر را شاهد ميآورم.
اصولاً اين حمله ها از مدتها پيش شروع شده بود. هرچند كه «حركت محرومين» و «حركت امل» با سازمان فتح «تنسيق» داشت و در سطوح بالا دائماً مقاومت فلسطين از امام موسيصدر كمك ميگرفت و امام موسی بزرگترين و صميميترين پشتيبان آنها بود. حتی «حركت امل» با احزاب چپ كه در مقابل «كتائب» ميجنگيدند، نيز همكاری داشت و تقريباً برای مدت يكسال در جلسات احزاب چپ، با حضور مقاومت فلسطينی فتح، شركت ميكرد. ما همه دشمنيها و خرابكاريهای احزاب چپ را ناديده ميگرفتيم، تا صف اسلامی متحد بماند و اتهام انشقاق و تفرقه به شيعهها بسته نشود… تا روزی كه احزاب چپ به رهبری «جنبلاط» اعلام «اداره محلي» كردند، كه يك نوع حكومت داخلی بود و آنها به قول خودشان در سرزمينهای آزاد شده لبنان ايجاد حكومت ملی كردند و اين امور خود شروع تقسيم لبنان بود.(1) مسيحيان تندرو و نيز در محل خود اعلام حكومت ملی كردند و چپ تندرو نيز همان نقشه را پياده كرد، يعنی هر دو از آبشخوری آب ميخوردند كه به تقسيم لبنان ميانجاميد. در تقسيم لبنان، اسرائيلی جديد در شمال به وجود ميآمد كه پشتوانه آن مسيحيان جهان بودند و در جنوب حكومت چپ زيرنظر روسيه شوروی ايجاد شد كه از نظر ماهيت استعماری، نظير حكومت مارونی شمال بود. در اين زمان احتمال زيادی ميرفت كه اسرائيل حمله كند و اصولاً جنوب را بگيرد و منطقهای كه متعلق به شيعيان بود، زير سلطه اسرائيل، يا سلطه روسيه درآيد… به همين علت امام موسی مخالف تقسيم لبنان بود ولی هرچه اعتراض كرد به جايی نرسيد. ناگزير فرمان داد تا نمايندة «حركت» از شركت در جلسات احزاب خودداری كند و اين، ابتدای هجوم و حمله چپ (قبل از ورود ارتش سوريه و سقوط «نبعه») بود.
مقاومت فلسطينی فتح با تقسيم لبنان مخالف بود؛ زيرا در صورت تقسيم، اسرائيلی به جنوب حمله ميكرد و مقاومت را نابود ميساخت… بدينجهت مقاومت فلسطينی فتح به آنها اعتراض كرد، ولی به جايی نرسيد… حتی ارتش لبنان عربی به اداره محلی احزاب اعتراض كرد ولی مؤثر نيفتاد. «جنبلاط» برای خود ارتش ملی تشكيل داد. برای اداره شهرها «اَمنِْشَعْبي» بوجود آورد، كه كارشان ارعاب و سرقت و ارتكاب اعمال خلاف ناموسی بود… و برای اداره كلی مملكت يك «مكتب سياسي» از نمايندگان احزاب چپ ايجاد شد كه به فكر و سليقه خود قانون وضع كرده و اجرا ميكرد. يكباره بنزين، برق، نان، آب، راهها، تلفن … و همهچيز مردم به دست «جنبلاط» و احزاب چپ افتاد. هر كس طرفدار حزب نبود، نان نميگرفت، بنزين به او داده نميشد و از حقوق مردمی محروم بود. يكباره بنزين از 5/7 ليره به 150 و يا 200 ليره رسی، نان بكلی ناياب شد. امنيت بكلی از ميان رفت، ناموس مردم به سادگی مورد تعرض قرار گرفت، جان مردم همچون مگس بيارزش شد و اموال مردم برای احزاب مباح گرديد… جهنمی پديد آمد كه در تاريخ سابقه ندارد. آنان فكر كردند كه به راستی پيروز شدهاند و امر بر همه آنها مشتبه شد كه كار تمام شده است. لذا دست به تصفيه مخالفان خود زدند. مخالفان منحصر به فرد احزاب، امام موسی و «حركت محرومين» بودند. هر جوانی از حركت «امل يا محرومين» در خيابان ديده ميشد فوراً به رگبار گلوله بسته ميشد، شبها به خانههای جوانان «حركت» هجوم ميبردند، ميزدند، و ميدزديدند و آنها را به زندان ميفرستادند. البته كادرهای فعال «حركت» گرختند؛ زيرا قتل آنها حتمی بود، سخن از مردم عادی و طرفداران ساده «حركت محرومين» است. در شهر «ديرزهراني» هنگامی كه (در رمضان) 25 نفر از جوانان مؤمن، از مسجد بازميگشتند، «امن شعبي» كه اكثرشان كمونيست بودند آنها را گرفتند و زدند و مجروح كردند و زندانی كردند، كه شش نفر از آنها چند روز در بيمارستان خوابيدند. در نزديكی «زبدين» از سمت «نبطيه»، كمونيستها به جوانان مؤمن حمله كردند، پنج نفر را گرفتند و به قصد كشت زدند و زندانی كردند، تنها به جرم آنكه نماز ميخواندند… در «نبطيه» شعر معروف چپيها، مكرراً به مؤمنين حمله شد، هر كسی كه به مسجد ميرفت مشكوك به شمار آمده، گرفتار ميشد و كتك ميخورد و به زندان ميافتاد. اگر بخواهم از جنايات احزاب چپ مثال بياورم، بايد تاريخ روزانه اين يك ساله دوره جنگ لبنان را بازگو كنم…، جنايت و رذالت و پستی و خيانتی كه در تاريخ بينظير است.
متأسفانه جناح چپ مقاومت فتح در جنوب نيز با احزاب همكاری ميكرد. اين احزاب از اسلحه مقاومت و قداست سوء استفاده ميكردند و مردم را ميكوبيدند. اگر احزاب تنها بودند و مقاومت داخلی دخالتی نميكرد، در عرض چند روز از طرف جوانان «حركت» نابود ميشدند. در هر روستايی، اگر دو نفر كمونيست بود، اقلاً پنجاه نفر عضو فعال «حركت محرومين» و «حركت امل» وجود داشت. اما امام موسيصدر فرمان داده بود كه به سوی مقاومت و فتح اسلحه نكشيم، ولی اين احزاب با اسلحه مقاومت ما را ميزدند، اما ما بايد سكوت ميكرديم، ميمرديم و دست به اسلحه نميبرديم.
حمله به شهر انصار
شهر «انصار» در منطقه «نبطيه» قرار دارد و مركز قدرت حزب كمونيست بوده و حداقل هفتاد مسلح در آن وجود داشت و ما فقط شانزده قطعه اسلحه داشتيم و جوانان ماهها در مقابل فشارهای سياسی و نظامی و روانی حزب كمونيست و احزاب ديگر مقاومت ميكردند. سرانجام مسئول مقاومت فلسطينی فتح در «نبطيه» به نام «سعيد» كه كمونيست است، مسئول نظامی «حركت امل» در «انصار» را خواست.
مسئول نظامی به دليل همكاری بين ما و فتح، الزاماً به «نبطيه» مركز فتح رفت، تا «سعيد» را ببيند، اما اين خدعهای بود، تا او را بازداشت كنند و از بازگشت او به «انصار» جلوگيری كنند. در همان وقت سيصد جنگنده حزب كمونيست و احزاب و سازمانهای افراطی چپ به شهر «انصار» حمله كردند. عدهای از جوانان «حركت» ابتدا مقاومت كردند و سه نفر از كمونيستها به خاك افتادند، ولی مهاجمان خانه مدافعان را با توپ 75 و آرپيجی منفجر كرده و با دوشكا مقاومت آنان را درهم شكستند. لذا جوانان «حركت» پناه بردند. مهاجمان خانههای «حركت» را غارت كردند. پس از غارت خانه مسئول حركت و سرقت دو كاميون باری، پدر پير 65 سالهاش را به شدت كتك زدند و خواستند او را تيرباران كنند، ولی زنها و بچهها خود را روی بدن او انداخته و از قتل او جلوگيری كردند. اين مردپير چندين روز در اثر جراحات وارده بر سرش، در بيمارستان خوابيد. مهاجمان به خانه شخصی ديگر به نام «ظاهر» حمله كردند، ولی او را نيافتند، لذا زن او را در مقابل سيزده فرزندش كشتند. روحانی روستا به نام «مصري» سراسيمه به خيابان دويد و فرياد اعتراض برداشت. او را نيز به مسلسل بستند و هشت گلوله عبا و لباسش را سوراخ كرد، ولی او معجزهآسا نجات يافت. مهاجمان سه نفر را دستگير كرده و از شهر خارج شدند. بعد با ديگر احزاب چپ در حسينيه «انصار» تشكيل جلسه داده، بيانيهای صادر كردند و خواستار شدند:
1- بايد اعضای «حركت محرومين» اعلاميهای برضد امام موسی صادر كرده و از او دوری بجويند.
2- همه اسلحه خود را تحويل احزاب دهند.
3- در صف احزاب به «جبل» رفته، عليه سوريه بجنگند… والاّ زن و بچه آنها نابود خواهند شد!!!.
اين دو اولتيماتوم عجيب به دست ما رسيد. من همراه با عدهای از مسئولان سازمان در شهر «خرائب» اجتماع كرديم، تا جواب اولتيماتوم را تهيه كنيم، آراء متفاوت بود، ولی ترس و وحشتی بينظير بر همه مستولی شده بود. حتی چند نفری حاضر به نوشتن اعلاميه برضد امام موسی شدند.
اين لحظات حساس كه سرنوشت در آن معين ميشود، مسلماً برای همه افراد، در زمانهای مختلف و موارد گوناگون پيش ميآيد و تصميمگرفتن كار سختی است… اما يك امر به آدمی كمك ميكند و آن گذشت از جان و قبول هر نوع فداكاری است. در ميان ترديد، ترس و وحشت بعشی از دوستان جواب من قاطع و سريع و صريح بود و آن پيروی از رسالت حسينی تا شهادت بود، كه از طرف همه پذيرفته شد. فوراً گروههای از جان گذشته برای حمله به «انصار» مهيا شدند. به سرعت دو ماشين از بهترين رزمندگان امل را تجهيز كردم و آنان با كمك رزمندگان شهر «انصار» به دور شهر رفتند و در تاريكی شب در شهر يك مانور دادند. نيروها چپ كه نميتوانستند تعداد اينها را بفهمند، از ترس از شهر گريختند و آن را تخليه كردند. سپس همراه با دو نفر از مسئولان در همان نيمهشب، برای اتمام حجت به سراغ «ابوموسي»، فرمانده فتح در جنوب لبنان رفتيم كه با عدهای از فراندهان فتح جلسه داشتند. بعد از اطلاع از حمله به «انصار» و صدور التيماتوم از طرف احزاب، متوجه شديم كه او از همهچيز آگاه است و حتی با رضايت او همه كارها انجام شده است. او با كمال بيمروتی گفت: «اگر ميخواهيد زنده بمانيد، بايد اعلاميهای برضد امام موسيصدر بدهيد و با احزاب همكاری كنيد…
تصور كنيد كه «ابوموسي» فرمانده كل نيروهای مقاومت فلسطينی در جنوب لبنان، كه بزرگترين و قويترين و مؤثرترين فرمانده فلسطينی بود (زيرا تمركز قدرت نيروهای مقاومت همه در جنوب لبنان است) به علاوه فرماندهی همة نيروهای احزاب و سازمانهای چپ را نيز به عهده داشت، خود قويترين جبار جنوب لبنان به حساب ميآمد. او نمايندة «ابوصالح» كمونيست، عضو كميتة مركزی مقاومت فلسطينی فتح بود. اين ابوموسی با همه قدرتش ميخواست امام موسی را بكوبد و جوانان «حركت محرومين» را از او جدا كند و كسانی را كه در عقيده خود پابرجا هستند، نابود سازد… همين «ابوموسي» بود كه در «صور»، در مقرّ امام صدر به عمامه و منبر و عبای امام موسی ناسزا گفت و باب حمله به او را باز كرد…من كه فكر ميكردم آخرين لحظات عمر خود را ميگذرانم صلاح ندانستم در مقابل اين جبار سكوت كنم. مناقشهای شديد و غيرمترقبه درگرفت و او تعجب ميكرد كه چگونه ممكن است با همة اين فشارها و خطرها من اينچنين بيمهابا با او حرف بزنم. به او عتاب كردم كه: «چگونه به خود اجازه ميدهی كه برضد رهبری خود (ابوعمار وابوجهاد) عمل كني؟ درحالی كه بين امام موسی و رهبری مقاومت؛ ابوعمار و ابوجهاد …. همفكری كامل برقرار است؟ تو در جنوب برضد امام صدرتحريك ميكنی و اوامر رهبر را زيرپای ميگذاري! …» ديدم كه با خنده و مسخره از جواب ميگريزد. گفتم؛ «مگر ماه پيش نبود كه تو و مسئولان رده بالای مقاومت در جنوب، بر اثر فشار رهبری مقاومت نزد من آمديد و در اطاق من نشستيد و از گذشته عذر خواستيد و از طرف مقاومت، پيشنهاد همكاری و تنسيق كامل با ما را كرديد؟ … چه شد كه دوباره به امام موسی حمله ميكنيد؟ و جوانان «حركت» را اينطور تحت فشار قرار ميدهيد؟» عاقبت با او اتمام حجت كردم و گفتم: «جنوب لبنان مخالف مقاومت فلسطينی بود و امام موسی در خلال چند سال كار طاقتفرسا و مداوم جنوب را طرفدار مقاومت كرد … ولی حملات به امام صدر سبب خواهد شد كه جنوب لبنان تغيير رأی دهد … و تو مسئول اين شكست هستی ….» با كمال غرور و مسخره گفت: «تو خيلی از امام حرف ميزنی. ما در هر روستايی دوازده امام خلق خواهيم كرد ….» اين غرورها و اين حقايق دردناك بزرگترين ضربه را به مقاومت فلسطينی زد، بطوری كه امروز لبنانيها غالباً از فلسطينی اكراه دارند. به هرحال مناقشه ما با ناراحتی و عصبانيت طرفين خاتمه يافت. بازهم برای اتمام حجت بيشتر، در ساعت سه بعد از نيمه شب به سراغ رهبری مقاومت (ابوعمار و اوجهاد) رفتم. ابوجهاد را در «كِيْفوُنْ» در اطاق عمليات يافتم كه در زير بمباران گلولهها با همه افسران ارشد فتح جريان جنگ «جبل» را رهبری ميكرد. او ما را با گرمی زياد پذيرفت و از ماجرا باخبر شد و به شدت برآِفت و «ابوموسي» و «سعيد» و مسئولان جنوب را نفرين كرد. همان لحظه با همه مسئولان جنوب با بيسيم تماس گرفت و اوامر شديدی صادر كرد و برای «سعيد» فرمانده «نبطيه» نامهای عتابآميز توشت و او را مسئول همه تحريكات خواند … با «جرج حبش» و «جرج حاوي» (رهبر كمونيستها) و «احمد جبريل» و «نايف حواتمه» … تماس گرفت، و از همه آنها خواستار شد كه تا ساعت هفت صبح همه نيروهای چپ از «انصار» خارج شوند … با ابوعمار نيز تماس گرفت و جريان را بازگو كرد و گفت لازم است كه برای فشار بيشتر بر «ابوموسي» من نيز شخصاً با ابوعمار سخن بگويم، تا ابوعمار نيز فشار بيشتری بر «ابوموسي» وارد آورد … سرانجام از «كيفون» به بيروت، مقر عمليات ابوعمار رفتم كه با افسران ديگری جلسه داشت … اوامر اكيدی نيزاز طرف ابوعمار صادر شد، تا جلوی خرابكاری عناصر چپ گرفته شود ….
ميبينيم كه رهبری مقاومت سعی داشت كه جلوی چپ را بگيرد، ولی چپ از موقعيت بحرانی استفاده كرده و بر خر مراد سوار شده به خاطر ماركسيستها و كمونسيتها و برضد رهبری مقاومت دست به خرابكاری ميزد.
حادثـه قبريخـا
نمونهای ديگر را مثال ميزنم … چندی پيش يكی از فرماندهان ماركسيست جنوب به نام «نور» كه فرمانده منطقه وسيعی است، تصميم گرفت در شهر «قبريخا» پايگاهی برای حزب (عمل شيوعي) كه يكی از شعبههای كمونيستها است ايجاد كند. «قبريخا» يك شهر كوچك مذهبی است و جوانان «حركت محرومين» نيز در اين شهر قدرت زيادی دارند … در مقابل، احزاب در اين شهر تقريباً صفرند.
مسئول «حركت» در شهر، به مسئول فتح گفت: «ما با شما تفاهم كامل داريم، اگر فتح ميخواهد مركزی در شهر بازكند، ما همه امكانات خود را در اختيار فتح ميگذاريم، ولی چه دليل دارد كه شما ميخواهيد برای حزب كمونيست در شهر مركز باز كنيد؟» «نور» با تأكيد ميگويد: «ميخواهم مركز اين جزب را باز كنم و هر اخلالی در شهر انجام شود، تو مسئول و محرك آنی …» تظاهرات زيادی در شهر برضد اين مركز برپا شد، كه حتی زنها و بچهها نيز در آن شركت داشتند. سرانجام نيروهای مسلح حزب «عمل شيوعي» دو تن از جوانان «حركت» را همراه اين مسئول گرفتند و زدند و در مركز زندانی كردند. شهر برآشفته شد و شيخ روحانی شهر شخصاً مسلسلی زير عبا گرفته و وارد مركز شده و مسلسل ميكشد و همه افراد مسلح حزبی را وادار به تسليم كرد و سه نفر جوان اسير را گرفته با خود بيرون برد … مردم شهر مركز را سنگسار كردند. حتی ارتش لبنان عربی اعلام كرد كه اين مركز را به توپ بست … و آنگاه رهبری مقاومت از اين افتضاح خبردار شده و دستور داد عليرغم ميل «نور» اين مركز بسته شود. اكنون اين شهر نهتنها احزاب را از خود ميراند، بلكه از فتح نيز چندان راضی نيست.
بزرگترين خطر چپ اين بود كه بر پشت مقاومت سوار شد و اسلحه مقاومت و قداست مقاومت را در راه مقاصد و اهداف حربی خود به كار انداخت و مقاومت فلسطينی را از مرتبه والای قداست به پايين كشيد و همطراز احزاب و سازمانهای ديگر كرد، كه هيچ آبرويی نداشتند و ندارند.
توطئه ترور امام موسيصدر
دشمن با بررسی توطئههايی كه طرحريزی كرده بود و نتايجی كه به دست آورد، احساس كرد مهمترين عامل بازدارنده و مقاوم در برابر آنها، در لبنان، امام موسی و جوانان «حركت» هستند. دشمنان ميديدند كه با وجود امام موسيصدر و جوانانی اينچنين، قادر نيستند كه جنوب لبنان را بخورند، لبنان را تقسيم كنند و به اهداف خود برسند. آنگاه توطئهای بزرگ تكوين يافت و تصميم گرفتند كه اين مرد بزرگ را نابود كنند. چهار بار احزاب چپ و راست سعی كردند كه او را ترور كنند.يك نكته اساسی قابل توجه است و آن اينكه سابقاً احزاب چپ با امام موسی كاری نداشتند (مثل مسيحيان) اما پس از آنكه امام صدر دست به تشكيل سازمان زد و بخصوص بعد از آنكه جوانان را تشويق به عمليات نظامی و جنگی نمود، يكباره مخالفت شديد چپ و راست با شدت هرچه تمامتر شروع شد. آنان دريافتند كه موضوع امام موسی ديگر جدّی است. يك سازمان فكری و ايدئولوژيك عميق و با يك قدرت نظامی و جنگی مؤمن بكلی طومار حيات سياسی آنها را درهم خواهد پيچيد. لذا دشمنی و تهمت و اذيت و ترور … شروع شد. پيش از انفجار اخير لبنان، در جلسهای سرّی از كادرهای حزب كمونيست لبنان در «بنتجبيل» از امام موسی سخن به ميان ميآيد و ميگويند امام موسی برای حزب ما خطرناكتر از اسرائيل است و بايد تصفيه شود. اما الان موقع آن نيست. بايد منتظر فرصت باشيم و در اولين فرت او را نابود كنيم … اين فرصت ناميمون به دست آمد و بارها به حيات امام موسی حمله شد .. و تنها خواست خدا بود كه او را نگاهدارد.
بسيار تعجبآور است، يكبار چند جوان شيعه- از همان جوانان شيعی كه همچنان در «جبهه شعيبه» و در احزاب كمونيستی باقی بودند- را فريب داده و اين جوانان شيعه را فرستادند كه امام موسی صدر را بكشند. اين جوانان با آرپيجی و اسلحه سنگين بر سر راه امام موسيصدر كمين كردند، تا ماشين او را هدف قرار دهند. اما به خواست خدا، امام موسيصدر، مدتی زودتر از همان راه گذشته بود و آنها با وجود انتظار كشيدن زياد، ماشين او را نيافتند. اما در اين مدت تأخير، كه ساعتها به طول انجاميد، اين جوانان شيعه با خود فكر ميكنند كه چه ميخواهند بكنند؟ چه كسی را ميخواهند بزنند؟ و چه كسی آنها را فرستاده است؟ ميدانيد چه كسی آنها را فرستاده بود؟ «جرج حبش»، يك كمونيست مسيحی يا يك مسيحی كمونيست، چند جوان شيعه را چنين اجير كرده بود، تا بروند و امام خود را ترور كنند. رهبری كه اين همه كار كرده است، اين همه زحمت كشيده است. يكی از اين جوانها منقلب ميشود كه اين چه كاری است كه ما ميكنيم؟ رهبر شيعه خودمان را، به خاطر يك مسيحی كمونسيت به دست خودمان بكشيم؟ چه منطقی اين را ميپذيرد؟ اين جوان منقلب ميشود و خود را به جوانان «امل» ميرساند و جريان را ميگويد. جوانان «امل» فوراً منطقه را محاصره ميكنند و هر چهار نفر را دستگير مينمايند و آنها نيز اعتراف ميكنند كه در آنجا كمين كره بودند كه امام موسيصدر را بكشند. اينان چه كسانی بودند؟ از «جبهه شعبيه» به رهبری «جرج حبش».اينها همان كسانی هستند كه چريكهای فدايی خلق را تعليم دادند. اينها همان كسانی هستند كه با چريكهای فدايی خلق وحدت دارند، اشتراك دارند، همكاری نزديك دارند، همان جناياتی را كه اينان در ايران انجام ميدهند، همان توطئههايی را كه عليه انقلاب اسلامی ما برپا كردهاند، آنها نيز در آنجا عليه شيعيان و عليه مكتب و عليه ايدئولوژی راستين اسلام اجرا ميكنند.
اين چهار جوان دستگير شدند، آنها راپيش امام موسی بردند و امام موسی فرمان داد تا همه را آزاد كنند. زيرا او ميدانست كه اينها منحرف شدهاند، ميدانست كه اينها بدبختانی هستند كه اسير و عبيد احزاب چپ واقع شدهاند. يكی از اين جوانان آنقدر منقلب شد كه به سازمان «امل» پيوست و در منطقه «بنتجبيل» به فرماندهی برگزيده شد و در مدت زمانی كه در «بنت جبيل» با او بدوم، ميديدم كه از روزگار گذشته خويش چقدر ناراحت بود و با چه شوقی و با چه هيجانی در سازمان «امل» ميجنگيد، فداكاری ميكرد و چه مبارزههايی عليه اسرائيل و عليه فالانژيستها چه در جنوب لبنان و چه در نقاط ديگر توسط او انجام شده است.
عوامل استعمار چهار بار خواستند كه اينچنين امام موسی را ترور كنند، اما نتوانستند، تا بالاخره تصميم گرفتند كه او را بربايند.دولت ليبی دعوتنامه رسمی برای او فرستاد و امام موسی نيز با دوتن از همراهان خويش، «شيخ محمد يعقوب» و «عباس بدرالدين» رهسپار ليبی شدند و ديگر بازنگشتند و تاكنون نيز اثری از ايشان به دست نيامده است.
پايان دوره دوم و آغاز دوره سوم جنگ
دوره دوم جنگ توأم با درگيريهای داخلی بين مسلمانان بود و مناطق مهمی همانند «تَلَّ زَعْتر»، «نَبَعِه»، «مَسْلَخْ»، «كَرَنْتينا»، «اردوگاه ضُبَيِّه»، «سِبْنَيه»، حی غورانه»، «جَسْرِپاشا» و … سقوط كردند و به انفجار بين مقاومت فلسطين و سوريه نيز انجاميد. اين توطئه اسرائيلي- امريكايی در سه مرحله زير پياده شد:
الف- جنگ بين مسلمانان و مسيحی و قتل طرفين براساس شناسنامه (قتل عَلَيالْهُويّه). يعنی هر مسلمان به علت آنكه مسلمان است بايد به دست «كتائب» كشته شود و هر مسيحی نيز به جرم اينكه مسيحی است به دست مسلمانها كشته شود. چه كشتارها! چه جنايتها! چه تحريكات غيرانسانی، كه نتيجة آن وحدت همة مسيحيان با «كتائب» و قدرت يافتن «كتائب» بود.
ب- انفجار بين سوريه و مقاومت، كه بزرگترين جنايت و خيانت بود و به دست احزاب چپ در لبنان پياده شد.
ج- انفجار در جنوب لبنان، بين لبنانی و فلسطينی كه هنوز هم اين توطئه ادامه دارد، و با تلاش امام موسی و صبر و تحمل شيعيان تاكنون{سال 1976}به جايی نرسيده است.
در اين دوران، شرايط سختی پيش آمد. لحظاتی بود كه اميد به ادامة حيات و ادامة حركت بسيار ضعيف بود، امام موسيصدر از طرف احزاب چپ مهدورالدّم عنوان شد و چنان كه گفتم چهار بار به حيات او سوء قصد كردند.
در چنين وضع و شرايط سخت و خطرناكی، كه ايراد كلمه حق مساوی با مرگ بود، در مقطعی كه عدة زيادی از مسلمانها از لبنان گريختند، عدهای از بهترين فدائيان اسلام ايستادند و كلمة حق را با كمال شجاعت بر زبان راندند. شمع فروزانی شدند در اين شب ظلمانی و معياری بين حق و باطل.
آنگاه مردم؛ مردم لبنان، كسانی كه نظارهگر اين صحنهها و اين معركهها بودند، پس از مدتی حق را از باطل تشخيص دادند. يعنی اگر امام موسی نبود، و اگر «امل» نبود و نظريات و تئوريهای چپی پيروز ميشد، امروز جنوب لبنانی وجود نداشت. چون معياری نبود كه حق و باطل را با آن بسنجند، همه تنها يك معيار در مقابل خود داشتند و آن معيار چپيها بود. ولی معياری كه «امل» و «حركت محرومين» و امام موسی آن را ارائه داد، معياری بود كه با حقانيت خودش، سرانجام تمام احزاب چپ را شكست داد. امام موسی ميگفت: «در اين لحظات كه اسرائيل ميخواهد مسلمانها را قلع و مع كند و در اين لحظات كه مسيحيت دارد ما را ميكوبد، هر نوع مسلمانكشی و هر نوع برادركشی خيانتی است بزرگ به امت عربی و بايد جلويش گرفه شود.» او هفت بار به سوريه رفت و دوبار شخص ياسرعرفات را با خود به سوريه برد و نزد حافظاسد نشاند. يكبار در يك جلسهای هفت ساعته، تمام مشكلات را مطرح كرد تا عاقبت پيروز شد و بين مقاومت فلسطين و سوريه اتحاد و وحدت برقرار كرد.
دوباره روابط نزديك سوريه و مقاومت فلسطين برقرار شد و همانطور كه گفته شد، خود مقاومت و سوريه نيز احساس كردند كه هرگونه درگيری به زيان كلی آنها است. زمان نشان داده كه مقاومت فلسطين و سوريه و احزاب چپ، همه مانند مهرههای صحنه شطرنج به نفع اسرائيل و قدرتهای بزرگ، مات شدند و برندة اصلی اسرائيل بود، گرچه پول گزافی كه دولتهای عربی، همچون عراق و ليبی در لبنان ميريختند از سقوط حتمی احزاب جلوگيری كرد.
صلح مجدد با سوريه
سرانجام با تلاش شديد امام موسی، انفجار بين مقاومت فلسطين و سوريه خاتمه يافت. «كتائب» كه از اين عمل عصبانی شده بود به سوريه تاخت و در جنگ «فَيّاضّيِه»، حدود 150 نفر سوری را كشت. سوريه نيز اجباراً «عينُالْرَّمانِه» را زير آتش خود گرفت و عدة زيادی مسيحی را كشت. بنابراين سوريه دوباره عملاً به عنوان حامی مقامت مسيحيان با «كتائب» وارد صحنه شد. حدود پنجاه هزار سوری در لبنان در مقابل سنگرهای مسيحی موضع گرفتند و همهروزه در بيروت، يا در شمال، جنگهای خونينی بين سوريه و مسيحيان جريان داشت. ولی دوستان! امورز همة چپيها، همة كمونيستها، حتی «جبهه شعبيه»، حتی شخص «جرج حبش»، تمامشان، به سوريه رفتند و با اظهار پشيمانی و ناراحتی از عمل سابق خودشان با حافظاسد صلح كردند. درحالحاضر تمام احزاب چپ معتقدند كه اگر سوريه به كمك آنها نشتابد مسيحيت و اسرائيل، مسلمانها را قتلعام ميكنند. هماكنون تمام سازمانها و بخصوص سازمانهای چپ سعی دارند كه به سوريه بيشتر نزديك شوند. ولی چه كسی با چه قدرت روحی توانست اين مسير خطرناك توطئه را تغيير بدهد؟ هيچكس جز امام موسيصدر!
چرا معذرت نميخواهد
يكی از بزرگان فلسطينی ميگفت: «به خدا قسم! اگر امام موسيصدر شيعه نبود، سازمانهای فلسطينی و سنّی و غيره او را به مقام خدايی ميرساندند، چون موضعهايی كه گرفت و فداكاريهايی كه كرد و شجاعتهايی كه از خود نشان داد، فوق طاقت بشری است و عاقبت قدرت ايمان پيروز شد.» ولی احزاب چپ كه آن روزگار به او تهت ميزدند كه دستنشانده سوريه است و چهار بار قصد كشتن او را كردند، امروز همگی فراموش كردهاند و حتی وجدانشان ناراحت نيست تا از اين مرد بزرگ معذرت بخواهند.امروز همه (حتی چپيها) ميدانند كه انفجار مقاومت با سوريه خطايی بزرگ بوده است و حتی عدهای آن را خيانت مينامند. امام هيچكس نميپرسد آخر مسئول اين انفجار كه بود؟ و آن كسانی كه آن شعارهای آتشين ضدسوری را ميدادند، كجا رفتند؟ و آن رجال (اگر رجل باشند) كه آن همه تبليغات ميكردند و شعار ميدادند، چرا معذرت نميخواهند؟ آن رجال بزرگ كه چنين خطای بزرگی (معادل خيانت) مرتكب شدهاند، چرا از تنها مردی كه عليرغم همة آنها به راه مستقيم رفت و همة تهمتها و دشمنيها و حتی تهديد به قتل را تحمل كرد ولی از پای ننشست، تا بين آن دو گروه را آشتی داد، معذرت نميخواهند؟ و لااقل فحشها و تهمتهای گذشتة خود را پس نميگيرد و اصلاح نميكنند؟ حقيقت اين است كه همة آنها، آنقدر پست و بياصل و نسب هستند، كه از افتخار هر كرامت و شرفی بيبهرهاند و حيف كه چنين حيوانهای درنده پستی ادعای زمامداری انقلاب و تحول تكاملی اجتماع را دارند.
فصل10- گوشهايی از حماسههای افتخار و شهادت (مقابل اسرائيل و فالانژها)
توطئه انفجار جنوب و حملات اسرائيل
نبرد افتخار و شهادت «طيبه» تپة معروف «رب ثلاثين»
توطئه انفجار جنوب و حملات اسرائيل
انفجار جنوب لبنان بين شيعه و فلسطينی، بر پاية اعمال ناشايست سازمانهای چپ فلسطينی و احزاب چپ لبنانی، به جايی رسيد كه اسرائيل ميخواست آن دو را به جان هم بيندازد، با اين پيشبينی كه چون فلسطينيها از شيعيان لبنانی قويترند، لذا در اين درگيريها شيعيان به سختی شكست خواهند خورد و آنگاه اسرائيل به بهانة طرفداری از شيعه ضعيف، وارد لبنان شده، مقاومت فلسطين را تصفيه خواهد كرد. اما اين نقشة خطرناك نيز با بينش آقای صدر و تحمل جوانان «امل»، نقش بر آب شد. «امل» و «فتح» باهم تنسيق كردند. به عبارت ديگر «امل» سپر بلا شد و فلسطينی را در آغوش خود حفظ كرد و به شيعه لبنانی اجازه نداد كه عليه فلسطينی وارد جنگ شود.
ولی احزاب چپ به توطئة ديگری دامن زدند. اين احزاب و سازمانهای تندرو فلسطينی، به مركز شهرها و روستاهای مرزی رفته، به سوی اسرائيل راكت پرتاب ميكردند و بعد خود ميگريختند. آنگاه اسرائيل آن روستاها را به توپ ميبست و بمباران ميكرد. همهروزه عدهای از مردم بيگناه، زن و بچه و كوچك و بزرگ، كشته ميشدند و گروهگروه از آن روستاها و شهرها ميگريختند. برنامه اين احزاب ادامه توطئه اسرائيل، يعنی تخليه جنوب از شيعيان و وارد كردن اسرائيل به جنوب و تصفية مقاومت بود. متأسفانه مقاومت فلسطين هم قادر نبود جلوی اين احزاب را بگيرد (حتی عدهای از چپيهای داخل مقاومت هنوز هم اخلال ميكنند) ولی به هرحال، با از خودگذشتگی و بينشی كه شيعيان نشان دادند، اسرائيل موفق به اجرای اين توطئه نشد، لذا پس از شكست اين توطئه، رأساً وارد جنوب لبنان شد. برخلاف انتظار اسرائيل استقامت و دفاع حماسهساز شيعيان، با سلاحهای سبك و اندك خود، درمقابل هجومهای وحشيانه اسرائيل و همكاری آنان با فتح، نهتنها جلوی پيشروی اسرائيل را سد نمود، بلكه همة محاسبات او را به هم ريخت. در اين نبردهای مظلومانه كه كمتر كسی حتی از وقوع آنها و شهامتهای شيعيان باخبر شد، بسياری از بهترين رزمندگان «امل» به شهادت رسيدند و حدود چند هزار شيعه لبنانی در زير آتش توپخانه و بمبارانها كشته شدند.(1)
حماسه بنت جبيل
در ساعت 6 صبح 24/2/1977، توپخانةسنگين اسرائيل و «كتائب»، «بنْتِ جُبَيْل» و همة محورهای جنگی اطراف آن را به زير آتش گرفت. راديو اسرائيل و راديو مونتكارلو اعلام كردند كه «بنتجبيل» سقوط كرد! عدهای از احزاب چپ نيز در «بنتجبيل» شايع كردند كه شهر به زودی سقوط خواهد كرد و «كتائب» وارد «بنتجبيل» خواهد شد و هر كس دختری دارد بهتر است كه دستش را بگيرد و به سرعت از شهر خارج شود. هجرت از شهر در زير بمباران گلوله «كتائب» و اسرائيل ادامه داشت، آنگاه چند تانك كتائبی، تحت حمايت توپخانة سنگين از «عَيْنِ اِبِل» (مركز كتائبيها) و اسرائيل، به سمت محور «شَلْعَبوْن» شروع به پيشروی كردند. اين تپه مهم در دست حزب كمونيست حزب «عمل اشتراكي» و «جبهة ديموقراطيه» بود، يعنی تنها محوری كه احزاب و سازمانهای ماركسيست در اختيار داشتند. اين احزاب بدون درگيری با دشمن و حتی بدون خالی كردن گلوله به سوی دشمن، فوراً تپه راخالی كرده و گريختند. اين عمل آنقدر باعتث ناراحتی نيروهای مسلمان شد كه فرماندة فتح (ابواحمد خميس) و فرماندة نيروهای ارتش لبنان عربی به سوی فراريان ماركسيست تيراندازی كردند و با فحش و عصبانيت آنها را بدرقه نمودند.
بعد از سقوط «تل شلعبون» تانكهای فالانژيستها راه «بنت جبيل» را بستند و شهر به صورت محاصره درآمد (زيرا راه ديگر بنت جبيل نيز از طرف جنوب بسته بود).
اين سقوط برای جبهة مسلمانها، سخت سنگين و غيرقابل تحمل بود. لذا ميبايست به هر قيمتی كه بود اين «تل» دوباره آزاد گردد. نيروهای باقيمانده در منطقه، كه تنها «فتح»، «امل» و «جيش لبنان عربي» بودند، تصميم گرفتند با يك ضدحمله تل را آزاد كنند. فرماندة «امل» در محور «طِيري» با نيروهای خود از پشت تل شروع به پيشروی كرد، توپخانه «جيش لبنان عربي»، تانكهای كتائبی را در بالای «تل شلعبون» زير آتش گرفت. يك گروهبان «جيش لبنان عربي» كه مسئول تيراندازی بود به پايش تير خورد و مجروح شد. نيروهای «امل» و «فتح»، از «تَلِّ مَسْعوُد» شروع به حمله كردند و نيروهای «امل» و «جيش لبنان عربي»،از «صَفِّالْهَوا» شروع به پيشروی نمودند. جنگی سخت درگرفت. دو نفر از جوانان فتح در اين حمله شهيد شدند و دشمن مجبور به عقبنشينی شد و نيروهای «فتح» و «امل» و «جيش لبنان عربي»، پيروزمندانه «تل شلعبون» را تسخير كردند و «بنت جبيل» را از محاصره درآوردند. آتشبار توپخانة سنگين «كتائب» و اسرائيل، همچنان «بنت جبيل» و محورهای جنگ را ميكوبيد، ولی شجاعت و رشادت جنگندگان «امل» و «فتح» و «جيش لبنان عربي»، همچون كوه در مقابل آتش و آهن مقاومت ميكرد.
«تل مسعود» بزرگترين پايگاه مسلمانها بود. اين تل بر «بنت جبيل» مسلط است و با سقوط اين تل «بنت جبيل» نيز سقوط ميكرد؛ زيرا هر جنبندهای در شهر، مورد اصابت تيزاندازان تل قرار گرفته و به خاك هلاك مينشست. حفاظت اين تل برای دفاع از «بنت جبيل» حياتی است. در اوايل جنگهای جنوب (سه ماه پيش)، اين تل در دست حزب كمونيست بود، ولی يك شب وحشت بر آنها مسلط شد و فكر كردند كه اسرائيل حمله كرده است، لذا اسلحهها را گذاشته فرار كردند. در همان موقع رزمندگان «امل» به سوی قله پيشروی كردند و بعد از تسلط بر تل دريافتند كه دشمنی در كار نيست و اسلحههای حزب كمونيست بر زمين باقيست. از آن موقع حفاظت اين تل استراتژيك به عهده جنگندگان «امل» قرار گرفت و هماكنون نيز «امل» و «فتح» در اين تل پاسداری ميدهند، ولی قدرت بيشتر، قدرت «امل» است
ساعت 4 بعدازظهر، حملهای جديد و شديد همراه با چند تانك و صدها جنگندة فالانژ از «عين ابل» به سوی «تل مسعود» شروع شد. تانكها در زير آتشبار سنگين كتائبي- اسرائيلی، تا چند متری قله «تل مسعود» پيش رفتند و جنگندگان كتائبی نيروهای «امل و فتح» را زير آتش گرفتند. جنگی خونين در فاصلة چند متری درگرفت. وضع به سختی وخيم بود و تل در خطر سقوط حتمی قرار داشت. پاسداران «تل مسعود» قسم خورده بودند كه يك قدم به عقب نگذارند و تانكها و افراد كتائبی، فقط از روی اجساد آنها بگذرند…در اين هنگام، گروه ديگری از جنگندگان شجاع بعلبك، كه در محور «بنت جبيل» در (تَلِّه خَلِهِالمُشَطَّه) پاسداری ميدادند و از دور شاهد زد و خوردهای سخت «تل مسعود» بودند، با يك تحرك انتحاری خود را به پشت نيروهای كتائبی رسانده از فاصلة سيمتری آنها را به گلوله بستند و حدود 27 كتائبی را به خاك انداختند و با آتش راكتهای بازوكا تانكها را هدف قرار دادند كه بر حسب اطلاعات فتح 2 يا 3 تانك منهدم شدند. نيروهای كتائبی با تلفات سنگين عقب نشستند. حدود ساعت 7 شب، هليكوپترها در تاريكی و در زير حمايت بمباران شديد به منطقه جنگ آمدند و اجساد كشتهها و زخماها را بردند. تل مسعود قهرمانانه پايداری كرد و تبليغات اسرائيل كتائب نقش برآب شد.
اين فداكاری جوانان «امل»، زبانزد همة مردم لبنان است، حتی ماركسيستها نيز به شجاعت و پايداری جوانان «امل» اذعان كردند و بزرگان و رهبران فتح به آقای موسيصدر تبريك گفتند.(1)
«بنت جبيل»؛ بزرگترين شهر منطقة مرزی لبنان با اسرائيل، دارای جمعيت طبيعی در حدود 60 هزار نفر بوده و فاصلة آن تا اسرائيل حدود سه كيلومتر است.
«عَيْنِ اِبِل»؛ قرية مسيحی مارونی و زادگاه «پَطْرياركْ خُرِيْشْ» رهبر مذهبی مارونيها كه 3000 نفر جمعيت دارد. «عين ابل» يكی از مراكز مهم و استراتژيك «كتائب و احرار» بود كه به تحريك اسرائيل، «بنت جبيل» را مورد حمله قرار ميدادند.«محور كازينو»؛ تپهايست بالای قرية «عين ابل» كه هماكنون مركز توپخانه و تانكهای كتائبی است. اين محور با بتونآرمه ساخته شده است و با مسلسلهای سنگين از اين تپه به سوی «تل مسعود» تيراندازی ميشد.
«صفِّالْهَواء»؛ پاسگاهی است در مدخل «بنت جبيل» كه از قديم در دست ارتش لبنان بوده است و مراقب عبور و مرور اهالی «بنت جبيل» است. نيروهای «امل و جيش لبنان عربي» در اين منطقه متمركز شده بودند.
«تل مسعود»؛ بلندترين و مهمترين نقطه استراتژيكی منطقه كه مشرف به «بنت جبيل» است و جنگندگان «امل» در آنجا مستقر بودند. با سقوط اين تپه، «بنت جبيل» سقوط ميكرد. اين نقطه از ابتدا مورد هجوم «كتائب» و اسرائيل قرار داشته است و در حدود دو هفته پيش يكی از جنگندگان بعلبك به نام «حسين شكر» در اين تپه شهيد شد و يكی ديگز از رزمندگان بعلبك به نام «علی شكر» (ابنعمحسين) از ناحيه پا هدف گلوله قرار گرفت و مجروح شد. {مارس 1977} «تل مسعود» شاهد بزرگترين قهرمانيهای جنگندگان «امل» در مقابل اسرائيل و «كتائب» بوده است.
محور «تَلِّه خَلَهِالمُشَطَّه»؛ واقع در آخرين نقطة «بنت جبيل» كه جنگندگان امل در آنجا مستقر شدهاند و در جريان جنگ با يك هجوم انتحاری خود را به پشت نيروهای كتائبی در «تل مسعود» رساندند و عدة زيادی از آنها را به خاك افكندند.
«تل شلعبون»؛ كه بر سر راه بنت جبيل قرار گرفته و نيروهای حزب كمونيست و منطقة عمل شيوعی و جبهة شعبيه در آن مستقر شده بودند. در اولين هجوم فالانژها به اين تپه، همة آنها بدون هيچ مقاومتی گريختند.
«طِيري»؛ قريهای شيعهنشين كه جنگندگان امل و فتح در آن مستقر شدهاند و خط دفاعی اول بشمار ميرفت.(1)
نبرد افتخار و شهادت «طيبه» تپه معروف «رب ثلاثين»
اين يك نمونه از حماسههايی است كه رزمندگان امل در معركة افتخار و شهادت در صفحة خونين تاريخ شيعيان لبنان از خود ترسيم نمودهاند.
محل: شهر «طَيِّبِه» و تپة معروف «رُبِّ ثَلاثينْ» در جنوب لبنان، نزديك مرز اسرائيل.
زمان: 30/3/1977 ميلادي
صبحگاهان توپخانه سنگين اسرائيل، «طيبه» را زير آتش گرفت، تا آنها كه برای تماشا آمدهاند بگريزند! اين شهر سكنهای نداشت، ولی در اينجا و آنجا عدهای از احزاب و سازمانهای چريكی خانههايی را گرفته و سنگرهايی ساخته بودند تا در مقابل هجوم اسرائيل بجنگند…
هرچند هنگامی كه آتش جنگ برافروخته ميشد، اكثريت آنها قبل از هرگونه درگيری ميگريختند….
آن روز نيز همه گريختند، از حزب كمونيست و «جبهه شعبيه» (جبهه خلق) و «جبهه ديموقراطيه» (جبهة دموكراتيك خلق) و … و ديگر سازمانهای پر مدعا اثری نماند. تنها «فتح» ماند و «امل» كه فتح چهار شهيد برجا گذاشت و «امل» نيز شش شهيد قربانی داد و يك نفر ديگر نيز از «امل» مفقود گرديد.پس از آتش شديد توپخانه، نيروهای اسرائيلی به سوی «طيبه» و نقاط استراتژيك آن به حركت درآمدند. مه نيز تپهها و شهر را پوشانيده بود و به همين سبب نيروهای دشمن توانستند به راحتی تا كنارههای شهر پيش بيايند و از سه طرف شهر را محاصره كنند. بلندترين نقطة استراتژيك آن منطقه، تپهايست به نام «رب ثلاثين» كه بر همه اطراف احاطه دارد و مهمترين پايگاه بتونی لبان در ارتفاعات اين تپه ساخته شده است، كه حتی در زير توپخانه و بمبارانهای سخت نيز ميتواند مقاومت كند. جای توپ و خمپارههای دشمن در تمامی سطح اين تپه، فراروان ديده ميشود. در بعضی نقاط گلولهها در فاصلة يكمتری در كنار هم، بر زمين منفجر شدهاند، بطوری كه منطقه را بكلی با يك آتش قوی جاروب كردهاند تا هيچ جانداری در تپه باقی نماند.تپهای مخوف و وحشتناك كه تنها كنام شيران و رزمندگان از جان گذشته و تماشاگران و يا مدعيان دروغين انقلاب را در آنجا راه نيست. تپهای بلند كه در مقابل مرزهای خطرناك اسرائيل سينه سپر ميكند و اولين نقطهای كه گلولهها و بمبهای اسرائيلی را بر دامن خود ميپذيرد، همين تپه معروف و خونين شهادت است، كه هر گل شرخی بر اين تپه از خون شهيدی سيراب شده است.
بين اين تپه بلند و شهر «طيبه»، تپة ديگری وجود دارد كه يك مزرعه نمونه كشاورزی از طرف دولت لبنان در آنجا تأسيس شده است. اسرائيل نيروهای خود را به اين تپه فرستاد، تا رابطه بين ربثلاثين و «طيبه» را قطع كند و همزمان با اين كار نيروهای ديگری از شمال و جنوب، اطراف «ربثلاثين» و «طيبه» را محاصره كردند و همراه تانكهای سنگين به سوی قله «ربثلاثين» و مركز شهر «طيبه» به حركت درآمدند.
«محمد شامي»، يكی از شجاعترين فدائيان «امل» و فارغالتحصيلان مدرسة صنعتی «جبلعامل»، با خمپارة 81 ميليمتری خود در دامنه غربی اين تپه، سنگر گرفته بود و تانكهای اسرائيلی را هدف قرار ميداد و از پيشروی آنها جلوگيری ميكرد. اين تنها خمپارهاندازی بود كه با دشمن ميجنگيد و سازمانهای ديگر، حتی فته و ارتش لبنان عربی، كه دارای خمپارههای فراوان و توپخانة سنگين بودند، همه سكوت كرده بودند؛ يا غافلگير شده بودند و يا گريخته بودند.
فقظ «محمد شامي» بود كه يكتنه در مقابل هجوم تانكهای اسرائيلی مقاومت ميكرد و پروانهوار به دور خمپارهانداز خود ميگشت و با سرعت گلولهها را يكی پس از ديگری در داخل خمپاره ميگذاشت و همه سوز و گداز درونی خود را همراه با گلولة آتشين به سوی دشمن روانه ميكرد.
در وسط شهر «طيبه»، فرماندة امل به نام «ابوالفضلعباس» بر روی يك لندرور، پست مسلسل دوشكا، با تانكهای اسرائيلی مبارزه ميكرد.(1) او درحالی كه اينجا و آنجا شاهد بود كه رزمندگان امل، با كلاشينكف در مقابل تانك، يكی بعد از ديگری به خاك شهادت ميافتند، سعی ميكرد كه با رگبار مسلسل سنگين، حركت تانكها را متوقف سازد. اما تانكها از سه طرف شهر را محاصره كرده بودند و به سوی مركز شهر پيشروی ميكردند و او قادر نبود كه در هر آن با سه جبهه بجنگد. در اين هنگام هليكوپتری در آسمان ظاهر شد و ماشين او را هدف قرار داد و راكتی به سوی او پرتاب كرد. راكت بر پهلوی ماشين فرود آمد و آن را واژگون كرد و ابوالفضلعباس نيز به ميان خار و خاشاك كنار جاده پرتاب گرديد، به چابكی برخاسته و در زير رگبار گلولة دشمن خود را به ماشين ديگری رساند و خواست كه در ماشين را باز كند كه راكت ديگری به وسط ماشين فرود آمد. ماشين نابود شد، ولی او معجزهآسا نجات يافت. تانكها از هر طرف به سوی مركز شهر پيشروی ميكردند و هر رزمندهای را مييافتند،به خاك ميانداختند. شهر به تصرف دشمن درآمد، فقط يك طرف آن باز بود كه درهای متصل ميشد كه به سوی غرب ميرود.ابوالفصلعباس ميفهمد كه ديگر كار تمام شده است و بايد باقيماندة نيروهای خود را به ترتيبی كه شده، از محاصرة اسرائيليها نجات دهد. همة نيروهای او حدود پنجاه نفر بودند و مسلماً او با يك خمپارهانداز و يك دوشكا و اسلحة سبك، نميتوانست جلوی تانكها و هليكوپترهای اسرائيلی رابگيرد، لذا با پای پياده، دواندوان خود را به نيروهای پراكنده خود ميرساند و فرمان عقبنشينی صادر ميكند، تا از راه درهغربی كه هنوز به تصرف دشمن درنيامده بود، خود را نجات دهند. در اين حال به سراغ «محمد شامي» ميآيد كه مشغول پرتاب خمپاره بود و به او فرمان عقبنشينی ميدهد…
«محمد شامي» به فرماندة خود ميگويد: «به خدا سوگند تا لحظهای كه يك گلوله در اختيار دارم عقبنشينی نميكنم.»… و همچنان مشغول نشانهروی به سوی تانكهای اسرائيلی بود، كه هليكوپتری بر بالای سر او. ظاهر ميشود. موضع او را شناسايی ميكند و راكتی به سوی او پرتاب مينمايد كه درست بر وسط خمپاره فرود ميآيد و «محمد شامي» اين سرباز فداكار و از جان گذشته «امل» را پارهپاره ميكند، درحالی كه تنها سه گلولة ديگر برای او باقی مانده بود.در پس سقوط «طيبه»، تنها قلة «ربثلاثين» بود كه همچنان مقاومت ميكرد. تانكهای اسرائيلی كه از چهار طرف به سوی قله به حركت درآمدند و باقيماندههای رزمندگان «فتح و امل» را زير آتش خود گرفتند. جنگهای خونينی درگرفت و رزمندگان يكی پس از ديگری بر خاك شهادت افتادند، تا آنكه آخرين نقطة مقاومت، كه يك بانكر بتون مسلح، از همه طرف محاصره شد. يكی از تانكها، لولة مسلسل خود را متوجه مدخل بانكر كرد و چند نفر از مبارزان فتح را كه ميخواستند حلقة محاصره را پاره كنند، به خاك انداخت. يكی از رزمندگان «امل» به نام «موسوي» كه در داخل بانكر بتون درم حاصره افتاده بود و نميتوانست از در بانكر خارج شود، به يكی از پنجرههای داخلی بانكر نزديك شد كه يك گلوله توپ ميلههای آهنين شبكه آن را پاره كرده بود. «موسوي» ميلههای ضرب ديده را با دست خود خم كرد و راهی برای خروج تهيه ديد و از آنجا خارج شد و خود را به وسط نيروهای دشمن انداخت. او با رگبار شديد كلاشينكف و هجوم جسورانه و سريع، عدة زيادی از دشمنان را بر خاك انداخت و خط دفاعی آنها را شكست و از ميان تانكها و نيروهای دشمن خود را نجات داد و به درة غربی رسيد و خود را به دره پرتاب كرد و غلطانغلطان به سرعت تا پائين دره فرو رفت و از تيررس دشمن خارج شد.اين چنين بود جنگهای لبنان و هجوم اسرائيل و مبارزات رزمندگان «امل» و فداكاريها و شهادتها و شكستهای رزمندگان، كه تپهها و درهها و كوههای لبنان را به خون خود رنگين كردهاند.چهار روز پس از اين شكست، سوريه نيز به پشتيبانی آمد و جبههای طويل، به طول چند ده كيلومتر، عليه دشمن باز كرد. آتشبارهای سوريه، موضع دشمن را به سختی كوبيد و رزمندگان مسلمان، زير فرماندهی فتح، «طيبه» را آزاد كردند. گروه ضربتی «امل» با يك هجوم شجاعانه و جسارتآميز،تپة «ربثلاثين» را تسخير كرد و عدة زيادی از نيروهای دشمن را به خاك انداخت و يك نفر را اسير گرفت.(1)
شياح و تسخير يك پايگاه كتائبی
جنگ سختی بين «شياح» و «عينالرمانه» در گرفته بود. جنگندگان «امل» خروشان و جوشان به «عينالرمانه» حمله بردند و يكی از پايگاههای «كتائب» در «عينالرمانه» را كه ساختمانی بلند بود، تسخير كردند. حملات به «عينالرمانه» از طرف گروههای مختلف انجام شده بود و هر گروه درگوشهای ميجنگيد. كشتهها زياد شده بود. گروهها يكی بعد از ديگری عقبنشينی كردند و حتی بعضی از كشتهها، متعلق به گروه «ناصري» در معركه باقی ماندند.
