تحليلي از شرايط امروزي انقلاب اسلامي ايران و نقد نيروهاي درون انقلاب
مقدمه
بسمهتعالي
قَد خَلَت مِن قَبلِكُم سُنَن فَسيروا فِيالارضِ فانظروا كيفَ كانَ عاقِبه المُكذِبينَ. هذا بَيان لِلناسِ وَ هُدي وَ مَوعِظه للمُتقينَ (آلعمران/138 و137)
بيگمان سنتها و قوانين اجتماعي، پيش از شما در زمين جاري گشته است، پس در تاريخ و سرنوشت ملل گذشته نيك بنگريد تا بفهميد كه سرانجام منكران حق چگونه بود. اين سير و بررسي براي توده مردم (ناس) روشنگر است و براي پرواپيشگان هدايتكننده و تكاملبخش.
انقلاب اسلامي ما در آستانه پنجمين ماه پيروزي بينظير و اعجابآور خود با مسائلي روبهرو است، مسائلي كه در مجموع انقلاب ما را بيمار كرده يا لااقل آن را بيمارگونه مينماياند. از يك طرف امواج فتنههاي راست و چپ به هم آميخته مناطقي چون كردستان، گنبد و خوزستان و… را به آتش ميكشند، و از سوي ديگر خودسري و فساد و هرجومرج رو به رشد تحت نام نهادهاي انقلابي چهره انقلاب ما را لكهدار ميكند. امروز در ميان اقشار روشنفكر و سطوح بالاي اداري كه از يك سال قبل به تدريج جنبش و انقلاب اسلامي و اهداف آن را پذيرفته بودند، بر سر تدوين قانون اساسي نوعي ترديد و تزلزل و احتمالاً مخالفت با آن بروز كرده و ميرود كه وحدت ملي و مردمي درون انقلاب به تفرقه بدل شود، تفرقهاي كه در صدر مشروطه هم بروز كرد و مانع از به ثمر رسيدن اهداف انقلاب مشروطيت در روابط و مناسبات اجتماعي گرديد. در اين ميان، گردانندگان امور دچار نوعي بيبرنامگي و ترديد و عدم قاطعيت شده، از تفرقه در مراجع قدرت رنج ميبرند. پيكر انقلاب اسلامي جوان ما از اين نابسامانيها زخمدار شده و مسئولان و غمخواران انقلاب نسبت به سرنوشت اسلام و انقلاب اسلامي ايران در نگراني و انديشه به سر ميبرند. همه در عين آنكه بار همه مشكلات را بر دوش خود ميكشند در اين انديشهاند، كه آيا اين كشتي نوجوان را در آغوش اين امواج فتن و آشوب ياراي پايداري و بقاء هست؟ و آيا ما ميتوانيم آرمانهاي والاي انقلابي خود را تحققيافته ببينيم؟ ـ بديهي است كه اگر به موقع با علل و موجبات هر نوع بيماري بر پايه تشخيص و بينش صحيح مواجه شويم، آن بيماري قابل علاج است. بنابراين هنوز بسيار زود است كه دلباختگان انقلاب اسلامي ايران را نوميدي و هراس دست دهد يا دشمنان آن را اميد و روشني چشم. چرا كه حالت بسيج و آگاهي انقلابي هنوز در ميان مهمترين و اصيلترين نيروهاي انقلابي جامعه يعني جوانان، دانشجويان و تودههاي زحمتكش مسلمان و متعهد ما برجاست و دقيقاً همين نيروها عوامل اصلي به ثمر رسيدن انقلاب اسلامي ما بودند، بديهي است كه بسيج پايگاه اصلي انقلاب و نتيجتاً تضمين بقاء و تكامل انقلاب تا زماني وجود خواهد داشت كه قواعد و قوانين پيروزي و حاكميت انقلابات رعايت شود.
بَلي اِن تَصبِروا وَ تَتَقوا وَ يَاتوكُم مِن فَورِهِم هذَا يُمدِدكم رَبُكُم بِخَمسَه آلاف مِنَ المَلائكهِ مُسَومينَ. (آلعمران/125)
آري اگر پايداري و تقوي محور كار شما باشد وقتي دشمنانتان بيرحم و ناگهان بر شما هجوم آرند، پروردگارتان با پنجهزار فرشته نامدار به ياري شما خواهد آمد.
اين نخستين انقلاب جهان نيست كه ما تجربه ميكنيم، آيا نبايد از تاريخ انقلابهاي جهان، بهويژه آنها كه در دو قرن اخير صحنه جهان را تكان دادند و نظام و تمدني نوين بنا نهادند درس عبرت بگيريم و يا از آن انقلابها كه در دهه اخير در همين دنياي پرجنبش و تحرك كنوني پيدا شدند و اوج گرفتند و سرانجام پيروز شدند يا شكست خوردند و نابود شدند تجربهاي كسب كنيم؟
ان من صرحت لهالعبر عما بيم يديه منالمثلات حجزتهالتقوي عن تقحم الشبهات(نهجالبلاغهخطبه 16)
بدون شك آن كس كه تجربه آشكار شكستها و عقوبتهاي ملتها را در برابر چشم دارد تقوايش ميتواند او را از فرو افتادن در اشتباهات و فريب خوردنها حفظ كند.
آيا وقت آن نرسيده است كه اندكي تفكر كنيم كه فيالمثل چرا حكومت سالوادور آلنده در شيلي شكست خورد و ملتي را دچار يك ديكتاتوري فاسد و آلت دست بيگانه كرد؟ مسائلي كه ما امروز با آنها مواجهيم چيزهاي تازهاي نيستند و لااقل اگر در شكل و صورت مخصوص خود ما است، در مفهوم و محتوا تازگي ندارند و اگر اندك هوشيار باشيم يا خالصانه غمخوار انقلاب و اسلام باشيم و نخواهيم همه چيز را خود مستقيماً تجربه كنيم تا به واقعيت آن ايمان آوريم، بلكه به تجربيات ديگران هم ارزش و اعتباري قائل باشيم و آنها را در محاسبات خودمان وارد نمائيم، چراغ هدايت تعاليم و آرمانهاي اسلامي و توحيدي براي ما روشنتر و مشخصتر و بنابراين راه پيروزي و تكامل بر ما هموارتر خواهد شد.
در اين آغاز فعاليت نوين، در نقد حاضر، ما را نظر بدان بوده است كه براي تشخيص بيماري و پيشنهاد درمان، تمام عوامل و قطبها و نيروهاي كنوني مؤثر در امر انقلاب را عادلانه مورد نقد و بررسي قرار دهيم، تا به ياري خدا نقش واقعي آنها را دريافته و براي مشكلات راه حل پيشنهاد كنيم.
در اين نقد، چون نظر به مسائل رهبري بوده است، كمتر به نقد نيروهاي اجتماعي و اقشار جامعه پرداختهايم و اين را به نشريات آينده خود احاله ميدهيم.
ما را خواست و اراده برآنست كه تحليلگري متعهد در برابر الله بوده و نقاط ضعف و قوت هر نيرو را به محك نقد و تميز بزنيم و اين امر به هيچ وجه منالوجوه حاكي از فقد احترام و يا موضع مخالفت يا خصومت با آن نيروها نيست. وقتي در پايان به پيشنهاد راه نجات انقلاب دست يافتيم و يا نقش و تعهد خود را در حل و درمان مشكلات عرضه داشتيم بر همه اصحاب مسؤوليت روشن خواهد شد كه ما نه بدخواه و رقيب كه برادراني دلسوز و صادقيم، ما را نه چشمداشت به پست دولتي يا نام و شهرت سياسي و مردني فريفته و نه هوس قدرتيابي گروهي به وسوسه انداخته است. هر چه ميگوييم خالصاً لوجهالله از سر درد و مسؤوليتي است كه نسبت به مكتب پرافتخار اسلام و انقلاب پرحقيقت و رحمت اسلامي خود احساس ميكنيم و:
الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احداً الا الله و كفي بالله حسيباً
كساني كه به ابلاغ رسالتهاي خدايي برخاستهاند و از او هراس دارند و از هيچ كس جز الله هراسي به دل راه نميدهند و براي حسابرسي خداي را كافي است!
نهضت آزادي ايران
27/3/1358
مفهوم انقلاب
ملت مسلمان ايران طي سالهاي اخير يك انقلاب وسيع و همهجانبه را پي ريخت و در جريان به ثمر رسانيدن آن قرار گرفت. انقلابي كه با اوج گرفتن در روزهاي 21 و 22 بهمن ماه 57 به نابودي نظام سلطنتي ديرپا و سقوط رژيم وابسته به بيگانه پهلوي منجر شد. اين تحول نه يك كودتا بود و نه يك انتقال ساده قدرت سياسي از دولتي به دولت ديگر، بلكه انقلابي حقيقي بود كه آرمان ديرينه مبارزان و پيشتازان اين جنبش را تحقق ميبخشيد و اينك نيز همچنان بايد با محتواي انقلابي خود پيش برود.
مفهومي كه ما از يك تغيير و تحول انقلابي در جامعه ميفهميم عبارتست از:
1ـ تغيير عميق در نظام ارزشها و فرهنگ حاكم بر جامعه در راه رهايي از قيود ضدتكاملي.
2ـ تغيير اساسي در مناسبات و روابط اجتماعي و منشاء ثروت و قدرت و توزيع آن.
3ـ تغيير بنيادي در نظام سياسي، اداري و تشكيلاتي كشور.
در نتيجه:
4ـ تغيير تكاملي انسان و تولد انساني نوين و والاتر از آنچه تاكنون بوده است، انساني متعالي و رو به رشد و رهيدهتر از بندهاي خارجي يعني مثلث ديرينه استبداد، استثمار و استحمار و قيود و موانع دروني و نفساني يا به گفته آن سرباز مسلمان در برابر سردار ايراني در پاسخ پرسش او از هدف اسلام:
اخراجالناس من عبادهالناس الي عبادهالله؛ اخراجالناس من جورالاديان الي عدلالاسلام و اخراجالناس من ضيقالدنيا الي سعتها
(بيرون آوردن و رهانيدن مردم از پرستش انسان و در آوردن آنان به حوزه پرستش الله؛ رهانيدن مردم از ستم و انحراف كيشهاي خودساخته و درآوردن آنان به قلمرو داد و عدالت اسلام و رها ساختن انسان از تنگناها و قيد و بندهاي دست و پاگير جهان نزديك و پست كنوني به گستره رشددهنده آن).
انقلاب اسلامي
چهار مفهوم فوق همگي در جريان جنبش ايران نقش و تأثير بسيار داشته و لااقل بر انديشه و عمل پيشتازان انقلابي حاكم بوده است.
به همت پيشتازان و پيشگاماني كه با عمل يا قلم و يا بيان خود مفاهيم فوق را تبلور بخشيدند و به تدريج ايدئولوژي جنبش را بر افكار و وجود مردم مسلط ساختند، جنبش رهاييبخش ملت ايران به تدريج به سوي انقلاب گرايش يافت تا در جريان يكساله اخير به لحاظ شكل و محتوي كاملاً انقلابي گرديد. ما در سال گذشته قبل از پيروزي دورانساز 22 بهمن شاهد بوديم كه در ميان مردم نهضت كننده تغييراتي عميق در شرف تكوين است. گرايش مردم بهويژه مردم ميانهحال يا تهيدست و زحمتكش به ترك وابستگيهاي دنيايي و زندگي مصرفي، پيدايش روحيه جمعي و تفاهم و تعاون و احساس مسؤوليت جمعي در ميان انقلابيون، گرايش به نفي ارزشهاي تمدن غربي و روي آوردن به سادهزيستي و زهد انقلابي و بالاخره گرايش پرشور شائقانه به سوي ايثار و فداكاري و شهادت، اينها همه ويژگيهاي حركت مردم در ماههاي اخير بود كه نه از روي كتب و نشريات و شعارها و بيانات سخنگويان و رهبران، بلكه از تماس مستقيم و نزديك با مردم دريافتيم.
مجموعاً اين ويژگيها حكايت از نوعي احياء يا بازگشت به فطرت در ميان ملتي ميكند، و همين واقعيت است كه جنبش ايران را از يك محتواي ديني، به مفهوم عام آن، برخوردار ميسازد، چرا كه اينها همه از مظاهر حركت و تحول و صيرورت انسان از حيات دنيا به سوي آخرت و فناي شائقانه در آستان كبريايي پروردگار ميباشد، و به سبب همين ويژگيها است كه ما مدعي ديني بودن جنبش انقلابي ملت خود هستيم. اينكه شعارها اسلامي بود يا رهبران و سخنگويان عمدتاً اسلامي يا روحاني بودند يا رهبر و پيشواي تواناي اين انقلاب يك مرجع و روحاني عاليقدر است، همه نتيجه اين واقعيتند كه حركت انقلابي ملت ايران حركتي تكاملي و صيرورتي به سوي خدا بود و دقيقاً همين امر است كه جوهر هر حركت ديني را ميسازد.
ملت مسلمان ما عاليترين و والاترين مفاهيم انقلابي نظير شهادت و زهد و پارسايي، ايثار در راه خدا و مستضعفين ملت را از اسلام و پيشوايان گرانمايه آن و رهبران و پيشوايان مذهبي ـ سياسي خود كه از ويژگيهاي مكتب اسلام را در وجود مردم بيدار كردند، در طي ربع قرن اخير آموخت و اين آموزش سبب شد كه ارزشها و موازين خوب و بد در ميان مردم نهضت كننده عوض شود و با تغيير انقلابي در ارزشهاي نهضتكنندگان، حركت آنان به سوي يك انقلاب واقعي سياسي و اجتماعي تحول يافت، انقلابي كه به نحو راديكال و بنيادي به سوي از هم گسستن همهجانبه زنجيرهاي انسان پيش رفته و ميرود.
علل سرعت گرفتن انقلاب:
چه عواملي باعث شد كه جنبش ايران با آن سرعت اعجابانگيز در سال گذشته به پيروزي اوليه خويش نائل شود و رژيمي را با آنچنان قدرت رعبآور ساقط كند؟
نخستين علت، زمينه سياسي ـ اجتماعي مناسب در ايران بود. به اين معني كه شكاف بين مردم و رژيم حاكم به منتها درجه خود رسيده بود، و ميزان كينه و نفرت مردم از رژيم حاكم بسيار عميقتر از آن بود كه خود رژيم و حتي رهبران سياسي جامعه برآورد ميكردند. گرچه اين واقعيت از طرف برخي از رهبران سياسي، از جمله نهضت آزادي ايران و بعدها سازمان مجاهدين از سالهاي 40 به بعد، گهگاه بهعنوان نكته و مساله اصلي نهضت ملي ايران طرح ميشد وليكن همين گروهها نيز تصور نميكردند كه اين كينه و نفرت به اين سرعت به خودآگاهي و تحرك برسد. به حركت افتادن چرخ فعاليتهاي مملكتي و توسعه ظاهراً سريع اقتصادي كه مديون درآمد غيرتوليدي نفت بود و تبليغات و دروغپردازيها و آمارهاي قلابي رژيم گذشته، برخي از رهبران سياسي قديمي و حتي گروههاي سياسي ـ نظامي چريكي را به اين تحليل رسانيده بود كه رژيم دارد در ميان توده مردم راه باز ميكند و موقعيت و نفوذ مييابد. شاه مخلوع در اواخر سال 53 مغرورانه به خبرنگاران خارجي گفته بود: «ما بر تمام مشكلات فائق آمدهايم و تنها مسأله تروريسم است كه هنوز مهار نشده است و در برابر آن هم ملت متحد است».
فساد و تلاشي شديد اقتصادي دستگاه حاكمه نيز در به وجود آوردن اين زمينه نقش مؤثري داشت. از همان اواخر سال 1353 رژيم دريافته بود كه ماشين عظيم اقتصادي كه پس از «انقلاب سفيد!!…» به راه انداخته، و آن را به نبوغ شاه مخلوع نسبت ميداد، بسيار لنگ و عليل و رو به سقوط و تلاشي است، ولي با بالا بردن ارقام بودجه و هزينههاي عمراني اين امر را بر مردم پوشيده ميداشت. تنها تعداد معدودي از صاحبنظران اقتصادي يا فعالين و متفكرين سياسي بودند كه در سطح جامعه يا در درون زندانها، پوسيدگي روند اقتصادي رژيم را، بهطور اجمالي حس ميكردند. به هر حال اين عاملِ زمينهاي، تا سال 57 قدرت بروز و ظهور نيافت و بهطوري كه اشاره شد بسياري از افراد وابسته به جنبش مسلحانه را به دامن يأس از عمل نظامي و رو آوردن به عمل سياسي كشاند.
عوامل ديگري كه در سرعت بخشيدن به پيروزي انقلاب اسلامي مؤثر بودند و در حقيقت باعث به فعليت درآمدن خشم و نفرت مردم و به حركت درآمدن آنها شدند عبارتند از:
1ـ روشنبيني، تقوا، استقامت و قاطعيت آيتالله خميني كه از همان آغاز ورود ايشان به ميدان مبارزه اثري عميق و گسترده به وجود آورد و مبارزه روحانيت به رهبري معظمله روالي طبيعي و رو به رشد را دنبال كرد و استمرار و حدت و شدت يافت.
2ـ جنبش مسلحانه كه بعد از پانزدهم خرداد 42 شروع گشته و در سال 1350 با اوجگيري عمليات سازمان مجاهدين خلق تأثير زيادي بر روي مسلمانان و بهويژه جوانان گذاشت و همه را شيفته و مشتاق يك حركت انقلابي سازمان يافته كرد. گرچه تغييرات دروني اين سازمان كه منجر به خيانت سال 54 گرديد ضربه بزرگي بر روحيه بسياري از مسلمانان زد كه بعضاً موجب گرايشهاي واكنشي افراطي شد، معذلك حركت مجاهدين، در مجموع بر روي نسل جوان و حتي ميانه سال مسلمان، از جهت بالا بردن آگاهي آنان و آماده ساختنشان براي يك حركت سياسي ـ نظامي و جنگ مسلحانه و يك حركت انقلابي تأثير بهسزايي داشت.
3ـ كارهاي فرهنگي پيشتازان انديشه نوين انقلابي اسلامي بهويژه متفكر نامدار ما، دكتر شريعتي در جهت بيدار كردن وجدان مسلمانها و دادن نوعي خودآگاهي در ظرف و بيان فرهنگ امروزي جهان، نقش بسيار مهمي را ايفا كرد.
اين سه جريان دنباله تاريخي جنبشهاي حقطلبانه ملت ايران با استفاده از تجارب و آموزشهاي مبارزاتي گذشتگان چون سيدجمال، اميركبير، مدرس، كوچكخان، مصدق، طالقاني و بازرگان بوده است.
اين عناصر مجموعاً در اوج گرفتن حركت انقلابي از اواخر سال 1356 بدينطرف نقش مهمي داشتند و باعث تسريع حركتي شدند كه زمينه قديمي نفرت و كينه مردم را از رژيم داشت.
جهت حركت
نكته و سوال اصلي اينجاست كه جهت حركت چه بود و اين حركت عليه چه نظامي بود؟
به اعتقاد ما سنت الهي، چنين بوده است كه هيچ نظام اجتماعي ـ سياسي فرو نميريزد مگر آنكه تمام موجبات سقوط آن از درون فراهم شده باشد. لِيَهلِكَ مَن هَلَكَ عَن بَيِنَه (انفال/42) و هيچ نظام اجتماعي ـ سياسي نوين در صحنه جهان به وجود نميآيد، مگر آنكه تمام موجبات تاريخي پيدايش آن فراهم شده باشد وَ يَحيي مَن حَيَّ عَن بَيِنَه (انفال/42).
