شماره ٣٧ ( سال چهارم، دی ١٣٥۴ )

 

 فهرست مطالب

 بيانيه كادرهاي سازمان مجاهدين خلق

دانشجويـــان دانشگاه

خواهر مجاهد رفعت‌افراز

اخبـــار

در دانشگــاه

خروج يهوديان از فلسطين

 

 

 

بيانيه كادرهاي سازمان مجاهدين خلق

هموطنان عزيز: بيانيه زير كه توسط گروهي از اعضاي سازمان مجاهدين خلق ايران منتشر شده است حاوي نامه‌ايست از اين مجاهدين به مركزيت فعلي سازمان، بيانيه و نامه بسيار گويا، كامل بوده و روشن‌كننده بسياري از حقايق مي‌باشد. نهضت آزادي ايران ضمن تائيد مواضع اين مجاهدين راستين، براي همت و عمل و اقدام آنان در اين شرائط بحراني، كه بدون‌شك نشان‌دهنده احساس مسئوليت شديد آنان در برابر خدا و خلق قهرمان ايران به جنبش انقلابي و سازمان مي‌باشد، ارج و منزلت فراوان قائل است.

ما اميدواريم كه اين مجاهدين اصيل و راستين مورد تصفيه، از آن‌گونه كه در حق مجاهد شهيد شريف واقفي صورت گرفت، قرار نگيرند. ما بخصوص نگران سرنوشت اين برادر مجاهدي هستيم كه به نمايندگي از طرف اين كادرها و در رابطه با مسائل اين نامه، و به دنبال دعوت «رفقاي مركزيت» در تماس مستقيم با آنهاست، مي‌باشيم.

پيام مجاهد

 

 

 

بنام خدا و بنام خلق قهرمان ايران

انماالمومنون الذين امنوا بالله و رسوله ثم لم يرتابوا و جاهدوا باموالهم و انفسهم في سبيل‌الله اولئك هم الصادقون.

مؤمنان تنها كساني هستند كه به خدا و پيغمبرش ايمان آوردند و سپس هيچ تزلزلي به دل راه ندادند و به مال و جان خويش به جهاد در راه خدا برخاستند، آنان همان صادقانند.

نامه زير در شهريور ماه جاري به دنبال تلاش‌هاي قبلي براي ارسال به مركزيت سازمان نوشته شد تا موضع ما را براي آنها روشن كند. كوشش ما اين بود كه در طول برخورد با اين فرصت‌طلبان مشكلات را در درون سازمان حل كرده تا دشمن فرصت نيابد به جنبش ما ضربه وارد سازد.

اقدامات قبلي اين افراد كه ما در جريان آنها قرار داشتيم براي ما از پيش روشن ساخته بود كه آنها تصميم خود را براي تحميل نظريات انحرافي خود و سوءاستفاده از نام و شهرت سازمان گرفته‌اند. معذالك ما براي اينكه آخرين تلاش‌هاي خود را براي جلوگيري از فجايعي كه كوتاه‌فكري‌هاي اين فرصت‌طلبان به وجود مي‌آورد نشان دهيم از دعوتي كه براي آخرين مذاكرات به عمل آمد استقبال كرده و برادري براي اين منظور بپاخاست. از آن پس به بيانيه‌هاي گوناگون از مذاكره با او طفره رفته‌اند، تا اينكه در اين اواخر جزوه‌اي منتشر كرده و در آن نظريات مبتذل خود را بنام «مواضع ايدئولوژيك سازمان» قلمداد نموده‌اند.

اكنون كه علت اين طفره‌رفتن‌ها از مذاكره، علي‌رغم اصرار و دعوت، با انتشار اين جزوه به نام سازمان روشن شده است، ما نامه را به صورت سرگشاده براي اطلاع عموم منتشر مي‌كنيم.

آذرماه 1354

رفقاي مركزيت!

مسائلي كه در رابطه با تحولات ايدئولوژيك در درون سازمان در يكي دو ساله اخير رخ داده و عواقب آن كه در چند ماهه اخير شاهد آن بوده‌ايم ما را بر آن داشته كه با طرح نظريات خود موضع خويش را در برابر اين مسائل و اثرات عظيم سياسي ـ استراتژيك آن مشخص كرده و توجه شما را به آن جلب كنيم. طرح اين نكات در شرايط حساس فعلي كه براي  اولين‌بار آثار زيانبار و نابودكننده و استراتژيك رهبري جديد در سطح توده‌اي ظاهر شده، اهميت خاص خود را مي‌يابد، كه اميدواريم مورد توجه خاص رفقا قرار گيرد.

رفقا! هر كدام از ما در شرايطي به سازمان پيوسته و همكاري خود را شروع كرديم كه سازمان به عنوان يك تشكيلات انقلابي مبتني بر ايدئولوژي اسلامي و دانش انقلابي زمان، معرفي شده بود. اين مسئله همراه با جو انقلابي حماسه‌انگيزي كه جانبازي رهبران و كادرهاي سازمان در ميدان عمل مسلحانه ايجاد كرده بود، قشر وسيعي از توده سياسي ـ مذهبي جامعه ما را كه از مبارزات بي‌سرانجام گذشته سرخورده و مأيوس شده بود به خود جذب كرده و نور اميد تازه‌اي در فضاي سياسي جامعه ما مي‌تاباند.

گسترش روزافزون نفوذ توده‌اي و سياسي سازمان در بين اقشار مذهبي جامعه و انسان‌هاي مسئول، استحكام هرچه بيشتر پايگاه سياسي سازمان را فراهم ساخته و امكانات وسيعي را در اختيار آن قرار داده بود. ما نيز به نوبه خود تمام اميدها و آرزوهاي مبارزاتي خويش را در چنين شرايطي در سازمان متبلور يافتيم و با پيوستن به آن و بهره‌گيري از تجربيات و آموزش‌‌هاي انقلابي آن صميمانه با خدا و خلق خويش پيمان بستيم كه با تمام نيرو و امكانات براي تحقق آرمان‌هاي طبقات زحمتكش خلق به مبارزه برخيزيم و تا آخرين لحظه حيات خويش دمي از اين مبارزه بازنايستيم.  اين امر چنان پيوند ناگسستني و ارگانيكي بين ما و سازمان برقرار كرد كه ديگر براي خود موجوديت و هويتي مستقل از سازمان نشناسيم و با تمام وجود، خود را جزئي از سازمان و سازمان را كلي شامل خود بدانيم. ما سرنوشت خود را با سرنوشت سازمان و سرنوشت سازمان را با سرنوشت جنبش مسلحانه خلق‌مان يكي ديديم و به همين نسبت در برابر هر خطري كه سازمان و جنبش را تهديد كند از هر ناحيه كه باشد احساس مسئوليت حياتي كرديم و مي‌كنيم.

سوابق درخشان گذشته سازمان، ايدئولوژي غني و پيشرفته انقلابي آن و استراتژي واقع‌بينانه‌اي كه سازمان در پيش گرفته بود اطمينان هرچه بيشتر ما را به درستي راهي كه در پيش داريم باعث شده بود. موضع‌گيري‌هاي صادقانه، واقع‌بينانه و غيردگماتيستي سازمان در مسائل جاري انقلاب، همراه با نشان دادن ديناميزم لازم براي جذب مترقي‌ترين نظريات و تئوري‌هاي انقلابي و علمي، از صفات مشخصه‌اي بود كه سازمان ما را از ساير گروه‌هاي مشابه متمايز مي‌ساخت.

ما نيز با تاثير از اين بينش سازماني و با اعتقاد قاطع به حق حاكميت اقتصادي و سياسي طبقات استثمار شده و محروم جامعه، به پيروزي نهائي سازمان كه خود را پيشقراول انقلابي اين طبقات مي‌دانست ايمان داشتيم.

تحولات ناشي از مبارزه ايدئولوژيك جديدي كه از يكي دو سال قبل در درون سازمان آغاز شد در سطح سازمان بطور هماهنگ و يك‌زمان صورت نگرفت. اين تحولات با برخي ديرتر در ميان گذاشته شد ـ و از برخي ديگر مخفي نگاه داشته شد، كه صرف‌نظر از مواردي كه از شرايط خاص مبارزه مخفي و دشواري ارتباطات ناشي مي‌شد، بايد به تحليل قاطع كوتاهي‌ها و خطاهاي تشكيلاتي در اين زمينه پرداخت.

اكنون ما درصدد آن نيستيم كه وارد ماهيت آن طرز تفكر تحميلي بشويم كه به عنوان ايدئولوژي جديد سازمان به ما عرضه شده است. اين امر وقتي مي‌توانست صورت گيرد كه جو دمكراتيك انقلابي لازم ـ جوي كه يك تغيير بنيادي ايدئولوژيك نه از بالا و به صورت تحميلي و القائي به كادرها، بلكه به دنبال يك بحث سازنده علمي و با رعايت اصول دمكراسي ممكن و متناسب با يك سازمان مخفي انقلابي در شرايط پليسي ـ سياسي فعلي صورت مي‌گرفت ـ در سازمان باقي مي‌ماند. در صورتي كه شيوه‌هائي كه براي تثبيت و تحميل اين طرز تفكر در داخل سازمان بكار رفت، و ما خود شخصا شاهد كاربرد آن در مورد خودمان بوديم، جاي ترديدي از اين بابت باقي نگذاشت.

رهبري جديد كه به هر حال پس از يك دوره يك‌ساله از «مبارزه ايدئولوژيك» در سطوح خاصي از سازمان به نتايجي رسيده بود، مغرورانه به خود اجازه مي‌دهد كه با سوءاستفاده از بعضي از تحليل‌هاي گذشته سازمان و انتقاد از آنها، دستاوردهاي خود را به عنوان تنها شق ممكن و نيز شكل «تكامل‌يافته»! «ايدئولوژي گذشته سازمان ارائه داده و با تدوين تئوري‌هاي لازم براي اثبات «پيوستگي تكامل» آن با ايدئولوژي گذشته سازمان و رسيدن آن به ماركسيسم (و به عبارت صحيح‌تر، ماترياليسم ديالكتيك) توجيه مناسب براي تحميل آن در سطح سازمان را تدارك ببيند. از اينجا به بعد، رهبري درصدد برمي‌آيد تا هرگونه مقاومتي را درهم‌شكند ـ هرچند كه اين مقاومت‌ها احيانا خود از صداقت و احساس مسئوليت انقلابي ناشي شده و با رعايت تمام اصول تشكيلاتي و بصورت علمي و تئوريك صورت گيرد. رهبري مغرور از «كشف!» ماركسيسم و معادلات ذهني «ماترياليسم ديالكتيك = ايدئولوژي پرولتاريا! و «مذهب = ايدئولوژي خرده‌بورژوازي!» و ….. خود را در دنياي ذهني خودساخته و تئوري‌هاي توجيه‌گرانه و خودراضي‌كن محصور كرده و به خود حق مي‌دهد تا ميراث گرانبهاي گذشته سازمان را به نفع خود مورد بهره‌برداري قرار داده و با تكيه بر اريكه قدرت تشكيلاتي، هر گونه تلاشي را كه احيانا بخواهد آرامش اين دنياي ذهني را به هم زند و نقاط ضعف تئوريك و ايدئولوژي آن را روشن كند در نطفه نابود سازد. ولي آيا مي‌تواند؟

آيا آنچه كه اكنون از طرف سازمان عرضه مي‌شود مي‌تواند عنوان شكل ادعائي تكامل طبيعي ايدئولوژي سازمان را داشته باشد؟ ماركسيسم و ماترياليسم ديالكتيك چيز نويني نيست كه از بطن ايدئولوژي سازمان همراه با تجربه و عمل انقلابي آن بيرون آمده باشد.

ماركسيسم تئوري شناخته‌شده‌اي است كه بيش از يك قرن در سطح جهاني و بيش از نيم قرن در داخل ايران سابقه داشته و ايدئولوژي راهنماي بسياري از انقلابات جهاني در يك قرن اخير بوده است و پيدايش رشد و تكامل آن درست در رابطه با عوامل زيربنائي و روبنائي بستر تاريخي آن و تحولات سياسي، اقتصادي و اجتماعي جهان در صد سال اخير قابل تحليل است.

در ايران نيز ماركسيسم، بيش از پنجاه سال قبل جا پاي خود را باز كرد و در اين مدت اثرات تعيين‌كننده‌اي در جهت‌گيري كوشش‌هاي سياسي و ايدئولوژيك احزاب و گروه‌اي روشنفكري سياسي جامعه ما داشته است. در اين مدت صرف‌نظر از برخي سوءاستفاده‌هاي فرصت‌طلبانه‌ گروهي از ماركسيست‌ها، ما شاهد كوشش‌هاي صادقانه و انقلابي گروه‌هاي روشنفكري ماركسيستي در سطوح مختلف مبارزات اجتماعي ـ سياسي و سرانجام به شكل مسلحانه آن بوده و هستيم.

به هر حال سابقه پنجاه ساله ماركسيسم در درون كشور ما به خوبي مي‌رساند كه ورود و رشد اين ايدئولوژي در كشور ما و نقش آن در تحولات اجتماعي، نه در رابطه با تحولات زيربنائي فقط ده سال اخير و بلكه در رابطه با مجموعه عوامل زيربنائي و روبنائي شرايط اقتصادي، سياسي و فرهنگي ايران از دوران مشروطيت به بعد و تحولات جهاني نيم قرن اخير و بخصوص نهضت سوسيال‌دمكراسي در روسيه و بالاخره انقلاب اكتبر قابل تحليل و توضيح است. بنابراين تدوين تئوري‌هاي مبني بر توجيه گرايش فعلي به سوي ماركسيسم در درون سازمان براساس تحولات زيربنايي در روابط توليد و ساختمان اقتصادي سياسي جامعه ما در دهه اخير در واقع چيزي جز يك كوشش توجيه‌گرانه و خودراضي‌كن براي پوشاندن عقده‌هاي حقارت آن دسته از رفقاي ماركسيست ما در درون سازمان كه نسبت به همفكران خود در خارج سازمان احساس عقب‌ماندگي مي‌كنند نمي‌تواند باشد.

اگر سازمان ما به ماركسيسم رو آورد و آن را جزو مطالعات و آموزش‌هاي ايدئولوژيكي خود قرار داد، اين كار با اين آگاهي صورت گرفت كه بنياد فلسفي ماركسيسم (يعني ماترياليسم) داراي ايرادات اصولي فلسفي است و از يك پيش‌داوري خود ـ محورانه مايه مي‌گيرد و پذيرش اين اصل فلسفي هيچ ربطي به ايدئولوژي و منافع اساسي درازمدت پرولتاريا ندارد.

درعين‌حال سازمان ما به درستي دريافت كه تئوري‌هاي علمي ماركسيسم به‌خصوص در رابطه با تفسير تاريخ و كشف قانون‌مندي‌هاي آن و تحليل طبقات و روابط زيربنا و روبنا و پديده استثمار و …. عناصر زيادي از حقيقت را دربردارد كه آشنائي با آن براي شناخت و تحليل درست پديده‌ا و بخصوص در جريان يك تحول انقلابي اجتماعي ضرورت دارد.

در واقع اين ديناميزم ايدئولوژي سازمان ما و قابليت تحول و تكامل‌پذيري آن بود كه با واقع‌گرائي خاصي با ماركسيسم برخورد نمود. اين طبيعي بود كه روبرو شدن با ماركسيسم، با علم به اين واقعيت كه بنياد فلسفي ماركسيسم داراي چنان ايراد اصولي است، مشكلاتي را در عمل (و حداقل از نظر تئوريك) بدنبال مي‌آورد كه مهمترين آنها كيفيت جذب و هضم عناصر مثبت ماركسيسم و نه تجزيه مكانيكي آنها از بنياد فلسفي‌اش مي‌باشد.