«كتائب» ساختمانی را كه جوانان «امل» تسخير كرده بودند محاصره كرد و روبروی درِ بزرگ ورودی آن، مسلسلی سنگين قرار داد تا هر جنبندهای را به خاك اندازد و سپس ساختمان را مورد بمباران شديد قرار داد.«مجاهد»، فرمانده رزمندگان «امل»، يك راكتانداز آرپيجی را بر دوش گرفت و با فرياد اللهاكبر از پشت سنگر خود بالا پريد. در همان لحظه كه روی هوا قرار داشت محل مسلسل سنگين دشمن را هدف راكت قرار داد، ولی متأسفانه به علت خرابی مكانيسم آتش راكت به كار نيافتاد و «مجاهد» كه كاملاً مورد توجه كتائبيها قرار گرفته بود بر زمين افتاد و رگبار شديد و انفجارهای متعدد او را مورد حمله قرار دادند. تركش يكی از انفجارها به او اصابت كرد و حتی پيشانی و بالای چشم او را مجروح كرد و خون همة صورت و چشمان او را پوشاند… «مجاهد» با چالاكی تمام خود را به گوشهای كشيد.
يكی از جنگندگان «امل» به مجاهد اخطار كرد كه در گوشهای استراحت كند تا جوانان به طريقی او را به بيمارستان ببرند. «مجاهد» ابا كرد و درحاليكه با دست خود خونهای صورت و روی چشم را پاك ميكرد گفت: «تا لحظهای كه رمقی در بدنم باقی است ميجنگم.»
او درحاليكه فلبش از عشق «مجاهد» ميجوشيد، مسلسل خود را به صورت تهديد به سوی «مجاهد» گرفت و با فرياد خشمآلود به او گفت: «تو مجروح شدهای، به تو امر ميكنم كه دست از جنگ بكشی و در نقطهای پشت سنگر استراحت كنی، تا تو را به بيمارستان انتقال دهيم و مسئوليت جنگ ديگر به عهدة ماست.»… «مجاهد» مجدداً صورت خونين خود را پاك كرد و مسلسلش را به دست گرفت و با فريادی آمرانه گفت: «به نام فرمانده دستور ميدهم كه سخن را كوتاه كنيد و هر چه امر ميكنم فوراً انجام دهيد.» سپس تاكتيكی جديد برای شكستن خط محاصره طرح كرد و جوانان «امل» با ايمان قوی و شجاعت فراوان خط محاصره را شكسته از ساختمان خارج شدند و در محلی ديگر پناه گرفتند. دو نفر از شهدای «ناصري» هنوز در وسط معركه افتاده بدند و «ناصريون» به شياح عقب نشسته بودند.«مجاهد» با بدن مجروح و صورت خونين خود، تصميم گرفت كه برای نجات اجساد شهدا، به حملهای جديد دست بزند. نقشهای مدبرانه كشيد و همراه با چند نفر از رزمندگان «امل» از راهی غيرمستقيم و حتی با سوراخ كردن ديوار و گذشتن از خانههای اطراف و در زير آتشبار حمايت، با سرعت و بيباكی به محل اجساد رفته، آنها را بر دوش كشيده به شياح حمل كردند و در ميان تعجب و تحسين، اجساد را تحويل «ناصريون» دادند… در اين درگيری تقريباً هفت رزمنده مجروح شده بودند ولی تا آخر عمليات اصلاً به جراحات خود توجهی نداشتندشياح و اتمام سنگر .چند روزی بود كه جوانان رزمندة «امل» مستقلاً و به نام «حركتالمحرومين» ساختمانی را به صورت سنگر درآورده و در كنار ديگر برادران فلسطينی «فتح» از «شياح» كه شرف مسلمانان است، دفاع ميكردند. ساختمان فقط چند متری با خيابان «اَسعّد» فاصله داشت و درست در تيررس «كتائب» واقع شده بود. 12 نفر از رزمندگان «امل» كه در بين آنان پدر و پسر، و حتی يكی از جنگجويان كه دارای نوه ميبشاد، وجود داشتند و با جوانان «امل» همكاری ميكردند.ماندن در سنگرهای ثابت ازنظر تاكتيكی جايز نيست و بايد سنگرهای جديد و محكمی ايجاد كرد. تصميم گرفته شد كه سنگری از بتون مسلح در جوار خيابان «اسعد» ساخته شود، و از آنجا دشمن را مورد حمله قرار دهند. شروط ساختن اين سنگر چند چيز است؛ شجاعت، نيروی ايمان به شهادت، بردباری و حمل و نقل كيسههای بسيار سنگين سيمان و شن و مفتولهای آهنی.
رزمندگان كار خود را با شوق و ذوق و اتكاء به خدا آغاز كردند. ساعتی نگذشته بود كه مورد ديد «كتائب» واقع شدند و سيل گلوله به سوی آنان سرازير شد كه خوشبختانه به كسی آسيب نرسيد. آنان ساعتهای متوالی با پشتكار و بدون ترس از مرگ به كار خود ادامه دادند. روز دوم نيز مشغول كار شدند. اينبار ميبايستی كيسههای سنگين شنی را حمل كنند كه حمل آنها به آسانی ميسر نبود و بايستی آن را بر پشت خود گذاشته و به محل سنگر ميبردند. طولی نكشيد كه كيسهها با سرعت زيادی روی هم چيده شد و اينبار نيز عناصر كتائبی، رزمندگان «امل» را مشاهده نموده و شروع به تيراندازی كردند كه ناگاه تيری بر كتف رزمندة جوان «محمد بَسّام حاوي» معروف به «ابوحميد» اصابت كرد و او را نقش بر زمين نمود. ضربه هولناكی بود. اما شيعيان باكی از مرگ ندارند. مجروح را از صحنه خارج كرده و به بيمارستان بردند و ديگران كار نيمه تمام را ادامه دادند؛ زيرا «ابوحميد» در موقع ترك صحنه گفته بود: «برادران سنگر را باتمام رسانيد و از آهن و آتش نهراسيد.»
متأسفانه گلولهای كه به او اصابت كرده بود از نوع انفجاری بود. گلوله در داخل كتف او منفجر شده و آسيب زيادی به او رسانده بود. «ابوحميد» 12 ساعت با مرگ و زندگی دست به گريبان بود و سرانجام شربت شهادت نوشيد و تنها از خود يك سلاح كمری و يك سفارش باقی گذارد برادران تا پيروزی اسلحه خود را بر زمين نگذاريد، دشمنان ضدانسانی كتائبی را كه خون محرومين لبنان را ميمكند مهلت ندهيد و تا آخرين لحظة عمر شرافتمندانه از شياح عزيز دفاع كنيد كه: مرگ شرافتمندانه هزار بار بر زندگی ننگين ترجيح داد.(1)
حی ليلكی و تسخير مدرسهالانجيليله
«كفرشيما»، «قريه ليلكي» و «قريه سَلّم» مناطقی هستند كه زيردست «حَدَث» قرار گرفتهاند كه پايگاه «كتائب و احرار بود». ساكنان اين مناطق همه از شيعههای محروم و زجر ديدهای هستند كه در نهايت فقر و بدبختی زندگی ميكنند، و از بديهيترين وسايل زندگی محرومند. در بعضی نقاط اين منطقه در زمستان، آنقدر گل ميشود كه پای آدمی تا زانو در گِل فرو ميرود. كوچههای تنگ و پيچدرپيچ، بناهای پست و زشت و محروميت و منظرة رقتباری به اين مناطق داده است.
هنگام زد و خوردهای طائفی، هميشه مسيحيان كتائبی شيعيان اين مناطق را زير آتشبار خود گرفته و از هيچ جنايتی فروگذار نميكردند، جنگندگان «امل» نيز برای دفاع از شيعيان در سرتاسر اين مناطق پاسداری ميدادند. كتائبيها معمولاً از بالای ساختمانهای بلند «حدث» هر جنبندهای را در اين مناطق هدف گلوله قرار ميدادند و روزها تقريباً عبور و مرور در اين حدود خطر مرگ را به همراه داشت.
بين «حدث» و قريه «ليلكي» مدرسة بزرگی به نام «مدرسهالانجيليه» وجود دارد. «كتائب» اين مدرسه را تسخير كرده و نيروهای خود را در آن متمركز نمود و از داخل مدرسه شيعيان را هدف گلوله قرار ميداد. تصميم گرفته شد كه اين مدرسه را از تسلط كتائبيها خارج كنند. برای اين منظور چهار نفر از جنگندگان «امل» و چهار نفر ديگر از رزمندگان فتح، در يك برنامه مشترك به مدرسه حمله كردند، درحاليكه آتشبار كتائبيها، رزمندگان را زير آتش مسلسلها و انفجار راكت و توپ قرار داده بودند، هجوم شروع شد. چهار نفر از جنگجويان «فتح» به شهادت رسيدند، ولی جوانان «امل» با سرسختی آهن و سرعت آتش خود را به مدرسه رساندند و با رگبار مسلسلهای سبك راه مدرسه را باز كرده، داخل مدرسه شدند.
پيشقراول جنگندگان «امل» جوانی مؤمن و شجاع از بعلبك به نام «منيردَندَش» بود، كه قبل از هجوم دو ركعت نماز خواند و با دوستان و همرزمان خود خداحافظی كرد و رهسپار شهادت شد. «منير» سه خشاب كلاشينكف با خود همراه داشت كه مجموعاً 90 گلوله ميشد. «منير» آنقدر در شعله عشق و فداكاری ميسوخت كه سراپا محو شهادت شده بود و حيات ممات را نميشناخت. او شجاعانه و با سرعت به مدرسه وارد شد و با رگبارهای گلوله، كتائبيها را از چپ و راست درو كرد تا راه را برای دوستانش باز كند. هر خشابی كه تمام ميشد فوراً مخزنی ديگر وارد كلاشينكوف ميكرد و به هجوم و پيشروی ادامه ميداد. هفت كتائبی را به خاك انداخت، درحاليكه از دوستانش فاصله زيادی پيدا كرده بود و همچنان با سرعت پيشروی ميكرد. يكباره گلولههايش تمام شد و گلولهای از طرف كتائبيها به سرش اصابت كرد و به شهادت رسيد. دوستانش فرا رسيدند و مدرسه را از وجود كتائبيها پاك كردند. «منير» قهرمان با آرامش قلب وافتخار شهادت چشم از جهان فرو بست و همسر جوان خود را با يك طفل دوماهه باقی گذاشت، تا او نيز راه پدرش را ادامه دهد.(1)
شياح و اتمام سنگر
چند روزی بود كه جوانان رزمندة «امل» مستقلاً و به نام «حركتالمحرومين» ساختمانی را به صورت سنگر درآورده و در كنار ديگر برادران فلسطينی «فتح» از «شياح» كه شرف مسلمانان است، دفاع ميكردند. ساختمان فقط چند متری با خيابان «اَسعّد» فاصله داشت و درست در تيررس «كتائب» واقع شده بود. 12 نفر از رزمندگان «امل» كه در بين آنان پدر و پسر، و حتی يكی از جنگجويان كه دارای نوه ميبشاد، وجود داشتند و با جوانان «امل» همكاری ميكردند.ماندن در سنگرهای ثابت ازنظر تاكتيكی جايز نيست و بايد سنگرهای جديد و محكمی ايجاد كرد. تصميم گرفته شد كه سنگری از بتون مسلح در جوار خيابان «اسعد» ساخته شود، و از آنجا دشمن را مورد حمله قرار دهند. شروط ساختن اين سنگر چند چيز است؛ شجاعت، نيروی ايمان به شهادت، بردباری و حمل و نقل كيسههای بسيار سنگين سيمان و شن و مفتولهای آهنی.
رزمندگان كار خود را با شوق و ذوق و اتكاء به خدا آغاز كردند. ساعتی نگذشته بود كه مورد ديد «كتائب» واقع شدند و سيل گلوله به سوی آنان سرازير شد كه خوشبختانه به كسی آسيب نرسيد. آنان ساعتهای متوالی با پشتكار و بدون ترس از مرگ به كار خود ادامه دادند. روز دوم نيز مشغول كار شدند. اينبار ميبايستی كيسههای سنگين شنی را حمل كنند كه حمل آنها به آسانی ميسر نبود و بايستی آن را بر پشت خود گذاشته و به محل سنگر ميبردند. طولی نكشيد كه كيسهها با سرعت زيادی روی هم چيده شد و اينبار نيز عناصر كتائبی، رزمندگان «امل» را مشاهده نموده و شروع به تيراندازی كردند كه ناگاه تيری بر كتف رزمندة جوان «محمد بَسّام حاوي» معروف به «ابوحميد» اصابت كرد و او را نقش بر زمين نمود. ضربه هولناكی بود. اما شيعيان باكی از مرگ ندارند. مجروح را از صحنه خارج كرده و به بيمارستان بردند و ديگران كار نيمه تمام را ادامه دادند؛ زيرا «ابوحميد» در موقع ترك صحنه گفته بود: «برادران سنگر را باتمام رسانيد و از آهن و آتش نهراسيد.»
متأسفانه گلولهای كه به او اصابت كرده بود از نوع انفجاری بود. گلوله در داخل كتف او منفجر شده و آسيب زيادی به او رسانده بود. «ابوحميد» 12 ساعت با مرگ و زندگی دست به گريبان بود و سرانجام شربت شهادت نوشيد و تنها از خود يك سلاح كمری و يك سفارش باقی گذارد.
برادران تا پيروزی اسلحه خود را بر زمين نگذاريد، دشمنان ضدانسانی كتائبی را كه خون محرومين لبنان را ميمكند مهلت ندهيد و تا آخرين لحظة عمر شرافتمندانه از شياح عزيز دفاع كنيد كه: مرگ شرافتمندانه هزار بار بر زندگی ننگين ترجيح داد.(1)
حمله به ارتفاعات زحله
بيروت به سختی مورد هجوم كتائبيها قرار رگفته بود و مناطق مسلماننشين يكی پس از ديگری، سقوط ميكرد. قريه «غَوارنِه» يكی از مناطق شيعهنشين بود كه مورد هجوم 2000 جنگجوی كتائبی قرار گرفت و پس از چند روز مقاومت سقوط كرد و حدود 25 نفر در آن به شهادت رسيدند. سپس كتائب همه مردان منطقه را كه بالغ بر 400 نفر ميشدند، در ميدان وسط قريه جمع كرد، تا تيرباران كند و صحنهای نظير «ديرياسين» فلسطين به وجود آورد تا مسلمانان از مناطق خود گريخته ميدان را برای «كتائب» باز كنند. يكی از افسران كه از نزديك شاهد جريان و آگاه به تصميم شيطانی و جنايتبار «كتائب» بود به سيدموسيصدر، رهبر شيعيان تلفنی خبر داد كه اگر دير بجنبد، حتماً 400 شيعه به خاك و خون كشيده خواهند شد. قرية «غوارنه» نقطه ضعيفی برای نيروهای «امل» بود و مستقياً امكان كمك به اسيران بيگناه در اين منطقه نبود.
آقای صدر ضمن كارهای مهمی كه برای حمايت از جان اين اسيران انجام داد، به نيروهای شيعه در بعلبك نيز دستور داد تا شهر بزرگ مسيحی «زَحلِه» را محاصره كرده و گلولهباران كنند. اين تاكتيك نظامي- سياسی، هشداری به «كتائب» بود كه اگر به شيعيان قرية «غوارنه» آسيبی برسد، مسلماً به همان سرنوشت دچار خواهد شد. لذا جان 400 نفر شيعه از مرگ حتمی نجات يافت
حمله سلم و فرار كتائب
بين قريه «سَلّم و قريه لِليَكي» دهی كوچك به نام «قريهالصدرالمنوذجيه» {قريه نمونه صدر} وجود دارد، كه زمين آن از طرف مجلس شيعيان و به همت آقای سيدموسيصدر تهيه شده است. ساكنان آن اغلب از شيعيان بعلبك هستند. اين قريه كاملاً زير دست «حَدَث» كه يك منطقه قوی كتائبی است ، قرار دارد و هميشه مورد هجوم و آتشبار كتائبيهاست. بين «حدث» و اين قريه، زمينی سراشيب و پوشيده از چمن و درختهای كوچك وجود دارد. در يكی از روزها گروه بزرگی از كتائبيها به قريه «صدر» حمله ميكنند و مدافعان قريه را عقبزده، وارد اولين خانههای قريه ميشوند.مرد و زن، كوچك و بزرگ از جلوی اين قدرت بزرگ ميگريزند…يك مسلسی سنگين 500، همراه با 6 جنگنده كتائبی، در نقطهای بلند بين قريه و «حدث» قرار گرفته و مدافعان قريه را گلولهباران ميكردند و بدين وسيله گروه مهاجم را حمايت مينمودند. جوانی چهارده ساله از جنگندگان شيعة اين قريه، به نام «احمدشِبل» (بچه شير)، كه ناظر پيشروی «كتائب» به اولين خانههای قريه بود و نميتوانست زنده بماند و خانههای قريه را زير چكمه كتائبيها ببيند و از طرفی ديگر قادر نبود كه اين همه مهاجم را جواب بگويد، دست به حملهای تهورآميز و بيسابقه زد، كه قريه را از هجوم «كتائب» نجات داد.«احمد» با تيزبينی و چابكی اسلحه كلاشينكوف خود را برداشت و مخفيانه از ميان يك نهر كوچك خود را به پشت نيروهای كتائبی رساند و يكسره به سراغ مسلسل سنگين 500 رفت و در يك هجوم برقآسا شش كتائبی را به خاك انداخت. البته «احمد» با جثة كوچك خود قادر نبود كه مسلسل سنگين را با خود حمل كند، ولی سكوت اين مسلسل همة مهاجمان كتائبی را متوحش و مضطرب كرد و به مدافعان قريه نيز با آسودگی خاطر بازگشتند و مهاجمان را زير گلوله گرفتند و كتائبيها بدون حمايت با تلفات زياد به «حدث» عقب نشستند.(1)
شیاح و حمله به عينالرّمانه
روحية مسلمانان ضعيف شده بود، احزاب چپ همه فرار كرده بودند. سازمانهای فلسطينی خنثی شده، حتی مقاومت فلسطينی فتح از مقابله با كتائب عاجز مانده بود. «تلزعتر» و «دكوانه» بيش از دو ماه بود كه در محاصرة «كتائب» قرار گرفته بود. نان و مايحتاج اوليه وجود داشت، حتی هر كيلو نان چند برابر قيمت معمولی خريد و فروش ميشد و نژادپرستان كتائبی حتی از ورود نان به منطقه جلوگيری ميكردند. مقاومت فلسطينی 48 ساعت التيماتوم داد كه اگر حلقه محاصره را برای وارد كردن آرد باز نكنند مستقيماً وارد معركه خواهد شد و با قدرت آهن و آتش حلقة محاصره را خواهد شكست… ارتش قصد وارد كردن دو كاميون آرد به «تلزعتر» را داشت، ولی «كتائب» حمله كرد و زير آتش گلولهها، ارتش عقب نشست…
سرانجام مقاومت فلسطينی فرمان هجوم صادر كرد؛ رزمندگان فلسطينی به نيروی خونين دست زدند كه چهار روز به طول انجاميد. زمين از خون جنگندگان رنگين شد، صدای انفجار و رگبار گلولههای سبك و سنگين لحظهای قطع نميشد. اما پس از چهار روز نبرد خونين، مقاومت عقبنشينی كرد و «تل زعتر» و «دكوانه» مأيوسانه در محاصرة «كتائب» باقی ماند… در عوض «كتائب» دست به تصفيه زد، اردوگاه فلسطينی «ضبَيَّه» را كه اغلب مسيحی بودند، تسخير كرد و عدهای را كشت و همه خانهها را خراب كرد… سپس حمله به «مسلّخ و كرّنتيا» شروع شد كه مناطق مسلماننشين بودند. پس از چند روز نبرد خونين اين دو منطقه را با خاك يكسان كرد و همة جنگندگان را به خاك و خون كشيد و داستان چنگيز و مغول را زنده كرد. آنان حتی زن و بچهها را كشتند و بر نعش مردگان رقصيدند و شراب نوشيدند. {19 ژانويه 1976}در بحبوحه زد و خوردهای «مسلخ و كرنتينا»، هنگامی كه روحيه مسلمانان به شدت ضعيف شده بود و ديگر روزنة اميدی وجود نداشت، برای كاستن از فشار نظامی در «مسلخ و كرنتينا» و همچنين برای تقويت روحيهها، مقاومت فلطسينی تصميم گرفت در منطقة «شياح و عينالرمانه» دست به يك عمليات تهورآميز بزند.
«عينالرمانه» سنگر قوی و پايدار «كتائب» و «احرار» به شمار ميرفت. در همين نقطه بود كه ده ماه پيش{آوريل 1975} يك اتوبوس را با سرنشينانش به خون كشيدند و آتش جنگهای داخلی را برافروختند.نيروهای مسلمانان در «شياح» تحليل رفته بود، احزاب همه گريخته و برای هجوم تنها سه گروه باقی مانده بود. گروه اول، مقاومت فلسطينی فتح به فرماندهی «شاستري»، فرمانده معروف و با تجربهای كه در جنگهای اردن دلاوريها كرده و از وفاداران ياسرعرفات به شمار ميرفت و در فرماندهی و قدرت و شجاعت بينظير بود. فتح مأمور شد كه از ناحيه جنوبی «شياح»، يعنی حوالی كليسا به «عينالرمانه» حمله كند. گروه دوم منظّمه «صاعقه» كه از طرف دولت سوريه پشتيبانی ميشدند، و پس از فتح بزرگترين قدرت نظامی مسلمانان به شمار ميرفتند و قرار شد كه آنان از ناحيه شمالی «شياح»، به فرماندهی افسری عاليرتبه به «عينالرمانه» حمله كند. گروه سوم جوانان مؤمن شيعه «منظمه امل» از «حركتالمحرومين»، با اسلحه اندك و حتی تعليمات محدود نظامی، امل سرشار از ايمان و شجاعت و با روحية فداكاری و شهادت، كه مأمور حمله از قلب «شياح»، به قلب «عينالرمانه» شدند ساعت موعد فرا رسيد، هجوم رزمندگان از سه ناحيه شروع شد، «شياح» و «عينالرمانه» در زير انفجار بمبها و راكتها و رگبار گلولهها ميلرزيد. معركه شرف فرا رسيده بود، چشمها به «شياح» خونين و داغ ديده و ستمكشيده دوخته شده بود. اينجا تقدير قلم به دست گرفت تا سرنوشت مسلمانان را ترسيم كند. معركه حيات و ممات بود. جوانان از جان گذشته شيعه با اعتقاد به اين اصل كه مرگ شرافتمندانه هزار بار بر زندگی ننگين و اساراتآميز ترجيح دارد، ميخواستند با قدرت فداكاری و شهادت بندهای اسارت را پاره كنند و از اين زندگی ننگين خود را نجات دهند و يا ايثار جان خود برای شيعيان كسب شخصيت و آزادی نمايند.جنگندگان مقاومت فلسطينی چيزی به پيش نرفته بودند كه ديوار آهن و آتش كتائبی مانع ورود آنان به «عينالرمانه» شد و فرماندة شجاع و مدبّر فتح «شاستري» هدف گلوله قرار گرفت و زخمی شد. «بركات»، فرماندة ديگری از فتح نيز مجروح شد و گلولهای شكمش را سوراخ كرد و عدهای ديگر نيز مجروح شدند… رزمندگان فتح با مشكل زياد توانستند فرماندة نيمه جان خود را همراه با مجروحان ديگر نجات دهند و عقبنشينی كنند.
گروه «صاعقه» نيز فرماندة عاليرتبه خود را از دست داد و مجبور به عقبنشينی شد و تنها توانست جسد فرماندة شهيد خود و ديگر شهدا را به «شياح» برگرداند تابه دست «كتائب» نيفتد. بزرگترين سازمانهای جنگی فلسطينی عقب نشسته بودند و اكنون همه اميدها و آرزوها متوجه «منظمه امل» و جنگندگان شيعه شده است.
بيروت خونين، ناله ميكرد، دود آتشسوزيها آسمانآسمان بيروت را تيره و تار كرده بود. «شياح» مجروح و زجر ديده بهترين جوانان فدايی خود را تقديم ميكرد.
رزمندگان «امل» به فرماندهی «حسين حسيني» (جوان 18 سالهای كه بعداً در حادثهای شهيد شد) و جوانان پرشور ديگری نظير او، با قدرت ايمان و فداكاری، ديوار آهن و آتش «كتائب» را شكافتند و در زير آتش گلوله، وارد «عينالرمانه» شدند، جنگی خونين و قهرمانه درگرفت. ارادة آهنين رزمندگان «امل» همچون توفان، طومار مقاومت «كتائب» را درنورديد و فدائيان شيعه پيروزمندانه به قلب «عينالرمانه» دست يافتند و تمام مواضع استراتژيك داخل «عينالرمانه» را منفجر كردند، سپس به نقاطی كه به عهدة «فتح» و «صاعقه» گذاشته شده بود هجوم بردند و آن مواضع را نيز منفجر كردند و قدرت اراده و ايمان خود را با انفجارهای متعدد و آتشسوزيهای فراوان، در «عينالرمانه» به ظهور رساندند. مهم آنكه جنگندگان «امل» در اين نبرد خونين هيچ تلفاتی ندادند و فقط با چند جراحت كوچك پيروزمندانه به «شياح» بازگشتند.
اين خبر پيروزی و افتخار در سرتاسر «شياح» و در ميان همه جنگجويان پيچيد و دوست و دشمن را وادار به تحسين كرد.(1)
سعديات- دامـور
بزرگترين نقطه استراتژيك «كتائب» و «احرار» در جنوب بيروت، منطقة جيه، دامور و سعديات بود كه هميشه راه بيروت و جنوب لبنان را زير سيطره داشت و چه بسا بيگناهانی كه در اين منطقة مسيحی كشته شدند. پس از كشتار بيرحمانه «كتائب» در «مسلخ و كرنتينا» در بيروت، مسلمانان جنوب، برای انتقام، به منطقة مسيحی فوق حمله كردند.«كميل شمعون»، رهبر حزب «احرار»، شخصاً به سعديات رفته و از كاخش عمليات جنگی را هدايت ميكرد. نيمی از كماندوهای ارتش لبنان، همراه با تانكها و توپها و مسلسلهای سنگين نيز برای دفاع از مسيحيان كتائبی به منطقه آمده بودند. كشتيهای جنگی و قايقهای مسلح نيز از دريا نيرو و آذوقه پياده ميكردند. هواپيماهای ارتشی نيز مهاجمان مسلمان را زير رگبار مسلسلهای سنگين و راكتهای هوا به زمين هدف قرار ميدادند.جنگهای خوانين چند روز به طول انجاميد، ولی سرانجام نيروهای مسلمان قدرت مسيحی را در منطقه درهم شكست و همه «دامور و جيه و سعديات» به دست نيروهای فاتح سوخت. مسحيان پيش از سقوط، به كوههای شرقی منطقة مسيحی «جِزّين» پناه بردند و اكثريت از راه دريا با كشتيهای فراوان جنگی فرار كردند و خود «شمعون» نيز با يك هليكوپتر دولتی فرار را بر قرار ترجيح داد. همه مراكز «كتائب» و «احرا» با مواد منفجره ويران شد و كاخ زيبای «شمعون» به صورت عبرتانگيزی به آتش كشيده شد.در جنگهای قهرمانانه اين منطقه، جنگندگان سازمان «امل» نقشی بزرگ داشتند كه حيرت و تعجب همه را برانگيخته بود.در صحنه جنگ، تعدادی از مسلسلهای سنگين (دوشكا) و خمپارهاندازهای بزرگ پيكار مانده بود و سازمانها متخصص كافی نداشتند كه اين قطعات را به كار اندازند. رزمندگان «امل» از موقعيت استفاده كرده، تمامی قطعات سنگين (دوشكا و خمپارهانداز) را به كار انداختند و در مواضع مهم موضع گرفتند. گروه ديگری از رزمندگان «امل» تحت حمايت اين اسلحههای سنگين به پيش تاختند. حتی هجوم هواپيماهای جنگی ارتش به اين مواضع، هيچ تزلزلی در ارادة اين جنگندگان شيعه به وجود نياورد، بلكه پس از ويرانی يك پايگاه توسط راكت، اسلحههای سنگين را از اين پايگاه تا محل ديگری بر دوش خود حمل كرده در مكان مناسبی نصب مينمودند و دشمن را بمباران ميكردند.اولين گروهی كه به كاخ «سعديات» حمله برند، رزمندگان «امل» بودند كه به شعار «اللهاكبر» زمين را به لرزه درآوردند و همچون صاعقه از جنوب و غرب به قلعة «شمعون» حمله بردند و با پرتاپ راكتهای آر.پيجی ديوارهای كاخ را فرو ريختند و همچون شيران، خروشان و جوشان وارد كاخ شدند و آخرين پايگاه تقسيم طلبان مسيحی را تسخير كردند. آخرين باقيماندگان شمعونی، از يك نقب زيرزمينی كه كاخ را به دريا وصل ميكرد، گريختند و مسلمانان سقوط اين مناطق را جشن گرفتند.نكته قابلتوجه آنكه پس از فرياد «اللهاكبر» از طرف جوانان «امل» طوری اين شعار مقدس بر صحنه جنگ طنين انداخت كه همه گروههای ديگر، حتی كمونيستها، با فريادهای «اللهاكبر» شعار ميدادند.(1)
شياح و ايثار حسين حسيني
يكی از بهترين كادرهای جوان ما به نام «حسين حسيني» شاگرد همان مدرسة صنعتی بود كه من مديرش بودم. او از سادات حسينی و از خانوادههای بزرگ حسينی محسوب ميشد. او شاگرد اول مدرسة ما و همچنين شاگرد اول همة لبنان شده بود. با آنكه جوان بود مسئوليت تشكيلاتی «شياح» را به عهدة او سپرده بوديم. «شياح» بزرگترين و مهمترين منطقة بيروت به شمار ميرفت. اين جوان در صحنههای جنگ، در جلوی فالانژيستها با شجاعت و مهارتی عجيب ميجنگيد و مسئوليت يكی از محورهای برگ را داشت. به هرحال مسئول منطقة «شياح» بود.
يك روز در «شياح» به سراغ «حسين» فرستاد تا برای ناهار به خانه عمويش بيايد، زيرا من در آنجا مهمان بودم. غذای آنها نيز غذايی ساده بود؛ چون باتوجه به فقر و محروميت شيعيانؤ بخصوص ددر منطقة «شياح» جز يك تكه نان و مقداری سوپ چيز ديگری وجود نداشت. «حسين» آمد، افراد ديگری هم نشسته بودند. هركسی چيزی خورد، غذايی خورد، جز «حسين». عمويش به او اصرار ميكرد كه چرا غذا نميخورد، ولی او از خوردن امتناع ميكرد. عاقبت من با او صحبت كردم و اصرار كردم كه غذا بخورد و بعد او علت اين امر را برای من شرح داد. داستان او از اين قرار بود.
در خيابانی كه در مقابل فالانژيستها قرار گرفته و رزمندگان «حسين حسيني» در آنجا سنگربندی كرده بودند، در يك اتاق شكسته و متروك خانواده فقيری زندگی ميكردند كه دارای سيزده بچه بودند. مرد اين خانوادهشش ماه بود كه كار و كاسبی نداشت. خانهاش در جنونب لبنان ويران شده بود. اينها آواره بودند و جايی نيز پيدا نكردند كه بروند. تنها جايی كه پيدا كردند، خانة متروكی در كنار محور جنگ بود، تصور كنيد! طبعاً در اولين هجوم فالانژيستها آنها ميبايست شهيد شوند، كشته شوند. از آنجا كه خانه و جای ديگری پيدا نكردهاند به اينجا كه محل خطر است و كسی در زير خمپارههای فالانژيستها دوام نميآورد، پناه آورده بودند. به همين علت هم خانه خالی مانده بود. اين خانواده فقير كه از جنوب لبنان آواره شده بود خودشان را در اين اتاق كوچك محبوس كرده بودندغذای رزمندگان ما ساندويچ كوچكی بود، ساندويچی كه آن را به عربی «فول» ميگويند. دو قطعه نان است مثل همبرگر كه در داخل آن نخود و لوبيای پخته لِه كرده ميگذارند. غذايی است بسيار ارزان. هنگامی كه برای رزمندگان ما اين ساندويچ را ميآوردند «حسين حسيني» متوجه ميشود كه اين بچه گرسنه هستند و در اتاق كنار محور به غذای رزمندگان نگاه ميكنند. «حسين حسيني» به مدت غذای خود و غذای هركس ديگری را كه ميتوانست به اين بچههای بيگناه گرسنه ميداد، تا آنها سدجوع كنند. مدت سه روز هيچ چيز نميخورد و رودههايش خشك شده، معدهاش به هم ميچسبد. پس از سه روز هم كه به منزل عمويش آمده بود، قادر نبود كه لقمهای از گلويش پايين فرستد، چون رودهها و معدهاش خشك شده بود. ناگزير آبجوش آوردند و آبجوش را قاشققاشق در حلقومش ريختند تا سرانجام توانست كمی سوپ بخورد.
اين «حسنی حسيني» يكی از شهدای ماست، كسی است كه در اين مبارزهها به شهادت رسيد. چنين جوانانی، چنين رزمندگانی در مقابل فالانژيستها، در مقابل اسرائيليها و در مقابل كفار به شهادت ميرسند. نمونه پاكی، نمونه علو طبع، از نظر درسی در سرتاسر لبنان بينظير، از نظر رزمی بيهمتا و از نظر اخلاقی و خلوص و فداكاری نمونه اخلاق و فداكاری.(1)
شياح و آتشفشان ايثـار
در بحبوحة جنگ{ژانويه 1976} بود. رگبار گلوله از دو طرف ميباريد. صدای سنگين و موزون دوشكا هيبتی خاص به معركه ميبخشيد. جنگاوران كتائبی، در «عينالرمانه» و در نقاط مرتفع در سنگرها مسلح و مجهز تيراندازی ميكردند و هر جنبندهای را در «شياح» شكار ميكردند. جنگاوران مسلمان، پشت ديوارها، پشت كيسههای شن، در مخفيگاههای مختلف كمين كرده بودند. ابتكار عمل به دست «كتائب» بود و مسلمانان موضع دفاعی داشتند و گاهگاهی برای خالی نبودن عريضه، انگشت روی ماشه مسلسل فشار داده، بدون هدف دقيق، رگبار گلوله را به سوی «عينالرمانه» سرازير ميكردند.
ما در طول «شياح» سه مركز دفاعی به عهده گرفته بوديم، كه خطرناكترين آنها نزديك خيابان «اسعدالاسعد» بود. مطابق معمول برای سركشی و دلجويی از جنگاوران «حركت» همهروز به ديدار مراكز مختلف «حركت» و جوانان جنگنده ميرفتم. با آنها مينشستم، چای ميخوردم، پشت سنگرها را بازديد ميكردم، مواضع كتائبيها را از دور ميديدم، گاهی نقشه ميكشيدم، گاه طرح ميدادم و حلاصه ساعاتی را در ميان جنگاوران ميگذراندم.
موازی با خيايان «اسعدالاسعد» خيابان كوچكی است به نام «شارع خليل» كه همچون «اسعدالاسعد» هدف تيراندازی كتائبی بود و هر جنبندهای در آن هدف گلوله قرار ميگرفت. من در كنار اين خيابان، پشت ديواری بلند ايستاده بودم و دزدانه از كنار ديوار به «عينالرمانه» نگاه ميكردم و كيمنگاههای آنها را بررسی مينمودم. خيابان ساكت بود، پرندهای پَر نميزد- حتی صدای گلولهها نيز خاموش شده بود- سكوتی وحشتناكتر از مرگ سايه گسترده بود… و من در دنيايی از بهت و حيرت و نااميدی سير ميكردم…
آن طرف خيابان، در فاصله 10 متری من خانهای بود كه بچهای دو يا سه ساله در آن بازی ميكرد. در خانه باز بود و يكباره بچه به ميان خيابان كوچم دويد…
بدون اراده فريادی ضجهوار و رعدآسا، كه تا آن زمان نظيرش را از خود نشنيده بودم، از اعماق سينهام به آسمان بلند شد… نميدانم چه گفتم؟ و چه حالتی به من دست داد؟ و انفجار ضجهام چه آتشفشانی برانگيخت؟… اما فوراً مادری جوان و مضطرب جيغی زد و با موی ژوليده و پای برهنه به ميان خيابان دويد… هنوز دستی به دست كودك نرسيده بود كه صدای تيری بلند شد و بر سينة پرمهرش تشست! چرخی زد و با ضجهای دردناك بر زمين غلطيد. دستی به سينه گذاشت. از ميان انگشتانش خون فواره ميزد. دست ديگرش را به سوی بچهاش دراز كرده بود و ميگفت: «آه فرزندم! آه فرزندم!» من ديگر نتوانستم تحمل كنم، جای درنگ نبود. خطر مرگ و ترس از خطر، ديگر حايی از اعراب نداشت، با سرعت برق خود را به وسط خيابان رساندم و با يك حركت بچه را بلند كردم و با يك خيز ديگر خود را در طرف ديگر خيابان به داخل خانه كشاندم… گلوله ميباريد و مسلماً تيراندازان ماهر كتائبی منتظر اين لحظه بودند، اما شانس بود و حساب احتمالات، تا از ميان گلولهها كدام يك ما را به خاك بيندازد…
وارد خانه شدم، بچه زير بازويم دست و پا ميزد، به سمت مادر توجه كردم، ديدم هنوز دستش به طرف فرزندش دراز است وديدگاهش نگران ماست! وقتی از سلامتی ما اطمينان يافت، آهی دردناك كشيد و سرش را بر زمين گذاشت و دستش نيز بر زمين افتاد… بچه را در گوشهای گذاشتم و آماده شدم تا خود را برای نجات مادر به مهلكه بيندازم.. تمام اينحوادث يكی دو ثانيه بيشتر طول نكشيد، ولی آنقدر مخوف و ضجهآور بود كه تا اعماق استخوانهايم نفوذ كرد
در اين هنگام دوستان رزمندهام نيز فرا رسيده بودند و بيمهابا از هر گوشهای رگبار گلوله را همچون باران به سمت «عينالرمانه» سرازير كردند و پردهای از گلوله برای حمايت ما بوجود آوردند. در اين موقع به وسط خيابان رسيده بودم و جنگندهای ديگر نيز كمك كرد و در مدتی كمتر از يك ثانيه مادر را به خانه كشانديم… بچه خود را به آغوش مادر انداخت. مادر آهی كشيد و بچه رابه سينه سوارخ شده خود فشرد. بچه گريه ميكرد و از گوشة چشم مادر قطرهای اشك سرازير شده بود… اشك سرور، اشك شكر برای نجات فرزندش…
اما آرامآرام دست مادر شل شد و چشمان خستهاش به سمت گوشهای خشك گرديد. آري! مادر جان داده بود و بچه هنوز ميگريست. زنها و بچههای همسايهها جمع شده بودند، شيون ميكردند، فرياد ميزدند، ميآمدند و ميرفتند. شلوغ شده بود… اما من در دينايی ديگر سير ميكردم، به دور از مردم، به دور از سر و صدا و به دور از معركه جنگ، به اين كودك خيره شده بودم؛ كودكی كه جنايت كرده بود! و چه جنايتي! مادرش را به كشتن داده بود و در عين حال بيگناه بود و از صورت معصوم و چشمان اشكآلود و لبهای لرزانش پاكی و صفا و نياز به مادر خوانده ميشد…
به صورت اين مادر فداكار نگاه ميكردم كه دستش بر سينهاش و پنجههايش در ميان خون خشك شده بود. گوشة چشمانش هنوز اشكآلود بود و از گوشة لبش لبخند آرامش و آسايش خوانده ميشد.(1)
…
فصل ١١-تحليلی از «فتح» و «امل» و حوادث لبنان
دورنمای جنبش شيعيان(1)
حركت شيعيان در عرض چند سال گذشته راهی چند صدساله را طی كرده است كه بطوركلی ميتوان نتايج آن را خلاصه كرد:
1- بر اثر اين جنبش، شيعيان دارای شخصيت شدهاند. احساس افتخار ميكنند. درحاليكه سابقاً از ذكر مذهب خود شرم داشتند و در مقابل ذلتها و بدبختيهای گذشته تسليم شده بودند، ولی اكنون با حماس زياد و شجاعت و شرافت قيام كردهاند و حاضر نيستند در برابر هيچ قدرتی حتی اسرائيل و امريكا سكوت كنند و تسليم ظلم شوند.
2- ايجاد يك سازمان ايدئولوژيك شيعي- اسلامی برای لبنان و ايجاد قدرت برای محرومان و توجه به مفهوم شهادت و جهاداسلامی و ايجاد يك سازمان شيعی برای اولينبار در لبنان كه ميتواند برای خود اردوگاه تهيه كند و از وجود خود مسلحانه دفاع كند.
3- دفاع از مقاومت فلسطينی، بطوری كه اگر امام موسی و «حركهالمحرومين» و قدرت شيعيان نبود تا به حال اقلاً پنجبار مقاومت فلسطينی را به تلاشی كشانده بودند و به سرنوشت شوم 1970 سپتامبر سياه اردن دچار ساخته بودند و اين خدمتی بزرگ به مقاومت و همه آزاديخواهان خاورميانه است.
4- تغيير و تحول كيفی در طرز تفكر فلسطينيان نسبت به شيعيان. درگذشته شيعه ضدفلسطينی به شمار ميآمد و خائن خوانده ميشد و حيوان دمدار محسوب ميگرديد، درحاليكه اكنون بزرگان فلسطينی در بزرگداشت شيعه و افكار شيعه اهتمام خاص دارند و از آنجا كه افكار رهبران فلسطينی در تمام دنيای عرب نفوذ و شيوع دارد، اين خود بزرگترين روش برای انتشار محبوبيت و مقبوليت شيعه و افكار شيعی در دنيای عرب است.
5- به همين ترتيب مقاومت فلسطينی نيز به طرفداری «حركهالمحرومين» كمر بسته است. بطوری كه اگر مقاومت نبود، تا به حال شايد چندينبار «حركهالمحرومين» مورد هجوم و متلاشی شدن قرار گرفته بود و اين نشان ميدهد كه اشتراك هدف و استقلال از دولتهای عربی ديگر و قدرتهای شرق و غرب باعث نزديكی اين دو سازمان به هم شده است.
6- برای اولينبار افكار انقلابی اسلامی، از سطح تئوری و نظری وارد عمل ميشود و مسلمانان واقعی و مؤمن وارد عمل ميشوند و رهبری مبارزات ضداستعماری را به دست گرفته و يك پايگاه عملی برای افكار فلسفی خود به وجود ميآورند و اسلام واقعی انقلابی را به جهان مينمايانند.
7- پخش افكار انقلابی اسلامی به تمام كشورهای عربی و تهييج شيعيان و مسلمانان در همه خاورميانه بر ضد ظلم و استبداد و استعمار. بطوری كه اكنون اخبار «حركهالمحرومين» در اكثر كشورهای عربی و خليجفارس سانسور ميشود و با انتشار افكار «حركت» در اين كشورها مبارزهای درگير است. بطوركلی چشم اميد همه مردم محروم و ستمكشيده اين كشورها متوجه لبنان و «حركهالمحرومين» است.
8- توجه و احترام مذاهب واديان ديگر به مذهب شيعه، بطوری كه عده زيادی از جوانان سنی به «حركهالمحرومين» پيوستهاند و حتی عدهای از جوانان پاكباز مسيحی كه قيد و بند طائفی را گسستهاند به «حركهالمحرومين» علاقه دارند. اينان جنبش شيعيان را راه نجات مردم و بهترين طريقه مبارزه با استعمار و استثمار ميشمرند و شيعه به عنوان يك مذهب انقلابی پيشرو به همه اديان معرفی ميشود.
9- ايدئولوژی اسلامی به عنوان يك رسالت تاريخی و جهانی به منصه ظهور ميرسد. بعد از 1300سال مجالی برای تحرك و پيشروی و اثبات وجود پيدا شده است كه وسعتش از دايره لبنان ميگذرد، از محدوده زمان و مكان خارج ميشود و در اين سير تكاملی تاريخ از آدم… و ابراهيم و موسی و عيسی و محمد(ص) و علي(ع) و حسين(ع)… تا زمان ما ادامه مييابد و اين رسالت بزرگ تكامی را به دنيای جديد متصل ميكند واميد و آرزويی برای آينده بشريت تا ظهور مهدی موعود(عج) به وجود ميآورد.
ارتباط فتح و امل (1)
مقاومت فلسطينی فتح، به رهبری ابوعمار، ابوجهاد و عدهای ديگر از مردان فلسطين و با هدف مقدس آزاد كردن فلسطين به وجود آمد و در مدت يازده سال حيات پرآشوب خود جزر و مدهای زيادی ديد و پيشرفتهای مافوق تصور نيز نمود. نظر دنيا را جلب كرد و مورد توجه همه انقلابيون و آزادگان دنيا شد.بزرگترين پيشرفت فتح پس از شكست سال 1967 بود. طی اين جريان دولتهای بزرگ عرب در مقابل اسرائيل به سختی شكست خوردند و كاخ آمال و تصورات عرب فرو ريخت و توجه همگان به سوی انقلاب و «فتح» معطوف گرديد. در عرض يكسال بيش از صدهزار نفر از همه دنيا به فتح روی آوردند و پول و ثروت نيز به سوی فتح سرازير شد. نبرد «كرامه» اوج پيشرفت روح انقلابی، فداكاری ايمان و تقوا و پاكی فتح بود… كسانی كه در آن لحظه حسينوار فكر ميكردند، حسينوار ميجنگيدند و به شرف شهادت مفتخر ميشدند و بزرگترين ضربهها را به اسرائيل زدند. گواينكه از 450 جنگنده فتح در حدود 150 نفر شهيد شدند، ولی پشت اسرائيل را شكستند.
اما اين روح پاك و انقلابی و متقی و فداكار فتح كمكم با ورود هزارها تازه وارد تغيير ماهيت داد. اين تازهها با همه عقدههای شكست و فساد و حقارت و خودخواهی و انتقام وارد مقاومت شدند، اسلحه به دست گرفتند و چه بسا اسلحه آنها در راه ارضای عقدههای باقيمانده آنها به كار افتاد… كادرهای كم و بيتجربه فتح قادر نبودند كه سيل تازهواردها را تربيت كنند و سلوك انقلابی به آنها بياموزند. فتح به صورت يك مؤسسه با پول و سرمايه و شهرت و محلی برای ارضای قدرتطلبی و انتقامجويی حقارتها و ذلتها و ظلمها درآمده بود و اندكاندك گذشت انقلابی، پاكی انقلابی، تقوای انقلابی و سلوك انقلابی فراموش ميشد.
گروههای ماركسيست چپ نيز ضربات كشندهای به فتح زدند. استعمار و صهيونيسم و عمال آنها نيز از اين نقطه ضعف استفاده كرده، مقاومت را با ملت و ارتش اردن به جان هم انداختند كه نتيجه آن سپتامبر سياه اردن و تصفيه مقاومت فلسطينی فتح و اخراج آنها از اردن بود. در اين تحليل به هيچوجه نميخواهيم ملكحسين و يا صهيونيسم را بيگناه نشان داده و تبرئه كنيم؛ چون از نظر ما دشمن، دشمن است و از هر پديدهای به نفع خود استفاده ميكند. وقتی ما به جنگ دشمن ميرويم، انتظاری از دشمن نداريم و شمنی او امری طبيعی برای ما است، ولی خطاهای خودی و احتمالاً خيانتهای داخلی كه غيرمنتظره است، باعث شكست ما ميشود. ما بايد با دقت به اين خطاها رسيدگی كنيم و خيانتها را با شدت هر چه تمامتر بكوبيم و آنها را عامل شكست خود بدانيم، نه دشمنی دشمن را.`پس از سپتامبر سياه، رهبران مقاومت مدتی به خود آمدند و دست به اصلاحات و تصفيه زدند و با روح بورژوازی و مادّيگری و اشرافی، كه در مراكز فتح و بين كادرهای فتح به وجود آمده بود،به مبارزه پرداختند و پيشرفتهايی نيز كردند، ولی اين پيشرفتها متأسفانه بسيار سطحی و زودگذر بود.
فتح اصولاً ايدئولوژی ندارد، گواينكه اكثريت رهبران آن مسلمان هستند (تنها يك نفر، «ابوصالح» كمونيست است). فتح فقط يك هدف دارد و آن آزاد كردن فلسطين است. از اين رو هر نوع ايدئولوژی قادر است وارد فتح شود. لذا ماركسيستها به داخل فتح نفوذ كردند و به علت خلاء ايدئولوژيك موجود در فتح، به سرعت پيشرفت نمودند و اغلب كادرهای تحصيلكرده جوان را جذب كردهاند. بخصوص چون ابوعمار و ابوجهاد و رهبران فتح به طرز تفكر ايدئولوژيك بياعتماد بودند، ماركسيستها بدون رقابت، همه فتح را دربست در اختيار خود درآوردند، همه تبليغات و روزنامهها و مجلهها و راديوهای فتح به دست ماركسيستها افتاد…
«ماجدابوشرار» كمونيست، مسئول اول تبليغات فتح شد. به طوری كه جز افكار ماركسيستی خوراكی ديگر به مغز كادرهای مقاومت نميرسيد. چند وقت پيش در «شياح» با يك كادر ساده مقاومت فلسطينی فتح مناقشه داشتم، بيچاره فكر ميكرد كه ايدئولوژی فتح ماركسيسم است و استدلال من در اين مورد كه فتح ايدئولوژی ندارد، برای او تازه و تعجبآور بود.
دوش به دوش فتح، سازمانهای فلسطينی ديگری كار ميكردند كه از ابتدا طرفدار ماركسيسم بودند و بعداً در «جبههالرفض» برضد فتح متمركز شدند و رهبر فكری آنها تقريباً «جرجحبش» بود. اين گروههای افراطی خواهان نابودی فتح هستند. آنها در سال 1969 سپتامبر سياه را به وجود آوردند و خود گريختند و فتح ايستاد و فدايی داد. در سال 1973 بازهم همين گروه ماركسيست افراطی، ارتش لبنان را به جان مقاومت فلسطينی فتح انداخت و انفجاری بزرگ به وجود آورد كه با كشته شدن 400 فلسطينی و 63 سرباز لبنانی و مداخله سوريه و فعاليتها فراموش نشدنی امام موسيصدر در طرفداری از مقاومت فلسطيني… جنگ خاتمه يافت.
انفجار اخير لبنان(1) نيز به مقدار زياد برگردان احزاب چپ و سازمانهای افراطی «جبههالرفض» است، گواينكه جنگ را مسيحيها شروع كردند و خواهان تقسيم لبنان بودند، ولی چپ نيز مرتباً به آتش جنگ دان ميزد و تحريك ميكرد.
از نظر سازمانی، «جبههالرفض» و احزاب چپ، دشمن فتح به شمار ميروند، ولی از نظر ايدئولوژيك يك رابطه قوی بين چپ و كادرهای ماركسيست فتح وجود دارد و در مواقعی كه اختلاف نظر اساسی و ايدئولوژيك مطرح ميشود، همه كادرهای چپ فتح با «جبههالرفض» همرأی ميشوند و رهبری مقاومت فتح را فلج ميكنند. اگر فشار رهبری زياد شود، خطر انفجار داخل فتح بيشتر ميشود كه در روزهای بحرانی غيرقابل تحمل است. بنابراين ميبينيم كه ماركسيستها با نفوذ ايدئولوژيك خود در فتح، عملاً كنترل حساسترين قسمتهای مقاومت فلسطينی را به دست گرفتهاند و افكار و اهداف خود را در لباس مقاومت و به نام مقاومت و قدرت اسلحه مقاومت پياده ميكنند. از همه خطرناكتر آنكه مقاومت فلسطينی قداست پيدا كرده و اين قداست، به عنوان بزرگترين حربه به دست ماركسيستهای چپ افتاده استس از سپتامبر سياه، رهبران مقاومت مدتی به خود آمدند و دست به اصلاحات و تصفيه زدند و با روح بورژوازی و مادّيگری و اشرافی، كه در مراكز فتح و بين كادرهای فتح به وجود آمده بود،به مبارزه پرداختند و پيشرفتهايی نيز كردند، ولی اين پيشرفتها متأسفانه بسيار سطحی و زودگذر بود.
فتح اصولاً ايدئولوژی ندارد، گواينكه اكثريت رهبران آن مسلمان هستند (تنها يك نفر، «ابوصالح» كمونيست است). فتح فقط يك هدف دارد و آن آزاد كردن فلسطين است. از اين رو هر نوع ايدئولوژی قادر است وارد فتح شود. لذا ماركسيستها به داخل فتح نفوذ كردند و به علت خلاء ايدئولوژيك موجود در فتح، به سرعت پيشرفت نمودند و اغلب كادرهای تحصيلكرده جوان را جذب كردهاند. بخصوص چون ابوعمار و ابوجهاد و رهبران فتح به طرز تفكر ايدئولوژيك بياعتماد بودند، ماركسيستها بدون رقابت، همه فتح را دربست در اختيار خود درآوردند، همه تبليغات و روزنامهها و مجلهها و راديوهای فتح به دست ماركسيستها افتاد…
«ماجدابوشرار» كمونيست، مسئول اول تبليغات فتح شد. به طوری كه جز افكار ماركسيستی خوراكی ديگر به مغز كادرهای مقاومت نميرسيد. چند وقت پيش در «شياح» با يك كادر ساده مقاومت فلسطينی فتح مناقشه داشتم، بيچاره فكر ميكرد كه ايدئولوژی فتح ماركسيسم است و استدلال من در اين مورد كه فتح ايدئولوژی ندارد، برای او تازه و تعجبآور بود.