هيچ كس حتي بدبينترين تحليلگران نسبت به رژيم گذشته چنين محاسبهاي را نميكردند كه به آن اندازه از داخل متلاشي و پوسيده باشد. با ارتش 500 هزار نفري و مجهز به آخرين و مدرنترين سلاحها و آخرين تعليمات ضدچريك شهري، ضداغتشاش و ضدانقلاب و با سازمانهاي پليسي و امنيتي گسترده و پيشرفته ديگر كه بارها شاه مخلوع ميگفت من از طريق اين سازمانها خيالم راحت است و هر خبري در جهان بشود به من اطلاع ميدهند و هر توطئهاي را كشف ميكنند، نتوانستند خوشبختانه رابطه واقعي مردم و احساسات واقعي آنان را نسبت به رژيم سابق و شاه سابق ارزيابي كنند و همين امر سبب شد كه شاه و سردمداران رژيمش هميشه از روي آرامش و خوشخيالي موضع مسلط و مطمئن حرف بزنند و همين امر آتش كينههاي مردم را افزايش ميداد. رژيم گذشته در زمينههاي اقتصادي و اجتماعي كاملاً از قبل شكست خورده و پوسيده بود و از سال 56 به فكر رفورمي در اين زمينه افتاده بود تا بلكه بتوانند از متلاشي شدن خود جلوگيري كند. از اوائل سال مذكور رژيم شاه كه خود اين خطر را حس ميكرد در برابر جريان حقوق بشر كارتر قرار گرفت.
جريان حقوق بشر گرچه امري و حركتي بود كه دولت ايالات متحده امريكا در جهت حفظ موضع رهبري خويش و برتري غرب در جهان و در جهت آيندهنگري نسبت به منافعش در جهان سوم به راه انداخت ولي همين مساله حقوق بشر نيز يك زمينه نسبتاً آزاد براي احساسات عميق و سركوب شده مردم ايران عرضه كرد و اين مجموعه سبب شد كه جنبش در سال 57 اوج تازه و سرعت زيادي گرفت. موضعگيريها و حيلههاي شاه در جريان يك سال و نيم اخير خود به افروخته شدن آتش كينههاي مردم كمك فراوان كرد و او بود كه به دست خويش گور خود را ميكند ليكن اكثراَ حتي در ماههاي آبان، آذر و دي ماه 57 با وجود اعتصابات سراسري كشور، اعتصاب كاركنان شركت نفت، اعتصاب كارمندان بانكها و غيره كه از لحاظ اقتصادي ضربه اساسي به دستگاه وارد آورده بود، به علت وجود ارتش و پليس و ساواك فكر نميكردند كه به اين سرعت انقلاب پيروز شود. ارتش و نيروهاي مسلح و امنيتي رژيم كه به صورت دژ مستحكمي مينمود، غيرقابل نفوذ به نظر ميرسيد.
در آن زمان استدلال ما در برابر تحليلهاي بدبينانه ديگران اين بود كه روند تغيير دروني ارتش و آهنگ پيدايش و رشد عصيانها و فرارها كه به دنبال دعوتهاي مكرر امامخميني انجام ميگرفت و از 17 شهريور به بعد آغاز شده بود، آينده روشني را نويد ميدهد كه در ظرف يكسال، همه يا بخش مهمي از ارتش به سوي مردم بازگردند! ولي در عمل ديديم كه شدت و حدت حركت مردم و موضعگيريهاي قاطع و روشنبينانه امامخميني، و از طرف ديگر شور و شوق انقلابي مردم و استقبالشان از شهادت، كه از ويژگيهاي فرهنگ اسلامي و سنت شيعي است، بر روي افراد ارتش اثر گذاشت، و با اينكه پيش از اين وقايع حركتهاي مسلحانه و غيرمسلحانه و زندانها و مبارزات نتوانسته بود روي افراد ارتش و پليس اثر قابل توجهي بگذارد، ولي از شهريور 57 به بعد با برخوردهاي برادرانه مردم با ارتش و اعلاميههاي امام اين اثر شروع شد و سريعاً اوج گرفت. نيروهايي از ارتش كه در كنار شاه مخلوع باقي مانده بود به فرمانداري نظامي و گارد منحصر ميشد و به بقيه قسمتهاي ارتش اعتمادي نبود.
موضعگيري استراتژيك و قاطعيت امامخميني، همانطور كه گفتيم، سبب شد اختلاف نظرها و مواضع، كه ميان رهبران سياسي قديم و جديد وجود داشت، موقتاً مسكوت بماند بدون آنكه اين افراد در ميان خود به توافق و تفاهم درازمدتي دست يابند. بدين ترتيب چنان وحدت كلمهاي در ميان صفوف مبارزين و مجاهدان پديد آمد كه در تاريخ ايران كمتر نظير داشت.
اين عوامل باعث پيروزي برقآسا گرديد، ولي اگر پوسيدگي و تلاش دروني و ماهيت ضدمردمي رژيم سلطنتي و ارتش شاهنشاهي نبود، ارتش بدين سرعت از هم پاشيده نميشد.
اين سرعت پيروزي و زودرسي بار ديگر وعدههاي خدايي قرآن را بر ما اثبات و محقق ساخت كه:
مَثَلُ الَّذينَ كَفَروا بِرَبِهِم اَعمالُهُم كَرَماد اشتَدَّت بِهِ الريحُ في يَوم عاصِف…(ابراهيم/18)
داستان اقدامات كساني كه قدرت و اراده پروردگارشان را ناديده گرفتند همچون خاكستري است كه در روزي طوفاني بادي سخت بر آن بوزد و آن را پخش و نابود سازد.
نارساييهاي ناشي از سرعت پيروزي
پيروزي برقآساي جنبش به علت زودرس بودن خود مسائلي به همراه داشته است.
امروز، تنها مرحله نخست انقلاب، در ايران انجام گرفته است و گام اول آن كه فرو ريختن دژ مستحكم نظام سياسي سلطنتي است، برداشته نشده است. جنبشهاي انقلابي جهان با طولاني گرديدنشان، ساخته شدن مردان و زنان و ايجاد شخصيتها را هم دربرداشته و سازمانهاي پيشتاز در ضمن جنگ انقلابي رشد كرده تمام مردم كشور را بهطور سازمانيافته در درون خود جاي ميدهند. نيروهاي ويتكنگ در ضمن سالها جنگ گسترش يافت. دولت موقت تشكيل داد و مردم هم ضمن جنگيدن با ارتش غولآساي آمريكا سازمان مييافتند و انضباط انقلابي پيدا ميكردند و براي اداره كشور آماده ميشدند. جبهه آزاديبخش الجزاير نيز در ضمن هفت سال جنگ مسلحانه و انقلابي به سازمان دادن و تشكيل دولت موقت در تبعيد پرداخت و مردم در كوره انقلاب پخته شدند و مشكلات پس از پيروزي را به آساني ولي با صبري انقلابي حل كردند، اما در انقلاب ايران چنين فرصتي براي ما پيش نيامد.
اگر چه امامخميني از خارج از كشور جنبش را هدايت ميكردند و مردم هم با شور و حرارتي انقلابي تا سرحد شهادت، فداكاري و ايثار مينمود ولي هنوز سازمانيافته نبودند و هنوز آن روابطي كه در درون يك صف متشكل بايستي برقرار شود بين مردم برقرار نشده بود، هنوز تشكيلات واحد يگانه و سازمان هدايتكننده آگاه و هشياري كه بتواند مردمي را كه به حركت درآمده بودند مجهز و منضبط بكند و سازمان بدهد به وجود نيامده بود، و چون انقلاب زود به پيروزي رسيد فرصت اينكه كادرهاي لازم در جنبش ساخته شوند و برنامه آينده جنبش و برنامه دوران انتقال قدرت مشخص بشود، پيدا نشد و از طرف ديگر همين كوتاهي مدت مبارزه انقلابي سبب شد كه انقلابيون واقعي از فرصتطلبان مشخص نگردند و خط فاصل و خندق جداكننده روشني بين اين دو دسته در جامعه به وجود نيايد. بنابراين وقتي كه رژيم سقوط كرد ما مواجه شديم با كشوري شبيه يك كشور جنگزده، آن هم نه جنگزدهاي مثل فرانسه و آلمان بعد از جنگ جهاني دوم كه تمام سرزمينشان با خاك يكسان شده بود، بلكه با اينكه ساختمانها و تأسيسات مملكتي اغلب بجا بود وليكن آن روابط و نظم تشكيلاتي كه در درون يك كشور متشكل، كشور سرپا و كشور مستقل وجود دارد از هم گسيخته بود.
مسائل و مشكلاتي كه دولت موقت انتقالي با آن روبهرو گرديد
مسائلي كه دولت موقت انتقالي با آن روبهرو گرديد عبارت بودند از:
1ـ عدم آمادگي دولت از نظر برنامه؛
2ـ نداشتن شخصيتهاي لازم انقلابي شناخته شده؛
3ـ جنگزده بودن و از هم پاشيدگي كشور و مشكلات احياء آن؛
4ـ مشخص نشدن نيروهاي انقلابي از فرصتطلبان؛
5ـ فقدان بينش ايدئولوژيك واحد در بين رهبران، كه همين نكته موجب جدايي و سوءتفاهم بين دولت و انقلابيون ميشود.
اين پنج عامل سبب شد كه بعد از پيروزي اوليه انقلاب در حالي كه ضدانقلاب زخم خورده و كينهتوز توطئههاي روزافزون خود را آغاز ميكرد و مخالفين انقلاب اسلامي هم به فتنهانگيزيهاي خود ميافزودند وضعي بحراني پيش بيايد و دولت را در متن اين بحران قرار دهد، لذا لازم است اين وضع بحراني حاكم و غالب را بشناسيم و براي دست يافتن شناخت به تحليل اوضاع كنوني كشور بپردازيم.
براي اينكه به تحليل انقلاب بپردازيم لازمست از نيروهاي مؤثر بر انقلاب نام ببريم و به ارزيابي آن نيروها دست يازيم.
نيروهاي مؤثر بر انقلاب
نيروهاي مؤثر بر انقلاب عبارتند از:
1ـ رهبري انقلاب يا امامخميني؛
2ـ دولت؛
3ـ شوراي انقلاب؛
4ـ روحانيت؛
5ـ نيروهاي مسلمان مبارز يا انقلابي كه نه در جناح روحانيت قرار دارند و نه در جناح ماركسيستي. عمدهترين اينها نيروي سازمان نيافته ولي وسيع جوانان و دانشجويان هستند.
6ـ توده مردم كه با داشتن نقشهاي مثبت و منخفي مؤثرترين نيروي انقلابند.
در برابر انقلاب اسلامي چند عامل عمده قرار دارند:
1ـ نيروهاي روشنفكر ليبرال ـ دموكرات
2ـ نيروهاي ماركسيستي
3ـ ضدانقلاب
ضدانقلاب
ضدانقلاب عبارت از آن نيرويي است كه در گذشته تكيهگاه رژيم و عناصر تشكيلدهنده آن بود و در رأس آن دربار، خانواده پهلوي، اعوان و انصارشان، ارتش و پليس و ساواك قرار داشت.
در مرحله بعد آن عواملي كه جنبه پايگاهي براي رژيم گذشته و مخصوصاً طي سالهاي 41 بدينطرف داشت، قرار دارند. دستگاه حاكمه قبلي ايران در سال 41ـ40 به علت مواجه بودن با بحران بدين نتيجه رسيد كه چون نظام سلطنتي استبداد پهلوي صرفاً بر ارتش و پليس تكيه دارد، در صورت ضعف ارتش و پليس امكان حفظ رژيم وجود ندارد، لذا شاه سابق و مشاورين خارجي او سعي كردند با عرضه يك سري رفرمهاي اجتماعي در ميان طبقاتي از مردم نفوذ كنند تا دو طبقه مؤثر و مهم در جامعه به وجود بيايند يكي قشر بورژوازي بالا و وابسته به نظام، و ديگري طبقه متوسطي كه در عين برخورداري از زندگي نسبتاً مرفه به نظام و رژيم، وابستگي كامل اقتصادي و فرهنگي داشته باشد.
يكي از اهداف اصلاحات ارضي و به اصطلاح انقلاب سفيد شاه سابق همين بود و گرچه طي 15 سال گذشته يك چنين قشري را به وجود آوردند ولي موفق نشدند وفاداري طبقه متوسط را نسبت به رژيم تأمين كنند. قشر بورژوازي وابسته را نميتوان طبقه گفت زيرا يك نوع وابستگي و انسجام وجداني و خودآگاهي بين اين دو طبقه هنوز وجود ندارد، ولي به هر صورت يك چنين قشري به وجود آمد و سرمايهداران بزرگي در ايران، از دولتِ سر وابستگيشان به رژيم به درآمدهاي كلان دست يافتند و اين درآمدهاي كلان موجب به وجود آمدن يك بخش صنعتي در كشور شد وليكن اين بخش صنعتي يك بخش صنعتي واقعي نبود؛ اين بخش صنعتي عمدتاً يك بخش توليدي داشت و يك بخش مقاطعهكاري و خدماتي و تجاري، گرچه از نظر انباشت سرمايه به مراحل خيلي پيشرفتهاي رسيد ولي نظر به اينكه اين انباشت سرمايه از دولت سر انحصاراتي بود كه به سبب روابطشان با رژيم در اختيار آنها گذاشته ميشد، آن رشد كيفي كافي كه سرمايهداري غرب از آغاز قرن نوزدهم به اين طرف بدان رسيد و ابتكارات و پيشرفت تكنيك و صنعت و تكنولوژي را موجب شد، هرگز نصيب بورژوازي ايران نگرديد، زيرا صنعتي كه در ايران پايهگذاري شد يك صنعت به تمام معني مونتاژ و وابسته بوده و هست. بورژوازي وابسته تنها در بخش توليدي خلاصه نميشود بلكه داراي بخش خدماتي نيز هست. در بخش خدماتي، مخصوصاً بورژوازي وابسته اداري، يعني آن قشرهايي از دستگاه بوروكراسي دولتي كه مقامات عاليه و مقامات بالا را در اختيار دارند، گرچه ظاهراً تسلطي بر مالكيت و ابزار توليد ندارند و به ظاهر حقوقبگير هستند و طبقه مديران را تشكيل ميدهند وليكن در معني سخنگو و خدمتگزار و برنامهريز بخش خصوصي داخلي يا خارجي و يا به لحاظ سياسي و فرهنگي شهروند و وابسته به غرب هستند. اين بخش اداري هنوز وجود دارد. بورژوازي وابسته در حال حاضر ضربه بزرگي خورده ولي هنوز از بين نرفته است.
از طرف ديگر، برخي از سرمايهداران وابسته امروز به شيوهاي موذيانه مشغول مكيدن پول و اعتبار و ارز از دولت و فرستادن آن به خارج و كند كردن كار توليد و توطئه براي تعطيل كردن بخشي از صنايع ميباشند ولي دولت هنوز ميتواند مراقب آنها باشد و از صدماتشان جلوگيري كند.
نظام بانكي كه در عرض اين 15 سال گذشته در اين كشور تشكيل شده يك نظام وابسته است. وابستگي كه ما از آن صحبت ميكنيم تنها يك وابستگي از نظر شركت يا آميخته بودن با سرمايه خارجي نيست. در ايران وابستگي به آن مفهوم بيان نميشود، بيان وابستگي در ايران آن وابستگي سياسي است كه با رژيم داشتند و استفاده و سوءاستفادههايي كه از اين رهگذر ميكردند، خواه سرمايه خارجي را همراه خودشان و يا در شركت با خودشان داشته يا نداشته باشند. به هر حال بورژوازي وابسته ايران عمدتاً از چند سرمايهدار انگشتشمار بزرگ تشكيل ميشد و با ضربه بزرگي كه به آن وارد آمد اكثرشان فراري هستند و اموالشان فعلاً در ضبط قرار دارد،. با ملي شدن بانكها يك بخش از خطر ضدانقلاب منتفي گرديد، خصوصاً از اين جهت كه صنايع ملي ايران از اين پس از اسارت سيستم بانكي رها ميشوند و صنايع وابسته هم پايگاه اصلي خود را از دست ميدهند. ولي نكته مهم و قابل ذكر اينست كه متاسفانه مديريت اين بانكها به عناصر و عواملي واگذار شده كه يا جزء همان بخش بورژوازي وابسته اداري و مديران وابسته بوده يا لااقل متهم به چنين وابستگيها هستند. گماردن مديران و كاركناني در رأس يك برنامه كه به آن اعتقادي ندارند و حتي با خود برنامه و نظام سياسي ـ اجتماعي پشت آن دشمني ميورزند، جز خراب كردن آن برنامه و به ضعف و فساد كشانيدن نقاط قوت آن و سرانجام ضربه به انقلاب زدن و راه بازگشت ضدانقلاب را هموار كردن، اثر ديگري ندارد.
اكنون ما شاهديم كه يك حركت آرام در بازگشت بورژوازي وابسته اداري به مواضع و پستهاي قدرت، و نيز حركتي در جهت بازگرداندن بورژوازي وابسته صنعتي به قدرت اقتصادي وجود دارد. ما وقتي اين حركات را در كنار توطئههاي تجزيهطلبانه و مقاومتهاي درون بوروكراسي دولتي عليه انقلاب و تحريكات كارگري، ميگذاريم و وقتي بازگشت سريع ارزشهاي ضدانقلابي رژيم گذشته را در ميان قشرهاي مرفه ميبينيم، اين جمعبندي حاصل ميشود كه ضدانقلاب با برنامهاي حساب شده دارد مواضع قدرت و بازگشتن به كشور را باز مييابد و اين هشداري است به تمام مقامات و مسئولان انقلاب ايران… فاعتبروا يا اوليالابصار!
طبق آنچه كه گفتيم چون انقلاب به سرعت پيروز شد و نتوانست كادرها و مديران خود را پرورش دهد و با توجه به اينكه انقلاب ايران بسيار جوان است، ممكنست نياز به اين گونه كارمندان يا مديران وجود داشته باشد و اين نياز گهگاه از طرف دولت ابراز شده و ميشود. به نظر ما حل مساله مديريت سازمانهاي دولتي و كاركنان آن، يكي از عظيمترين مشكلات رژيم كنوني است و اگر دولت موفق به حل آن در جهت اهداف انقلاب گردد، انقلاب ايران از مرحله بحران خود عبور نموده و خطر شكست آن ضعيف خواهد شد.
بخشهاي ديگر ضدانقلاب
اما بخشهاي ديگر ضدانقلاب يعني ساواك و سيستم ارتش و پليس با توجه به اينكه ضربه اساسي را خوردهاند و فعلاً در حال تلاشي كامل به سر ميبرند، به نظر نميرسد كه به اين زودي نيروي ضدانقلاب از درون اين تشكيلات بتواند سر بلند كند، گرچه اين خطر هميشه وجود دارد و بايستي دچار خواب و سادهانديشي نشويم.