سازمان و ايدئولوژي آن بايد به مثابه يك واحد ارگانيك، در برخورد با ساير ايدئولوژي‌ها از قانون عام تغذيه موجودات زنده پيروي مي‌كرد. به موجب اين قانون، براي جلوگيري از هرگونه پيوند غيرطبيعي و اتخاذ ايدئولوژي التقاطي، سازمان مي‌بايستي در فعل و انفعال متقابل با ساير ايدئولوژي‌ها عناصر مفيد و مورد لزوم خود را از اين ايدئولوژي‌ها گرفته و آنها را ابتدا تجزيه و سپس به مصرف تغذيه خود رسانده و در درون خود جذب و هضم كند.

به اين ترتيب نه‌ تنها پديده‌هائي چون «ايدئولوژي التقاطي» مفهوم پيدا نمي‌كرد بلكه سازمان و ايدئولوژي آن درست با اتخاذ شيوه تغذيه صحيح غناي هرچه بيشتر يافته و به تكامل طبيعي خود ادامه مي‌داد. ما با اينكه سازمان تا چه حد در اين كار موفق شده بود در اين جا كاري نداريم ولي معتقديم كه ايدئولوژي سازمان بالقوه و بالفعل چنين استعدادي را داشت و دارد. بنابراين مي‌بينيم كه ماركسيسم‌گرايي برخي از رفقاي ما در درون سازمان هيچ نبايد و نمي‌تواند نماينده گرايش عام سازمان به سوي ماركسيسم و اين عقب‌نشيني حقارت‌آميز در برابر ماترياليسم باشد. تئوري‌هايي هم كه براي توجيه اين امر تدوين و ارائه شود در ماهيت امر تغييري نخواهد داد.

شيوه‌هائي كه مسئولين مختلف سازمان براي تحميل اين نظريه در سطح سازمان و سركوبي مخالفت‌ها و مقاومت‌ها و بالاخره تثبيت موقعيت خويش اعمال كرده‌اند و عوارض استراتژيك و تاكتيكي كه اين شيوه‌ها در همين چند ماه اخير ببارآورده بسيار تاسف‌آور و به شدت قابل توجه است ـ ما اكنون نيازي به بررسي يك‌يك اين موارد نداريم.

چپ‌گرايان جديد ما خيلي زودتر از آنكه انتظارش مي‌رفت آثار عملكرد خود را در درون و برون سازمان مي‌بينند. سياست جديد رهبري و چپ‌روي‌هاي فرصت‌طلبانه آن نه‌تنها در اين مدت كوتاه نيروهاي ارزنده‌اي از سازمان را به بدام پليس انداخته، بلكه به شدت پايگاه سياسي توده‌آي سازمان را در خطر نيستي و نابودي قرار داده است. اكنون همان اقشار مذهبي روشنفكر جامعه ما كه بيش از هر نيرويي امكانات خود را صميمانه در اختيار سازمان مي‌گذاشت و از سازمان در برابر فشار پليسي رژيم حمايت مي‌كرد نه‌تنها از حمايت خود دست برداشته بلكه ـ محقانه ـ احساس مي‌كند به او خيانت شده و دست به انتقام زده است.

شايعات مختلفي كه اين روزها به شدت بين اين اقشار و محافل وابسته به آن در مورد سازمان رواج يافته و حيثيت سياسي سازمان را مورد تهديد قرار داده چيزي جز عكس‌العمل اين قشرها در برابر اين احساس شكست، سرخوردگي و فريب نيست.

اين خوش‌خيالي و خودراضي كردن است اگر تصور كنيم كه صدمات و ضربات ناشي از اين انحراف ايدئولوژيك ـ استراتژيك در حد تاكتيكي خود متوقف خواهد شد. اثرات استراتژيك ناشي از اين انحراف و چپ‌روي آنقدر شديد است كه نه‌تنها آينده كار سازمان را به خطر انداخته بلكه مي‌تواند روي مجموعه جنبش مسلحانه در مرحله فعلي مبارزاتي خلق ايران اثرات تعيين‌كننده منفي بگذارد.

اين ديگر بر تئوريسين‌هاي در برج نشسته ما است كه از پوسته ذهنيات خودساخته خويش بيرون آيند و با روبروشدن با واقعيت سخت، آثار مرگبار سياست‌هاي جديد خود را در اين فاصله كوتاه ببينند و آنقدر صداقت انقلابي از خود نشان دهند كه به توجيه كاري نيفتند و باز تئوري‌هاي جديدي براي توجيه آنچه كرده‌اند نبافند و در پوسته خويش بيشتر فرو نروند، به اين مسئله بپردازند كه آيا شيوه‌هايي كه ايشان براي تثبيت موقعيت خويش و تحميل ايدئولوژي ماركسيسم در داخل سازمان پيش گرفته‌اند مي‌توانست نتيجه ديگري جز اين ببارآورد!

گفتيم ما نيازي به ذكر يكايك اين موارد نداريم و از موارد بسياري هم كه برخورد مسئولين با كادرهاي ضعيف (از نظر تئوريك) آنان را يا به موضع غيرفعال كشانده و يا به بيرون رانده و احيانا سرانجامشان به طرف پليس ختم شده ياد نمي‌كنيم. ولي بخصوص به نمونه‌هاي ديگري اشاره مي‌كنيم كه نشان‌دهندة برخورد فعال و سازنده و صادقانه برخي از برادران ما با تحولات ايدئولوژيك سازمان مي‌باشد كه بصورت تئوريك و مستدل صورت گرفته است.

نمونه اين برخوردها بطور مستند موجود بوده و به نظر مركزيت رسيده است. در اين‌جا مجال طرح و تحليل آنها نيست، ولي عكس‌العمل اين مسئولين در برابر اين مقاومت‌ها و شيوه‌هائي كه بكار برده‌اند، تقريبا يكسان بوده و بوضوح ماهيت فرصت‌طلبانه و غيرعادلانه آنها را نشان مي‌دهد. اين مسئولين كه در مواردي حتي به ادعاي خودشان نتوانسته‌اند حرف ارائه‌شده را بفهمند و اين‌قدر صداقت نداشته‌اند كه براي فهم آن به خود زحمت دهند و توضيح بخواهند، معذالك به خود اجازه مي‌دهند كه با استفاده از مبتذل‌ترين شيوه‌هاي فرصت‌طلبانه ـ با گنده‌گوئي، پرمدعائي، كلي‌گوئي، فضل‌مآبي و سوءاستفاده از تحليل‌هاي زيربنائي ـ در برابر اين عناصر به هر گونه اتهامي دست زده و سعي كرده‌اند آنان را با چماق غيرانقلابي بودن و گرايش‌هاي انحرافي انشعاب‌طلبي، رهبري‌طلبي، فرصت‌طلبي و… بكوبند و آنها را تا سرحد اخراج و تصفيه پيش ببرند.

آيا بهتر نمي‌بود كه اين مسئولين چپ‌گرا قبل از اين كه بخود اجازه دهند دموكراسي درون سازماني را لگدكوب كرده و آن را به بن‌بست بكشانند سازمان را از تلاش‌هاي فكري كه قصد راه‌گشائي داشت مطلع كرده و با استفاده از يك كوشش جمعي سطح ايدئولوژي آن را ارتقاء مي‌دادند؟ افسوس كه چشم و گوش خرد اين رفقا بسته شده است و هنوز هم صلاح نمي‌دانند، نمونه‌هاي موجود از اين برخوردها را براي اطلاع درون سازماني در اختيار اعضاء بگذارند.

نظر ما از اشاره به اين موارد تنها آن بود كه نشان دهيم چگونه مسئولان و رهبري چپ‌روي جديدبراي برقراري حاكميت خود و تثبيت نظريات خويش بر سازمان از هيچ‌گونه اقدام فرصت‌طلبانه ناشايستي كه سازمان را تا حد تجزيه وتلاشي و انشعاب و بالاخره انهدام پيش برد، ابا ندارند. اينان چنان در دنياي ذهني روشنفكرانه خود غرق شده‌اند و چنان تحت‌تأثير منافع كوتاه مدت شخصي خويش قرار گرفته‌اند كه با اينكه عملا شاهد آثار سريع زيانبار سياست خويش در اين فاصله كوتاه بوده و هستند، نه‌تنها نمي‌توانند تحليل مشخصي از اين امر بعمل آورند، بلكه با توجيه‌گري‌هاي فرصت‌طلبانه و خودراضي‌كن، بيش از پيش در ادامه سلطه و روش خود اصرار مي‌ورزند.

اين مسئله كه برخي از رفقاي ما بدنبال يك‌سري مطالعات خود به ماركسيسم روآورند يك پديده استثنائي و غيرعادي نيست. سازمان به شهادت سوابق پرافتخار گذشته و اسنادي كه در دست دارد نشان داده است كه فرقي بين يك انقلابي ماركسيست و يا غيرماركسيست در صورتي كه با اعتقاد به محو هرگونه استثمار صادقانه در راه انقلاب مبارزه كنند قائل نيست.

اين سازمان ما بود كه براي اولين‌بار در سال 1350 از زبان برادر شهيد ناصر صادق آمادگي خود را براي وحدت با ساير نيروهاي انقلابي در ميدان عمل مسلحانه اعلام داشت. بنابراين اين دسته از رفقا اگر صداقت انقلابي داشتند و احساس مي‌كردند كه با «تضاد» ايدئولوژيكي كه با سازمان دارند فعاليت در درون آن برايشان عملي نيست مي‌توانستند با موضع‌گيري صادقانه از سازمان جدا شده و در يك گروه ماركسيستي دلخواه و يا به هر شكل ديگري كه مايلند به فعاليت خود ادامه دهند. در اين صورت آنها مي‌توانستند نه‌تنها جدا از سازمان به مبارزه خويش ادامه دهند بلكه پيوند انقلابي خويش را با سازمان حفظ كرده و به پيدايش جو وحدت انقلابي پيشنهادي سازمان بين تمام نيروهاي انقلابي خلق عملا  كمك كنند.

براي هيچ عنصر صادقي در سازمان، اين وضع كه گروهي با تلاش برمبناي گرايشات ايدئولوژيكي خود، سازمان را با همه سوابق و تجربيات و حسن‌شهرت و پايگاه سياسي توده‌اي‌اش كه به بهاي جانبازي ده‌ها تن از شهداي ارزنده آن و در طول ده‌سال كار خستگي‌ناپذير بدست آمده از محتواي ايدئولوژيك ـ استراتژيك خود خالي كرده و آن را با استفاده از قدرت تشكيلاتي خويش به جهت مورد نظر سوق دهند، قابل تحمل نيست.

هيچ عنصر صادقي كه در برابر جنبش و سازمان احساس مسئوليت مي‌كند نمي‌تواند شاهد اين تلاش منحرف باشد و در برابر آن موضع نگيرد. تلاشي كه ثمره‌اي جز مسخ ايدئولوژي سازمان ندارد و در بهترين صورت آن را به يك سازمان روشنفكرانه تجملي بريده از توده‌ها تبديل مي‌كند و يا در بدترين شكل آن را به صورت يك عامل بازدارنده و مخرب جنبش‌هاي توده‌اي و كانون فرصت‌طلبي، اخلال، تفرقه و سنگ‌اندازي در مراحل مختلف جنبش خلق درمي‌آورد.

آري اكنون ما در برابر يك انحراف مشخص ايدئولوژيك ـ استراتژيك قرار گرفته‌ايم كه اثرات زيانبار و نابودكننده آن مي‌تواند حيات سازمان و الزاما كل جنبش را به خطر اندازد. در اين صورت وظيفه ما چيست؟ روشن است كه ما و هر عنصر ديگر صادق سازمان نمي‌توانيم اجازه دهيم كه گروهي غيرمؤمن به اصول ايدئولوژي بنيادي سازمان تحت نام اين سازمان به فعاليت خود ادامه داده و با اتخاذ شيوه‌اي غيرصادقانه و فرصت‌طلبانه، آن را دربست در اختيار خود بگيرند.

رفقا! اكنون شرايط چنان حساس است كه هرگونه تأمل و درنگ نتيجه‌اي جز تأييد و كمك ضمني به ادامه‌ راهي كه در سازمان پيش گرفته شده و آن را به سراشيبي سقوط نزديك مي‌كند ندارد. اين مسئوليت حياتي الان بر دوش همه ما سنگيني مي‌كند كه به احترام خون پاك شهيداني كه جان خود را در راه هدف عالي اين سازمان فدا كردند، به احترام تلاش‌هاي فداكارانه و صادقانه صدها انقلابي پاك‌باخته كه در پنج سال اخير به علت فعاليت در درون يا پيرامون سازمان در چنگال دشمن اسير و تحت شكنجه‌هاي دژخيمان رژيم قرار گرفته‌اند، و از همه مهمتر، به احترام توده محروم و ستم‌كشيده ايراني كه همه امكانات خود را بي‌دريغ در اختيار پيشگامان انقلابي خويش قرار داده و آنان را پرورانده و اكنون با احساس ضعف و شكست شاهد اين انحراف و بريدگي روشنفكرمآبانه سازمان است، و بالاخره در برابر ديني كه خلق، جنبش و سازمان بر گردن ما دارد بپا خيزيم و با تمام نيرو در برابر اين انحراف و چپ‌روي فرصت‌طلبانه ايستادگي كنيم. بدين منظور ما پيشنهادهاي خود را در اين‌باره ذيلا ارائه مي‌دهيم:

1ـ رفقائي كه مسئوليت اين چپ‌روي فرصت‌طلبانه برعهده آنها است صادقانه به تحليل خود پرداخته و از خود در اين‌باره انتقاد كنند. بدنبال آن، سازمان تنبيهات تشكيلاتي متناسبي را در حق آنان اعمال داشته و مراتب را از نظر آموزش در سطح كليه كادرها منتشر كند. در اين صورت، سازمان همچنين بايد مراتب را به اطلاع افكار عمومي خلق رسانده و مواضع نادرست گذشته ناشي از اين رهبري چپ‌رو را تصحيح كند. همچنين يك برنامه آموزشي درون تشكيلاتي وسيع براي زدودن آثار ايدئولوژيك ـ تئوريك اين گرايش چپ‌روانه در سطح تمام كادرها شروع كرده و براي تصحيح و غني ساختن ايدئولوژي سازمان و پاك‌سازي آن از نقاط ضعفي كه به چنين گرايش‌هايي ميدان مي‌داد و تكامل متناسب آن براي حل و جواب‌گوئي مشكلات فعلي جنبش، تمام امكانات سازمان بسيج شده و از همه كادرهاي فعال و مستعد دراين امر استفاده شود.

2ـ اين رفقا اگر هنوز هم به نادرستي خط‌مشي خود پي‌نبرده‌اند و نمي‌توانند انتقادات وارده بر خود را بپذيرند اقلا اين قدر صداقت به خرج دهند كه سازماني را كه براساس ايدئولوژي ديگري جز ماركسيسم بنا شده ترك گويند و در هر شرايط ديگري كه مناسب مي‌دانند به فعاليت خود ادامه دهند. در اين صورت اين رفقا مي‌توانند پيوند انقلابي خود را با سازمان حفظ كرده در صورت لزوم از امكانات سازمان نيز بهره‌ور شوند. بهرحال بدنبال چنين جرياني، سازمان بايد اقداماتي را كه در بند فوق در باب تصحيح مواضع غلط سازمان گذشت همراه با كار آموزشي وسيع درون تشكيلاتي تعقيب كند.