دوش به دوش فتح، سازمانهای فلسطينی ديگری كار ميكردند كه از ابتدا طرفدار ماركسيسم بودند و بعداً در «جبههالرفض» برضد فتح متمركز شدند و رهبر فكری آنها تقريباً «جرجحبش» بود. اين گروههای افراطی خواهان نابودی فتح هستند. آنها در سال 1969 سپتامبر سياه را به وجود آوردند و خود گريختند و فتح ايستاد و فدايی داد. در سال 1973 بازهم همين گروه ماركسيست افراطی، ارتش لبنان را به جان مقاومت فلسطينی فتح انداخت و انفجاری بزرگ به وجود آورد كه با كشته شدن 400 فلسطينی و 63 سرباز لبنانی و مداخله سوريه و فعاليتها فراموش نشدنی امام موسيصدر در طرفداری از مقاومت فلسطيني… جنگ خاتمه يافت.
انفجار اخير لبنان(1) نيز به مقدار زياد برگردان احزاب چپ و سازمانهای افراطی «جبههالرفض» است، گواينكه جنگ را مسيحيها شروع كردند و خواهان تقسيم لبنان بودند، ولی چپ نيز مرتباً به آتش جنگ دان ميزد و تحريك ميكرد.
از نظر سازماني«جبههالرفض» و احزاب چپ، دشمن فتح به شمار ميروند، ولی از نظر ايدئولوژيك يك رابطه قوی بين چپ و كادرهای ماركسيست فتح وجود دارد و در مواقعی كه اختلاف نظر اساسی و ايدئولوژيك مطرح ميشود، همه كادرهای چپ فتح با «جبههالرفض» همرأی ميشوند و رهبری مقاومت فتح را فلج ميكنند. اگر فشار رهبری زياد شود، خطر انفجار داخل فتح بيشتر ميشود كه در روزهای بحرانی غيرقابل تحمل است. بنابراين ميبينيم كه ماركسيستها با نفوذ ايدئولوژيك خود در فتح، عملاً كنترل حساسترين قسمتهای مقاومت فلسطينی را به دست گرفتهاند و افكار و اهداف خود را در لباس مقاومت و به نام مقاومت و قدرت اسلحه مقاومت پياده ميكنند. از همه خطرناكتر آنكه مقاومت فلسطينی قداست پيدا كرده و اين قداست، به عنوان بزرگترين حربه به دست ماركسيستهای چپ افتاده است
امام موسيصدر دستور داد كه، عليرغم تحريكات چپ و آزار بعضی از كادرهای چپ فتح، «حركت محرومين» بايد بر روی خط استراتژی خود كه همكاری با مقاومت است، ادامه راه دهد و اين تهمتها، دروغها، هجومها و اهانتها و حتی خيانتها را تحمل كند و بازهم شيعيان را به همكاری با مقاومت تشويق نمايد؛ زيرا هدف آنها مقدس است و به خاطر آن هدف مقدس، ما بايد همه چيز را تحمل كنيم.
در مقابل اين بزرگواری و فداكاری و صبر و تحمل، ماركسيستهای چپ بر خَر مُراد سوار شده، رسوايی، بيشرفی، رذالت، خيانت و جنايت را به درجه جهنمی خود رساندند؛ زيرا مطمئن بودند كه امام موسی برضد فلسطينی موضع نخواهد گرفت و آنها ميتوانند با آزاری تام در پشت سنگر مقاومت فلسطينی و قداست آن تراكتازی كنند.
بزرگترين رشد و فداكاری ما وقتی به ظهور رسيد كه همه اين بلايا و مشكلات را تحمل كرديم، ولی يك لحظه از مقاومت فلسطينی فتح جدا نشديم و از پشتيبانی آن دست برنداشتيم و رابطه خود را با ابوعمار و ابوجهاد قطع نكرديم…، سنگرهای مقدم جنگ را ترك ننموديم و در لحظاتی كه همه احزاب و سازمانهای «جبههالرفض» از بيروت گريختند، فقط ما در كنار فتح باقی مانديم واز «شياح» و «كَفَرْشيما» و «حَيِّلَيْلَكي» و «بُرْجُالبَراجِنِه» و «روُيِسْ» دفاع كرديم. در لحظاتی كه اسرائيل و «كتائب» به جنوب حمله كردند و تا حوالی «بِنْتِ جُبَيْل» رسيدند و احزاب چپ گريختند، جوانان «حركت محرومين» حتی قبل از سنگرهای فتح، در مقابل دشمن موضع گرفتند و به دفاع پرداختند… و امروز ابوعمار با جرأت ميگويد: «فقط فتح و امل قادرند كه جنوب را محافظت كنند.» امروز ماركسيسم و جناح چپ در لبنان، رو به شكست ميروند و مقاومت فلسطينی فتح ميتواند آرامآرام خود را تكان دهد و از زير نفوذ چپ كمی آزاد گردد و به مسير طبيعی خود كه آزاد كردن فلسطين، با آزادی همه ايدئولوژيها است، برگردد…جريان اخير، احزاب چپ و راست خيلی استفاده كردند. با پول سرشاری كه از خارج ميآمد و سرقت بانكها و مؤسسات و غيره، پول كافی به همه نيروهايشان ميدادند. اسلحه و ذخيره نيز فراوان بود. محرومان گرسنه و بدبخت برای سد جوع و همچنين برای دفاع از جان خود، به سوی احزاب ميرفتند، تا پول و اسلحه بگيرند… و احزاب نيز اينها را گروهگروه به جلوی آتش ميفرستادند و به كشتن ميدادند. اكثريت مطلق كشتهشدگان حزبی جريان اخير، در سالهای 1975 و 1976 به احزاب پيوسته بودند، بنابراين هيچ رابطه ايدئولوژيك با حزب نداشتند. مثلاً در وسط لبنان، در جايی كه نه جنگ بود و نه اسرائيل و هيچ خطری وجود نداشت، حزبيها وسط شب، در سكوت و آرامش شبانگاهی، رگبار مسلسل به هوا ميبستند و مواد منفجره را باصدای وحشتناكی در كنار شهر منفجر ميكردند و صحنههای دروغين جنگ و ناامنی به وجود ميآوردند… فردای آن شب همه جوانان خواستار اسلحه ميشدند، تا از جان خود در اين جنگل ناامن دفاع كنند. البته ما كه محروم بوده و اسلحه نداشتيم، ولی احزاب آماده اين كار،اسلحه، ذخيره و پول تقديم جوانان كرده، آنها را جذب ميكردند. جوانان گروهگروه در حزب اسم مينوشتند تا اسلحه بگيرند و حقوق ماهانه دريافت كنند و در ضمن موادغذايی مجانی بگيرند و زنده بمانند… تنها كسانی كه به طرف احزاب نرفتند، مؤمنين و جوانان وابسته با امام موسی و «حركتمحرومين» و «امل» بودند.
بسيار سخت است كه كسی گرسنه باشد، بيسلاح باشد و مورد هجوم و حتی قتل و تحقير قرار بگيرد و سازمان او قادر به تأمين احتياجات او نباشد و با همه اينها، گرسنگی، ترس، قتل، تحقير و اهانت را تحمل كند و به احزاب نپيوندد و به افكار خود و سازمان خود و رهبری خود وفادار بماند… خيلی سخت ونادر است و در راه خدمت، ما را همين بس. بدون شك، تأثير فكری و تربيتی كه ما و سازمان ما و ارزشهای خدايی ما و فداكاری و گذشت و ايستادگی ما بر مردم لبنان گذاشته است، در تاريخ آنها بينظير بوده است. همين ايمان و خطمشی جديد است كه پايههای پوشالی احزاب دروغين لبنان را ميلرزاند و همه آنها را برضد ما برميانگيزاند…
خلاصه توطئـه
حوادث لبنان، توطئهای بود اسرائيلي- امريكايی برای كوبيدن مقاومت فلسطينی، در اين توطئه از اول مسلم بود كه«كتائب» و «احرار»، خود را به استعمار فروختهاند و برای كسب امتيازات و انتقام از مسلمانان ميخواهند با اسرائيل و امريكا همكاری كنند. اولين گلوله از طرف «كتائب» به سمت مقاومت رها شد و «كتائب» بود كه برای اولينبار ايجاد انفجار كرد. مقاومت از ايجاد اين توطئهها آگاه بود و زيركانه از درگيری با مسيحيها پرهيز ميكرد. حتی هنگامی كه مسيحيها (در اولين انفجار) از «سِنُّالْفيلْ» به «تَلِّزَعْتَر» حمله كردند، مقاومت سعی كرد كه جنگ را از «تلزعتر» به «نَبَعِه» منتقل كند. يعنی جنگ «لبناني- فلسطيني» را به «لبناني- لبناني» تبديل كند و در اين كار موفق نيز شد و جنگ در ناطق شيعهنشين «بُرجِحَمود»، «نبعه»، «شياح»، «روُيِسْ»، «حيليلكي»، «كفرشيما»… شروع شد.
در ماههای اول جنگ، مقاومت به كلی خود را كنار كشيد و مرتباً خواستار آتشبس بود و بر امام صدر فشار ميآورد كه همه نفوذ خود را برای ختم جنگ به كار اندازد. امام موسی نيز شب و روز در جستجوی حل مشكل و ختم كشتار بود. اما متأسفانه چپ، عليرغم خواسته مقاومت، مدام تحريك به جنگ ميكرد و به محض آنكه صلح پيروز ميشد، مجدداً انفجار جديدی به وجود ميآورد و پای مقاومت را به ميدان ميكشد و جنگ را بر مقاومت تحميل ميكرد. به هرحال دست راستيها و دست چپيها، هر دو در اين توطئه خطرناك نقشی بزرگ داشتند. هر دو ميخواستند لبنان را تقسيم كنند، تا حكومتی مسيحی مارونی در شمال به وجود آيد و حكومتی كمونيستی در جنوب. روسيه نيز به اين آتش دامن ميزدد و تبليغات شرق و غرب، هر دو در اين راه هماهنگی داشت.
مقاومت ابتدا از درگيری با مسيحيت ميگريخت، ولی متأسفانه به ميدان كشيده شد. يكسال پيش (سال 1975)، هنگامی كه «تلزعتر» دو ماه در محاصره بود، مقاومت اولتيماتوم داد كه اگر تا 24ساعت حلقه محاصره باز نشود، رسماً وارد معركه ميشود تا به «تل زعتر» موادغذايی برساند. محاصره باز شند و مقاومت وارد معركه گرديد و چهار روز جنگيد، ولی نتوانست به «تلزعتر» برسد. غرور «كتائب» فزونی گرفت. ضعف مقاومت آشكار شد، ترس و وحشتی كه از مقاومت و قدرت مقاومت در ذهن مسيحی بود، زائل شد. «كتائب» بيرحمانه به «مَسْلَخْ و كَرَنْتينا» حمله برد و قتلعام كرد. فالانژها بر اجساد كشتگان رقصيدند و شراب خوردند… مناطق مسلماننشين يكی بعد از ديگری سقوط ميكرد، اردوگاه «ضُبَيِّه»، «سَبْنَيْه» و محله «غَوارنِه» همگی سقوط كردند. «جِسْرِپاشا»، «نبعه» و «تلزعتر» در حال سقوط بودند. بيروت محاصره شد. به مدت چهار روز همه راههای بيروت بسته شد، نان و بنزين و مازوت و مهمات در بيروت پيدا نميشد و خطر آن بود كه مسيحيت همه بيروت را تسخير و قتلعام كند.كنفرانس «عرمون» از بزرگان مسلمان، «ابوعمار»، «جنبلاط»، مفتی سنيها، امام موسی، «رشيدكرامي» (نخستوزير) و «صائب سلام» تشكيل شد، تا به وضع مسلمانان و سرنوشت وخيم آنها فكر كنند… آنان هيچ راهی نيافتند، جز كمك سوريه و همگی آنها يكجا خواستند كه سوريه وارد لبنان شود. سوريه نپذيرفت و آن را توطئهای برضد خود دانست، اما مسلمانان اصرار كردند و حتی فشار آوردند كه امام موسی شخصاً به سوريه رفته، حافظاسد را قانع كند. امام موسی نيز در زير رگبار گلوله و خطر مرگ به سوريه رفت و پس از مناقشهای طولانی، حافظاسد را قانع كرد كه وارد لبنان شود.
سوريه وارد لبنان شد، «دامور» سقوط كرد، «زحله» محاصره شد «زغرتا» پايتخت «فرنجيه» مورد هجوم قرار گرفت و در حال سقوط بود… لذا مسيحيت تسليم شد و آتشبس را پذيرفت، ولی توطئهگران بيكار ننشسته بودند. عراق را به جان سوريه انداختند.
عراق با پول و اسلحه زياد وارد ميدان شد. متأسفانه ليبی هم احزاب چپ را برضد سوريه برانگيخت. نزاع داخلی بين مسلمان و مسلمان شروع شد. «كتائب» دوباره از فرصت استفاده كرد و برای استمرار توطئه دست به كار شد. پس از ورود سوريه به لبنان به مدت دو ماه صلح و امنيت برقرار بود. همهجا باز شد، حتی «تلزعتر» و «نبعه». هيچ مسيحی جزأت نداشت. به مسلمان نگاه چپ كند، مقرراتی با صلاحديد مسلمانها و قسمتی از آن با خط خود رهبران مقاومت نوشته شد و سوريه به زور اين مقررات را به مسيحيها قبولاند. «فرنجيه» شخصاً اين مقررات را از راديو تلويزيون خواند و پذيرفت. حافظاسد قهرمان و نگاهبان صلح شد. اما متأسفانه چپيها شروع به توطئه كردند و جنگ «جبل» را به راه انداختند… مسيحيت قيافه حق به جانب گرفت و به سوريه رجوع كرد كه ما صلح را پديرفتهايم و حافظاسد نگهبان صلح شده است، بنابراين بايد در مقابل اخلالگران بايستد. اين يك كلام نطقی بود و حافظاسد هم چارهی نداشت جر اينكه جلوی جنگجويان را بگيرد، حتی اگر اين جنگجويان فلسطينی باشند. از اينجا انفجار بين سوريه و «مقاومت» شروع شد و بزرگترين قسمت توطئه به مرحله اجرا درآمد؛ يعنی تصفيه «مقاومت» به دست سوريه…
امام موسی با همه اخلاص خود به شدت سعی كه جلوی اين انفجار سوم را نيز بگيرد، هفتبار به سوريه رفت و حتی يكبار ابوعمار را شخصاً نزد حافظاسد برد تا مشكلات خود را رودررو مطرح كنند. او سعی كرد كه آنها را آشتی دهد و موفق شد و ماهها جلوی انفجار را گرفت. ولی استعمار قويتر بود و عوامل داخلی آنها فعالتر بودند و طران مقاومت و سوريه غافلتر و ناپختهتر. لذا انفجار بين سوريه و مقاومت شروع شد. اين افنجار نيز به دست احزاب چپ در صيدا (و همچنين تحريك سرگرد «ابوموسي») انجام شد.
پس از اين انفحار امام موسی فوراً اعلاميهای صادر كرد كه با حضور «ابواياد» و «ابواللطف» رهبران مقاومت نوشته شد و بسيار معروف بود. يك ماده از اين اعلاميه ميگويد:
«مقاومت فلسطين شعلهای مقدس است و ما آن را با جان و قلب و بازوهای خود نگاهداری ميكنيم».
در ماده ديگر از حكومت سوريه ميخواهد كه:
«فوراً به جنگ خاتمه دهد و به حدود اطمينان فلسطينی، عقبنشينی نمايد».
و در ماده ديگری متذكر ميشود كه:«هرنوع نفجاری بين سوريه و «مقامت»، مصيبتی بزرگ برای سوريه و «مقاومت» است و هر كس كه در راه اين انفجار قدم برميدارد، به مقاومت فلسطينی و ملت عرب خيانت ميكند».
هجوم اين ماده، مخصوصاً به «جنبلاط» بود كه با همه قوا در صدد تهييج جنگ و هجوم بيمنطق به سوريه واستمرار كشتار بود. همين بيانيه امام سبب شد كه «جنبلاط» و چپ كينه نسبت به امام موسی به دل گرفته و از هيچ سمپاشی و تهمت و هجوم و جنايتی، فروگذار نكنند.
سرانجام فشارهای امام صدر بود كه جلوی سوريه را گرفت و بعداً سوريه از «صيدا» و بيروت عقب نشست و به كوههای «جِزّين» و «صوُفْرْ» رفت. ناگفته نماند كه پس از انفجار «صيدا»، به علت همكاری بين فتح و «حركت محرومين»، يك دسته از جنگندگان «حركت محرومني» به صيدا رفته، برای دفاع از «مقاومت»، در اولين سنگر جلوی ارتش سوريه موضع گرفتند و بعد در «جِزّين» نيز برای دفاع از مقاومت با سوريه جنگيدند. يعنی «حركت محرومين» اعلام كرد و عملاً نيز نشان داد آنجا كه حيات «مقاومت» در خط است، «حركت محرومين» با تمام قوای خود، از مقاومت فلسطينی دفاع ميكند. اين حقيقتی بود كه حتی «ابوموسي» نميتوانست آن را انكار كند و هميشه ميگفت: «جوانان «حركت محرومين» شجاعترين و مخلصترين جنگندگان لبنانند و تنها گناه آنها اين است كه از امام موسيصدر پيروی ميكنند و دنبال احزاب نميروند».
عاقبت با فشار و ميانجيگری امام موسی، دوباره بين «مقاومت» و سوريه آشتی برقرار شد و سوريه در مقابل «كتائب» به دفاع از مسلمانان ايستاد. هماكنون سوريه و «مقاومت» و همه مسلمانان و احزاب چپ، در جناح مقابل مسيحيان قرار گرفتهاند و فعلاً روابط دوستانهای دارند{سال1976}.
نتيجه توطئـه
ديديم كه در اين حوادث هر كس هدفی دشات. اسرائيل ميخواست «مقاومت» را تصفيه كند. «كتائب» و مسيحيان ميخواستند امتيازاتی بيشتر كسب كنند. چپ ماركسيست نيز ميخواست حكومتی در جنوب برای خود به وجود آورد و از نظر فكری، ايدئولوژی خود را بر فتح و بر لبنان تحميل كند. برای مدتی دراز (در منطقه مسلمانها) قدرت به دست چپ افتاد. تبليغات، راديوها، تلويزيونها و روزنامهها و مجلهها به دست چپ افتاد، قدرت و اسلحه «مقاومت» به دست چپ افتاد. اينها به نام «مقاومت» و تحت سرپوش «مقاومت»، افكار خود را پياده كردند. يك توفان شديد تبليغاتی به راه انداخته، روز را شب و سفيد را سياه كردند و تودههای جاهل را تحت تأثير قرار دادند. (با اينكه خود ضد دينند) با تحريك احساسات دينی، عواطف مذهبی و طائفی را به ميدان معركه كشيدند و همه، حتی فتح (و حتی رهبران «مقاومت» را مجبور به سكوت و دنبالهروی از خود نمودند. با تبليغاتی شديد، جهنمی و ابوسفيانی، تا معيارها و ارزشهای خود را پياده كنند، تا هر كس در كادر آن معيارها نگنجد، خائن و مرتجع و جاسوس و مهدوالدم به حساب آيد…در اساطير عرب داستانی است كه به «نهرجنون» شهرت دارد. اين نهر از شهری عبور ميكرد. مردم شهر، بجز حكيم شهر و فرزندش، همه از آب نهر نوشيدند و ديوانه شدند. حكيم و فرزندش، در مقابل اعمال ديوانهوار مردم شهر، خسته و مضطرب به عاقبت وخيم خود ميانديشيدند و هيچ چارهای نيافتند، جز آنكه از آب نهر نوشيدند و ديوانه شدند و به پيروی از قانون «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو»، همرنگ شهر شده، از خطر و خوف انزوا و انفراد رستند.در لبنان نيز، در خلال يكسال و نيم گذشته همه مردم از نهر جنون تبليغات چپ نوشيدند، همرنگ و همصدا با بلندگوهای آنها، همه حقايق و واقعيتهای عينی را زير پا گذاشتند. حتی مقاوت فلسطينی فتح نيز همرنگ آنها شد. ولی ما نخواستيم از نهر جنون آنها بنوشيم. نخواستيم همرنگ جماعت شويم، نخواستيم افكار و عقايد خود را در قالب ارزشها و معيارهای آنها بريزيم. اين بزرگترين گناه ما بود، والاّ هميشه از مقاومت فلسطينی با اخلاص دفاع كرديم (درحالی كه ديگران گريختند) و هميشه با «كتائب» جنگيديم و اكنون در مقابل اسرائيل ميجنگيم و بيش از همه فدايی و شهيد دادهايم. در عين حال، از همه سو مورد هجوم و تهمت و دشمنی قرار گرفتهايم، ولی صابر و صامد و سرسخت، در راه حق استوار ماندهايم.
<![if !supportLineBreakNewLine]>
<![endif]>
نقش مكتبی حركت ما
رهبران مقاومت هميشسه به روشها و معيارهای ما اعتقاد داشتند و از صميم قلب ميخواستند خود را از زير فشار قالبها و تبليغات پوچ آزاد كنند، ولی امكان و جسارت كافی را نداشتند، تا در اين عصر طوفانی خود را در مشكلات جديد و گردابی خطرناك غرق كنند. ما راه را برای آنها باز كرديم و شمع فروزان حق را روشن نگاه داشتيم و راه بازگشت رهبران مقاومت را به راه صحيح نشان داديم و كلمه حق را كه حجت خداست زنده نگاه داشتيم.اگر ما نبوديم و پرچم حق را به دوش نيكشيديم و راه درست را هميشه در مقام مقايسه با راههای انحرافی چپ و راست نشان نميداديم، بعيد بود كه مقاومت به راه مستقيم برگردد و چشمان مردم به حقايق باز شود. اين بزرگترين نقش مكتبی ما در لبنان بود.(1)
تغيير معيارها و مقاومت امام موسيصدر وامل (2)
در خلال جنگهای سهساله اخير معيارها عوض شد، ادعاهای پوچ و گزاف همچون كف دريا، ناپديد گرديد. دروغها و تمتها، مكر و فريبها، شعارهای غلط و خيانتها همه كشف شد. ارزش و پرستيژ چپ و راست و حتی مقاومت فلسطين فرو ريخت. ولی آنچه بيش از پيش در صحنه لبنان به ظهور رسيد (و همه روزه بيشتر هويدا ميگردد)، شجاعت و پاكی و صراحت آقای صدر بود كه در سختترين لحظات، در آغوش مرگ و شكست، در زير ضربات طاقتفرسای اتهام و فحشهای عجيب، برای يك لحظه ساكت ننشست. همهجا و هميشه كلمه حق را اعلام كرد. در لحظاتی كه كلمه حق خريداری نداشت و او ميدانست كه بيان حق و همه جناحها را عصبانی و ناراحت خواهد كرد. هم او بود كه بزرگترين معجزهها را انجام داد. بدون اغراق (و به گواهی خود رهبران مقاومت) او چندين بار مقاومت فلسطين را از تصفيه شدن تجات داد. در سختترين لحظات كه لبنان تقسيم واقعی شده بود، به شدت برضد تقسيم موضع گرفت و عاقبت پيروز شد.
او تنها كسی است كه برخلاف ديگران كه هر روز حرف خود را عوض كردهاند (حتی فتح) از ابتدای نبردها تا به امروز، يك حرف زده و بر يك راه مستقيم رفته است، شعارها و پيشبينيهای او به حقيقت پيوسته است. او تنها و تنها كسی است كه از دولتی خارجی پول نگرفته واز كسی نوكرری و حرفشنوايی نداشته، بلكه فقط و فقط به خاطر مصلحت مردم و اعتقاد خود اقدام كرده است. ميدانم كه ممكن است عدهای به من ايراد بگيرند كه چرا اين همه از صدر حرف ميزنم و حتی بگويند من عاطفی هستم! درحالی كه اينطور نيست. با آنچه كه من ديدهام و با وجود خود حس كردهام و در مقايسه با ديگران –حتی ياسرعرفات- و با وجود وارد كردن اين همه تهمتهای ناجوانمردانه به او و اين همه فداكاری و ثبات و ايمان او به راهش، دريغ است كه من سكوت كنم و حرف حق را نزنم، فقط از ترس اينكه ممكن است مرا عاطفی بنامد. در يك جمله بكويم كه در پاكی، فداكاری، ايمان، شخصيت… بين صدر واين مدعيان رهبری كه من ميشناسم، از آسمان تا زمين فاصله است.(1)
ارزشهای اخلاقی و انسانی نيز بر مبنای ايدئولوژی اسلامی، زيربنای سلوك و رفتار امام صدر و «امل» بود. بنابراين، او معيارهای جديدی به جامعه عرضه ميداشت؛ تقوی، فداكاری، ايمان به خدا، پاكی، صدق، خدمت به خلق و … ارزشهايی بود كه همه انسانها را جذب ميكرد. عمل به اين روشها، برای حزب كمونيست و احزاب چپ ديگر صرفهای نداشت. اينها اهل زد و بند سياسی، دروغ، تهمت، معامله و تجارت بودند و نميتوانستند همه چيز خود را فدای ارزشهای انسانی كند.
اين احزاب، با همه اختلافات بين خود، ميتوانستند باهم معامله كنند، ولی با آقای صدر و «امل» نميشد معامله كرد، زيرا صدر و «امل» را نميشد با پول يا امتيازات ديگری خريد. اگر قدرت ارزشهای صدر و «امل» در جامعه ثابت ميگرديد، پنبه احزاب ديگر زده ميشد. اگر مردم از اين احزاب انتظار پاكی و صدق و صفا ميداشتند، آنها در صحنه عمل شكست ميخوردند. آنها خوش نداشتند كه ارزشهای اسلامی پيروز گرددو جامعه به آنها برگرود. آنها همه دستنشانده كشورهای ديگری بودند و از آنها پول ميگرفتن. همه آنها ميدانستند كه بازيچه عوامل خارجی هستند. همه آنها ميدانستند كه شعارهای تند و پوچ آنها دروغ است.
اگر در ميان اين ظلمت ارزشها، شمعی روشن ميشد، كاخ رفيع قدرت سياه آنها، در پرتو نور شمع فرو ميريخت، لذا تصميم گرفتند كه با همه قدرت اين شمع را خاموش كنند. توفانها به پا كردند؛ توفانهای تبليغاتی شديد، كه دنيا نظير آن را كمتر ديده است، چپ و راست همداستان شدند؛ چرا كه منافع هر دو طرف به خطر افتاده بود. هر دو طرف گرچه باهم دشمن بودند، ولی صدر را دشمن مشترك ايدئولوژيك خود ميدانستند. ظلم و جنايتی به پا شد! چه تهمتها، چه دروغها، چه فحشها و چه هجومهای سياسی و نظامی بر او شد، كه اگر هر كس ديگری به جای او بود، خرد ميشد و نابود ميگرديد. جوانان «امل» ايستادند. عده كمی از آنها با تكيه بر فداكاری دل به مرگ دادند، از همه چيز خود گذشتند. شمع شدند، سوختند و در مقابل ظلمتی كه بر همه جا سيطره يافته بود مقاوت كردند…
اين مقاومت… فقط اين مقاوت جوانان «امل» و صدر، در مقابل توفانهای ظلمت و قبول مرگ و نيستی و چنگزدن به حقيقت و زير بار زور و ظلم نرفتن، بزرگترين و پرافتخارترين قدم تكاملی تاريخ انسانيت است. شايد فكر كنيد كه مبالغه ميكنم، ولی تا كسی در ميدان عمل، از يك طرف مورد هجوم ظلم و ستم و ناپاكی و حملههای شديد شبانهروزی قرار نگيرد، تهمتها و دروغهای عالمگير و مرگ ونيستی هر لحظه را در مقابل چشم نبيند و به زندگی خود تا دقيقه ديگر مطمئن نباشد، اخبار كشته شدن، يا نابود شدن و اسير شدن دوستان خود را لحظه به لحظه بشنود، ولی بازهم تسليم ظلمت نشود. تا كسی حجم توطئه و خطر مرگ و هجوم وحشيانه اصحاب طاغوت را نبيند و از طرفی ديگر فداكاری و استقامت و پاكی جوانان «امل» را لمس نكند، نميتواند عمق خطر و اوج ايمان و ارزش فداكاری جوانان «امل» را بفهمد.
جوانان «امل» عليه اسرائيل در مرزهای جنوب ميجنگند و شش نفر از آنها در يك نبرد حماسهانگيز، به درجه شهادت نايل ميآيند، ولی در جنوب ظلمتزده، در جنوب غرق در كفر و جهل و ظلم، در جنوب كثيف و تاريك، احزاب خودفروخته، به جوانان «امل» اتهام خيانت ميزنند و حتی تصاوير اين شهدا را از ديوارها ميكنند. روی ديوارها مينويسند كه جوانان «امل» خيانتكارند و ما (يعنی احزاب چپ) به آنها اجازه نميدهيم كه جنوب را تسليم اسرائيل كنند!
در ورستاهای متعدد جنوب، در همان روزها به جوانان «امل» حمله ميكردند و آنها را ميزدند و ميگرفتند… جوانی كه ميخواست به مرزهای جنوبی برود، تا با اسرائيل بجنگد و شهيد شود، در خانهاش و قريهاش و مسير رفتن به جنوب، امنيت نداشت. ميبايست مخفيانه و در تاريكی شب برود. هنگامی كه خبر شهادت شهدای «طَيِبِّه» رسيد، همان احزاب چپ گفتند كه جوانان «امل» در صف «كتائب» و اسرائيل بودهاند و به دست فتح كشته شدهاند. فتح (تشكيلات فتح جنوب زير سيطره چپيها) نيز لب به هم دوخته، يك جمله نميگفت كه اينها برضد اسرائيل جنگيدند، تا شهيد شدند. يك كلمه اعلام نميكرد كه «امل» و فتح با هم همكاری نزديك دارند. فتح چپ ميخواست «امل» را نابود كند. در ظاهر نميتوانست به نام فتح، برضد «امل» كلمهای بگويد زيرا رهبری فتح، احتياج مبرمی به صدر داشت، حياتش در دست صدر بود. لذا ظاهراً نميتوانست برضد صدر و «امل» حرفی بزند. ولی ميدان را برای احزاب چپ باز ميكرد، تا آنها حمله كنند، آنها تهمت بزنند و خود با سكوت خويش آنها را كمك ميكرد… كسی اينها را نميفهمد، مگراينكه خودش با همه وجودش آنها را لمس كرده باشد… تتعجب نكنيد! خيلی دردناك است، ضربه خوردن از فتح، كشته شدن با اسلحه انقلاب، ولی بازهم راه حق ادامه دادن، بازهم از فتح دفاع كردن، باهم با دشمن جنگيدن، بازهم شهيد دادن و يازهم به خيانت متهم شدن.
راستی جز ايمان به خدای بزرگ و جز گذشت از همه چيز در مقابل ارزشها، چه نيروی ديگری ميتوانست جوانان «امل» را اينطور آهنين اراده و غيرقابل انعطاف و فداكار نمايد؟ جز وابستگی به خدای بزرگ، چه اميدی شخصی ميتوانست وجود داشته باشد، در ميان گرداب توطئهها و دشمنيها و مشكلات؟
«موسی شعيب» شاعر و نماينده حزب بعث عراقی در جنوب لبنان، در يك جلسه گفته بود: «من تعجب ميكنم كه «امل» چه اعجوبهايست؟ چه معجونی است؟ با اين همه فشار و صدمه و هجوم و ناملايمات هنوز پايدار است! هر حزب و گروه ديگری اگر اينطور مورد هجوم قرار ميگرفت، مسلماً نابود شده بود!» موسی شعيب راست ميگفت! هيچكس نميتوانست اين همه ظلم و دشمنی و هجوم را تحمل كند، جز خداپرستان، خداترسان و بينيازان از دنيا و مافيها.
در بزرگی و اهميت «امل» و صدر همين بس كه طاغوتها همه باهم، از چپ و راست، از داخل و خارج، با همه نيروی خود به امل و به صدر حمله ميكنند و با سيل تهمت و دروغ و قدرت گلوله و آتش ميخواهند آنها را نابود كنند… اگر صدر و «امل» اهمتی و ارزش و تأثيری نداشتند، مسلماً اين چنين كوبيده نميشدند. اين همه حقد، اين همه كينه، اين همه صدمه، اين همه بيانصافی و بيعدالتي… راستی كه حد و حصری بر آن وجود ندارد، و اين خود دليل ارزش و اهميت صدر و «امل» است.حركت «امل»… ايجاد چنين جنبشی،خلق چنين انسانهايی، در محيطی كاملاً فاسد و ظلمتزده، در مدتی كم و محدود (سه سال) با فقر و تهيدستی و بيسلاحی، با موقعيت كاملاً غيرمناسب، با دشمنی ديگر كشورهای عربی و كينهتوزيهای عراق و ليبي! و مصر! و دشمنی عميق روسيه و حزب كمونيست… راستی كه معجزه است. راستی جز عشق، جز راه حسينی، جز ايمان مطلق به خدا هيچ چيز قادر نيست چنين تحولی ايجاد كند. در محيطی كه بهترين سازمان انقلابی و پاكش فتح است، يك عنصر حركت «امل» از نظر ايمان و پاكی و فداكاری، هزاربار به عنصر «فتح» رحجان دارد… آقای صدر از نظر ايمان به ارزشها، صدق، پاكی، و فداكاری هزاربار بر ياسرعرفات ارحج است…
فراموش نشود كه آقای صدر و جوانان «امل» معصوم نيستند و من ميگويم كه با كمال و آرزوی ما خيلی فاصله دارند. من ناراحتيها و نارساييها و عيوب آنها را خوب ميدانم… اما در محيط لبنان، در ميان طاغوتها در ميان شيطانها، در محيط لجنآلود و متعفن لبنان، اين جوانان{جوانان امل} فرشتهاند.بعضی به من انتقاد ميكنند كه من در دفاع از «امل» و صدور مبالغه ميكنم، اما شما را به خدا حرف من، ناله دردآلود من، در برابر اين توفانهای عظيم تبليغاتی چپ و راست چقدر است؟ هر چه بگويم، يكهزارم دروغها و تهمتهای آنها را نيز خنثی نخواهم كرد… اگر كسی مرا درست بفمد، درك ميكند كه وجود من، حيات من، عشق من، فداكاری من همه و همه فرياد شده است. فرياد برضد ظلم، فرياد بر ضددروغ، فرياد برضد طاغوتها… و كسی كه طاغوتها را نبيند، كسی كه فتح را بپرستد، كسی كه خيانت احزاب چپ را نداند و با من برخورد كند و وجود فريادآلود مرا لمس نكند و يكطرفه قضاوت نمايد، آنگاه حرفهای مرا مبالغه ميخواند! ولی حقيقت اينكه من هر چه از «امل» بگويم و هر چقدر در دفاع از صدر مبالغه كنم، هيچگاه قادر نخواهم بود كه ذره ناچيزی از اتهامات و فحشها و حقدهای دشمنان را خنثی نمايم. ظالمانه است اگر سازمانهای ديگری را با همه بديها و خبث و كجرويها و دشمنيها و خرابكاريها، مقدس بشماريم، ولی دوستان خود را كه در مقابل آن عفريتها فرشتهاند، به محاكمه بكشيم و متّه روی خشخاش بگذاريم. خطاست اگر محيط لبنان و قياس بين احزاب و جوانان «امل» را فراموش كنيم و به طور مطلق حكم كنيم.من خود از جوانان «امل» كاملاً راضی نيستم و از هر كس ديگری نارساييها و نقصهای آنها را بهتر ميدانم. هر بدی كه ميكنند، ابتدا دودش به چشم من ميرود و من بيشتر از هر كس رنج ميبرم. كجرويها،غرورها، تكرويها و خودخواهيهای جوانان «امل» را بهتر از هر كس ديگری ميدانم؛ زيرا در ميان آنها به سر بردهام. روح حساس من نميتواند بدی و دروغ و غرور و فساد را بپذيرد. اما در عين حال ميدانم كه در قياس با فتح، يك عنصر «امل»، قابل مقايسه با عنصر فتح نيست. يك مسئول «امل» با ك مسئول «فتح» قابل مقايسه نيست و براستی ظلم است كه در قالب افكار موجود در دنيا كه بر قداست فتح دور ميزند، كسی بنشيند و از ضعف ايدئولوژيك اسلامی «امل» بحث كند.
در طول جنگ، احزاب چپ و فتح، با پول و اسلحه افراد خود را جمع ميكردند. هر كسی برای امنيت خود و خوردن و اسلحهداشتن، به يك سازمانی كه چربتر بود ميپيوست و خيلی مرد ميخواهد كه مورد هجوم همه اطراف باشد، از زمين و آسمان بر او بلا ببارد، فقير باشد، بيسلاح باشد و احزاب چپ به او پول بدهند و از او حمايت كنند و به او اسلحه بدند و اين مرد همه آنها را رد كند و بدون پول و بدون اسلحه در «امل» بماند و در خطر تصفيه قرار بگيرد و به ديگران نپيوندد… راستی كه مرد ميخواهد واين نكته خود در اصالت و سلوك و پاكی جوانان «امل»، كافی است. من هم بيشتر از اين نميگويم و نميطلبم و انتظاری ندارم…
در نتيجه ميخواهم بگومی كه «امل» با تكامل بسيار فاصله دارد. قدمی برداشته شده، هر كسی به راه افتاده و مشكلات زيادی سد راه است. كادر مناسب نداريم، پايههای اخلاقی و ايدئولوژی در منطقه ضعيف است، ولی ميدان كار باز و فراخ است. هر كسی بخواهد در زمينه فرهنگی، اخلاقی، مبارزاتی و حتی نظامی كار كند، آزادی و امكان دارد، امكانی كه در كشورهای ديگر به ندرت دست ميدهد. لبنان بايد برای ما يك پايگاه به شمار آيد. يك پايگاه مردمی، يك پايگاه فكری، يك پايگاه نظامي… و اين ما هستيم كه ميتوانيم در جهت پيروزی اين پايگاه قدم برداريم و آن را آنطور كه خود ميخواهيم تقويت كنيم. مشكلات فراوانی وجود دارد كه بزرگترين آنها خود انسان است، انسان لبنانی شايد عقبمانده باشد، ولی به نظر آقای صدر ميتوان شمعی روشن كرد كه در كنار شمع و زيرپای شمع، كه لبنان است، تاريك بماند. در حالی كه شمع به ساير نقاط نور ميدهد. لبنان، مركزی برای انتشار افكار و اديان و افكار سياسی و نظامی دنياست و برای اولينبار چنين حركتی با چنين خصوصياتی به راه افتاده است كه مسلماً شخصيت آقای صدر در ايجاد و استمرار آن سهم بسيار مهمی داشته و در ابتدا وجود چنين حركتی محال بود، ما ميتوانيم و بايد لبنان و به «امل» به صورت پايگاه فكری و سياسی و نظامی بينديشيم، از امكانات آقای صدر استفاده كنيم و در ضمن حركت «امل» را عميقتر، اسلاميتر، ميتحكمتر نماييم و بدانيم كه پيروزی بزرگ برای ما و برای همه مردم ستمديده دنياست.(1)
توطئه عليه امام موسيصدر
امام موسيصدر در لبنان بزرگترين حركت تاريخی را ايجاد كرد، اما در مقابل اين حركت راستها و چپيها، هر دو مخالفت ورزيدند؛ زيرا امام موسيصدر از همان سالها، شعار «لاشرقيه و لاغربيه» را مطرح كرده بود. سيستم فكری راستيها و چپيها نميتوانست اين حقيقت را بفهمد و درك كند. برای يك آدم دستراستی، هر كسی كه در جناح او نباشد، كمونيست است. آنها ميگفتند: «امام موسيصدر كمونيست است.» «كميل شمعون» بيهمهچيز به طور صريح و روشن در روزنامهها مينوشت كه امام موسيصدر، كمونيست است. بخصوص به خاطر دارم كه دو سال پيش{سال1375} در مراسم چهلم دكترعلی شريعتی كه در شهر بيروت برپا شد. به علت مخالفت شاه ملعون و «كميل شمعون» كه دستيار شاه بود، حملات شديدی عليه امام موسيصدر شروع شد. طی اين حملات ميگفتند كه امام موسيصدر كمونيست است و دكترعلی شريعتی هم كمونيست است. مصيبتی بود! بخصوص كه در زبان عربی كمونيست ميشود «شيوعي» و «شيوعي» و شيعی از نظر تلفظ به هم نزديك هستند. لذا اين دو واژه را به طور مترادف استفاده ميكردند. بدين ترتيب كه شيعی يعنی «شيوعي»، يعنی اينها همه كمونيست هستند.
از طرف ديگر چپيها، مزدوران عراق و دستنشاندگان احزاب چپ، از آنجا كه ميديدند امام موسی در جناح آنها نيست و برای خود خط مستقلی دارد، او را محكوم ميكردند، و ميگفتند كه او نوكر امريكاست، در بيشتر روزنامهها و نوشتههای آنها، بازار تهمت و شايعه عليه امام موسيصدر و شيعيان به شدت رواج داشت. حتی در خود ايران هم شاهد بودهايد كه در عرض دو سال{اول انقلاب} چقدر كتاب و نشريه و پوستر عليه امام موسيصدر و سازمان «امل» منتشر كردهاند. چپيهای ايران به دليل وابستگی به چپيهای لبنان، امام موسيصدر را به شدت كوبيدند و كتابها عليه او نوشتند و پوسترهای متعددی در دانشگاهها منتشر كردند. زيرا در روش فكری چپيها و راستيها نميگنجد كه كسی مستقل باشد، كسی خط مستقيم داشته باشد و اگر كسی در جبهه آنها نباشد حتماً بايد در جبهه دشمن قرار بگيرد. آنان نميتوانند تصور كنند، كسانی باشند كه مستقل بوده و بر روی پای خود بايستند و با نيروی خود با دشمن بجنگند. به همين علی بود كه باران تهمت و شايعه عليه امام موسيصدر و سازمان «امل» جريان داشت و هنوز هم جريان دارد و در ايران ما هم از اين تهمتها زده ميشود.
به هر حال چپيها و راستيها به شدت عليه او موضعگيری ميكنند و او را ميكوبند، اما كسی كه راه خدا را انتخاب ميكند، از قدرت دشمن نميترسد، از فزونی كه امام موسيصدر اين چنين كرد. دشمنان چپ و راست؛ سعی كردند كه او را نابود كنند، زيرا كه ميديدند وجود او برای آنها منشاء خطر است. همچنان كه امام امت ما و انقلاب مقدس ما، شرق را و غرب را به لرزه درانداخته است و رژيمهای آنها را متزلزل كرده است، در لبنان نيز چپ و راست احساس ميكردند كه وجود امام موسيصدر برای آنها منشاء خطر است.(1)
اسرائيل، مصر و امريكا در كمپداود{كمپديويد} دور هم جمع شدند و قرارهايی گذاشتند تا برای حل مشكل فلسطين، جنوب لبنان را تجزيه و تقسيم كنند، قسمتی را به اسرائيل بدهند و قسمت ديگر را مأمن و موطن فلسطينيها گردانند. بنابراين شيعيان را كه بايد در اين منطقه زندگی كنند، زير توپخانه و بمببارانهای خود بگيرند و از خانه و كاشانه خود برانند. اين يكی از نتايج كمپديويد، بود كه توسط اسرائيل، مصر و امريكا به تصويب رسيد. اما امام موسيصدر به شدت مخالفت كرد. او اجازه نميداد كه جنوب لبنان، يعنی منطقه «جبلعامل»، منطقه مقدس شيعيان را تقسيم كنند و بخورند. محال است كه چنين چيزی را بپذيرند، بنابراين مبارزه ميكند، او تنها كسی است كه مبارزه ميكند و دشمن تصميم ميگيرد كه امام موسيصدر را از ميان بردارد؛ زيرا ميفهمد كه با وجود او برنامههای شوم آنها قابل پياده شدن نيست. چندينبار سعی ميكنند كه او را ترور كنند، اما وی هر بار به لطف خدا نجات پيدا ميكند، تا سرانجام دو سال پيش به طور رسمی از طرف دولت ليبی به اين كشور دعوت ميشود. به ليبی ميرود و پنج روز در آنجا اقامت ميكند. روز ششم، سيويكم اوت1978، از ساعت دو بعدازظهر به بعد، كه در جلوی هتل خويش به اتفاق دو همراهش سوار اتومبيلهای دولتی ميشوند كه به ديدن قذافی بروند، ديگر ديده نميشود و به طور مرموزی ناپديد ميگردد. به عقيده ما دولت ليبی مسئول حفظ جان او بوده است و در اين خصوص مسئوليت دارد.
فصل 12–ربوده شدن امام موسيصدر در طليعة پيروزی انقلاب اسلامی ايران
روند رو به پيروزی انقلاب اسلامی ايران
تأثير انقلاب ايران بر همسايگان
تا به حال فكر ميشد كه مسئله توطّن فلسطينيها در جنوب لبنان و مخالف آقای صدر با اين موضوع سبب ربوده شدن اوست، اما اوج انقلاب اسلامی ايران و انتشار اميد و آرزوی پيروزی محرومان و مظلومان در همة كشورهای تحت ستم و احساس خطر اساسی برای سقوط نظامهای فاسد و ظالم منطقه، همه و همه يك تفسير جديد و يك آگاهی تازه دربارة علل ربوده شدن آقای صدر به وجود آورده است. در اينجا سعی ميشود ابعاد قضية آقای صدر و ابعاد انقلاب ايران در منطقه و روابط آنها با هم بررسی و تجزيه و تحليل شود.(1)
روند رو به پيروزی انقلاب اسلامی ايران
انقلابی بزرگ و بينظير، كه در هيچ جا ديده نشده است، انقلابی كه با هيچ تئوری غربی و شرقی قابل توجيه نيست و شرق و غرب از آن به وحشت افتادهاند. بعضی از نتايج حتمی و بزرگ اين انقلاب از اين قرار است:
1- برتری ايدئولوژی اسلامي؛ راهی جديد به دنيا نموده شده است، تئوريهای مادی و غربی و ماركسيستی شرقی همه در توجيه اين انقلاب درماندهاند. دنيای معاصر خاطرة دو انقلاب بزرگ تاريخی را به ياد ميآورد: اول، انقلاب كبير فرانسه كه به خاطر آزادی و دموكراسی و مساوات به وجود آمد و زيربنای تحولات بيشتر نظامهای غربی است. دوم، انقلاب كبير اكتبر لنين كه ماركسيستی و اشتراكی است و برای مبارزه با سرمايهداری و بورژوازی و از بين بردن طبقات به وجود آمده و زيربنای نظامهای شرقی اشتراكی عالم است.
اما انقلاب اخير ايران، به رهبری امام خمينی راهی تازه گشوده است كه بكلی با دو انقلاب معروف گذشته فرق دارد. مهمترين ارزش انقلاب ايران بُعد روحی و خدايی و روحية گذشت و فداكاری آرزوی شهادتطلبی و رسيدن به كمال مطلق است. در دنيای مادی امروز، كه همه و همه، از تاجر و عالم و انقلابی، همه به دنبال زندگی مادی و مصالح شخصی خود هستند. مردمی در ايران سينه پاك خود را سپربلای گلولههای سوزان ميكنند و حتی هنگام مرگ نماز شهادت ميخوانند و نمايندة پاكترين اخلاصها و عميقترين عشقها و شيرينترين شهادتها هستند. معمولاً حكومتهای زور و قلدر، به كمك سرنيزه و ايجاد وحشت و تهديد مردم به مرگ، ميتوانند حكومت كنند، اما در ايران امروز مردمی پيدا شدهاند كه خود به پای خود به قربانگاه عشق رفته، سينه سپربلا كده و آرزوی شهادت دارند. بدينوسيله نظام را خلع سلاح كردهاند. سلاح نظام، گرفتن حيات مردم بود، ولی مردمی كه خود حيات خويش را در طبق اخلاص گذاشته تقديم ميدارند. ديگر از نظام فاسد شده خطرسوزان گلوله نميترسند.
ايدئولوژيهای ماركسيستی و مادی غربی به طور قطعی شكست مييابند، هر دو طرف ميخواهند با اتهامات دروغ و شايعات ناجوانمردانه از اصالت و اهميت اين انقلاب مقدس بكاهند، اما مژحقيقت به مراتب بزرگتر از آن است كه با اين تهمتها و دروغها از بين برود.
2- تحرك شيعيان جهان؛ برای قرنها شيعه متهم به جاسوسی و خيانت و كفر و الحاد ميشد. هميشه شيعيان را، عقدة حقارت رنج ميداد و هميشه بارانی از اتهامات دروغ، از آسمان تعصب و كينه بر شيعيان ميباريد. اما تاكنون احساس افتخار ميكنند، زيرا اصالت انقلابی شيعه، به عنوان مسلمان واقعی بر همه ثابت شده است. شيعيان محروم و مظلوم ميتوانند به بركت انقلاب ايران نفس بكشند و از وجود خود شرم نكنند. البته حربة تكفير و هجوم و اتهام به مقدار زيادی از مخالفان گرفته شده و اباطيل گذشته و اتهامات و اغراض متعصبان خودبهخود از ميان رفته است.
3- خطر سقوط برای نظامهای فاسد؛ از آنجا كه اكثر نظامهای فاسد و ظالم منطقه احساس خطر ميكنند، لذا مصالح امريكا نيز به خطر افتاده است، بخصوص بيشتر نظامهای عربی منطقه به شدت از سقوط خود ميترسند. انقلاب ايران آنقدر سوزان و نورانی است، كه همة نظامهای فاسد را ميسوزاند و همة جهل و ظلمت موجود را نابود ميكند. انقلاب ايراناكثريت است، نه انقلاب اقليت، مانند اكثر انقلابهای نظامی معاصر، آنجا كه اكثريت مطلق مردم از زن و مرد و كوچك و بزرگ با اين همه رشد و ايمان و فداكاری برضد ظلم و فساد به پا خاستند، ديگر هيچ نيروی طاغوتی قادر نيست جلوی آنها را بگيرد.(1)
لبنان و امام موسيصدر
بايد گذشتة لبنان و خدمات آقای صدر را كمی بررسی كرد:
1- در گذشته شيعيان لبنان رنجها و ستمهای زيادی را تحمل كردهاند، كشتارهای فجيع، آتشسوزيهای هولناك از شهرهای شيعيان و جنايتهای بزرگ، هميشه شيعيان را كوبيده و خرد كرده است. ظلم و ستم تركان عثمانی بر شيعيان لبنان، ناگفتنی است. در عصر حاضر نيز مارونيها و ديگران، كه حاكمان واقعی لبنانند، به شيعيان اجحاف زيادی كردهاند، به طوری كه شيعيان درجه سوم به حساب ميآمدند، حيوان، كافر، و مزدور و جاسوس خوانده ميشدند. شيعه بودن برای عدة زيادی عقده حقارت بود و حتی بعضی از شيعيان در طول اين مدت شناسنامة خود را عوض كرده، به دين ديگران درآمدهاند.
2- امام موسيصدر به لبنان آمد و برای اولينبار برای شيعيان ايجاد مركزيت كرد. مجلس شيعيان را پس از مبارزهای سخت تأسيس نمود و برای احقاق حقوق از دسترفتة شيعيان وارد مبارزه شد، تظاهرات و اعتصابها و مبارزههای فراوان لبنان و نظام آن را به لرزه درانداخت و برای مسلمانان پيروزيهای چشمگيری نيز به دست آورد. برای شيعيان ايجاد هويت كرد. عقدة حقارت را از قلوب شيعيان زدود، شيعيان به خود افتخار كردند و احساس شرافت و كرامت و انسانيت نمودند. آنان احزاب چپ و راست را رها كردند و به دور امام صدر جمع شدند و قدرتی بينظير به وجود آوردند.
3- چپ و راست مصالح خود را در خطر ديده، عليه آقای صدر وارد معركه شدند. باران اتهام، فحشهای ناروا و تبليغات زهرآگين، بر آقای صدر و شيعيان فرو باريد. توطئهای بزرگ شروع د كه لبنان را به آتش كشيد، شيعيان بيشتر از هر گروه ديگری خسارت ديدند و كشته دادند. جنگ اگثر اوقات در محلات شيعيان و بر سر زن و بچه بيگناه آنان واقع ميشد. مخالفان شيعه دست به تصفية بزرگان و كادرهای فعال شيعه زدند و حتی چندينبار به زندگی آقای صدر سوء قصد شد، به تصور اينكه آقای صدر مسئول انفجار لبنان است و او بود كه با ايجاد تظاهرات مسلحانه و اعتصابات مختلف مردم را تشويق به مسلحشدن و آموزش نظامی كرد و اين سبب شد كه مسيحيان به وحشت افتاده، دست به آموزش و مسلح شدن بزنند و بالاخره انفجار راه بيندازند.
4- شكست احزاب چپ و راست، در نظر مردم، به علت خطاهای زياد و دروغها و تهمتها و خرابكاريها و اذيت و آزارها…. برای مدت سهسال، اين احزاب قدرت و سيطره داشتند، ولی جز نكبت و مصيبت و جنايت و خيانت كاری نكردند. آقای صدر خطّی مستقل گرفت و لذا هر دسته او را دستنشاندة دستة ديگر قلمداد ميكرد و به او هجوم ميآورد و او بدون درنظر گرفتن اتهامات و هجومها، براساس عقيدة خود و ارزشهای انسانی و اسلامی خود به راهی مستقيم و مستقل ميرفت.از اول انفجار لبنان، امام صدر برنامة توطئه استعماری را فاش كرد و همه را دعوت نمود كه با هشياری عمل كرده و به دام توطئهگردان نيفتند. در روزگاری كه دو طرف فرياد جنگ برميآوردند، او ندای صلح و آرامش ميداد و سعی ميكرد كه جلوی انفجار را بگيرد… اما توطئه قويتر بود، آتش انفجار شروع شد و چپ و راست بر آن آتش دامن ميزدند. «قتل عليالهويه» شروع شد. جناح مسلمانان!! (كه متأسفانه توسط احزاب چپ ماركسيستی اداره و رهبری ميشد) هر مسيحی را مييافتند، تنها به جرم مسيحی بودن ميشكتند و مسيحيان نيز هر مسلمانی را فقط به جرم مسلمان بودن ميكشتند و لذا ادامة جنگ و انفجار به سرعت بالا گرفت و مسيحيان اجباراً متحد و مسلح شدند و در كنار «كتائب» قرار گرفتند. آقای صدر تنها كسی بود كه عليه «قتل عليالهويه»، ندای انسانيت سرميداد و حتی چهار روز در مسجد «عامِليِّه» روزه گرفت.