ارتش و پليس ايران آنچنان دچار ضعف روحيه هستند كه حتي براي تشكل معمولي نياز به اين دارند كه از طرف دولت و رهبري انقلاب تشويق بشوند و بسياري از خطاهاي گذشته آنان هم ناديده گرفته شود تا لااقل روحيه سركار آمدن و انجام وظايف معموليشان را پيدا كنند. يك چنين نيرويي به نظر نميرسد كه به اين زودي قدرت قيام و ضربه مهلك زدن را پيدا كند. البته نظر به اينكه پس از پنجاه سال اكنون نخستين بار است كه درهاي ارتش به روي مردم و جامعه به روي ارتش باز شده، اميد بسيار است كه عناصر و افراد بسياري در درون ارتش كه بالقوه از پاكي و وابستگي به مصالح و منافع مردم و پيوند با فرهنگ ملت برخوردار هستند، اينك در تماس مستقيمي كه با مردم جامعه خود يافتهاند، خود را هر چه بيشتر در جهت اهداف انقلاب سوق داد، و با اشغال پستهاي مهم ارتشي، به تدريج ارتش ايران را به يك نيروي نظامي به تمام معني ملي و اسلامي بدل كنند. ولي طبيعي است كه در ميان همين ارتش و پليس ممكنست عناصري هم باشند كه در حال حاضر به صورت منافقانه و فرصتطلبانه با انقلاب كنار آمده باشند و منتظر فرصت باشند تا قدرت پيدا كنند و اين مختص به ارتش نيست، در تمام سازمانهاي اداري ما چنين وضعيتي وجود دارد، ولي در عين حال خطري از آن ناحيه متصور نيست، زيرا تغيير رژيم در ايران يك تغيير صرفاً كودتايي يا يك تغيير ساده نبود بلكه يك انقلاب تودهاي بود، يعني همه مردم در آن شركت داشتند و هنوز مردم روحيه ضدرژيمي گذشته خود را حفظ كردهاند و با يك چنين زمينهاي بسيار غيرمحتمل است كه نيروي ضدانقلابي مجهز بتواند حاكم شود ولو اينكه از نيروهاي خارجي استفاده كند.
نيروهاي ضدانقلاب در شرايطي ميتوانند ضربه قاطعي وارد كنند كه انقلاب و دولت انقلاب نتوانسته باشند در بيان و اجراي اهداف و وعدههاي خود روحيه و اعتقاد و اعتماد مردم را نسبت به انقلاب حفظ كرده شور و شوق انقلابي مردم را فروزان و آنان را در حال بسيج نگه دارند، يا آنكه ملت و دولت دچار سادهانديشي شده مراقبت و نظارت خود را نسبت به اعمال و رفتار و توطئههاي احتمالي اين گونه عناصر، بدون انتقام و كينهتوزي از دست بدهند.
بنابراين گسترش و شدت و حدت تودهاي اين انقلاب آنچنان بوده كه فعلاً هيچگونه قدرت داخلي يا خارجي جرأت آن را ندارد كه بهطور علني عليه جنبش و انقلاب قيام كند ولي اين مطلب را نفي نميكنيم كه اگر انقلاب در مسير صحيح و تكاملي خودش پيش نرود اين نيروها فرصت و جرأت كافي را پيدا ميكنند كه به انقلاب ضربه بزنند.
بخش ديگري از نيروهاي ضدانقلاب بخش روشنفكران وابسته يا روشنفكران غيرمتعهد و خودفروختهاي است كه مخصوصاً از سال 1341 بدينطرف به خدمت و استخدام رژيم گذشته درآمدند. اين روشنفكران با استعدادها و امكانات و هنر و قلمي كه داشتند مواضع بالايي را در دستگاه گذشته به دست آوردند و اتفاقاً يكي از ويژگيهاي رژيم گذشته بعد از جريان انقلاب سفيد اين بود كه تا اندازهاي شاه روشنفكرنما شده بود و مخصوصاً همسرش عهدهدار اين مسئوليت بود كه وجه فرهنگي و روشنفكري رژيم پهلوي را رنگ و روغن بزند. روشنفكران بسياري از دانشمند گرفته تا هنرمند و متفكر و فيلسوف اجتماعي و امثالهم خدمتگزار فرهنگ دستگاه گذشته شدند و اينها هنوز وجود دارند. بسياري از اينها احتمالاً متوجه اشتباه گذشته خودشان شدند و شرمنده هستند وشايد هم سكوت كردهاند و اگر انقلاب در مسير درستي پيش رود احتمال اينكه اينها را به خدمت خويش درآورد وجود دارد. اما برخي از اينان هم هستند كه روش فرصتطلبانه و منافقانه در پيش گرفته و اكنون به چپروي تظاهر ميكنند و جزو جناحهاي مخالف دولت اسلامي به شمار ميآيند و غالباً زير پرچم نيروهاي ماركسيستي يا نيروهاي بورژوا ـ ليبرال مثل وكلا و حقوقدانان به فعاليت و تظاهر ميپردازند. بنابراين جناح ماركسيستي ايران كه يكي از نيروهاي موجود در جامعه و مؤثر بر انقلاب اسلامي ايران و سرنوشت آن است و نبايد اين واقعيت را انكار كنيم، به صورت ناخودآگاه يا آگاهانه يا نيروهاي روشنفكر ضدانقلاب آميخته شدهاند.
خطري كه انقلاب ايران را تا حدودي تهديد ميكند نابساماني انديشه، عمل، و فضاي اجتماعي و سياسي است كه توسط نيروهاي ضدانقلابي امروزه در لباس چپ و لباس مترقي و مخصوصاً در ميان روشنفكران جامعه، با كاشتن تخم تفرقه، نااميدي و سوءظن، نسبت به انقلاب اسلامي ايجاد ميشود. گروهي از اين ضدانقلابيها در مطبوعات و مراكز سخنپراكني و تبليغ هستند و از آنجا آشوب به پا ميكنند و گروهي ديگر در درون بخشهاي توليدي و در ميان كارگران به تحريك ميپردازند. از ناحيه اين بخش از نيروهاي ضدانقلاب هم، كه فعلاً تشخيص آن مشكل است زيرا كه لباس چپ و مترقي و به ظاهر دلسوزانه براي ملت پوشيدهاند، در صورتي كه انقلاب در مسير درستش پيش رود، خطري متوجه نيست زيرا بيداري و هشياري تودههاي عادي مردم خيلي زياد است و عجيب، و مردم در مقابل اين نوع مسائل خيلي روشن هستند. روزنامههايي كه وابسته به آنهاست گرچه در گذشته پرتيراژترين روزنامههاي كشور بودند، اما با روشهايي كه اين روزنامهها در چند ماه پيش داشتند و يكسره در برابر جنبش اسلامي قرار گرفته بودند، در پرتگاه سقوط و ورشكستگي افتادند به طوري كه بعضي از آنها محبور شدند وضع خودشان را عوض كرده و مواضع اسلامي را ولو به ظاهر قبول كنند، ولي گهگاه از نيشزدنها و تفرقهافكنيها، خودداري نكرده منتظر هستند كه در ميان رهبران انقلاب كوچكترين اختلاف بروز كند و از اين مساله بهرهبرداري كنند.
به هر حال ضدانقلاب امروزه داراي وحدت و تشكل نيست ولي وجود دارد و به توطئه مشغول است و از منابع خارجي گوناگون نيز هدايت و تغذيه ميشود. برنامه فعلي تمام عناصر آن، درگير كردن و مشغول نمودن دولت انقلاب با مسائل روزمره و ايجاد فتنه و آشوب و تفرقه و طرح مسائل غيرضروري يا انحرافي و يا دلسوزي ظاهري و سطحي و… براي دموكراسي ميباشد. به طوري كه دولت كمتر به برنامهريزي وسيع موفق شود يا به وعدههاي انقلاب جامعه عمل بپوشاند تا در اين فاصله خود بتواند به تشكل و وحدتي دست يابد.
يك جلوه ديگر ضدانقلاب وجود و رسوخ عوامل قطبهاي خارجي، عوامل رژيم پهلوي و عوامل فساد جامعه در صفوف مردم و نهادهاي انقلابي مثل كميتههاست، كه وضع اكثر كميتههاي به نام انقلاب اسلامي را به فساد و بدنامي كشانده است. اعمال اين گونه كميتهها نتيجتاً ضدانقلابي و تخريب و تضعيف دولت و انقلاب است، تا جايي كه سوءظن و شكايت مرم از كميتهها و به تبع آن از دولت و رهبري انقلاب رو به فزوني ميرود و اين همان موردي است كه موجب سرخوردگي و نااميدي مردم از انقلاب اسلامي شده و راه را براي اقدام و فعاليت ضدانقلاب و ساير جبههها باز ميكند. وقتي اين عامل متأسفانه رو به گسترش را در كنار به حركت درآمدن جناحهاي وابسته بورژوازي اداري و بخش خصوصي و بازگشت آگاهانه ارزشهاي ضداخلاقي رژيم گذشته ميگذاريم، با اين حقيقت تلخ روبهرو ميشويم كه ارتجاع و ضدانقلاب طبق برنامه حسابشدهاي دارند پيش ميآيند و اگر با سرعت و شدت، تغيير و تجديدي در هدايت انقلاب اسلامي و خطمشي آن به وجود نيايد، پيشروي ارتجاع و ضدانقلاب تا سرحد شكست انقلاب و بازگشت رژيم وابسته و مستبد پيش خواهد رفت، چنانكه در شيلي و كشورهاي ديگر شد.
دولت:
همانطور كه گفتيم، دولت موقت انقلاب اسلامي در شرايطي قدرت را به دست گرفت كه به هيچ وجه آمادگي اجرايي اين مسؤوليت عظيم را نداشت، از نظر آمادگي نه فقط برنامهريزي كافي نكرده بود، نه فقط برنامههايي را كه در دوران انتقال بايد به معرض اجرا بگذارد آماده نداشت بلكه حتي شخصيتها و افرادي را كه بايستي در پستهاي حساس دولتي قرار بدهد تعيين نكرده بود و اين بزرگترين مشكل دولت است و اين دولت عملاً مجبور شد كه از عناصر ناهماهنگي تشكيل شود و بخشهاي اداري و دولتي را به دست عناصري كه گرچه ضدانقلابي نيستند و علاقه به انقلاب هم دارند ولي از نظر ديدگاههاي سياسي و اجتماعي يكساني و همگوني لازم را ندارند، سپرد. بدين جهت ما امروز ميبينيم در ميان وزارتخانههاي مختلف هر وزير يك نوع سياست را تعقيب ميكند و در ميان هيأت دولت انسجام و هماهنگي لازم وجود ندارد.
قدرت انقلاب امروز در دست مجموعه رهبري و شوراي انقلاب و دولت است كه مجموعاً هيأت حاكمه يا حكومت يا دولت به معناي حقوقي آن را تشكيل ميدهند.
در حال حاضر، گرچه اين مجموعه از انسجام كامل برخوردار نيست و همچنين ناهماهنگيهايي در ميان بخشهاي مختلف آن هست ولي يك مجموعه رهبري را تشكيل ميدهد. البته اين ناهماهنگي نخستين ضعفي است كه انقلاب را تهديد ميكند.
حال به نقد بخش اجرايي رهبري انقلاب كنوني يعني هيأت دولت و قوه اجرائيه ميپردازيم. اين بخش ضعيف است و ضعف آن از دو ناحيه است.
عوامل خارجي ضعف نيروي اجرائي:
يكي از عوامل خارجي ضعف نيروي اجرايي يا هيأت دولت نداشتن قدرت است. دولت براي انجام مسؤوليتها و تكاليف خود بايد قوه اجرايي را در دست داشته باشد و براي اين منظور نيازمند به قدرت و اقتدار است ولي پليس و ارتش و ژاندارمري و بخش اداري دچار ضعف شديدي ميباشند.
كميتهها و پاسداران گوناگون و دادگاههاي انقلاب هر يك خود دولت مجزا و مستقلي هستند، و اعمال قدرت از ناحيه رهبري انقلاب يا از ناحيه گروههاي سياسي و اجتماعي نيز مرتباً دولت را تضعيف ميكند كه گرچه همه اين بخشها براي حفاظت انقلاب لازمند، ولي تا هنگامي كه از دولت بهعنوان نيروي اجرايي، جدا هستند خطر تفرقه و تجزيه در اقتدار قوه اجرائيه را دارند و گرچه انقلاب بايد چنين نيروهايي را براي جلوگيري از قدرت بلامنازع شدن دولت اعمال كند، ولي در حالي كه انقلاب ما شديداً نيازمند به مركزيت اجرايي مقتدر و قاطع است و نيروي اجرايي (هيأت دولت) هنوز اقتدار و تسلط خود را بر امور كسب نكرده است، وجود اينگونه تفرقه در قدرت اجرايي مانع تكامل دولت انقلاب شده، بالندگي (ديناميسم) لازم را از قوه اجرايي و بالنتيجه از انقلاب ميگيرد. در شرايط و اوضاع و احوال كنوني ايران، اگر قوه اجراييه (دولت) اقتدار لازم را داشته باشد، ميتواند نقش بيطرفتري را در جامعه بازي كرده و نسبت به نيروهاي خودي و بيگانه از انقلاب، متناسب با سهم و ارزش و نقش آنها بها بدهد. به عبارت ديگر دولت فعلي ميتواند نقش يك عامل تعادل بين نيروهاي اجتماعي قوي و ضعيف را بازي كند و لذا تقويت و تثبيت آن به نفع و صلاح انقلاب است.
عوامل ضعف دروني دولت:
عوامل ضعف دروني نقش اساسي را بازي ميكنند زيرا بين هيئت دولت و انقلاب يك نوع عدم هماهنگي و عدم تفاهم وجود دارد. شخص رئيس دولت بارها گفتهاند دولت انتقالي است و بر اساس قوانين موجود عمل ميكند و رهبري انقلاب هم تا حدودي پذيرفتهاند، تا زماني كه قوانين و نظام انقلابي تدوين و حاكم نشده است طبعاً بايد مملكت از يك سري قوانين پيروي كند و لذا قوانين گذشته به استثناء آنچه كه مربوط به سلطنت، خانواده پهلوي و سلطنت استبدادي بوده پابرچا خواهد بود. مساله بر سر اين نيست كه چه قوانيني را پذيرفتهايم، مسأله بر سر دركي است كه ما از انقلاب داريم و اينكه در شرايط انقلابي جامعه كه مردم، يا لااقل انقلابيون كه نيروي حاكم كشورند، انتظارهايي انقلابي دارند، انتقالي يا رفرميستي عمل كردن و قالب گذشته را نگاه داشتن خود به خود تضاد و تزاحم و ضعف پيش ميآورد. يك ضرورت و ويژگي كار انقلابي، صرفنظر از فكر و ارزش و محتواي نويني كه دارد، سرعت و قاطعيت آن در عمل است. اگر اين خصلت نباشد، انقلاب جوان و تازهكار و بيتجربه و در آغاز ضعيف هرگز قدرت پيشروي و مقابله با ضدانقلاب كهنهكار و ريشهدار داراي پشتيبانان خارجي را نخواهد داشت. اين تجربه همه انقلابات جهان است كه هر وقت سرعت و قاطعيت به كار رفت پيروزي از آن انقلابيون شد و هر وقت مسامحه و آرامكاري پيش گرفته شد، نتيجه به شكست انجاميد.
اگر دولت در درك انقلاب و اهداف و ايدئولوژي حاكم آن با توده مردم و يا لااقل با آن بخشهاي پيشتاز و تشكل بخش انديشه انقلاب هماهنگي داشته باشد ميتواند حتي در ظرف همين قوانين گذشته هم تسلط خود را بر امور اجرايي حفظ كند و مانع پيشرفت انقلاب هم نشود. ولي اشكال اساسي بر اينست كه يك عدم اشتراك در ادراك از انقلاب وجود دارد، بهعنوان نمونه:
بعضي از افراد قوه اجرائيه اعلام ميدارند كه انقلاب تمام شده و حال موقع سازندگي است. در حالي كه انقلاب تمام نشده و فقط قدم اول آن برداشته شده است. ضربهاي به نظامسياسي طاغوتي خورده يعني سلطنت و اعوان و انصار آن از بين رفتهاند ولي نظام سياسي استبدادي هنوز از بين نرفته، هنوز در دستگاه اداري و سياسي ما روابط حكومت ميكند نه ضوابط. نظم سياسي نوين و بري از استعمار و استبداد حاكم و استوار نشده است. هنوز نظام اجتماعي و ارزشهاي رژيم گذشته زنده و برقرار است. ارزشها و اخلاقيات رژيم وابسته و فاسد كه در يك سال گذشته ميرفت كه با حركت انقلابي مردم، نفي و ارزشهاي انقلابي جايگزين آن شود، دارند تجديد حيات ميكنند و باز ميگردند. فساد اداري دارد دوباره خودنمايي ميكند. پس چگونه ميتوان ادعا كرد كه انقلاب تمام شده است. اگر از ديدگاه توحيدي به مساله بنگريم، انقلاب تا سرحد پيوستگي انسان به آستان پروردگار ادامه دارد، انقلاب امري مستمر است. كسي كه مدعي تمام شدن انقلاب است ميپندارد كه انقلاب با سازندگي منافات دارد يا انقلاب با نظم و انضباط آهنين مغاير است يا انقلاب فقط به معناي شورش و خرابكاري است، در حالي كه انقلاب با نظم استبدادي و فاسد مخالف است. سازندگي و اصلاحات منهاي انقلاب، يعني رفورميسم، يعني محتوايي نو ولي ضعيف را در قالب و سازماني كهنه و پوسيده و در عين حال قدرتمند كردن پياده كردن. سازندگي انقلابي، فيالمثل يعني بسيج مردم و رفتن آنها بهصورت تيمها و گروهها به مناطق و مراكز توليد يا زندگي مردم مستضعف و بر اساس مسؤوليت خدايي و ايثار و عشق و خدمت و به دور از ريا و تظاهر كار كردن و با سرعت و ارزان تمام كردن كارها، تماس مستقيم و در حين كار با مردم آن منطقه و آشنايي با دردها و كمبودها و راهنمايي و ارشاد و آموزش به آنها دادن. بوروكراسي كهن ايران به كلي با اين مفاهيم بيگانه است. در صورتي كه اكنون در ميان نسل جوان و مسلمان و انقلابي، چنين آمادگي و بسيج انقلابي فروزاني وجود دارد پس در شرايطي انقلابي، اين روحيه و بسيج همگاني را كه بهويژه در نسل جوان وجود دارد اسير بوروكراسي طاغوتي كردن، پرنده بلندپرواز انقلاب و بسيج مردم را پايبند آهنين زدن است. حتي اين تصور كه انجام اصلاحات عادي و معمولي هم بدون روحيه انقلابي و با وجود بوروكراسي در جامعهاي كه فساد استبدادي و استعماري ريشه ديرينه دارد و مردم به آن خو كردهاند، امري محال است.
دولت ميپندارد كه گره مشكلات با اعلان عفو عمومي گشوده ميشود، در حالي كه به موجب «خذوا ما آتيناكم بقوه» حفظ انقلاب و نهادهاي آن محتاج به قاطعيت و صلابت است و يك وجه از اين قاطعيت و صلابت، مجازات عوامل اصلي رژيم گذشته و مراقبت بر عوامل غيراصلي است. بديهي است كه مجازات اين گونه عوامل تنها در اعدام و مصادره نيست و مسلماً بايد تغيير و اصلاحي در روند دادگاههاي انقلاب داده شود ولي قطع تعقيب و مجازات بهطور كلي موجب بيرون آمدن ضدانقلاب از حصار ترس و بيم و يافتن روحيه و تجري عوامل آن ميشود. انقلابيون نگران توطئههاي ضدانقلابند كه در درون بوروكراسي دولتي يا بخش خصوصي، يا در مناطق مختلف كشور لانه كرده و ميكند و دولت نگران اقدامات گروههاي علني مخالف است.
مسائل بسيار ديگري بواسطه اختلاف فهم از انقلاب بين دولت و سازمانهاي پيشتاز انقلاب و مردم وجود دارد از جمله دولت نسبت به مساله استعمار و عملكرد آن سهلانگار است و آن را بسيار ناچيز ميگيرد و به وجه ضداستبدادي انقلاب، گرچه درست هم هست، خيلي تكيه ميكند و ميخواهد انقلاب را به همين وجه منحصر كند.