3ـ چنانچه اين رفقا به هيچ‌يك از بندهاي 1 و 2 عمل نكنند ما خود را موظف مي‌دانيم كه براي دفاع از مواريث سازمان و حفظ مصالح جنبش، موضع اين رفقا را در سطح توده افشا كنيم. در اين صورت ما نه‌تنها اصرار و تلاش غيرصادقانه و فرصت‌طلبانه آنان را در استفاده از نام، امكانات، تجربه، حسن‌شهرت و توده‌اي سازمان افشا كرده و آن را در معرض قضاوت افكار عمومي خلق قرار مي‌دهيم. بلكه موضع اين رفقا را به عنوان يك خيانت مشخص به جنبش انقلابي خلق محكوم مي‌كنيم.

علاوه بر اين، ما مسئوليت احتمالي تمام عواقب اين جريان، من‌جمله درگيري نيروهاي ما و رفقا را در يك تضاد فرعي و انحراف آن ازدشمن اصلي يعني رژيم و امپرياليسم، ضربه خوردن به وحدت انقلابي نيروهاي رزمنده خلق (ماركسيست و غيرماركسيست) به دليل سوءاستفاده اين رفقا از ماركسيسم و بالاخره سوءاستفاده رژيم (و احيانا برخي از سازمان‌هاي فرصت‌طلب) از اين «اختلاف و انشعاب) براي ضربه‌زدن به جنبش و ….. را كلا و تماما متوجه اين رفقا دانسته و پيشاپيش مسئوليت شديد آنان را در برابر جنبش و سازمان اعلام مي‌كنيم.

گروهي از اعضاي سازمان مجاهدين خلق ايران

شهريور 1354

دهمين سالگرد تأسيس سازمان

 

 

 

بيانيه

دانشجويـــان دانشگاه

آذرماه 54

بسمه تعالي

و اما ما ينفع الناس فيمكث في‌الارض…..

مجاهدين خلق ايران را مستضعفين ايراني چونان گلي مي‌دانند كه بر نهال آرزوهاي بهروزي آنان روئيده است. همان آرزوهائي كه با فريادهاي خشمگينانه و بيداركننده سيدجمال‌ها و نائيني‌ها بيدار گشت و در طول يك قرن زندگي پرتلاطم ملت ما مطابق خواست خدائي و ضروريات تاريخي رشد كرد و پس از گذراندن فراز و نشيب‌هاي بسيار به خاطر حقانيت خود زنده ماند و هر دم بر سرسبزي آن افزوده گشت و بالاخره در بهاران سال‌هاي خونين بعد از 50 به گل نشست. چرا ننشيند كه خون‌هاي پاكي از ديرباز اين نهال را سيراب كرده‌اند و چرا نبالد، اين درخت كه رستنش از ظلمات ظلم‌ها و سياه‌چال‌ها و گرسنگي‌ها و شكنجه‌هاي مداوم به سمت نور حيات‌بخش خدائي است و خلق مسلمان ايران از همان اوان نشان داده است كه نشانه‌هاي اين درخت ريشه در زمين را خوب مي‌شناسد و علت پشتيباني بي‌دريغ و صادقانه‌اش نيز در اين ساليان اخير از سازمان مجاهدين خلق مسلمان ايران به همين دليل بوده است.

از مدت‌ها پيش كه شايعات تمايلات ماركسيستي يك عده از رهبران مجاهدين در افواه عمومي پيچيد مردم را عقيده بر آن بود اين‌بار دست خيانتكار رژيم مزدور در كار است. چرا كه قبلا نيز همين مردم از اين قبيل دسيسه‌ها بسيار ديده بودند واز جلاد چه انتظار مي‌توان داشت. ولي شگفت آنكه شواهد و شايعات موجود با پخش بيانيه‌اي منتسب به سازمان مجاهدين تاييد گشت و اين‌بار ضربه از درون و از جائي كه انتظار نمي‌رفت فرود آمده بود و در سازمان اميد برانگيز مردم كودتائي رخ داده و سازمان ديگري بجاي آن نشسته بود.

سازمان جديدي كه آرم سازمان مجاهدين مسلمان را قلب كرده و با افكار شناخته شده كهنه توده‌اي‌هاي خيانت‌كار (همان‌ جا كه بيانيه مذبوحانه تلاش كرده است با تخطئه ايشان خود را از گناهان آنان مبرا كند) موجوديت خود را اعلام مي‌كرد. اين كودتا همان‌طور كه شايعات قبلي حكايت مي‌كردند با آتش گلوله و خون و با استفاده از غيبت رهبران متفكر و مجاهد و مسلمان سازمان انجام گرفته است و در بيانيه كذائي چه عبث تلاشي گرديده است كه اين چرخش 180 درجه را نتيجه رشد طبيعي و تكاملي خط‌سير مبارزان مجاهد مسلمان جا بزند.

و بحق اين ضربه هولناكي است بر تمام گروه‌هاي مبارز و صادق، ولي مي‌دانيم كه اين ضربه با تمام شدتش ويران‌كننده نيست و نمي‌تواند باشد و نيروهاي انقلاب اسلامي از اين ماجرا پندها خواهند آموخت كه آنها را در معركه به كارآيد. همان‌سان كه از دوران مشروطيت به بعد در مقابل نيروهاي سازش‌كار و اپورتنيست كمونيست‌هاي وطني پندهاي زيادي آموخته‌اند.

بايد معتقد بود كه نيروهاي پيشتاز انقلاب اسلامي خواه منافقين تمام جبهه را غصب كرده باشند و يا نتوانسته باشند (كه نتوانسته‌اند و اشاره نويسنده بيانيه به تسويه 50 درصد ايده‌آليست اوهام‌پرست! از داخل سازمان مويّد وجود جبهه‌اي قوي و فزون از 50 درصد ادعائي است) اين نهال ريشه در قلوب خلق زحمتكش مسلمان ايران بالاخره ببار خواهد نشست.

كلمه طيبه كشجره طيبه اَصْلَها ثابِتً و فَرْعَها فِي السّمآء تُؤتي اُكْلَها كُلَّ حينٍ باِذِنِ رَبِّها. (آيه 24 سوره ابراهيم)

ضربه فوق مسئوليت‌هاي جدي و حساسي را متوجه تمام مسلمانان متعهد و پشتيبان نهضت‌هاي پيشتاز انقلابي مي‌نمايد و قطع سريع و قاطع هرگونه كمك و پشتيباني از سازمان مجاهدين ماركسيست استالينيست و برملاكردن ماهيت روش خيانتكارانه سازمان جديد از آن زمره‌اند و نيز اگر رژيم با آزاد گذاشتن چاپ و نشر كتاب‌هاي ماركسيستي در دو سال اخير به طرز بي‌سابقه‌اي به گسترش اين نوع افكار وارداتي و دگماتيسم و بي‌ريشه پرداخته است انتقاد و بحث در مورد فحواي بيانيه فوق و هر انديشه‌ وارداتي مشكوك به شكلي كه تعصب بر آن حكمفرما نباشد مي‌تواند كمك به سزائي در روشن كردن اذهان مردم و زدودن آثار شوم چنين ضربه‌اي بنمايد.

بحث در مورد تمامي محتوي بيانيه حجيم سازمان سازمان مجاهدين استالينيست در حوصله اين چند ورق نيست و آنچه مقدور است با شماره و مختصر در ذيل مي‌آيد. و اميد آنكه به تدريج و در سطوح مختلف بررسي‌هاي وسيع‌تري در اختيار مردم قرار داده شود.

1ـ سراسر بيانيه كذائي حاكي از تلاش شديدي است براي طبيعي نماياندن تغيير 180 درجه‌اي ايدئولوژي سازمان و توجيه آن. در صورتي كه بررسي ابتدائي بيانيه و هم بررسي دقيق تاريخ و چگونگي مبارزات مجاهدين خلق مسلمان و نيز زندگي رهبران اصلي سازمان مجاهدين در سال‌هاي قبل از گرفتاري و شهيد شدن نشان مي‌دهد كه اين تغيير زاده يك حركت طبيعي نيست (توجه خود به توضيحات مفصل بيانيه در مورد مبارزه سخت درون تشكيلاتي و توطئه‌هاي قتل و كشتار مخالفين) بلكه عده‌اي ماركسيست (همان ماركسيست‌هائي كه نويسنده به عنوان جوانان تيزهوش اشارت به عقايد ماركسيستي آنان از سال‌هاي 42 مي‌كند). از خلاء موجود در كادر رهبري استفاده كرده و با روش‌هاي كودتائي ايده‌هاي خود را با خشونت و دسيسه (به قول استالينيست‌ها تاكتيك) بر تمام سازمان گسترش داده‌اند و همان‌طور كه نويسنده بيانيه اذعان دارد اگر رهبران و موسسين اوليه و پيشگام در معركه اين مبارزه بودند چنين اتفاقاتي نمي‌افتاد و وقتي رهبران اوهام‌پرست و ايده‌آليست (بزعم نويسنده بيانيه) به دم رگبار‌هاي تيرهاي سحري سپرده شدند و يا پشت ميله‌هاي زندان دستشان از عمل كوتاه شد انجام اين كودتا امكان‌پذير مي‌بوده است.

2ـ اصولا دليل چسباندن مارك ماركسيسم به سازماني با زيربناي عقيدتي كاملا متفاوت كه نقشي سازنده و موثر را در روبروئي با دشمن دارا است چيست؟ مگر نه آنكه در ايران گام به گام در سازمان انقلابي يكي ماركسيستي و ديگري انقلابي  اسلامي با هم به دشمن خونخوار تاخته‌اند و ضربات كاري بر آن وارد كرده‌اند.

آيا بهتر نبود جناياتي كه خارش ايده‌هاي ماركسيستي آنان را راحت نمي‌گذاشته اگر واقعا صداقت انقلابي داشتند به فدائيان خلق كه قهرمانانه و صادقانه در يكي از دو جبهه مقدم مي‌جنگند ملحق مي‌شدند و از سوي ديگر بنا به عقيده نويسنده بيانيه اگر تنها و تنها ماركسيسم لنينيسم بنا به ضرورت تاريخي بايد در مبارزه خلق با دشمن پيروز مي‌گرديد چه احتياجي بود در اين مرحله از مبارزه كه مجاهدين مسلمان با پشتوانه‌اي قوي توده‌اي مي‌توانستند نقش موثري را درطول مبارزه بازي كنند و بعدا از بين بروند شما آن را متلاشي كنيد. مي‌رفتيد جبهه ماركسيست‌ها را تقويت مي‌كرديد مي‌گذاشتيد بعد از ا نجام دادن نقش تاريخي خود مجاهدين بنا بر همان ضرورت تاريخي از بين بروند.

3ـ نويسنده تيزهوش (كه گويا از همان جوانان ماركسيست تيزهوش سال‌هاي 47 است كه از همان اوان تخم نفاق در درونش پراكنده بوده تا كي بار دهد) براي حق جلوه‌دادن روش ناجوانمردانه‌اي كه رهبري جديد بدان دست يازيده به مخدوش كردن نقش گروه‌ها و افراد آن در تاريخ معاصر پرداخته است و جالب اينكه فعاليت‌هاي آن گروه‌ها را نه در تاثير متقابل با وقايع زمان خودشان كه با فعاليت‌هاي سال‌هاي 50 به بعد مي‌سنجد. از آنجمله است ارزيابي نقش نهضت آزادي در سال‌هاي 40.

گويا در مغز كوچك نويسنده نمي‌گنجد كه نهضت آزادي تنها و تنها در يك برهه‌ي زماني كوتاه وظيفه‌اي را به عهده گرفت و آن را به پايان بر دو يورش وحشيانه دستگاه پليسي را به نهضت در آن سال‌ها كه بيشترين فشارها را نسبت به گروه‌هاي ديگر بر نهضت آزادي وارد آورد مي‌توان مبين حقانيت راهي دانست كه نهضت در پيش گرفته بود. چرا كه رژيم در قالب نهضت تبلور تدريجي ايده‌هاي انقلاب اسلامي را مي‌ديد كه در آينده مي‌توانست بصورت اصلي‌ترين خطر براي خود او و حاميانش درآيد. آيا مي‌توان باانتخاب دو جمله از اين مقدمه و از آن كتاب واقعيات تاريخي را قلب كرد. مگر نه آنكه مجاهدين مسلمان از درون نهضت سربرزدند.

بيانيه به شكلي مداوم و يكنواخت با عنوان كردن شعارهاي قالبي ماركسيستي به اقشاري از توده زحمتكش و ضعيف‌شده‌اي حمله مي‌كند كه خصيصه و اخلاق پرولتارياي ايده‌آل نويسنده را ندارند. نويسنده تيزهوش با ديد آناكرونيستي خود و با عدم تسلط كافي بر تاريخ انقلابات كشورهاي آزادشده در جهان امروز و نهضت‌هاي ازادي‌بخش موجود متوجه نيست كه با طرد اين اقشار ضعيف‌شده و استثمار گرديده كه بالقوه در اين مرحله از مبارزه حاميان اصلي نيروهاي پيشتازند گروه‌هاي پيشتاز را به زوبيني بي‌دسته مبدل مي‌سازد كه برو تهاجمي خود را از دست داده و تبديل به آهن پاره بي‌مصرف گردد.

نويسنده تمام اميد خود را به پديد آمدن اكثريتي از پرولتاريائي مي‌بندد كه در بيست و سي سال آينده درست مطابق الگوهاي تعريفي ماركسيستي بوجود خواهد آمد تا انقلابيون نواستالينيست ما با پيوند يافتن بدان آنها را بر اريكه قدرت برسانند و ديكتاتوري پرولتاريا را بوجود آورند (مي‌توان از هم‌اكنون اثار مخرب اين طرز فكر پورتنيستي سازمان نوبنياد مجاهدين ماركسيست را حدس زد).

5ـ توجه به ميكرومكانيسم‌هاي موجود در هر جامعه سنتي و مذهبي به يك حركت انقلابي در يك برهه زماني و در يك منطقه ويژگي يك انقلاب بومي را مي‌بخشد كه آن را در مقابل ايده‌هاي صادر شده قالبي انقلاب انترناسيوليستي كمونيسم قالبي قرار مي‌دهد (اگر چه در مجموع و به صورت زنجيري در سراسر جهان اين ويژگي‌ها در تاثير متقابل هدف‌هاي اصلي انقلابات انترناسيوناليستي را تبيين مي‌كنند) و به اين ميكرومكانيسم‌ها نمي‌توان رسيد و از آن استفاده كرد مگر با شكلي صادقانه و غيردگماتيك. وگرنه رشته پيوند نيروهاي انقلابي پيشتاز يا نيروي عامه مستضعف كه ضامن پيروزي هر انقلاب موفقي است بريده خواهد بود.

كلي‌بافي و قالب‌ريزي مسائل بومي در فرمول‌هاي پيش‌ساخته‌اي كه ظرفيت براي جاي دادن اين مسائل ندارند و بر گفت مرتجعانه به قالب‌هاي كهنه شده ماركسيستي قرن نوزدهي جزبه ويران كردن پل‌هاي ارتباطي گروه‌ه‌اي پيشگام بامردم نخواهد انجاميد. خصيصه‌هاي پرولتاريائي ساخته و پرداخته شده ذهن نويسنده بيانيه همان‌قدر با خصيصه‌هاي عامه زحمتكش مسلمان ايران (و بالنتيجه انقلابي ايران) فاصله دارد كه خصوصيات كارگر معادن ذغال‌سنگ انگلستان قرن نوزده با دهاقين سال‌هاي 1940 چين.