احزاب چپ و راست برای تقسيم لبنان دست به كار شدند و حكومت داخلی تشكيل دادند. تنها كسی كه مخالف كرد و عليه دو طرف به شدت ايستاد، آقای صدر بود.
هنگامی كه بر اثر توطئه اسرائيل و امريكا، سوريه و مقاومت فسلطين به جان هم افتادند و احزاب چپ هر چه بيشتر تحريك ميكردند و اگر بين آنها صلحی ميشد فوراً با توطئهای جديد دو طرف را وادار به جنگ ميكردند، و راستيها نيز اين برادركشی را تشويق مينمودند،تنها آقای صدر بود كه عليه اين برادركشی موضع گرفت و اين انفجار را خيانتی به امت عربی ناميد و هفت- هشتبار به سوريه رفت و جندينبار ياسرعرفات را نزد حافظاسد برد و نهايت بين آنها را آشتی داد. عملی كه بابت آن فحشهاو تهمتهای زيادی دريافت كرد. امروز كه هر دو طرف به اعمال ناشايسته گذشته اعتراف دارند و اكنون كه متحد و همكارند، متأسفانه تهمتها و اتهامات گذشتة خود را عليه آقای صدر ناديده گرفته، حتی معذرتی نيز نخواستهاند و نميخواهند به قدرت ايمان و پايداری و فداكاری او و صحت نظرات و اخلاص او و بينيازی او از قدرتهای بزرگ موجود و استقلال او از جبههبنديهای چپ و راست اعتراف كند.
سپس استعمارگران خواستند كه بين شيعه و سنی اختلاف بيندازند و بعد خواستند كه بين شيعه جنوب و فلسطينی انفجار به وجود آورند و آنگاه خواستند شيعيان را، كه به علت كارهای خطای فلسطينيها، از آنها زده شده بودند، به سمت اسرائيل برانند، اما همه اين توطئهها با رهبری و وجود آقای صدر نقش بر آب شد. فرمانهای محكم و خللناپذير او مانند: «اَلتَّعامُلْ مَعَ اِسْرائيلَ حَرام»،{معامله با اسرائيل حرام است} همه توطئهها را درهم شكست و شيعيان را از خطر سقوط نجات داد. استعمارگران دريافتند كه با وجود و حضور آقای صدر، برنامههای استعماری آنها قابل پياده شدن نيست. محبوبيت و قدرت او روزبهروز اوج ميگرفت و افكار و نظرات او در عقول و قلوب همه مردم جا باز ميركد. مردم دستهدسته به او روی ميآوردند و احزاب چپ و راست از نظر فكری و مردمی بيش از پيش ورشكست ميشدند.
تأثير انقلاب اسلامی ايران بر همسايگان
اين تأثير از چند نظر مورد توجه است:
1- تحرك شيعيان دنيا؛ از تركيه، هند، عراق، كويت، سعودی، خليجفارس و لبنان، همه جا خون در قلب شيعيان به جوش آمده است. شيعيانی كه سالها و قرنها و قرنها تحت فشار، تهمت، فقر اقتصادی و سياسی و اجتماعی زندگی كردهاند، اكنون فرصت نفس كشيدن يافته، به حركت درآمدهاند. خطر انفجار شيعيان در زير سقف كبود طنينانداز شده است.
2- نظامهای عربی در خطر سقوط؛ نيمی از جمعيت لبنان شيعه است، در تركيه حدود 14 ميليون شيعه و علوی زندگی ميكنند. عربستان سعودی 300.000تفر شيعه دارد. 60% جمعيت عراق شيعه است. در كويت و خليج فارس و بحرين… عدة زيادی شيعه هستند. اين منطقه بزرگترين و مهمترين نقطة نفتخيز دنياست كه مصالح امريكا در آن بيحساب است. لذا خطر سقوط نظامهای عربی، امريكا را سخت به وحشت انداخته است.
3- روسيه نيز از قدرت و انتشار انقلاب اسلامی ايران به وحشت افتاده است. حكومت اسلامی، صرفنظر از وابستگيهای طايفی و زبانی و نژادی، همة اقوام را به خود جلب ميكند و مسلمانان مناطق جنوب روسيه (قفقاز، تركستان، تاجيكستان، ازبكستان…)، به سمت برادران مسلمان خود جذب خواهند شد. به علاوه روسيه در ايران مصالح زيادی دارد كه همه از دست خواهد رفت و از همه مهمتر شكست ايدئولوژی است كه سرنوشت ماركسيسم را در دنيا واژگون خواهد كرد.
4- امام موسيصدر رهبر شيعيان لبنان، فعالترين و محبوبترين رهبر مذهبی دنيای عرب است، كه دارای روح انقلابی و ديناميكی و آشنا با علوم جديد و قديم و دارای تجربه سياسی و اجتماعی و انقلابی است. اين رجل شيعه، تحولات زيادی در سرنوشت شيعيان لبنان به وجود آورده و تأثير زيادی نيز بر شيعيان عرب در نقاط ديگر منطقه گذاشته است. اكنون كه انقلاب ايران مراحل تكاملی خود را طی ميكند{پائيز سال1357} و شور و هيجان انقلابی همه شيعيان محروم و مظلوم منطقه را به جوش و خروش انداخته است، وجود امام صدر به عنوان يك رهبر فعال و مؤثر شيعه، قادر است كه اكثر نظامهای عربی را در خطر سقوط قرار دهد. درحال حاضر اكثر شيعيان جهان بدون رهبری و قيادت به سر ميبرند (جز ايران و لبنان). برای مثال تركيه با 14ميليون شيعه و علوی، فاقد رهبری است و شيعيان انقلابی و به جان آمده، اجباراً به سازمانهای چپی ميپيوندند و دشمن نيز آنها را به نام كمونيست به سادگی درو ميكند و جهان نيز در مقابل اين جنايات سكوت مينمايد. مسلماً وجود رهبری رشيد و هشيار و صالح، قادر است كه اين نيروهای انقلابی را در جهت صحيح به كار اندازد. از نظر ابرقدرتها وجود آقای صدر از اين نظر برای منطقه خطرناك است.(1)
ربوده شدن امام موسی صدر
در اين شرايط بحرانی و دقيق، رهبری فعال و هشيار ربوده شده است، دلايلی كه برای ربوده شدن او ذكر ميشود از اين قرار است:
1- اختلافات مذهبي؛ قذافی نسبت به شيعيان نظر موافقی ندارد، به علاوه خود را «خَليفَهُاللهعَلَيالاَرض» و اميرالمؤمنين ميخواند و فقط قرآن ما را ميپذيرد و سنت و چيزهای ديگر شريعت را رد ميكند. برای قرآن نيز تفسيراتی خاص قائل است. مذاهب شيعه و سنی را رد ميكند. او كتابی به نام «كتاب سبز» نوشته و طرز تفكر جديد خود را شرح داده است. بر اثر همين اختلافات دينی، حدود سينفر از بزرگترين علمای سنی ليبی را به زندان انداخت. حتی نمايندة سنيها و مفتی لبنان را نيز بر اثر اختلافات نظر دينی، به مدت دهروز به زندان انداخت. ميگويند كه همين مناقشات مذهبی و اختلافات دينی، سبب ربوده شدن امام صدر توسط معمرقذافی است.(2)
2- احزاب ماركسيستی و سازمانهای چپ، مثل «جبهه شعبيه» و حزب كمونيست و غيره كه در ليبی پايگاهی قوی دارند، ممكن است امام صدر را بوده باشند. دشمنی و مخالف اين سازمانهای چپی با او روشن است و كارشكنيها و اتهامات و هجومهای آنها، از قديم برای نابود كردن امام صدر، امری عادی بوده است. اما به نظر ما، در ليبی ممكن نيست حزبی يا سازمانی بدون آگاهی و رضايت قذافی عملی انجام دهد، يعنی حتی اگر اين سازمانهای چپی برای مصالح خود امام موسی را ربوده باشند، مسلماً با اطلاع و رضايت ليبی بوده است.
3- توطئهای بينالمللي؛ مشاركت قدرتهای بزرگ و حتی رضايت بعضی از دولتهای عربي… سبب ربوده شدن امام صدر است. اين نظر طرفداران زيادی داد و همه روزهاهميت بيشتری پيدا ميكند. چهار ماه پيش اعتقاد بر اين بود، كه مسئله توطّن فلسطينيها در جنوب لبنان و اجرای قرارهای كمپديويد سبب اصلی بوده شدن آقای صدر است؛ زيرا او با قدرت مردمی خود با اين قرارها مخالفت ميكرد، ولی امروز با اوج انقلاب ايران، ابعاد جديدتری از اين توطئه روشن ميگردد كه به مراتب مهمتر از مسئله تَوّطُنّ فلسطينيها و مسئله جنوب لبنان و حتی منطقه فلسطين است. امروز نظامهای مهم عربی در خظر سقوطند و مصالح نفت امريكا و استراتژی مهم دنيا دستخوش تطاول و تحول است و خطر امام صدر برای غرب و امريكا به مراتب بيشتر از آن بود كه فكر ميشد، بخصوص امام موسی ميتواند دنبالة رسالت امام خمينی را در كشورهای عربی پياده كند، چون از طرف شيعيان عرب شناخته شده و محبوب است و كلامش نافذ است و به روحيه اعراب و عادات و افكار آنها و زير و بم تلاطم روحی آنها آشنايی دارد، عقدهها و دردها و رنجهای آنها را ميشناسد و از نزديك با آنها در تماس بوده است، لذا برای انفجار شيعيان عرب و اسقاط نظامهای موجود عربی، عامل مؤثری به شمار ميرود.
چگو نگی خطف (ربوده شدن)
روابط امام موسيصدر با ليبی دوستانه نبود. سازمانهای وابسته به ليبی در لبنان زياد به او فحش و ناسزا ميگفتند و اتهامات عجيب ميزدند، روزنامههای اجير ليبی در لبنان و راديوهای وابسته به ليبی از هيچ اهانت و تهمتی به امام صدر فروگذار نبودند. در اواسط تابستان 1978، امام صدر سفری به الجزاير رفت و با مسئولان آنجا و بخصوص شخص «بومدين»، مذاكرات زيادی انجام داد و توافقهای كلی به عمل آمد و از آن به بعد سازمان «امل» و «جبهه آزاديبخش الجزاير» با يكديگر همپيمان (حليف) شدند و اعلامية مشترك صادر كردند. ضمناً بعضی از مسئولان رده بالای الجزاير، به روابط تيرة امام صدر و قذافی اشاره كرده و پيشنهاد نمودندكه اين تيرگی برطرف شود. امام موسی پذيرفت اتصالاتی صورت گرفت و از طرف دولت ليبی دعوتی خاص از امام صدر بعمل آمد. امام صدر در تاريخ 25 اوت 1978رهسپار ليبس شد. امام تا 31 ماه اوت در آنجا بود، ولی (براساس اطلاع رسمی دولت ليبي) ملاقاتی با قذافی صورت نگرفت. امام صدر تصميم داشت كه در روز سيويكم اوت به لبنان بازگردد. او تا ساعت 5/2 بعدازظهر در جلوی هتل ديده شد، ولی بعد از آن ساعت به اتفاق «شيخ محمديعقوب» و «عباس بدرالدين»، مفقود گرديد.
بعضی از روزنامههای وابسته به ليبی (مثل السفير در لبنان)، به منظور انحراف افكار از حقيقت با آب و تاب نوشتند كه امام صدر برای همكاری با انقلاب ايران و مبارزه عليه شاه، مخفيانه به ايران رفته است!! ولی كسی نپذيرفت.
عكسالعمل مردم
به محض انتشار خبر گرفتاری آقای صدر، لبنان به هيجان درآمد، رهبران دينی، شيعه و سنی و دُروز، يك روز را برای اعتصاب عمومی اعلام كردند و قسمتهای مسلماننشين لبنان همهجا بسته شد، به طوری كه در تاريخ نظير نداشته است. تظاهرات بيسابقهای در نقاط مختلف مثل «بعلبك و صيدا و صور» به وقوع پيوست. در شهر ماتمزدة «صور»، كه به مدت سهسال تحت سيطرة احزاب چپ (ضدامام صدر) و همچنين زير بمبارانهای اسرائيل و تاخت و تازهای مداوم بود. آنچنان تظاهرات و راهپيمايی انجام شد كه بكلی بيسابقه بود. بيشتر از صدهزار نفر در تظاهرات شركت كردند، حتی زنان و مردان پير، همانند بچههای كوچك با چشمان گريان و احساسات پرشوری كه برای يك پدر انجام ميدادند به خيابانها آمدند.
پس از مدتی، دوباره تظاهرات جديدی شروع شد و در همه مساجد لبنان مردم و بزرگان و رهبران دينی روزه گرفتند… پس اط مدتی ديگر، برای سومينبار مردم برای اثبات وفاداری خود مسيرهاي{راهپيمايي} بزرگ و طولانی. از همةلبنان به شام تشكيل دادند. در روزی كه سران كشورهای عربی برای كنگره صمود{جبهة پايداري} در شام تشكيل جلسه دادند و «بومدين و قذافی و ياسرعرفات و حافظاسد»، همه چضور داشتند. مسيرهای طويل كه يك سر آن در حدود مرزهای لبنان بود و سر ديگر به شام رسيده بود. فريادهای شيعيان لبنان به طرفداری امام صدر، شام را ميلرزانيد. اعضای كنگره همه متوجه اين مسيرة سيصدهزارنفری شده بودند. از همه مهمتر اينكه قذافی مبهوت اين عظمت و قدرت و وفاداری شيعيان شده بود و از پشت پنجره مقر كنگره به اين ماشينها و اتوبوسها و جوانان پرشور نگاه ميكرد.
نمايندگان شيعيان به كنگره داخل شدند و قضية آقای صدر را مطرح كردند. به درخواست حافظاسد، جلسهای خاص بين قذافی و نمايندگان در اطاقی ديگر تشكيل شد. اولين حرفی كه قذافی زد اين بود: «آيا شما همه شيعه هستيد؟» شيخ احمدزِيْنْ، مفتی سنی صيدا، به پا خاست و گفت: «من سنی هستم و امام صدر تنها متعلق شيعيان نيست، بلكه او رهبر همةماست…» و بعد قذافی گفت: «آخر او ايرانی است، چرا شما از يك ايرانی دفاع ميكنيد؟» و «شيخعَبْدُالاَميرقَبَلان» مفتی شيعه بيروت، به او پاسخهای منطقی داد. اين تظاهرات و راهپيماييها، محبوبيت آقای صدر را به همه ثابت كرد و پشتيبانی اكثريت مطلق مردم را در هواداری از او آشكار و محكمترين مشتی بود به دهان احزاب چپ و راست كه فكر ميكردند با سهسال تبليغات دروغ و تهمت و افترا محبوبيت او را از بين بردهاند. حتی عدهای به قذافی گفته بودند كه امام صدر ديگر طرفداری ندارد و ربودن و نابودی او امری ساده بدون اشكال است، ولی اين پشتيبانی عظيم و تحرك انتحاری جوانان «امل»، برای انتقام همه را به وحشت انداخت. توطئهگران سعی كردند كه شيعه عصبانی و خروشان را با فلسطينی و سنی به جنگ بكشانند و با انفجار داخلی همه نيروها را تحليل ببرند، كه بر اثر هشياری و بيداری بزرگان شيعه، اين توطئه نيز خنثی شد. شيعيان خود را يتيم شده احساس ميكنند، ولی به هيچوجه در مقابل توطئهای اين چنين ناجوانمردانه، سكوت نخواهند كرد.
انعكاس خارجی
حافظاسد و بومدين و ياسرعرفات، ظاهراً فعاليت زيادی برای قانع كردن قذافی در اخراج امام مبذول كردند. حافظاسد در جلسهای خطاب به قذافی گفته بود: «مواظبباش كه حادثة كربلا تكرار خواهد شد.» و ياسرعرفات سهبار شخصاً به ليبی رفت و به قذافی فشار آورد و در مرحلةآخر مناقشة شديدی بين او و قذافی به وقوع پيوست.
مرجع و رهبر برگ مسلمانان، امامخمينی، پس از اطلاع از دستگيری امامصدر به شدت ناراحت شد و فوراً تلگرافی به ياسرعرفات مخابره كرد و ناراحتی خود را اظهار نموده، خواستار شد كه تحقيق كند و قضيه را حل نمايد. هنگامی كه سران كنگرة «صمود» در شام جلسه داشتند، مجدداً امامخمينی تلگرافی به حافظاسد رئيس كنگره مخابره كرد و خواستار تحقيق و فعاليت اعضای كنگره در مورد قضيه آقای صدر شد. هنگامی كه دولت ليبی از امام خمينی دعوت كرد تا به ليبی برود، امام همه چيز را تعليق بر بازگشت آقای صدر نمود و از دخول در هر نوع كاری با ليبی، تا بازگشت سالم آقای صدر، سرباز زد.
بعد از تلگرافهای امامخمينی، سيل تلگرافها از طرف مراجع ديگر و بزرگان و سازمانهای اسلامی، به سمت ليبی و الجزاير و سوريه سرازير شد. سخنگويان زيادی در جلسات خود در ايران، قضيه آقای صدر را مطرح كردند و حتی تصوير او در ميان تظاهركنندگان در اين ماههای پرتلاطم روی دستها ديده ميشد.(1)
وساطت با امام خميني
آنچه به عيان ديده ميشود، اوج انقلاب اسلامی ايران و شكست حتمی شاه و نابودی مصالح امريكا در منطقه است. اما امريكا تلاش ميكند كه از اين شكست جلوگيری كند. گاهی با عناد و خشونت وارد معركه ميشود و گاهی كه كاملاً بيچاره ميشود، دست سازش و همكاری دراز ميكند. از آنجا كه بيچارگی امريكا حتمی است، آن كشور خيلی سعی كرده و ميكند كه با امامخمينی از در مصالحه درآيد و حاضر شده است شاه را ببرد، حاضر شده است حتی نظام را تغيير دهد، اما ميخواهد مصالح خود را در منطقه حفظ كند. ولی تا به حال در همة آنها شكست خورده است.
1- اصلاح شاه؛ امريكا سعی كرد تا با فشار زياد، روش شاه را تغيير و تحول دهد تا او شخصاً به مردم آزادی و دموكراسی دهد و مردم را راضی كند.- اميني؛ امريكا حتی حاضر شد دكتر امينی با آب و تاب فراوان بيايد و شاه را تأذيب و حتی سرنگون كند…
3- دكتر سنجابي؛ امريكا خواست او را به نام «رهبر مخالفان» جا بزند و با تبليغات زياد او را بزرگ كند و بعدها با او سازش نمايد. به هرحال در همة اوقات حاضر بوده است كه به سهولت از شاه صرفنظر كند، (زيرا ميداند كه شاه ديگر فايدهای ندارد و بكلی رسوا شده است) به شرط آنكه مصالح امريكا محفوظ بماند… اما بر اثر مقاومت امامخمينی همه راهها و پيشنهادها به اين بنبست رسيده است.
در پی اين شكستها امريكا سعی كرد كه به طور مستقيم با امامخيمنی وارد مذاكره شود و به نوعی سازش كند… و برای اين كار راههای زيادی انتخاب كرد، شخصيتهای بزرگی را واسطه قرار داد، آنگاه ملكحسين را رسماً وارد معركه كرد. ملكحسين حتی از قضية آقای صدر استفاده كرد و به طرفداری از آقای صدر پيشنهاد كرد تا جناحی از ملكحسين + حافظاسد + امامخمينی تشكيل شود و اين سه مشتركاً نامهای به قذافی نوشته و او را تهديد كنند، كه امامخمينی نپذيرفتند. مسلماً اين نظر برای نزديكی با امامخمينی و اشتراك طرفين در يك امر مهم پيشنهاد شده بود تا راهحلی برای وساطت بعدی باشد. همه اين امور و حقايق نشان ميدهد كه امريكا، با دستپاچگی زياد ميخواهد وسيلهای برای نزديكی و فشار به امامخمينی به دست آورد… ولی آيا امريكا ميخواهد تسليم رأی امامخمينی شود؟ آيا حقيقتاً امريكا ميخواهد با امامخمينی كنار بيايد؟… خيلی بعيد است! زيرا اولاً جناح امامخمينی،با طرز تفكر انقلابی اسلامی برای امريكا بسيار خطرناك است. ثانياً اگر امركا ميخواست تسليم نظر امامخمينی شود، چرا اين همه دست به كشت و كشتار ميزند؟ اين همه در دفاع از نظام فاسد شاه، اصرار ميورزيد و اين همه امامخمينی را تحت فاشر قرار ميداد…؟
واضح است كه امريكا ميخواهد با امامخمينی وارد مذاكره شود، اما نه برای تسليم به اوامر امام، بلكه برای داد و ستد و معامله و حفظ مصالح خود به حداكثر ممكن و حتی فشار بر امام، برای قبول بعضی نظرات امريكا در منطقه… نظراتی كه امامخمينی آن را نميپذيرد. لذا برای پذيرش آن نظرات، امركا احتياج به فاشر دارد، تا نظرات خود را بر امامخمينی تحميل كند. يعنی وساطت، برای تحميل نظرات خود بر امام.
عدة زيادی از انديشمندان، در اين رابطه، معتقدند كه ربوده شدن امام صدر، نقش بزرگی برای وساطت امريكا بازی ميكند و دستگيری آقای صدر و فشار بر امام خمينی، در رابطه با امامخمينی و تحميل نظراتی بر او با زور و فشار است كه نتيجة آن به نفع امريكاست.
برای درك بيشتر موضوع بايد توجه كرد كه غرب برای پيشبرد برنامههای استعماری خود راههای زيادی دارد. يكی از اين راهها، تحريك عدهای انقلابی، با شعارهای تند و انحرافی و تخريب هر نوع برنامةسازنده است. «جبهه شعبيه» در مقاومت فلسطينی چنين نقشی را بازی ميكند و هميشه كارهايی كرده، كه به انفجار و قتلعام فلسطينيها ختم شده است، ولی با شعارهای تند انقلابی كه هيچكس قادر به اجرای آن نيست. لذا آنها هميشه معارض برنامههای معمولی مقاومت فلسطين هستنند. دولت عراق نيز خود را خيلی انقلابی به حساب ميآورد و حتی دولتهای ديگر عرب را خائن و يا عقبمانده و ترسو معرفی ميكند. لذا از همكاری با آنها سرباز
ميزند. «جبهه صمود» عرب{جبهة پايداري} ضدمصر و اسرائيل را ميشكند. ولی به اسم انقلابيگری و با شعارهای تند. در عمل ميبينيم كه عراق در خلال سالهای گذشته هرچه كرده به نفع اسرائيل و عليه مقاومت فلسطين و عرب بوده است. در مورد امامخمينی نيز ديديم كه عراق با وقاحت تمام در كنار شاه قرار گرفت و امام را از عراق اخراج كرد و اكنون اگر با سوريه نزديك شده است{سال1357} و يا دست همكاری به سوی كشورهای ديگر عرب دراز كرده، فقط از ترس سقوط حتمی خود پس از پيروزی انقلاب اسلامی ايران است.
در جنگ سال1973 بين اعراب و اسرائيل، همه دولتهای عربی صدور نفت خود را به غرب قطع كردند، جز عراق و ليبي! لبنان نفت امريكا را تأمين نمودند. اعمال اين دو دولت، با شعارهای تند و كارشكنی در برنامههای جاری، برای هر آدم منصفی حداقل ايجاد شك ميكند.
دستگيری آقای صدر، بزرگترين شك را در مورد ليبی ايجاد مينمايد. چون اين دستگيری تنها به سود استعمارگران و اسرائيل و نظامهای فاسد مرتجع عربی است. ولی به صراحت و جرأت ميتوان گفت كه آقای قذافی امامخمينی را درست نشناخته است، همانگونه كه ابرقدرتها نيز نشناختهند.(1)
فصل 13-انقلاب اسلامی ايران روزنة اميد شيعيان لبنان
اثر پيروزی انقلاب اسلامی ايران بر شيعيان لبنان
پيروزی انقلاب اسلامی ايران و تغيير موازنه قوا
درگيريها و شهادتها به دنبال پيروزی انقلاب اسلامي
جنايات مزدوران عراق در سوگ شهادت آيتالله سيدمحمدباقر صدر
جبهه بزرگ عوامل چپ عليه «امل» (تنها مدافع انقلاب اسلامي)
انقلاب اسلامی ايران؛ پل پيروزی لبنان و فلسطين
اثر پيروزی انقلاب اسلامی ايران بر شيعيان لبنان
در حال حاضر بايد بگويم كه شيعيان لبنان يتيم شدهاند. پس از هزار و چهارصد سال فرصتی مناسب به دست آورده بودند كه خود را از زير خاكستر لجن و نكبت و ذلت بيرون بكشند و برای اولينبار، بر عقدههای خود سيطره پيدا كنند. اما يكباره ميبينيد كه رهبرشان مفقود شده و كشورشان مورد هجوم قرار گرفته است. بدون شك اين توطئه از يك منبع و از يك مصدر سرچشمه گرفته است و بايد بگويم اگر پيروزی انقلاب اسلامی ايران نبود، زندگی بر مردم شيعه لبنان محال ميشد. مردم فقير و محروم و متسضعف لبنان ديگر هيچچيز در زندگی خويش ندارند و فقط چشم به ايران و انقلاب ايران دوختهاند. ميبينيد كه بزرگترين تظاهرات عالم در پشتيبانی از انقلاب اسلامی ايران در لبنان صورت ميگيرد، بخصوص در مناطقی كه مردم همه روزه در زير گلولههای اسرائيل جان ميدهند. يعنی كسانی كه هر روز زجر و شكنجه استعمار را با همه وجود خود حس ميكنند، ارزش انقلاب ايران را ميدانند. حتی در اين تظاهرات، شدت احساسات به درجهای ميرسد كه اغلب مردان لباسهای خود را تكهتكه ميكنند، زنها بر پشتبامها هلهله ميكنند و بر سر تظاهركنندگان برنج پرتاب ميكنند(1). اين احساسات پرشوری است كه اين مردم محروم و بدبخت و مستضعف نسبت به انقلاب ايران دارند و بدون شك بايد بگويم كه در اين دنيا هيچ پشتيبانی برای شيعيان لبنان جز ايران وجود ندارد.
هريك از سازمانهای عربی داخل لبنان به يك كشور عربی متكی است، اما شيعيان لبنان هيچ پشتيبانی جز ايران پيدا نميكنند، بنابراين همه چشم اميد آنها بعد از خدا به ايران دوخته شده است. بايد مطلب ديگری را نيز فاش كنم كه شايد خطرناك باشد و آن اينكه سربازان «امل»، اين جوانان از جان گذشته «امل» كه تصميم گرفتهاند تا در برابر اسرائيل بايستند، بجنگند و مرگ شرافتمندانه را بر اين زندگی ترجيح دهند، كسانی بودند كه ميخواستند به ايران بيايند و دوشبهدوش برادران خويش، عليه طاغوت بجنگند. در آن بيستوچهار ساعت آخری كه مسئله ايران و جنگ و حمله به نيروی هوايی به وقوع پيوسته بود، پانصد نفر از سربازان «امل» آماده شدند و دولت سوريه نيز تقبل كرده بود كه هواپيماهای جنگی در اختيار آنها بگذارد تا آنها يكسره به ايران بيايند، در داخل تهران يا كنار تهران فرود آيند و بجنگند.اينجا احساس ميكنم كه ملت ما در برابر يكچينی فداكاری و تعيين سرنوشت، مسئوليتی دارد كه هيچگاه نبايد آن را فراموش كند؛ زيرا درحال حاضر پس از خدای بزرگ اميد ديگری برای آنها در سرتاسر گيتی جز ايران وجود ندارد.
تنها رهبری كه پس از سالها و قرنها برای آنها آمده بود، به آنها افتخار داده بود، عظمت بخشيده بود، آنها را متحد كرده بود، در مقابل دشمنان به آنها قدرت بخشيده بود، ربوده شده است. اگر انقلاب اسلامی ايران و پيروزی آن نبود، چه بسا كه اكثريت اين مردم بدبخت از شدت ناراحتی دست به خودكشی ميزدند. شما همهروزه ميبينيد كه جوانی از شيعيان جنوب لبنان هواپيمايی را ميربايد و باز برميگرداند. آيا آنها ديوانه هستند؟ نميدانند چه كنند! ميگويند امام موسی را ميخواهند، پدر خود را ميخواهند، يتيم شدهاند، تنها اميد و آرزوی آنها، همچنان كه گفتم به ايران است. اينجاست كه ملتی ديگر و مردمی ديگر، با تمام وجود و از صميم قلب، ارزش و اهميت انقلاب ايران را درك ميكنند، ميفهمند، ميسنجند، بيش از آنچه كه مردم ما بفهمند و حس كنند آنها به پيروزی انقلاب ما اميد بستهاند. شما ميبينيد كه مردم ما به جان هم افتادهاند، نيروهای خود را تباه ميكنند. اختلافات داخلی سبب ميشود كه به دست دشمن حربه بدهد تا همه ما را و انقلاب ما را بكويند، زيرا اينان ارزش اين انقلاب را آنچنان كه بايد و شايد درك نكردهاند{سال1359}. اماآنها كه زير آتش آتشبارها زندگی ميكنند و همه حيات و هستی خود و تنها پدر خود را نيز اينچنين از دست دادهاند، به خوبی ارزش انقلاب را درك كردهاند و بيش از ما دلشان برای اين انقلاب ميسوزد.همه طايفهها و احزاب لبنان برای خود پشتيبانی دارند و از طرف كشوری يا كشورهايی حمايت ميشوند، جز شيعيان لبنان و «امل»، كه تنها متكی به خدا بوده و هستند. ولی اينان با پيروزی انقلاب اسلامی ايران، پس از خدای بزرگ به كشور مسلمان ايران، مركز شيعه و انقلاب اسلامی اميد بستهاند، تا از حمايت و بخصوص پشتيبانی معنوی و سياسی آن كمك گيرند، تا بهتر بتوانند در مقابل دشمنان چپ و راست اسلام و اسرائيل جبار بايستند.
پيروزی انقلاب اسلامی ايران و تغيير موازنه قوا
انقلاب اسلامی ايران، با سقوط حكومت طاغوت به پيروزی رسيد، اين پيروزی تعادل قوا را در منطقه به هم زد و راه پيروزی مردم را عليه استعمار هموار كرد. به آنها قدرت و جرأت داد كه با اتكاء به اسلام عليه همه طاغوتها بايستند و بجنگند. معيارهايی ارائه داد كه راه صحيح مبارزه را به همه آموخت. در رابطه با كشورهای منطقه، بخصوص لبنان و عراق، معيارهای انقلاب اسلامی ايران اثراتی عميق برجای گذاشت.
پس از پيروزی انقلاب اسلامی ايران، در لبنان و بخصوص در شهرهای مصيبتزده جنوب لبنان، زنها و بچهها، پير و جوان ديوانهوار به خيابانها ريختند و فرياد «زندهباد خميني»، «زندهباد خميني» سرتاسر جنوب لبنان را پر كرد. ميتوانم بگويم هيچكس در هيچ نقطه از دنيا، اينچنين از صميم قلب پيروزی انقلاب اسلامی ايران را آرزو نكرده است. چون اگر انقلاب ايران پيرزو نميشد، برای شيعيان لبنان، بخصوص شيعيان جنوب لبنان،آيندهای تاريك و وحشتناك پيشبينی ميشد، بدون هيچ روزنه اميد. از يك طرف چپيها، از يك طرف اسرائيل و از طرف ديگر مسيحيانی كه دستنشاندگان اسرائيل هستند و تحت رهبری «سعدحداد» يك دستنشانده اسرائيل به جنوب لبنان دستاندازی ميكنند. هيچ راهحلی برای جنوب وجود نداشت، جز آنكه پيروزی انقلاب اسلامی ايران، تمام موازنه قوا را عوض كندو اسرائيل و مسيحيت به جای خودشان بنشينند و شيعيان نفس راحتی بكشند.
پشتيبان مسيحيت و احزاب مسيحی لبنان دنيای مسيحی غرب است كه از آنها همهگونه حمايت ميكنند و عمق استراتژی سنيها در لبنان كشورهای عربی مجاور لبنان هستند. در بين تمام اين طوايف شيعيان لبنان بيپناهند، در طول تاريخ تنها كشور شيعه در منطقه، دولت ايران بوده است. همانطور كه ميدانيد شاه سابق همكار و مددكار اسرائيل بود و برضد شيعيان عمل ميكرد. حتی برضد رهبر شيعيان، امام موسی صدر و ديگران توطئه ميكرد. شاه كسی بود كه به كَميلْ شَمعْون، فرمانده «حزب اَحْرارْ» اسلحه و پول ميداد. بنابراين تنها كشور شيعه در دنيا، برضد مصالح شيعيان لبنان عمل ميكرد و شيعيان نهتنها پناهی در عالم نداشتند، بلكه از جانب دولت ايران صدمه ميديدند. اما با پيروزی اين انقلاب مقدس حقيقتی بارز و معجزهآسا برای شيعيان لبنان روشن شد و آنان همپيمان حقيقی و واقعی خويش را پيدا كردند. آنان برای اولينبار، در تاريخ به اين نتيجه رسيدند كه ملتی و مردمی وجود دارند كه با اخلاص و محبت از آنها پشتيبانی ميكنند، كه همانا ايرانيان هستند.
درگيريها و شهادتها به دنبال پيروزی انقلاب اسلامی
از آنجا كه پيروزی انقلاب اسلامی ايران با معيارهای جديد خود پايههای سست و پوشالی دولتهای مرتجع و دستنشانده منطقه را به لرزه انداخت، همه آنان برای خفه كردن انقلاب ايران و عدم گسترش آن يكپارچه وارد عمل شدند. اولين عكسالعمل آنان، در احزاب دستنشانده آنها و در لبنان نمودار شد. يكايك آنها شروع به مخالفت صريح و روشن و دشمنی با تنها سازمان مكتبی طرفدار انقلاب اسلامی در لبنان، يعنی «امل» نمودند كه منجر به ايجاد درگيريها و شهادتهای بيشماری در سرتاسر لبنان شد و ميخواهم چند نمونه از آنها را برای شما بازگو كنم؛ حقايقی را كه هيچجا نخوانده و نشنيدهايد.
<![if !supportLineBreakNewLine]>
<![endif]>
شهادت محمد فتونی و علی مرتضي
در شهر صور، شهری كه من در آن زندگی ميكردم، در شهری كه چپيها و فلسطينيها قدرت مطلق را در دست دارند و منطقه نفوذ آنها به شمار ميرود، مدرسه بزرگی است به نام «ثانويهصورالرسميه» يا مدرسه متوسط شهر صور، كه بيش از دو هزار شاگرد دارد. در اين مدرسه بزرگ، عدهای از رزمندگان «امل» نيز تحصيل ميكنند. يكی از شاگردان مدرسه، جوانی بود به نام «محمد فتوني»، فتوفی از بهترين ورزشكاران لبنانی و در عين حال از بهترين رزمندگان سازمان «امل» بود. كسی بود كه در سوريه و در بعلبك تعليمات زيادی ديده بود و با استعداد جسمانی كه داشت بهترين رزمندگان دشمن را از پای درميآورد.«محمدفتوني» در روزهای پيروزی انقلاب اسلامی ايران، تصاوير امام امت ما را در داخل شهر صور پخش ميكرد، تا وقتی كه به داخل مدرسه رسيد. داخل مدرسه نيز عكس امام را به ديوارها ميچسباند. يكی از كمونيستها ميآيد عكس امام را پاره ميكند. «محمد فتوني» يك قهرمان، يك رزمنده و كسی كه هيچكس نميتواند در مقابل او مقاومت كند، از اين بيحرمتی عصبانی ميشود و با دو سيلی محكم اين جوان كمونيست را به خاك مياندازد. چند نفر از چپيهای ديگر ميريزند، آنها را نيز ميزند. يك ساعت ميگذرد و يكباره حزب كمونيست نيروهای مسلح خود را به مدرسه بسيج ميكند و مدرسه را محاصره مينمايد. عدهای از افراد مسلح چب كمونيست وارد مدرسه ميشوند و يك راست به سراغ «محمدفتوني» ميروند. «محمدفتوني» رزمنده، با يك ديد ميفهمد چه كسانی و با چه اسلحهای ميخواهند او را محاصره كنند. لذا از چنگ آنها ميگريزد، خود را به ديوار ميرساند و با يك جهش از روی ديوار به پشت مدرسه كه زمينی باز و دارای قبرهای باستانی است ميپرد و ميگريزد.هنگامی كه خبر به من رسيد، من در چند كيلومتری اين مدرسه و در مدرسه ديگری بودم. عدهای از نيروهای خود را، همراه مسئول نظامی خود به اين مدرسه فرستادم كه قضايا را تحقيق كند. آنها نيز نزد مدير مدرسه جمع شدند و همه قضايا را بازگو كردند. مدير مدرسه گفت كه فردا محاكمهای تشكيل ميدهد، «محمدفتوني» و آن دانشجويان كمونيست را در محكمه حاضر ميكند و در آنجا حكم صادر مينمايد. از آنجا كه ما نميخواستيم درگيريهای داخلی به وجود بيايد، من «محمدفتوني» را شخصاً خواستم و به او گفتم: «تو بايد روز بعد ساعت چهار بعدازظهر در اين محكمه حاضر شوی و آنچه را كه مدير حكم ميكند بپذيری، حتی اگر اخراج از مدرسه باشد.» «محمدفتوني» نيز پذيرفت و روز بعد در ساعت دو بعدازظهر رهسپار مدرسه شد.ساعت سه بعدازظهر، يعنی يك ساعت قبل از محكمه، كمونيستها دوباره مدرسه را محاصره كردند. «محمدفتوني» خواست مانند روز پيش خود را از حلقه محاصره نجات دهد. بنابراين از ديوار خود را به كوچه پرتاب كرد، ولی در مقابل خود متأسفانه ماشينهای حزب كمونيست را با اسلحه سنگين مشاهده نمود كه همه به سوی او نشانه روی كرده بودند. به او فرمان دادند كه دستهای خود را بالا ببرد، يعنی تسليم شود. «محمدفتوني» گفت: «به خدا سوگند كه جز در مقابل خدا، در مقابل هيچ قدرتی تسليم نخواهم شد و دست بلند نخواهم كرد.» يك رگبار گلوله بر او ميوزد و سينه او را هدف قرار ميدهد و او در خاك و خون خويش ميغلطد.در اين موقع يكی از بهترين ستارگان سازمان «امل» به نام «علی مرتضي»، كه فرمانده سازمان «امل» در شهر صور بود و ماههای متوالی در برابر اسرائيل جنگيده بود و مدتهای مديد در بيروت، در «شياح» در برابر فالانژيستها فداكاريها كرده بود، فرا ميرسد. شايد عكس معروفی را كه در روزهای انقلاب در شهر تهران بر دست تظاهركنندگان ميگرداندند و جوانی را با حالت رزمی، كلاشينكوف در دست بر روی تخته سنگی نشان ميداد ديده باشيد. اين عكس، عكس «علی مرتضي» است كه در جنوب لبنان در «بِنْتِجُبَيْلْ» كنار سنگر مقابل اسرائيل خود من از اين جوان فداكار و فرمانده بزرگ برداشتم و بعداً ديگران از آن استفاده كردند و در تظاهرات خويش اين عكس را ميگرداندند. هماكنون نيز كتابهای متعددی را ميبينيد كه عكس «عليمرتضي» در پشت آنها نقش بسته است. «عليمرتضي» قهرمان بزرگ، رزمنده بينظير و مؤمنی كه به راستی نظير نداشت و فرمانده سازمان «امل» در شهر صور بود، از راه فرا ميرسد و ميبيند «محمدفتوني» دوست او در خاك و خون ميغلطد. به سرعت خود را به او ميرساند كه او را بلند كند و به بيمارستان برساند. هنوز نميداند چه شده است. هنگامی كه پيش ميرود تا «محمدفتوني» را بردارد، يك رگبار مسلسل نيز به طرف او سرازير ميشود و او با يكخيز خود را بر خاك مياندازد و در پشت ديوار سنگر ميگيرد و از رگبار گلوله جان سالم به در ميبرد. او احساس ميكند كه دشمن قدم به قدم نزديك و نزديكتر ميشود و او فقط يك هفتتير دارد، كه 9 گلوله در آن بيشتر نيست. با 9 گلوله خود هشت نفر از دشمن را به خاك مياندازد و دشمن در اين وقت با آر. پی.جی و دوشكا و اسلحه سنگين منطقه او را ميكوبد. او همچون گنجشك از يك طرف به طرف ديگر ميجهد و ميزند تا سرانجام گلولههايش تمام ميشود و هدف گلوله قرار ميگيرد و بر خاك ميافتد.اينجا ميخواهم داستانی را برای شما بازگو كنم كه ضروری است، بخصوص در اين روز مقدس و در ماه مبارك رمضان. اين جوان؛ علی مرتضی، كه از خانواده مرتضی، همان نويسنده بزرگ نهجالبلاغه و از سيّدهای بيت مرتضی است، در روزهای پيروزی انقلاب آرزو ميكرد كه به ايران بيايد و در ايران به شهادت برسد. ما نيز در نظر داشتيم كه پانصد رزمنده سازمان «امل» را تجهيز كنيم و خود را به وسط معركه برسانيم. با دولت سوريه صحبت كرده بوديم و دولت سوريه نيز پذيرفته بود كه هواپيما و همه امكانات در اختيار ما بگذارد تا اين پانصد نفر رزمنده سازمان امل را به هر كجا كه ما ميخواهيم حتی در فرحآباد، در وسط خيابانهای تهران پياده كند و خود من دستاندكار اين سازماندهی بودم تا اين افراد را با اين امكانات نظامی در وسط معركه نبرد پياده كنم. من نميتوانم شوق و حرارت و احساسی كه اين جوان برای آمدن به ايران و شهادت در كناربرادران ايرانی خويش داشتند بيان كنم. اما همچنان كه ميدانيد، نبرد در تهران، بيش از بيستوچهار ساعت به طول نينجاميد، يا حتی كمتر از بيستوچهار ساعت، طاغوت گريخت و ملت پيروز شد. بنابراين فرصتی به دست نيامد كه اين رزمندگان، كه ستارههای نبرد و بخصوص نبردهای چريكی هستند، به تهران بيايند و در كنار برادران ايرانی خود بجنگند.«علی مرتضي» يكی از آن كسانی بود كه آنقدر شوق و رغبت برای آمدن به ايران داشت كه حتی شبها در مدرسه ما ميخوابيد. ميترسيد كه من بروم و او را با خود نبرم. او از جنوب لبنان آمده بود. از بيروت، از صحنههای جنگ كنارهگيری كرده بود كه مبادا او را جا بگذاريم، مبادا برويم و او را به همراه خود نبريم.به ياد دارم كه در هفدهم شهريور 1357 هزاران نفر در تهران به شهادت رسيدند. در ميان اين شهدا جوانی بود كه عكس او را در اروپا و امريكا منتشر كردند. اين جوان مؤمن و پاك هدف گلوله قرار مكيگيرد و بر خاك ميافتد و سپس همه نيروی خود را جمع ميكند و دوباره بر پای ميايستد، تا نماز شهادت به جای آورد و بعد بميرد. با آن خلوص و با آن پاكی و طهارت كه بر پای ايستاده است و خون از بدنش جاری است و نماز بر زبانش ميگذرد، در همين لحظه رگبار گلولهای از طرف تانكها به سوی او ميوزد و او را بر خاك شهادت مياندازد، درحالی كه نماز بر لبانش جاری بوده است.هنگامی كه من اين داستان را از شهيد برای كادرهای سازمان «امل» تشريح ميكردم، «علی مرتضي» به شدت گريه ميكرد، مرتعش ميشد و آرزو ميكرد كه چنين شهادتی نصيب او شود، تا آنجا كه در آن روز منحوس توسط حزب كمونيست هدف گلوله قرار ميگيرد و بر خاك ميافتد. آنها كه در اطراف بودند مشاهده كردند كه «علی مرنتضي» هنوز نيمهجانی داشت، بدن خود را به سمت قبله كرده و شروع ميكند به نمازخواندن. ميخواست مانند برادر شهيد خود در هفدهم شهريور، آخرين لحظه حيات خود را با نماز شهادت به پايان برساند، ولی دشمن خونخوار به او اجازه نميدهد. به او نزديك ميشوند و با يك رگبار گلوله كلاشينكوف از كمر او را به دونيم ميكنند و با يك رگبار ديگر دست و شانه او را از بدن جدا ميكنند و «محمدفتوني» را كه همچنان در خون ميغلطيد با يك رگبار ديگر به شهادت ميرسانند.تصور كنيد! چنين ستارگانی، با چنين ايمانی توسط چه افراد خبيثی و با چه دلايل موهنی بايد كشته شوند؛ زيرا ميخواستند تصوير امامخمينی را در مدرسه به ديوار بچسبانند. تمثال امام مشخصكننده خط مكتبی است و حزب كمونيست نميپذيرد كه اين خط و خط اين امام بزرگ، در لبنان و در نقاط ديگر منتشر گردد. پس بايد دو جوان بزرگ اين چنين به شهادت برسند. روز بعد بازار شهر صور اعتصاب كرد، كمونيستها به تمام دكانها و بازاريها و تجّار اولتيماتوم دادند كه اگر مغازههايتان را ببنديد آن را نفجر خواهيم كرد، سرمايه شما را خواهيم گرفت و تهديدهای ديگر. اما مردم صور گفتند كه با چنين جنايتها كه حتی يزيد نكرده است، حاضر نيستيم به ساز شما برقصيم، هرچه ميخواهيد بكنيد. شهر صور در اعتصابی عميق فرو رفت كه بزرگترين درجه تفرت مردم را به حزب كمونيست و افراد وابسته به آنها نشان ميداد.(1)
جنايات مزدوران چپی در سوگ شهادت آيتالله سيدمحمدباقر صدر
شما ميدانيد كه «آيتالله سيدمحمدباقر صدر» بزرگترين مرجع شيعيان عراق بود. كتابهايش، مكتبش، نوشتههايش و طرز تفكرش در دنيا بينظير است. بهترين نويسندگان و متفكران عرب كسانی هستند كه خود را پيرو مكتب او ميدانند. مردی مكتبی، مؤمن. متّقی و بينظير كه از انقلاب مقدس اسلامی ما طرفداری ميكرد. مدتها به زندان ميافتد؛ زيرا از امام امت ما طرفداری كرده است. آيتالله سيدمحمدباقر صدر مرجع شيعيان عراق، پسر عموی امام موسيصدر رهر شيعيان لبنان است، شيعيان لبنان ميبينند كه رهبر آنها دزديده شده است و مدت دوسال است كه آيتالله سيدمحمدباقر صدر نيز به دست صدام سفّاك به شهادت ميرسد. در يك شب هولناك، سيدمحمدباقر صدر و خواهر بلند پايهاش «بِنْتُالْهُدي» را در زير شكنجه شهيد ميكنند. در عرض يكماه چند هزار تفر از رزمندگان و آزاديخواهان عراقی را به خاك و خون ميكشانند و يك چنين جنايتهايی مرتكب ميشوند.امام امت ما سه روز عزای عمومی اعلام كرد و شيعيان لبنان نيز به كوچهها و خيابانها ريختند و تظاهرات بزرگی را عليه صدام سفّاك به راه انداختند. نظاهركنندگان از خيابانهای بيروت ميگذشتند، تا به كنار ساختمان بلندی كه روزنامه «اَلْمُحَرَّر» در آنجا قرار دارد،رسيدند.(2) مزدوران عراقی بر بالای اين ساختمان بلند كيسههای شنی گذاشته و سنگر بسته بودند. هنگامی كه مردم بينوا و عزادار به سر و روی خود ميزدند و از خيابانها ميگذشتند، آنان اين مردم بيپناه و بيگناه را به رگبار گلوله بستند و عده زيادی را به خاك و خون كشاندند. رزمندگان «امل» به پيش آمده و از مردم ميخواهند تا مدتی صبر كنند و صحنه معركه را خالی نمايند. يك گروه ضربت از رزمندگن «امل»، به طور انتحاری به اين ساختمان هفت طبقه حمله ميكنند، در همان هجوم اول با قدرت آر. پی. جی دو طبقه يا سه طبقه از اين ساختمان بلند را به آتش ميكشند و به داخل هجوم ميآورند. هفده نفر از مزدوران عراقی را ميكشند و چهار نفر باقيمانده آنها را اسير ميكنند و در اين نبرد يك شهيد نيز تقديم ميدارند. اين ضربشست به ينروهای مزدور عراق، سبب ميشود كه صدام سفاك عصبانی شود، چون ميبيند كه سازمان «امل» مزدوران عرقی را در بيروت اين چنين كشته است، ضربشست نشان داده است، تصميم به انتقام ميگيرد
حمله به سفارتخانه ايران
روز بعد عراقيها به سفارتخانه ايران در بيروت حمله ميكنند. سفارتخانه ايران هيچ رابطهای با سازمان «امل» ندارد. تنها رابطهای كه ميتوان برشمرد آن كه، سازمان «امل» طرفدار خط مكتبی امام امت است و از انقلاب اسلامی ايران طرفداری ميكند. ولی نبرد روز پيش شيعيان عرب و مزدوران عراق بود و با ايران رابطهای نداشت. اما مزدوران عراقی سفارتخانه ايران را محاصره ميكنند و مدت پنج ساعت سفارتخانه ايران را با خمپاره و موشك و اسلحه سبك و سنگين ميكوبند و چندين ميليون ليره خسارت وارد ميآورند. تمام اتاقها را با آر. پی. جی به آتش ميشكند. در آن روز تنها هشت ايرانی در سفارتخانه بودند. آنها با سرعت خود را به زيرزمين ميسرانند،تا از خطر خمپارهها و موشكهای عراقيها مصون بمانند. مسئول سفارت با همه نيروهای لبنان تلفنی صحبت ميكند. از دولت لبنان، از دولت سوريه، از ژاندارمری، از ارتش، از پليس، از مقاومت فلسطين، از همه سازمانهای ديگر طلب كمك ميكند. ميگويد: «ما مسلح نيستيم، ما اسلحه نداريم، ما فقط هشت نفريم و اينان ميخواهند ما را نابود كنند، به ما كمك كنيد.» اما هيچكس به كمك آنها نميرود. زيرا همچنان كه گفتم در آنجا ميگويند جنگ بين عرب و عجم درگرفته است و هنگامی كه بين عرب و عجمی نبرد درگرفته است، هيچكس حقّی ندارد به عجمی كمك كند. قوميت عرب، مافوق اين حرفها است. آنجا كه خط مكتبی وجود نداشته باشد، قوميت سيطره خواهد داشت.
دوباره سازمان «امل» مجبور ميشود كه وارد معركه شود. با يك هجوم انتحاری به سفارتخانه عراق با پرتاب موشك و آر. پی. جی عدهای از عراقيهای مزدور را به خاك ميريزند و خود را آماده ميكنند كه سفارتخانه عراق را به تسخير در بياورند. عراقيها، هنگامی كه مشاهده ميكنند سفارتخانه آنها در خطر سقوط قرار گرفته است، سفارتخانه ايران را رها ميكنند و به سراغ سفارتخانه عراق ميروند و با رزمندگان «امل» به جنگ ميپردازند و بدينوسيله هشت نفر از ايرانيان مقيم سفارتخانه ايران جان سالم به در ميبرند و از سفارتخانه خارج ميشوند. بازهم دو نفر از كاركنان سفارت را هدف گلوله قرار ميدهند و زخمی ميكنند كه بحمدالله زخميها سطحی بود.
حمله به بيمارستان الزهرا
عراقيها در مقابل اين شكست دوم (كه دولت عراق نيز آن را برای خود شكستی به حساب ميآورد؛ زيرا ميخواست سفارتخانه ايران را تسخير كند و ايرانيان را بكشد. اما در عوض عده زيادی از عراقيها كشته شدند و سفارتخانه خود عراق مورد هجوم سازمان «امل» قرار گرفت)، روز بعد به «مُسْتَشْفيالزَّهْرا» (بيمارستان الزهرا) لبنان، كه امام موسيصدر آن را تأسيس كرده است، حمله ميكنند، با خمپاره و آر. پی. جی نيمی از بيمارستان را ويران ميكنند و عدهای از محروحان را ميكشند. بيمارستان محلی بيدفاع است، آنجا كه محل جنگ و دعوا نيست. آنها ميخواهند از شيعه انتقام بگيرند. حال كه نميتوانند در خيابان بجنگند و در سفارتخانه مبارزه كنند، پس بايد بيمارستان را با خمپاره ويران كنند. چند نفر در بيمارستان به شهادت ميرسند. يكی از موشكهايی كه به بيمارستان پرتاب ميكنند در خانه همسايهای به زمين ميآيد و پيرزن بيگناه را ميكشد. اين خونخوارها و مزدوران عراق خبائث را به درجهای رساندهاند، كه به بيمارستان حمله ميكنند و بيماران را ميكشد. شيعيان عصبانی ميشوند و بسيج ميگردند. روز بعد در شهر بيروت به همه پايگاههای كثيف حزب بعث و مزدوران عراقی حمله ميكنند و همه پايگاههای آنان را به آتش ميكشند همه آنها را از شهر ميرانند.
برای شما گفتم، هنگامی كه يك جوان شيعه، يا يك بعلبكی اسلحه به دست ميگيرد و وارد خيابان ميشود، هيچكس نميتواند در مقابل او مقاومت كند. شيعيان ميريزند و تمامی پايگاههای عراقی را نابود ميكنند و آنها ميگريزند. متأسفانه مقاوممت فلسطينی دخالت ميكند و اين پايگاهها را از سازمان «امل» ميگيرد و دوباره تقديم حزب بعث و «جبههالتحريرالعربيه» مينمايد!