از قرار، دولت، استعمار خارجي را فقط در حضور سرباز ميبيند در حالي كه چنين نيست و امروزه استعمار نوين، استعمار اقتصادي و فرهنگي است. در استعمار نوين به هيچ وجه نيروي خارجي حضور پيدا نميكند و حتي سرمايه خارجي بهطور مستقيم وارد عمل نميشود بلكه وابستگي تكنيكي و صنعتي و بازار فروش دارد و وقتي دولت ديد خود را وسيعتر كند پي خواهد برد كه هنوز استعمار مخصوصاً استعمار اقتصادي و فرهنگي در اعماق جامعه ما نفوذ دارد. اينجاست كه يك نوع عدم تفاهم بين دولت و رهبران و يا پيشتازان انقلاب وجود دارد و امامخميني از اين جهت بيدار و هشيار است. اين ديد ضعيف دولت موجب ميشود كه نسبت به آن گونه و آن دسته از عواملي كه از نظر استعماري و يا رابطه با استعمار جزو انقلاب محسوب نميشوند، سهلانگار باشد و اين موجب ضعف ميشود زيرا وقتي كه فهم و درك دولت با ملت متفاوت بود، دولت تصميماتي ميگيرد يا لوايحي را ميگذراند و به اجرا ميگذارد، در حالي كه مردمي كه در اين انقلاب خون دادند و زحماتي كشيدند و آرزو و آرمانهايشان طي سالها در رابطه با اين مسائل شكل گرفته، نميتوانند بپذيرند و عدم اطاعت مردم از برنامهها و تصميمات دولت خود بزرگترين عامل ضعف دولت است.
ما اعتقاد داريم كه اگر عامل ضعف دروني دولت ترميم و تصحيح شود آن عامل خارجي، يعني دخالت ديگر مراكز قدرت قابل مهار كردن يا تخفيف است.
ما بايد در صدر برنامه خود ايجاد هماهنگي ميان رهبري انقلاب و شورا و نيروي اجرايي (دولت) و گروههاي ديگر انقلاب را قرار دهيم و بر سر اين هماهنگي تاكيد بسيار داريم ولي تا زماني كه آن تفاهم در درك از انقلاب به وجود نيامده است تلاشها مكانيكي و بيحاصل خواهند بود. يكي از مهمترين نيروهاي تشكيلدهنده انقلاب، دولت يا هيات اجرائيه است كه درباره آن صحبت زياد ميشود كرد. در بعضي از موارد حق با دولت است و در بسياري از جاها ضعف و عدم اقتدار بدان تحميل ميشود ولي تا زماني كه آن جنبههاي ضعف دروني ترميم نشود، مساله دولت حل نخواهد شد.
در يك ماهه اخير، اقدامات و لوايحي كه دولت تهيه كرده يا در دست تهيه دارد حكايت از نوعي توجه به اين همنوايي و تفاهم با انتظارات انقلابي مردم ميكند. اين نشانهاي است از اين كه دولت بالاخره دير يا زود، با انقلابيون همصدا است و جدايي اصولي بين عناصر اصلي و فعال آن با انقلاب وجود ندارد. اين حركت دولت ما را در اين برداشت راسخ ميسازد كه تا قوه اجرايي انقلاب قدرت و اقتدار نيابد هيچ گونه اصلاحي يا انقلابي قابل عمل و پياده شدن نيست.
ساير نيروهاي انقلاب:
الف ـ توده مردم:
توده مردم يا پايگاه اصلي و مؤثرترين نيروي انقلاب، از ويژگيهاي سنتي و تاريخي مثبت و منفي گوناگوني برخوردار است. تا اين تاريخ بزرگترين و وفادارترين و خالصترين نيروي نگهبان انقلاب توده مردم هستند كه كم ميخواهند و بسيار ميدهند، وفادار ولي خاموشند و در عين حال در برابر هرج و مرج و بيبرنامگي هم نگران. و اين مردم دير به اعتراض و صدا درميآيند ولي وقتي به صدا درآيند به سادگي راضي نميشوند و از پاي نمينشينند.
اين مردم در عين اينكه منبع الهام فكري هر متفكر اجتماعي و هر روشنگر مردمي هستند، خود با مسائل زندگي و از جمله با سياست و اجتماعيات و امور مذهبي، بيشتر حسي برخورد ميكنند. آنها چون جوانان و محصلين احساسي عاطفي و يا چون متفكرين با منطق و تحليل با مسائل روبرو نميشوند. هر وقت امري تحقق خارجي يافت يا جلوي چشم ايشان مجسم شد و به حس درآمد آن وقت نسبت بدان واكنش نشان ميدهند و اين كنشها و واكنشها مجموعاً تجربه شخصي آنها را ميسازد و با اين تجربه شخصي نسبت به امور قضاوت ميكنند. بدين جهت همانطور كه در برابر اقدام و شعارهاي ملموس روحانيون يا رهبر انقلاب كنوني ايران يا رهبران مذهبي گذشته زود بسيج و تحريك ميگردند. اين احتمال نيز هست كه در شرايط خاصي كه احياناً در اقدامات و رهبري روحانيت فتوري حاصل شود يا نابسامانيهايي بروز نمايد، آنها به نوبه خود با اقدامات محسوس و شعارهاي ملموس ديگران و مخالفين نيز تحريك شوند، و بنابراين روي حمايت و پشتيباني توده مردم هميشه بايد حساب كرد، از آنها، از دردهايشان، و مسائلشان و حتي از راهحلهايشان الهام گرفت و روي آن كار كرد و آن را جمعبندي و تحت قاعده و ضابطه درآورد. روشنفكران متعهد و مردمي و آنها كه با توده خود روابط دروني و ارگانيك دارند بدينگونه با مردم مبادله فكر و عمل ميكنند ولي به اين حمايت و پشتيباني توده مردم نبايد غره شد، مردم را براي هر امري نبايد به خيابان ريخت آنجا كه مسائل با بحث فكري و منطقي حل ميشود، يا آنجا كه نياز به انديشه و بررسي كارشناسانه وجود دارد، از راهپيمايي و تظاهرات مردمي نبايد استفاده كرد. اگر توده مردم يكي دو بار با تظاهرات خود از يك تصميم يا يك نظريه سياسي يا اجتماعي حمايت كردند و آن را به كرسي نشاندند و بعد در عمل معلوم شد كه آن تصميم يا نظريه درست نبوده است، آن وقت اين مردم احساس سرخوردگي و آلت دست واقع شدن خواهند كرد.
ب ـ رهبري:
امروز نقش مؤثر و قاطع امامخميني در پيروزي انقلاب اسلامي ايران، و نيز نقش اساسي ايشان در حفظ اصالت اسلامي و انقلابي و ضداستعماري و ضداستثماري اين انقلاب بر احدي پوشيده نيست و به نظر ما ايشان محوري براي تضمين بقاء و اصالت انقلاب هستند.
سرعت گرفتن انقلاب در سال قبل از هر جهت مديون مواضع قاطع و سازشناپذير ايشان بود. همچنين تودهاي شدن نهضت آزاديبخش ملت ايران بر عليه استبداد و استعمار و استثمار مرهون قيام و ورود ايشان به صحنه مبارزه علني ضدرژيم از سال 41 است. بنابراين موقعيت و رهبري ايشان در شرايط حاضر امري تاريخي و استراتژيك و سرنوشتساز است و در اين ترديدي نيست و ما از سر اخلاص و صداقت اسلامي خود و به مقتضاي اجازه و تكليفي كه اسلام بر دوش ما ميگذارد، مسائلي را كه امروز به صورت گره و دردي براي نهضت اسلامي ما است در ميان ميگذاريم:
1ـ حركت اسلامي در ايران از حدود يكصد سال قبل با مبارزات مرحوم سيد جمالالدين اسدآبادي شروع شد و تا آغاز سلطنت رضاخان ادامه يافت. از آن پس تا مدت بيست سال اين نهضت دچار ركودي ظاهري گرديد. بعد از شهريور بيست با هجوم اجانب به خاك ايران و اشغال آن از يك طرف و هجوم انديشههاي ضداسلامي و اشغال فضاي ذهني و فكري جوانان از طرف ديگر، يك حركت فكري اسلامي در ايران و بهويژه در تهران و محافل دانشگاهي آغاز شد. تا سال 1328 اين حركت فقط فكري و مختص اعضاي انجمنهاي اسلامي دانشجويان، نهضت سوسياليستهاي خداپرست آن زمان و چند تن معدود از اساتيد دانشگاه و روحانيون بود. در سال 1328 اين جنبش با يك حركت ملي ـ سياسي ضداستعماري به رهبري دكتر مصدق و مرحوم كاشاني شتاب گرفت، و به شرحي كه ما در نشريه پيام (خرداد ماه 1358) ذكر كرديم نهضت ملي شدن نفت گرچه رهبري غيرديني ـ ولي نه ضدديني ـ داشت ولي پايگاه و انگيزه آن ملي و اسلامي بود و مراجع روحاني و مبارزين مسلمان و وعاظ و گويندگان مذهبي بسياري در آن نقش داشتند. متاسفانه اين نهضت از سال 31 به بعد دچار تفرقه در رهبري گرديده، بخشي از روحانيت از آن جدا گرديده و عليه مصدق موضع گرفت تا اينكه كودتاي 28 مرداد به كمك آمريكا پيش آمد و رژيمي نوكر بيگانه را به مدت 25 سال بر ملت ايران حاكم ساخت. در آن موقع روحانيت رسمي چه موضعي گرفت؟ چه كساني براي مقابله و مبارزه با رژيم حاكم و نجات اسلام و روحانيت اصيل شيعه از تهمت همكاري با رژيم كودتا، وارد صحنه شدند و با كوشش خود جدايي و تفرقهاي را كه بين صفوف ملت و بين روشنفكران و مبارزان ملي ـ سياسي و مذهبي و روحانيت پيدا شده بود پر كردند؟ آنها همان دنباله حركت فكري انجمن اسلامي دانشجويان بودند كه در سالهاي 32 تا 40 زير نام نهضت مقاومت ملي و از آن پس به نام نهضت آزادي ايران با رهبري آيتالله طالقاني و آقايان مهندس بازرگان و دكتر سحابي به وظايف خود عمل كردند تا اينكه در سالهاي 40 تا 41 اين پيوند مجدداً برقرار شد. اين گروه پل واسطي بين روحاني و روشنفكر، طلبه و دانشجو بودند و هستند، ولي حركت آنها محدود و محصور به شهرهاي بزرگ و آن هم در ميان قشرهاي خاص روشنفكري شهري بود، و اين قيام امامخميني بود كه اين حركت را به عمق تودهها برد و به آن گسترش ايماني مذهبي بيشتري بخشيد.
اما در ميان روشنفكران مذهبي آن كساني كه بيشتر با نهضت آزادي شروع به مبارزه كرده و اينك با روحانيت پيوند يافته و مبارزه آنها به سوي انقلاب گرايش مييافت، سخن و اعتراضشان نسبت به ساير روشنفكران سياسي ـ ملي اين بود كه نهضت ملي ايران بايد مكتبي و با هدايت ايدئولوژي اسلامي باشد تا هم اصالتش حفظ شود و هم قدرت گسترش در سطح تودههاي مردم را داشته باشد. دكتر شريعتي و سازمان مجاهدين خلق از ميان همين گروه، يعني نهضت آزادي بيرون آمدند و هر يك به نوبه خود سهمي ارزنده در مكتبي و اسلامي كردن انقلاب ايران دارند. سرعت و شدت گرايش روشنفكران و دانشجويان طي سالهاي 42 به بعد به اسلام و مبارزه اسلامي مرهون مجاهدتهاي همين اشخاص بود. روشنفكر و دانشجو در مدارس جديد درس ميخواند، با علوم و فرهنگي كه از غرب آمده است خو ميگيرد و رشد ميكند تا به دانشگاه و از آنجا به جامعه ميرسد. در طي مدت پانزده تا بيست سال براي تحصيل، فرهنگ و زبان امروزي علمي، اجتماعي ـ سياسي در ذهن آنها نقش ميبندد و زبان واقعي آنها ميشود. آنها محتواي هر آموزش ديني، اسلامي يا فلسفي، اجتماعي يا سياسي را در قالب اين زبان ميتوانند درك كنند و بفهمند. اگر با زبان خودشان با آنها صحبت شود و حقايق مذهبي با فرهنگ و زبان روز به اين مردم عرضه نگردد، آن را نميفهمند و نتيجتاً به آن نميگروند و ايمان نميآورند و به عكس در معرض قبول مكاتبي كه باطلاند ولي با زبان و فرهنگ روز عرضه ميشوند، قرار ميگيرند.
بنا بر آيه: «وَ مااَرسَلنا مِن رَسول اِلا بِلِسانِ قَومِه لِيُبَيِنَّ لَهُم»، (ابر اهيم/4). اگر حقايق آسماني و وحي به لسان (فرهنگ و زبان) مردمي به آنها عرضه نشود آن حقايق تبيين نشده ميماند و آن مردم آن را درك نميكنند و لذا به آن ايمان نميآورند و اگر آورند ايمانشان عميق نميشود. تجربه نهضت آزادي و دكتر شريعتي و مجاهدين در واقع بيان و تحقق اين آيه مباركه بود.
ذكر اينكه چند درصد از جوانان و دانشجويان ما، در اين چند ساله به اسلام و انقلاب اسلامي گرويدند و در اين راه با شوري شائقانه جانشان را فدا كردند، و اينكه روش تبليغ و بيان اسلام در قالب فرهنگ روز چه نقش عظيمي در ايجاد اين گرايش و ايمان داشته است، خارج از بحث فعلي ما است و براي كسي جاي ترديد نيست. بنابراين آيا انحصار دادن جنبش و انقلاب اسلامي به روحانيت دور از حقيقت نيست؟
2ـ در كنار اين حركت اسلامي، در ميان روشنفكران غيراسلامي، ولي نه معاند با ايدئولوژي يا افكار سياسي ـ اجتماعي اسلام، طي سالهاي اخير حركتي به سوي بازگشت به خويش و اصالت اسلامي ـ شرقي مشاهده ميشد. اين حركت توسط مرحوم جلالآل احمد با طرح واقعيت غربزدگي، آغاز شد. اين روشنفكران كه با فرهنگ غربي خو گرفته و با معيارهاي آن بار آمده بودند، پس از سالها احساس كردند كه معيارهاي فرهنگي غربي نارسا و لااقل براي ما مسلمانان ايران گمراهكننده است و لذا براي كشف و قبول معيارهاي اسلامي گرايشي آغاز شد و با كارهاي دكتر شريعتي اين گرايش به سوي اسلام شدت يافت و در سال گذشته در ماههاي قبل از پيروزي انقلاب آثار آن بروز كرد، آثاري كه ما در آغاز اين بيانيه تحت عنوان «انقلاب اسلامي» بيان كرديم. طبيعي است كه اين گرايش در آغاز راه خود است و به سادگي ضربهپذير ميباشد. بسياري از روشنفكران به جز آنان كه اصولاً معاندتي با دين و روحانيت داشته و دارند، وجود روحانيون را در جلوي صفوف مبارزه استقبال ميكردند و در رفراندوم نيز رأي به جمهوري اسلامي دادند و صراحتاً حفظ چارچوب اسلامي نظام جديد ايران را پذيرا شدند، آيا نهادن اين گروه از روشنفكران در كنار دشمنان اسلام و انقلاب اسلامي، آن گرايش سابق ايشان را در جهت درك و پذيرش اسلام تسريع ميكند يا تخريب؟ و اين در نهايت به سود اسلام است يا به زيان آن؟
3ـ نهضت ملي شدن صنعت نفت ايران در دوران جديد، پس از شهريور 20، آغاز جنبش ضداستعماري و ضداستبدادي ايران بود. اين نهضت در آغاز مكتبي و اسلامي نبود و بيشتر وجه ملي و عمومي داشت. پس از شكست 28 مرداد، اين نهضت يك قدم به سوي راديكال شدن و مقابله قاطعتر با استبداد و تبري بيشتر از استعمار گرائيد. تكامل اين نهضت عبارتست از گرايش آن به سوي خود اصيل و اساسي آن يعني مطلق ضداستعمار شدن. حال اگر در عالم تكوين نهضت ملي شدن صنعت نفت ميخواست به سوي خود اصيلش گرايش يابد، بايد چه ماهيتي پيدا ميكرد؟ طبيعي است كه بايد به سوي نفي همهجانبه استعمار و استبداد و استثمار گرايش مييافت. نفي استعمار سياسي ـ نظامي ـ اقتصادي و فرهنگي مرادف است با مكتبي شدن و ارزشي شدن نهضت، و نفي استعمار اقتصادي هم مرادف است با مردمي شدن و گرايش به سوي مستضعفين، اين هر دو، نهضت ملي ايران را به سوي انقلاب اسلامي تكامل ميداد. در تاريخ 25 ساله گذشته ايران، دقيقاً همين روند صورت گرفته است، انقلاب اسلامي، يعني تكامل و حالت متكاملتر نهضت ملي شدن نفت و ملي شدن نفت هم حالت آغاز و مقدمه انقلاب اسلامي بود. بنابراين آيا جدا كردن و در مقابل هم نهادن نهضت ملي شدن نفت و انقلاب اسلامي و رهبران و پيشتازان و فعالان اين دو، ناشي از طبيعت آنها و مطابق با واقع است؟
4ـ اين ملت امامخميني را، بهعنوان نقطه وحدت همه گرايشها و افكار دروني ملت، و بهعنوان سمبل و بازتابكننده همه دردهاي ملي و محلي و گروهي خود يافته و او را پدر خويش ناميد. اگر پدر يك خانواده در ميان برخوردها و درگيريهاي فرزندان و اعضاي آن سمت بيطرفي و مقام مافوق گرايشها را بگيرد، به وحدت و بقاي خانواده كمك كرده است يا با مشي خلاف آن؟ و اگر بدين ترتيب در ميان خانواده ملت سلم و صلح برقرار باشد، پدرخانواده بهتر ميتواند مرام و مكتب و دين خود را به آنها ابلاغ و آنها را بر وفق آن تربيت كند يا در حال نزاع و خصومت بين اعضاء؟
امروز آن وحدت و سلم و صفاي ملي دارد به سوي تفرقه ميگرايد. همه ناراضيان از يك نوع نيستند، همه سوءنيت ندارند و همه با ضدانقلاب و ضداسلام زد و بند نكردهاند. ممكن است در افكار يا اعمال يا مواضع اجتماعي اينان انحرافاتي باشد ولي اين به معناي خصومت نيست و ميشود در روندهاي انقلابي با آنان روبهرو شد، و بالاخره تمام اين گروهها بايد در كنار هم و در كنار توده مسلمان و مستضعف ايران زندگي كنند.
امامخميني رهبر عاليقدر ملت ايران، حامل اراده پروردگار در ايجاد وحدت كلمه در ميان اين امت و ملت بودهاند و از اين رهگذر يكي از بزرگترين و در عين حال پررحمتترين انقلابات جهان را به ثمر رسانيدند. و اكنون نيز تنها ايشان هستند كه ميتوانند اين وحدت كلمه را حفاظت و پاسداري كنند. جانب يك گروه يا يك دسته از فرزندان امت را گرفتن و به ديگران تاختن و خود را در برابر افرادي منتقد ولو با سوءنيت قرار دادن، نه تنها از تفرقهها نميكاهد بلكه آن مراكز تفرقه و سوءنيت را هم مظلوم جلوه ميدهد و بزرگ ميكند. فبما رحمه من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك.