6ـ عدم صداقت و دوروئي نويسنده تيزهوش آنقدر تيزهوشانه مخفي نگرديده است كه اشمئزاز هر فرد انقلابي و يا پشتيبان آن را برنينگيزد. مثلا او گاه به ضرورت ايده‌هائي كه بايد حتما و به هر شكلي كه شده ثابت شود به اسلام به عنوان مكتبي ايده‌آليستي و حاوي افسانه‌هاي جن و پري و مسلمانان به عنوان اوهام‌پرست و ترسو و مردم‌گريز و صوفي (كه ترس از نيروهاي متافيزيكي تمام نيروهاي او را خشكانده و او را زبون ساخته) مي‌تازد و در جاي ديگر دست اتحاد به سمت نيروهاي اسلامي دراز مي‌كند تا با صداقت انقلابي آن را بفشارد (اگر مي‌نوشتند تا گلوي آن را بفشارد صادقانه‌تر بود) و در جائي هندوانه زير بغل طلبه‌هاي جوان و رزمندگان مي‌گذارد (تا كادرهاي جانباز ولي ساده مسلمان را در درون صفوف خود نگهدارد)‌ و در جاي ديگر بي‌شرمانه به شرح و تفصيل تصفيه خونين و كودتائي به بهانه مبارزه درون تشكيلاتي مي‌پردازد كه در آن 50 درصد از همين كادر مسلمانان مبارز اوهام‌پرست و خودخواه در برهوت تهران در مخفي‌گاه‌هاي خود رها گشتند. و اين هشداري است براي نيروهاي انقلاب اسلامي كه دگربار در دهان گشاده اين سوسمار كهنه‌كار كه دسيسه را خوب از اربابانش استالين و استالينيست‌ها ياد گرفته است نيفتند.

7ـ ضربه‌اي كه كودتا بر نهضت‌هاي اسلامي وارد ساخته است ضررش تنها دامن‌گير نيروهاي انقلابي اسلامي نيست كه دامنه اش تا تاثيرگذاري بر فدائيان خلق نيز گسترش خواهد يافت چرا كه زحمتكشان مسلمان ايران را با تجربه‌هاي تلخي كه از گذشته دارند يك‌بار ديگر به شكل عادي نسبت به تمام نهضت‌هاي انقلابي ماركسيستي اگرچه صادقانه به عمل دست زنند بدبين خواهد ساخت و اگر هم‌گامي تمايلات عامه مستضعف همان آب مورد لزوم براي شناي يك انقلابي است كه چون ماهي بر خشكي جان نسپارد روش اين تيزهوشان براي خشكاندن اين آب كمتر از تبليغات و عمليات رژيم كاري نيست.

8 ـ چه لزومي داشت كه در بيانيه چهره پاك شهيدان گذشته مجاهدين مسلمان را با نسبت دادن اوهام‌پرستي و ايده‌آليست بودن چركين سازند. مگر نه آنكه ده سال فعاليت پيشگامانه و صادقانه آنها بود كه شور انقلاب را در ايران بوجود آورده است اگر چه مي‌دانيم شما نمي‌توانيد و نخواهيد توانست بدانان كه چهره خونين به بستر خاك كشانده‌اند نتازيد و نكته‌پراكني نكنيد چرا كه كوبيدن آنها و ايده‌هاي اصيل آن شهيدان توجيه‌كننده موقعيت شما و عقايد شما در مقابل سازمان محصول كودتائي است و البته از كساني كه از استالين آيه نازل مي‌كنند چنين روشي دور از ذهن نيست.

9ـ نويسنده گويا اصل مشعشعانه‌اي در مورد اسلام و فرق آن با ماركسيسم پيدا كرده است و با بحث مبسوطي مي‌گويد اسلام چرائي مبارزه و ماركسيسم چگونگي آن را مطرح مي‌سازد. گويا مسلمان موردنظر ايشان شبيه رفيق كارمندهاي جماهير شوروي در ذوب‌آهن ايران باشد كه اگر به آنان بگوئيم بايد مبارزه كنيد جواب خواهند داد چرا؟ بعد يادشان مي‌آوريم كه ماركسيست هستند و حتما جوابشان اين خواهد بود اين را كه مي‌دانستيم مبارزه چرا؟

 

 

 

شهادت

خواهر مجاهد رفعت‌افراز

 

خواهر مجاهد رفعت‌افراز كه به كمك انقلابيون ظفار رفته بود شهيد شده است. نوشته زير را يكي از دوستانش همراه با شعري با خط خود او كه اخيرا از او دريافت كرده بود و نشان‌دهنده ايدئولوژي و اعتقادات وي است، درباره زندگي او نوشته است:

….. در سال 1344 با او آشنا شدم. اشتياق فراواني به مطالعه و تحصيل داشت. پدرش سال‌ها قبل فوت كرده بود و او به جبران كمبود معيشت خانواده و سرپرستي خواهران و مادر پيرش از همان اوان نوجواني به فعاليت و تلاش معاش پرداخته بود. به مسائل اجتماعي نه تنها از راه مطالعه بلكه از طريق تجربه آشنائي كافي داشت.

او رنج و ستم جامعه را به خوبي لمس مي‌كرد. در پي انتقالشان از جهرم به تهران بود كه به سازمان مجاهدين خلق ايران پيوست. او از تمامي فرصت‌ها و فراغت‌هائي كه بعد از كار اجباري تلاش معاش مي‌يافت در راه نيل به هدف و مقصودش كوشش مي‌كرد. با سلطه اخلاقي و معنوي كه به دوستان و افراد خانواده‌اش داشت پيوسته به روشنگري حقايق براي آنها مي‌پرداخت و آثار و مظالم اجتماعي را كه بر دوش آنها و ميليون‌ها انسان سنگيني مي‌كند برمي‌شمرد.

در سال 1348 براي تكميل معلوماتش در دانشكده حقوق دانشگاه تهران مشغول تحصيل شد. همزمان با آن نظافت دبستان و دبيرستان رفاه را كه به تازگي تأسيس شده بود به عهده گرفت…. او در تمام فعاليت‌ها و رفت‌وآمدهاي اداري و تحصيلي و خانوادگي‌اش ملبس به لباسي ساده، بدون هيچ‌گونه زيور و آرايشي بود. با پوشش چادر در همه‌جا حضور مي‌يافت. او مي‌دانست كه براي يك انقلابي مؤمن و آشنا به هدف، خوردن، خوابيدن، پوشيدن و همه مناسبات  اجتماعي ديگر بايد متناسب با هدف انجام گيرد.

او به هر مسأله‌اي از ديدگاه هدفش مي‌نگريست. بطور خستگي‌ناپذيري مي‌كوشيد تا نظام فكري تمام و كمال اسلامي را دارا شود و حركتش را با آن تنظيم كند. خاطره‌اش جاويد باد. او مي‌گفت كه بايد به انديشه خود اوج بدهيم تا از ضعف‌ها و نيازهاي فردي فراتر رفته و از دلبستگي‌ها و وابستگي‌هايمان در راه هدف تا حد امكان بكاهيم…..

در ميان همه دوستان به پركاري و آرامش زبان‌زد بود. او برخوردار از انديشه‌اي فعال و خلاق و اراده‌اي استوار بود. رفعت صادق براه انبياء و اسلام بود.

شهادتش كارنامه پاك و روشن زندگي او را مهر نمود. و كردار و رفتارش در طول زندگي كوتاه و سرشار از عشق و ايمانش به خدا و خلق و تكامل انسان‌ها در راه رهائي از بند و فرصت‌طلبي‌ها و خودپسندي‌ها، چراغي است فروزان فراراه همه دوستان و همرزمان مسلمانش…..

 

 

 

اخبـــار

رژيم خودكامه عراق و حوزه علميه نجف:

رژيم عراق به دنبال سازش با شاه و در جهت ارضاي منافع رژيم شاه و امپرياليسم در منطقه، فشار خود را بر مسلمانان مبارز و مقاوم و خصوصا آيت‌الله العظمي آقاي خميني تشديد نموده است. و به بهانه‌هاي سخيف و بي‌پايه مي‌كوشد تا حوزه علميه نجف را تعطيل نمايد.

نهضت آزادي ايران در اطلاعيه فوق‌العاده‌اي كه بدين مناسبت منتشر ساخته است، گزارش كامل اين توطئه‌‌ها را داده است. انتشار اين اطلاعيه، موجي از تنفر و خشم جوانان و دانشجويان مسلمان خارج از كشور را عليه رژيم عراق برانگيخت و طي اجراي برنامه‌هاي دفاعي اعتراضات وسيعي عليه رژيم عراق انجام گرفت. تلگرافات اعتراض‌آميز از طرف سازمان‌هاي مختلف اسلامي جهت رئيس‌جمهور عراق ارسال گرديد.

همچنين نمايندگان سازمان‌هاي اسلامي و سياسي با مقامات سازمان ملل متحد و هيئت نمايندگي دولت عراق، در سازمان ملل تماس گرفته و حضورا اعتراضات خود را بيان كردند. و همچنين ضمن تماس با ساير كشورهاي اسلامي منجمله الجزيره و ليبي، و شرح فشارهاي غيرقانوني و ضداسلامي دولت عراق عليه مسلمانان وعليه حوزه علميه نجف، خواستار رفع اين تضييقات شده‌اند.

رسوا باد حكومت‌هاي ضداسلامي.

حكم اعدام براي ده‌ نفر از مجاهدين:

در سرآغاز ماه محرم، ماه شهيدان، ماه اعتراض سرخ، رژيم شاه ده نفر از مجاهدين و انقلابيون راستين را محكوم به اعدام نموده است. اسامي اين ده نفر تابحال بطور كامل منتشر نشده است. اما به موجب اخبار واصله و اطلاع برخي از خبرگزاري‌ها افراد زير جزو اين دسته هستند. منيژه اشرف‌زاده كرماني ـ طاهره فقيه‌دزفولي ـ صمديه لباف ـ محسن خاموشي ـ وحيد افراخته ـ صميمي ـ هيچ‌گونه خبري در دست نيست كه اين افراد كي و كجا و چگونه محاكمه شده‌اند. و شايد هم «حكم» بي‌دادگاه شاه درباره آنها تابحال ـ اجر شده باشد ـ شايد هم رژيم يزيدي شاه مي‌خواهد آنها را در روز عاشورا اعدام نمايد تا ماهيت يزيدي خود را كاملا نشان دهد.

انتشار خبر مزبور درخارج از كشور موجي از خشم و نفرت را عليه رژيم شاه بوجود آورده است. سازمان‌هاي سياسي و دانشجوئي برنامه‌هاي اعتراضي وسيعي را تدارك ديده و اجرا كرده‌اند. نهضت آزادي ايران در خارج از كشور نيز بلافاصله با سازمان‌هاي بين‌المللي و حقوقي تماس گرفته و جهت اعزام ناظر و بررسي وضع اين زندانيان اقدام لازم را انجام داده است. گزارش كامل اين عمليات دفاعي در شماره آينده پيام مجاهد خواهد آمد.

رسوائي زاهدي و رژيم شاه در سينت‌لوئيس:

روز دوشنبه هشتم دسامبر 1975 دانشگاه سينت‌لوئيس يك درجه دكتراي «افتخاري» به سفير رژيم شاه در امريكا اعظا كرد. رئيس اين دانشگاه در خطابه‌اش علل اين اقدام را «نقش شايان زاهدي در توسعه اقتصادي كشورش و گسترش روابط بين‌المللي و در تأييد شجاعت شخصي او» ذكر نمود.

در همين روز 120 دانشجوي ايراني از شهرهاي اطراف به سنت‌لوئيس آمدند تا چهره حقيقي زاهدي و داستان رنج ملت خويش را در زير ستم رژيمي كه نمايندگي‌اش در ستاد امپرياليسم جهاني به عهده ا وست بازگو كنند. پيش از آوردن گزارش جريان بهتر است با محل واقعه يعني دانشگاه سينت‌لوئيس آشنا شويم.

دانشگاه سينت‌لوئيس در ايالت ميسوري يك مدرسه غيردولتي است كه بدست كشيشان يسوعي (ارباب دانش كليساي كاتوليك) اداره مي‌شود.

سينت‌لوئيس همان شهري است كه كمپاني سازنده فانتوم را در بردارد و رژيم شاه تابحال ميليون‌ها دلار ثروت ملي ايران را به حلقومش ريخته است. اين دانشگاه از نظر اجتماعي و سياست‌هاي آموزشي بسيار محافظه‌كار بوده و از رفرم‌هاي چنددهه اخير دانشگاه‌هاي امريكا نصيبي نبرده است. اين خود كاهش دانشجويان و توجه مردم را به اين مدرسه سبب شده است و لذا در چند سال اخير مشكلات مالي فراواني گريبانش را گرفته و شايد به همين دليل به همكاري با رژيم شاه برخاسته باشد كه از خوان يغماي منابع ايران سهمي برد.

يك مؤسسه مطالعات آمريكاي لاتين نيز در اين دانشگاه هست كه با همكاري ارتجاعي‌ترين حكومت‌هاي آمريكاي لاتين اداره مي‌شود و در حقيقت مؤسسه تربيت جاسوس براي «سيا» مي‌باشد در مسائل اجتماعي هم اين مدرسه نظرات كليساي كاتوليك را تعقيب مي‌كند و به ويژه هنگام طرح مسأله طلاق و جلوگيري از بارداري با شعار «دانشگاه سينت‌لوئيس طرفدار حيات است» به مبارزه با نيروهاي مترقي‌تر شهر برخاست و حتي بزرگ‌ترين عمارت مدرسه را با شعار مزبور آراست. ابعاد اين شعار چنان بود كه شهرداري سينت‌لوئيس آن را خارج از حد مجاز دانست و دستور برداشتن آن را از ديوار ساختمان داد.

چگونگي و ميزان معاملة پنهاني رژيم با اين مدرسه هنوز بدست نيامده است. هر چند كه يك اعلاميه دانشجويان ايراني مبلغ معامله (كمك رژيم به دانشگاه سينت‌لوئيس) را دو ميليون دلار ذكر كرده بود و استادي از دانشگاه مزبور آن را هفتصد هزار دلار برآورد مي‌كرد ولي تا اين لحظه خبري دال بر تأييد يا نفي اين مبلغ نه از منابع رژيم و نه از مجاري دانشگاه سينت‌لوئيس در دست نيست هر چند كه در اصل معامله شكي نمي‌توان داشت.

شواهدي در دست مي‌باشد كه عده‌اي از اولياي دانشگاه سينت‌لوئيس با اين جريان مخالف بوده‌اند چنان‌كه از نشر اطلاعيه مطبوعاتي چاپ‌شده براي اين مراسم در آخرين لحظات منصرف شده و حتي از راديوي مدرسه خواستند كه نسخه ارسالي به ايستگاه را پخش نكرده و مسترد دارد. برخلاف معمول اين مراسم، هيچ‌يك از اساتيد دانشگاه و راديو تلويزيون‌ها و روزنامه‌هاي شهر هم از پيش به مراسم دعوت نشده بودند. شايد كه دانشگاه و پدران مذهبي‌اش از معامله خويش شرم داشتند و لذا سعي مي‌كردند كه بر كثافت‌كاري خويش سرپوش بگذارند.

هوشياري دانشجويان ايراني در سينت‌لوئيس و آگاه كردن دوستانشان در شهرهاي اطراف پرده همه اين پنهان‌كاري‌ را دريد. دانشجويان از ساعت ده صبح همراه با پلاكاردها و صفوف منظم و مجهز به بلندگو شعارهاي «مرگ بر شاه فاشيست»، «زاهدي مأمور سيا» و «دست امپرياليسم امريكا از خليج‌فارس كوتاه» را تكرار مي‌كردند.

يك گروه از دانشجويان از جهاد مسلحانه خلق مسلمان ايران و سازمان‌هاي انقلابي داخل كشور مجدّانه طرفداري مي‌نمود و نيز شعارهاي «پيروز باد مبارزه مسلحانه خلق ايران» و «از ويتنام تا فلسطين خلق‌ها در يك جبهه مي‌جنگند» را نيز تكرار مي‌كرد. دانشجويان با پخش اعلاميه به روشنگري چهره حقيقي رژيم جلاد نيز پرداختند كه توجه دانشگاهيان و مردم شهر را به خود جلب مي‌كرد. در همين زمان چند دانشجوي عرب نيز به ياري برادران ايراني خود آمدند و به صفوف تظاهرات پيوستند.