جبهه بزرگ چپ عليه امل (تنها مدافع انقلاب اسلامي)
در مقابل اين شكست كه بازهم شكست بزرگی برای عراق و مزدوران عراقی است، دولت عراق با هواپيماهای خود تعداد زيادی كماندو و نيروهای نظامی وارد بيروت ميكند و همه نيروهای خود را از شمال و جنوب لبنان به سمت بيروت گسيل ميدارد. علاوه بر آن با همه سازمانهای چپی و كمونيستی لبنان متحد ميشود و جبههای بزرگ تشكيل ميدهد. همه فلسطينيها و لبنانيهای چپ و مزدوران عراق متحد ميشوند، تا سازمان «امل» را نابود كنند. جبههای بزرگ، عليه سازمان «امل». از طرف ديگر هنگامی كه صدامحسين متوجه ميشود كه نيروهای مكتبی و مؤمن، بر مزدوران او در لبنان مسلط شدهاند، تصميم ميگيرد كه با ضرب پول دستراستيها را بخرد، لذا پنج ميليون دلار به «كميلشمعون» رشوه ميدهد. «كميل شمعون» نوكر اسرائيل است. نوكر امريكاست، «كميل شمعون» رهبر حزب «اَحرار» از احزاب دستراستی لبنان و از همكاران فالانژيستهای معروف لبنان است. «كميلشمعون» راه مزدوران عراقی را از طرابلس به سوی بيروت باز ميكند، تا نيروهای عراقی در بيروت متمركز شوند. نيروهای ديگری كه در «حاصِبيّا» و جنوب لبنان داشتند نيز به بيروت ميآورند و بعد با تمام احزاب چپ لبنان متحد ميشوند.حزب كمونيست، حزب «عمل شيوعي» كه باز شعبهای از حزب كمونيست لبنان است، «جبهه شعبيه»، «جيهه ديمقراطيه» ماركسيستهای ديگر و حتی يك جناح از مقاومت فلسطين فتح، كسانی كه پشتيبانان «ابوصالح» و كمونيستها بودند، با آنها متحد ميشوند و جبهه وسيعی را عليه شيعيان و سازمان «امل» به وجود ميآورند. در يك يورش بزرگ به شيعيان، 75 نفر از رزمندگان شيعه به خاك و خون خويش ميغلطند كه در ميان آنها هشت نفر به شهادت ميرسند و بقيه آنها معلول و مجروح ميشوند.نبرد سختی درميگيرد.. در مقابل هر رزمنده شيعه، حدود پنجاه رزمنده چپی از گروههای فلسطينی و لبنانی متمركز شده بودند. يكی از اين رزمندگان را در تهران ملاقات كردم. ميگفت با شكم گرسنه، با پای برهنه، بدون گلوله، آنچنان انتحاری در مقابل نيروهای چپ ايستاده بودند و ميجنگيدند و حماسه خلق ميكردند كه هيچكس نميتواند تصور كند. ميجنگيدند تا اجازه ندهند اين مزدوران وارد مناطق شيعه بشوند. در اين روز سخت زنها و بچهها نيز وارد معركه ميشونند. با چوب و چماق و سنگ و كلوخ و گلدان، از پائين و بالا، بر سر احزاب ميكوبند. احزاب با اسلحه سبك و سنگين تا نزديك مناطق شيعهنشين پيش ميآيند، ولی نميتوانند وارد مناطق شيعهنشين شوند. آنگاه به منطقه «برجالبراجنه» و «صبرا» ميروند كه اردوگاههای فلسطينی است و از آنجا با خمپاره مناطق شيعهنشين را زير آتش نيروهای سوری، نيروهای «پاسدار صلح» وارد بيروت ميشوند و بين نيروهای سازمان «امل» و نيروهای چپ حايلی به وجود ميآورند تا چنگ متوقف شود.پس از آن، ترور و كشتار همچنان ادامه پيدا ميكند. روزی نيست كه چهار نفر، پنج نفر، هجده نفر، دوازده نفر، به دست تروريستهای عراقی كشته نشوند. همين امروز چهلم دو شهيد ايرانی بود، به نام محمدحسين شريف و محمدرضا رمضانخانی كه از مؤسسان انجمن اسلامی داشنجويان در لبنان به شمار ميرفتند.(1) محمدحسين شريف مؤسس انجمن اسلامی لبنان بود و از بهترين فعالان و كسی بود كه از نظر فكری و ايدئولوژی واقعاً بينظير بود. اينان هنگامی كه از دانشگاه خارج ميشوند، عدهای موتورسوار عراقی آنها را محاصره ميكنند و ترور مينمايند. سه روز پيش «شيخ عليبدرالدين» نماينده امامموسيصدر در يكی از شش نفر به شهادت رسيدند و چند روز قبل از آن هجده نفر.
شهادت علی موسوي
يكی از رزمندگانی كه به شهادت رسيد به نام «علی موسوي» از رزمندگان معروفی بود كه درجهدار ارتش بود. هنگامی داخلی لبنان مشتعل شد، اين جوان شيعه در داخل يكی از پادگانهای بيروت در ميان مسيحيان پاسداری ميداد. رايو و تلويزيون خبری را منتشر ميكند كه مثلاً سيصد شيعه را سر بريدهاند،(2) افسران مسيحی كه در آنجا بودند ابراز شادمانی ميكنند، كف ميزنند، هورا ميكشند، «علی موسوي» شجاع نميتواند تحمل كند. كلاشينكف (يا مسلسل) خود را برميدارد و با يك رگبار چهل نفر از اين افسران را برخاك ميريزد و ميگريزد. امام موسيصدر او را به «شام» برد و در «زينبيه شام» حجرهای به او داد. او نيز ريش بلندی گذاشت و حالت طلبه به خود گرفت و دو سالی در آنجا زندگی كرد. بعد دوباره به بيروت بازگشت و در منطقه «شياح»، در منطقه شيعيان سازمان انتحاری به وجود آورد و در نبردهای سخت عليه دشمن ميجنگيد. «علی موسوي» نيز توسط همين تروريستها به شهادت رسيد، كه چه فاجعه بزرگی بود!
قهرمان بازی با مرگ
يكی از بهترين رزمندگانی كه به شهادت رسيد و هرگز نميتوانم از اسمش بگذرم، جوانی است كه مدت چهار سال در مدرسه ما، در شهر صور مكانيكی ميكرد. اين جوان از نظر هوش، استعداد و رزمندگی بينظير بود، در مقابل اسرائيل بازی معروفی ميكرد كه به «بازی مرگ» شهرت دارد. اين بازی اين چنين است كه بر تپة معروفی به نام «رُبِّثلاثين» كه پانصدمتر با اسرائيل و سنگرهای اسرائيل كه با بهترين توپها و خمپارهها و وسايل مجهز هستند، فاصله دارد. اسرائيل دارای دستگاههای الكترونيكی است كه به محض آنكه كسی به سوی آنها آتش ميكند در عرض چند ثانيه موضع آتش را كشه و معين ميكند و توپخانه، يا خمپاره خود را فوراً بر روی محل آتش تنظيم ميكند. در عرض مدتی اندك توپی بر روی آن هدف فرود ميآيد و آن را متلاشی ميكند. خود من شخصاً شاهد بودهام كه به چه دقتی، در فاصله بسيار كوتاهی، كمتر از ده ثانيه، اين هدف را مورد اصابت قرار ميدادند.
اين جوان، به نام «حسينعَوّاد» از يكی از خانوادههای بزرگ بعلبك و بهترين مكانيك و رزمنده بود. يك وانت داشت كه بر بالای آن يك دوشكامثل كاليبر 50 نصب شده و يك رزمنده نيز در پشت آن قرار گرفته بود. اينها در مقابل اسرائيل قرا ميگرفتند و سنگر اسرائيل را با دوشكا به زير آتش خويش ميگرفتند. به محض آنكه اسرائيل با دستگاههای الكترونيكی خود محل آتش را معين ميكرد و خمپاره آنها با توپ آنها آتش ميشد، «حسين عواد» ماشين را به حركت درميآورد و هنوز به بيست متر آن طرفتر نميرسيد كه گلوله بر محل سابق ماشين فرود ميآمد و منفجر ميشد. در اين موقع «حسين عواد» به سی يا چهل متر آن طرفتر رسيده بود. او از محل جديد نيز رگبار گلوله به سوی سنگر سرازير ميكرد و اسرائيل محل جديد را نيز شناسايی مينمود و گلوله جديد شليك ميشد، «حسين عواد» مجدداً زيگزاك به نقطة ديگری ميشتافت. او ساعتهای متوالی در مقابل اسرائيل ان چنين ميجنگيد. اين را «نبرد مرگ» ميگفتند؛ «بازی با مرگ». اگر كسی لحظهای تأخير ميكرد، يا در محاسبات خود خطا مينمود، مسلماً كشته ميشد. اسرائيل تصور ميكرد كه صدها نفر در اينجا جمع شدهاند و عليه او ميجنگند، درحالی كه فقط دو نفر بودند و قهرمان آن «حسين عواد» بود، چنين جوانی با چنين شجاعتی. در سختترين نبردها كه خود ميخواستم يكّه و تنها به جايی بروم تنها كسی را كه با خود ميبردم «حسين عواد» بود، كه از نظر نبرد، از نظر هوش، از نظر فداكاری بينظير بود. اين ستاره جنگهای چريكی، اين قهرمان مبارزه عليه اسرائيل در همين ماه گذشته، در همان روز مخوف، در شهر بيروت توسط تروريستهای عراقی به شهادت رسيد. جوانی كه بايد قدس را آزاد كند، جوانی كه بايد عليه اسرائيل بجنگد، اين چنين توسط اين مزدوران به شهادت ميرسد.
به هرحال اعمال مزدوران عراق همچنان ادامه پيدا ميكند و نتيجه آن جز به نفع فالانژها و اسرائيل نيست. اين مزدوران هيچ حركتی عليه اسرائيل ندرند، بلكه بهترين رزمندگان شيعی را كه ضداسرائيل هستند ترور ميكنند و اين خود بزرگترين دليل وابستگی آنها است
انقلاب اسلامی ايران؛ پل پيروزی لبنان و فلسطين
ميخواهم بگويم شيعيان لبنان، هيچ پناهگاهی جز ايران ندارند. از پيرزنی كه شوهر و فرزندش به شهادت رسيده بودند و خانهاش ويران شده بود، ميپرند: «چه ميخواهي؟» ميگويد: «از خدای بزرگ ميطلبم كه انقلاب ايران را پيروز كند؛ زيرا ميدانم كه اگر انقلاب ايران پيروز شود، ما نيز نجات پيدا خواهيم كرد». اگر انقلاب ايران خدای ناكرده به شكست بينجامد همه ما نابود خواهيم شد، هيچ فايدهای برای لبنانی و فلسطينی ندارد. به همين جهت است كه به عده زيادی از جوانان كه يه من رجوع ميكنند تا برای مبارزه به لينان بروند صراحتاً ميگويم، اگر ميخواهند لبنان و فلسطنی پيروز شود بايد از انقلاب مقدس ايران پاسداری كنند، بايد در كردستان بجنگند، بايد در خوزستان مبارزه كنند، بايد انقلاب ما را عليه عراق و عليه توطئهگران پاسداری نمايند.
بی توجهی به شيعيان لبنان
درحال حاضر بزرگترين نبردها در شهر بيروت و نقاط ديگر در جريان است. همه روزه عدهای از جوانان ما به شهادت ميرسند. تنها و تنها سازمان مكتبی كه در لبنان وجود دارد و از ايران دقاع ميكند، از انقلاب مقدس ما طرفداری ميكند، سازمان «امل» است. بهتر بگويم سازمانی كه در همه دنيا دارای خط مكتبی است –آن نوع خط مكتبی كه در ايران وجود دارد- و تا آخرين قطره خون خود حاضر است به خاطر اين انقلاب بجنگد و مبارزه كند، سازمان «امل» است. ولی متإسفانه ميبينيم گاهی عدهای نميخواهند اين سازمان شناخته شود، ابا دارند كه از شيعيان لبنان دفاع كنند. چند روز پيش{سال1359} نهضتهای انقلابی دنيا برای روز مقدس قدس به ايران آمدند و يكبار نيز به مجلس شورای اسلامی رفتند و در آنجا سخن گفتند. از همه سازمانها دعوت شده بود جز سازمان «امل» و اين بزرگترين ظلم است. من مطمئنم كسانی كه دعوتكننده بودند، اگر «امل» را نيز دعوت كرده بودند برای آنها افتخار و شرف بود؛ زيرا تنها سازمانی است كه در مقابل اسرائيل و در مقابل عراق و در مقابل دشمن همه روزه شهيد ميدهد و اعضايش كسانی هستند كه به شهادت و ايمان خويش افتخار ميكنند. با دعوت از «امل» هيچ گلی بر سر آنها نميزدند، بلكه گلی بر سر خودشان زده ميشد.ضدانقلابيون عليه «امل» كتابها نوشتند، پوسترها چاپ كردهاند، چپ و راست برای كوبيدن سازمان «امل» ميكوشند. همان كسانی كه در ايران ما، افراد مكتبی ما را ميكوبند، همان كسان خط مكتبی «امل» را در لبنان ميكوبند. همچنان كه امام امت ما فرمود، تنها و تنها در سايه ايدئولوژی اسلام و خط مكتبی است كه ميتوان اسرائيل را نابود كرد و قدس را آزاد ساخت. سازمان «امل» مفتخر است كه در كمال فقر و محروميت شهيد ميدهد، فداكاری ميكند و فقط به ايمان خود و خط مكتبی خود تكيه ميكند و به مبارزه ادامه ميدهد و حاضر است بازهم بجنگد تا هر چه زودتر انقلاب اسلامی ايران به پيروزی برسد.همچنان كه برای شما شرح دادم، دولت عراق سعی ميكند كه برخوردهای خود را با ايران، به صورت يك مبارزه قومی درآورد و بگويد كه عرب عليه عجم به مبارزه دست زده است. حتی ميبينيد كه سازمانهای انقلابی منطقه نيز جرأت نميكنند كه از انقلابيون ايران و حتی از انقلاب اسلامی ما دفاع كنند و سكوت ميكنند؛ زيرا فكر عربی بيش از پيش در آنجا سيطره دارد. تنها گروهی كه به دنبال خط مكتبی ما و اتقلاب مقدس اسلامی ما وارد مبارزه ميشود سازمان «امل» است.مدتی پيش، در عرض يك هفته{سال1359} سه گروه از جوانان شيعه، سه هواپيما را ربودند. يكی از آنها جوانی بود از جنوب لبنان، كه بر فراز بغداد هواپيمايی را ربود. او ميخواست هواپيما را به ايران بياورد، ولی دولت ايران نپذيرفت تا او وارد تهران شود. اين جوان مجبور شد كه هواپيما را به بيروت بازگرداند. هنگامی كه هواپيما در فرودگاه بيروت بر زمين تشست، شركت هواپيمايی با او وارد صحبت شد تا شرايط تحويل هواپميا را تعيين كنند. شما ميدانيد، كسی كه هواپيمايی را بربايد برای ابد محكوم به زندان است. اين جوان ميتوانست شرايطی بگذارد تا بگريزد و به كشورهای ديگری برود. اما گفت ميخواهد به زندان برود ولی به شرط آنكه همه خبرنگاران را در كنار هواپيما جمع كنند تا او بتواند حرفهای خود را برای دنبا با آزدی اعلام كند. شركت هواپيمايی و دولت لبنان نيز تقبل كردند و خبرنگاران جمع شدند. اين جوان شيعه فقط چند مطلب بيانت داشت.مطلب اول او، دفاع از انقلاب مقدس اسلامی ايران بود. تصور كنيد جوان شيعهای را از سازمان «امل»، كه رهبرش را دزديدهاند، خاكش هماكنون مورد تجاوز اسرائيل است. از جنوب لبنان، كه چهارصدهزار جمعيت دارد دارد، بيش از سيصدهزار آواره هستند، نيمی از جنوب لبنان بكلی ويران شده است، هيچيك از آنان نميتوانند در جنوب زندگی كنند. سرنوشت او، مملكت او، رهبری او، سازمان او، همه و همه در خطرند، اما اولين مطلبی را كه بيان ميكند و اولين و بزرگترين آرزوی اوست پيروزی انقلاب اسلامی ايران است.
مطلب دومی كه ارائه ميدهد، نجات و آزادی امام موسيصدر رهبر شيعيان لبنان است.
يعنی ميبينيد برای اين جوانان در لبنان، انقلاب مقدس ما بيش از هر حقيقتی ارزش و اهميت دارد. آنها خوب ميدانند كه اگر ابن انقلاب به پيروزی برسد، آنها نيز پيروز خواهند شد. به همين سبب همه وجود خود را، همه حيات و هستی خود را در اختيار انقلاب اسلامی ما قرار دادهاند. اما حتی همين خبری را كه هماكنون ذكر كردم –كه هواپيمايی را ربودند و اين جوان برای ابد به زندان رفت، تا ندای پيروزی انقلاب ايران را در دنيا طنينانداز كند- متأسفانه در اخبار جهانی و در دستگاههای خبری ما منعكس نگرديد. جای تأسف است! بايد مردم بدانند كه شيعيان لبنان در دنيا هيچ پناهگاهی جز ايران ندارند. مسيحيان به ا مريكا و اسرائيل و غرب وابستهاند. برادران سنی ما دارای پشتيبانان زيادی در منطقه و كشورهای عربی هستند. شيعيان تنها كسانی هستند كه ميتوانند به ايران تكيه كنند. زمان طاغوت آنها را به شدت كوبيدهاند؛ زيرا شاه طاغوتی همدست فالانژيستها و «كميل شمعون» بود. با شيعيان مبارزه ميكرد، شيعيان را ميكوبيد، آنها را نابود مينمود. اكنون كه طاغوت سرنگون شده است و انقلاب اسلامی ما به پيروزی رسيده است، آنها انتظار دارند كه اين انقلاب مقدس يه آنها كمك كند.
شش نفر با يك تفنگ
ميخواهم سخن خود را با ذكر خاطرات بعضی از جوانان ايرانی (به همراه شهيد باقری افشردي) كه در ماه اخير به جنوب لبنان رفته و مشاهدات خود را در روزنامههای ايرانی منتشر كردند ختم كنم. اين خاطره از جنوب لبنان در نزديكی مرز اسرائيل است. روستايی است به نام «جُميْجَمِه» كه پانصدمتر با مرز اسرائيل فاصله دارد. هنگامی كه اين جوانان وارد روستا مسشوند، تقريباً غروب شده بود. رزمندگان «امل» در اين ده به آنها ميگويند، كه بازگشت شما در شب خطرناك است. بهتر است در ده بمانيد؛ زيرا در جادهها كمين ميكنند و احتمالاً شما را ميكشند. آنها نيز تصميم ميگيرند كه شب را در آن ده يمانند. به خانهای در وسط روستا ميروند و همه مردم روستا، كوچك و بزرگ، دور آنها جمع ميشوند. عدهای گريه و ناله ميكردند و مشكلات خود را بازگو مينمودند. در همان روز، چهار نفر از رزمندگان «امل» در همان منطظقه به دست اسرائيليها به شهادت رسيده بودند. بنابراين خانوادههای آنها پجّه ميكردند، صحبت ميكردند، صحبتهای مختلف. خبرنگار يكی از روزنامهها، از پيرزنی كه گريه ميكرد، چون فرزندش شهيد شده بود و هيچ چيز نداشت، ميپرسد: «تو از امام امت ما چه انتظاری داري؟» او دست به دعا برميدارد و ميگويد: «فقط از خدا ميخواهم كه او را سلامت بدارد.» نه تقاضای پول ميكند، نه كمك، نه اسلحه، نه رزمنده، نه چيز ديگری، فقط سلامت امام را ميخواهد.
هليكوپترهای اسرائيل بر بالای روستا به حركت درميآيند؛ زيرا حتماً جاسوسهايی خبر داده بودند كه ايرانيان وارد روستا شدهاند. تمام مردان ده تصميم ميگيرند كه تمام شب از روستا حراست كنند. به سنگرها ميروند. اين خبرنگار (از روزنامه جمهوری اسلامي) به سنگرها ميرود تا سنگرها را بازديد كند و ببيند كه آنان چگونه ميجنگند. او به سنگری در مقابل مرز اسرائيل ميرود و ميبيند فقط يكی از جوانان كلاشينكف دارد و حدود پنج شش نفر ديگر از مردان جوان تا پير، بدون اسلحه ايستادهاند، بدون اسلحه! اين ايرانی از آنها ميپرسد: «آخر بدون اسلحه، دستخالی چگونه ميخواهيد با اسرائيل بجنگيد؟» ميگويد: «چه كنيم؟ نداريم! فقط همين يك قبضه اسلحه را داريم. به علاوه منتظريم كه اگر اين جوان به شهادت رسيد، نفر دوم اسلحه را بردارد و بجنگد و نفر سوم تا هفتم.» مردان ده ميگويند: «بخصوص ما به اين سنگرها آمدهايم كه اگر اسرائيل حمله كرئد، اول ما را بكشد و از روی نعش ما بگذرد و بعد به سراغ خانوادهها و زنهای ما برود. ترجيح ميدهيم كه در آن لحظات زنده نياشيم. بنابراين با اسلحه و بدون اسلحه به سنگرهای مبارزه ميرويم.» اين جوانان ايرانی مرتعش ميشوند، كه چگونه اين شيعيان در چنين محيط خطرناك و در مقابل اسرائيل جبار بدون سلاح كافی، با ابتداييترين امكانات، مقاومت ميكنند و ميجنگند و نميگريزند.فرمانده، صبح روز بعد به ايرانيها ميگويد: «شما هرچه زودتر حركت كنيد؛ زيرا حيات شما در خطر است. اسرائيل ميداند كه شما اينجا هستيد.» آنها پس از نماز صبح فوراً سوار ماشين خود شده و از روستا خارج ميشوند، ولی در همان لحظاتی كه از روستا خارج ميشدند، آتشبار سنگين اسرائيل روستا را در زير آتش توپخانه خود ميكوبد و خانهای را كه در آن بيتوته كرده بودند به زير آتش ميگيرند، چون جاسوسها خبر برده بودند. لذا فوراً اسرائيل اين خانهها را فرو ميكوبد. خوشبختانه ايرانيها خارج شده بودند و به سلامت ميگريزند. اما ندانستند و كسی هم نميداند كه چند نفر از آن بينوايان كشته شدهاند و چه خساراتی به خانه آنها وارد شد، فقط به علت اينكه آنان ايرانيها را در خانه خود جای دادند.
اين ظلمها و اين جنايتها در آنجا عادی است، خانوادههايی هستند كه جوانان خود را از دست ميدهند، خانه آنها ويران ميشود و هيچكس نيست كه به درد آنها برسد، هيچكس. تنها دولت شيعهای كه در عالم وجود دارد ايران است، كه متأسفانه ايران هم تاكنون آنچنان توجهی به آنها نكرده است. ولی سرنوشت آنان با انقلاب ايران گره خورده است.
سرنوشت محرومان و مستضعفان دنيا وابسته به انقلاب اسلامی ايران است. اگر انقلاب اسلامی مابه پيروزی نهايی برسد، آيندهای روشن در انتظارشان خواهد بود و اگر خدای ناكرده به سقوط بينجامد، همه نابود خواهند شد. نه تنها لبنان و فلسطين، بلكه بيشتر كشورهای آفريقايی و مبارزان ديگری كه در سرتاسر دنيا عليه طاغوتها مبارزه ميكنند و چشم انتظار به انقلاب مقدس اسلامی ما دوختهاند.
ما از روح پاك شهدا طلب همت ميكنيم تا افتخار داشته باشيم كه راه آنها را ادامه دهيم و طاغوتها را به زير بكشانيم.
خدايا! شيعيان لبنان برای قرنهای دراز، دچار ظلم و ستم و قربانی جنايتها و قتلعامها بوده و در ذلت و بدبختی زندگی ميكردند. جنايات بنياميه، جنايات بنيعباس، قتلعامهای عثمانی و سرانجام دوران ظلمت استعمار غرب و سيطره شوم و صهيونيسم در منطقه و تجاوز به سرزمين مسلمانان و بمببارانها و قتلها و جنايتها و ذلتها….
خدايا! ترا شكر ميكنم كه شيعيان را به سلاح شهادت مجهز كريد، تا عليه طاغوتها و ستمگران و تجاوزكاران قيام كنند و با خون سرخ خود، ذلت هزار ساله را از دامان تشيّع پاك كنند و اززش و اهميت شهادت را در معركه حيات بفهمند، با ايمانی خدايی و ارادهای آهنين خود را از لجنزار اسارت جسدی و روحی نجات بخشند، عليوار زندگی كنند و در راه سرخ حسين(ع) قدم بگذارند و شرف و افتخار راستين تشيّع را، كه قرنها دستخوش تطاول ستمگران بود، دوباره كسب كنند.
خدايا! خود را به تو ميسپاريم تا در ميان توفانها، از ميان گردابهای خطر ما را راهنمايی كنی، با نور ايمان قلبهای ما را روشن نمايی، با آتش عشق، خودخواهيها و ناپاكيهای وجود ما را بسوزانی.
خدايا! از تو ميخواهيم كه طبع ما را آنقدر بلند كنی كه در برابر هيچچيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهيها ما را كور نكند، سياهی گناه و فساد و تهمت و دروغ و غيبت، قلبهای ما را تيره و تار ننمايد.خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده كه در برابر پيروزيها سرمست و مغرور نشويم و كوچكی و بيچارگی خويش را فراموش نكنيم و در برابر شكستها و مصيبتها خود را نبازيم و در تاريكترينم لحظات كشنده حيات، اميد خود را به تو از دست ندهيم.
خدايا! به ما آنقدر قدرت ده تا بر نفس سركش خود غلبه كنيم، آنقدر بينش ده تا طاغوت درون خود را بشناسيم و سرسختانه عليه آن مبارزه نمائيم.
خدايا! آنقدر به ما بينيازی ده تا به دنبال منفعت خويش نباشيم و گدامنشانه نخواهيم از اين انقلاب مقادس چيزی به سود شخص خويش برداشت كنيم، به ما آنقدر سخاوت ده تا همه چيز خود را، حتی حيات و هستی خويش را، در راه اين رسالت بزرگ فدا كنيم.
خدايا! پس از 1500 سال اسلام راستين را پيروز كردی و رسالتی بزرگ و سنگين را بر دوشهای ضعيف ما گذاشتی، محرومان و مستضعفان دنيا را اميدوار كردی، كاخ ظلم و ستم را ويران نمودی و بزرگترين طاغوتها را به زير كشيدی. اكنون بر ما رحمت كن كه با تكيه بر ايمان و فداكاری از اين انقلاب مقدس پاسداری كنيم و در برابر شهدای خونينكفن كه از ورای آسمانها همچنان نگرانند شرمنده نشويم و در برابر قلبهای مضطرب و چشمهای منتظر و اميدهايی كه بر دلهای شكسته و پژمرده محرومان دنيا شكفته شده است سرافكنده نگرديم.
خدايا! به ما فرصت ده تا در اين معركه مرگ و زندگی، در زمره شهدای كربلا درآييم و در نبرد حق و باطل عليوار بجنگيم و در راه پاسداری از انقلاب تا آخرين قطرة خون خود فداكاری كنيم.
از خدای بزرگ ميطلبم كه اين ابرقدرتها، صهيونيستها و اين كسانی كه دنيا را به خاك و خون كشيدهاند، همه را نابود گرداند!
از خدای بزرگ ميطلبم كه به همه ما امكان دهد تا برای پاسداری از اين انقلاب مقدس تا آخرين قطره خون خويش بكوشيم!
من از خدای بزرگ ميخواهم كه رزمندگان «امل» و همه مسلمانان را در مقابل فالانژيستها و در مقابل اسرائيل و در مقابل مزدوران عراق محافظت كرده و پيروز گرداند!
من از خدای بزرگ ميطلبم كه امام موسيصدر، رهبر عاليقدر شيعيان لبنان را به سلامت بازگرداند!
من از خدای بزرگ ميطلبم كه صدام سفاك و رژيم فاسد او را واژگون نمايد!
من از خدای بزرگ ميطلبم منافقينی را كه در داخل كشور ما توطئه و آتشافروزی ميكنند رسوا بسازد!
من از خدای بزرگ ميطلبم كه به امام امت ما، اين بزرگ رهبر مسلمانان و مستضعفان جهان سلامتی و بقای عمر، تا ظهور حضرت مهدي(ع) عطا فرمايد.
وَالسَّلامُعَلَيْكُم و رَحْمَهُاللهِ و بَرَكاتُه
بسم الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
اَلَّذينَ آمَنوا وَهاجَروا وَجاهَدوا فيسَبيلِاللهِ بِاَمْوالِهِم وَاَنْفُسِهِم اَعْظَمُ دَرَجَهٌ عِنْدَاللهِ وَاولئِكَ هُمُالْفائِزونَ
(سوره توبه، آيه20)
خدايا! يا يك دنيا آرزو قدم به اين سرزمين گذاشتم، با آرزوهای پاك، آروزهايی مقدس، آرزوهای خدايی كه هيچ رنگی از خودخواهی و كوتهنظری نداشت.
آرزو داشتم كه در راه انقلاب فلسطين جانفشانی كنم و جان خود را وثيقه آزادی فلسطين قرار دهم.
آرزو داشتم كه با پای پياده، به قدس سفر كنم و آنجا خدای بزرگ را سجده كرده و از لطف و رحمتش سپاسگزاری كنم.
آرزو داشتم كه در راه عدل و عدالت مبارزه كنم و يار و ياور محرومان و بينوايان و دلشكستگان باشم.
آرزو داشتم كه پرچم علي(ع) را بر فرق زمين بكوبم، پردههای چركين و سياه تهمت و حسد و حقد و دروغ و كينه و تزوير را –كه ستمگران تاريخ بر روی علي(ع) كشيدهاند- پاره كنم و وجود پاك و درخشانش را با افتخار و عشق به تشنگان حقيقت و عدالت بنمايانم و انسانيت را در راه كمال، به دور شمع وجودش جمع كنم و در برخورد با مشكلات سخت و طاقتفرسا، در حياتی كه سراسرش امتحان و غم و درد و مصيبت است از ارادة بلندش طلب همت نمايم و در روز قيامت، آنجا كه دستم از همه چيز كوتاه است. برای اثبات صدق و عشق وايمان خود، علي(ع) را به درگاه خدا به شفاعت آورم.
آرزو داشتم كه در معركههای سخت و توفانزای حوادث، در نبرد مرگ و زندگی بين حق و باطل، پرچم خونين حسين(ع) را به دوش كشم و با فداكاری هستی خود، يك حلقه به زنجير دراز شهدای راه حق بيفزايم و انسانيت را يك قدم به كمال نزديكتر كنم.
آرزو داشتم كه مدينه فاضلهای به وجود آورم، كه در آن عدالت سايه افكند، چشمه عشق و محبت، سرزمين سينههای پاك انسانها را آبياری كند، حقد، حسد، تهمت، بدی، كفر، جهل و ظلم از آن رخت بربندد، يتيمی با چشم اشكآلود به خواب فرو نرود، ناله دردمندی در نيمههای شب، سكوت ظلمت را نشكافد و آه سوزانی از سر نااميدی به آسمان نرود.آرزو داشتم كه تجلی صفات خدايی را در همهجا و همهكس ببينم، جمال، جلال، كمال، علم، خلاقيت، عشق، محبت، اخلاص و انسانيت را مدار زندگی بيابم.
آرزو داشتم كه شمع باشم و سرتا به پا بسوزم و ظلمت را محبور به فرار كنم و به كفر و جهل و ظلم اجازه ندهم كه بر دنيا سيطره يابند.
آرزو داشتم…!
چه آرزوهای دور و دراز! چه آرزوهای طلايي! كه احساس ميكنم همهاش خاك شده است، اكنون نااميد و دلشكسته، دست از آرزو برداشتهام و تسليم قضا و قدر شدهام.
فقير و بينوا دل بر مرگ نهادهام و فهميدهام كه در خلال اين تاريخ دراز و پردرد، من نيز بهتر و بلندپايهتر از آنها نيستم و نبايد ادعاهای گزاف در سر بپرورم و نبايد انتظارهای بيجا داشته باشم.
اكنون حيات آنقدر در نظرم پست شدهاست كه به خاطر جان خود يا هستی همه دنيا حاضر نيستم حقی را زير پا بگذارم، يا دانهای را به زور از موری بستانم و يا در ادای كلمه حق، از مرگ يا چيزی و يا كسی وحشت كنم، بلكه دست از جان شسته، خود به پيشواز حوادث آمدهام، و همه هستی خود را خالصانه نقديم كردهام.
من با ايمان به انقلاب قدم به اين راه گذاشتهام و همه روزه در معرض مرگ و نيستی قرار گرفتهام، ولی براساس ايمان به هدف و آزادی فلسطين از مرگ نهراسيدهام و همه خطرات را با آغوش باز استقبال كردهام. امروز ايمان من به اين انقلابيون از بين رفته است، قلبم راضی نيست. قناعتی ندارم، خصوصيات انقلابی را در اينان نمييابم و فكر نميكنم كه اينان قصد آزاد آزاد كردن فلسطين را داشته باشند.
هرچه سعی ميكنم كه خود را راضی نمايم و قلبم را قانع كنم كه مقاومت فلسطينی همان شعله مقدس است كه برای آزادی انسانها بايد نگاهش داشت و با قلب و جان و روح خود بايد از آن محافظت كرد، متأسفانه قادر نميشوم خود را راضی كنم، يا اقلاً خود را فريب دهم و همچنان در تخيلات شيرين انقلابی سير كنم و شربت شيرين شهادت را آرزو نمايم.
در مقابل ميبينم كه اينان با زور ميخواهند مرا راضی كنند و به قلبم قناعت بپاشند و روح آشفتهام را تسكين دهند، ولی قادر نيستند؛ زيرا ارضای قلبی و ايمان زائيده زور نيست…
در عين حال نه ميتوانم خود را گول بزنم و نه ناراحتی قلبی خود را كتمان كنم… به من ايراد ميگيرند كه چگونه جرأت ميكنی در مقابل مقاومت بايستی و رضايت صددرصد خود را اظهار نكني؟ چگونه جرأت ميكنی در سرزمين مقاومت زندگی كنی و ايمان به راهشان نداشته باشی و هنوز زنده باشي؟ ايرادكنندگان دوستان مصلحی هستند كه تنها حقايق موجود را گوشزد ميكنند… ولی من، منی كه به حيات خود انقلاب را خريدهام و هميشه حيات خود را در كف دست تقديم داشتهام ديگر نميترسم كه زورگويی حيات مرا بستاند، كسی نميتواند با ترس از مرگ مرا به زانو درآورد و راه غلطی را بر من تحميل كند. انقلاب مرا آزاد كرده است و آزادی خود را به هيچچيز، حتی به حيات خود نميفروشم.{سطوری را كه گذشت، شهيدچمران دو سال پس از جنگهای داخلی لبنان نگاشته است، كه چرا قدم به لبنان گذاشتم و كدامين آرزوها را با خود داشتم…
توطئه جنگهای داخلی لبنان آنچنان اوج ميگيرد كه نه تنها لبنان به انفجار كشيده ميشود، بلكه انقلاب فلسطين و سوريه نيز در دام اين توطئه ميافتند و نيروهای ضداسلامی چپ و راست لبنان، در اين شرايط خاص، قدرت را در دست ميگيرند. هر دو طرف، شيعيان لبنان، در اين شرايط خاص، موسيصدر را، مورد هجوم و حمله قرار ميدهند. در اين زمان دفاع از شيعيان و از رهبر آنان بسی خطرناك بود، به طوری كه سياستبازان و مصلحتطلبان سكوت و كتمان حقيقت را ترجيح ميدادند، ولی شهيدچمران در همان اوج غلبه جوّ ترس و وحشت به دفاع از حق و حقيقت برميخيزد و از هيچچيز نميهراسد و در دستنوشته ديگری كه در ايران نگاشته است، در اين باره چنين مينويسد:}
خدايا! آتش فتنه مشتعل شده بود، دشمنان همه را به جان هم ريخته بودند، بازار شعار دروغ و شايعه گرم شده بود، توفانی از تهمت و افترا عليه شيعيان و رهبرشان امام موسيصدر كولاك ميكرد، بارانی از مصيبت و بلا بر مردم ميباريد.
همه مصلحتانديشان، از ترس تهمت و تهديد سكوت كرده بودند و بر اعمال شوم توطئهگران صحه ميگذاشتند.
امام من نميتوانستم در اين معركه حق و باطل سكوت كنم. با همه وجودم به ميدان آمدم، نه فقط حياتم را تسكين حق كردم، بلكه روحم را و قلبم را و عرفانم را نيز در وثيقه مبارزه گذاشتم
عدهای از دوستنمايان مصلحتانديش توصيه ميكردند كه از اين نبرد سخت كناره بگيرم و از امام موسيصدر دفاع نكنم؛ زيرا نام نيك من و سابقه مبارزاتی من و حتی همه هستی من در خطر نيستی قرار ميگيرد.
ای خدای بزرگ! ترا شكر ميكنم كه مرا بنده حق كردی، وسوسه را از دلم پاك نمودی و در گرداب ناملايمات و مشكلات به راه راست هدايتم كردی و در اين امتحان سخت مرا سربلند و روسفيد كردی و از سنگلاخ سردرگم محاسبات مصلحتطلبی نجاتم دادی و دلم را به نور عشق و ايمان روشن كردی و حيات و مماتم را با حق عجين نمودي؛ زيرا ارزش من در اين بود كه در چنين شرايط سختی از حق دفاع كنم و همه وجود خود را در اين راه فدا نمايم، چون اگر ميخواستم بر مبنای تجارت و مصلحت عمل كنم با ديگران تفاوتی نداشتم.
خدايا! تو لبنانيان را مورد آزمايش قرار دادی –آزمايشی سخت و خطرناك- كه حق و باطل به محك تجربه درآمدند و هركس در وجودش غش داشت مشتش باز شد و ماهيتش آشكار گرديد.
در اين امتحان بزرگ احزاب و قدرتها به زانو درآمدند و خراب شدند. انقلابيون دروغين رسوا گشتند، تهمتزنندگان بيشرم خود به غرقاب اتهام درافتادند، دشمنان خلق كه دم از خلق ميزدند از طرف خلق مطرود شدند.
ای خدای بزرگ! ترا شكر ميكنم كه دوستان مؤمن ما، فدائيان «امل» را در اين امتحان سخت موفق كردی، به آنها فرصت دادی كه همه سختيها و مشقتها و تهمتها و فشارها و قتل و شكنجه و زندان و اتهام به خيانت را تحمل كنند و لحظهای از طريق حق منحرف نشوند.
خدايا! تو محال را ممكن كردی، تو به من فرصت دادی كه در مقابل جبر تاريخ بايستم، برخلاف سيل شنا كنم و در ميان توفان بلا كلمه حق را اعلام نمايم.
خدايا! تو ميبينی كه ظلمت و جهل بر عالم سيطره دارد، ميبينی كه دروغ و خدعه و تهمت و سياستبازی بر همهجا حكومت ميكند، ميبينی كه همه اطراف برای مصالح شخصی خود با سرنوشت شيعيان محروم معامله مينمايند، همه تاجرند، همه سياستپيشهاند و از اينكه ما به سلسلة ارزشهای خدايی پايبنديم ما را ديوانه و ابله مينامند و سعی دارند بر گرده ما سوار شوند.
خدايا! از اين دريای فريب، از اين دنيای سياست و تزوير خسته و اندوهگين شدهام، تنها سعی ميكنم به دنبال حق بروم و خود را به هيچ معبود ديگری جز خدا نفروشم و برای آنكه در مقابل ظلم و كفر رويينتن شوم و شرف ايمانی خود را از خطر تعرض محفوظ بدارم، سعی ميكنم بر آنچه آسيبپذير است و ممكن است ملعبه دست سياستبازان قرار گيرد قلم بطلان بكشم، از مال و منال خود، از جان و هستی خود و حتی از نام و نشان خود نيز بگذرم و بدينوسيله بازيگران شعبدهباز را خلعسلاح كنم، تا هرچه كردند و هر چه خدعه نمودند و هرچه تهديد كردند، كارگر نشود.
خدايا! تصميم گرفتهام كه بميرم ولی تسليم ظلم و كفر نشوم و تا زندهام آزاده باشم، جز حق كسی را نپرستم و جز حق نگويم و جز حق نخواهم.
خدايا! ميبينم كه همه سياستبازی ميكنند، كلاهبرداری مينمايند، دروغ ميگويند، خدعه ميزنند، خلفوعده ميكنند و هر جكه كه دستشان برسد با سرنوشت شيعيان معامله مينمايند.
راستی كه سياستبازی پيچيده و بغرنج است! راستی كه پررويی و بيآبرويی ميخواهد! هزار نوع محاسبه دقيق! هزار نوع دوز و كلك!… ولی از خدای بزرگ! ترا شكر ميكنم كه از سياست به من آموختی كه فقط حق بگويم و فقط حق بخواهم و حتی به خوشآيند مردم و يا اكراه آنها كاری نداشته باشم.
{رهبران مقاومت فلسطين اكثراً ميدانستند، راهی را كه شيعيان لبنان انتخاب كردهاند، (عدم اتكاء به شرق و غرب و اتكا به خدای بزرگ و خط لاشرقيه و لاغربيه) راه صحيحی است، ولی جرأت و شهامت و قداست انتخاب اين راه و حتی بيان اين مطلب را نداشتند و در حالی كه گروههای چپ و راست لبنانی و حتی فلسطينی با آنها مخالفت ميكردند و در عين حال بازهم همان رهبران ميدانستند كه امام موسيصدر حامی آنان و شيعيان لبنان و سازمان نظامی آنها «امل» سپربلای آنان است و حفظ جان دكتر مصطفی چمران، سازماندهنده و حركتدهنده شيعيان، برای مقاومت فلسطين اهميت پيدا ميكند. زيرا ميدانند كه او حقيقتاً برای رهايی قدس از چنگال صهيونيسم و خنثی كردن توطئههای امريكايی –اسرائيلی تلاش ميكند و شيعيان محروم لبنان نيز مبارزه او را دنبال مينمايند. شهيد چمران سخنان خصوصی خود را با يكی از مسئولان مقاومت فلسطينی و اتكا خود را به نيروی لايزال الهی در دست نوشتاری چنين بيان ميكند:}
«روزی (25ژودئن1978) مسئول «امنثوره»{سازمان امنيت انقلاب فلسطين} در جنوب لبنان به مؤسسه آمد، مرا به كناری كشيد و گفت: «از طرف رهبری مقاومت فلسطين مأمور شدهام كه جان ترا محافظت كنم، لذا ميخواهم سه جنگنده فلسطينی را برای تو بفرستم كه هميشه، حتی در ماشين در كنار تو باشند و از تو حراست كنند.»
گفتم: «مگر چه خبری رسيده است؟»
گفت: «تقريرهای امنی، حاكی از اين است كه دشمنان در كمين قتل تواند و جان تو در خطر حتمی است و چنين حادثهای برای مقاومت فلسطين سنگين و غيرقابل تحمل است و من در قبال رهبری مقاومت برای حفاظت از تو مسئوليت دارم.»
از او تشكر كردم و گفتم: «خدای بزرگ نگهبان من است. او اين كلام را رد كرد و مسئوليت خود را تكرار نمود. بالاخره گفتم: «جوانان «امل» زيادند، در صورت ضرورت از من حفاظت خواهند كرد و بازهم تشكر كردم.
عجبا! اينان مرا تهديد به مرگ ميكنند؟ كسی كه در آغوش مرگ غوطه ميخورد و از لطف و آرامش مرگ خرسند است.
من زاده غم و دردم، در دريای درد غوطه ميخورم و زير كوهی از غم فشرده ميشوم و مدام در آتش حرمان و محروميت مسسوزم و از دنيا و آنچه در آنست احساس بيگانگی ميكنم.»
{شهيدچمران سپس در راز و نيازی با خدای خود دردهای درونی خويش را بازگو ميكند و نيت قلبی خود و شيعيان، در پيروزی از علي(ع) و حسين(ع) و دفاع از محرومان و مظلومان و سرزمين قدس را با زبانی نيايشگونه بيان ميدارد:}«خدايا! تو ميدانی كه ما به فلسطين، زادگاه پيامبران و محل نزول وحی عشق ميورزيم و آزادی فلسطين و قدس را از سيطره شوم صهيونيسم هدفی مقدس از اهداف زندگی خود ميشمريم و تو ميدانی كه در اين راه از هيچ كمكی به سازمان آزاديبخش فلسطين دريغ نكردهايم و هميشه خالصانه و مخلصانه از آن دفاع نمودهايم.
تو ميدانی كه امروز تودههای وسيعی از مردم، به علت خطاها و اشتباههای فراوان، به مقاومت فلسطين و سرنوشت فلسطينيان بياعتنا شدهاند، مسيحيان عموماً به دشمنی علنی برخاستهاند و علناً با اسرائيل برضد فلسطينيان همكاری ميكنند. بعضی سنّيها و دروزيها نيز جسته و گريخته نارضايتی خود را از فلسطينيان اظهار ميدارند و با رهبران افراطی مسيحی طرح دوستی ميريزند، تا در تقسيم منافع امتيازات بيشتری كسب كنند، اما شيعيان علی و حسين(ع)، مظلومان جنگ را بر گرده خود تحمل كردهاند، كشته دادهاند و از هستی ساقط شدهاند، اينان، همچنان در كنار فلسطينيان باقی ماندهاند و از مقاومت فلسطين دفاع ميكنند و همه روزه شهيدی در اين راه قربانی ميدهند. به اين علت بغض و كينه مسيحيان عليه شيعيان برانگيخته شده و لبه تيز حمله صهيونيسم و عمّال داخلی آنها متوجه شيعه و تخريب مركزيت و رهبری آن گشته است. اكنون همه اطراف برای چپاول حقوق شيعيان مشغول معامله هستند و بر سرنوشت شيعيان توطئه ميكنند و از همه دردناكتر آن كه، بازهم شيعه را خائن و جاسوس قلمداد ميكنند!
خدايا! ما همه اين ظلمها، حقكشيها، هجومها و تهمتها را با سعةصدر و به خاطر تو هدف مقدس آزادی فلسطين تحمل ميكنيم و بازهم در كنار فلسطينيان باقيمانده، از هيچ نوع فداكاری در راه آزادی فلسطين دريغ نميكنيم.»
زيباترين سرود هستی
زيباترين سرود هستی
دكتر مصطفی چمران
بسمالله الرحمن الرحيم
نميدانم، چگونه ميتوان از علی سخن گفت كه شايستة حق او باشد. علی بزرگ است؛ ولی چه كسی جرأت دارد كه از بزرگی او نيز سخن بگويد؟ علی از هر چه بگوييم و بنويسيم بازهم بزرگتر است. او در فهم و وهم ما نميگنجد. چه بهتر كه عاشقان راه علی و شيفتگان و مشتاقان راستين او، شهدا- كه رنگی از او دارند و رايحهای از عطر و شميم ولايت او بو كردهاند- از علی بگويند كه قطعاً سخنانشان صافتر و به بزرگی علی نزديكتر است.
شهيد دكتر مصطفی چمران، عارفانه به علی عشق ميورزيد و هميشه او را در بينهايت ميجست، علی را در اوج كمال انسانی ميديد كه در معراج در پيشگاه الهی ايستاده است و خود را آنقدر پائين، كه شرم ميكرد از علی سخن بگويد و اين را جسارتی در پيشگاه علی ميدانست. همه مظاهر زيبای كمال علی را تجلّی صفات خدايی ميدانست كه به بينهايت متصل است. فريفته علم او، حلم او، زهد و تقوای او، ايمان واعتقاد او، شجاعت او، عدالت بينظير او، قضاوت او، قدرت بيان او، نيزهوشی و زكاوت او، عطوفت و مهربانی او، خلوص و عرفان او، عشق سوزان او و بالاخره تنهايی تنهای او بود و همه اين فضايل را در علی، نمونه و الگو و اسوهی خود ميديد و ميگفت كه بايد سعی كنسم به سوی اين اقيانوس بيكران فضايل و كمال بشتابيم، گرچه نميتوانيم به آن دست يابيم؛ ولی اگر در اين مسير طی طريق كنيم خود نعمت و پيروزی بزرگی است.
در اين مجموعه كه از چند دستنگاشتة شهيد دكتر مصطفی چمران درباره علي(ع) يا راز و نياز با علی و سه سخنرانی تشكيل يافته است، سعی شده است درحد اختصار از نگاهی ديگر به علي(ع) نگريسته شود، و آن نگاه شهيدی از عاشقان دلسوختةعلی است كه همة عمر نام علی و ياد علی، روحيهبخش دردها و رنجها و غمها و تنهايی او بود و همه اينها را به درد و رنج و غم و تنهايی علی گره ميزد و بيپروا به مصاف گردابهای مهيب خطر ميرفت تا شايد عشق و محبت به ذات ازلی را- كه از علی اموخته بود- او را به وصال معشوق و لقاء حق برساند. او در معراج محبوبيت با شهادت خود به سوی معبود پر كشيد و سينه پردرد و عشق سوزان و قلب مجروح خود را تقديم حق كرد.
بدان اميد كه راه علی و نام علی و ياد علی چون چراغی فروزان، راه هدايت و انسانيت را به همة ما بنماياند.
مهدی چمران
21/11/79
<![if !supportLineBreakNewLine]>
<![endif]>
بسم الله الرحمن الرحيم
اَلصَلواهُ وَالسَّلام عَلی سَيِدالاَنبياءِ وَالمُرسَلين اَبِيالقاسِمِ مًحَمَّد صَلَّللهُ عَلَيهِ وَآلِهالطَّيِبينَ الطاهِرينِ
ماه مبارك رمضان است و ماه خداست و ماه ذكر. از اين نظر ميخواستم كه در مطلع سخنم چند كلمهای دربارهی ذكر بگويم، شما ميدانيد كه در مكتب مقدس ما، علاوه بر آن كه انسان را از نظر نظری و تئوری تربيت ميكند، از نظر تربيتی، تربيتی نيز را به او نشان ميدهد. اسلام ما مكتبی نيست كه فقط با يك مشت فرمول و كتاب و تئوری بخواهد انسانها را راهنمايی كند، بلكه با اقسام راههای علمی و تربيتی اين انسان را ميسازد. نماز ما و روزهی ما در اين ماه مبارك، نمونهای بسيار مؤثر و عميق برای همين تربيت عملی است.
شما ميدانيد كه يك پزشك به مضّار الكل آگاهی كامل دارد. علم دارد؛ اما متأسفانه الكل مينوشد، با آن كه ميداند برای سلامت او مضّر است. علت آن است كه از نظر تربيتی نميتواند نفس خود را به زير كنترل و ارادهی خود درآورد. بنابراين ميبينيم كه علم و آگاهی نظری كافی نيست، بايد يك تربيت نفسی هم وجود داشته باشد. آن علومی را كه در كتب ميخوانند و ياد ميگيرند، برای سرنوشت انسانها كافی به حساب نميآيد. بين مثالهای مختلفی كه ميزنند –به خصوص برای جوانان- مثال فوتبال است. يكبار ممكن است كه شما در كنار زمين بنشينيد و به بازی ديگران نگاه كنيد و بدانيد كه هر يك از بازيكنان چه نقشی به عهده دارد و چگونه بازی ميكند؛ اما اگر كسی بخواهد سالهای دراز در كنار زمين بنشيند و بازی ديگران را نظاره كند، خود او هيچوقت فوتباليست نميشود، مگر آن كه خودش وارد بازی شود، بازی كند، دريبل كند، به زمين بخورد و در خلال تجربهی علمی اين بازی را ميآموزد.
خيلی چيزها در طبيعت هست كه انسان بايد در خلال تعليم و تربيت آن را بياموزد. از روی كتاب، از روی نوسته در داخل مدرسه كافی نيست. نمونههای بزرگ ديگری است كه اينچنين است و طبيعت بشری طوری ساخته شده است كه انسان را برای تربيت آماده ميسازد. برای اين تربيت بايد بكنوع عادت برای انسان به وجود بيايد كه آن را طبيعت ثانوی ميگويند. برای شما مثالی ميزنم:
فرض كنيد يك طفل كوچك كه طبيعتش همان فطرت و طبيعت اسلامی است، از فساد و ظلم و دروغ به دور است. بنابراين ميبينيم كه در اوان كوچكی اين طفل نميتواند دروغ بگويد، اين طفل قادر نيست كه كسی را اذيت و ايذا كند. ميبينيد كه مثلاً طلبكاری به در خانه ميآيد و صاحب خانه پول ندارد كه به طلبكار خود بدهد. طلبكار در ميزند. بچه در را باز ميكند و طلبكار از بچه درخواست ميكند كه به پدرش خبر دهد كه طلبكار آمده است. اين بچه كوچك نيز كه فطرتش همان فطرت اسلامی است پيش پدر ميآيد و ميگويد طلبكاری است كه به در خانه آمده است. پدر كه ميخواهد از دست طلبكار بگريزد، به اين طفل كوچك ميگويد: «برو به طلبكار بگو كه پدرم نيست»، يعنی اولين دروغ را بر دهان اين طفل ميگذارد؛ اما اين طفل كه هنوز طبيعتش با دروغ آشنا نشده است، به در خانه ميرود و ميگويد: «پدر ميگويد كه بگو نيست»، يعنی كه هست. نميتواند دروغ بگويد. آنگاه پدر از اين طفل عصبانی ميشود، او را ممكن است تنبيه كند و با زور اين صفت كذب را بر قلب پاك كودك تحميل ميكند و آرامآرام اين كودك پاك با دروغ و فساد انس ميگيرد، يا تربيت ميشود. آنچنان ساده نيست كه بتوان فطرت آدمی را به سادگی از اين طرف يا به آن طرف سوق داد. بايد تربيتاش كرد، ممكن است از راه غلط باشد يا از راه صحيح.
اسلام ما در صدد است كه اين انسان را به راه صحيح آنچنان تربيت كند كه دروغ نگويد، فساد نكند، ظلم به راه نياندازد، حق ديگری را نخورد. و برای اين كار عبادات در اسلام بزرگترين نقش را بازی ميكند كه همچنان كه گفتم، همين روزه در ماه مبارك رمضان از بهترين نمونههای اين نربيت نفسانی است. اين انسان را آنچنان قوی ميكند و ميپروراند كه برخلاف هوا و هوس خود، برخلاف خواستههای خود، آنچنان اراده او قوی ميشود كه حبّ ذات را و شكم را و احساسات و شهوات را به زير پا ميگذارد و ارادهی روحانی خود را بر همهی خواستههای نفسانی مسلط مينمايد. بنابراين اين روزه كه در اين ماه مبارك دوستان ما با آن انس ميگيرند، يكی از راههای تربيتی است كه اين انسان را ميسازد تا در مقابل مشكلات بتواند مقاومت كند.