5ـ امامخميني نگران غيراسلامي شدن يا گريز از اسلام در انقلاب ايران و تكرار حوادث و بلاهاي صدر مشروطه هستند و اين نگراني بسيار بجا و واقعي است. ولي رفع اين نگراني مستلزم تاكيد و فشار بر تكرار بيحد لفظ «اسلامي» نيست، اين روش بيشتر به روش تلقيني و تحميلي شبيه است نه روش اقناعي. روشهاي تلقيني هدف از بيرون و از بالا، فرد انسان را به سوي قالبي شدن و قشريت ميبرد، در حالي كه روش اقناعي فكر را توسعه ميدهد و حقايق را به دل و قلب فرو مينشاند. همچنين مستلزم تاكيد و فشار بر حاكميت و فسادناپذير بودن گروه يا افرادي خاص نيست. همه ما، اعم از روحاني و غيرروحاني، افراد بشريم و همه در معرض خطا و هواهاي نفساني، تقوا، لباس و حرفه خاص نميشناسد. بگذاريد هم مسلمانان يا طرفداران انقلاب اسلامي در كارها با هم شركت كنند و به تناسب تقوا و لياقت خود به مسؤوليتها برسند و همه بدون تبعيض در معرض سؤال و انتقاد مردم و امر به معروف و نهي از منكر مؤمنين قرار گيرند تا معلوم شود چگونه تفرقهها به سوي وحدت ميگرايد. ما همه شائقان پرشور اجراي احكام نوراني اسلام هستيم ولي اين شوق و شور مقدمه كسب صلاحيت است و همه آن نيست. احكام اسلام وقتي به معناي واقعي اجرا ميشوند كه مردماني الگو و نمونه اسلام دستاندركار قانونگذاري و اجرا و قضاي امور جامعه باشند. وقتي صلاحيت اسلامي ما مردم هنوز كامل نيست از آن بيم كه مبادا بيعدالتي و بيتقوايي ما در عمل قانون اسلامي را ضايع يا بدنام كند، در گذاردن نام اسلام روي هر عمل و هر ادراك خود بايد احتياط كنيم.
ج ـ روحانيت:
روحانيت مبارز و انقلابي نقش بسيار مؤثر و مثبتي در جريان انقلاب بازي كرده است و اكنون نيز نقش بسيار مؤثر و بسيار فعالي دارد و از طرفي از استقبال و اعتماد زياد مردم برخوردارند و كارها و مسئوليتهاي جاري انقلاب بيشتر در اختيار ايشان است. آن دسته از روحانيون مبارز و انقلابي كه از آغاز نهضت روحانيت نسبت به آيتالله خميني وفادار بوده و در طي 15 سال گذشته مبارزه را رها نكرده و در پنهان و آشكار به فعاليت خود ادامه دادهاند، امروز نيز از احساس مسؤوليت بالايي نسبت به حفظ انقلاب اسلامي ايران برخوردارند و بار عمده مسؤوليتها را به دوش ميكشند و طبيعي است كه هر كس يا هر دسته از اشخاص كه بيشتر در مسائل و مشكلات مردم حضور داشته و تماس نزديك با مردم داشته باشد بيشتر مورد توجه و اعتماد و انتخاب مردم قرار ميگيرد. شايد علت عمده جمع شدن كارها و مسؤوليتهاي انقلابي در نزد روحانيون همين واقعيت است.
اما در جريان همين مسؤوليتها، مبارزين و گروههاي سياسي ديگر را مسائل و انتقاداتي هست كه بايد مورد اعتنا قرار گيرد. همه اين مسائل و انتقادات از سر مخالفت و ضديت با اسلام و روحانيت نيست. اين صحيح است كه ضدانقلاب چون امامخميني و روحانيت را مؤثرترين فرد و گروه در نفي و طرد رژيم گذشته و استقرار رژيم حاضر ميبيند، لبه تيز حملات و اقدامات و توطئههاي خود را متوجه آنان و يا در جهت سست كردن پايگاه اجتماعي آنان نمايد ولي تا زمينه نارضايي يا عدم اقناع يا احساس فشاري در ميان مردم وجود نداشته باشد هر گونه حمله و توطئهاي نميتواند جايي براي خود باز نمايد.
معترضين ميگويند، روحانيت مبارز و انقلابي ما تأكيد بسيار بر رهبري بلامنازع امامخميني ميكند و هر نظر انتقادي ديگر را تحت عنوان اينكه اين نظر يا صاحب اين نظر، شكي در رهبري بلامنازع امامخميني ميكند يا سنگ در راه وحدت مبارزه و وحدت انقلاب مياندازد، ميكوبد. آنها ميگويند اعتقاد به رهبري امامخميني امروز اختصاص به روحانيت يا گروههاي وابسته به روحانيت ندارد. تمام گروههاي سياسي ـ مذهبي و گروههاي ملي و حتي برخي از ماركسيستها هم اين اعتقاد را دارند. اگر كسي خواست از رهبري سؤالي بكند يا انتقادي نمايد اين بدان معني نيست كه نفي رهبري نموده و در صف دشمن يا تفرقهاندازان در وحدت ملي ـ اسلامي قرار گيرد. اين روش كه مرزي بين اختلاف و انتقاد و خصومت و تفرقه نشناسد، جو را به سوي خشونت و قهر ميكشاند و خواسته و ناخواسته به استبداد خواهد گرائيد چرا كه سنت تمام مستبدين جهان چنين بوده است.
نكته ديگري كه مورد سؤال و انتقاد روشنفكران مذهبي و ملي است اينكه ما يك حركت آرام را شاهديم كه طي آن مواضع قدرت جامعه، مواضع سياسي، تبليغاتي و حتي اجتماعي در دست روحانيت متمركز ميشود. شوراي انقلاب كه بلافاصله پس از مقام رهبري قرار دارد با اينكه تركيب آن اعلام نشده است، ولي به نظر مِيرسد كه از يك تركيب غالباً روحاني برخوردار است شورايي كه روحانيت اين چنين در آن حاكميت دارد،پاسداران انقلاب، دادگاههاي انقلاب و بنياد مستضعفين را در تحت نظارت و رهبري خود دارد و حتي حاكميت بر راديو و تلويزيون را نيز دارد. پاسداران انقلاب يعني يد نظامي و بانفوذ و اعتباري كه روحانيت دارد شايد به زودي به قدرت بزرگي تبديل شود. اين سپاه امروز بار حفاظت و پاسداري از انقلاب را بر عهده دارد ولي نظر به اينكه صفوف آن از گروههاي ديگر خالي است براي شورا و روحانيت يك قدرت نظامي انحصاري تدارك ميكنند. بنياد مستضعفان زير نظارت شورا است. طبيعي است كه اين بنياد يك منبع اقتصادي براي روحانيت نخواهد بود ولي داشتن آن نفوذ و قدرت سياسي و اجتماعي ايجاد ميكند.
ما اين اعتراضات را از آن جهت كه تصميم قبلي و ارادهاي در پشت آنها وجود داشته باشد، مطرح نميكنيم بلكه از اين جهت كه بنا به اصل ثابت شده در طول تاريخ، قدرت، خود، فينفسه انحصارطلب و فزونگرا است، بهويژه آنكه عوامل انحصار هم به سادگي در اختيارش قرار گيرد. به سبب طول مدت استبداد در ايران، هيچ سازمان سياسي يا اجتماعي قدرتمند و وسيعي به وجود نيامده است يا نتوانسته نضج بگيرد قوام و ثبات يابد و روحانيت در سالهاي گذشته امكان و استقامت بيشتري براي مبارزه و مقابله و دوام داشته است. اين امتياز تاكنون به نفع جنبش اسلامي ايران بوده و مغتنم است و بايد همچنان، پشتيبان و حامي بيطرف جنبش باقي بماند.
از طرفي ديگر رهبري و هدايت جنبش هم با يك مرجع و زعيم ديني و روحاني است. اينها شرايط بسيار مهمي است براي اينكه روحانيت بتواند ساير گروههاي فكري سياسي، اعم از ديني، يا غيرديني را پشت سر گذارد و امروز عملاً ديگر نيروها بهطور قابل ملاحظهاي در برابر نيروي روحانيت در ضعف شديد قرار گيرند و بدينترتيب شرط لازم براي پيدايش انحصار در جامعه حاضر باشد و اين است منشأ نارضايي معترضيني كه چهارچوب انقلاب اسلامي را پذيرفتهاند و در درون آن ميخواهند نوعي كثرتگرايي سياسي ـ اجتماعي حاكم باشد، و اين روند كه در متن حوادث جاري به چشم ميخورد روندي است كه دورنماي نوعي استبداد ديني را به جامعه عرضه ميكند. استبداد ديني نه تنها براي جامعه مضر است و مانع رشد و تكامل مردم ميشود بلكه براي خود اسلام هم بزرگترين خطر را دربر دارد. چرا كه استبداد روحاني در وهله اول مذهب را دچار قشريت و جمود و سپس دچار انحطاط مينمايد، و از اين گذشته استبداد و انحصارگرايي هميشه در جامعه بذرهاي تفرقه را در خود ميپروراند. وقتي قرآن به مؤمنين ميفرمايد: واعتصموا بحبل الله جميعاً ولاتفرقوا، منظور چيست؟ اجتناب از تفرقه و چنگ زدن به ريسمان خدايي هنگامي مطرح است كه در ميان مؤمنان و گروندگان به مكتب و عقيدهاي اختلاف سليقه و فكرهايي بروز كرده باشد و چون خطاب آيه به مسلمانان مؤمن است نشان ميدهد كه اختلاف انديشه موجب خروج از ايمان نيست مگر اينكه كسي اصول اسلامي را انكار يا منحرف كند و الا يك نفر از طريق فلسفه به توحيد ميرسد و ديگري از طريق علم و سومي از راه عرفان و ديگري از راه تجربه شخصي. ما حق نداريم افراد دارنده شيوههاي مختلف كسب ايمان توحيدي را خارج از اسلام بدانيم.
اين واقعيتهايي است كه امروز ما مشاهده ميكنيم و با شواهدي كه قبلاً گفته شد، روحانيت رفتهرفته مواضع قدرت را در درون انقلاب دارد تسخير ميكند و اين در حالي است كه ساير گروهها و دستجات اسلامي و مذهبي مؤمن به انقلاب از چنين قدرتهايي محرومند.
ويژگي يك چنين حاكميتي اينست كه متكي بر اكثريت توده مردم يا عوامالناس است و آينده يك چنين حاكميتي را به ما نويد ميدهد. چنين حاكميتي دور از جامعه توحيدي اسلام است. قرآن كريم ميفرمايد:
«وَلاتَكونوا كَالَّتي نَقَضَت غَزلَها مِن بَعدِ قُوهٍ اِنكاثاً تَتَّخِدون اَيمانَكُم دَخَلاً بَينَكُم اَن تَكونَ اُمَّه هِيَ اَربي مِن اُمَه» (نحل/92).
يعني مثل آن زني كه رشتههاي خودش را پنبه ميكرد نباشيد و زحمات، فداكاريها، قربانيها و شهادتهايي را كه در راه پيروزي انقلاب اسلامي داده و كشيدهايد به هدر ندهيد. چگونه و از چه راهي به هدر خواهيد داد؟ از راهي كه عقود و ميثاقها و پيمانهاي خودتان و مسؤوليتها و تعهدات خودتان را وسيله استفاده شخصي يا گروهي و يا قدرتطلبي قرار بدهيد كه نتيجه آن چيست؟ اينست كه يك دسته فزونبهرهتر از نظر اقتصادي يا از نظر حاكميت و قدرت سياسي بر ساير دستهها بشوند و در نتيجه يك دسته پرزورتر و پرقدرتتر در جامعه حاكميت پيدا كنند و اين امر منجر به جامعه طبقاتي كه ضد جامعه توحيدي است ميشود. قرآن ميفرمايد: كاري نكنيد كه جامعهتان اينطوري بشود يعني اصل را بايد بر اين گذاشت كه دسته و گروهي نسبت به دسته و گروه ديگر امتياز و برتري خاص نداشته باشد و از مواضع و قدرت بيشتري برخوردار نباشد و قدرت به معني واقعي ملي شده باشد.
روحانيت شيعه در طول تاريخ 1300 ساله خود پيوسته بهترين مأمن و ملجأ محرومان و مظلومان بوده است و مرجعيت شيعه هم اصيلترين منبع حفظ اصالت و صفاي مكتبي تفكر اسلامي. اين روحانيت و مرجعيت ازآغاز تاكنون از قدرت سياسي و نظامي نيز برخوردار نبوده است و اينك براي نخستين بار است كه كسب آن را تجربه ميكند و اين تجربهايست بسيار خطير. خطير براي اسلام و براي خود روحانيت. چرا كه ذات ابناء بشر و انسانهاي غيرمعصوم از يك طرف و نقش قدرت سياسي و اجتماعي از طرف ديگر، چنان است كه وسوسهگر و توسعهطلب و ستمگر است. هر كه باشد و در هر لباس و حرفهاي كه باشد از اين وسوسهها مصون نيست حال اگر اين عدم مصونيت در روحانيت ايران پياده شود كه از يك وجدان گروهي بالا برخوردار است، آن وقت است كه يك نظام طبقاتي پيريزي خواهد شد و آن وقت است كه بايد گفت براي اسلام فاجعهاي به بار خواهد آمد و نفرت و بيگانگي مردم ايران كه بهطور سنتي و تاريخي نسبت به هيأت حاكمه خود از سلسلههاي سلطنتي و حكومتهاي عرفي داشتهاند متوجه حكومت روحاني و ايدئولوژي رسمي آن، اسلام، خواهد شد. به نظر ما چنين ميرسد كه روحانيت همان نقش پدرانه و بيطرف خود را به لحاظ سياسي نسبت به همه مسلمانان و گروهها و نحلههاي درون تفكر اسلامي وشيعي حفظ كند و با كار تحقيق و تعليم خود و گسترش عمل فرهنگي خود وظيفه حفظ اصالت انديشه اسلامي را به پيش برد، و از دل دادن انحصاري به افرادي كه غيرروحاني و مقدسمآب يا قشري ولي طالب حاكميت مطلق هستند بپرهيزند. همان نفس قشريگري، يا تعصبات، يا كينه و نفرت نسبت به افراد يا گروههاي خاص كه عادتاً در اينگونه غيرروحانيان و مقدسمآبان هست خود غيراسلامي است و بايد با آن مبارزه كرد همچنانكه با افكار و مشربهاي وارداتي ديگر نيز بايد مقابله كرد.
جناح ماركسيستي
نيروي ديگري كه امروز در جامعه ما خودنمايي ميكند و شايد بتوان گفت كه برخورد با اين نيرو از مهمترين مسائل روز براي ما است، نيروهاي به قول خودشان چپ و به قول ما جناح ماركسيستي است. وقتي ميگوييم جناح، منظور آنست كه آنها يك گروه مشخص نيستند بلكه طيفي را از راست تا چپ و حتي چپ افراطي ميپوشانند، ماركسيستهاي طرفدار شوروي، طرفدار مائو، طرفدار حكومت جديد چين، چپ نو و… و حتي در جامعه ما كساني با نام ماركسيست عمل ميكنند كه از همكاران و برنامهريزان و تبليغاتچيان و مفسران رژيم گذشته و حزب رستاخيز بودند. در ميان مديران و گردانندگان بخش خصوصي و تكنوكراتهاي سطح بالاي ادارات دولتي هم ماركسيستهايي هستند، كه از حقوق و مزاياي همهجانبه و بسيار بالاي رژيم گذشته برخوردار بودند و حال مبلغ ايدئولوژي و منافع طبقه كارگرند. وجه مشترك همه اينها مادهگرايي فلسفي است و در سخن نيز مرتباً دم از ملي كردن و حذف استعمار و… ميزنند. البته در اين ميان هستند افراد و گروههايي كه به مرام و مكتب خود مؤمناند و در راه آن فداكاريها كردهاند و نقشي هم در مبارزات و انقلاب ايران داشتهاند ولي بسياري نيز در عين حفظ عقايد خود، رويههايي فرصتطلبانه دارند. در چند ماه اخير بخش مهمي از آشوب و هرج و مرجهاي استانها و شهرهاي مرزي و تجزيهطلبيها، تحريكات كارگري، تعطيل صنايع و ادارات به وسيله ماركسيستها يا ماركسيستنمايان هدايت شده و ميشود. بخش عمده گرفتاريهاي دولت مربوط به مسائلي است كه از ناحيه اين جناح يا بعضي از خطوط اين جناح ايجاد ميشود. تمام اين عمليات حول يك محور و به خاطر يك هدف هدايت ميشود و آن عبارتست از جلوگيري از اقتدار دولت انقلاب اسلامي و به ضعف و پريشاني كشاندن آن از طريق گسترش هرج و مرج و نيز ممانعت از پيدايش هر گونه اقتدار در جامعه. اين محور و هدفي است كه ضدانقلاب ايران هم دنبال ميكند. ريشه تمام اين مواضع حاد و احتمالاً افراطي گروههاي سياسي ـ مذهبي نسبت به ماركسيستها نيز از همين واقعيت سرچشمه ميگيرد نه صرفاً به خاطر تضاد فلسفي و ايدئولوژيك دو مكتب.
ماركسيسم در ايران سابقه 70 ساله دارد و شايد عمر ماركسيسم با عمر مشروطيت برابر باشد. ماركسيستها از آغاز در ايران گرچه بهعلت تماس با سازمانهاي پيشرفته جهاني از تجربيات، نوشتهها، مطالعات، قدرت تحليل و سازمانيافتگي جلوتر از ساير گروههاي ايراني بودند ولي متأسفانه هميشه بهعلت دلبستگي تام و تمام به يك ايدئولوژي خارجي و وارداتي، ايدئولوژياي كه منبعث از پراتيك تاريخي، سياسي و اجتماعي جامعه خود ما و يا منبعث از ضرورتها و نيازهاي اجتماع و حركت جامعه ما نبوده و نيست دچار يك نوع جزمگرايي و خروج از واقعبيني ميشدند و اين انتزاعي انديشيدنها و جزميتها هميشه موجب اشتباهات بزرگ سياسي شده و اين اشتباهات سياسي ضربههاي بزرگي به خودشان و كل جنبش ايران وارد آورده است، اشتباهاتي كه به دليل تكرار، در محاسبه تاريخي با خيانت يك نتيجه را دارد. البته گروههاي ماركسيستياي هم بودهاند و هستند كه به دلايل مختلف عامل اجراي سياستهاي خارجي در ايران بوده و در نتيجه فعاليتهاي آنها در جهت منافع خلق نبوده بلكه در جهت خيانت به خلق بوده است.
اشتباهاتي كه در صدر مشروطيت كردند موجب تفرقه در ميان آزاديخواهان و مشروطهطلبان شد و موضع آنها را در مقابل ارتجاعيون و عوامل ضدانقلاب ضعيف كرد و موجب نفوذ آنها به درون انقلاب مشروطه گرديد و مشروطيت ما منحرف شد.
در مرحله بعد در جنبش جنگل، قدرتطلبي، سلطهجويي و چپگرايي افراطي آنها باعث شد كه نهضت جنگل شكست بخورد و بزرگ مردي مثل ميرزاكوچكخان دچار شكست بشود و نابود گردد.