دانشجويان ايراني ارباب مطبوعات و نمايندگان وسائل ارتباط جمعي را نيز دعوت كرده بودند. مصاحبه مطبوعاتي دانشجويان ايراني در تلويزيون و روزنامه « سينت‌لوئيس پست» پخش شد و مبارزه مسلحانه خلق ايران در اين ناحيه انعكاس وسيع يافت. وقتي گزارشگر تلويزيون از زاهدي پرسيد چرا دانشجويان تو را نوكر «سيا» مي‌خوانند پاسخ داد: علتش شركت فعال او در «انقلاب 1953» مي‌باشد و البته همه دنيا به خوبي مي‌داند كه آن واقعه چيزي جز كودتاي ضدخلقي سيا و ايادي ايراني‌اش در 28 مرداد 1332 نبود. و اين بي‌مايه پست در حقيقت اعتراف مجدد به نوكريش براي امپرياليسم آمريكا نمود.

هنگام اعطاي درجه دكتراي افتخاري دانشجويان ساختمان را در محاصره گرفته و فرياد خشم ملت ايران را چنان رسا برآوردند كه به قول يكي از حاضرين در مراسم «هيچ‌كس حواسش به داخل سالن و سخنراني رسمي از تريبون نبود بلكه به نظارة تظاهرات ايرانيان بودند» پس از پايان مراسم و هنگامي كه خشم فرزندان خلق ايران به اوج مي‌رسيد زاهدي و سگان اطرافش در ميان شعار «جلاد ننگت باد» و «مرگ بر شاه» همچون دزدان گريزپا به داخل اتومبيل‌هاي پليس خزيدند و آژيركشان به ميعاد عيش‌ونوش خود گريختند.

بعداز ظهر همان‌روز راديوي دانشگاه سينت‌لوئيس با نمايندگان سازمان دانشجويان ايراني كه به سينت‌لوئيس آمده بودند يك مصاحبه ترتيب داد كه در آن ماهيت رژيم هر چه بيشتر تشريح شد. نماينده دانشجويان ايراني ارزش‌هاي مسيحي (كاتوليك) دانشگاه سينت‌لوئيس را به زير سئوال كشيدند و اينكه چگونه به نماينده رژيمي كه حقوق انساني و مذهبي مردمش را پايمال نموده ديپلم افتخار مي‌دهد؟ چگونه با رژيمي كه پيشواي مذهبي خلق ايران را سيزده سال است به تبعيد فرستاده همكاري مي‌كند و طبق كدام موازين اخلاقي و درس‌هاي عيسي مسيح يا كليساي كاتوليك حاضر است از كيسه مردمي كه توده‌هاي ميليوني‌اش بي‌خوراك و پوشاك و بهداشت و محروم از آموزش و سواد در زير ظلم رژيم به جان آمده پول دريافت كند؟ مسئولين دانشگاه در جواب مخبر راديو سكوت اختيار كردند و روز بعد كه ايراني ديگري برنامه يك ساعته سئوال و جواب پيرامون اوضاع ايران و اعطاي درجه دكترا به زاهدي در راديوي همان دانشگاه اجرا كرد باز هم مقامات مدرسه حاضر به شركت در بحث نشدند هرچند كه دانشجويان دانشگاه سينت‌لوئيس با اشتياق تمام و با تلفن‌هاي متعدد به ايستگاه راديو موضع مدرسه‌شان را به زير سئوال كشيدند.

در مجموع صحنه‌اي كه رژيم با خرج پول براي تبليغات خود آراسته بود با هوشياري دانشجويان ايراني به يك مبارزه تبليغاتي ضدرژيم شاه تبديل شد كه فرياد «پيروز باد مبارزه مسلحانه خلق ايران» را به گوش مردم اين ناحيه امريكا رساند و سرافكندگي مسئولين دانشگاه سينت‌لوئيس را نيز فراهم آورد كه جز اين هم شايسته «همكاران و همراهان ارتجاع خونخوار پهلوي» نيست.

پيام يك خلبان ايراني به ملت عمان

ستوان‌يكم پرويز علي اشرفيان آذر، يكي از خلبانان ايرانيست كه با سقوط هليكوپترش در نواحي آزادشده عمان (ظفار) در بين انقلابيون ظفار و «جبهه خلق براي آزادي عمان» به سر مي‌برد. وي علاوه بر مصاحبه مطبوعاتي خود در 19 مهرماه كه در آن روزنامه‌نگاران مختلفي شركت داشتند و طي آن از رفتار انساني و دوستانه انقلابيون ظفار سخن گفت، در روز پنجم آبان نيز در مراسم خاصي پيام زير را به ملت عمان فرستاد.

اين پيام از يك‌طرف نشان‌دهنده روح صميمت، برابري و برادري در بين انقلابيون در نواحي آزادشده عمان بوده و از طرف ديگر تبليغات سوء رژيم خائن ايران را در مورد انقلابيون ظفار منعكس مي‌سازد. ما متن پيام ا و را در اينجا مي‌آوريم:

«هدف ما مبارزه با شما بود. ولي ما ايرانيان اصولا هيچ‌وقت راضي نبوديم كه به اين مأموريت بيائيم. ولي چون سربازيم، مجبوريم دستور را گوش كنيم. ما ازاينكه آمديم به اينجا، هيچ چيز درباره شماها ما نمي‌دونستيم. فقط اين رو مي‌دونستيم كه اونا يك عده شورشي هستن كه كمونيست شدن، كه مي‌خوان منطقه استان ظفار رو مستقل كنن و زندگي كنن. از اينكه گفتم درباره شماها هيچ‌چيزي نمي‌دونستم، حقيقت داره. و در ضمن به ما گفته بودن و شنيده بوديم كه مي‌گفتند اگر كسي به طرف شما بياد، يا اسير شما بشه، در وهله اول قطعه قطعه‌اش مي‌كنن.

و در يكي از اين ماموريت‌ها بود كه براي سربازها آب برده بودم، در موقع برگشتن مورد اصابت گلوله شما قرار گرفتم و وقتي هليكوپتر من سرنگون شد، چون رفيقم سنش كم بود، من بهش گفتم برو. ايشون رفت. چون پاي من گلوله خورده بود، ماندم و بنده اسلحه‌اي كه نداشتم كه از خود دفاع كنم. چون براي ما دو نفر يك اسلحه بود كه من آن را دادم به رفيقم و خودم بي‌اسلحه نشستم. در اين موقع ديدم سه تا از رفقاي شما دارن مي‌آيند به طرف من. چون قبلا شنيده بوديم كه رفقاي شما به محض ديدن اسير مي‌كشتنش، و من چون اسلحه نداشتم از خودم دفاع كنم، خودم را براي مردن آماده كردم.

ولي برعكس تصور من، اين رفقاي شما عوض اينكه مرا اذيت بكنند، چون اسلحه نداشتم، با كمال محبت، مهرباني با اينكه طياره‌هاي انگليسي بمباران مي‌كردند اطراف را، اينها كمكم كردند از زمين بلند شدم. مرا با خودشان آوردند توي غار. من چون از درد پام خيلي ناراحت بودم، حتي خواهش كردم كه اينا مرا بكشن. ولي اينا عوض اينكه مرا بكشن، به من محبت كردن، مرا آوردن توي غار. توي غار كه رسيديم. ديدم واقعا اينا چه صفا، چه صميميت، چه محبتي نسبت به همديگه دارن.

تقريبا پنج روز طول كشيد كه مرا از جنگل تا اينجا آوردن و حتي براي راحتي من تنها وسيله‌اي كه در آنجا بود، يك الاغ بود، اونو آوردن كه من راحت باشم. خودشون شب‌ها پتو رو به من مي‌دادن من روش مي‌خوابيدم. خودشون روي زمين مي‌خوابيدن. واقعا من تحت تأثير كارهاي اينا قرار گرفتم. در داخل جنگل با اينكه توپ‌ها بر اينجا فرود مي‌آمد. گلوله توپ‌ها، انگليسي‌ها از هوا تيراندازي مي‌كردن ولي اينا زير سنگ قايم مي‌كردند بعد خودشون مي‌آمدن قايم مي‌شدن، و به اين ترتيب بوده كه آمدم رسيدم به اينجا.

خيلي عذر مي‌خوام، يادم رفت بهتون بگم در جنگل پيرزني مرا ديد با اينكه فكر مي‌كنم اين يكي از بستگانش هم مرده بود، اين منو بغل كرد و بوسيد. من واقعا از اين پيرزن خجالت مي‌كشيدم كه چرا ماها آمديم اينجا براي چه؟ كي را بكشيم؟ اين زن را؟

و ما آمديم اينجا رسيدم. در وهله اول دكتر آمد بالاي سرم پايم را پانسمان كرد و اين مردمي را كه دور و برم بودند و الان هم هستن، يك آن از مواظبت من غفلت نمي‌كنند. آب مي‌خوام، آن واحد بالاي سرم حاضر مي‌كنن. خودشون غذاي بد مي‌خورن، بهترين غذا را به من مي‌دن اين كار واقعا شايسته يك انسانه. من خودم رو قابل اين همه محبت شما نمي‌دونم. و چيزي كه مرا اينجا بيشتر تحت تأثير قرار داد، اين يكسان بودن،‌ هم‌شكل بودن محبت، صميمت و وفاست كه شماها نسبت به همديگه دارين. در مملكت ما يا در مملكت‌هاي ديگه اين‌طوري نيست. هر كس پول داره، بيشتر احترام داره، هر كي فقيره احترام نداره.

به عقيده شخص من،  اين تنها آرزوئي هست كه يك ملت فقير داره. ملت فقير چه شماها باشيد، چه ماها باشيم، چه جاهاي ديگر دنيا باشند، طالب آزادي، طالب محبتند، من اين ا حساس رو در بين شما ديدم و خودم چون از طبقه فقيرم، به خواسته‌هاي شما احترام مي‌گزارم و خواسته‌هاي شما رو مي‌دونم كه الان بهتون مي‌گم.

من در اول گفتم به شما،‌ما ايراني‌ها هيچ‌چيز درباره شما نمي‌دانيم. ولي الان كه من آمدم اينجا به عنوان يك ايراني، اين حقيقت برام مسلم شده كه جنگ شما يك جنگ كمونيستي نيست، شورشي نيست، بلكه يك آزاديه. شما هم طالب آزادي هستيد. طالب اين هستيد كه مدرسه داشته باشيد، بيمارستان داشته باشيد. مثل بقيه مردم آزادي داشته باشيد. ولي ماها نمي‌گذاريم، و اين حرف‌هائي كه من مي‌زنم، اينها از روي ترس نيست. براي اينكه من از مرگ نمي‌ترسم و رفقاي شما به‌هيچ‌وجه مرا اذيت نكرده‌اند كه من بيام اين حرف‌ها رو به شما بزنم. اينا حقيقتي است كه مي‌بينم و احساس مي‌كنم.

من مثل شماها كه اغلبتون بچه دارين، دو تا بچه دارم. يكي پسره، يكيش كه كوچيكه دختره. كوچيكن اينا. ولي دلم مي‌خواد يك زماني اينا هم مثل شما ايمان داشته باشن. شماها همتون ايمان دارين و به خاطر ايمانتان جنگ مي‌كنين. ولي ماها به خاطر چي؟ بعد از اينكه الان مي‌فهمم كه شما واقعا به خاطر آزادي و به خاطر ايمانتان جنگ مي‌كنين، به شما احترام مي‌گذارم و به خاطر محبت‌هائي كه به من كردين و مي‌كنين، من هر كمكي از دستم بربياد، براي شما مي‌كنم.

دولت من و دولت عمان، من نمي‌دانم براي چي ما را فرستادن اينجا؟ يا سلطان از ما چي مي‌خواد كه ما را خواسته اينجا؟ به ما گفته كه اينها شورشين، ولي دلم مي‌خواهد تمام ايراني‌ها اينجا باشند و ببينند كه اين مردم فقير شورشي نيستند. به خاطر بچه‌هاشون، به خاطر آزاديشون، به خاطر زندگيشون دعوا مي‌كنن.

امروز از رفقاي شما شنيدم كه سه تا از رفقاي شما كه منو آوردن اينجا و نهايت محبت را به من مي‌كردن، شنيدم اينا شهيد شدن. من از اين بابت واقعا متأسفم. اينا به خاطر آزاديشون مردن. و اينم مي‌دونم چون رفقاي شما گفتند شماها بسياري از عزيزانتان را از دست دادين و من چون يكي از آن آدم‌ها هستم كه آمدم اينجا و عزيزان شما را گرفتم، به خاطر محبت‌هاي شما. به خاطر انسانيت‌هاي شما كه به من كرديد، من خونم را براي شما حلال مي‌دانم و در خاتمه عرايضم آرزو مي‌كنم كه شما با اين ايماني كه داريد، به خاطر هدفي كه داريد، موفق باشيد.

مي‌بخشيد كه فراموش كردم بهتون بگم. اين كلاهي كه مي‌بينيد و اين لباسي كه مي‌بينيد. اين هواپيمائي كه مي‌بينيد. خيال نكنيد اين شكست ناپذيره. اين كلاه فقط براي صحبت كردن با پايگاهست، فقط و بس. حفاظ دفاعي نداره و در ضمن اين هواپيماي هليكوپتر هم كه مي‌بينيد، اين آسيب‌پذيره. خيال نكنيد كه اين فناناپذيره. از اين وحشت نداشته باشيد.»

 

 

 

عكس‌العمل انتشار بيانيه منافقين

در دانشگــاه

پس از انتشار بيانيه مواضع ايدئولوژيك بنام سازمان مجاهدين خلق از طرف دانشجويان دانشگاه تظاهرات و اعتراضات وسيعي انجام گرفت و شعارهاي بسيار تندي عليه گروه منحرفين دادند. در دانشگاه تهران مضمون اين شعارها چنين بوده است:

«ما كساني را كه نام سازمان مجاهدين را غصب كرده‌اند نمي‌پذيريم. مجاهدين همان‌هائي هستند كه به راه موسسين سازمان وفادارند» و يا «ما مجاهدين صدر مبارزات مسلحانه را قبول داريم». اين فريادها دانشگاه را به لرزه درآورده بود. اعلاميه‌اي نيز به امضاء دانشجويان در دانشگاه پخش شد كه بيانيه منحرفين را شديدا محكوم كرده و بيزاري دانشجويان را از دسته‌اي كه با نفوذ خود به درون سازمان و بدست گرفتن رهبري مسلمانان را تصفيه و مرتكب بزرگ‌ترين خيانت شده‌اند اعلام داشت. در دانشگاه عاري از مهر نيز كه از جو غالب اسلامي برخوردار است اعتراضات و تنفر دانشجويان مسلمان به شدت مدافعين انحراف را به عقب رانده است.

اين موج خروشان اعتراضات دانشجويان مسلمان مي‌توانست به وسيله رهبراني چون آيت‌الله طالقاني، هاشمي لاهوتي جهت يابد و از بي‌راهه روي آن جلوگيري شود. ولي همزمان با انتشار همين بيانيه است كه رژيم شاه اين روحانيون آگاه و مبارز را نيز دستگير مي‌سازد. متأسفانه در دنبال پخش اين بيانيه و تظاهرات و اعتراضات دانشجويان عده زيادي از مبارزين شناخته و دستگير شده‌اند و رژيم جلاد آنان را به زير شكنجه كشيده است.