مقاومت كار سختی است. آن كسانی كه به زير شكنجه در زندانهای طاغوت يا برای مدتهای دراز زجر و شكنجه ديدهاند، آنها ميدانند كه در مقابل شكنجه كسانی ميتوانند مقاومت كنند كه ارادهی قوی داشته باشند، بتوانند بر خواستههای خود مسلط شوند. يكی از سادهترين طرقی كه در شكنجههای سالهای پيش متداول بود زندانی را برای روزهای متمادی تشنه و گرسنه ميداشتنند تا آنجا كه طاقتش به سر ميآيد، يكباره او را بر سر سفره رنگين وارد ميكردند كه از همه نوع طعام بر سر سفره حاضر بود. اين زندانی اگر اسير شكم بود، به سرعت تسليم ميشد و آنچه را كه از او ميخواستند ميگفت. اما كسانی ميتوانستند در مقابل اين خواستهی شكم مقاومت كنند كه دارای سابقه و تجربه بودند. كسانی كه روزه گرفتهاند و اين تربيت نفسی را تجربه كردهاند، به سادگی در مقابل دشمن تسليم نميشوند و مقاومت ميكنند. نمونههای آن بسيار زياد است. به طوری كه ميبينيد مؤمنين و آن كسانی كه نفس خود را تربيت كردهاند، در مقابل خواستههای شيطانی اين زندانيان چه مقاومتها از خود بروز دادهاند و ارادهی خود را به حبّذات و منافع شخصی ترجيح دادهاند.
يكی از اصول تربيتی در اسلام ذكر است. ذكر، تسبيحی را كه به دست داريد و همهروزه لاالهالاالله ، الحمدالله ، سبحانالله و ذكرهای ديگری را ميگوييد، يك مظهر و نمونهای است كه از يك ذكر. اين ذكر يكی از اصول تربيتی است كه ميخواهد قلب اين انسان را، روح انسان را پاك كند و اين انسان را محل تجلی صفات خدايی قرار بدهد و او را چنان تربيت گند كه خليفهالله عليالارض باشد، جانشين خدا بر زمن گردد. آيههای زيادی در قرآن برای ذكر آمده است.1 يكی از اين آيهها را برای شما ميخوانم. در يكجا ميفرمايد:
وَاذْكُرواللهَ كَثيراً لِعَلَّكُمْ تُفْلِحون2 و در جای ديگر:يا اَيُّهاالَّذينَ آمَنوا اذكُرُاللهَ ذِكْراً كَثراً.3
برای آن كه سعادتمند و رستگار شويد خدای بزرگ را به مقدار خيلی زياد ذكر بگوئيد. خدای را فراموش مكنيد.
آيهی ديگری است در سورهی آلعمران كه بيشتر تكيه كلام من بر آن است:
اِنَّ فی خَلقِالسَّماواتِ وَالاَرضِ وَاختِلافِالّيْلِ والنَّهارِ لَآياتٍ لِاوْليِالْاَلبابِ اَالّينَ يَذكُرونَاللهَ قياماً وَ قُعوداً وَعَلی جُنُوبِهِم وَ يَتَفَكَّرونَ فی خَلقِالسَّمواتِ وَالارضِ رَبَّنا ما خَلَقْتُ هذا باطلاً سُبْحانِكَ فَقِنا عَذابّالنّار.1
در اين آيه نكتهی مهمی را بيان ميفرمايد، كه كسانی كه خدای را ذكر ميگويند، درحالی كه ايستادهاند يا نشستهاند و يا حتی خوابيدهاند، و بعد شرح ميدهد كه اينان چه كسانی هستند. اصولاً هنگامی كه دربارهی ذكر صحبت ميكنيم و برای اكثر دوستان ما كاری متداول است، به طور خلاصه و مختصر ميتوانيم سه نوع ذكر را در نظر بگيريم:
يك نوع ذكر، ذكر زبانی است، كسانی كه تسبيح به دست ميگيرند و خدا را ذكر ميگويند. سيوسهبار، يا صدبار بعد از نماز سبحانالله ميگويند. اما ممكن است در دل خود غافل باشند، يعنی فكر آنها و دل آنها متوجه جای ديگری است؛ ولی زبان آنها ذكر ميگويد. اين يكنوع ذكر است كه آن را ميتوان ذكر زبانی ناميد.
نوع دوم ذكر، ذكری است كه نه فقط زبان ذكر خدا ميگويد بلكه قلب نيز متوجه خداست. هنگامی كه سبحانالله ميگويد قلب او به سمت خدای بزرگ متوجه ميشود و با تمام وجود خدای را تسبيح ميگويند. اين ذكر، ذكر بسيار قويتری است از نوع اول كه ذكر زبانی بود.
قسمت سوم از ذكر كه ميخواهم آن را بيشتر تشريح كنم، ذكری است كه همهی وجود انسان تسبيح خدا ميشود. اين انسان آئينهی تمامنمای خدا ميشود و هرچه ميكند، هر عملی را كه انجام ميدهد حتی خوابش، نه فقط راه رفتنش، نه فقط مبارزهاش، حتی استراحتش و خوابش، نوعی تسبيح به درگاه خدای بزرگ به حساب ميآيد. آيهای را كه برای شما تلاوت كردم الذين يذكرونالله ، كسانی كه خدای بزرگ را ذكر ميگويند قياماً و قعوداً و علی جنوبهم ، چه در حال ايستاده و چه در حال نشسته و استراحت و چه در حال خواب، گويای همين نوع ذكر است. توجه كنيد، اگر مفهوم از ذكر ذكر زبانی بود كه انسان بايد با سبحانالله و لاالهالاالله ذكر خدای را بگويد، مسلماً در خواب عملی نميشد؛ زيرا در خواب شعور آدمی خفته است و بنابراين اين آدم نميتواند در خواب خدای را ذكر كند. اما آيهی قرآنی ميفرمايد برای اين نوع از انسانها حتی خوابشان ذكر خداست؛ يعنی حتی در حالت خواب خدای را ذكر ميگويند، گواين كه زبانش خفته است و ذكر نميگويد؛ اما همهی وجودشان را ذكر خدای فرا گرفته است.
از اين نظر ميبينيم كه مسئلهای بسيار عميق است و فقط به مسئله اداء لغت و به راه زبان منحصر نميشود، بلكه ممكن است به جايی برسد كه يك انسان همهی وجودش، سرتاسر حياتش ذكر خدای باشد و آن چيزی برای ما هدف است و مقدس است كه به اين درجهی سوم برسد؛ يعنی انسان به جايی ميرسد كه ديگر خود را احساس نميكند، آنچه را كه احساس ميكند فقط خدای بزرگ است. ديگر بين او و خدا جدايی نيست؛ بنابراين ميبينيم كه هدف از ذكر شناختن خداست، بزرگ داشتن خداست. قرآنی كه دو سوم آن دربارهی خدای بزرگ سخن ميگويد، سعی ميكند كه اين انسان را نيز به جايی برساند كه همهی وجودش از چنين خدايی پر شود و اين صفات خدايی، اين معيارهای خدايی، بر همهی اعمال اين انسان منعكس شود آنجا كه اين انسان نتواند دروغ بگويد، نتواند فساد به راه بياندازد، نتواند بر كسی ظلم روا بدارد، همه وجودش را خدا و صفات خدايی پر كند، جز خدا نخواهد، جز خدا به دنبال كسی نرود، همهی وجودش فی سبيلالله باشد، اين هدف خلقت است، اين هدف رسالت اسلامی است، هدف اين ذكر كه اين صفات خدايی را در ذهن آدمی و در قلب آدمی زنده ميكند تا اين انسان، اين شعارها را جذب كند و به دنبال آن برود و خود را برای اين صفتها تربيت كند و به جايی برسد كه سراپای وجودش تسليم خداباشد. و اين چنين انسانی را خليفةالله عليالارض يا نمايندهی خدای بزرگ بر زمين ميگوييم، و اين انسان برای ما مقدس است.
برای شما ميخواهم نمونهای ذكر كنم؛ نمونه از انسانهايی كه همهی وجودشان را خدای بزرگ پر كرده است، هر چه بر آنها بگذرد، و خدای بر آنها بپذيرد با ميل و رغبت آن را قبول ميكنند. صحنهی كربلا و روز عاشورا را تصور كنيد. نصور كنيد،حسين(ع) را در آخرين لحظات حيات، هنگامی كه بر خاك داغ كربلا بر زمين افتاده است و سيلاب خون از سرتاسر بدنش جاری است و ديگر طاقت ندارد كه از زمين برخيزد و با دشمنان خويش مبارزه كند، از همه حلقههای زرهاش خون جاريست، تنها قدرتی كه در بدن او وجود دارد كلماتی است كه به آرامی بر لبان مباركش ميگذرد. او را محاصره كردهاند. شهر جلاد و ديگران آماده هستند كه او را به شهادت برسانند. يكی از اعراب ميبيند كه لبان مباركش حركت ميكند، حسّ كنجكاوی او تحريك ميشود كه ببيند اين مرد بزرگ در آخرين لحظهی حيات چه ميگويد. خود را به او نزديك ميكند تا سخنان آخرين را بشنود. امامحسين در آخرين لحظات حيات با خدای خود مناجات ميكرد، ذكر ميگفت:
اِلهی رضاً بِقَضائِك ، صَبراً عَلی بَلائِك ، تَسليماً لِأَمْرِك ، لا مَعبُودَ سِواك يا غياثَالْمُستَغيثين
مردی كه اين همه زجر و شكنجه ديده است، هفتاد و دو نفر از بهترين ياران و اصحابش در مقابل ديدگانش به خاك و خون در غلطيدهاند، خيمههايش در مقابل ديدگانش مورد هجوم دشمن قرار گرفته و به آتش كشيده شده، تمام اين مصيبتها را تحمل كرده است و همه را ديده و اينچنين با خدای خويش راز و نياز ميكند:«كه ای خدای بزرگ، آنچه را كه تو بر من بپذيری من به آن راضی و خوشنودم خدای را شكر ميكنم آن چيزی را كه در قضا و قدر تو بر من پذيرفته است من تسليم ارادهی تو هستم. من جز اراده تو چيزی نميخواهم و جز تو معبودی ندارم تو را ميپرستم و تو معبود منی و به هيچكس جز تو روی نميآورم»
در آخرين لحظات حيات اينچينن مناجات و اينچنين ذكری از زبان مباركش خارج ميشود. نشان ميدهد كه اين انسان سرتاپای وجودش را خدا پر كرده است، جز خدا را نميبيند و جر خدا نميخواهد. اينچنين انسانی است كه حتی خوابش عبادت خداست، ذكر خداست؛ زيرا سرتاسر وجودش آئينهی تمامنمای خداست و صفات خدايی در وجود او تجلی كرده است. بنابراين آنچه را كه ميكند و آنچه را كه ميگويد و آنچه را كه در زندگی عمل ميكند، همه خواستهی خداست.
امام جعفرصادق(ع) نيز بيانی دارد بسيار شيوا در همين زمينه شايد بدانيد كه در محضر امام جعفر صادق(ع) بزرگترين كلاسهای درس تشكيل ميشد كه ششهزار دانشجو در آن جمع ميشدند كه از بزرگترين دانشمندان زمان بودند. يكی از آنها جابرابنحيان بود و جابرابنحيان بزرگترين شيميدان زمان خود به حساب ميآمد. كسی است كه اسيدنيتريك و بعضی از ادويه شيميايی را كشف كرده است و او را پدر علم شيمی دنيا مينامند. اين مرد بزرگ در عين تسلط به علوم و شيمی و فيزيك از نظر روحانی و معنوی نيز به درجات اعلايی رسيده بود. يك روز به محضر امام جعفرصادق(ع) جابرابنحيان ميگويد:
«ای اما من از خدای بزرگ ميطلبم و آرزو ميكنم كه مرا هميشه فقير و مريض نگاه دارد.» پرسيدند كه چرا چنين آرزويی ميكني؟
جابرابنحيان ميگويد: «زيرا فقير و مريض هميشه به فكر خدا هستند، هميشه ذكر خدا را ميگويند و بنابراين قلب آنها و روح آنها هميشه از ذكر خدا انباشته شده است. بنابراين از خدا ميخواهم كه مرا فقير و مريض نگاه دارد كه هميشه ذكر خدا بر زبانم باشد.»
امام جعفرصادق(ع) در مقابل اين مرد روحای بزرگ، جابرابنحيان ميفرمايد ای جابر من از خدای بزرگ نميخواهم كه حتی آرزويی اينچنين كنم، يعنی نميخواهم كه آرزويی اينچنين را بر ارادهی خدا تحميل كنم. هرچه را كه خدای بزرگ بر من بپسندد، من راضی و خوشنود هستم. اگر ميخواهد مرا مريض و فقير كند، راضی و خوشنودم. اگر ميخواهد به حالت ديگری درآورد، بازهم راضی و خوشنودم و نميخواهم كه ارادهی خود را بر ارادهی خدای بزرگ تحميل كنم. من تسليم او هستم، سرتاپای وجودم تسليم خداست.»
چنين كسی است كه حتی خوابش ذكر خدا و عبادت خدا به شما رميآيد و اين افراد كسانی هستند كه بر جهان و بر وجود خود تسلط كافی دارند. آنچه را كه اراده ميكنند قادرند كه انجام دهند؛ زيرا ارادهی آنها ارادهی خداست. جز ارادهی خدا ارادهای نميكنند؛ خواستهای ندارند؛ يعنی بين ارادهی آنها و ارادهی خدای بزرگ هماهنگی به وجود آمده است، يكسان شده است. بنابراين آنجا كه اراده ميكنند، خدای بزرگ نيز ارادهی آنها را قبول ميكند و امر آنها عملی ميگردد.
داستانی اين بين عرفای ما كه آموزنده است. ميگويند كه عطار –عارف بزرگ ايران ما- شغلش عطاری بود؛ يعنی دوا و ادويه ميفروخت و متخصص شيمی و ادويه بود، و دكان بزرگی داشت و سخت به اين ادويهفروشی علاقه داشت و دكان خود را به ترتيب بسيار جالبی آراسته بود. يك روز درويشی در جلوی دكان او ظاهر ميشود. هنگامی كه عطار را ميبيند، در وجود عطار استعدادی بزرگ را حس ميكند، آنگاه در بيرون دكان ميايستد و خيرهخيره به اين عطار مينگرد. عطار كه گاهگاهی به بيرون دكانش متوجه ميشد. اين درويش را ميبيند كه خيرهخيره به او مينگرد. پس از چنربار كه به او متوجه ميشود، عطار عصبانی ميشود، اعصاب خود را از دست ميدهد و با عصبانيت به اين درويش ميگويد كه از حال من چه ميخواهی كه اينچنين خيرهخيره به نگاه ميكني؟ درويش ميگويد:
«فكر ميكنم كه هنگامی كه روح تو ميخواهد از بدنت خارج شود با اين عشق و علاقهای كه به اين دواخانه و به اين داروها داری، چگونه قادری كه بميري؟ چگونه قادری كه جان به جاندار تسليم كني؟ زيرا هرچه قدر كه علاقهی انسان به اين دنيا زايدتر و شديدتر باشد، سختتر ميميرد.»
عطار در مقابل اين سؤال عصبانی ميشود و به اين درويش فرياد برميآورد كه من همانطور ميميرم كه تو ميميری.درويش لبخندی ميزند و ميگويد محال است، تو به هيچوجه قادر نيستی كه مثل من بميري!
عطار تأكيد ميكند كه نخير، همچنان ميميرم كه تو ميميری.
اين درويش كولهپشتی خود را كه بر پشت داشت در كنار خيابان بر زمين ميگذارد و سر خود را بر روی كولهپشتی مينهد و ميخوابد و فوراً ميميرد، جان به حاندار تسليم ميكند. عطار اول فكر ميكرد كه اين مرد شوخی ميكند، بازی ميكند، ولی كمكم متوجه شد كه نه راست ميگويد، بيرون رفت و اين درويش را تكان داد و ديد كه نه، جان به جاندار تسليم كرده است. انسانی كه تا اين درجه حيات خود و جسم و روح خود را در كنترل داشته باشد كه بتواند يك لحظه تصميم بگيرد و جان به جاندار تسليم بكند. عطار منقلب ميشود و دكان خود را و ادويه را و همهچيز را رها ميكند و سر به بيابان ميزند و مدت سيوسال اين طرف و آن طرف كسب علم و فيض ميكند. و نتيجه آن كه بزرگترين عارف و فيلسوف زمان خويش ميگردد، كه تمام اينها از نفس درويشی است كه اينچنين خودباخته است و اينچنين بر وجود خود و بر حيات خود سيطره دارد.
هستند اين انسانهايی كه نه فقط شكم خود را بلكه حيات خود را، همهی وجود خود را تحت كنترل دارند. من ديدهام كسانی را كه حتی قلب خود را از كار مياندازند. تصميم ميگيرد، اراده ميكند، ميخوابد و قلبش برای مدتی از كار ميافتد. يكی از اين دوستان ما بود كه برای پزشكان امتحان ميكرد و اين پزشكان گوشی ميگذاشتند و ميديد ……….. قلب او تكان نميخورد و راستی به جايی رسيده بودند كه اين مرد مرده است. و بعد اراده ميكند، قلب خود را دوباره به كار مياندازد. هستند چنين كسانی در حيات بر قلب خود، بر شكم خود، بر ارادهی خود، بر سرتاسر وجود خود كنترل دارند، سيطره دارند، اسير جسم خود نيستند، بلكه جسم آنها اسير ارادهی آنهاست، در دست اراده آنهاست، تسليم ارادهی آنهاست و ارادهی چنين انسانهايی با ارادهی خدای بزرگ هماهنگ شده است، خواستهی ديگری ندارند.يادم هست روزگاری كه بچه بودم و در فلسفه تعمق ميكردم، با خود ميگفتم كه اين مرد بزرگ، اين روحانی عاليقدر كه دعايش نزد خدای بزرگ پذيرفته است، چرا دعا نميكند كه اين طاغوت سرنگون شود، يا فلان مرد كثيف بميرد، يا خواستههای ديگری از اين قبيل. آن روزگار فكر ميكردم كه اگر اين مرد بزرگ دارای چنين قدرت روحی باشد بايد همهی قدرت روحی خود را به كار بياندازد تا همهی طاغوتها و شيطانها و افراد ناباب را سقط كند، بكشد، نابود كند و نميفهميدم كه چرا چنين آروزها و دعاها نميكند. پيش خودم ميگفتم كه اين مرد بزرگ كه اينقدر اراده و قدرت دارد، چرا اراده نميكند كه يكباره همهی پولهای بانك پيش او بيايد و اين پولها را بين فقرا تقسيم كند. اينها خواستهها و تفكراتی بود كه در بچگی برای من رخ ميداد. اما بعد به خوبی دريافتم كه چنين انسانهايی كه به اين درجهی روحی و اراده رسيدهاند، ارادهی آنها با ارادهی خدای بزرگ هماهنگ ميشود. آنها ديگر روی هوا و هوس و روی خواستههای بچگانه عمل نميكنند. آنها براساس سنت خدای بزرگ و براساس قوانين خلقت و آنچه را كه خدای بزرگ پذيرفته است، خود را هماهنگ ميكنند و به آن خوشنود ميشوند.
امامحسين(ع) ميتوانست دعا كند و ابنسعد و ابن زياد را در هفتادهزار لشكرش را در يك لحظه سقط كند؛ اما حسين(ع) نميخواهد ارادهای به غير از ارادهی خدای بزرگ داشته باشد، ميتواند و نميخواهد خواستهای برخلاف سنت خدايی داشته باشد، همهی وجودش ارادهی خداست، همهی فطرت طبيعتش آئينهی تمامنمای ارادهی خدايی است. بنابراين آنچه را كه خدای يزرگ و سنت خدای بر اين انسان ميپذيرد، او نيز راضی و خوشنود است و ارادهی او جز ارادهی خدای بزرگ چيزی طلب نميكند، درخواست نميكند.
يكی از بزرگترين نمونههای اين انسانها كه برای ما مظهر انسانيت، مظهر الام، رمز حق و عدل به شمار ميرود حضرت علي(ع) است كه در چنين روزهايي1 در محراب مسجدكوفه ضربت ميخورد. اين مرد بزرگ بهترين نمونهای است كه همه وجودش را خدای بزرگ پر كرده است جز خدا آرزويی ندارد. شما ميدانيد كه هنگامی كه به مسجد ميرفت ابنملجم را ميبيند. حتی از قبل، مدتها قبل به او خبر ميدهد كه تو كسی هستی كه مرا به قتل ميرسانی و حتی همان صبح كه به سوی محراب ميرفت ابنملجم خوابيده بود، او را بيدار ميكند. علي(ع) ميتوانست كه قاتل خود را با يك ضرب به دو نيم كند؛ اما ارادهی او ارادهی خداست. برخلاف سنت خدايی نميخواهد عملی انجام دهد. وجودش از ارادهی خدای بزرگ پر شده است. در بين دعاهای بزرگی كه اين مظهر انسانيت و اسلام از خود به يادگار گذاشته است؛ دعای كميل است كه دوستان ما در اين شبها از آن استفاده ميكنند. دعايی كه از نظر عمق هيچ حدی و نهايتی ندارد؛ دعاهای بزرگی از اين مرد به ما رسيده است. تصور كنيد مردی را كه از نظر قدرت جسمانی و رزمآوری در دنيا بينظير است؛ چنين مردی در دل شب اشك ميريزد، فرياد ميكند، سر خود را به داخل چاه فرو ميبرد و ضجه مينمايد. شما ميدانيد كه اگر پيرمردی يا پيرزنی دست به دعا بردارند و چنين سخنانی را بر زبان خويش جاری كنند، امری است طبيعي؛ اما مردی قدرتمند و بينظير كه از ضربت شمشيرش بزرگترين فرماندهان عرب به خاك افتادهاند، با چنين قدرت و يا چنين جبروت در مقابل خدای بزرگ خويش اين چنين خاضعانه و خاشعانه ذكر ميگويد، دعا ميكند، اشك ميريزد و لابد مينمايد. من يك جمله از دعاهای او را ترجمه يك جملهی او را برای شما ميگويم كه در دنيای عرفان، در سرتاسر تاريخ بينظير است.
ميفرمايد: «ای خدای بزرگ من به بهشت تو طمعی ندارم، يعنی كارهايی كه ميكنم به طمع بهشت تو نيست، و از دوزخ تو نيز نميهراسم، محرك من در اين زندگی عشق به توست.»
همهی وجود او را و قلب او را عشق خدای بزرگ پر كرده است. اگر مبارزه ميكرد، اگر به كام اژدهای مرگ فرو ميرفت، همه و همهی محرك او عشق خدای بزرگ بود. ميفرمايد:
«ای خدای بزرگ تو مرا بسوزان، تو خاكسترم را به دست باد بسپار؛ يعنی هر شكنجهای و هر عذابی كه ميخواهی بر من روبدار؛ اما مرا يك لحظه از خود دور مكن، زيرا دوری تو را نميتوانم تحمل كنم.» آنگاه در جای ديگری ميفرمايد:«من تاجرپيشه نيستم كه به خاطر تجارت تو را عبادت كنم، من عاشق تو هستم و به خاطر عشق به توست كه اين مبارزهها و اين فعاليتها را در زندگی انجام ميدهم.»
اينچنين انسانهايی هستند كه وجود آنها و سرتاسر حيات آنها از خدا پر شده است، جز خدا نميخواهند و جز خدا به راه ديگری نميروند، و به راستی مظهر اسلام و رسالت مقدس ما چنين مردی است. اسلام علي(ع) را نمونه قرار ميدهد تا به انسانها بگويد كه هدف نهايی شما چنين شخصيتی است، درست است كه به پايگاه او نميرسيد، ولی بايد او را هدف قرار دهيد و سعی كنيد كه به جانب او رهسپار شويد. سعی كنيد كه وجود خود را و قلب خود را آنچنان تربيت كنيد كه به علی نزديك شويد، علی الگوی شماست. رمز ونمونهی شماست. از روزی كه در خانهی كعبه متولد ميشود و در خانهی خدا به شهادت ميرسد، سرتاسر زندگياش عبادت است، نه فقط مبارزهاش حتی استراحتش و خوابش ذكر خداست. عبادت خداست؛ زيرا سرتاسر وجودش را اين صفات خدايی پر كرده است و آنچه را كه انجام ميدهد امر خداست، ارادهی خداست و چنين انسانی رمز ماست، سمبل ماست، هدف ماست. در اين مكتب مقدسی كه آن را اسلام ميناميم، ما ميخواهيم كه چنين انسانهايی به وجود بيايند، و سرتاسر تاريخ مبارزهای است، جهشهايی است در پی تكامل كه يك چنين انسانهايی قدم به عرصهی وجود بنهند، و آن روزگاری است كه امام مهدي(عج) ظهور ميفرمايند، روزگاری است كه چنين انسانها اجتماع آن روز را پر ميكنند. انسانهايی كه وجودشان از صفات خدای بزرگ پر شده است. در چنين اجتماعاتی است كه ظلم و ستم ريشهكن ميگردد و هيچ اثری از ظلم و فساد و طاغوت باقی نميماند.علی در روزگار خود بينظير بود، يكتا بود، فقط گروه انگشتشماری بودند كه حتی از انگشتان دست تجاوز نميكردند كه علی را درك ميكردند، علی را ميفهميدند، علی را واقعاً دوست ميداشتند و پيروی ميكردند؛ اما عدهی آنها بسيار بسيار قليل بود. علی تنها بود و نمونهی تنهايی او همان بود كه در ميان نخلستانهای كنار فرات سر خود را به داخل چاه فرو ميبرد و از اعماق قلب خود ضجه ميكرد، فرياد برميآورد. اين نشانی از تنهايی او بود كه در دنيايی كسی او را درك نميكرد، عدالت او را نميفهميد و حتی نميتوانست با حق و حقيقتی كه علی نمونهی آن است زندگی كند. شما ميدانيد كه طلحه و زبير پرچمداران صدر اول اسلام بودند. طلحه و زبير كسانی بودند كه پس از كشته شدن عثمان، علی را به زور بر منبر بردند و او را مجبور كردند كه خلافت را بپذيرد؛ اما درست چند ساعت پس از قبولی خلافت از طرف علي(ع) هنگامی كه طلحه و زبير و عدهای ديگر دور او حلقه ميزنند، برای سياست مملكت مشورت ميكنند. علي(ع) يكباره شمعی را كه در وسط اين مجلس روشن بود خاموش ميكند، طلحه و زبير ميگويند:
«ای علی چرا شمع را خاموش كردي؟» ميگويد: «تا جايی كه برای مصلحت مسلمين سخن ميگفتم حق داشتيم كه از شمع بيتالمال استفاده كنيم؛ اما أنجا كه مسئلهای خصوصی و فردی مطرح ميشود، به هيچوجه اجازه نميدهم كه حتی يك لحظه از شمع بيتالمال برای مصالح خصوصی صرف گردد.» اين بزرگترين ضربتی بود كه بر طلحه و زبير وارد ميشوداين پرچمداران اسلام ميفهمند كه با عدل علی نميتوانند زندگی كنند. علی بالاتر از آن است كه بتوانند با او زندگی كنند و به همين علت علی را ترك ميكنند. ميروند و عايشه را عَلَم ميكنند و جنگ جَمَل را به راه مياندازند و أن خونريزيهای بزرگ كه نتيجهی خودخواهيها و خودپرستيهای يك چنين كسانی بود. خيلی سخت است كه كسی بتواند با عدل علی با حقيقت علی، زندگی كند. مردم آن روزگار نميتوانستند او را تحمل كنند، از آن بالاتر برادرش عقيل ، عقيل برادر علي(ع) بود، كه مسلمبنعقيل نمايندهی امامحسين(ع) در داستان كربلاست كه در كوفه به شهادت ميرسد. عقيل خانوادهی بزرگی داشت و خود او نابينا بود و مقرری ماهيانهای كه دولت برای او تعيين كرده بود، تكافوی بچههای او را نميداد. او ميگويد كه برادرم خليفهی مسلمين است، قدرت دارد، پيش او ميروم و شايد مقرری خود را به علت بچههای زياد، كمی زياد كنم. پيش علي(ع) ميآيد و داستان فقر و فاقهی خود را بازگو ميكند و از خويش بيشتر ميخواهد. علي(ع) سكهای را در آتش داغ ميكند و اين سكه را به دست عقيل نزديك ميكند. عقيل از شدت اين آتش ضجه برميآورد كه ای علی با من كور چه ميكني؟ حضرت علي(ع) به برادرش عقيل ميفرمايد:
«اگر تو نميتوانی كه گرمی اين سكه را كه به دست بشری ضعيف مثل من داغ شده است تحمل كنی، چگونه انتظار داری كه من در روز قيامت آتش جهنم را كه به فرمان خدای بزرگ برافروخته شده است، تحمل كنم؟»و اين عقيل، اين برادری كه به علی عشق ميورزد، ولی نميتواند با عدل علی زندگی كند، علی را ترك ميكند و به سراغ معاويه ميرود و اين داستان را برای معاويه ذكر ميكند و همگان اشك ميريزند و از بزرگی علی و تقوای علی، از عظمت روح علی سخن ميگويند. اما همهی آنها ميدانند كه با عدل علی نميتوانند زندگی كنند. علی بزرگتر از آن است كه اجتماع آن روز بتواند وجود شريف او را تحمل كند و به همين علت است كه ميبينيم پس از حدود پنج سال جنگ و جدال و مجادله با دشمنان به شهادت ميرسد، بدون آن كه بتواند اجتماع آشفتهی آن روز را آنگونه كه ميخواهد سروسامانی بدهد. در نتيجه معاويه به حكومت ميرسد. اسلامی آمده بود كه قيصر و كسری را نابود كند و حكومت خدايی را بر اين جهان مستقر گرداند، يكباره ميبينيد معاويه و يزيد و بنياميه و بنيعباس ميآيند و همان حكومتهای امپراتوری را به راه مياندازند و به نام اسلام و از منبر نبياكرم بر دنيا حكومت ميكنند. و چه ظلم و جنايت بزرگی است، و همهی اين جنايات از اينجا سرچشمه ميگيرد كه آن انسانها اين علی بزرگ را درك نميكردند و نميتوانستند با عدل او، با حقيقت او، با عشق او، زندگی كنند. خيلی سخت است. در روزگار ما نيز اگر كسی پيدا شود كه بخواهد به راستی مظهر حق و عدل باشد، چه بسا كه اكثر مردم از او ناراضی شوند، او را تكفير كنند، او را از خود برانند. بيشتر مردم انتظار دارند كه افراد براساس مصلحت آنها و مصالح آنها عمل بكنند و سخن بگويند؛ اما اگر كسی بيايد كه جز خدای بزرگ و جز حق و عدل هيچ برنامهای نداشته باشد و مصالح همه را زير پا بگذارند مردم از او ميرنجند، زده ميشوند. خيلی كماند كسانی كه تسليم عدل و عدالت باشند. خيلی سخت است كه با علی بتوانند زندگی كنند. بنابراين تمام مبارزهای كه در طول تاريخ درگرفته است، برای اين است كه اين انسان را مورد آزمايش قرار دهند اين انسان را تربيت كنند با ذكر با عبادات، با نماز، با روزه و با انواع و اقسام امورتربيتی تا بتواند اين حق را و اين عدل را بپذيرد، اين انسان آنچنان تربيت شود كه همهی وجودش را صفات خدايی پر كند و آماده شود كه عليوار زندگی كند، آماده شود كه حكومت علی را بفهمد، تسليم عدل علی شود و آن روزگاری است كه حضرت حجت(عج) ظهور ميفرمايد و روزگاری است كه اين انسانها به درجهای از رشد رسيدهاند و اين صفات خدايی آنچنان در وجود آنها شعله افكنده است كه خود را با عدل و عدالت هماهنگ ميكنند. اگر رهبری مثل امام ظهور كرد كه مظهر عدل و حق بود او را ميپذيرند، به دنبالش ميروند، از او اطاعت ميكنند. و تمام ذكر ما، عبادات ما و روزهی ما برای پروراندن همين نفس ما و وجدان ماست كه ما را برای آن روز تربيت كند، كه ما را آنچنان تربيت كند كه اگر اماممهدي(عج) در ميان ما ظهور فرمود به دنبالش برويم، از او اطاعت كنيم، در ركابش بجنگيم و طاغوتها را بر زمين بريزيم. اينجا است كه ارزش ذكر، ارزش عبادات روزه و نماز برای ما روشن ميشود. رسالت مقدس اسلامی ما با اين عبادات خويش، اين انسان را تربيت ميكند تا به آن نمونهی عالی و بزرگواری كه علي(ع) است نزديك شود كه كمال مطلوب خلقت است و خدای بزرگ همهی وجود را به خاطر يكچنين انسانی خلق كرده است.
من از خدای بزرگ ميخواهم كه در اين ماه مبارك رمضان، ماهی كه ماه خداست، ماهی كه ما همه ميهمان خدا هستيم ذكر خدا را، عبادت خدا را، عرفان خدا را بر قلوب همهی ما پرتوافكن سازد.
ما از خدای بزرگ ميخواهيم كه به يمن اين ماه مبارك در ميان اين طوفانهای حوادث، ما را هدايت بفرمايد.ما از خدای بزرگ ميخواهيم كه ما را هرچه بيشتر مستعد كند تا حكومت امام زمان را بپذيريم.
از خدای بزرگ ميطلبيم كه انقلاب مقدس ما را كه يك جهشی در راه رسيدن به همان مدينهی فاضله است، اين انقلاب مقدسی كه آمده است ما را هرچه بيشتر و زودتر برای آن روز تربيت كند، اين انقلاب را پيروز گرداند.از خدای بزرگ ميطلبم كه كفار را، ابرقدرتها را، دشمنان داخلی و خارجی اين انقلاب را از ميان بردارد.
از خدای بزرگ ميطلبم كه دشمنان ما و منافقين را كه در ميان ما توطئه ميكنند، أتشافروزی مينمايند، همه را رسوا سازد، و از خدای بزرگ ميطلبم كه امام امت ما را سلامتی و طول عمر اعطا فرمايد.
والسلام عليكم و رحمهالله وبركاته
اگر پرستش غير از خدا مجاز بود، علی را ميپرستيدم
به خود اجازه نميدهم كه برای شناخت علی كلمهای بر زبان برانم و با قدرت عقل شخصيت او و زندگی پرماجرايش را تجزيه و تحليل كنم.
شناخت علی فقط به قدرت عشق ميسر است و فقط عشق اجازه دارد به حريم علی نزديك شود.
من هم فقط به قلب سوختهی خود اجازه ميدهم كه از علی سخن بگويد و فقط به حرمت عشق جرأت ميكنم به علی نزديك شوك. اگر شعلهی عشق او در دلم زبانه نميكشيد، ابداً به ساحتش جسارت نميكردم و نامش به زبان نميراندم.ولی چه كنم كه سرتاپای وجودم در آتش عشق او ميسوزد. هر وقت كه نام او بر زبان ميرانم يا ياد او بر دلم ميافتد، به خود ميلرزم، اشك از چشمانم فرو ميچكد، آتش دردناك و لذتبخشی وجودم را فرا ميگيرد، در او محو ميشوم، عاشقانه با او راز و نياز ميكنم، و روحم آشفتهوار عليعلی ميگويد…
آخر چگونه ميتوان خدای بزرگ را پرستيد و به علی عاشق نشد؟ چگونه ممكن است به خدا كه كمال مطلق است چشم دوخت ولی كمال متعالی علی را نديده گرفت؟ عشق به علی جزوی از پرستش خداست.
قلبی حساس دارم كه نوازش نسيم حيات آن را ميلرزاند، زيبايی غروب و طلوع آفتاب ديوانهاش ميكند، آسمان بلند پرستاره مستش مينمايد. مرغهای هوا و ماهيهای دريا جذبش ميكند، كوههای بلند، افق بيپايان و اقيانوس بيكران به ابديتش ميبرد.اين احساس مرموز قلبی، مسحور عظمت و زيبايی عالم خلقت ميشود و مرا در مقابل خالق آن وادار به سجده ميكند… همان احساس نيز تارو پود قلبم را به عشق علی به لرزه مياندازد و مرا اين چنين شيفته و شيدای او ميكند.عجب دارم اگر كسانی قلب داشته باشند و زيبايی و عشق و انسانيت در آنها اثر كند، ولی در مقابل آن همه لطف و كمال و عشق و انسانيت علی شيفته نگردند… مگر ممكن است اين همه لطف و عشق را فقط پديدهای مادی دانست؟ آن احساس مرموز قلبی را كه در وجود انسانها موج ميزند. چگونه ميتوان با فرمولهای خشك و بيروح مادی توجيه كرد؟ روح علی در قالب ماده نميگنجد و آن همه عشق و كمال نميتواند از مادهی سرد و بيجان بتراود.
هر كه را ديدهام، علی را دوست ميدارد و در مقابل عظمت و انسانيت او تعظيم ميكند. چرا اينقدر عليعلی ميگوئيم و دنبال او ميرويم؟ چرا اينقدر شيفته علی هستيم؟ چرا اينقدر در عشق او ميسوزيم؟ زيرا همهی ما ميخواهيم مثل علی باشيم، دوست داريم در عشق و كمال به درجهی او برسيم، خوش داريم در شجاعت، در صبر، در علم و تقوا، در سخنوری، در همة فضايل اخلاقی مثل او باشيم؛ ولی ميدانيم كه حدعلی مافوق طاقت بشری است و برای ما به هيچوجه ميسر نيست كه به حدعلی برسيم. لذا علی تبلور آرزوهای انسانهاست كه لااقل به صورت آرزو، عظش درونی و قلبی ما را تسكين ميبخشد.
ما هزار گناه ميكنيم و از كمال بينهايت بدوريم، ولی هنگامی كه تموج روح ما بر شهوات و خواستههای مادی مسلط ميگردد، يكباره به سراغ علی ميرويم و تمام احساسات قلبی و آرزوهای برآورده نشده خود را در او مجسم ميكنيم و با ذكر عليعلی عشق خود را به كمال و حق و خواستهی خود را برای مبارزه با جهل و فساد بيان ميكنيم. علی مظهر كمال و فداكاری و عشق و تمام ارزشهای عالی انسان است و با ذكر نام او به خدا نزديك ميشويم و از گناهان استغفار ميكنيم و به سوی كمال رهسپار ميشويم.
در پهنهی زمان و مكان اگر بخواهم بگردم، كسی را بيابم كه رابطهی من و او عشق باشد، نه فقط الان، نه فقط در يك نقطه، در همهجا و همهوقت… فقط علی را مييابم كه اينچنين به او عشق بورزم و رابطهی من و او بر پاية عشق پاك باشد.
عشقی از تاروپود وجودم، از اعماق روحم، از معراجم، از مرگم، از حياتم، برای علوّ روحم، برای طيران به آسمانها، به علی پناه ميبرم.
هنگام تنهايی، درد، غم و شكست و مظلوميت به علی نزديك ميشوم و تشفّی ميكنم. انيس شبهای تار من هنگام مناجات، همراه من در كوچههای پر پيچ و خم و تاريخ، مددكار من در نبردهای مرگ و حيات، آرزوگاه عاليترين تجليات روح من، برای خليفهالله عليالارض شدن.
انيس تنهايی من، غمخوار من هنگامی كه كوهی از غم مرا ميشمرد، تسليبخش قلب مجروحم هنگامی كه در آتش درد ميسوزم، در طوفانهای حوادث، در گردابهای خطر و نابودی، هنگامی كه كشتی شكستهی وجودم بر تخته سنگهای كينه و نفرت برخورد ميكند، و باران تهمت و افترا بر من ميبارد، در تاريكی ظلمت، كه ديگر هيچ اميدی ندارم و همهی راهها كور شده است و دل به نيستی نهادهام و فقط توكل عليالله قلبم را روشن كرده است، آنجا علی كشتيبان كشتی شكستهی وجود من است.علی، علی، علی، چه بگويم؟ چگونه بگويم؟ چهطور نام تو را كه بر قلبم گره خورده است، بر زبان آورم؟ چگونه عشق ازليام را به تو كه در سراچهی دلم نهان شده است و گوش نامحرم را جای پيغام ملكوتی او نيست، بازگو كنم؟ علی چه بگويم؟ كه مرا ممكن است به شرك متهم كنند؟
اگر پرستش جز ذات خدا مجاز بود، بدون شك تو را ميپرستيدم. تو تجلی خدايی، تو تجسم صفات خدا و معيارهای خدايی، تو خليفهالله عليالارضی، تو هدف انسانيتی، تو خدا نيستي؛ ولی وجود تو را جز خدا پر نكرده استعلی آرزوگاه راز و نيازهای شبانهی من، آههای سوزان صبحگاهی من، نالههای دردآلود من زير شكنجهی ظلم، فريادهای پر خروش قلب سوزانم در ظلمتكدهی جهان…
گاهگاهی كه در محك تجربه قرار ميگيرم، در آتش درد ميسوزم، خودخواهی، و مصلحتطلبيهايم ذوب ميشود و فرو ميريزد، در سختترين تجربهها قرار ميگيرم، و به كمك خدا پيروز ميشوم و جهشی به جلو برميدارم، آنگاه ميخواهم علی خود را ببينم. يكباره ميبينم در اين راه آنقدر جلوست، آن بينهايت كه از خود و از پيروزی خود شرمنده ميشوم. در حالتی كه زانوهايم را در آغوش ميكشم، و سرم را بر سينهام خم ميكنم، و سيلاب اشك از چشمانم سرازير ميشود با شديدترين تواضع احساس شوم و خجلت ميكنم و از برخورد با علی ميگريزم.
آری چنين بود پانزده سال پيش كه به زيارتش رفتم؛ اما از كوچكی خود آنقدر خجل شدم كه نتوانستم به او نزديك شوم. ميسوختم، اشك ميريختم. بر ديوار صحن تكيه داده بودم و در عالمی ديگر سير ميكردم؛ ولی نميخواستم و نميتوانستم كه از آن به او نزديكتر شوم. به ضريحش وارد نشدم، به قبرش دست نساييدم، درحالی كه او در قلبم بود. در وجودم بود، و عشق او با تاروپود وجودم، سرشته شده بود، ولی احساس ميكردم كه نميخواهم به محضرش حاضر شوم. گويا فكر ميكردم آنجا نشسته است، مثل خورشيد ميدرخشد و نور وجودش فيضان ميكند؛ ولی نميتوانستم نزديكش بروم و از وجودش استفاضه كنم…
علی كسی كه در اوج ادب و سخنوری، با سكوت خود سخن ميگويد.
علی كسی كه در ذروة علم – انا مدينهالعلم و عليبابها – است، ولی با قلب ميفهمد و اشراق ميكند. علی قهرمانی كه نظيرش را عالم نديده است، رهبری كه در مظلوميتاش ميتوان حقانيتاش را شناخت.
چشمهی جوشان عشق و محبت و عرفان كه در نالههای صبحگاهش، در فريادهای نيمهشبش، در ميان نخلستانهای خلوت ميتوان از او مستفيض شد.
آری اين علی است!
من در گذشته به قلب خود مغرور بودم، بزرگترين پناهگاه خود را در عالم قلبم ميدانستم، و فكر ميكردم كه اگر در مقابل خدا در صحرای محشر مورد عتاب قرار بگيرم، فقط قلب خود را عرضه ميكنم و زمين و آسمان و فرشتگان مرا سجده ميكنند؛ اما وای بر من، چه ورشكستهام، چه ناچيز و ناتوانم، پركاهی در عالم وجود كه به قلب خود اينقدر بنازد؟! هيهات… هيهات… ای علی به تو پناه ميآورم، قلب خود را به تو ميدهم، تو مرا در مقابل خدای بزرگ شفاعت كن.
خدايا، در دنيای انسانها، آدمی بزرگتر و كاملتر و بهتر از علي(ع) نميشناسم؛ ولی حتی او را در مبارزات حيات پيروزی نبخشيدی و حكومت عدل و دادش را زير تازيانههای ظلم و ستم و فساد معاويه خرد كردی، و اجزاه ندادی كه نهال عدل و آزادی و انسانيت بشكفد و حكومت حق لااقل به دست علی، بر ظلمت و كفر و جهل و ظلم پيروز گردد… هيهات من چه ميگويم؟ چه انتظار بيجايی دارم؟ چه آرزوهای شگفت، چه ا دعاهايی عجيب!
خدايا آرزو داشتم كه پرچم علی را بر فرق زمين بكوبم، پردههای چركين و سياه تهمت و حسد و حقد و دروغ و كينه و تزوير را كه ستمگران تاريخ بر روی علی كشيدهاند، پاره كنم و وجود پاك و درخشانش را با افتخار و عشق به تشنگان حقيقت و عدالت بنمايانم و انسانيت را در راه كمال به دور شمع وجودش جمع كنم.
علی نمونهای نشان داد كه:
1. در موارد تنهايی، از ورای قرنها و كرهها و درياها، ما را به علی متصّل ميكند درعالم تنهايی خود را در او مييابيم، در عالم تنهايی با او به وجد ميرسيم.
2. در موارد درد و غم و شكنجه روحی او را به ياد ميآوريم و تحمل دردها را بر ما آسان ميكند.
3. در موارد مظلوميت، تهمتها، افترا، شايعه، او را به ياد ميآوريم و آرامش مييابيم.
4. در عشق و ايمان به او توجه ميكنيم و از او روح ميگيريم و طلب همت ميكنيم.
5. در فداكاری و جهاد و شجاعت او را مقتدا قرار ميدهيم و از او پند ميگيريم، و يا از او تجربه ميآموزيم.
6. در مبارزه با ظلم و استقرار عدالت راه او را دنبال ميكنيم.
7. در مقام شهادت، هنگامی كه ديگر زندگی برای زيستن تنگ ميشود و مرگ شرافتمندانه بر زندگی ننگين هزاربار ارجح است، او را به ياد ميآوريم و از او طلب همت ميكنيم.
علی، زندگياش، شهادتش، مكتبش و خاطرهاش برای ما منبع خير و بركت است، به ما روح ميدهد، ما را به خدا نزديك ميكند، ما را به معراج ميبرد و از او طلب همت ميكنيم.علی با عشق تمام عبادت ميكرد، عبادت او رفع تكليف نبود، بلكه عاشق حقيقی بود. در يكی از جنگها تيری به پايش فرو رفته بود، نميتوانستند بيرون بياورند، در نماز چنين كردند و او متوجه نشد. سجدههای طولانی كه سجدهگاهش از اشك مرطوب ميشد. هنگام وضوگرفتن ميلرزيد، لرزش حقيقی وجودش را فرا ميگرفت.
علی هر شب بيدار است، با خدای خود راز و نياز ميكند. برای علی رمضان و شوال يكسان است. علی يكه و تنها در ميان تخلستانهای فرات در نيمههای شب در مناجات ميگويد:
«ای خدای بزرگ به بهشت تو طمعی ندارم، از دوزخ تو نميهراسم، من تو را ميپرستم، زيرا شايستهی پرستش،1 اگر ميخواهی مرا بسوزان، و خاكسترم را به باد بسپار، همه را تحمل ميكنم؛ ولی يك لحظه مرا از خود دور مكن كه نميتوانم تحمل كنم. من به تو عاشقم، من تاجرپيشه نيستم كه در ازای عبادت تو پاداش بخواهم.»
عدهای از مردم به اميد بهشت خدا را عبادت ميكنند و اين عمل تاجران است، برخی هم از ترس عقوبت دوزخ او را پرستش ميكنند و اين عبادت بردگان است – و گروهی نيز خدا را برای ادای شكر عبادت ميكنند و اين عبادت آزادگان است.2
اِلهی ما عَبَدْتُكَ طَعَناً لِلجَنَّه وَلا خَوفاً مِنالنّار بَل وَجَدتًكَ مُستَعَخَّاً لِلعِباد.1
ما رّأَيتُ شَيْئاً اِلاّ رَأّيتَاللهُ وَ مَعَهُ وَ بَعدًه 2
او در همهی مظاهر وجود خدا را ميبيند.
لَم اَعبُدُ رَبّاً لَم اَرَه 3 خدايی را كه نديده باشم، عبادت نميكنم.
آنان كه گفتند حقيقت نديدنی است
در حيرتم كه غير حقيقت چه ديدهاند4
بسمالله الرحمن الرحيم
13 قرن از شهادت حضرت عليابنابيطالب(ع) رهبر بزرگوار بشريت ميگذرد. نام او ذكر زبانها و ياد او صفای قلبهای دوستداران اوست. طول زمان و گردش روزگار نهتنها او را محو نكرد، بلكه روزبهروز بر قدرت و عظمت بينظير او افزود.
شمع فروزانی بود كه سرتا پا بسوخت تا جهانی را منوّر كند. در دامان محمد(ص) پيامبر بزرگوار ما پروزش يافت و اولين ندای عشق و پرستش را از زبان او شنيد و در قلب پاك خود جای داد، در عاليترين مرحلهی الهام درآغوش وحی رشد پيدا كرد، اولين كسی بود كه به دعوت محمد(ص) –مبنی بر پرستش خدای يگانه، لبيك گفت درحالی كه هنوز ده و چند سالی از عمر او نگذشته بود. كشمكشها و جنگهای فراوان بين خداپرستان و پيروان كفر و جهالت شروع شد و علی همهجا و هميشه سپربلا بود. در اقيانوس مرگ فرو ميرفت تا به ساحل نجات برسد. شمشير او حجتی قاطع عليه ستمگران و زورمندان بود و وجود او سپری آهنين در مقابل ظلم و فساد به شمار ميرفت.
پاكی و طهارت او سرمشق زهّاد و فداكاری او راهنمای زبدهترين سربازان صدر اول اسلام بود.
اسلام ندای آزادی و مساوات در داد و هدف پرستش را خدای يگانه معرفی كرد، بتهای مصنوعی و خدايان ساختگی را درهم شكست، دست زورمندان و ستمگران را از دامن اجتماع كوتاه كرد و ارزش هر فرد را در علم و تقوای او قرا ر داد. منطق و استدلال ارائه داشت و تا آنجا كه ممكن بود، با روشی متين پيش رفت و صاحبان عقل و فهم را به راه راست دعوت كرد. ولی در مقابل با كسانی كه عقل خود را قربانی تعصّب خشك كرده، قلب خود را غرق كفر و ظلمت كرده بودند، در مقابل زورمندانی كه اجتماع را وسيلهی ارضای هوا و هوس خود ميدانستند به مقاومت برخاست، به انسانيت منطق و استدلال عرضه كرد و در مقابل گردنكشان و ستمگران شمشير ارائه داشت و دشمنان را يكی پس از ديگری منكوب كرد.
مكتب خداپرستی اسلام توسعه يافت و مدينهی فاضلهای به وجود آورد كه آرزو و آرمان انسانها و متفكران بود. اگر چه مردم عادی آن روز ظرفيت چنين سيستمی را نداشتند و معنويت علويّت اجتماع آنها، بيش از ربع قرن نپائيد؛ ولی همين يك دورهی كوتاه از طلائيترين دورههای ترقی و آزادی و مساوات به شمار ميرود. علی رهبر بزرگواری كه به وجود او افتخار ميكنيم – در ايجاد اين اجتماع مؤثرترين نقش را داشت و از پايههای اصولی و اساسی آن به شمار ميرفت و از طرف محمد– بانی بزرگ اين مكتب – به عنوان سرمشق و سمبل انسانی اين مدينهی فاضله معرفی شده بود.
رسالت محمد، با وفات او پايان يافت و وظيفهی علی سنگينتر شد. تا مدتی كه رسماً مسئوليت خلافت نداشت به كارهای عمرانی و آبادانی پرداخت و ثروتهای بزرگ گردآورد و همه را وقف اجتماع كرد، و هنگامی كه بر فشار مردم رسماً خليفه شد، يك نمونهی عالی و ايدهآلی به جهانيان نشان داد كه در تاريخ نظير نخواهد يافت. درحالی كه بر ثروتمندترين و بزرگترين امپراطوريها حكومت داشت مانند كوچكترين و فقيرترين مردم قلمرو حكومت خود زندگی ميكرد. همه، و حتی بزرگترين بستگان خود را يكسان مشمول قانون قرار ميداد. قانونی صادر نميكرد مگر آن كه شخصاً آن را به همه نشان دهد. با آن كه شصتسال از عمر او ميگذشت، در پيشاپيش همهی لشكريان مبارزه ميكرد و يكه و تنها به صفوف دشمن ميزد و از هيچ خطری نميهراسيد و مرگ در نظرش ناچيز مينمود. شبانگاه كه سكوت و ظلمت بر همهجا دامن ميگستراند، در ميان نخلستانهای كنار فرات به مناجات ميپرداخت و جزر و زمزمهی آب و نالهی علی شنيده نميشد، جز ستارگان آسمان و ديدگان علی، بيداری وجود نداشت، و با خدای خود راز و نياز ميكرد. راز عشق ميگفت و ميشنود، ميگفت:
«خدای بزرگ به بهشت تو طمعی ندارم، از دوزخ تو نيز نميهراسم و در راهی كه ميروم فقط عشق تو محرك من است. مرا بسوزان و استخوانهايم را در آتش عذاب بگداز؛ ولی مرا لحظهای از خود دور مساز.»
او خود را خالصانه وقف خدای بزرگ كرده بود و اين را وظيفهی خود ميدانست. در علوّ طبع، بخشش و محبت عشق و فداكاری، نويسندگی و سخنوری، قدرت و شجاعت، جنگ و ستيز، علم و تقوا برتر از همه بود. در خانهی خدا –كعبه- قدم به عرصهی وجود گذاشت و در خانهی خدا –مسجدكوفه- هنگام عبادت به شهادت رسيد.
انجمن اسلامی دانشجويان شهادت اين رادمرد بزرگ را به همهی جهانيان و مخصوصاً دوستداران بيريای او تسليت ميگويد و همه را به پيروی اين رهبر بزرگ تشويق مينمايد.
بسم الله الرحمن الرحيم
اای علی، ای علی، ای علی به من تهمت زدند. مرا محكوم ميكردند. به من فحش ميدادند. زيرا تو را دوست ميدارم.
ای علی، نميدانی كه چه جنايتها كردند، چه ظلمها، چه بديها، كه همه را تحمل كردم. فداكاری ميكردم، بازهم فحشم ميدادند، بدی ميكردند.