بعدها در دوره رضاخان نيز اين اشتباهات تكرار شد و درست در دوراني كه رضاخان در اوج قدرت ديكتاتوري، هست و نيست جامعه را ميبرد و بزرگترين ذخائر كشور را به انگلستان ميسپرد و دهنها را ميبست و رجال و شخصيتهاي جامعه را نابود ميكرد ماركسيستهاي ايران جنبشي راه انداختند كه كارش فقط كار فلسفي و ايدئولوژي بود. عدهاي از اين افراد تحصيلكرده در خارج بودند كه تمام فكر و انديشه خودشان را از حزب كمونيست فرانسه يا حزب كمونيست آلمان گرفته بودند و هيچ انديشهاي كه منبعث از تجربه تاريخي و اجتماعي و سياسي و ويژگيهاي جامعه ايران باشد كسب نكرده بودند. تمام اطلاعات آنان در باب دين و خدا مأخوذ از انديشههاي غربي بود و كوچكترين اطلاعي از حقيقت اسلام نداشتند. آنها مبلغين و مروجين جناح چپ زندگي غربي و تمدن غربي بودند نه مدافعان توده محروم ايران. معذلك با وجود خلأ فكري در آن ايام اين گروه نتوانست در ميان مردم زياد رشد كند.
بعد از شهريور 20 حزب توده براي راهگشايي اين انديشه در ايران به وجود آمد و حزب توده چه از نظر موضعگيريهاي سياسي و چه از نظر موضعگيريهاي اجتماعي و ايدئولوژيك دچار اشتباهات زيادي گرديد كه در بحثهاي تاريخي جنبش ملي ايران جداگانه بحث شده و انشاءالله در آينده هم بحث خواهد شد.
به هر حال تا به امروز گروههاي ماركسيستي هميشه به علت اينكه صرفاً تئوريك فكر ميكردهاند و آن هم در قالب تئوريهاي مشخصي، و به سبب اينكه هميشه خواستهاند آنچه را كه عينيت دارد، در جامعه ايران با يك عينك تئوري خاص به آن نگاه كنند دچار اشتباه شده و هميشه اين اشتباهات منجر به شكست خودشان گرديده، شكستي كه بهاي سنگينش عقب افتادن نهضت ملي ايران را دنبال داشته است. در جريان انقلاب 15 ساله اخير ايران در جناح ماركسيستي عدهاي فريب دستگاه را خوردند و عدهاي از آنها حتي جريان انقلاب سفيد را اصيل دانستند كه ما با آنها كاري نداريم و با آنهايي هم كه مستقيماً با رژيم همكاري كردند كاري نيست. همين افراد كه امروز در جريان ضدانقلاب قرار گرفتهاند و قبلاً صحبتشان را كرديم، همان روشنفكراني هستند كه 15 سال به رژيم گذشته خدمت كردند و زمينه فرهنگي و تبليغاتي را براي رژيم آماده كردند و يد روشنفكرانه رژيم شده و حالا امروز خود را پشت جناح چپ مخفي ميكنند و براي دموكراسي و سوسياليسم دل ميسوزانند. ما با آن دستهها و سازمانهاي مبارزشان كار داريم، سازمانهايي كه در چند سال گذشته بهخصوص با رژيم مبارزه كردند. آنها نيز تشنه و عاشق كسب قدرت و بدون توجه به انديشهها، آمال و آرزوي عمومي ملت هستند و امروز به مواضع چپگرايي و چپنمايي افتادهاند. حالا چرا به اين فتنهانگيزيها دست ميزنند؟ براي اينكه در قدرت جامعه نقشي داشته باشند. اگر آنها به اندازه نيرويي كه دارند و به اندازه سهمي كه در جامعه دارند و به ميزان تابعيت و پذيرش افكار عمومي كه نسبت به آنها وجود دارد، اين سهم را بشناسند و قدر خودشان را بدانند، ما آمادهايم كه آنها در قدرت كشور، در تصميمگيري كشور سهمي داشته باشند ولي متاسفانه تجربه تاريخي نشان ميدهد كه اين طور نيست و هر جا كه كوچكترين امتيازي براي آنها برتري ايجاد كند فوراً منجر به خفه كردن ساير گروهها و دستهها ميشود و اين تجربهايست كه ملت ايران مخصوصاً گروههاي مذهبي طي 37 سال اخير با جناحهاي ماركسيستي گوناگون داشتهاند.
گروههاي ديگري از جناح ماركسيستي هستند كه در چند سال اخير جز اينكه در خارج مقداري به سازمانها و محافل بينالمللي مراجعه كنند و تبليغاتي عليه رژيم گذشته بكنند هيچ كار ديگري يعني هيچ كار عملي ديگري انجام ندادهاند و شايد تعدادشان هم اندك باشد ولي بهعلت تجربه 20ـ15 ساله گذشته در خارج كه تنها كار و فعاليت آنها حرف زدن و بحث بوده امروز از يك قدرت سخن گفتن، بحث و جدل و شعار دادن برخوردار ميباشند و امروزه هم اينها به داخل جامعه ايران هجوم آوردهاند و در تهران و يا مراكز شهرستانها و استانها و شهرها فقط به تبليغ و شعار دادن و تحريك كارگران به كار نكردن ميپردازند. در حالي كه بسياري از جوانان مسلمان امروزه در اقصي نقاط كشور از جمله در بلوچستان و سيستان و در بيابانهاي چاهبهار مشغول زحمت كشيدن هستند و با داشتن مدارك عالي تحصيلي بدون حقوق و بدون تظاهر دارند به همان خلق مستضعف خدمت ميكنند.
اگر بخواهيم منصفانه و خالي از هر گونه تعصب گروهي و جناحي و ايدئولوژيكي كارنامه جناحهاي ماركسيستي را در اين چند ماه مطالعه كنيم، ميبينيم كه كارنامهاي خالي اگر نگوييم سياه، دارند و اين جناحهاي ماركسيستي در هيچ گونه كار اجرايي، كاري كه عملاً انقلاب را پيش ببرد، شركت نميكنند و فقط نشئه قدرت و كسب قدرت سياسي هستند.
همه گروههاي ماركسيستي و روشنفكران ديگر غيرمذهبي امروزه از ديكتاتوري مينالند. ما بنا به آنچه كه در صفحات قبل آمد، بر اين انديشهايم كه خطر رشد نوعي از استبداد در جامعه ما وجود دارد. ولي آنچه از ديكتاتوري كه معطوف به آزادي بيان است، نياز به توضيح دارد. امروزه از دهها روزنامه كه در تهران منتشر ميشود فقط چند روزنامه مذهبي است و بقيه ديگر ماركسيستي، يا متمايل بدان، يا هم موضع با آنان يعني در ميان نيروي بيان انديشه كه در مطبوعات متبلور ميشود قريب به 85% آن در اختيار جناحهاي ماركسيستي است و 15% آن در اختيار جناحهاي اسلامي. در حالي كه نسبت وفاداران به انقلاب اسلامي و ارزشهاي آن، به وفاداران مكاتب ديگر، بيش از عكس اين است. پس جناحهاي ماركسيستي از امكانات بيان آزاد انديشههايشان به مراتب بيش از نسبت وجوديشان در جامعه استفاده ميبرند. در مورد راديو تلويزيون نيز، گرچه نحوه اداره مديريت آن مورد تاييد ما نيست، ولي به خاطر داشته باشيم كه در آغاز انقلاب، راديو و تلويزيون در تسلط كامل ماركسيستها بود و ملت ايران شاهد بودند كه در آن روزها چه انحصارطلبي و قبضه يك طرفه بر اين دستگاه حياتي تبليغات به نفع گروههاي ماركسيستي حاكم گرديده بود. نحوه برخورد با پرسنل آن دستگاه از همين واقعيت تلخ سرچشمه گرفت. مسلمانان انقلابي در روزهاي نخست انقلاب اشغال و تسخير دستگاه انتشارات و تبليغات عمومي را به وسيله ماركسيستها و گم شدن و انهدام تمام ارزشهاي اسلامي خود را در برابر چشم خود تجربه ميكردند. بنابراين اگر امروز حساسيتي در ميان محافل مذهبي نسبت به تبليغات مستقيم يا غيرمستقيم ماركسيستي وجود دارد، چندان بيدليل يا از سر تعصب و قشريت نميباشد.
موضعگيريهاي سياسي و اجتماعي كه در ميان عناصر و مخصوصاً عناصر جوان و بيتجربهتر جناح ماركسيستي در ايران مشاهده ميشود سبب شده كه يك نوع بدبيني و سلب اعتماد در جامعه مذهبي و مسلمان ايران ايجاد شود و اين ضربهاش را به ساير افراد ماركسيست باتجربه و بااحساس مسؤوليت خواهد زد، كه خود سرانجام به نفع كشور و جامعه و ملت نيست. هرج و مرجي كه اين گروه در درون كارخانجات و بخش توليدي ايجاد كرده و سطح توليد را در جامعه ما پايين آورده تا بدانجا كه راندمان كارهاي كارگران را به ميزاني كه در دوران نظام طاغوتي وجود داشت، كه تازه آن هم نسبت به سطح بينالمللي و نسبت به كشورهاي عقبماندهاي مثل تركيه، بسيار پايين بود، رسانيده است، مسؤوليتش به عهده كيست؟ كشوري كه توليد نداشته باشد و نتواند دست به توليد مستقل كشاورزي و صنعتي بزند به چه چيز متكي خواهد بود. به نفت؟! به استعمار و كمك خارجي؟!
ملتي كه درآمد دروني ملي نداشته باشد و درآمد ملياش منحصر و يا بهطور اعظم متكي به نفت باشد آيا چنين كشوري ميتواند دم از استقلال اقتصادي و سياسي بزند؟ آيا يك چنين كشوري ميتواند دم از استعمارزدايي در زمينههاي اقتصادي و سياسي بزند؟ طبيعتاً وظيفه و مسؤوليت رهبران انقلاب اسلامي ايران و دولت انتقالي است كه حقوق كارگران را به حد اعلاي ممكن افزايش دهند و اين تعهد ما است، ولي اگر تأمين اين حقوق مرادف باشد يا تعطيل توليد يا از بين رفتن توليدات كشاورزي و صنعتي و خدماتي، آن وقت چه بايد بكنيم، يعني استقلال اقتصادي يك كشور فداي تامين حقوق كارگر بشود؟ البته اين ظاهراً مورد قبول و پسند كمونيستنماهاي ما ميباشد.
آيا در يك كشور سوسياليستي كامل و تمامعيار مثل شوروي از كارگر كارائي و كار و زحمت نميخواهند و آيا تمام ارزش اضافي را كه كارگر ايجاد ميكند همهاش به خودش برميگردد يا فقط 10% ارزش اضافي توليد شده در بخش صنايع شوروي صرف خود طبقه كارگر ميشود و بقيهاش صرف امور عمومي جامعه ميگردد؟
در حال حاضر درست است كه ما صنايع بخش خصوصي زياد داريم ولي صنايع اساسي ما در بخش دولتي است و كارگري كه در بخش دولتي كار نميكند وبه توليد ضربه ميزند ضررش و صدمهاش به چه كسي ميخورد؟ مالكيت ابزار توليد در آن بخش كه متعلق به جامعه و دولت است در دست دولت است و ما بر سر مسائل كارگري و ارزش اضافي و اينكه انباشت سرمايه در طي 15 سال گذشته از كدام ممر صورت گرفته و اينكه استثمار واقعي نسبت به كدام طبقه صورت گرفته، صحبتهاي زيادي داريم كه در جاي خودش انشاءالله مطرح خواهيم كرد. وليكن آنچه كه در اين بيانيه براي ما حائز اهميت است اينست كه مواضع سياسي و اجتماعي كه جناحهاي تندروي چپ ماركسيستي ايران در پيش گرفتهاند به نفع انقلاب، به نفع جامعه و ملت و حتي به نفع طبقه كارگر نيست و وقتي توليدات صنعتي تعطيل شود، جامعه به هرج و مرج كشيده ميشود و انقلاب نميتواند به پيش برود و نميتواند وعدهها و اهداف و آرمانهاي خود را كه آرمان واقعي پيشتازان انقلاب بوده تحقق بخشد. اگر انقلاب شكست بخورد، نتيجهاش چه خواهد شد، آبا جز ايجاد يك ديكتاتوري راست و يا يك نظام فاشيستي بر اساس تجربيات همين 50 سال كشورمان چيز ديگري به بار خواهد آورد؟
هرج و مرج و تعطيل توليد و ايجاد تورم از طرف كمونيستهاي افراطي يا جناح اسپارتاكيستها عليه حكومت سوسيال دموكرات آلمان در سالهاي پس از جنگ اول جهاني منجر به چه چيز شد؟ آيا كارگران حاكم شدند يا اسپارتاكيستها پيروز شدند؟ يا حزب نازي از درون آن اوضاع سر به درآورد. در كشور خودمان، ايران هم چنين وضعي را تجربه كرديم. افراطكاري كمونيستها، ابتدا دموكراسي قبل از كودتاي 1299 رضاخاني را شكست داد و… سپس با يك حكومت وابسته و دستنشانده قدرتي ديگر استقرار يافت؟ اعتنا و توجه و درس گرفتن از تاريخ يعني همين چيزها.
جناح ماركسيستي ايران چه ميخواهد؟ آيا قدرت و سلطه كامل را ميخواهد؟ آيا متعهد ميشود كه بتواند جامعه را اداره كند؟ در حالي كه 90 تا 95 درصد جمعيت كشور حاكميت آنها را رد ميكند و حاضر نيست زير حكومت انحصاري ماركسيستي برود آنها چگونه ميخواهند بر اين جامعه حكومت كنند؟
اين هرج و مرجها و تفرقهافكنيها در درون انقلاب ايران آيا محبوبيت جناح ماركسيستي را در جامعه افزايش ميدهد يا اينكه بالعكس جامعه را سوق ميدهد به عكسالعملهاي افراطي در مقابل آنها كه البته چنين واكنشهاي افراطي مورد تاييد نيست. ما اين نوع عكسالعكملهاي افراطي در درون انقلاب ايران را خطر بزرگي براي آينده كشور و اصالت و نجابت و روح آزاده و نتيجتاً تساهل اسلامي انقلاب خودمان ميدانيم ولي چه ميتوان كرد كه تحريك از طرف خود جناح ماركسيستي شروع ميشود. درست است كه نيروهاي مذهبي بايد داراي پختگي و طمأنينه باشند كه اين نوع تحريكات بر وري آنها اثر نگذارد و آنها را از جاده بازتاب و برخورد منطقي منحرف نسازد، ولي اين رفع مسؤوليت از خود جناح ماركسيستي نميكند.
در برخورد با ماركسيسم از نظر ايدئولوژيك و فلسفي ما معتقد به مواجهه و برخورد منطقي هستيم.
ماركسيسم امروز ديگر «فلسفه علمي» دنياي معاصر نيست. علوم به سرعت از مواضع مادهگرايي دور ميشوند. از اين جهت مسالهاي وجود ندارد و چه بهتر كه بحثهاي فلسفي گروههاي ماركسيستي از حدود تبليغات بازاري و روزنامهاي خارج و سطح بالاتر علمي و فلسفي بيابد تا ضمن مواجهه و مقابله با آن، در برخورد مواضع و نظريات علمي و فلسفي، تكامل و تعادلي در افكار و فرهنگ مردم و نسل جوان حاصل شود. در شرايط حاضر مبارزه حركت اسلامي ايران با ماركسيستها بيشتر جنبه سياسي دارد، زيرا آنها هميشه نسبت به اسلام و مسلمين و گروههاي اسلامي بيگانگي و خصومت خود را حفظ كرده و در پي فرصت براي سركوبي بوده و هستند و حالا نيز كه گروههاي اسلامي را نسبت به خود برتر يافتهاند فرياد مظلوميت و مظلومنمايي درانداختهاند. ما معتقديم كه ماركسيستها با هر نوع گرايش ايدئولوژيك ـ سياسي كه دارند ميتوانند و بايد آزادانه به كار گروهي خود ادامه دهند، به اين شرط كه آنها بپذيرند كه اكثريت قاطع مردم اين سرزمين مسلمانند و شائقانه به آن پايبندند و بنابراين هر گونه اقدام در جهت نابودي انقلاب اسلامي را تحمل نميكنند.
برداشت مسلمين امروزه اينست كه جناح ماركسيستي در انديشه ضايع ساختن روح اسلامي انقلاب ايران است و در اين راه حتي از استتار و جبههگيري ضدانقلاب در ميان يا در پشت صفوف خود نيز ناراحت نيستند و استقبال ميكنند.
سخن ديگر ما با گروههاي ماركسيستي مخصوصاً گروههاي افراطي آنها اينست كه اگر بنا به معتقدات خودتان به مسائل زيربنايي جامعه، به مسئله روابط توليدي و مناسبات توليدي، به نقش و سهم سرمايه خصوصي، بخش خصوصي و مالكيت صنعتي در روابط اجتماعي، به نقش طبقات زحمتكش در تصميمگيري اجتماعي اهميت ميدهيد، ارزشهاي انقلاب اسلامي ايران از اين مسائل، به دور نيست و از اين نظر شايد نزديكترين مكتبي كه در جهان شما بتوانيد پيدا بكنيد، مكتب اسلام و شيعه ما است.
از نظر مالكيت صنعتي و مساله حقوق كارگر در برابر حقوق صاحب سرمايه، نظام اسلامي و انقلاب اسلامي از نظر توزيع قدرت و ثروت عمليتر و عادلانهتر از كمونيسم است، با اين تفاوت كه در نظام و انقلاب اسلامي، مساله مالكيت در كنار مساله حاكميت و قدرت و اين هر دو پا به پاي رشد نظام ارزش و اخلاق جامعه بايد حل شود. هنگامي بايد مالكيت بر ابزار توليد به تمام و كمال ملي شود كه قدرت سياسي هم تمام و كمال ملي شده باشد و قدرت سياسي در اختيار و انحصار گروههاي خاصي قرار نگيرد، و از آن گذشته جامعه و نيروهاي مولد آن از چنان ارزشهاي والاي انساني برخوردار شده باشند كه حداكثر كارايي توليدي و حداكثر بسيج استعدادها و نيروهاي خود را براي منافع خلق و رضاي خالق به كار برند نه براي انگيزه سود شخصي. اگر قرار باشد يك دولت مركزي همه قدرت اقتصادي را در دست خودش متمركز كند و هيچ قدرت و نيرويي هم در مقابلش نباشد، اين قدرت ملي نيست و مالكيت به معناي واقعي كلمه اجتماعي نشده است.
مسالهاي كه ما به آن اعتقاد عميق داريم اينست كه مالكيت و قدرت هر دو بايد ملي بشوند و اين نهايت سير جامعه است. در جامعه توحيدي كه از نظر يك فرد انقلابي مسلمان تصوير ميشود، مالكيت و قدرت هر دو اجتماعي است. يعني توزيع همگام و تدريجي مالكيت و قدرت سياسي مورد نظر است و تبديل افراد و طبقات بيگانه به برادراني يگانه، و تا زماني كه قدرت سياسي در جامعه اجتماعي نشده انحصار مالكيت صنعتي و اقتصادي در دست دولت خطرناك است. يعني دولتي كه از قدرت سياسي و نظامي و تبليغاتي برخوردار است اگر قدرت اقتصادي هم بهطور تمام و كامل در دستش قرار گيرد، آن وقت ميشود يك قدرت غيرقابل مقابله.
به هر حال يكي از تضادها و خطراتي كه انقلاب ما را تهديد ميكند و آن را به سوي هرج و مرج و عدم موفقيت ميكشاند، همين مواضع گروههاي افراطي ماركسيستي است. خطري كه اين نوع موضعگيريها متوجه انقلاب ايران ميكند دو حالت است:
1ـ انقلاب را به طرف شكست و عدم موفقيت ميكشاند كه نتيجه آن كودتا و پيروزي ضدانقلاب، پيروزي گروه و جناح فاشيستي خارج از انقلاب حتي ورود نيروهاي خارجي است كه ما آنها را تجربه كردهايم، بعد از مشروطه و در دوران دكتر مصدق نيز تجربه شد.