 

 

 

خروج يهوديان از فلسطين

به قلم: نزيه ابونضال

پيش‌بيني مي‌شود كه سازمان آزادي‌بخش فلسطين از كنفرانس سران عرب كه 28 ژوئن در مگاديشو برگزار مي‌شود خواهان صدور بيانيه رسمي اعراب در استقبال تمامي يهوديان عربي گردد كه به فلسطين اشغال‌شده مهاجرت كردند به اضافه دادن تمامي حقوق و امتيازاتي كه ساير مردم اين كشورها از آنها برخوردارند.

سازمان آزادي‌بخش يك سلسله مشورت‌هائي با رژيم‌هاي عرب براي آماده ساختن زمينه به‌خاطر طرح اين موضوع در كنفرانس سران انجام داده است و با پاسخ مثبتي از جانب تعداد زيادي از آنان روبرو شده، همچنان كه برخي از آنها به اعلاني فوري كه متضمن مفهوم موردنظر است، تسريع به عمل آورده‌اند. در مقابل اين تحرك جنبش صهيونيستي نيز از طريق باصطلاح «سازمان روشنفكران مهاجر اسرائيلي از كشورهاي عربي» كه «مردخاي بن پورات» عضو كنيسه صهيونيستي آن را رهبري مي‌كند، در آمادگي به خاطر حملات تبليغاتي وسيعي تسريع بعمل آورده كه: «مربوط به حقوق يهودياني است كه از كشورهاي عربي مهاجرت كرده‌اند «راديو دشمن در تفسير خود بر اين تبليغات (2 مه 75) گفت اين اقدام «وزنه متضادي را به مقابل خواست اعراب در رابطه با حقوق فلسطيني‌ها تشكيل مي‌دهد.

اهميت «بيانيه اعراب» چيست؟ و احتمالات پيروزي آن تا چه اندازه است؟….

براي پاسخ دادن به اين دو سوال بناچار بايداز حركت هجرت يهوديان و هجرت معكوس، سخن به ميان آورد، همچنان كه از وضع يهوديان در كشورهاي عربي، پيش از ايجاد صهيونيسم و وضعشان در داخل قالب صهيونيسم و حركت هجرتشان از آنجا به خارج، سخن گفت.

مسئله مهاجرت يهوديان محور اصلي را در نقشه‌هاي حركت صهيونيسم و مقامات اسرائيلي تشكيل مي‌دهد، چه اين مسئله به منزله مرگ و زندگي براي قالب صهيونيسم به حساب مي‌آيد.

بن گورين در اظهار نظر خود با روزنامه «نيويورك تايمز» آمريكا ـ 3 فوريه 1959 ـ مي‌گويد: ادامه وجود اسرائيل فقط به فراهم آوري يك عامل مهم بستگي دارد و آن هجرت گسترده به سوي اسرائيل است».

مهاجرين، اسرائيل را به قصد كشورهاي خود ترك مي‌گويند: گريز از جبهه جنگ؟ لوي اشكول در «جويش ابزرور» ـ 7 ژوئن 1967 ـ مي‌گويد:

«موضوع مهاجرت براي هميشه مهم‌ترين مشكل اسرائيل خواهد بود». اما گلداماير در روزنامه «داوار» صهيونيستي به تاريخ 6 نوامبر 1970 اظهار مي‌دارد: «آنچه كه زمان حاضر بيش از هر چيز ديگر بدان نياز داريم، مهاجرت است». اما گلداماير در نهم ژوئن سال 1968 مي‌گويد: «آينده صهيونيسم جهاني به سياست مهاجرت بسوي اسرائيل در طي ده سال آينده وابسته است». از «اليوميّات الفلسطينيه ـ و سرهايان رئيس اداره سازمان يهوديان، بنجا سابير معتقد است كه مهاجرت بيش از 20 هزار نفر در سال 1974 براي اسرائيل به مثابه يك فاجعه است. (يويعوت احارونوت 10/1/75) با توجه به اهميت فوق‌العاده‌اي كه مسئله مهاجرت براي برنامه صهيونيستي دارد، و اينكه ارقام معكوس جزء اسرار بالاترين مراجع دولتي است كه در عالي‌ترين سطح اختفا و پنهان‌كاري باقي مي‌ماند، و از همين رهگذر، ارقام و آمارهاي منتشره از سوي مسئولين صهيونيستي آثار منفي را كه شايد انتشار حقايق بي‌پرده جريان كلي مهاجرت، از فلسطين اشغال‌شده و بسوي آن بجاي مي‌گذارد در نظر مي‌گيرد. و به خاطر همين است كه تحقيق در آمارها و تصريحات گوناگون پيرامون مسئله مهاجرت مي‌تواند به سادگي تناقضات زيادي را حتي در ارقام و اظهارات يك مسئول مشاهده نمايد. از همين روي مطالعه پيرامون موضوع مهاجرت يهوديان نيازمند به منابع و مدارك زيادي به منظور كسب آگاهي تقريبي از وضع حقيقي مهاجرت مي‌باشد.

موجبات مختلف مهاجرت:

جنبش صهيونيستي مي‌كوشد كه مهاجرت بسوي فلسطين را در نتيجه متقاعد شدن يهوديان مهاجر به رستاخيز يهوديان در سرزمين موعود، به خطر تشكيل ميهني ملي براي يهوديان جهان نشان دهد. ولي ما در طي مطالعه ارقام مهاجرت و تاريخ‌هاي آن مشاهده مي‌نمائيم تمامي عوامل مختلفي كه بيشتر آنها هيچ رابطه‌اي با حركت صهيونيستي نداشته يهوديان مهاجر زيادي را به پناه آوردن بسوي فلسطين، در دايره حركت نقل و انتقال‌هاي وسيعي كه گروه‌هاي يهودي در كشورهاي زيادي از اطراف عالم انجام داده‌اند، وادار ساخته است.

جدول شماره (1) حركت مهاجرت يهوديان به نقاط مختلف جهان از 1840 تا 1942

مقايسه نسبت درصد مهاجرت به فلسطين مقارن هجرت به نقاط مختلف جهان است.

دوره

ايالات متحده

كانادا

آرژانتين

برزيل

اروگوئه

كشورهاي ديگر آمريكا

آفريقاي جنوبي

كشورهاي ديگر

فلسطين

جمع

نسبت سالانه

1820-1880

200000

1900

2000

500

1000

4000

2000

10000

221000

5/4

1881-1900

675000

10500

25000

1000

1000

23000

4000

25000

7645000

3/3

1901-1914

1346000

95300

87164

8750

3000

21000

10000

3000

1602441

9/1

1915-1920

76450

10450

3503

2000

1000

5000

907

5000

90000

89310

6/16

1921-1930

280283

14400

39713

7139

2000

7000

4630

10000

60000

426930

14

1926-1930

54998

15300

33721

22296

6370

10000

10044

10000

10000

172908

9/5

1931-1935

17986

4200

12700

13075

3280

15000

4507

20000

147502

23890

7/61

1936-1939

79819

900

14789

10600

7677

15000

5300

60000

75510

269590

1/28

1940-1942

70954

800

4500

6000

1000

2000

2000

10000

35000

131954

1/26

1840-1942

2801890

153150

223540

71360

22327

59000

75765

131000

378956

1916988

7/9

با توجه به جدول شماره يك بيش از صد سال، و علي‌رغم حركت نقل و انتقال چشم‌گير گروه‌هاي يهودي، قريب 4 ميليون يهودي ـ تمام فعاليت‌هائي كه جنبش صهيونيستي و هيئت‌هاي يهودي مبذول داشتند،‌ و علي‌رغم آنكه موجبات اصلي مهاجرت جهاني يهوديان به خاطر بي‌عدالتي بود كه يهوديان در اروپاي شرقي و بويژه درامپراطوري روسيه تزاري ـ و بطور مشخص پس از قتل تزار به سال 1881 ـ مي‌ديدند با اين همه نسبت مهاجرت يهوديان به فلسطين از 7/9 درصد تجاوز نكرد. به طوري كه سال‌هاي آينده ناظر عظيم‌ترين فروكش يهوديان از روسيه و اروپاي شرقي بود، به ويژه پس از ستم‌هائي كه مجددا يهوديان در 1904-1905 مشاهده نمودند. زيرا مي‌بينيم كه حركت مهاجرت جهاني يهود از 221 هزار در طي مدت بين 1840- 1880 به 500/764 نفر و در طي بيست سال بعد و سپس به يك ميليون و 602 هزار و 441 مهاجر بين سال 1901 تا 1914 بالغ مي‌شود.

و در همين دوره از بي‌عدالتي، بعضي از جمعيت‌هاي يهودي روسيه، همچون «دوستداران صهيون» دست‌بكار جهت دادن به مسئله مهاجرت به سوي فلسطين شدند. و به خاطر همين ملاحظه مي‌نمائيم تعداد يهوديان روسي كه به فلسطين مهاجرت كردند در فاصله بين 1882 تا 1903 به 2000 تا 3000 نفر بالغ شده است و سپس اين رقم 35 هزار تا 40 هزار در دوره بين 1904 تا 1914 افزايش مي‌يابد ـ اين ارقام بدون در نظر آوردن آمار مهاجرت معكوس از فلسطين است.

در سال‌هاي بعد عوامل تازه‌اي در جهت دادن مهاجرين يهود به فلسطين مداخله كرد. چه در سال 1921 در ايالات متحده آمريكا قانوني براي مهاجرت تصويب گرديد كه به موجب آن تعداد بيگانگان تابع مليت‌هاي مختلف در حد 3 درصد از تمامي جمعيت به سال 1910، محدود ساخت و به همين علت مي‌بينيم كه تعداد مهاجرين يهود به سوي ايالات متحده از 120 هزار در سال 1920 به 60 هزار در سال 1922، يعني پس از صدور قانون، «كاتا» كاهش مي‌يابد.

و از همين رهگذر مشاهده مي‌نمائيم كه رقم مهاجرت يهوديان به فلسطين در طي دوره واقع بين 1921-1925 به 60 هزار نفر افزايش يافته است، در حالي كه در سال‌هاي پنج‌گانه پيشين 15 هزار نفر بوده است و در سال 1924 ضريب مهاجرت به ايالات متحده به ميزان 2 درصد نسبت به 1890 پائين آمد و اين امر موجب تغيير مسير 40 هزار مهاجر يهود لهستاني به سوي فلسطين به جاي مهاجرت به ايالات متحده شد، و علاوه بر اين تحت‌الحمايگي بريتانيا نقش مشهور خود را در جهت دادن به مهاجرت به سوي فلسطين بازنمود.

اين عوامل و ارقام به روشني وجود خود را به هنگام مقايسه‌اش با نسبت درصد پيش از مهاجرت بسوي فلسطين نشان مي‌دهد، چه در دوره واقع بين 1840 تا 1880 نسبت مهاجرين يهود به فلسطين به 5/4 درصد از كل مهاجرت يهوديان رسيد، و در دوره بعد و با وجود ارگانيزه شدن جنبش صهيونيسم و فعاليت‌هاي آن، مي‌بينيم كه نسبت به 3/3 درصد بين 1881 تا 1900 كاهش مي‌يابد و اين كاهش علي‌رغم جنبش صهيونيسم و تبلور اهداف آن، تا 9/1 درصد بين سال 1901 تا 1914 ادامه مي‌يابد، به گونه‌اي كه آشكارا به حجم فعاليت جنبش صهيونيستي و تأثير آن و پاسخ‌گوئي يهوديان جهان به نقشه‌هاي صهيونيستي اشاره مي‌نمايد.

شرايط جنبي و به ويژه پس از بناي برنامه صهيونيستي از سوي كشورهاي استعمارگر ـ و عده بالفور انگليسي، و سپس پشتيباني امپرياليسم آمريكا پس از جنگ جهاني دوم ـ در گسترش و جهت دادن حركت مهاجرت يهوديان به فلسطين قبلي و بعد از ايجاد قالب صهيونيستي سهيم بوده است.

چون اولين نماينده سامي بريتانيا در فلسطين «هربرت ساموئل» يهودي صهيونيست مشهور مي‌باشد. اما در زمان ژنرال «ادشرواكهوب» كه اداره فلسطين را در اواخر سال 1931 برعهده گرفت در مهاجرت به عالي‌ترين اوج قله خود رسيد، زيرا تعداد مهاجرين به 502/147 مهاجر افزايش يافته و خود وي اعتراف نمود كه نيمي از اينان به اشكال غيرقانوني آمده‌اند.

همچنين در زمان وي گسترده‌ترين اقدامات مسلح‌سازي سرّي يهوديان انجام پذيرفت. همچنين در دوره وي كشتي فراري مشهور حامل اسلحه براي صهيونيست‌ها كشف شد.

پس از جنگ جهاني دوم:

شرائط جهاني براي انجام بزرگ‌ترين خدمت به حركت صهيونيستي هرگز متوقف نماند و موجب سرازير شدن تعداد زيادي از مهاجرين به سوي فلسطين، زيرا حمايت و تشويق تحت‌الحمايگي بريتانيا با فريبندگي نقشه‌هاي جنبش صهيونيستي به رستاخيز يهوديان و ميهن ملي هماهنگي داشت، از سوئي ديگر در اروپا جنبش‌هاي نازيسم و فاشيسم ضديهودي پديدار گرديده و توانست در ظرف مدتي كوتاه اوضاع اروپا را زير و رو سازد. و در نتيجه يهوديان زيادي را به گريز از اروپا وادارد، زيرا با صعود جنبش نازيسم تنها از آلمان در طي سال‌هاي 1934 تا 1939 نزديك به 70 هزار يهودي به فلسطين مهاجرت كرد، اما در طي سال‌هاي جنگ مشكل راه‌ها موجب سخت‌شدن كار مهاجرت گرديد، به همين علت تعداد مهاجرين به فلسطين در سال 1940 به 10445 سال سوم به 3581 كاهش يافت، تا آنكه دوباره قوس صعودي خود را پس از اين مرحله به 1558 در سال 1943 و آن گاه 14491 در سال 1944 ارتقاء داد. تا آنكه در سال 1946 به 17761 رسيد و بعد در سال 1948 به 101828 و همچنان بالا گرفت تا آنكه پس از اين دوره به عالي‌ترين اوج خود يعني 239567 نفر در سال 1949 بالغ گرديد.

بخش عظيمي از مهاجرين پس از جنگ جهاني دوم از اردوگاه‌هاي نظامي اروپا به فلسطين منتقل شدند،‌ و به علت خرابي كاملي كه بر اقتصاد و تمامي شهرهاي اروپا در طي سال‌هاي جنگ و پس از آن وارد آمد، موجب گرديد كه فلسطين پناهگاهي براي يهوديان به حساب آيد. اين ترسيم كلي مجموعه‌اي از موجبات مختلفي بود كه تعداد بي‌شماري از يهوديان جهان را به مهاجرت بسوي فلسطين مجبور ساخت و از همين رهگذر به تأسيس قالب صهيونيستي در پرتو نقشه‌هاي استعمار بريتانيا و جنبش صهيونيستي كمك نمود و از طريق همين چهره است كه به خوبي حجم مشخص تأثير جنبش و انديشه صهيونيستي را در كار مهاجرت مي‌توان مورد ملاحظه قرار داد، و از آن گذشته نفوذ خوش‌باوري‌هاي ايدئولوژيكي صهيونيستي را در مهاجرت يهود به سوي فلسطين و اين مسئله به طور كامل طي مطالعات مهاجرت معكوس از فلسطين و عوامل مختلف آن روشن خواهد شد.