يكباره به خود آمدم، ديدم كه در سرتاسر ايران به من بد ميگويند، حتی مؤمنين به خدا نسبت به من اهانت ميكنند، مشكوكاند، مرا جنايتكار ميدانند، سَبّ ميكنند، فحش ميدهند. مگر نه اين بود كه به فرمان امام در كردستان جنگيدم و دشمنان را قلع و قمع كردم. در مقابل فداكاريها و جانبازيها، در راه پاسداری از انقلاب، چگونه ممكن است كه ايران را از فحش و ناسزا پر كنند، و از زمين و آسمان تهمت و شايعه بسازند، مرا جلاد تَلّزَعتر2، جلاد كردستان بخوانند و حتی يك نفر در ايران از من دفاع نكند، همه سكوت كنند، گويی كه با سكوت خود، تهمت و شايعهی دروغ را تصديق ميكنند.
به خود آمدم. ديدم كه همه بر قتل من كمر بستهاند، همهی سازمانها و احزاب ميخواهند مرا بكشند، همهروزه دوستان مرا به خاك و خون ميكشند، به خانههای آنها ميريزند، هر يك از دوستانم را بيابند يا ميكشند يا ميزنند يا اسير ميكنند. چرا اينطور است؟ زيرا من خواستهام كه معيارهای تو را پياده كنم، نتوانستهام كه با سرنوشت ياران بيگناه بازی كنم، نتوانستهام كه احساس تعهد و مسوليت وجدانی خود را بكشم و در مقابل ظلمها، و جنايتها سكوت كنم.
شيعهی علی از مرگ نميترسد. معيارهای خدايی خود را در مذبحه ساستمداران قربانی نميكند، و برای من زندگی ارزشی نداشت كه به خاطر آن اسارت فريبكاران و دغلكاران را بپذيرم و روح خود را بكشم، برای آن كه جسم خود را محافظت كنم.
ای علی، تو گفتی كه مرگ شرافتمندانه، هزاربار بر زندگی ننگين ترجيح دارد، و من نيز اين اعتقاد مقدس، همهی وجودم آمادهی قربانی شدن كردم تا تسليم زندگی ننگين نشوم.
ای علی هنگامی كه جوان بودم از قهرمانان عالم لذت ميبردم، قهرمانيهای تو مرا فريفته بود. نبردهای بدر و احد و خندق مرا به وجد ميآورد. هنگامی كه در خيبر را با يك دست ميكندی، ديگر از خوشحالی در پوست نميگنجيدم.
ای علی، بزرگتر شدم، به علم و ادب پرداختم، علم تو و ادب تو مرا فريفت.
ای علی بزرگتر شدم، ايمان تو و عرفان تو مرا مبهوت كرد…
ای علی اكنون دردها و غمهای تو مرا مسحور كرده است. درد و غم پيوندی عميق بين من و تو به وجود آورده است كه در هر ضربان قلبم درد تو را احساس ميكنم، چه دردهای كشندهای. دردی كه تا مغز استخوان مرا ميسوزاند، دردی كه تو اسلام را بدانی و بتوانی پياده كنی و سعادت انسانها را تأمين كنی. آنگاه ببينی كه به دست فرصتطلبان به گمراهی كشيده ميشود و تو مجبور به سكوت باشی، اما قتلعامها جنايتها، خيانتها، ظلم و فسادها را در طول تاريخ ببينی و شكست اسلام را به دست خلفايی كه به نام اسلام خلافت ميكنند ببينی، انحراف را ببينی، راه حل را بدانی و در حضور تو اسلام را قربانی كنند و تو ببينی كه رگ و پوستت را ميسوزانند. وجودت را قطعهقطعه ميكنند، فرزندانت را قتلعام مينمايند، طاغوتها و فرعونها به وجود ميآورند، قارونها، گنجها از خون ملت ميدوشند، بلعمباعورها، مردم را فريب ميدهند و آنچنان اجتماعی به وجود ميآورند كه در مساجد آنها برای قرنها تو را لعنت ميكنند و به تو و خاندان تو فحش ميدهند، آن هم در منابر و نماز جمعهها. ای علی چه درد بزرگی است كه هنوز هم در جامعهی اسلامی ما به تو اهانت ميكنند، ارزش تو را نميفهمند، و هنوز استعداد درك تو را نيافتهاند. چه درد بزرگی است كه تو شاهد سقوط اسلام باشی و نتوانی عملی انجام دهی.
ای علی امروز هم تو را ميكوبند، حتی شيعيان تو هم تو را ميكوبند، هر كسی كه راه تو را در پيش بگيرد ميكوبند، گويا مقدر شده است كه پيروان راستين تو بايد مثل تو لعن و نفرين شوند، تكفر شوند، كوبيده شوند و در زجر و شكنجه، در دنيايی از غم و درد به ملاقات خدابروند، و آنقدر شكنجه ببيند كه هنگام شهادت فرياد برآورند: «فزت و ربالكعبه»، به خدای كعبه آزاد شدم.
ای علی تشنهی عدالتم. تو كجايي؟ نميدانی از ظلم و ستم –كه به نام اسلام ميكنند- چه رنجی ميبرم؟ خوش داشتم لحظهای در كنار عدالت بنشينم و دل دردمند خود را بر تو بگشايم و تو بين من و اين همه مدعيان اسلام و مكتب حكم ميكردی و داد مرا ميستاندی.
ای علی، جز عشق و فداكاری از وجودم تراوش نكرده است، حسودان و توطئهچينان كه از اعمال گذشتهی من نميتوانند نقطهضعفی پيدا
كنند، ميگويند در آينده خواهيد ديد كه او آدم تبهكاری است ميگويند نشان خواهد داد كه او جنايتكار است!
كسانی كه خود يكقدم مثبت برنداشتهاند، جز ريا و تزوير و تهمت و توطئه كاری نكردهاند، برای كوبيدن عمل صالح به چنين فريبی دست ميزنند و مردم عادی را بدين وسيله ميفريبند.
ای علی، من ناراحت ظلم و ستمی كه بر من رفته و ميرود نيستم، من خوشحالم كه همدرد توام و اين خود نعمتی است.ما ناراحتم كه چنين كسانی بر سرنوشت ملت من حاكم شوند، به نام اسلام حرف بزنند، خود را مكتبی بنامند و اسلام را ضايع كنند. و بايد هزاروچهارصد سال ديگر صبر كرد تا شايد انقلاب ديگری به وجود بيايد كه از اين ناخالصيها پاك باشد و ديگر نگران دسيسه و دروغ و سياستبازی نباشيم.
ای علی، آرزو ميكردم كه بعد از هزاروچهارصد سال انقلاب اسلامی ما پيروز شود، حق و عدل مستقر شود، حكومتی نظير حكومت تو برقرار گردد، عشق و محبت بين مردم انتشار پيدا كند، ايمان و عرفان در قلوب مردم جايگزين شود، طاغوتها از بين بروند، انسانها از همهی قيد و بندهای مادی و سياسی و اجتماعی آزاد شوند، فقط در مقابل خدا سجده كنند، مدينهی فاضلهای به وجود آيد كه ديگر استثمار و استعمار وديكتاتوری و ظلم و فساد در آن نباشد، همهجا نور حق را ببينيم، از همهجا زمزمهی سبحانالله و فرياد اللهاكبر بشنويم، همه استعدادهای ما بشكفد، با همهی توان، با اخلاص و ايثار برای خودسازی و سازندگی جامعه بكوشيم.
هنگامی كه دشمنی حمله كرد، بيمحابا به جنگ او برويم و به آسانی خود را قربانی اين مكتب كنيم، و ديگر دغدغه خاطر و وسوسهای نماند اما ای خدا، با كمال تعجب ميبينم كه ظلم و ستم به نامی ديگر رخ مينماياند، ريا و فريب و دروغ در لباس زهد و تقوا خود را ميآرايد تا جامعه را تسخير كند. افرادی ناچيز و بيتقوا با تهمت و شايعه، شيعيان راستين علی را ميكوبند تا از صحنه خارج كنند.
ای علی، به لبنان رفتم تا با محرومين و مستضعفين آنجا انيس و همدرد باشم. عدهای كه لباس دين به تن كرده بودند مرا دشمن ميداشتند، از علم و تواضع و فداكاری و استعدادهای من وحشت داشتند، مرا متهم ميكردند كه يا جاسوسم يا بهايي؛ زيرا ممكن نيست كه كسی با اين همه علم و اين همه امكانات و مقام و زندگی خوب امريكا را رها كند و با كمال تواضع، در كمال فقر، بدون هيچ پاداشی، در دامان خطر در جنوب لبنان با فقرا همنشين و همدرد باشد. از نظر آنها بايد دليل ديگر وجود داشته باشد. لابد زير كاسه نيمكاسهای است! خدايا چه بگويم؟ چگونه به درگاه تو استغاثه كنم؟ كه عدهای مرا اينچنين لعن و نفرين كنند. درحالی كه با همهی وجود برای كمك به آنها آمدهام و از زندگی و همه مزايا شيرين آن، گذشتهام، و زن و فرزند را فدا كردهام، در گوشه فقر و گمنامی در دامان خطر، در ميان طوفانهای تهمت و ناسزا ميخواهم خدمتی به شيعيان محروم تو كنم. آنجا نيز اينچنين مرا استقبال ميكنند، و بر دل دردمندم نمك ميپاشند.
ای علی، در لبنان موسيصدر را ديدم كه با اخلاص و ايثار برای محرومين كار ميكرد و در دلش درد زجرديدگان موج ميزد، ديدم كه شيعيان تو را متحد ميكند، به آنها قدرت ميدهد، به آنها شخصيت ميدهد. هويت تاريخی آنها را زنده ميكند، تشيع را كه برای آنها عقدهی حقارت به جايگاه انقلابی خود برميگرداند و مكتب سرخ تشيع را رواج ميبخشد، و در سايهی شهادت و فداكاری ارزش و هويت تاريخی شيعه به او باز ميگردد. جوانانی كه غربزده بودند، خدا را نميشناختند، همهی وجود خود را تسليم دشمنان كرده بودند، يكباره زنده ميشوند، صوراسرفيل در آنها دميده ميشود، جانی تازه ميگيرند و فرياد اعتراض عليه رژيم طاغوتی برميدارند. انقلابی بزرگ درميگيرد، جوانان با عشق و شور و شوق به استقبال شهادت ميروند و مردمی زنده و متحرك قدم در مرحلهی حيات ميگذارند كه حركتی عظيم و اجتماعی و تاريخی را پيريزی ميكنند. ميبينم كه موسيصدر چگونه حيات و هستی خودرا وقف شيعيان و محرومان كرده است، و با چه نيروی خدادادی اين حركت عظيم تاريخی را هدايت ميكند. اما با كمال تأسف شاهديم كه باران تهمت و افترا از همه اطراف بر او ميبارد. و اين نوادهی تو را ميكوبند، لعن و نفرين ميكنند، و بزرگترين گناهی كه بر من ميشمرند اين است كه چرا از او حمايت ميكنم!
ای علی، وضع بر من سخت شد، همه درندگان دندان تيز كردند كه مرا بدرند، همهی صيادان اجتماع دام انداختند كه به دام بياندازند، همهی توطئهگران فاسد برای نابودی من شروع به غعاليت كردند، نقشهها ريختند، دسيسهها طرح كردند. و من، هنگامی كه خود را كشته يافتم، به سيم آخر زدم، تصميم گرفتم كه عليوار در برابر جبّاران با فريادی سخت طنينانداز كنم و تا زندهام آزاد باشم و جز خدا نپرستم. در مقابل هيچ قدرتی تعظيم نكنم و هيچ حقی را فدای مصلحت ننمايم و آزادی و شرف خود را به رندگی نفروشم. اينچنين كردم. به گردابهای خطر فرو رفتم، طوفانهای سخت مرا به هر طرف پرت كرد. در ميان امواج مرگ غوطه ميخوردم. گاهی زير امواج دفن ميشدم، گاهی بالا ميآمدم و چشمانم به آسمان و ستارگان ميافتاد كه هنوز ميدرخشند. بازهم ميگفتم:
«ای خدای جز تو نميخواهم، جز تو به راهی نميروم، جز تو نميگويم، دنيا را سهطلاقه كردهام و از راه خود برنميگردم، دست از حق برنميدارم. الله، الله من به مكتب خود پايبندم.»
موجی ديگر مرا پائين ميبرد. ديگر چشمك ستارهای را نميديدم و امواج خروشان مرا ميربود و اين رقص عاشقانه آنقدر ادامه مييابد تا روزی در زير امواج سهمگين مدفون شوم و به سوی خدای خود بازگردم
بسم الله الرحمن الرحيم
الصلاه و السلام علی سيدالانبيا والمرسلين ابی القاسم محمد صل الله عليه و اله الطيبين الطاهرين
بنا به روايتی امشب ليلهالقدر شبی است كه سرنوشت انسانها در آن معين ميشود. در اين شب نوشته ميشود كه چه كسی حرّرياحی است و چه كسی ابنسعد. همچنان كه ميدانيد لحظات باريك و حساسی در زندگی انسانها وجود دارد كه با يك تصميم، با يك اراده راه خود را مشخص ميكند كه جهنمی هستند يا بهشتی. و اين از سختترين لحظاتی است كه برای يك انسان در زندگی او دست ميدهد. گاهگاهی ممكن است اين شب ليلهالقدر در وسط صحنهی معركه برای انسانی دست بدهد، ممكن است شخص در بازار باشد، در پادگان باشد، در سر كار خود حاضر باشد. آنجايی كه بايد تصميم بگيرد و راه خود را يكسره كند، اين طرف يا آنطرف، آنجا ليلهالقدر اوست. و قرآن كريم و ماه مبارك مقدس رمضان بر نبياكرم نازل ميشود و راه خير و شر را برای انسانها مشخص ميكند و به طوركلی برای همهی انسانها، ليلهالقدر به شمار ميرود. بنابراين ما در شب مقدسی قرار داريم. ليلهالقدر به خصوص شبی است كه حضرت عليابنابيطالب(ع) مظهر انسانيت و رمز والای رسالت مقدس اسلامی ما در صبحگاهان چنين شبی ضربت ميخورد و در محراب مسجدكوفه به خاك و خون خويش ميغلطد و اين فاجعهی بزرگ تاريخ، اين شب را برای ما استثنايی ميكند. شب علی است، رمز انسانيت، مظهر فداكاری و عشق و محبت و ايمان و تقوا و شجاعت. و آنچه بايد دربارهی يك انسان بگوييد، در اين شب و دربارهی علي(ع) بايد گفته شود.اصولاً خلقت اين دنيا با وجود علي(ع) به درجهی كمال ميرسد. آنجا كه رسالت مقدس اسلامی ما ميخواهد يك مظهر برای اين انسان نشان دهد، يك نمونهی بارز نشان دهد، علی را نشان ميدهد. علی نمونهای است كه اين رسالت مقدس ميخواهد به اين دنيا و اين انسان نشان بدهد كه بايد هدف حيات باشد. بايد همهی انسانها سعی كنند كه خود را به درجهی او برسانند. رسالت مقدس ما با امامت علي(ع) به اوج خود ميرسد. انسانيت با وجود علی حقيقت پيدا ميكند و شما ميدانيد كه ما ايرانيها با اين روح لطيف و احساسات پرشور چه عشق و چه علاقهای به علی داريم. اين نمودار آن است كه در تاروپود وجود ما عشق حقيقت، عشق زيبايی، به درجهی كمال وجود دارد و اين انسانها اگر اين عدل و حقيقت را در وجود خود پيدا نكنند، ميخواهند در وجود ديگری بيابند و او را رمز خود قرار دهند و او علی است. يعنی آنگاه كه در آرزوها و در تخيلات ملت ما يك آرزوهايی وجود دارد كه نميتوانند اين آرزوها را در وجود خود تحقق ببخشند، سعی ميكنند كه اين خواستهها و آرزوها را در وجود كامل ديگری بيابند كه او علي(ع) است و از اينجا است كه ميبينيم علي(ع) برای ما ايرانيها رمز ميشود، مظهر ميشود علی علی ميگويند، هر كجا ميرويد سخن از علی است.به خاطر دارم هنگامی كه در دانشگاه تهران دانشجو بودم، مقالهای نوشتم كه در مقدمهی مقاله گفته بودم كه اگر پرستش ذات غيرخدای مجاز ميبود، مسلماً علی را ميپرستيدم. علی كسی است كه با وجود خود، وجود خدای را اثبات ميكند؛ يعنی از روی وجود علی ميتوان فهميد كه خدايی وجود دارد؛ چون تجلی صفات خداست، عدل مطلق است، مظهر حقيقت است. هرچه دربارهی علی بگوئيد، كم گفتهايد. شما ميدانيد كه هنگامی كه انسانهايی به اين درجه، به اين شكوه، به اين عظمت وجود دارند، اين انسانها بايد قربانی شوند، بايد به شهادت برسند. شما در اسطورههای تاريخی نيز نگاه كنيد، حتی در اسطورههای تاريخ خودمان در ايران نگاه كنيد، يكی از اين اسطورهها رستم است. ميدانيد كه رستم از نظر دلاوری و جنگاوری در زمان بينظير بود و هنگامی كه فردوسی –اين شاعر بزرگ- ميخواهد يك اسطوره را به اوج عظمت برساند، او را قربانی ميكند، او را به شهادت ميرساند. دربارهی امامحسين(ع) نيز اين چنين است. تمام اسطورههای تاريخ هنگامی كه از مردان بزرگ ياد ميشود، كسانی هستند كه از نظر دلاوری و شجاعت و فضايل و كمالات به اعلا درجه ميرسند و در آخرين مرحلهی اوج، همه وجود خود را قربانی خدا ميكنند، فدا ميشوند. و اينجا است كه عظمت آنها و بزرگی آنها بيش از پيش به ظهور ميرسد و اين نيز دربارهی علي(ع) صدق ميكند. چنين شخصيتی، چنين شخصيت والايی كه از همه چيز به درجهی كمال رسيده است در نبرد، در علم، در تقوا، در ادب و بلاغت، در تدبير، در فلسفه، در هرچه بگوئيد به درجهی كمال رسيده است و چنين انسانی كه كامل مطلق ميشود، بايد در راه خدا نيز قربان يگردد تا عظمت او به درجهی اوج برسد و علي(ع) نيز در چنين شبی يا صبحگاه چنين شبی در مسجدكوفه به دست ابنملجم ضربت ميخورد و به خاك و خون خويش درميغلطد. من خود مسجدكوفه را ديدهام و يك شب را تا صبح به تنهايی در داخل اين مسجد به سرآوردم. در پائين منبری كه علي(ع) بر آن ميرفت و آن خطبههای شورانگيز را ميخواند، در آن محرابی كه ضربت ميخورد و به خاك و خون خويش ميغلطد، روحی دارد، احساسی دارد، حالاتی دارد كه نميتوانم برای شما شرح دهم. و من خود حالاتی داشتم در آن شب تا به صبح در كنار آن منبر و در كنار آن محراب. همهی تاريخ گذشته علي(ع) و آن شب از برابر ديدگانم رژه ميرفتند. همه را ميديدم و چه حالاتی بود و چه شبی. مسجدكوفه و محراب حضرت علی كه در آنجا به شهادت ميرسد.
علي(ع) عاليترين نمونهای است كه رسالت مقدس اسلامی به عالم ارائه ميدهد. يكی از بزرگترين صفات او عدل است، عدل و عدالت، كه امشب ميخواهم دربارهی عدل و عدالت علی شمهای برای شما بازگو كنم. شما ميدانيد كه عدل و عدالت از بزرگترين و مقدسترين صفات خدايی است. بين صدويك صفت الهی، هنگامی كه صفات را برميشمارند، عدل و عدالت از مهمترين اين صفات است. اين صفت خدايی آنقدر مهم است كه در مكتب تشيع ما عدل خدا را يكی از اصول پنجگانهی دين قرار دادهاند. برادران سنی ما در اصول دين سه تا ميشمارند توحيد، نبوت، معاد. اما مكتب تشيع دو اصل ديگر را اضافه ميكند كه يكی عدل خداست؛ يعنی خدا عادل است و دوم امامت. بنابراين عدل و امامت مختص به شيعه است كه اصول پنجگانه تشيع را تسكيل ميدهد. البته عدل و عدالت آنچنان نيست كه برادران سنی ما آن را نپذيرند. عدل را ميپذيرند؛ اما در مكتب تشيع حساسيت شديدی بر عدل و عدالت وجود دارد. مكتب تشيع معتقد است كه اگر در اجتماع ما عدل و عدالت وجود نداشته باشد، هيچ صفت ديگر خدايی تحقق نميپذيرد. از رحمان، رحيم، كمال، جمال، جلال، خلاقيت و علم، از صفات ديگر هيچ فايدهای مثمر ثمر نخواهد بود، مگر اين كه عدل و عدالت در اجتماع برقرار گردد. بنابراين اختلافی كه بين مكتب تشيع و تسنن وجود دارد، تأكيدی است كه شيعيان بر عدل و عدالت ميكنند، به عنوان نمونه ميدانيد كه در مكتب تسنن هنگامی كه عدهای وارد مسجد ميشوند، هر كس كه در جلو ايستاده است و نماز ميخواند ديگران به او اقتدا ميكنند، او را امام قرار ميدهند؛ اما در مكتب تشيع عدل امام شرط است؛ يعنی هر كس كه ميخواهد به اين امام اقتدا كند بايد به عدل او اعتماد داشته باشد، وگرنه نميتواند به او اقتدا نمايد. در روزگار ميبينيد كه بزرگان اهل نسنن به خلفا، به پادشاهان، به زمامداران اقتدا كردهاند، آنها را پذيرفتهاند؛ درحالی كه در مكتب تشيع، بزرگان مكتب تشيع هيچگاه در مقابل زمامداران و خلفا تسليم نشدهاند، بلكه با آنها مبارزه كردهاند. در مكتب تشيع زمامدار بايد متقی باشد، بايد معصوم باشد، بايد پاك باشد، بايد عادل باشد؛ اما نزد برادران سنی ما اين مطرح نيست. شما در مصر ميبينيد كه در زمان ملك فاروق جامعهالازهر (جامعهالازهر مثل حوزهی علميه قم ماست كه بزرگترين مدرسين و علمای دين در جامعهالازهر تدريس ميكنند و بزرگترين مفتی آنها به نام شيخ شلتوت معروف بود). از ملك فاروق اطاعت ميكرد و بعد از آن كه جمال عبدالناصر كودتا كرد و ملك فاروق را از مصر بيرون انداخت، همين جامعهالازهر باز عبدالناصر را به رهبری و زمامداری پذيرفت و از او اطاعت ميكرد. و هنگامی كه جمال عبدالناصر به رحمت ايزدی ميپيوندد و سادات خائن بر سر كار ميآيد، بازهم ميبينيد همين جامعهالازهر از سادات دفاع ميكند و دنبالهرو همين سادات ميشود و بر اعمال خيانتبار سادات صحّه ميگذارد و حتی هنگامی كه سادات در بيتالمقدس دست دوستی و محبت به موشه دايان و بزرگترين ستمگران صهيونيسم ميدهد، جامعهالازهر سعی ميكند كه اعمال سادات را توجيه كند و به آن وجهی قانونی ميبخشد. اين اختلاف بزرگی است بين تسنن و تشيع كه در مكتب تسيع،عدل و عدالت آنقدر مهم است كه هر فقيهی، هر شيعهای نميتواند از كسی اطاعت كند، يا امامت كسی را بپذيرد، الاّ به عدل و عدالت او اعتماد و اطمينان داشته باشد. و اين عدل و عدالت آنقدر مهم است كه يكی از اركان پنجگانهی اصول دين به شمار ميرود، كه خدا عادل است، و اين عدل بايد در جامعه بشريت مستقر شود. امامت نيز تجلی عدل خداست در جامعه امام، امام معصوم، كسی است كه اين عدل خدايی را پياده ميكند. مظهر عدل خداست در جامعه بين مردم. بنابراين بين عدل و امامت رابطهی بسيار نزديكی وجود دارد و در حقيقت اين دو اصل يك واقعيتاند، يك حقيقتاند.
دوم رهبری است كه ميخواهد اين صفت را در جامعه پياده كند. بنابراين يكی از برزگترين خصوصيات تشيع، عدل و عدالت است و مظهر اين مكتب، علي(ع) نيز بايد مظهر عدل و عدالت باشد، بزرگترين نمونهای باشد كه اين عدل و عدالت را بتواند در جامعهی انسانها نه فقط در زمان خود، بلكه برای ابديت به ثبوت برساند، نمونه نشان دهد، سمبل عدل و عدالت برای سرتاسر تاريخ باشد. و علي(ع) يكچنين شخصيتی است.
دربارهی عدل هماكنون سخن ميگوئيم، آن را به سه مرحله مختلف تقسيم ميكنيم. عدل در مرتبهی اول، عدل شخصی است كه از هر انسانی در جامعه انتظار ميرود كه تا اين درجه دارای عدل باشد و عدالت را پيشه كند. به عنوان مثال هنگامی كه در يك نماز جماعت امام را درنظر ميگيرد ميخواهيم كه امام عادل باشد، اما اين عدل امام يكمرتبه پائينی از عدل است. در شروطی كه برای عدل اين اما درنظر ميگيرند، ميخواهند كه اين امام مشهور به فساد نباشد، ظلم نكند، به گناهان كبيره دچار نگردد. اگر همينقدر عدل داشته باشد، برای امامت نمازجماعت كافی است. بيش از آن اگر باشد بهتر است؛ ولی همين مقدار كافی است، والا نميتوان امامی را پيدا كرد كه راستی مثل علی باشد. اگر بخواهند مثل علی باشد، در جهان سخت است كه نظير او را بتواند بيابند. بسيار معدودند، بسيار كماند كسانی كه بتوانند در اجتماع مثل علی عمل كنند و اگر بخواهند بر اين ميزان بسنجند، كسی پيدا نميشود. بنابراين برای امام جماعت يك درجه از عدل، يك درجه پائين از عدل كافی است، و اين عدل شخصی است.
مرحلهی دوم كه مرحلهای بالاتر است، مرحله قضاوت است. قاضی يعنی كسی كه ميخواهد بين انسانها حكم كند و ميدانيد هنگامی كه كسی ميخواهد افراد را در مقابل خود قرار دهد و بين حق و باطل تميز قائل شود، ممكن است دچار احساسات خود شود، دچار منافع و مصالح گروهی قرار بگيرد و بنابراين حق را زير پا بگذارد بنابراين يكدرجه بالاتر از عدل نياز است. اين انسان بايد قادر باشد كه در قضاوت خويش بين انسانها، تسليم هوا و هوس نگردد و منافع و مصالح گروهی و قومی و حزبی او را تحت تأثير قرار ندهد، و اين نيز يك مرحلهی بالاتری از عدل است. شما ميدانيد كه بسياری از بزرگان توصيه ميكنند كه قاضی نشويد؛ چون مسئلهی قضاوت بسيار مشكل است كه كسی بتواند حق را و عدل را آنچنان كه بايد و شايد مراعات كند و تسليم هوا و هوس خويش نگردد. اين مرتبهی دوم عدل است كه مرتبهی قضاوت است. بزرگترين مرحلهی عدل در زمامداری و در حكومت به معرض ظهور ميرسد. عدل حاكم، عدل امام، عدل كسی كه بر يك اجتماع حكومت ميكند. اين انسان بايد از نظر عدل در اعلاترين درجه قرار گرفته باشد. زيرا سرنوشت انسانها و جامعه به دست اوست و روابط بين جامعهی اسلامی و دول ديگر را اوست كه معين ميكند. بنابراين از نظر عدل و عدالت بايد در بالاترين درجه قرار گرفته باشد.
بنابراين برای عدل سه درجه برشمرديم. عدل برای امام جماعت، عدل برای قاضی، و سوم عدل برای حاكم و زماندار –كه عدل او به راستی بايد مثل علی باشد- در اعلاترين درجهی دقت و شدت قرار گرفته باشد. بنابراين هنگامی كه دربارهی علي(ع) نگاه ميكنيم اين مراتب مختلف را درباره او ميبينيم، حس ميكنيم. چقدر زيباست دربارهی علي(ع) در اين شب مقدس و مبارك كه سخن از علی است. ميخواهم نمونههايی از زندگی اين مرد بزرگ را كه شايد همگان شنيدهايد، بازگو كنم. چه شخصيتی است، چه وجودی است و عدل و عدالت او به چه اندازه است كه اينچنين مظهر و رمز قرار ميگيرد و برای همهی تاريخ مقتدا ميشود. و رسالت مقدس اسلامی ما ميخواهد كه حاكمهايی زمامدارانی مثل او را برگزيند. از نظر شخصی بسنجيد عدل علی را. ميگويد همه شب بايد گرسنه بخوابم. گرسنه بخوابم تا شايد كه در قلمرو حكومت من گرسنگانی وجود داشته باشند و از آنجا كه نميتوانم به همهی آنها دسترسی پيدا كنم، بايد خود من با آنها برابر باشم، با آنها يكسان باشم.
مردی كه در زندگی خود به يك قرص نان جو اكتفا ميكند، نان و نمك غذای اوست. مردی كه در صحنههای نبرد در خيبر را با يك ضربت ميكند و بزرگترين رزمندگان عرب را با يك ضربت بر خاك مياندازد، غذای او يك قرص نان جوين است. مردی كه ساليانه به يك لباس يا دو لباس كرباس اكتفا ميكند. مردی كه هنگامی كه نعلينش پاره پاره ميشود، خود در وسط صحنه معركه پائين ميآيد و با دست مبارك خود نعلين خويش را ميدوزد و هنگامی كه يكی از بزرگترين رهبران عرب به او ميرسد و ميپرسد كه ای علی تو چه ميكنی در وسط ميدان نبرد، اين نعلين تكه تكه را ميدوزی و وصله ميكني؟
حضرت علی اين نعلين را جلوی او مياندازد و ميگويد:
«به خدا سوگند كه اين خلافت و اين حكومت بر شما، در نظر من از اين نعلين كمارزشتر است، بياهميتتر است».
و در جای ديگری است كه ميفرمايد:
اين حكومت بر شما و اين خلافت بر شما از آب دهان بُزگر، در نظر من است.
هنگامی كه دربارهی شرايط رئيسجمهور يا ديگران كسانی سؤال ميكردند، خود من يكی از شرايط را همين شرط ذكر ميكردم. كسی باشد كه اين مقام او را نگيرد، او را منحرف نكند. اگر كسی بخواهد عليوار فكر كند، عليوار حس كند، عليوار عمل نمايد، اين مقامها، اين قدرتها، اين حكومتها بايد از اين لنگه كفش پاره پاره شده برای او كمارزشتر باشد؛ اما كسانی كه با خاطر مقام سنگ به سينه ميزنند، به ديگران حمله ميكنند، تهمت ميزنند، توطئهها به پا كيكنند و عالمی را به آتش ميشكند، آنها كه اسير دنيا هستند، اسير خودخواهی و مصلحتطلبی هستند به هيچوجه نميتوانند عليوار زندگی كنند و ديد علی را داشته باشند.
به هر حال علی چنين كسی است كه در زندگی شخصی خود اينچنين عمل ميكند. هنگامی كه به زندگی خانوادگی او رسيدگی ميكنيد، همين نمونه عدل و عدالت را ميبينيد. ببينيد كه برادرش عقيل كه از او مسنتر است، بينايی و چشمان خود را از دست داده است، و عقيل مردی معيل است. فرزندان زيادی دارد و جيرهای را كه دولت به او ميپردازد، برای فرزندانش كافی نيست. برادرش علي(ع) خليفهی مسلمين است. با خود فكر ميكند كه پيش برادر ميروم و بر حصَّهي1 خود كمی ميافزايم. پيش علی ميآيد و فقر و فاقهی خانوادگی خويش را برای علی بازگو ميكند و از علی ميخواهد كه به جيرهی ماهيانه او بيفزايد. علي(ع) سكهای را داغ ميكند و در آتش افروخته گرم مينمايد و اين سكه را به دست عقيل ميگذارد، يا به دست او نزديك ميكند. عقيل از شدت آتش ضجّه برميآورد:
كه اين برادر با من چه ميكني؟ چرا مرا ميسوزاني؟ علي(ع) ميفرمايد؛
ای عقيل تو نميتوانستی كه به سكه داغ را تحمل كنی، سكهای را كه توسط انسانی ضعيف گرم شده باشد، چگونه انتظار داری كه من در روز قيامت آتش عذاب خدای را تحمل كنم.
همين عقيل، همين كسی كه نميتواند با علی زندگی كند. به سراغ معاويه ميرود و همين داستان را برای معاويه در جلسهی او شرح ميدهد و در آنجا همه گريه ميكنند، همه متأثر ميشوند، حتی كسانی كه دشمن علی هستند، حتی كسانی كه با او ميجنگيدند، حتی كسانی كه به او تهمت ميزنند در مقابل اين عدل در مقابل اين تقوا بر خود ميلرزند، متأثر ميشوند، اين است علي!.يا هنگامی كه طلحه و زبير از پرچمداران صدر اول اسلام علي(ع) را بر نمبر ميكنند و بر او فشار ميآورند كه خلافت را بپذيرد، علي(ع) به آنها اصرار ميورزد كه مرا خليفه نكنيد، اين مقام را به ديگری بسپاريد، ولی به او اصرار ميكنند و به او فشار ميآورند و هنگامی كه بر منبر بالا ميرود و همهی مسلمين در مقابل او مينشينند، اول كلمهای كه از زبان مباركش خارج ميشود، اين است كه معاويه بيش از بيست سال در شام حكومت كرده است كه بر منبر خلافت بالا رفته است، هنوز پايههای حكومتش محكم نشده است، چگونه قادر است كه معاويه را از حكومت شام خلف بكند. پسرعمويی دارد به نام ابنعباس كه از بزرگترين متفكرين صدر اول اسلام است و از بهترين سياستمداران روز به شمار ميرود. ابنعباس كه در وسط جمعيت نشسته بود انگشت خود به دندان ميگيرد و به علي(ع) نشان ميدهد كه اين تصميم تصميمی است غيرعاقلانه ا ست. علي(ع) نگاهی به ابنعباس ميكند و از اضطراب او درمييابد كه چه ميخواهد بگويد و به او ميگويد:
ای عباس، ای پسر عمّ، من ميدانم كه تو چه ميخواهی بگويی، تو ميخواهی بگويی كه هنوز خلافت من مستحكم نشده است و چگونه ميخواهم معاويه را كه بيست سال بر شام حكومت كرده است خلع كنم و تو ميخواهی كه من مدتی صبر كنم تا پايههای حكومتم مستحكم شود، آنگاه معاويه را خلع كنم؛ اما قسم به خدا كه اگر از شب تا به صبح قاعدهی آهنين را در آتش گداخته كنند و بر گردنم بيندازند و مرا عريان از شب تا به صبح به صبح بر خار مغيلان بكشانند، همهی آنها را تحمل ميكنم؛ اما متحمل نميكنم كه برای يك لحظه ذرهای ظلم از طرف اين حاكمان ستمگر بر مردم بينوا وارد شود. همهی اين عذاب را تحمل ميكنم؛ ولی نميتوانم بپذيرم كه دانهای را به ظلم از دهان موری بستانم، آن را تحمل نميكنم.
در حقيقت ميبينيد كه علی ميخواهد نمونه نشان دهد. نظر او حكومت نيست، نظر او خلافت نيست، نظر او قدرت نيست، او ميخواهد نمونهی عدل و عدالت را برای عالميان نشان دهد و نشان دهد كه به خاطر عدل و عدالت بايد مصلحت ظاهری را و همه چيز را زير پا گذاشت و اينچنين قاطعانه عمل كرد. عدهای فكر ميكنند كه علی ميخواست حكومت كند، علی ميخواست خلافتی بزرگ به وجود بياورد، علی ميخواست از اقيانوس هند تا اقيانوس اطلس را يك امپراطوری بزرگ تشكيل دهد؛ درحالی كه علی در اين خيال نبود. ميخواست معيار مشخص كند، ميخواست نمونهای به دنيا نشان دهد كه اين عالميان بتوانند براساس آن راه مقدس اين رسالت را بفهمند و به دنبال آن بروند. اين مقصد علي(ع) بود.
در حكومت ميخواهم دو نمونه را از دقت علي(ع) برای شما بازگو كنم كه بسيار زيباست و نشان ميدهد كه اين مرد بزرگ تا چه اندازه در عدل خود دقيق بوده است. يكی در نبرد جمل. ميدانيد نبرد جمل نبردی است كه طلحه و زبير و عايشه همسر پيغمبر را با خود همراه ميكنند و عدهای از مسلمانان را فريب ميدهند و عليه علي(ع) در نزديكی بصره، جنگی به راه مياندازند. در اين نبرد كه فرماندهی با عايشه است، بر شتری سوار شده و طلحه و زبير در اطرافش قرار گرفتهاند. علي(ع) ميفرمايد: از لشكريان دشمن اگر كسی بر خاك افتاد؛ يعنی مجوح شد، مزاحمش نشويد، رهايش كنيد. اگر كسی از صحنه نبرد گريخت دنبالش نرويد، رهايش كنيد. آزادش بگذاريد كه از صحنهی نبرد بگريزد.
آنگاه در نبرد صفين، (نبردی بود بين علي(ع) و معاويه ملعون در نزديكی شام) حضرت عليابنابيطالب ميفرمايد كه:اگر از سربازان دشمن كسی مجروح شد و بر زمين افتاد اسير كنيد رهايش نكنيد. اگر كسی از صحنهی جنگ گريخت، دنبالش كنيد، تعقيبش كنيد، يا او را بكشيد يا اسيرش كنيد و رهايش ننماييد.
عدهای ميپرسند كه چونه است علي(ع) دو فرمان متناقض در دو جنگ مختلف صادر ميفرمايند. آيا نسبت به معاويه كينه و بغض خاص داشته است؟ اما جواب اينچنين نيست. آن كسانی كه در تاريخ دقيق ميشوند و اين لطايف تاريخی را حس ميكنند، به دقت عدالت علی در زمامداری و فرمانداری پی ميبرند تا چه اندازهای در عدل خود دقيق و عميق است. و جواب اين سؤال اينجا است كه در نبرد جمل، فرماندهی خود در وسط معركه است. و او عايشه است و دشمن پايگاه گريزی ندارد، شهری، منطقهای، كشوری، بيمارستانی ندارد. اگر كسی مجروح شد و بر زمين افتاد نميتوانند او را به بيمارستان خود ببرند و مداوا كنند و دوباره او را به صحنهی جنگ گسيل بدارند، يا اگر كسی از صحنهی جنگ گريخت، پايگاهی ندارد كه به آنجا برود و به پايگاه دشمن كمك كند. هنگامی كه به فرماندهی خود پشت كرد و گريخت، يعنی از صحنهی جنگ خارج شده است و هنگامی كه كسی مجروح شد يا گريخت و از صحنهی جنگ خارج شد، نبايد او را تعقيب كرد، نبايد مزاحم او شد، نبايد او را كشت، او بيطرف است بايد رهايش كرد. اما در نبرد صفين دشمن پايگاه دارد و پايگاه دشمن شام است، دمشق است، در آنجا فرماندهی دارند كه معاويه، است در آنجا بيمارستانها دارند. هنگامی كه كسی بر زمين ميافتد و مجروح ميشود، ممكن است كه او را به بيمارستان برسانند و مداوا كنند و دوباره به صحنهی جنگ بازگردد. هنگامی كه كسی از معركه نبرد ميگريزد، به پايگاه خود ميرود و از همهی اسرار معركهی نبرد، دشمن را آگاه ميكند و اطلاعاتی كه به دشمن ميدهد، خطرناك است. بنابراين بايد او را تعقيب كرد، او را گرفت؛ زيرا حتی در لحظهای كه از معركهی نبرد دور ميشود، دشمن است و در راه دشمنی و جنگ ميكوشد. بنابراين علي(ع) در فرامين خود بينهايت دقت مينمايد. و در مكتب اسلام بايد فرماندهانی، كسانی وجود داشته باشند كه تا اين درجه دقيق و عادل باشند و عدالت را به خوبی رعايت نمايند.اينجاست كه ميگويند عدل زمامدار، عدل زمامدار، عدل فرمانده، بايد در اعلاترين درجات خود قرار داشته باشد؛ زيرا سرنوشت جامعه و انسانها در دست اوست. اين است عدل علي! ميبينيد!
اما نمونهی دوم هنگام قضاوت و تساوی در مقابل قاضی است. علي(ع) در بازار يا در يكی از جادهها راه ميرفت و يك شخص يهودی به او برخورد ميكند و ادعا ميكند كه اين زره اميرالمؤمنين و خليفهی مسلمين، متعلق به اوست. تصور كنيد! يك يهودی در شهر كوفه، در پايتخت حكومت علی ادعا ميكند كه اين زره خليفهی مسلمين و اميرالمؤمنين متعلق به اوست. علی برآشفته نميشود. ميگويد: نزد قاضی ميرويم. و نزد قاضی ميروند. قاضی به حضرت علی ميگويد: يا ابيالحسن بنشينيد؛ اما شخص يهودی را به اسمش صدا ميكند، نه با كنيهاش، يعنی بين علي(ع) و آن يهودی يك اختلاف جزيی قائل ميشود. يكی را با لقب صدا ميكند و ديگری را با اسم. علي(ع) قاضی را از مقام قضاوتش خلع ميكند. ميگويد تو به درد قضاوت نميخوری. هنگامی كه دو نفر در مقابل تو قرار ميگيرند، بايد با هر دو يكسان عمل كنی. فَاْعَتبِروا يا اولی الاَبصار درجهی عدالت و عدل و بينظری تا چه اندازه است. مقايسه كنيد كسانی را كه ميخواهند عليوار زندگی كنند، عليوار قضاوت كنند و خط آنها علی باشد، بايد عدل آنها تا چه اندازه دقيق باشد.
يا همان داستان ديگری كه دربارهی طلحه و زبير ذكر كرديم كه بر او فشار ميآوردند و علی را بر منبر مينشانند و با او بيعت ميكنند. آنگاه يك جلسهی خصوصی تشكيل ميدهند و با علی صحبت ميكنند. هنگامی كه صحبت آنها به خصوصيات و مصالح شخصی ميانجامد، علي(ع) شمعی را كه در وسط جلسه ميسوخت فوت ميكند، شمع را خاموش ميكند. طلحه و زبير اعتراض ميكنند كه: ای علی چرا شمع را خاموش كردي؟
علی ميفرمايد: تا آنجا كه برای منافع و مصالح مسلمين فكر ميكرديم، حق داشتيم كه از اين شمع استفاده كنيم؛ اما آنجا كه منافع و مصالح شخصی مطرح ميشود، اجازه نميدهم كه حتی يك لحظه اين شمع بيتالمال به خاطر منافع و مصالح اشخاص مصرف گردد.دقت عدل او به اين درجه است. علي(ع) ميخواهد به طلحه و زبير بفهماند كه شما انتظاراتی از من داريد؛ ولی حتی يك لحظه از يك شمع كوچك بيتالمال نميگذرم تا چه رسد به حكومتها، تا چه رسد به سرنوشت مردم. و اين بزرگترين درسی است كه علی ميخواهد به طلحه و زيبر، بلكه به همهی تاريخ بدهد و همان جاست كه طلحه و زيبر احساس ميكنند كه با علی نميتوانند زندگی كنند او را ترك ميكنند و به دشمنان علی ميپيوندند و جنگ جمل را به راه مياندازند.
به راستی اگر بخواهيد بشمريد كسانی كه علی را ميپذيرفتند و ميتوانستند با عدل علی زندگی كنند، عددشان از انشگتان دست كمتر بود. عدهای از ما هستند كه علی علی ميگويند؛ ولی مسلم بدانيد كه اگر علی به ميان ما ميآمد و ميخواست با ما زندگی كند، اكثريت افراد نميتوانستند با علی زندگی كنند، عدل علی را بپذيرند. سيار سخت است كه كسی بتواند با عدل علی زندگی كند. اين ظلمها و اين ستمها كه در اجتماع ما ميگذرد، اين نابسامانيها و بيعدالتيها، مگر علی قادر بود كه آنها را بپذيرد، در مقابل آنها سكوت كند. شما تصور كنيد اگر علي(ع) امروز ظهور ميكرد، در ميان ما ظاهر ميشد، او چه ميكرد و مردم ما با او چه ميكردند؟ آيا مردم ما ميتوانند او را تحمل كنند؟ به هر حال در روزگار علي(ع) ياران مخلص او فقط به اندازهی انگشتان دست بودند، مثل اباذرها، سلمان فارسيها، عمارها كه علی را درك ميكردند، به او عشق ميورزيدند و حاضر بودند كه در سايهی عدلش زندگی كنند؛ اما ديگران نميپذيرفتند. حتی طلحه و زبيرها، حتی ابوبكرها.
هنگامی كه نبياكرم(ص) رحلت ميفرمايد و مسلمين يا عدهای از بزرگان مسلمين در سقيفه دور هم جمع ميشوند و دربارهی خليفه مسلمين فكر ميكنند، مسلماً آنها علی را ميشناختند، تقوای علی را ميدانستند، شجاعت علی، فداكاری علی، ايمان علی، بلاغت علی، استعدادهای علی برای همهی آنها روشن بود. اما آنها نميخواستند كه با چنين نمونهای زندگی كنند. آنها ترجيح ميدادند كه پيرمردی بيايد ضعيف، كه به قول مرحوم آيتالله طالقانی نعلينش از خودش جلوتر برود و مزاحم كسی نباشد. اما علی كسی بود كه از تمام خانوادههای عرب چند نفری را در جنگها كشته بود. علی آنقدر قاطعيت داشت كه با يك ضربت بزرگترين دشمنان را دو نيم ميكرد. عدل علی آنقدر دقيق و سخت بود كه حتی طلحه و زبير بر او پشت ميكنند و اين مسلمانها نميخواستند كه چنين عدلی زندگی كنند. ترجيح ميدادند ابوبكری بيايد پيرمرد، افتاده، ملايم، ناتوان كه در سايهی او همگان آسوده باشند و براساس هوا و هوس خود رفتار كنند و خليفه نتواند كه جلوی آنها را بگيرد. امروز نيز اگر علي(ع) بيايد معلوم نيست روزگار بهتری داشته باشد. چه بسا كه او را تكفير خواهند كرد، او را بد خواهند گفت. شما ميدانيد كه علي(ع) در محراب مسجدكوفه ضربت ميخورد و به خاك و خون خويش ميغلتد، مردم شام انگشت خود را به دندان ميگزند؟ و با تعجب ميپرسند كه مگر علي(ع) مسلمان بود؟ مگر علی نماز ميخواند؟ مگر علی به مسجد ميرفت؟ چگونه شد كه علی به محراب رفت و در محراب ضربت خورد؟ آنچنان دشمنی و كينه يا او داشتند و آنچنان دنيا را با تبليغات شوم خود پر كرده بودند كه هيچكس تصور نميكرد كه علی مسلمان باشد و نماز بخواند. دستگاه تبليغاتی ابوسفيان آنقدر توانا بود كه همهی مغزها را شستشو داده بود و آنها را به اين درجه رسانده بود كه رسانده بود كه چنين مرد بزرگی را كه مظهر انسانيت است، عاليترين تجلی اين عالم خلقت است، او را تكفير ميكردند و پس از شهادتش برای سالهای سال در سرتاسر كشورهای اسلامی بر منابر و خطبههای نمازجمعه علی را لعن ميكردند. او را سبّ ميگفتند، او را نفرين ميكردند. تصور كنيد چه دنيايی است! و طاغوتيان تا چه اندازه با علی كينه و عدوات داشته و چه دروغها و چه تهمتها كه ميساختند و بر او روا ميداشتند.
فرزند عاليقدرش حسينبی علي(ع) سرور شهيدان در روز عاشورا هنگامی كه در حلقهی محاصره دشمن قرار ميگيرد، اولين كاری كه ميكند بر اسب خود سوار ميشود و بر بالای بلندترين تپه كه وسط معركه قرار گرفته بود، بالا ميرود و خود نيز بر بالای اسب ميايستد تا همگان او را ببينند. سيهزار يا هفتادهزار لشكريان دشمن، همه حسين را ببينند و سخنانش را بشنوند. حسين(ع) شروع به سخن ميكند. اولين سخنش شهادتين است، اّشْهَدُ اَن لااِلهَ اِلااللهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمّداً رسولالله ؛ زيرا آنقدر عليه او تبليغات شوم به راه انداخته بودند كه مسلمانانی كه او را محاصره كرده بودند، نميدانستند كه اين پسر علی است، نميدانستند كه او پسر فاطمه زهرا(س) است. فكر نميكردند كه او مسلمان باشد. ميگفتنند كافر است، خارجی است، از دين خارج شده است. بنابراين او شهادتين ميگويد كه اين تبليغات شوم دشمن را خنثی كند. چيزهايی كه برای ما بديهيات به شمار ميآيد.
همه ميدانيد كه حسين مظهر شهادت است، مظهر ايمان است؛ اما در آن روزگار مردم نميدانستند كه او مسلمان است. فكر ميكردند كه كافر است، اجنبی است، از دين خارج شده است و امام حسين(ع) مجبور بوده كه بديهيترين بديهيات را بازگو كند كه: ای مردم من مسلمانم، من پسر علی و فاطمهام و ميبينيد كه دشمن هلهله ميكند و اجازه نميدهد كه اين صدای حق حسين به گوش سربازان برسد.
چنين نظامها و چنين سيستمها در عالم وجود داشته است كه حتی بزرگترين مظاهر انسانيت و فداكاری و ايمان و تقوا و شهادت، اينچنين در زمان خود از طرف مردم خود تكفير شدهاند، مورد ظلم و ستم قرار گرفتهاند و خيلی وقت ميخواهد كه اين كشمكشهای زندگی و حيات، آنچنان انسانها را به هم بمالد، جامعهها را زير و رو كند، انقلابها، قيامها، كشت و كشتارها اتفاق بيفتد تا مردم به آن درجه رشد و آگاهی برسند كه خواهان عدل و عدالت شوند، عدل و عدالت را بپذيرند و بتوانند با كسی كه عليوار باشد زندگی كنند.و بنابر فلسفهی تشيع ميدانيد كه آن روز، روزی است كه امام مهدي(عج) ظهور ميفرمايد و همان رسالت مقدس را در جامعه پياده ميكند. آن روز، روزی است كه براساس اين تجربههای تلخ تاريخ، انسانها آماده شدهاند، پذيرا شدهاند تا علی صفتی را بپذيرند و در يك جامعهی متعادل زندگی كنند و راضی باشند كه پايههای ظلم و فساد از آن اجتماع بركنده شود. اكثريت مردم عدل را آنحايی ميخواهند كه به منفعت آنهاست، به مصلحت آنهاست؛ اما آنجا كه به مصلحت آنها نيست آن را رد ميكنند، آن را طرد ميكنند. اينچنين است علی، بزرگترين رمز انسانيت، كه به قول دوست ما، دكتر شريعتی خداگونه شده است، انسانی كه از حد لجنی آنقدر بالا رفته است كه جز خدا نميبيند، جز خدا نميگويد، جز خدا نميخواهد و محو خداست.
رسد آدمی به جايی كه به جز خدا نبينداين علی است. ميدانيد اين شخصيت بزرگ در عين اين قدرت و در اوج عدالت با آن روحيهی لطيف و آن راز و نيازها و آن عشقبازيهای عارفانه كه شايد انسانی كه در صحنهی روزگار بيش از هر كس تجلی تكامل انسانيت بوده است، علی است و يكی از بهترين كلماتی كه اين مرد بزرگ در دعاهايش از زبانش جاری شده است، اين كلامی است كه هماكنون برای شما بازگو ميكنم. امام علي(ع) ميفرمايد:
«الهی ای خدای من به بهشت تو طمعی ندارم و از دوزخ تو نميهراسم. محرك من در اين عالم فقط عشق توست، مرا بسوزان. خاكسترم را به دست باد بسپار؛ اما لحظهای مرا از خود دور مكن. ای خدای بزرگ من تاجرپيشه نيستم، من به خاطر تجارت دنبال تو نيامدهام.»
ميدانيد كسانی كه به خاطر ثواب يا ترس از دوزخ اعمال انجام ميدهند و علی آنها را تجار مينامد. علی كسی است كه به خاطر عشق آنچنان محو وجود خدا شده است كه همهی عالم وجود، حتی بهشت و دوزخ برای علی ناچيز است همه را فراموش ميكند، فقط يك چيز در نظرش مجسم است و آن خداست كه همه وجودش از اين خدا پر شده است. ارادهاش اراده خداست، خواستهاش خواستهی خداست، آرزويی جز آرزوی خدايی نميكند، خواستهای ندارد. اين را انسان كاملی ميگوييم كه خداگونه شده است و اين انسان كامل –همچنان كه ميدانيد- در اوج قدرتش در نيمههای شب در كنار نخلستانهای فرات يكه و تنها قدم برميدارد. گاهگاهی كه فشار غم و درد بر قلب لطيفش فشار ميآرود، سر خود را به داخل چاه فرو ميبرد و ضجّه ميكند، فرياد برميآرود، راز و نياز ميكند.از بزرگترين و معروفترين دعاها در مكتب تشيع دعای كميل است و ميدانيد دعا كيمل را علی برای كسی نگفته است. نميخواسته است كه بعد از او كسانی بيايند و بگويند علی چه مرد بزرگی بود، چه دعای زيبايی دارد، بلكه علی خود يكه و تنها به ميان نخلستانها ميرفت و با خدای خويش راز و نياز مينمود. آنگاه كميل كه يكی از دوستان علی بود، هنگامی كه ميبيند علی شبها يكه و تنها از شهر خارج ميشود، حس كنجكاوياش تحريك ميشود. يك شب او را دنبال ميكند، به سياهی او ميرود. در پشت درختان مخفی ميشود. علي(ع) راز و نياز ميكند و راز و نياز او همين دعايی است كه كميل از علي(ع) در آن شب ذكر كرده است كه به نام كميل مشهور شده است. اين راز و نياز علی است. توجهی ندارد كه ديگران چه فكر ميكنند، چه ميانديشند، آيا او را تكفير ميكنند؟ آيا او را ميپذيرند؟ برای او عليالسّويه است. راز و نيازی است كه از آتشفشان وجودش سرچشمه ميگيرد و در آسمان منتشر ميشود و كميل از زبان او ميشنود و بر قلبش جاری ميشود.