2ـ انقلاب بتواند خودش را حفظ كند ولي به علت اين نوع موضعگيريها، رهبري انقلاب يا بعضي از گروههاي درون رهبري انقلاب، بهعنوان واكنش در برابر افراط ماركسيستها جنبه مخالف آنان را اتخاذ كنند و به طرف قشريگري، افراطيگري و به طرف آن چيزي كه گروههاي مذهبي در تركيه و جاهاي ديگر يا اندونزي كشانيده شدند، بروند و حال آنكه در ايران چنين وضعي سابقه نداشته است و جناحهاي انقلابي مذهبي ايران بسيار آزادانديشتر از اينها بودند كه جناحهاي مبارز در تركيه هستند و يا در اندونزي بودند كه اين هم خطر ديگريست.
انقلاب اسلامي ميتواند نيروهاي مخالف را تحمل كند به شرطي كه نيروهاي مخالف هم براي خودشان حدود و حقوقي قائل باشند كه خارج از اندازه و قدر اجتماعي خودشان نباشد. به هر صورت ما اين خطرها را بسيار جدي ميبينيم فاعتبروا يا اوليالابصار.
نيروهاي روشنفكر مذهبي:
نيروهاي روشنفكر مذهبي آن نيروهايي هستند كه از يك ايمان اسلامي انقلابي برخوردارند، و هر يك به سهم خود در گذشته و يا حال نقش و اثري در پيشبرد انقلاب اسلامي داشته و دارند. برخي از اين نيروها مثل نهضت آزادي و جاما و جنبش مسلمانان ريشه در سالهاي اشغال ايران بعد از شهريور بيست دارند و نيروهايي هستند كه با اندك تفاوتهايي در تفكر و برداشت اسلامي و خط مشي سياسي ـ اجتماعي، در اصل براي دفاع از توحيد و اسلام در برابر هجوم افكار و ايدئولوژيهاي وارداتي يا افراطي چپ و راست به وجود آمدند. شروع و فضاي كار اين دو سازمان در ايام و شرايطي بوده كه اظهار ايمان اسلامي در محيطهاي روشنفكري و دانشجويي نيازمند ايمان قوي و شجاعت و جسارت كافي بود.
اين دو گروه هر يك در زمينه اجتماعي ـ سياسي يا صرفاً مذهبي ـ فرهنگي به مبارزه و عمل پرداختند و همپاي با رشد نهضت ملي ايران، خود نيز در فكر و خطمشي تكامل يافتند و مبارزهشان به تدريج شكل سياسي ـ اجتماعي انقلابي گرفت بهطوري كه هر يك در زمان و شرايطي خاص تأثير بهسزايي در گسترش اسلام در ميان روشنفكران جامعه و اسلامي كردن مبارزات سياسي ايران به جاي گزاردند. بعدها مجاهد شهيد دكتر علي شريعتي و سازمان مجاهدين خلق از درون همين گروهها برخاستند و به كلي فضاي جنبش ملي ايران را دگرگون و به آن وجه اسلامي و انقلابي سازمان بخشيدند. حداقل خدمتي كه اين گروهها در طي سالهاي تاريك گذشته انجام دادند اين بود كه چراغ اسلاميت و توحيد را در ميان قشرهاي روشنفكر و دانشجو روشن نگاه داشتند تا در تحولات بعدي با ايفاي نقش سياسي و ضدرژيمي و سازشناپذيري كه ايفا نمودند اين چراغ فروزانتر شده و با آموزشهاي ايدئولوژيك معلم بزرگ شهيد شريعتي بخش عمده فضاي روشنفكري و دانشجويي و جوانان را اشغال كرد. بنابراين اگر اسلام، امروزه در اين گونه محيطها از پايگاه قوي و محكمي برخوردار شده است قسمت اعظم آن را بايد مديون فعاليتهاي اين گروهها دانست.
اين گروهها كم و بيش با هم تفاوتها و تمايزاتي دارند ولي در مجموع از يك نوع وجدان اسلامي انقلابي و ضداستعماري و استثماري والا برخوردارند. امروزه برخي از اينها در نيروي اجرايي مملكت و يا در شورا و رهبري انقلاب يا هر دو شركت دارند و برخي مثل مجاهدين در هيچ يك شركت ندارند. ما معتقديم كه اين نيروها، به دليل قدمت و پيشقدمياي كه در مبارزه عليه طاغوت زمان داشتند و به دليل تجارب سياسي و سازمانيشان و همچنين به دليل دلبستگي و وفاداري به اسلام كه طي مدت سي و پنج سال و در گذار از ميان حوادث و طوفانهاي اجتماعي و سياسي نشان دادند و همچنان مبلغ و مروج اسلام و توحيد در ظرف فرهنگ و زبان روز در ميان قشرهاي روشنفكر بوده و هستند، جا دارد كه حق و سهم آنها در انقلاب ملحوظ و منظور گردد. البته اگر سخن از حق و سهم آنها آورديم منظور بردن سهمي از غنائم انقلاب نيست، اين امر ناچيزتر و پستتر از آن است كه طرح شود بلكه منظور از حق، شركت واقعي آنها درتصميمگيريها و استفاده از تجربه سيسالهشان در مسائل سياسي ـ انقلابي و سازماندهي براي انقلاب اسلامي ايران است. البته هر يك از اين نيروها به نوبه خود داراي نقصها و نارسائيهايي در انديشه و تحليل و خط مشي يا در روابط و سازماندهي خود هستند والا ميبايست پتانسيل ايفاي نقش اساسيتر و فعالتري را در پيشبرد انقلاب ايران ميداشتند، ولي از آنجا كه اين نيروها (فعلاً در موضع قدرت و تصميمگيري و رهبري انقلاب قرار ندارند، نارساييهاي دروني آنها هم تأثيري در سرنوشت انقلاب نميتواند داشته باشد. مسألة جنبش ملي مجاهدين و روابط متقابل آن با ساير گروههاي اسلامي، امروز يكي از مسائل بالنسبه مهم جنبش اسلامي ايران گرديده است. ما ضمن نظريات و انتقاداتي كه هم نسبت به برداشت ايدئولوژيك اين سازمان از اسلام و هم نسبت به سيستم روابط درونگروهي و برونگروهي اين سازمان داريم، معتقديم كه اين سازمان به دليل نقش عمدهاش در حركت انقلابي اخير و اينكه يكي از سرمايههاي اصلي انقلابي شدن جنبش اسلامي ايران بوده و اكنون هم از امتيازات زيادي در اين مورد برخوردار است ميتواند و بايد در جبهة انقلابي اسلامي ايران جاي خود را داشته باشد. ما ضمن اينكه خود اين سازمان را در برخورد و تحليلش از گروهها و سازمانها و گرايشهاي اسلامي ديگر و همچنين نسبت به مسائل روز، عامل مؤثري در شكلگيري روابط و برخوردهاي ساير گروههاي اسلامي به ويژه گروههاي وابسته و متمايل به روحانيت نسبت به سازمان ميدانيم، ولي جو كينهآميز و حادي را كه اكنون عليه سازمان مجاهدين ايجاد شده است بسيار دور از عدالت و تقواي اسلامي ديده و آن را مضر به حال جنبش اسلامي ايران ميدانيم. اينها در مجموع و در كنار برادران و نيروهاي ديگر اسلامي كه نسبت به انقلاب اسلامي مؤمن و وفادار و داراي سابقه و آزمايش و ابتلاي قبل از پيروزي انقلاب هستند، ميتوانند و ميبايست در يك طيف و يك جبهة انقلابي اسلامي متحد شوند. اين جبهه از ضروريات فعلي انقلاب ما است. عناصر و خطوط اين طيف، لزوماً از انديشه و ايدئولوژي دقيقاً واحد و يا نظام سازماني همگوني برخوردار نيست ولي به لحاظ ويژگيهاي آرماني اسلامي و جنبههاي ضداستعماري و ضداستثمارياي كه دارند، ميتوانند در يك جبهه متحد شوند و همگي در شورا و دولت انقلاب شركت نمايند. اين نيروها بطور مشخص عبارتند از نهضت آزادي، جنبش ملي مجاهدين، جنبش مسلمانان مبارز، جنبش انقلابي مردم ايران (جاما) و نيروهاي دانشجويي تهران و شهرستانها كه گرچه نام و سازمان مشخصي ندارند ولي از نظر انجام مسئوليتهاي انقلابي چه در قبل و چه پس از پيروزي انقلاب نقش بسيار مهمي در انقلاب داشته و دارند. در كنار اينان سازمانهايي مثل سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي است كه چون هنوز ما را آشنايي كافي نسبت به تركيب و جهتگيري واقعي آنها نيست خود را مجاز به قضاوت نميبينيم ولي اصولاً معتقديم كه تمام سازمانهايي كه ايمان و آگاهي لازمه را نسبت به ايدئولوژي و اهداف انقلاب ايران دارند و بار مسئوليت آن را به دوش ميگيرند، ميبايست در جبهة اسلامي ـ انقلابي شركت كنند.
نيروهاي ملي ليبرال دمكرات
اين نيروها از گروههاي مختلفي مثل احزاب جبهه ملي، جنبش، جمعيتهاي جديدالتأسيس، سازمانهاي صنفي روشنفكري و غيره تشكيل شده و از نظر مواضع اجتماعي و سياسي طيفي از چپ تا معتدل و راست را ميپوشانند.
بطور كلي از اواخر سال 1355 به بعد، از آن زمان كه به علت ورشكستگي اقتصادي، رشد آگاهي و نتيجتاً اوجگيري مبارزات مردم، رژيم سابق به بنبست كشيده شده بود و قدرت خارجي نيز براي استمرار سياست استعماري خود لزوم يك سري اصلاحات و آزادي ظاهري را براي فروكش كردن قهر انقلابي توده ديكته ميكرد، تخفيف و تسهيلي در شرايط سياسي ايران پديدار شد. در اين زمان بود كه سازمانهاي فوقالذكر براي اولين بار و يا مجدداً به صحنة مبارزه آمدند. ولي به هر حال بسياري از اين گروهها و شخصيتهاي قديمي به لحاظ سوابق مواضع سياسي و اجتماعيشان بعضاً مورد توجه مردم يا حداقل بخشي از مردم ميباشند ولي كمتر توانستهاند در رهبري توده نقش فعالي داشته باشند.
برخي از ارباب قلم و سخن امروز مدعي هستند كه عقبماندگي شخصيتها و گروههاي روشنفكري يا ناسيوناليست از رهبري انقلاب، معطوف است به قدرت و غالبيت و حاكميت رهبري مذهبي يا روحانيت و فشاري كه به سوي انحصار در رهبري به چشم ميخورد. به نظر ما گرچه چنين روندي امروزه در جامعه وجود دارد ولي اين تنها معلول فشار از بالا يا رهبري انقلاب و روحانيت نميباشد، بلكه عامل دروني و مردمي هم يك طرف ديگر اين روند است. از ديدگاه سياسي اين گروهها، عموماً ليبرال يا دمكرات و مدافع آزاديهاي اساسي و قانوني و حقوق بشرند و به لحاظ اعتقاد و وابستگيهاي عاطفي نيز ضداستبداد و استعمار هستند. علاوه بر خصوصيات بالا خصوصيات ديگري نيز جزو ملاكها و معيارهاي پذيرش رهبري يك فرد و يا گروه از طرف ملت است:
1ـ اين افراد يا گروهها، در كليات ايدئولوژي حاكم بر انقلاب يا حركت اجتماعي تا چه حد با مردم و نيروهاي شركتكننده در انقلاب يا حركت تفاهم و همنوايي دارند.
2ـ در اعتقاد و تفاهم تا چه حد وفاداري و ثبات و استقامت و احتمالاً فداكاري نشان ميدهند.
3ـ از نظر مواضع اجتماعي مدافع پاسخگوي چه قشرها يا طبقات اجتماعي بوده و آن قشرها در رابطه با نيروهاي انقلابي در چه رابطه ميباشند.
به نظر ما آنچه كه ملاك ارزشيابي و ادامة تبعيت و پذيرش رهبري از طرف ملت ايران به ويژه نيروهاي متحرك و مبارز و انقلابي آن قرار ميگيرد، بيش از همه تفاهم و مشاركت در برداشت و ادراك از اهداف و ايدئولوژي انقلاب اسلامي است و در مرحلة بعد ميزان وفاداري و استقامت و فداكاري رهبران در راه آن اهداف. با توجه به معيارهاي بالا نيروهاي ملي، روشنفكري و حتي چپ، تا چه اندازه جلوتر يا لااقل در سطحي برابر با رهبران اسلامي انقلاب قرار دارند؟ اگر مردم خصوصاً به سوي رهبري روحاني يا بعضي ديگر از پيشتازان سياسي ـ اسلامي ميروند يا نسبت به آنها ابراز اعتماد بيشتر ميكنند، نه به دليل فشار وارده بر توده از بالاست بلكه به جهت هماهنگ بودن اهداف و آرمانهاي اين گروه با توده، به جهت مبارزة مستمر و سرسختانة آنها عليه نظام طاغوتي خصوصاً از پانزده سال قبل تا كنون و بالاخره به سبب حضور اينگونه رجال و شخصيتهاي روحاني و غيرروحاني ولي مؤمن به انقلاب اسلامي در مسائل جاري مردم، اتخاذ مواضع دقيق و درست و به دوش كشيدن بار مشكلات و مسئوليتهاست. اين عوامل سبب جذب بيشتر مردم ميشوند و آنگاه از بين رهبران و افراد پيشرو، آن رهبري كه عوامل بالا را بيشتر در خور متبلور دارد بر ديگر رهبران با پشتوانه تودهاي پيشي ميگيرد. واقعيت فوق را يادآور شديم تا نشان دهيم كه غلبة افراد روحاني مذهبي در رهبري فعلي، صددرصد معلول فشار از بالا نبوده بلكه زمينههاي مردمي و اجتماعي فراواني هم دارد.
يك وجه از ايدئولوژي اسلامي انقلاب ايران اعراض از زندگي مصرفي، رهايي از اسارت مصرف و گرايش به كممصرفي در جهت نزديكي و تقرب به مستضعفين است. رجال ملي كه بيشتر روشنفكران جامعه هستند، كمتر از چنين گرايشي برخوردارند. مسألة اصلي و درد روشنفكران ليبرال و وابسته به طبقات مرفه يا نيمهمرفه، دمكراسي پارلمانتاريستي است، در حاليكه مردم مستضعف و سخنگويان ايشان ضداستبداد و بهرهكشي هستند ولي لزوماً خوهان نظام پارلمانتاريسم غربي نيستند.
در كشوري نظير ايران و دوران كوتاه پس از پيروزي انقلاب در بُعد سياسي، هزاران دست و زبان و انديشه ناپاك و منافق كه هنوز در جامعه وجود دارند و پيروزي كامل انقلاب را نابودي خود و كوتاه شدن دست اربابانشان از ذخائر مادي و معنوي ملت ميبينند، در لواي حق آزادي و استفادة بيقيد و شرط از آن به سمپاشي و تفرقهافكني در صفوف مردم پرداخته و از دمكراسي پارلمانتاريستي بهرهها خواهند برد و انقلاب را در عمل به سوي ضدانقلاب گسيل خواهند كرد. درد مردم و محرومان حفاظت از انقلاب و دستاوردهاي آن است در حالي كه درد مرفهين ليبرال و روشنفكر كه رابطة ارگانيك با تودة مردم ندارند، دمكراسي پارلمانتاريستي است.
با اين همه ما فكر ميكنيم كه نيروهاي ملي و ليبرال دمكرات، تضاد آشتيناپذير و خصمانهاي با انقلاب اسلامي ايران ندارند و با توجه به آنچه كه در قسمت مربوط به رهبري انقلاب ذكر كرديم، نيروهاي ملي و روشنفكري وطن دوست هم در جريان پانزده سال اخير، در جزء حركت عمومي «بازگشت به خويش» به سوي پذيرش ارزشهاي اجتماعي، اخلاقي، اسلامي و حاكميت آن بر نظام اجتماعي ـ اقتصادي و سياسي جامعه روي آوردهاند و اگر رهبري مذهبي، اين عنصر از واقعيت ملت ايران را از خود و اسلام نرانند، ميتوانند و بايد در يك كل واحد به نام وحدت ملي شركت كنند.
نيروهاي متفرق و فعال
گروهي بالنسبه وسيع ولي غيرمتشكل امروزه در كميتههاي مختلف انقلاب فعاليت ميكنند. كميتهها نقش عملي مثبتي در نگاهباني از انقلاب، بويژه در ماههاي گذشته داشتهاند. كميتههاي انقلاب كه با انقلاب ايران بوجود آمدند، نهادي است انقلابي و مظهري است از ادارة امور مردم بوسيلة خود مردم و با رهبري و ايدئولوژي معين. هيچكس فراموش نخواهد كرد كه امنيت شهري و زندگي عادي مردم، لااقل در چهار ماهة اول انقلاب، تنها به وسيلة همين كميتهها تأمين ميشد. چند هزار نفر از عوامل و عناصر مؤثر رژيم گذشته كه همه فراري و مخفي و مشغول توطئه بودند، در زماني كه نيروهاي انتظامي دولتي فاقد هرگونه تحرك و قدرت تعقيب و دستگيري اينگونه عوامل بودند، از طريق كميتههاي انقلاب يا نيروي پاسداران، تعقيب، دستگير و به دادگاه انقلاب سپرده شدند. همچنين همين كميتهها در ماههاي اوليه بسياري از مسائل جاري مردم را در غياب قدرت ادارات و نهادهاي دولتي حل و فسخ كردند. ولي از جانب ديگر به دليل اينكه كميتهها نهادهايي هستند كه كم و بيش خودجوش و خودرو بودند و همة افراد فعال در كميتهها شناخته شده و امتحان داده نبودند و حتي فاقد سابقة تربيتي و تشكيلاتي و انضباطي نيز بودند، چه بسا كه بعضاً با عمل خود، آگاهانه يا ناآگاهانه در خلاف جهت اهداف انقلاب هم عمل كرده يا بكنند. امروزه بخش عظيم دخالتهاي نابجا در امور دولتي و اجرايي به نام همين كميتهها صورت ميگيرد و مانع نظم امور و پيشرفت منضبط و مرتب برنامههاي دولتي ميگردند. به اعتقاد ما اداره و مديريت مركزي كميتههاي هر شهر بايستي از طرف مردماني منتخب و معتمد و انقلابي صورت گيرد و يك پاكسازي جدي در سطح كل كميته صورت گيرد. علاوه بر آن، نيروهاي مسلح كميتهها بايد فقط تحت فرمان سپاه پاسداران انقلاب عمل كند تا از تعدد نيروهاي مسلح نيز اجتناب گردد. به هر حال اگر چنين تحول و تصفيهاي در كار كميتهها صورت گيرد، اين نهاد انقلابي قادر خواهد بود بهعنوان يد اجرايي مردم در رهبري انقلاب هماهنگ با برنامههاي دولت انقلاب عمل كند، والا اثرات منفي آن به تدريج توسعه يافته كيفيت انقلابي آن را به كلي تحتالشعاع قرار خواهد داد.