مهاجرت معكوس و سرخوردگي كامل:

چنانچه مهاجرت يهود به فلسطين ـ به ويژه پيش از تأسيس قالب صهيونيسم ـ در نتيجه عوامل متعددي بوده كه نقش اصلي آن را، همان‌طور كه ديديم، جنبش صهيونيسم به عهده نداشته، اما به عكس مهاجرت معكوس از فلسطين عملا ناشي از شكست سياست‌ها و ايدئولوژي صهيونيسم و رژيم اسرائيلي آنست و اگر موجبات خارجي مهمترين عامل را در مهاجرت به فلسطين اشغال‌شده تشكيل مي‌داد، اما به عكس وضع داخلي اسرائيل علت اول مهاجرت معكوس مي‌باشد؟

حركت صهيونيسم و دستگاه‌هاي تبليغاتي گوناگون آن در سازمان‌هاي يهودي و اطلاعات اسرائيلي به كار گمراه كردن و فريب‌كاري وسيع براي متقاعد ساختن يهوديان جهان به مهاجرت به سوي فلسطين تكيه دارد.

آمارگير‌ي‌هاي مختلف نشان مي‌دهد كه 67 درصد از كارگران اروپائي صهيونيست اطلاعات نادرستي را پيش از مهاجرتشان به فلسطين كسب كرده‌‌اند و به همين علت احساس يأس و پشيماني مي‌كنند. همچنان كه 93 درصد از يهوديان اروپائي اظهار داشته‌اند كه اطلاعات نادرستي را بدست آورده‌اند و به‌خاطر همين احساس نوميدي و سرخوردگي غريبي در اسرائيل مي‌نمايند.

اما صهيونيست‌هاي غيراروپائي، 58 درصد از آنان اعلان داشته‌اند كه بعلت معلومات گمراه‌كننده‌اي كه پيش از مهاجرت بدست آورده‌اند، اينك كاملا سرخورده‌اند. اما علل اين سرخوردگي و موجبات گوناگون مهاجرت‌شان چيست؟….

1ـ امنيت …. يا گريز از جبهه؟…..

و اين عامل به فعاليت‌هاي انقلاب فلسطين، اعم از آنچه كه در مرحله كنوني و يا در مراحل پيشين صورت گرفته است، و به جنگ‌هاي اعراب اسرائيل، وابسته است.

بنجاس سابير در تفسير خود بر كاهش معدل مهاجرت به اسرائيل يادآور شد كه: «اوضاع امنيتي عامل اصلي را در اين پديده تشكيل مي‌دهد» ـ داخار 3 ـ 1ـ 75 ـ سابير همچنين افزود كه: «فروكش اسرائيلي‌ها به منزله گريز از جبهه است، و مي‌بايد مردم اين پديده كاهش را تقبيح نمايند» معاريف 18 ـ 2ـ 75 و در همين دائره كاهش ضريب مهاجرت هماهنگ با اوج‌گيري انقلاب فلسطين و پس از جنگ اكتبر قابل دقت و ملاحظه است.

2ـ عامل اقتصادي:

آمارگيري‌هاي مختلف ثابت كرده است كه رابطه محكمي بين بدي وضع اقتصادي و افزايش تعداد مهاجرت معكوس از يك ناحيه و كاهش معدل مهاجرت به فلسطين از سوئي ديگر وجود دارد. چه در سال 1953 كه سال بحران عظيم اقتصادي بود، تعداد مهاجرين از اسرائيل به بالاترين رقم خود كه 13 هزار نفر است رسيد، در حالي كه تعداد مهاجرين به اسرائيل به رقم 10347 كاهش يافت و در سال 67 كه بحران عظيم اقتصادي از سال 66 ادامه داشت، تعداد كاهش‌يافتگان به 31700 در برابر 18065 مهاجر رسيده مهاجرت از اسرائيل در سال بعد نيز همچنان ادامه يافت تا به 6800 رسيد و اين فقط بعلت بهبود وضع اقتصادي پس از جنگ ژوئن بود. از جمله مشكلات زندگي و اقتصادي كه صهيونيست‌ها به آن دچارند، افزايش بيكاري و ازدياد ماليات‌ها و دستمزدهاي پست و كمبود مسكن و افزايش اجاره‌هاست……

3ـ عامل اجتماعي:

جامعه صهيونيستي از نژادهاي متضاد مختلفي تركيب يافته كه هر يك داراي ريشه‌هاي خاص خود است، و تعداد اين گوناگوني به 70 مليت مي‌رسد در اين بين يهوديان غربي با چشم حقارت به يهوديان شرقي به سنن و آداب و زبان و حتي به قواره و رنگشان مي‌نگرند. از همين روي دو جامعه انساني پديد آمده است:

1ـ جامعه (اشكناز) كه غربي است. 2ـ جامعه (سفاريم) كه شرقي است. پديده‌هاي تعصب نژادي چنان در اين جامعه صهيونيستي ريشه دوانيده كه حتي هر قشر يهودي مربوط به يك كشور ترجيح مي‌دهد با گروه‌هاي يهودي كه از همان كشور و مليت است همنشين باشد و معاشرت كند. پرواضح است كه يهوديان غربي واجد تمامي امتيازات مسكن و اشتغال‌اند. در حالي كه يهوديان شرقي مورد بهره‌كشي در زمينه‌هاي مختلف از سوي قشرهاي حاكم مي‌باشند.

بدين‌گونه…. پس از گذشت يك‌چهارم قرن مي‌بينيم كه صهيونيسم از خويشاوند ساختن يهوديان در يك بوته‌ي اجتماعي يگانه با شكست مواجه شده است…. بلكه بعكس همه‌ساله پديده‌هاي تفرقه‌ افزايش مي‌يابد و سخت‌تر و بحراني‌تر و انفجارآميزتر مي‌گردد. اهميت اين وضع هنگامي روشن و واضح مي‌گردد كه از روزنه مسأله مهاجرت و مهاجرت معكوس بدان نگريسته شود.

يهوديان غربي تا سال 1948 نسبت 90 درصد جمعيت را تشكيل مي‌دادند و در پرتو همين نسبت بر تمامي موسسات دولتي و ماشين‌هاي حكمراني تسلط داشتند. ولي تحولات اساسي در تركيب جمعيت در ظرف سال‌هاي بعد با موج مهاجرت يهوديان شرقي و افزايش ميزان متولدين در بين آنان از يك طرف و كاهش شديد يهوديان غربي از طرف ديگر (يهوديان غربي 61 درصد از حجم مهاجرت معكوس بين سال 48 تا سال 75 را تشكيل مي‌دهند.) مداخله نمود. و در نتيجه نسبت يهوديان شرقي تدريجا افزايش يافت و تا آنكه به بيش از 60 درصد از يهوديان اسرائيل رسيد. و پيش‌بيني مي‌شود كه تا سال 1977 نزديك به 75 درصد برسد و علي‌رغم اين همه تحولات ريشه‌دار در نسبت جمعيت با اين وصف همچنان تسلط (اقليت سفيد) و استثمار (اكثريت شرقي) همچون گذشته ادامه دارد. و طبيعي است كه اين وضع چنان‌كه ملاحظه خواهيم نمود. موجب افزايش مهاجرت يهوديان شرقي از اسرائيل خواهد گرديد.

4ـ عوامل ديگر:

از جمله عوامل ديگري كه باعث كاهش يهوديان گرديده: عامل بوروكراسي اداري است،‌ همان‌گونه كه «ولف تابلن» رئيس اتحاديه مسكن‌دهي آمريكاي لاتين مي‌گويد: «بورروكراسي سازمان، 20 درصد از اصل ده‌هزار نفر آمريكائي لاتين را به بازگشت از اسرائيل مجبور ساخته است». و از جمله عوامل بازگشت، همچنين عامل آموزش زبان مخصوص عبري  و بويژه در بين سطوح مهاجرين سالخورده است. و نيز عامل عدم تركيب و هماهنگي بين مهاجرين جديد و قديم و مشكل ازهم‌گسستگي و نامأنوس و غيره…..

يهوديان عرب و مهاجرتشان به فلسطين:

بحث پيرامون وضع يهوديان عرب پيش از هجرتشان به فلسطين و شناخت عوامل اين مهاجرت، مسئله مهمي در كشف درجه احتمال كاهش آنان در فلسطين و بازگشت مجددشان به وطن‌هاي اصلي‌شان به شمار مي‌آيد، به ويژه مقايسه اوضاع قبلي‌شان با اوضاع فعلي آنان كه در پست‌ترين نوع همزيستي اجتماعي اسرائيلي و بي‌عدالتي‌هاي نژادي و اقتصادي قرار دارند، روشنگر اين مسئله است شايد در كوتاه‌مدت به نظر برسد كه بازگشت يهوديان عرب به كشورهاي اصلي‌شان داراي اهميت كمي مي‌باشد، اما درازمدت به تأثير آن در وضع داخلي اسرائيل و افزايش هجرت بين يهويان شرقي، كه يهوديان عرب بخش عظيم آنها را تشكيل مي‌دهند، و بانگرش وسيعتري به بحران جامعه سرمايه‌داري و افزايش نسبت بيكاري در آن پي مي‌بريم، كه مهاجرين به اروپا و آمريكاي شمالي از اسرائيل 1/72 درصد مهاجرين از اسرائيل را تشكيل مي‌دهند، در حالي كه نسبت يهوديان غربي به 40 درصد از جمعيت نمي‌رسد. و در همين دائره مشاهده مي‌نمائيم كه 2/3 درصد از مهاجرين يهود غربي به ميهن‌هاي خود بازگشتند، همچنان كه نسبت زيادتري از يهوديان هند و ايران نيز به وطن‌هاي خود بازگشتند.

يهوديان عرب قرون متمادي را در ميهن‌هاي عربي مختلف خود گذراندند، بدون آنكه با بي‌عدالتي‌هاي مذهبي يا ملي روبرو گردند. بلكه بالعكس، اشتغال اكثريت يهوديان كشورهاي عربي بكار در زمينه‌هاي اقتصادي و پيشه‌وري و…. باعث گرديد كه پيشرفت ملموس و آشكاري را درهمزيستي مسالمت‌آميز اجتماعي عربي محقق سازند.

و لذا رابطه يهوديان عرب به فلسطين فقط در حدّ رابطه عاطفي مذهبي منحصر مي‌شد. و بخاطر همين است كه مشاهده مي‌نمائيم ميزان يهوديان عربي كه به فلسطين از سال 1919 تا 1948 مهاجرت كردند بالغ بر 42 هزار نفر يعني 9 درصد مهاجرت كلي نگرديد، و اين رقم شامل يهوديان كشورهاي اسلامي چون ايران و تركيه نيز مي‌گرديد.

پس از تأسيس قالب صهيونيسم و درگيري اعراب و اسرائيل، بيش از نيم ميليون يهودي عرب به فلسطين مهاجرت كردند و نسبت 42 درصد از تعداد جمعيت يهود اسرائيل را به سال 1958 تشكيل دادند سپس همين نسبت در سال‌هاي آينده افزايش يافت و جدول زيرين تعداد يهوديان كشورهاي عربي را قبل از امواج  عظيم مهاجرت يهوديان پس از سال 48 و تعداد كنوني‌شان رانشان مي‌دهد.

جدول شماره (2) مقايسه تعداد يهوديان عرب بين سال‌هاي 1948 تا 1970

كشور

تعداد جمعيت يهود

تعداد موجود كنوني

مصر

75000

2000

عراق

120000

2300

سوريه

29770

3000

لبنان

6261

4000 به اضافه 1000 يهودي بيگانه

يمن

65000

600

حضرموت

14000

ـــ

بحرين

400

120

ليبي

45000

2000

تونس

105000

18000

الجزاير

140000

1500

مراكش

225000

55000

مراكش اسپانيا

14700

آمار با مراكش رويهم است

طنجه

7000

2500

سودان

600

300

جمع

849731

112420

از جدول شماره دو روشن مي‌شود كه 200 هزار يهودي از كشورهاي عربي در طي سال‌هاي 48 تا 68 از كشورهاي عربي مهاجرت كرده‌اند، اما نه به فلسطين كه به سوي كشورهاي ديگر به جز فلسطين.

همچنين قابل ملاحظه است كه تعداد مهاجرين يهودي از آن دسته از كشورهاي عربي چون مصر، سوريه، عراق و ليبي كه با اسرائيل در جنگ‌هاي پي‌درپي درگير شدند بيشتر است. در حالي كه مي‌بينيم مهاجرت يهود از كشورهاي ديگر همچون مغرب و تونس كاهش مي‌يابد. اما  استثناء الجزاير بعلت جنگ استقلا‌ل‌طلبانه است،‌ و مشاركت يهوديان الجزاير با فرانسويان و خروجشان با آنان كه 20 درصد از اينان در فرانسه مقيم شدند و بقيه به فلسطين اشغال‌شده مهاجرت نمودند.

اما در يمن كه شرايط اقتصادي سختي حاكم است، مهاجرت يهوديان از آنجا به شكل خاصي در  اثر موافقت ناگهاني امام يمن و تشويق مقامات انگليسي در عدن انجام گرفت و به طوري كه 47140 يهودي يعني بين دو سال 49-50 انتقال داده شدند، و حركت صهيونيسم تمامي تلاش‌هاي خود را به خاطر مهاجرت دادن يهوديان يمن متمركز نمود و اين بعلت نياز شديد و حياتي‌اش به كارگر زارع و كارگر ساختمان بود، و به همين علت هيئت‌هاي فعالي از صهيونيست‌ها براي فريفتن يهوديان به هجرت فرستاده شد.

نظري كلي از نزديك به اوضاع يهوديان عرب:

در اين مقاله مجالي براي بررسي مفصل اوضاع يهوديان عرب پيش از مهاجرتشان و بعد از آن به فلسطين نيست، از اين روي به بيان چهره‌اي كلي از زندگي و برخي از موجبات مهاجرتشان به ويژه پس از سال 1948 قناعت مي‌كنيم.

يهوديان يمن: از نظر اجتماعي و اقتصادي حياتي مشابه ساير مردم داشتند، بلكه زندگي اقتصادي‌شان بطور كلي خيلي بهتر بود، چه اكثريتشان پيشه‌ور بودند كه به حرفه‌هاي مختلف و يا در دفاتر تجاري و صنعتي اشتغال داشتند اما در اسرائيل كه تمامي كارها در انحصار مهاجرين كشورهاي غربي است، اشتغال به كار برايشان ميسر نيست، مگر كارهاي ساده و بي‌ارزش.

نويسنده صهيونيست «ربرت گامزي» زندگي يهوديان يعني را در اسرائيل چنين توصيف مي‌كند: «يمني‌ها به پست‌ترين كارها مشغولند زيرا اينان يا نوكر كلفت‌اند، يا رفتگر و كناس و دوره‌گرد، يا روزنامه‌فروش.

مشاهده مي‌كنيم كه يمني‌ها روزانه در كيپوتس‌ها و باغ‌هاي پرتقال و راهسازي و كارگاه‌ها با دستمزدي بسيار پست كار مي‌كنند….. شما يمني‌ها را در محله‌هاي خراب و در كوچه‌پس‌كوچه‌هاي تل‌اويو و يافا و قدس و شهرهاي كوچك مي‌بينيد كه بيكار روي سكوهاي خانه‌هاي خود ماتم‌زده نشسته‌اند». در بررسي كه گوراهانگ انجام داده، روشن شده است كه «سطوح درآمد يمني‌ها در اسرائيل پست‌ترين سطح درآمد از هر قشر ديگر اين كشور است».

حركت صهيونيسم و تبليغات آن توانست كه يهوديان يمن را در مهاجرت به اسرائيل بفريبد و گمراه كند… ولي اكنون چه نوع شعبده‌اي را مي‌تواند در مقابل فرصت واقعي كه يهوديان يمن در آن فرصت مي‌توانند به ميهن و حقوق پيشين خود بازگردند بازي كند؟…..