چنين مردی كه ميبينيد در هر بعدی از حيات به درجهی تكامل ميرسد و با تمام اينها قلبش از غم و درد انباشته است، رنج ميبرد احساس شكنجه ميكند و همه را اينچنين تحمل مينمايد. و ميدانيد اولين كلمهای كه پس از خوردن ضربت شمشير بر فرقش از زبانش بلند ميشود، ميگويد:
«ای خدای بزرگ آزاد شدهام.»
از اين دنيا و مافيها و از اين تعلقات آزاد شدم. مردی به اين درجه عرفان و خدای گونه شدن. ما شيعيان او افتخار ميكنيم كه چننی شخصيتی را به عنوان مظهر انسانيت و رمز رسالت پذيرفتهايم و به او عشق ميورزيم و سعی ميكنيم كه به دنبال او برويم.
و اين شب شب مبارك اوست. شبی است كه دنيا را ترك ميكند تا ابدی گردد. از دنيای مادی آزاد ميشود تا در روح جامعه و انسانها و تاريخ برای ابد باقی بماند.
من از خدای بزرگ ميخواهم كه به حق اين شب مقدس ما را هرچه بيشتر به اين علی بزرگ و شناخت او نزديك سازد.از خدای بزرگ ميطلبم كه راه و رسم علی را هرچه بيشتر مقابل ديدگان ما قرار دهد.
از خدای بزرگ ميطلبم كه توفيق درك مدينهی فاضلهای را كه علی ميخواهد به وجود بياورد، مدينه فاضلهی را كه عدل و عدالت بر آن مستقر شود، مدينه فاضلهای را كه ظلم و ستم برای هميشه ريشهكن شود و امام زمان آن را اداره كند به ما عطا فرمايد.
از خدای بزرگ ميطلبم كه همهی ما را هدايت فرمايد، و ما را از مصلحتطلبی، خودخواهی، غرور و تكبر نجات بخشد و راه راست را در مقابل ما روشن بنمايد.
دشمنان اسلام و دشمنان انقلاب ما را از ابرقدرتها كه در خليجفارس عليه ما ميجنگند و عمّال داخلی آنها را نابود گرداند. منافقينی را كه در ميان ما توطئهافروزی ميكنند و آتش ميافروزند همه را رسوا گرداند.
از خدای بزرگ ميطلبم كه امام امت ما را كه نماينده امام زمان است، سلامتی و طول عمر عطا فرمايد.
والسلام و عليكم و رحمهالله و بركاته
بسم الله الرحمن الرحيم
الصلاه و السلام علی سيدالانبيا والمرسلين ابی القاسم محمد صل الله عليه و اله الطيبين الطاهرين
سخن از انقلاب بود و قبل از دخول به سخن خوش دارم بعضی از امتيازات انقلاب مقدس اسلامی ايران را برای دوستان توضيح دهم تا رسالت مقدسی را كه بر عهدهی همگان گذاشته شده است بيشتر روشن گردد. انقلاب اسلامی ما امتيازات فراوانی دارد كه من برای شما چند يك از اين امتيازات را ذكر ميكنم. ما در انقلابهای مختلفی كه در عصر ما و در منطقهی ما به ظهور پيوسته است، از الجزاير بگيريد تا كوبا و روسيه و ويتنام و چين و كشورهای ديگر همه جا شاهد بودهايد كه اين انقلابها با جنگ مسلحانه به پيروزی رسيده است. مبارزهها كردهاند، كشتهها دادهاند و سالها به طول انجاميده است تا بالاخره طاغوت خود را و نظام خود را واژگون كردهاند و به پيروزی رسيدهاند. در الجزاير –كه ذكرش رفت- حدود يك ميليونونيم شهيد دادند و مدت نه سال جنگيدند تا به پيروزی رسيدند. در لبنان –كشور كوچكی كه فقط سه ميليون جمعيت دارد- در چند سال گذشته بيش از صدهزار نفر كشته شدهاند، بيش از چهارصد هزار نفر مجروح و معلول شدهاند؛ ولی هنوز هم به نتيجه نرسيدهاند و اسرائيل و نوكران داخلی اسرائيل هر روز قطعه زمينی را از شيعيان يا از مسليمن به زير سيطرهی خويش درميآورند.1 در ميان تمام اين انقلابها كه همهی آنها با جنگ مسلحانه و كشت و كشتارهای زياد همراه بوده است، انقلاب ما بينظير است؛ انقلابی است كه ملتی بدون اسلحه با دست خالی در مقابل دشمنی بزرگ قيام كرده است و در فرصتی كوتاه و با عده شهدايی معدود نسبت به عظمت انقلاب و قدرت دشمن (تعداد شهدا در طول 15 سال به طور تقريب بين شصت هزار تا هفتادهزار نفر ذكر ميشود) بزرگترين پيروزيها را عليه بزرگترين ابرقدرتها و قويترين طاغوتها و معجزهآسا به انجام رسانيده است. اين يكی از معجزههای بزرگ انقلاب اسلامی ماست كه در هيچ كشوری، در هيچ نظام ديگری آن را پيدا نميكنيد. اين امتياز بزرگن نتيجهی قطعی و منطقی يك حقيقت بزرگ است و آن اين كه در انقلاب مقدس اسلامی ما ايمان و شهادت بزرگترين عامل پيروزی به شمار رفته است. كسانی كه به خيابانها ميريختند، وصيتنامه مينوشتند، و ميليون ميليون سينه خود را سپربلا ميكردند و آن تظاهرات پرهيجان را به راه ميانداختند، در هيچ كجای دنيا نظير آن ديده نشده است. اينان با دست خالی به قدرت ايمان و اسلحهی شهادت، بزرگترين و قويترين دشمنان را به زانو درآورند. نمونههای متعددی است كه در انقلاب ما به ظهر پيوسته است كه در مقايسه با انقلابهای ديگر، هيچ كجا نظيرش را نميتوان سراغ گرفت و من يك نمونهی كوچك و كوتاه از انقلاب مقدس ايران را در روزهای اوج انقلاب برای شما ذكر ميكنم. واقعهای است كه در تبريز اتفاق ميافتد، هنگامی كه صفوف تظاهركنندگان پيش ميرفتند و دوازده تانك ارتشی همراه با عدهای سرباز راه را بر تظاهركنندگان ميبندد در جلوی صفوف تظاهركنندگان يك عالم دين حركت ميكرد. سربازان از روی تانكها رگبار گلوله را ميگشايند و دو نفر از جوانان را به خاك شهادت مياندازند. عالم دينی كه در جلوی صفوف حركت ميكرد، عمامه را از سر برميدارد وسينهی خود را چاك ميزند و به آن سربازان ندا ميدهد كه اگر ميخواهيد اين جوانان رابه خاك بياندازيد، از شما ميخواهم كه اول سينهی مرا هدف گلوله قرار دهيد و بعد اين جوانان را. و اين عالم روحانی اين سخنان را از ته دل، با ايمانی كافی و با سوز قلب ادا ميكند و آنچنان بر دل سربازان مينشيند كه دست آنها ديگر به ماشهی مسلسل نزديك نميشود، منقلب ميشوند، حالت ديگری به خود ميگيرند، از روی تانكها پائين ميآيند، لباس خود را عوض ميكنند و در صفوف مردم محو ميشوند و در عرض پنج دقيقه دوازده تانك به تصرف ملت ما درميآيد. ميبينيد دوازده تانك، عدهی زيادی سرباز در عرض پنج دقيقه با فدا كردن دو شهيد به تصرف ملت درآمده است. شما خوب ميدانيد كه اگر ميخواستند اين تانكها را به قدرت سلاح و در طی نبرد خونين به دست آورند، لااقل هزارها شهيد ميبايد ميدادند، اسلحهی آنها ميبايست قويتر و آتش آنها شديدتر از آتش تانكها باشد. و نمونهی اين را در نبردهای ديگر در هر كجای دنيا ميتوان سراغ گرفت. هنگامی كه سربازان احساس ميكنند كه در مقابل آنها نيرويی است كه آنها را به گلوله بسته است، آنها نيز برای حفاظت از جان خود برای حبّذات مسلماً ميجنگند و تا آنجا كه ميتوانند از رقيب بر زمين ميريزند؛ اما اينجا ميبينيد كه فقط دو شهيد ميدهند و در عرض پنج دقيقه دوازده تانك و صدها نفر سرباز را زير سلطهی خود درميآورند. مسلماً پيروزی اينان نتيجه قدرت سلاح و زور مادی و فيزيكی نبوده است؛ قدرت آنها معنويت و ايمان بوده است و اينان به قدرت ايمان خود و معنويت خويش روح سربازان را به زير سلطه درميآورند. سعی نميكنند كه به قدرت اسلحه بر تانكها پيروز شوند، بلكه با قدرت ايمان خويش قلب سربازان را تسخير ميكنند و آنجا كه قلب سربازان و روح سربازان را تسخير كرديد، اسلحه آنها و تانك آنها و نيروی مادی آنها نيز در اخيتار شما قرار خواهند گرفت. در اين شكی نيست. بنابراين ميبينيم كه انقلاب ما از راه جديدی وارد شده است و آن مسئلهی ايمان است. مسئلهی معنويت است. و اين قدرت ايمان و معنويت بر جسم دشمن اثر نميكند بلكه بر قلب دشمن، بر روح طرف مقابل تاثير ميگذارد و او را به زير سلطهی ملت درميآورد و چنين معجزهی بزرگی را در مدتی كوتاه با عدهای شهدای نسبتاً اندك به وجود ميآورد. اين يكی از اميتازات بزرگ انقلاب اسلامی ماست. اگر هستند كسانی از چريكها و گروهها و سازمانهای ديگری كه ادعاهای گزاف ميكنند كه با نبرد مسلحانه قادر شدند دولت طاغوت را به زير بكشند اشتباه ميكنند، آنها در خطا هستند. آن سازمانهای چپی برای پيروزی خويش اقلاً پنجاه سال وقت ميخواستند كه در خلال مبارزات چريكی، در مدت پنجاه سال آرام آرام بتوانند قدرتی و سازمانی به وجود آورند تا در مقابل رقيب بايستند. اين انقلاب و اين پيروزی معجزهآسا به كلی خارج از حيطهی قدرت آنها و طرز فكر آنها بود و نه تنها آنها بلكه هيچكس در دنيا نميتوانست چنين پيروزی را برآورد كند؛ حتی خود امريكا نميتوانست. روسيه شوروی نميتوانست تصور كند كه چنين انقلابی در ايران به پيروزی ميرسد؛ زيرا همه چيز را آنها ميتوانستند در زير محك تجربه و امتحان خود درآورند جز ايمان و شهادت را؛ زيرا ايمان و شهادت از پديدههای مادی نيست كه أنها بتواند جز پارامترها و عوامل مادی و فيزيكی خويش به محاسبه درآورند. بنابراين پيشبينيهای آنها غلط از كار درميآيد و انقلاب ما به پيروزی ميرسد. اين يكی از امتيازات بزرگ انقلاب مقدس اسلامی ماست.
يكی ديگر از اميتازات بزرگی كه دل انسانها را به درد ميآورد و آن يكی كه در اين دنيا ميبينيم كه مردم از ظلم و ستم جانشان به لب ميآيد. قيام ميكنند كشتهها ميدهند، فداكاريها ميكنند تا يك نظام طاغوتی را به زير بياورند و يك نظام انسانی با آزادی به وجود بياورند. تا بتوانند در اين محيط با آزادی به خوبی و خوشی زندگی كنند؛ اما شما تمام انقلابهايی را كه در دنيا و در عصر ما به ظهور پيوسته است و در نظر بياوريد. ميبينيد تمام اين انقلابها عاقبت به ديكتاتوری و يك حكومت فاشيستی انجاميده است. از كشور همسايهی ما، صدام سفاك را بگيرد تا كشورهای دوردست. بعد از اين انقلابها يك حكومت ديكتاتوری مطلق به وجود آمده است. در اين عراق –كه ذكرش رفت- در دوران گذشته و طاغوت آنها زور و ديكتاتوری بود، اما زور و ديكتاتوری كه درحال حاضر در همين عراق جريان دارد، به مراتب شديدتر از زور ديكتاتوری و فسادی است كه در نظامهای گذشته وجود داشته است. به كشورهای ديگر و نقاط ديگر سير و سياحتی كنيد، همه جا ميبنيد كه پس از انقلابها يك حكومت زور و ديكتاتوری به وجود آمده است. اصلاً آن نظامهای ماركسيستی كه در دنيا مدعی انقلاب هستند، در تئوريهای نظری خويش پيشبينی ميكنند كه ديكتاتوری پلورتاريا، يعنی ديكتاتوری طبقهی كار بايد بيايد و اجتماع را اداره كند و از هيچكس واهمهای نيز ندارند. صراحتاً ميگويند كه پس از انقلاب در نظام آنها يك ديكتاتوری طبقهی كارگر به وجود خواهد آمد. آن هم طبقهی كارگر. چه بگويم! چيزی را كه نميتوان نامش را طبقهی كارگر گفت واقعاً طبقه كارگر است! هيئتی، «پليت بوري»1 به وجود ميآيد و با قدرت كامل ديكتاتوری فاشيستی شديدی را در اجتماع پياده ميكند كه نظير آن را در روسيهی شوروی يا كشورهای ديگر ديدهايد. بنابراين ميبينيد عدهی زيادی هستند كه در نظريات خويش بدون پروا نتيجهی انقلاب را يك نظام ديكتاتوری به حساب ميآورند و در تاريخ نيز شاهد هستيد از الجزاير بگيری –كه يك نظام يك حزبی وجود دارد و يك نوع ديكتاتوري- و بعد ليبی، مصر، سوريه و هر كشور ديگری كه در آنجا انقلاب شده است اين زور، و ديكتاتوری را در آنجا مييابيد. جز انقلاب اسلامی ايران، كه نهتنها ديكتاتوری به وجود نياورده است، بلكه آنقدر آزادی داده است كه ملت ما از شدت آزادی گله ميكنند، انتقاد دارند. شما شاهد بودهايد و شاهد هستيد كه دشمنان انقلاب و دشمنان اسلام حتی به خيابانها ميريزند و تظاهرات راه مياندازند. حتی عدهای از آنها مسلحانه به جنگ دولت ميروند و در كردستان و خوزستان و گنبد كاوس آتشافروزی ميكنند. يعنی در مورد انقلاب ما نه فقط ديكتاتوری به وجود آمده است كه يك نوه هرج و مرج ازآن نتيجه شده است. شما شاهد هستيد كه اكثريت ملت ما از اين آزادی بيحد و حصر گله ميكنند و معتقدند كه نبايد تا اين اندازه آزادی باشد، بايد جلوی توطئهگران و منافقين را گرفت. نبايد به آنها اجازه داد كه مسلحانه عليه انقلاب اسلامی ما دست به توطئه بزنند، همچنان كه همه روزه زدهاند و ميزنند.
بنابراين امتياز دومی را كه برای اين انقلاب مقدس ذكر كردم و برای تمام شما مفهوم و مدرك است، قضيهی آزادی است كه در تمام انقلابهای ديگر زور و ديكتاتوری به وجود ميآيد و در نظام اسلامی ما آزادی، آنهم بيش از اندازه. هيچكس نميتواند مدعی شود كه در اين كشور آزادی وجود ندارد. ميدانم عدهای از چپيها و چريكهای فداييخلق هستند كه گله ميكنند و حتی دولت را متهم ميكنند كه جلوی آنها را ميگيرد؛ اما فقط ميخواهم به شما بگويم كه از حدود دويست روزنامه و مجلهای كه در اين كشور منتشر ميشود فقط چند عدد از اين روزنامه و مجلات جنبهی اسلامی دارد. بيش از 190 روزنامه و مجله چپی است كه آزادی كامل حرفهای خود را ميزنند و به دولت حتی به رهبر عاليقدر انقلاب اهانت ميكنند و هيچكس جلوی آنها را نميگيرد. بنابراين پوچ ميگويند اگر بگويند كه دولت جلوی آزادی آنها را سد كرده است. بنابراين ميبينيم اين انقلاب، انقلابی است كه برخلاف انقلابهای ديگر دنيا آزادی داده است، حتی آزادی بيحد و حصر، تا به جايی كه ملت ما ميخواهد اين آزادی را مطابق نظم و ترتيبی به در آورد كه دشمنان اين آب و خاك و ضدانقلاب نتوانند سوءاستفاده كنند. اين قضيهی دوم است، امتياز دومی كه انقلاب مقدس ما را بر همهی انقلابهای ديگر امتياز ميبخشد.يك امتياز ديگری را نيز ذكر ميكنم كه سخنم بيشتر در اينباره است و آن در نفس انقلاب است. اصولاً در كشورهای مختلف هر كس هدفی دارد، ماركسيستها ميخواهند كه طبقهی سرمايهدار را از بين ببرند و طبقهی كارگر را به جای آن جايگزين كنند. بنابراين انقلاب به راه مياندازند. گروههای ديگر، كشورهای ديگر كسانی هستند كه برای كسب قدرت وارد مبارزه ميشوند تا عده ديگری را از بين ببرند و خود مصدر قدرت شوند. تمام اين جنگ و جدالها كه آنها به راه مياندازند، به خاطر مصالح مادی و شخصی و حزبی آنهاست. آنها ميجنگند، مبارزه ميكنند كه طبقهای را بر طبقهی ديگر مسلط كنند. خانوادههايی را بر خانوادهی ديگر مسلط كنند، يا فردی بيايد و قدرت را به دست بگيرد و خود مصدر همهی امور گردند. بنابراين در تمام اين جنگها و جدالها و منازعاتی كه در جهان صورت ميگيرد، منفعت طبقه يا منفعت حزب، با منفعت دسته و گروه و فرد مطرح ميشود، جز در انقلاب اسلامی ما. ميبينيد در اين انقلاب هيچ حزبی نيست كه انقلاب را رهبری كند، هيچ دسته و گروهی نيست كه بتواند قدرتی برای خويش كسب نمايد. كسانی كه به صحنهی مبارزه ميآيند، كسانی كه سينهی خود را سپربلا ميكنند، به خاطر خدا وارد مبارزه ميشوند نه به خاطر مصلحت شخصی خود، نه به خاطر مصلحت شخصی طبقهای معين، نه به خاطر مصالح حزبی خاص؛ به خاطر خدای بزرگ بدون آنكه از كسی و از چيزی انتظاری داشته باشند سينهی خود را سپربلا ميكنند و آمادهی شهادت ميشوند. شما در روزهای اوج انقلاب اسلامی ما شاهد بودهايد كسانی كه به خيابانها ميريختند، وابسته به حزب و دستهای نبودند، وابسته به طبقهی خاصی نبودند، از همهی طبقات، از همهی قشرها و از همهی اطراف از كوچك و بزرگ و از زن و مرد به صحنهی نبرد ميآمدند.1 آيا ميتوانيد فكر كنيد كه اينان از كسی يا از چيزی انتظاری داشتند؟ به هيچوجه. در همين ميدان شهدا در خيابان هفدهم شهريور (ژاله سابق) كه فاجعهی خونين به بار ميآورد و هزاران نفر به خاك شهادت ميافتند، مردی را ميبينيد از جنوب شهر كه دواندوان به سوی شمال رهسپار است و در مسير خود از هر كسی ميپرسد كه ميدان ژاله كجاست. از او ميپرسند كه ای مرد چرا اينقدر مضطرب و نگراني؟ چرا اينقدر عجله داري؟ چرا ميروي؟ ميگويد به سوی شهادت ميروم، خود را برای شهادت آماده كردهام و انتظار دارم كه خود را به اين صحنهی مقدس برسانم و به افتخار شهادت نائل آيم. چنين مردی از كسی انتظاری نداشت، از طبقهای از حزبی و از فردی و از رهبری انتظاری نداشت، فقط به خدای خود فكر ميكرد و اگر انتظاری داشت اجر خود را از خدای بزرگ ميخواست، از هيچكس حتی از رهبر عاليقدر انقلاب انتظاری نداشتند، فقط خدای را درنظر ميگرفتند. در همين ميدان ژاله (شهدا) كه ذكرش گذشت جوانی هدف گلوله قرار ميگيرد و بر خاك ميافتد. هنوز نيمه جانی در او بوده است. تمام قوای خود را متمركز ميكند و بر پای ميايستد. تا آخرين لحظات حيات خود را در نماز به سر آورد. ميخواهد كه صلات شهادت به جای آورد به نماز ميايستد و با آن خلوص و اخلاص كه خون از بدنش سرازير است و نماز شهادت شهادت به جای مآورد، رگبار گلوله او را هدف قرار ميدهد و به خاك شهادت درميغلتد؛ درحالی كه بر زبانش و لبانش صلات شهادت جاری بوده است. چنين كسی از طبقهای خاص، از طبقهی كارگر باشد يا كارفرما، يا گروهی معين، يا رهبری به خصوص انتظاری نداشته است، فقط و فقط به خاطر خدای بزرگ وارد صحنهی مبارزه شده است و جان خود را اينچنين فدا كرده است. آن شصت هزار، هفتاد هزار نفری كه در طول انقلاب اسلامی ما به شهادت رسيدند، تمام آنها اينچنين بودند. هيچيك نظری خاص و انتظاری مخصوص از فرد معينی يا از حزب معينی يا از دولت معينی نداشتند، و همين امری را كه بيان ميكنم در دنيا بينظير است. اين سبب ميشود كه بزرگترين تغيير و تحول نفسی را در درون اين انسانها به وجود بياورد، انسانهايی بسازد كه اين انسانها به خاطر منافع مای خود يا منافع طبقهی خاص و معينی وارد صحنه مبارزه نشوند، هدف آنها فقط و فقط خدا باشد و بس. و اين تغيير نفس آنچنان مهم است كه هدف مقدس انبيا را تشكيل ميدهد. قرآن كريم ميفرمايد:
«اِنَّ اللهَ لا يُغَيَّروا ما بقومٍ حتّی يُغَيَّروا ما بِاَنفُسِهِم»«خدای بزرگ هيچ تغيير و تحولی را، هيچ قومی را متحول و متغير نميكند مگر آنجا كه نفوس مردم متغير ميشود، آنگاه خدای بزرگ پيروزی و انقلاب را برای آنها ارزانی ميدارد.»
اين خصوصيت بززگ در انقلاب مقدس ما بوجود آمده است و شما ديديد كه مردمی كه به سوی شهادت رفتند و ميليونها نفری كه آماده شهادت شدند جز خدای بزرگ هدفی نداشتند، و آن انقلابی و آن حركتی كه مردمی را به اين درجهی رشد برساند كه حبّ ذات را زيرپا بگذارند، مصالح شخصی خود را فدا كنند، همهچيز دنيوی را زيرپا بنهند و فقط به خاطر خدای بزرگ وارد مبارزه شوند، اين تغيير و تحول نفسی بينظير است. اين بزرگترين جهشی است كه يك حركت و يك انقلاب ميتواند در مردم به وجود بياورد. اگر شما به سير تحول انبيا در وطل تاريخ نگاه كنيد ميبينيد هدف مقدس انبيا همين بوده است كه اين انسانها را تغيير و تحول دهند و از حالت مادی و لجنی، به انسانی خداگونه مبدلش كنند. دراين مسير تكاملی كه از لجن به معراج انسان در حركت است، انبيا آمدهاند كه اين تغيير و تحول را در انسانها به وجود بياورند و اين جهشها را در تاريخ تكاملی اين انسانها ايجاد كنند و انقلاب مقدس ما مفتخر است كه يكچنين جهش بزرگی را به وجود آورده است، يكچنين تغيير و تحولی را در نفوس انسانها ايجاد كرده است، و اين هدفی است كه انبيا بزرگ به خاطر آن مبعوث شدهاند.
اكنون كه سخن از انقلاب گفتم و به خصوص انقلاب مقدس اسلامی ما مطرح ميشود، اضافه ميكنم سه جنبهی مختلف برای يك انقلاب بايد در مدنظر قرار بگيرد. اول تغيير و تبديل فيزيكی سلطه و قدرت؛ يعنی در يك كشوری سلطهای وجود دارد كه در كشور ما طاغوت و رژيم شاهنشاهی بوده است. اولين تغيير و تحول انقلابی تغيير سلطه است، مادی است، ميتوان آن را ديد، ميتوان آن را مشاهده كرد و در تمام انقلابهای دنيا نيز اين تغيير و تحول فيزيكی به وجود ميآيد و برای همگان ملموس است. همه آن را ميتوانند ببينند. هنگامی كه ملكفاروق، در مصر سقوط ميكند و عبدالناصر به جای او مينشيند، هر كسی ميبيند كه يك سيستم سلطنتی و شاهی به يك سيستم جمهوری مبدل ميشود، پادشاهی است كه برای همگان ملموس است. قسمت دوم از يك انقلاب تغيير و تحول نظام، يعنی روابط و ضوابط قانونی اجتماعی است. شما ميدانيد كه هر سيستمی و هر حكومتی برای خود روابطی دارد، قوانينی دارد، سيستمی دارد، نظامی دارد، نظام اقتصادی خاص دارد، نظام حكومتی مخصوص به خود دارد. هنگامی كه انقلاب ميشود، اين نظام واژگون ميگردد. مثلاً ميبينيم در روسيه شوروی، يك نظام فئودالی برقرار بوده است كه بعد از انقلاب سوسياليستی جايگزين ميشود. در كوبا و همينطور در هر كجای ديگری ميتوان نمونهای را سراغ گرفت. قسمت دوم تغيير نظام است و تغيير قوانين و روابط و ضوابط است كه درست است كه مادی نيست، ولی با ماديات سروكار دارد. قوانيت و ضوابطی است كه اصول مادی را معين ميكند، نظام مادی و اقتصادی را مشخص ميكند، قوانين است، ضوابط است. البته در رابطه با انقلاب اسلامی ما بايد بگوئيم كه هماكنون دستاندركار آن قسمت دوم هستيم؛ يعنی قسمت اول كه تغيير سلطه بوده است به پايان رسيده، طاغوت به زير كشيده شده و نظام جديد جمهوری اسلامی به جای آن جايگزين شده است؛ اما قسمت دوم كه تغييير نظام است، همچنان باقی و پابرجاست. نظام ما همچنان تغيير نكرده است، همان نظام قديم در ادارات ما و در ارتش ما و در حكومت ما وجود دارد و برنامهی ما از اين قرار است
كه با كمك مجلس و نمايندگان ملت بتوانيم اين نظام اداری را زيرورو كنيم؛1 زيرا همگان ميدانند كه اين نظام اداری نظام كارآمدی نيست، نظامی است كه به درد نميخورد، نظامی است كه نميتواند پا به پای انقلاب به پيش بيايد، جوابگوی احتياج عصر ما نيست. درست است كه در ادارات ما وزير آدم مؤمنی است و معاون او و معاونين او نيز آدمهای صالحی هستند؛ اما با يك وزير و معاونين او قضيه تمام نميشود. درمان دردها را نميتوان با يكی دو نفر به پايان رسانيد، بايد نظام را واژگون كرد و برای تغيير يك نظام، نظام اقتصادی، نظام حكومتی، نظام فرهنگی، تمام اين نظامها بايد درخلال دراست و مطالعه و تحقيق به خود جامعهی عمل بپوشانند. و البته وقت ميگيرد؛ زيرا نظامی را كه ما ميخواهيم برقرار كنيم، الگويی برای اسلام خواهد بود، بنابراين نميتواند از روی هوا و هوس معين شود، نميتوان هرچه را كه خود بخواهيم برقرار كنيم و خدای ناكرده آبروی اسلام را و رسالت مقدس خويش را بريزيم. بنابراين بايد مطالعه كرد، بايد تحقيق كرد و به نظامی مترقی دست يافت. بنابراين قسمت دوم از انقلاب يك كشور تغيير نظام و تغيير سيستم آن كشور است، كه وقت ميگيرد و هماكنون ملت ما دست اندكار اين انقلاب ميگيرد؛ زيرا نظامی را كه ما ميخواهيم برقرار كنيم، الگويی برای اسلام خواهد بود، بنابراين نميتواند از روی هوا و هوس معين شود، نميتوان هرچه را كه خود بخواهيم برقرار كنيم و خدای ناكرده آبروی اسلام را و رسالت مقدس خويش را بريزيم. بنابراين بايد مطالعه كرد، بايد تحقيق كرد و به نظامی مترقی دست يافت. بنابراين قسمت دوم از انقلاب يك كشور تغيير نظام و تغيير سيستم آن كشور است، كه وقت ميگيرد و هماكنون ملت ما دستاندكار اين انقلاب دوم است.ما قسمت سوم كه تأكيد سخنم در قسمت سوم است، انقلاب درونی است. انقلاب نفسانی، انقلاب معنوی كه در انسانها به وجود ميآيد. تا آنجا كه انقلاب جنبهی مادی دارد و فقط ظواهر را تغيير ميدهد، ما آن را انقلاب نميدانيم و همچنان كه نظيرش را در كشورهای ديگر مثال زديم. به فرض اين كه چنين انقلابهايی به پيروزی برسند و به غرض آن كه سلطهای سقوط كند و سلطهی ديگری جايگرين آن شود، نتيجهی ملموسی از ان عايد نخواهد شد. انقلاب را هنگامی ما يك انقلاب اصيل ميناميم كه انقلاب درونی و معنوی نيز برای انسانها به وجود بياورد. و همچنان كه در مقدمه ذكر كرديم انقلاب مقدس اسلامی ما، انقلابی است كه اين تغيير و تحول نفسانی را پيش از پيروزی انقلاب به اوج خود رسانده است. و ما اين را انقلاب ميگوييم؛ زيرا اين تغيير و تحول در نفوس انسانهای ماست، در نفوس ميليونها انسان ما به وجود آمده است، و اين انقلاب درونی و معنوی به مراتب مهمتر از انقلاب مادی و فيزيكی است كه در قسمت اول و دوم به ظهور ميرسد.
در نقاط مختلف دنيا هستند كسانی و رهبرانی كه ميتوانند اين انقلاب فيزيكی را رهبری كنند. همچنان كه در روسيه كردند، در كوبا كردند، در كشورهای ديگری نمونه نشان داده است؛ اما انقلاب اصيل اسلامی ما بايد اين انقلاب درونی و معنوی را در بعدی عميقتر و وسيعتر از بعد مادی و فيزيكی خود در انسانها ايجاد كند. در اين موقع است كه ما آن را انقلاب ميناميم، در اين موقع است كه به آن مفتخريم و آن را امتيازی برای خود ميشماريم، و آن را جهشی در راه تكاملی انسانها، در راه مدينهی فاضله و ظهور اما مهدي(عج) به حساب ميآوريم. اگر انقلاب درونی به همراه انقلاب ما نباشد، در سير تكاملی به هيچوجه مثمر ثمر باشد. آن قسمت مهم است و ميتواند ما را در جهش تكاملی خود كمك كند كه اين تغيير و تحول درونی را در انسانهای ما ايجاد كند. اينجا است كه بر اين انقلاب مقدس تكيه ميكنيم و اين انقلاب مقدس را قدمی بزرگ در راه ظهور بزرگترين مظهر انسانيت، بزرگترين رمز اسلام، بزرگترين رهبر عاليقئری كه عالم را از عدل و داد پر خواهد كرد به شمار ميآوريم.
ما شيعيان جهان به دو چيز مفتخريم كه مسير حيات و سير تكاملی ما را مشخص ميكند: يكی حضرت علي(ع) است، علی (ع) در نظر ما رمز اسلام، مظهر انسانيت و بزرگترين تجلی است كه خدای برگ برای انسانها ارائه داده است. و چنين شخصيتی كه نمونهی عدل و داد است، در مدتی كوتاه توانسته است كه حكومتی را براساس عدل و قسط اسلامی به وجود بياورد و در تاريخ به يادگار بگذارد. و به همين سبب در مكتب فلسفی ما اين حكومت را يك فلسفهی تحققی ميگوييم؛ يعنی حقيقتی كه جنبهی تحقق به خود گرفته است، ذهنی نيست، نظری نيست، عينيت دارد، تحققی است و هر كسی كه بخواهد ميتواند به زمان اين مرد بزرگ مراجعه كند و حكومت عدل و داد او را ببيند. بنابراين نمونهی بزرگ و دسترس تاريخ، در برابر ديدگان ما قرار دارد و بعد نمونهی ديگری متعلق به ما و اعتقاد ما شيعيان جهان است و آن حكومتی است كه امام مهدي(عج) به نام مدينهی فاضله در اين جهان پياده خواهد كرد. بنابراين زندگی ما انسانها بين دو مسير، بين دو نمونه، بين دو رمز در حركت است؛ يكی حكومت علي(ع) و ديگری حكومت امام زمان كه در آن روزگار ظلم و ستم از اين جهان ريشهكن خواهد شد و عدل و داد در سرتاسر گيتی دامن خواهد گسترد. ما سعی ميكنيم كه از اين حكومت نمونهی علي(ع) كه متأسفانه منحرف شده است، خود را به حكومت امام مهدي(عج) برسانيم، منتها حكومتی كه اليالابد برقرار خواهد شد. و هر حركتی و هر جهتی كه ما را به سمت جلو هدايت كند، هر جهتی كه اين تكامل نفسانی را در انسانهای ما ايجاد نمايد –كه به حكومت امام مهدی نزديكتر شوند- فرج امام زمان تسريع خواهد شد. اينجاست كه وظيفهای بزرگی بر دوش يكان يكان ما قرار ميگيرد كه برای تسريع در فرج و ظهور امام بايد اين جهش تكاملی را در قلوب انسانها تسريع كرد، و اين وظيفهی همهی انسانهاست. انقلاب مقدس اسلامی ما همچنان كه شرح دادم و همچنان كه شاهد بودهايد- بزرگترين جهش را در اين مسير به وجود آورده است و از اين نظر مقدس است كه به مقدار زياد فرج امام را تسريع كرده است؛ زيرا تغيير و تحولی را درون انسانها ايجاد نموده است كه هيچ انقلاب ديگری و هيچ حركت و نهضت ديگری و هيچ شخصيت ديگری قادر نبوده است كه يكچنين تغيير و تحول بنيادی را در قلوب مردم و در نفوس مردم به وجود بياورد. بنابراين ما از يك نقطه كه حكومت امام عليبنابيطالب(ع) است، حركت كردهايم و ميخواهيم خود را به آن مدينهی فاضلهی مقدس برسانيم و سعی ميكنيم هرچه شديدتر هرچه سريعتر اين تغيير و تحول نفسی را در درون خود ايجاد كنيم تا امام زودتر ظهور كند؛ زيرا هيچكس نميخواهد كه در يك محيط ظلم و فساد زندگی كند. همه آرزو دارند كه در مدينهی فاضله زندگی كنند، در جايی كه زور نباشد، ستم نباشد، فساد نباشد، استعداد انسانها به قدر امكان به كار بيفتد، آزاد باشند و تمام كمالات نفسانی آنها بتواند به آزادی اوج بگيرد و به معراج برود. اين آرزوی همهی انسانهاست. و خود امام زمان نيز ناراحت است، از ظلم و ستمی كه بر مردم ما ميگذارد، از اين جنايتها و خيانتها و ظلمها و خونريزيها كه در دنيای ما جريان دارد. امام زمان رنج ميبرد. او آرزو ميكند كه هرچه زودتر ظهور بفرمايد، هرچه زودتر بتواند كه ريشهی ظلم و فساد را براندازد؛ اما او مشاهده ميكند كه اين انسانها آمادگی پذيرش او را ندارند. هنوز تغيير و تحول كافی در نفوس آنها به درجهی تكامل نرسيده است كه ظهر او را ايجاب كند. او منتظر است كه ظهور كند، او بيقرار است كه هرچه زودتر عدل و داد را در اين دنيا بگستراند. و اين وظيفهی ماست كه اين تغيير و تحول را هرچه سريعتر انجام دهيم تا در ظهور او تسريع شود.نمونهای را كه گاهگاهی برای دوستان ذكر ميكنيم، زندگی امام علي(ع) است كه از آنجا كه علي(ع) را با امام مهدي(عج) مقايسه كرديم، در زندگی علي(ع) نيز ميبينيم كه اين مرد بزرگ سيوپنج سال خانهنشين ميشود، سكوت ميكند، در كنج انزوا ميخزد، در مدت بيستوپنج سال علي(ع) دلخوش نبود، راضی نبود، از ظلم و فسادی كه در اجتماع آن روز ميگذشت رنج ميبرد، شكنجه ميديد، در نيمههای شب به ميان صحرا ميرفت و سر خود را در داخل چاه فرو ميبرد و آنچنان ضجه ميكرد كه حتی دلسنگ هم آب ميشد. او ناراحت بود، ناراضی بود؛ اما محيط آن زمان نميتوانست كه عدل علی را بپذيرد، وجود علی را تحمل نميكرد؛ حتی در لحظاتی كه عدهای از مسلمين، بزرگان از مهاجر و انصار در سقيفه جمع شدند تا خليفهای معين كنند و ابوبكر را معين كردند، عدهای از طرفداران علي(ع) بر او خرده ميگرفتند كه چرا قيام نميكند؟ چرا حق خود را نميگيرد؟ و علی (ع) در جواب آنها ميفرمايد كه اگر بيستوپنج نفر طرفدار داشت، مسلماً قيام ميكرد؛ اما متأسفانه طرفداران علي(ع) از انگشتان دست تجاوز نميكردند. نظير سلمان و اباذر و عمارياسر چند نفر بودند كه علی را تحمل ميكردند؟ حتی شاهد بوديد طلحه و زبير دو صحابی برزگ كه علی را بر بالای منبر كردند تا خلافت مسلمين را بپذيرد –همين طلحه و زبير، آنجا كه منافع و مصالح آنها با خط مكتبی علي(ع) مطابقت نميكند آنها عليه علي(ع) جنگ جمل را راه مياندازند؛ چه خونريزيها، چه جنايتها و چه خيانتها؛ بنابراين اگر علي(ع) بيستوپنج سال خانهنشين ميشود، از آن نظر نبود كه به سرنوشت مسلمين اعتنا نميكرد. دلش ميسوخت، شكنجه ميديد؛ اما مردم روزگارش شايستگی او را نداشتند، آمادهی پذيرای عدل او نبودند. در زمان ما نيز اگر اما زمان ظهور نميكند، دليل آن نيست كه به سرنوشت مسلمين بياعتنا است. او مراقب مسلمين است. او از درد و شكنجهی مسلمين رنج ميبرد و حتی مطابق با احاديث ما و طرز فكر ما و اعتقادات ما هر كجا كه ببيند رهبر اسلامی، مجتهد فقيه، دچار خطايی ميشود كه در اثر خطای او به مسلمين و به اسلام ضرری و خسارتی وارد ميشود، امام به ترتيبی آن رهبر را هدايت مينمايد. اين عقيدهی ما شيعيان است. بنابراين امام زمان، مراقب ماست، شاهد اعمال ماست و از فسادها و سقوط و ناراحتيها رنج ميبرد و شكنجه ميبيند. فقط منتظر است كه ما آماگی آن را داشته باشيم كه بتواند ظهور كند و مكتب مقدس خود را در اين جهان پياده نمايد.
شما ميدانيد كه براساس احاديث ما هنگامی ظهور ميفرمايد كه سيصدوسيزده نفر به ندای او لبيك ميگويند، هنگامی كه سيصدوسيزده كادر پيدا ميكند، سيصدوسيزده نفری كه بتوانند او را درك كنند، بتوانند اوامر او را پياده نمايند، آنگاه ظهور ميفرمايند. احتياج به سيصدوسيزده كادر دارد. كادرهای او چه كسانی هستند؟ كسانی كه از يكطرف فقيهاند و متقی هستند. در اجتماع ما شايد بيش از سيصدوسيزده نفر فقيه و مجتهد و متقی وجود داشته باشد؛ اما برای امام زمان كافی نيست. امام زمان مجتهدی ميخواهد كه مدير هم باشد، سياستمدار هم باشد، كسی باشد كه بتواند منظقهای از اين زمين را اداره كند، كسی باشد كه بتواند حكومتی را به دست گيرد. در زمان ما دولتمردان فراواناند، سياستمداران دنيا را پر كردهاند؛ اما اينان كسانی هستند كه تقوا ندارند، مجتهد نيستند، فقيه نيستند و امام زمان نميتواند از چنين كسانی استفاده كند. فقها نيز زيادند؛ اما مدير نيستند، اهل دولت و حكومت نيستند. آنها نيز برای حكومت و مديريت آماده نيستند. بايد دولتمردانی به وجود بيايند كه فقيه و مجتهد باشند؛ يعنی اجتماع ما به درجهای برسد، به آن درجهای از تكامل برسد كه فقيه دولتمرد، و دولتمرد فقيه و مجتهد باشد. و از اين افراد هنگامی كه يكی را بيابيد، قادر خواهند بود كه كشوری را اداره كنند و واضح است كه اگر سيصدوسيزده نفری اينچنين در دنيا وجود دشاته باشند، قادر خواهند بود كه همهی كشورهای دنيا را با عدل و داد اداره كنند. بنابراين اگر امام زمان ظهور نكرده است، به خاطر آن است كه اين سيصدوسيزده كارد به وجود نيامده است. دليل بزرگتر آن است كه هنوز تغيير و تحول نفسی در قلوب و نفوس مردم جهان به وجود نيامده است، رشد عمومی و تكامل انسانی برای پذيرش عدل و داد و رهبری عادل جهانی و آمادگی روحی حاصل نشده است. البته اينجا به يك تناقض بزرگ برميخوريم كه اين تناقض بدينترتيب قابل حل است، كه از يكطرف ظلم و فساد دنيا را فرا ميگيرد و از طرف ديگر رشد مردمی در انسانها زياد ميشود و تغيير تكامل نفسی در انسانها ايجاد ميگردد. اين يك پارادكس است، يك تناقض است كه از يك طرف ظلم و فساد زياد ميشود و از يك ديگر تكامل نفسی در درون انسانها به اوج ميرسد. معنی آن اين است كه اين نظامهايی كه در دنيا وجود دارند و آمدهاند و ميروند اين نظامها بطلان خود را به اثبات ميرسانند. همه ثابت ميكنند كه جز ظلم و فساد نتيجهای از آنها عايد نخواهد شد و در ضمن همهی مردم دنيا به آن درجه رشد و آگاهی ميرسند كه بطلان اين نظامها را درك ميكنند، به ظلم و ستم طاغوتها پی ميبرند. آنگاه آماده ميشوند كه اگر اجلی، رهبری، مرد بزرگی مثل امام مهدي(عج) ظهور بفرمايد، به دور او جمع شوند و اين نظامهای طاغوتی را رها كنند. امام زمان ظهور نميكند كه همه انسانها را از دم تيغ بگذراند، هنگامی ظهور ميفرمايد كه اكثريت انسانها با رشد و آگاهی خويش پذيرای حكومت او هستند، تشنهی حكومت او هستند.
از نظر اجتماعی عادتاً انقلاب موقعی به وجود ميآيد، با ظهور امام موقعی رخ ميدهد كه دو پديده وجود داشته باشد: اول تشنگی است. انسانها باشد تشنه باشند. به آن درجه از تشنگی رسيده باشند كه ظهور او را لَهلَه بزنند، عاشق او باشند، بخواهند كه او هر لحظه ظهور كند. در زمان نبياكرم شما شاهد بودهايد كه مردم آن زمان تشنهی چنين رسالتی بودند. ظلم و فساد به آن درجه رسيده بود كه مردم خسته شده بودند. توان آنها به پايان رسيده بود. حكومتهايی مثل قيصر و كسرا مردم را بدبخت و بينوا كرده بودند و همه مردم دنيا تشنهی اين رسالت مقدس بودند و ميخواستند كه به دور او جمع شوند و خود را از طاغوتها نجات دهند. اين غلط است كه عدهای ميگويند اسلام با قدرت شمشير پيشروی كرد، اسلام با قدرت رسالت خويش پيشروی كرد. بزرگترين پيشرفتهايی كه اسلام در سرزمينهای مختلف داشته است، فقط و فقط در سايهی رسالت مقدس خود بوده است نه با زور سلاح. مردم تشنه بودند و به دنبال او ميرفتند، تشنه بودند و اين رسالت مقدس را ميپذيرفتند. بنابراين اول تشنگی است. بايد مردم ما تشنه شوند و ارزش و اهميت چنين رسالتی را درك كنند تا امام ظهور بفرمايد. دوم الگو است؛ قبل از آن كه مردم جهان به نظامی بگروند، انقلابی را پذيرا شوند، لازم است كه شمات الگويی برای آنها به وجود بياوريد. هنگامی كه از نبياكرم مثال ميزنيم، اين الگويی را كه به وجود آورد را بررسی كنيم. نبياكرم الگويی به وجود آورد، الگويی كوچك بود در مدينهی كوچك، الگويی اسلامی به وجود آورد كه همهی مسلمانان از مهاجرين و انصار باهم برادر بودند، برابر بودند، همديگر را دوست ميداشتند، در آن محيط اخلاص و صفا زندگی ميكردند. هنگامی كه سفرای كشورهای خارج به مسجد مسلمانان ميآمدند، اختلاف نبياكرم و ديگران را درك نميكردند و هنگامی كه ميديدند همگان بر زمين نشتهاند با اين خلوص و صفا زندگی ميكنند،اين الگو در ذهن آنها ميماند و با كشور خود مقايسه ميكردند و به اين نتيجه ميرسيدند كه اين الگوی مقدس جوابگوی مشكلات اجتماعی آنان است. بنابراين هنگامی كه ما ميخواهيم ايدئولوژی خود را به پيش ببريم، بايد الگو نشان دهيم. آن كسانی كه ميخواهند با نظريات صرف، با تئوری تنها دشمنان را متقاعد كنند كه به ايدئولوژی اسلام بگروند، سخت در اشتباهاند، بايد الگو نشان داد. و انقلاب مقدس اسلامی ما نظامی و الگويی به دنيا ارائه داده است. فراموش نكنيد مثالهايی برای شما ميزنم كه آموزنده است / انقلاب اسلامی ما ميآيد و الگويی به جهان عرضه ميدارد، ميگويد:«نه شرقی نه غربي»، حرف كوتاهی است، ولی قبل از انقلاب مقدس ما هيچكس در جهان قدرت نداشت كه چنين الگويی را ارائه دهد. شما شاهد هستيد تمام انقلابهايی كه در دنيا به وجود آمده است، اگر خواستهاند عليه امريكا بجنگند به روسيه تكيه كردهاند. انقلاب فلسطين يكی از اين نمونههاست. برای آن كه عليه امريكا يا عليه صهيونيسم بجنگند به روسيه تكيه ميكنند و شما شاهد بودهايد كه به همين علت مجبور ميشوند موضعگيريهايی بكنند كه برای ملت ما و انقلاب ما مسخره است. در مورد افعانستان يكباره ميبينيد كه از روسيه شوروی غدار و سفاك طرفداری ميكنند و انقلابيون مسلمان را كه همهروزه صدها شهيد ميدهند، آنها را به زيرپا ميگذارند، فراموش ميكنند، چرا اينچنين است؟ زيرا ديدگاه فلسفی آنها با ديدگاه فلسفی ما تفاوت دارد. آنها به روسيه شوروی كمونيستی تكيه كردهاند. از روسيه شوروی پول و اسلحه ميگيرند. بنابراين بايد خطمشی روسيه شوروی را نيز بپذيرند و اين فقط انقلاب مقدس اسلامی ماست كه جرأت ميكند، شجاعت دارد كه يكچنين الگوی جديدی را به جهان عرضه بدارد و شما خواهيد ديد كه پس از پيروزی انقلاب اسلامی، ما انقلابهای ديگری به وجود خواهد آمد كه اين الگو را نمونه قرار خواهد داد.در مقدمه سخنم امتيازات بزرگی را برای انقلاب مقدس اسلامی ايران ذكر كردم. تمام اين امتيازات الگوهای جديدی است كه اين انقلاب مقدس به جهان عرضه ميدارد، و اين الگوهاست كه بزرگترين جهش تكاملی انسانها را به سوی مدينهی فاضله امام مهدي(عج) مهيا مينمايد. بنابراين از يكطرف ما بايد تشنهی ظهور او شويم و از طرف ديگر بايد الگوهايی به وجود بياوريم كه اين الگوها ظهور او را، فرج او را تسريع بكند. و اين انقلاب مقدس اسلامی ما يك نمونهی آن است.نكتهای را كه در آخر سخنم بايد ذكر كنم اين كه ما در چنين شرايطی قرار داريم؛ بين حكومت علي(ع) يعنی الگوی پنجسالهی عدل امام علي(ع) و مدينهی فاضلهای كه منتظر آن هستيم. ميدانيم كه امام زمان(عج) در ميان ما وجود دارد، حضور دارد، زندگی ميكند و مراقب اعمال و رفتار ماست و هر كجا كه رهبری ما اشتباهی كرد، به طريقی خويشتن را مينماياند و خطای رهبر را جبران ميكند. شما شاهد معجزههايی بودهايد كه در طول انقلاب حتی در ماههای گذشته در كشور ما به وقوع پيوسته است آيا فكر ميكنيد كه اين معجزهها بدون دليل و بدون سبب بوده است؟ علم و قوانين عالم اثبات ميكنند كه هيچچيز بدون علت و بدون دليل نميتواند به وجود بيايد. ممكن است كه ما علت آن را ندانيم؛ ولی علتی دارد و علت بزرگ آن، آن است كه امام زمان ما با اشرافی كه بر رهبری ما دارد، اين رهبر را هدايت ميفرمايد و خطاهای او را جبران ميكند، سبب ميشود كه اين معجزهها به وجود بيايد تا اين رسالت مقدس، اين انقلاب بزرگ به پيروزی برسد و اين جهش تكاملی در راه ظهور او و پياده كردن مدينهی فاضلهاش به وجود بيايد.امام زمان(عج) در ميان ما زندگی ميكند، حضور دارد، وجود دارد؛ ولی اكثريت ما نميفهميم، وجود او را لمس نميكنيم و اين بزرگترين نقص، بزرگترين كمبود در جامعه شيعيان ماست. سيعيان ما عادتاً امام زمان(عج) را به صورت يك اسطوره پذيرفتهاند. امام زمان را شخصيتی در تاريخ به حساب ميآورند. همچنان كه دربارهی حضرت علي(ع) و امام حسين(ع) تفكر ميكنند، امام زمان را نيز آنچنان به نظر ميآورند و اين خطای بزرگی است، نقص بزرگی است. از ديدگاه فلسفی ما در اين دنيا نميتواند اين انسان بدون رابطهی قلبی و اشراقی به خدای بزرگ وجود داشته باشد، در روزگاری كه انبيا مبعوث شدهاند، اين رابطه اشراقی و الهامی بين انسان و خدا را به وجود آورند و بعد از پيامبران، امامان بودهاند و ما معتقديم كه در امتداد مسئوليت امامان، امام غايب نيز اين رابطهی قلبی بين انسان و خدا را به وجود ميآورد و محال است كه لحظهای بر اين عالم بگذرد و اين رابطهی اشراقی و الهامی بين انسان و خدا وجود نداشته باشد.اين بزرگترين نقشی است كه امام زمان(عج) در حال حاضر بازی ميكند و مراقب اعمال ماست و تمام حركات ما را مشاهده ميكند. و در حال حاضر وجود دارد، حضور دارد؛ اما متأسفانه ما در غفلت به سر ميبريم ما در غيبت به سر ميبريم. او غايب نيست. او مثل خورشيد تابانی است كه نور مباركش بر همهجا ميتابد. در كوچكترين زوايای عالم وجود تشعشع ميكند. اين ما هستيم كه چشمان خود را بستهايم. كسانی هستند كه چشم ندارند، كورند، نميبينند، عدهی ديگری هستند كه چشم دارند؛ ولی چشمان خويش را بستهاند و بنابراين قدرت ندارند كه اين نور را ملاحظه كنند، خَتَمَ اللهُ عَلی قُلُوبِهشم وَ عَلی سَمْعِهِم وَ عَلی اَبْصارِهِم غِشاوَة 1، كسانی هستند كه قلوب آنها و گوش آنها و چشم آنها را پردهی ضخيمی پوشانده است و بنابراين چنين تشعشعی را مشاهده نميكنند؛ ولی اين خورشيد تابان وجود دارد، حضور دارد و تشعشع وجودش بايد در كنج هر زاويهی اين هستی بتابد تا اين هستی بقا استمرار داشته باشد. اگر اين وجود، اگر اين رابطه الهامی و اشراقی برای لحظهای قطع شود، اين دنيا بقای خود را از دست ميدهد. اين انسان رابطهی قلبی و اشراقی خود را با خدای بزرگ از بين ميبرد، بايد وجود داشته باشد و وجود دارد.بنابراين اگر امام غيبت كرده است، اين غيبت، غيبت ماست نه غيبت او. و او آرزو ميكند كه هر لحظه، هرچه زودتر ظهور بفرمايد و اين دنيا را از عدل و داد پر كند و مدينهی فاضلهای را كه هدف و آرزوی انسانهاست، در اين عالم پياده نمايد. اين ما هستيم كه چشمان خود رابستهايم. اين ما هستيم كه آمادگی نداريم. بنابراين منطقی كه از آن معجزه گرفته ميشود آن كه ما بتوانيم به خصوص پس از انقلاب با شكوه معجزهآسای اسلامی، اين تغيير و تحول نفسی را در درون خود به وجود بياوريم. بتوانيم چشمان خود را باز كنيم و از اين نور مقدس مستفيض شويم. بتوانيم آمادهی پذيرای وجود او و ظهور او گرديم تا به اميد خدا هرچه زودتر ظهور بفرمايد و دنيا را از عدل و داد پر كند.من از خدای بزرگ ميطلبم كه به ما عرفان دهد كه وجود او را و ظهور او را هرچه زودتر شاهد باشيم.
من از خدای بزرگ ميطلبم كه امر فرج امام زمان را هرچه زودتر تسريع بفرمايد.
از خدای برگ ميخواهيم كه اين ابرقدرتها نمايندگان ظلم و زور و فساد و طاغوت را نابود گرداند.
از خدای بزرگ ميطلبم كه دشمنان و منافقين را رسوا گرداند.
و بالاخره از خدای بزرگ ميطلبم كه رهبر عاليقدر ما را سلامتی و طول عمر اعطا بفرمايد.
والسلام عليكم ورحمةالله و بركاته