يهوديان عراق: سطح زندگي بالائي داشتند، و برخوردار از تمامي امتيازات سياسي و قانوني كه هر عراقي ديگر از آن برخوردار بود…. زبانشان عربي و رسومشان همچون ساير مردم  بود و روابط دوستانه و محبت‌آميزي آنها را به‌هم پيوند مي‌داد، به طوري كه چند تن يهودي عراقي در مناصب رسمي عالي در سطوح مختلف اشتغال داشتند. و براي تأييد اين مسئله دقت در ارقام زير كافي است:

يهوديان عراق تا سال 1932 تقريبا تسلط كامل بر اقتصاد عراق و تجارب آن داشتند. در اين سال بود كه دولت عراق شروع به اجراي برنامه تسلط بر امور اقتصادي تحت‌نظر دولت كرد.

پيش از جنگ جهاني دوم، 95 درصد از واردات عراق به دست يهوديان بود ـ همچنين 90 درصد از قراردادهاي عراق در اختيار يهوديان قرار داشت، همچنان كه ده درصد از صادرات عراق نيز به دست يهوديان بود. اما در طي جنگ جهاني دوم يهوديان 80 درصد از واردات و ده درصد از قراردادها و 5 درصد از صادرات را در اختيار داشتند.

پس از جنگ جهاني دوم اين نسبت به 50 درصد از واردات و 2 درصد از قراردادها و 2 درصد از صادرات كاهش يافت. و حتي پس از سال 1948 و آغاز مهاجرت يهوديان عراق به فلسطين يهوديان 20 درصد از واردات و 5 درصد قراردادها و 2 درصد صادرات را در اختيار خود گرفتند.

علاوه بر همه اينها، يهوديان عراق ـ در كنار تجارت ـ در اكثر اشتغالات طبقه متوسط از حرفه‌هاي آزاد، همچون طبابت، داروفروشي، چاپخانه، مطبوعات و در اشتغالات دولتي، و كارهاي بانكي و پولي، دست به كار بودند همچنان كه بخشي از آنان در حرفه‌هاي دستي به كار اشتغال داشتند. يهوديان عراق هيچ‌گاه احساس هواخواهي از جنبش صهيونيسم و نقشه‌هاي آن را نمي‌كردند، همچنان كه هيچ‌گاه يهودي‌گري را به مثابه يك مليت لمس نمي‌نمودند.

ساسون خضوري بزرگترين خاخام عراق مي‌گويد: «مسلمانان و يهوديان عراق، يهودي‌گري را به مثابه يك مذهب تلقي مي‌كنند و نه يك مليت». اما پس از تأسيس قالب صهيونيسم و اعزام مبلغين صهيونيستي به عراق، كه آشوب برپا ساختند و مواد منفجره در كنيسه و دفاتر تجاري يهودي كار گذاشتند و با  استفاده از فضاي جنگ‌ها و ترس‌هاي ناشي از آن، امواج عظيم مهاجرت دادن بسوي فلسطين آغاز شد.

تا آنكه پس از سال 1951 به جز تعداد اندكي كه بالغ بر 5 هزار نفر نمي‌گرديد، باقي ماند. يهوديان عراق پس از انتقال به فلسطين به علت سيماي سبزه و رسوم شرقي و زبان و فرهنگ عربي‌شان مورد تحقير و سرزنش يهوديان اروپائي قرار گرفته، و در شمار «سفاريم» آمدند.

يهوديان غربي صفت «سياه» را به يهوديان شرقي مي‌دهند. و از همنشيني و يا ازدواج با آنان ننگ دارند. و حتي از صرف غذا با آنان سرباز مي‌زنند. يكي از پدران يهودي غربي به نويسنده ربرت گامزي مي‌گويد: «هرگز نمي‌پذيرم كه يكي از دخترانم با يكي از اين «سياهان» ازدواج كند!» و اين تنها به خاطر رنگ چهره آنان نيست، بلكه به علل ديگري نيز،‌ اولا آنكه وضع خانوادگي‌شان كاملا با ما تفاوت دارد و در اكثر اوقات نفرت‌انگيز است كه با آنان سر يك سفره غذا صرف كنم» ملفرد اسپرو يادآور مي‌شود كه «مثلا برخي از دانش آموزان از صرف غذا در سر يك سفره با يهوديان شرقي كه در يك كيوتس درس مي‌خوانند، خودداري مي‌كنند،  همين نويسنده نقل مي‌كند كه چگونه يكي از دانش‌‌آموزان اصلا غربي، سفره غذا را به هنگام نشستن يك دانش‌آموز شرقي نزديك او ترك گفت و اظهار داشت «همنشيني با اينان نفرت‌انگيز است» در ژوئيه 51 تعداد كثيري از يهوديان عراق به تظاهرات دسته‌جمعي وسيعي عليه امتيازات نژادي برخاستند و وجود آن را تقبيح نمودند.

يهوديان مصر: در گزارشي كه سازمان يهوديان به كميته آمريكائي انگلو ـ به سال 1946 تسليم كرد، چيزي نتوانست بگويد، به جز اعتراف به اينكه «شرايط زندگي بطور كلي براي يهوديان مصر خيلي بهتر از هر كشور ديگري است كه ما تاكنون آن را مورد بررسي قرار داده‌ايم».

يهوديان مصر از سطح زندگي بالائي برخوردار بودند، هم چنان‌كه مشاغل بزرگي را در دولت، و در شركت‌هاي گوناگون برعهده داشتند، همچنين در بين آنان بازرگان و بانك‌دار و عهده‌داري نمايندگي‌هاي خارجي وجود داشت. و هيچ عاملي براي درگيري و يا تشنج وجود نداشت. و علي‌رغم آنكه تعداد يهوديان مصر بالغ بر 75 هزار در سال 48 مي‌شد با اين وصف تعدادي كه از ايشان قبل از سال 1948 به فلسطين مهاجرت كردند، پيش از 1800 نفر نشد، ولي آتمسفر جنگ اعراب‌ ـ اسرائيل براي دست‌نشاندگان جنبش صهيونيسم امكان آن را فراهم آورد تا قادر به دسيسه‌چيني بين صفوف يهوديان مصر شوند. با انواع فريب‌ها و نيرنگ‌ها و تشويق‌ها بتوانند يهوديان مصر را به مهاجرت وادارند، همچنان‌كه در اوت 1949 دو محله يهودي‌نشين را منفجر ساختند، به طوري كه در اين حادثه 28 نفر مجروح گرديد، و بعدا روشن شد كه مرتكبين اين انفجار عناصر فعال صهيونيستي بودند ـ شرائط آشوب و تشنج در مهاجرت اكثريت يهوديان مصر به اروپا و از آنجا به فلسطين اشغال‌شده كمك زيادي نمود.

يهوديان ليبي: جنبش صهيونيسم عملا به ايجاد حوادثي دست زد و آنها را بزرگ كرد و از هر پديده‌اي عادي براي برانگيختن هياهوي گسترده پيرامون يهوديان عرب و مهاجرت دادن آنان استفاده كرد، به طوري كه اين وضع موجب منفجر شدن اوضاع و افزايش بحران‌هاي آن گرديد. چه در ليبي براي مثال در سال 1945 تظاهرات عادي به مناسبت يادبود وعده بالفور عليه جنبش صهيونيسم و نقشه‌هاي آن و عليه سياست هواخواهانه انگلستان و آمريكا از صهيونيسم برپاشد و عين همين تظاهرات عادي نيز در دو سال 47 و 48 روي داد.

صهيونيسم بر اثر اين تظاهرات دست به كار حمله گسترد‌ه‌اي شد تا اين تظاهرات خلقي را عليه يهوديان ليبي معرفي كند و هستي آنان را در خطر نشان دهد. در همان زمان صهيونيسم شروع به تقسيم و بخشش پول‌هاي هنگفتي براي متقاعد ساختن يهوديان ليبي به مهاجرت نمود و عملا مهاجرت يهوديان ليبي از طريق ايتاليا عملي گرديد. و در پايان سال 1951 به جز دو هزار يهودي در ليبي باقي نماند.

يهوديان شمال آفريقا: در شرايط طبيعي همچون ساير مردم مي‌زيستند، بلكه حتي فرانسويان با يهوديان اين كشورها از راه مهر و لطف زيادي رفتار مي‌كردند و امتيازات متعددي را در طي ادوار استعماري‌شان در مغرب و الجزاير و تونس به آنان مي‌دادند، به طوري كه اين امر در مراحل اخير موجب وابستگي زياد يهوديان شمال افريقا به سرنوشت استعمار فرانسه گرديد و از همين روي مسئله مهاجرت يهوديان با تشديد جنبش‌هاي استقلال‌طلبانه و انقلابي مرتبط شد.

چون در مغرب كه با گسترش انقلاب و تقاضاي استقلال در سال 1955 بيش از 50 هزار يهودي مغربي مهاجرت كردند كه اكثرشان جزء مخالفين سرسخت جنبش استقلال‌ بودند و از طرفداران محكم بقاي كشور در تحت‌الحمايگي فرانسه.

و در تونس: حركت مهاجرت به فلسطين هماهنگ با فرارسيدن وقت امضاي قرارداد استقلال داخلي در سال 1955 اوج گرفت، به طوري كه تعداد مهاجرين بين سال 50-56 به سي هزار نفر بالغ گرديد.

و در الجزاير: بيش از 80 درصد يهوديان خواستار انضمام الجزائر به فرانسه بودند، يهوديان به استعمارگران فرانسوي كمك زيادي كردند، همچنين به صورتي علني در فعاليت‌هاي ارتش سرّي نقش داشتند. و علي‌رغم تأييدات مكرر رهبران انقلاب به اينكه: «يهوديان، الجزائري به حساب مي‌آيند، زيرا الجزائر هميشه ميهنشان بوده» با اين همه تعداد يهوديان الجزاير از 135 هزار در سال 1960 به نزديك سه هزار در سال 1963 كاهش يافت و اكثرشان به فرانسه مسافرت كردند، به طوري كه تعدادي كه از اينان به اسرائيل هجرت نمودند بالغ بر 15 هزار نفر نگرديد و هم‌اكنون در فلسطين اشغال‌شده نزديك به 150 هزار يهودي مغربي و قريب 90 هزار يهودي تونسي و نزديك به 15 هزار يهودي الجزائري وجود دارد.

زندگي يهوديان شمال آفريقا در اسرائيل هيچ تفاوتي با ساير يهوديان شرقي ندارد، زيرا آنان با همان مشكلات دست به گريبانند و مورد تعرض همان بي‌عدالتي‌هاي نژادي و اقتصادي قرار دارند. مايربن باير عضو مجلس شهرداري بئرسبع و از مهاجرين سال 1949 مغرب مي‌گويد: «ما مي‌خواهيم همان شرايطي براي كودكان مهاجر مغرب فراهم آيد كه چنانچه در مغرب مانده بوديم، برايشان فراهم بود…

امروزه در مغرب تمامي دانش‌آموزان بدون پرداخت هيچ‌گونه مخارجي قادر به ورود به دبيرستانند. …. و ما از پذيرش اين امتياز آموزشي سرباز مي‌زنيم كه فرزندان مهاجرين در نتيجه آن در طول حياتشان از يك مساله رنج ببرند، و آن اينكه پدران و مادرانشان ميهنشان را ترك گفته و به اسرائيل آمدند».

تاكنون درگيري‌هاي خونين و متعددي بين يهوديان شرقي و غربي به علت جو امتيازات نژادي و بي‌عدالتي‌هاي حاكم روي داده است. در 9 اوت سال گذشته گروه‌هاي يهودي مغربي به خاطر كشته شدن جواني مغربي به علت اختلافات نژادي به تظاهرات برخاستند، تظاهركنندگان تمامي شيشه‌هاي مغازه‌ها و خانه‌هاي غربي را شكستند و غائله به تمامي يهوديان مغربي كشور سرايت كرده به طوري كه يهوديان شرقي ديگر از جمله عراقي‌ها و تونسي‌ها را نيز در بئرسبع واشدود و غيره را نيز در برگرفت، در نتيجه اين درگيري‌ها تعداد بي‌شماري مجروح شدند، و تنها در حيفا 11 نفر پليس مجروح گرديد و خسارات فاحش مالي وارد آمد. در 31 اوت دوباره به علت دستگيري 22 نفر از مغربي‌ها درگيري‌هاي مجددي آغاز شد.

تفاوت بين زندگي يهوديان غربي و شرقي، شامل تمامي مسائل زندگي ازجمله مسكن و آموزش و چگونگي كار و افزايش ميزان بيماري‌ها و مرگ و همچنين دستمزدها مي‌شود. آمارهاي تهيه‌شده نشان مي‌دهد كه درآمد كمي سطح متوسط يهوديان غربي ماهانه به 450 ليره اسرائيلي مي‌رسد، در حالي كه درآمد يهوديان شرقي از 260 ليره تجاوز نمي‌كند.

نويسنده يهودي آمريكائي مايكل سلزر مي‌گويد: «شكاف اختلافات ـ در سطح زندگي ـ با گذشت سال‌ها همچنان افزايش مي‌يابد» كوراها نوك در بررسي يك آمارگيري به اين نتيجه مي‌رسد كه: «ضريب متوسط درآمد يهوديان شرقي بين سال‌هاي 51 تا 60 از 98 درصد به 36 درصد كاهش يافته در حالي كه يهودي‌هاي قابل ملاحظه‌اي در شرائط زندگي خانواده‌هاي اروپائي و آمريكائي يهودي پديد آمده است».

در دائره كلي مهاجرت معكوس، افزايش مهاجرت در سال‌هاي اخير و به ويژه پس از جنگ اكتبر شدت يافت، چه در حالي كه تعداد مهاجرين سال 1973 به «19500» مهاجر رسيد ولي همين رقم بنا به تصريحات سابير به بيش از 20000 مهاجر در سال 74 افزايش يافته است، در صورتي كه نيويورك تايمز ـ (9/1/75) تاكيد مي‌كند كه اين رقم به 48 هزار مهاجر از اسرائيل بالغ گرديده است. تنها ارقام عظيم مهاجرت معكوس نيست كه هراس‌انگيز است، بلكه تظاهر آشكار به علاقمندي در ترك اسرائيل، به‌ويژه در سطوح جوانان يك پديده نويني است كه دلهره‌انگيز است. و در مطالعه ديگري كه كانون پوري در مارس 74 اجر نمود، اشاره مي‌شود كه 2/20 درصد از جواناني كه عمرشان بين 19 تا 29 سال است علاقمند به ترك اسرائيل‌اند.

تعداد مهاجرين از اسرائيل از هنگام تاسيس آن بدان‌گونه كه عضو كنيسه دكتر افينال مي‌گويد: بيش از 300 هزار نفر است.

مشكلاتي كه سر راه علاقمندان به ترك اسرائيل قرار دارد:

تشكيلات اسرائيلي مشكلات تحمل‌ناپذيري را در مقابل مهاجرين از اسرائيل قرار داده است زيرا هر يهودي علاقمند به مهاجرت مي‌بايست تمامي مخارجي را كه سازمان يهوديان در مهاجرت دادن او صرف نموده است بپردازد همچنان‌كه مي‌بايد تمامي پولي را كه دولت پس از وصول وي به كشور اسرائيل صرف او نموده است بدهد. بنابراين هر گاه در نظر آوريم كه مخارج يك مهاجر در يك سال پس از ورودش به كشور اسرائيل نزديك 4000 ليره اسرائيلي به اضافه مخارج مسافرت‌هاي ضروري اوست خواهيم فهميد كه علت كم‌بودن مهاجرت معكوس به ويژه در بين يهوديان شرقي كه در شرائط سخت اقتصادي به سر مي‌برند چيست؟ در مقابل اين حقايق است كه خواست مورد نظر فقط:

«اعلان اعراب به استقلال از يهوديان عرب» نيست، بلكه محتاج به موج تبليغاتي گسترده هماهنگ با پروژه‌هاي عملي است كه تبليغات سياسي را در پايگاه مادي و عيني‌اش پياده نمايد.