* * *
ما تا اينجا هشت نيروي عمده و مؤثر در رهبري سياسي جامعه را ذكر كرديم كه مجموعاً در برابر ضدانقلاب، يعني بقاياي رژيم استبدادي و استعماري گذشته قرار ميگيرند. از اين هشت نيرو، سه نيروي نخست: رهبري، شورا و دولت مستقيماً رهبري انقلاب را به عهده دارند ولي از انسجام و هماهنگي كافي برخوردار نيستند. نيروهاي اسلامي سياسي بدون داشتن نقش مؤثري در رهبري در كنار رهبري يا لااقل با تفاوتهايي، در جهت انقلاب اسلامي عمل ميكنند. نيروهاي ملي و روشنفكري كه در ماههاي نخست در كنار انقلاب اسلامي بودند، امروز به سوي بيتفاوتي و شايد مخالفت رانده ميشوند، و نيروهاي ماركسيستي، اكثراً در برابر دولت انقلاب (به معناي حقوقي) قرار ميگيرند و گاه با ضد انقلاب آميخته ميگردند. تودة مردم هنوز وفاداري و عهد خود را نسبت به رهبري انقلاب اسلامي حفظ كردهاند ولي بيم آن ميرود كه با تبليغات گوناگون كه در جهات بخصوصي انجام ميگيرد، سردي و بيتفاوتي و احتمالاً تفرقهگرايي در ميان آنها رخنه كند و بالاخره به نظر ميرسد كه ضدانقلاب از ميان اين تضادهاي دروني فرصت جسته و قصد بازگشت دارد. اين قصد امروزه در ادارات، در بخش خصوصي، در مطبوعات و در كوچه و خيابان به چشم ميخورد، و آثار خود را بر اقتصاد، روحيات و بر فرهنگ مردم باقي ميگذارد، در صورتيكه سريعاً جهت خنثي كردن ضدانقلاب كوشش نشود، به تدريج حالت بسيج و فرهنگ انقلابي در مردم جاي خود را به فرهنگ ركود و زندگي مصرفي خواهد داد. اخلاق ضدانقلابي و ضداسلامي و ضدمردم بازگشت خواهد كرد، و از جانب ديگر با ضربه بر پيكر اقتصاد كه هماكنون جريان دارد، موجبات ركود اقتصادي و تورم فراهم خواهد آمد و اگر زماني شرايط ذكر شده حاكم شود، نيروهاي شيطاني خارجي و داخلي اقدام نهايي خود را براي سركوب كامل انقلاب آغاز خواهند كرد. اينجاست كه امري بس خطير و تاريخي در برابر رهبران و مسئولان انقلاب اسلامي ايران و تمام نيروهاي اسلامي يا ملي و روشنفكري ولي علاقهمند و متعهد نسبت به انقلاب قرار ميگيرد.
انقلاب اسلامي ايران به سوي دوراهي بود و نبود در حركت است. آيا نبايد تضادهاي دروني اين مجموعه را شناخت و با نقد آنها دشمن اصلي و تضاد اصلي اين نظام را دريافت و در حل آن به نحو احسن كوشيد؟
نقد تضادهاي موجود
كيفيت نيروهاي درون انقلاب و مخالفين آن و ضدانقلاب و مواضع آنها نسبت به يكديگر ايجاد تضادها و تزاحمهايي نموده است كه در مجموع موجب ضعف دروني دولت انقلابي (به معناي حقوقي) و ابهام و خطر در سرنوشت آيندة آن شده است.
عمدهترين و اساسيترين مسألهاي كه امروز پيش چشم ما قرار دارد اين است كه نظام استبداد و استعمار و ضداسلامي و ضدانساني گذشته بازگشت نكند و نظام ديگري هم به نام اسلام و با محتواي ضداسلامي جانشين آن نشود بلكه انقلاب اسلامي تداوم و استمرار خود را در جهت استقرار جامعة آرماني بطور پويا دنبال كند.
آنچه كه در نهضت انقلابي كنوني، آرمانهاي اسلامي را به خطر مياندازد و به عنوان سدكننده در برابر آن ميايستد و ما را نسبت به آينده نگران ميكند از نظر ما تضاد ناميده ميشود. اين تضادها عبارتند از:
1ـ ضدانقلاب
به شرحي كه در گذشته گفتيم ضدانقلاب كه در آغاز ضربة شديد روحي و تشكيلاتي خورده بود به واسطة عوامل گوناگوني كه فوقاً برشمرديم در اين دوران مشغول تقويت روحيه و تجديد سازماندهي ميشود. در درون ادارات، بخش خصوصي، روزنامهها، تبليغات و مخالفان سياسي اخلالها و خرابكاريهايي به چشم ميخورد كه سازمانيافتگي و اشتراك محوري آنها از ديد اشخاص صاحب بينش پوشيده نيست. در برابر اين جريان، روحية ضدش يعني روحية انقلابي يا روحية بيزاري از نظام گذشته هم زنده و فروزان است. گرچه با جو سياسي موجود و رفتار مسئولين امور، اين روحيه، رو به تضعيف ميرود، ولي بسياري از مخالفين رهبري فعلي جامعه هم طالب بازگشت ضدانقلاب نيستند. بنابراين ميتوان تصور كرد كه شرايط اجتماعي ـ سياسي جامعه امروز ما بالاتر از آن است كه ضدانقلاب امكان بازگشت فوري بيابد.
حملة ضدانقلاب فعلا متوجه امور اقتصادي است ولي در صورت آگاهي و هشياري و احساس مسئوليت گروهها و رهبران سياسي و دولت اين خطر ميتواند رشد يابنده نباشد. در حال حاضر، متأسفانه ما در يك بحران اقتصادي جهاني نيز واقع شدهايم. قيمت مواد اولية كارخانجات بطور سرسامآوري تا 100 و حتي 150 درصد ترقي كرده است كه خود يك عامل منفي بزرگ است براي واحدهاي توليدي و بالنتيجه بيكاري و تورم در ايران.
اما با توجه به اين نكته كه اقدامات عمراني در سطح كشور در برنامه قرار گرفته و اين امر قادر است بخش عظيمي از نيروي كاري مملكت را به استخدام درآورد، ميتوان اثرات دوران ركود و بحران اقتصادي جهان را بر اقتصاد ايران به ميزان قابل توجهي تضعيف كرد.
امكان بازگشت ضدانقلاب در رابطه و با عطف به ساير تضادهاست كه شدت و ضعف مييابد. اگر ساير تضادها به نحو انقلابي حل شوند و مشكلات از پيش پا برداشته شوند ضدانقلاب مسلماً رو به نابودي ميرود.
مسألهاي كه پس از بررسي و شناخت ضدانقلاب در برابر ما قرار ميگيرد اين است كه چگونه ميتوان ملت را در صف واحدي عليه امپرياليسم و بازگشت نظام اجتماعي، سياسي، اقتصادي و ارزشي گذشته بسيج كرد و به سوي ارزشها و اهداف انقلاب اسلامي و جامعة توحيدي رهنمون شد. اگر توفيق چنين وحدتي به دست آيد، آيندة انقلاب تضمين شده است. لازم به تذكر است كه به اهداف غايي انقلاب در يك روز و دو روز و حتي يك نسل نميتوان رسيد ولي توجه به آن اهداف و حركتي مستمر در آن جهت، ضامن پيروزي انقلاب است.
2ـ تفرقه و تشتت در بين نيروها
با توجه به نكات بالا مسألة اصلي كه ميبايست مورد توجه كافي قرار گيرد، اين است كه عوامل تفرقه و تشتت در صفوف ملت نابود شوند. براي اين منظور ميبايست بررسي دقيقي در اجتماع انجام گيرد و عوامل تفرقه و تشتت شناسايي شوند تا بتوان با بسيج نيروهاي آگاه و مؤثر و مسئول به بهترين نحو به مقابله با آنها برخاست.
عوامل تفرقه و تشتت دو گونهاند: عوامل سياسي و عوامل اجتماعي.
از زمرة عوامل سياسي يكي تضاد بين جبهة اسلامي و جناح ماركسيستي است. ما در بحث نقد نيروهاي مؤثر در روند سياسي جامعه تذكر داديم كه اين تضاد، اگر تنها به مقابلة فكري در مسائل فلسفي و ايدئولوژي اجتماعي سياسي محدود گردد براي جامعة اسلامي قابل تحمل است. اصل آزادي فكر و انديشه در اسلام و انقلاب اسلامي ما ارزشي اساسي دارد. بنابراين وجود و فعاليت ماركسيستها در جامعة اسلامي ايران پذيرفتني است. اما مسألة ماركسيستها با طيف وسيعي كه در بينش و عملكرد دارند، در حد مقابلة فلسفي و ايدئولوژيك ختم نميشود. نقش عناصر ماركسيستي در جنبش ملي قرن اخير ما از مقابله فكري در مسائل ايدئولوژي سياسي ـ اجتماعي يا در نظرگاه فلسفي گذشته، بقاء و نظم جامعه را مورد سئوال قرار داده است. از اين رهگذر، بود و نبود ملت و فرهنگ و كشور طرح ميشود. فشار بر خود مختاريهاي محلي تا سرحد تجزيه، فشار بر اخلال در روند توليد تا سرحد تعطيل مؤسسات توليدي و ركود كامل توليدات و يا ساير بنيادها و نهادها، جو اجتماعي ـ سياسي را به هرج و مرج و پيشرفت انقلاب را به ركود ميكشاند و طبيعي است كه در مقابله با اين وضع، گروههاي پايبند به حفظ جامعه و ملت و انقلاب اسلامي خشونت بكار برند. بنابراين حل تضاد انقلاب اسلامي ايران با جناح ماركسيستي بدان منجر ميشود كه اين جناح و تمام عناصر طيف دروني آن واقعيت جامعه و آئين مردم و بقاء و تماميت كشور و خودكفايي اقتصادي آن را بپذيرند.
در اوائل قرن اخير وضع و موضع كمونيستها در كشورهاي غربي با مجموعة جامعه كم و بيش شبيه به وضع موجود در ايران بوده. چنانكه قبلاً هم بدان اشاره رفت پس از جنگ جهاني اول مواضع كمونيستها در برابر جمهوري سوسيال دمكراتِ وايمار شبيه به مواضع ايشان در ايران نسبت به دولت و رهبري كنوني بود. در آلمان اين وضع منجر به پيدايش نازيسم و هيتلر گرديد كه اين خود درس عبرت و هشداري براي كمونيستهاي ايراني باشد. ولي جوامع اروپايي بسياري، عليرغم تغاير در انديشه، عقائد اجتماعي ـ سياسي و فلسفي در مجموعة جامعه توانستند كمونيستها را درخود بپذيرند. كمونيستها نيز متقابلا بقاء مجموعة جامعه را پذيرفتند و نسبت بدان متعهد گرديدند و با اين روش كمونيستهاي اروپايي در سالهاي اخير به تغيير و تحول در خط مشي سياسي و اجتماعي خود پرداختند تا بدانجا كه اوروكمونيسم از ميان آن پيدا و ديكتاتوري پرولتاريا از مرامشان ساقط گرديد، كه در مجموع عبارتست از بازگشت از ديكتاتوري طبقة كارگر يعني وداع با بخش اساسي از اصول كمونيسم. عاملي كه بر سلطهطلبي سازمان يافتة كمونيستها در جوامع صنعتي و كارگري اروپا، امريكا، و ژاپن فائق آمد، عبارت بود از رشد و توسعة اقتصادي و رفاه مادي كه محرك جوامع غرب در چهارچوب سرمايهداري ميباشد. اين رشد و توسعه اقتصادي به واسطة روابط استعماري و به غارت كشيدن دنياي سوم توسط غرب بهرة مادي و رفاهي فراواني را براي غرب به ارمغان آورد كه منجر به بالا رفتن سطح زندگي و رفاه طبقات كارگر و كشاورز غربي گرديد. ولي در جامعة مسلمان ايران ما كه با ارزشهاي انقلاب اسلامي آشنا گرديده آن انگيزة رفاهي و اين واسطة استعمار ملل ديگر وجود ندارد.
در جهانبيني اسلام در رابطه با توليد و رفاه، دو عامل مؤثر حاكم بر روابط اجتماعي و توليدي بين انسانهاست و همين دو عامل است كه اسلام را از اقتصاد سرمايهداري با روابط استعماريش و نيز اقتصاد ماركسيستي با حاكميت و سلطة حزبي بر جامعه متمايز ميكند.
اين دو عامل عبارتند از: اولا قدرت مكتبي اسلام است كه به لحاظ فلسفي از چنان استحكام و منطقي برخوردار است كه در برابر هجوم فلسفي ماترياليسم پايدار و قادر به مبارزه و مقابله با آن است، مضافاً به اينكه روند علوم و انديشه و فرهنگ بشري در اين قرن در جهت توحيد و نفي مادهگرايي فلسفي به پيش ميرود و به لحاظ ايدئولوژي در بُعد اجتماعي نظام مكتبي اسلام، بر پايه اصالت دادن به كار و تقوا و نفي انگيزههاي امتيازآور و مضر به حال اجتماع استوار است. ثانياً اينكه جامعه ايراني، در كليت، نه در سطح اقشار مرفه خاص، يك جامعة مذهبي و معنويتگراست و به ارزشهاي اخلاقي و معنوي بيش از ارزشهاي مادي بها ميدهد. عوامل يادشده سبب ميشوند كه در نظام اسلامي و سنت ايراني راه براي تأمين رفاه طبقات مستضعف از جمله زحمتكشان مولد، بدون غارت و استعمار ملل ديگر در جنب رفاه عمومي جامعه باز باشد.
حقوق اسلامي كه شامل تضمين حق كار و پذيرفتن كار بهعنوان اساس مالكيت و توليد بر مبناي تعاون اسلامي است و سنت فرهنگي و ارزشي غيردنياپرستانة ايراني تأييدي بر اين امر است و در مردم آن شور و شوق و انگيزه را ايجاد ميكند كه بيشتر به سوي تعاون اسلامي كشانده شوند تا تكاثر ثروت از طريق استثمار مردم وطن يا ملل ديگر؛ امروز نيز شاهد چنين شور و انگيزهاي در ميان مبارزين و انقلابيون مسلمان به ويژه جوانان در نيل به تعاون اسلامي هستيم.
عواملي كه در اين قسمت برشمرديم سبب ميگردند كه نظام اسلامگراي ايران در آينده بتواند گروههاي ماركسيستي را در درون خود تحمل كند و خود با داشتن اصول و شعارهاي مؤثر و منطقي در مقابل شعارهاي ماركسيستها به پيش برود. آگاهي به اين واقعيت ما را اميدوار ميسازد كه تضاد بين جبهة اسلامي و جناح ماركسيستي رشد يابنده نبوده و به شدت و حدّت كنوني باقي نماند.
رهبر انقلاب ايران امام خميني در مصاحبهاي گفتهاند كه ما ماركسيسم امريكايي را نميتوانيم تحمل كنيم. اين اشارتي است به آن مواقع و مواضع ماركسيستهايي كه آگاهانه يا ناخودآگاه در اتحاد با منافع امپرياليستها در جهان، به ويژه آمريكا، قرار ميگيرند و ايران را به سوي تجزيه و تلاشي يا تعطيل توليدات يا تفرقه در صفوف ضداستعماري و ضدارتجاعي ملت ميكشانند، و منظور ايشان ماركسيسم بهعنوان ايدئولوژي اجتماعي ـ سياسي نيست.
حل اين تضاد منوط است به توفيق ما در وادار كردن ماركسيستها به ترك سلطهطلبي سياسي و تصفيه دروني و مشخص كردن صفوف خودشان از ضدانقلابيون دوزيستي يعني كساني كه در حرف و شعار راديكال ماركسيست و درعمل از مستكبرين و برنامهريزان و مديران نظام طبقاتي و ضدانساني گذشتهاند، و اقناع ماركسيستها به پذيرفتن اين اصل كه در يك مبارزة ملي و مردمي و ضداستعماري در جامعهاي كه ثروتها از طريق غارت منابع ملي و مصرفكنندگان اندوخته شده است و طبقة كارگر صنعتي هنوز بخش بسيار كوچكي از جامعه را تشكيل ميدهند و پافشاري بر حاكميت و سلطة احزاب مدعي نمايندگي طبقة كارگر، يعني اسيرتر كردن اقتصاد كشور در چنگال امپرياليسم و نتيجتاً وابستگي بيشتر اقتصادي و تفرقه در صفوف مردم.
اين راهحل معطوف به اقدام خود ماركسيستها از يكطرف و اقدام و روشنگري سياسي و تبليغاتي وفاداران انقلاب اسلامي از طرف ديگر ميگردد و پرهيز از خشونت و مسموميت فضاي سياسي ميباشد. مبارزان و انقلابيون مسلمان و ديگر اقليتها بايد به اين مسأله توجه كنند كه در برخورد و مقابلة سياسي منطقي و روشنگرانه در مقابل تبليغات و اعمال ماركسيستها اگر به اقناع آنها بر اثر نپذيرفتن منطق صحيح، موفق نگردند در مقابل، اكثريت قاطع مردم و به ويژه جوانان و كارگران و ساير اقشار اهل فكر و مطالعه را بيدار و طرفدار و مؤمنتر به اسلام ساخته و سطح فكر و كارائي سياسي آنها را رشد و ارتقاء خواهند داد، در غير اينصورت تضاد فوق رشد يافته و منجر به درگيريهاي نظامي و جنگ داخلي گرديده و راه را براي دخالت خارجي و بهرهبرداري استعمار هموار خواهد كرد.
3ـ گروههاي ليبرال، دمكرات و ناسيوناليست
عامل ديگر تفرقه در صفوف ملت و تجزية انقلاب، افراد و گروههاي ليبرال، دمكرات و ناسيوناليست هستند. اكثريت اين گروهها ضداسلام و حتي مخالف بعد اسلامي انقلاب نيستند. ولي بيشتر بر دمكراسي غربي و ارزشهاي ليبرال و عدم دخالت مذهب در روند سياسي، اجتماعي جامعه (سكولاريسم) تكيه ميكنند، يا آنكه بيشتر بر مليت ايراني تكيه دارند. اين گروهها اگر از جهت بينش ايدئولوژي و مواضع سياسي بطور غالب و كامل با انقلاب اسلامي و ارزشهاي آن منطبق نباشند، لااقل ضد آن نيز نيستند و اغلب چهارچوب جمهوري اسلامي را پذيرفتهاند. آنچه براي ما حائز اهميت است، مواضع سياسي و اجتماعي اين گروههاست و اينكه بر مصالح و خواستهاي كدام بخش از جامعه متكي و وفادارند.
انقلاب اسلامي ايران تكامل مبارزة ملي و آزاديخواهي ملت ايران است و طبيعتاً با معتقدين به استقرار آزادي و حقوق ملي نميتواند تضادي داشته باشد. چنانچه عناصر فوق در مواضع اجتماعي خود جانبدار بورژوازي غربزدة جامعة ايراني يا بورژوازي اداري و مديران سطح بالا باشند و يا حافظ چهارچوبهاي اقتصاد استعماري در رابطه با غرب، در اينصورت با انقلابيون مسلمان و هواداران انقلاب اسلامي تضاد مييابند، والا تضادي وجود ندارد.
مسألة مقابلة ارزشهاي دمكراسي غربي با ارزشهاي اسلامي كه ما خواهان و مدعي حاكميت آن بر انقلاب اسلامي ايران هستيم، امري است كه از دوران مشروطيت در ايران مطرح و مورد بحث بوده است و سپس بعد از 28 مرداد 1332 نيز دوباره مطرح گرديده است. به نظر ما انديشة دمكراسي از آن جهت كه حاكي از حاكميت و ارادة مردم به عنوان منشأ قدرت و تفكيك قواي حاكمه و مساوات سياسي و… ميباشد، از ارزشهاي اسلامي دور و جدا نيست. ما مدعي هستيم كه ارزشهاي اسلامي وسيعتر و عميقتر از ارزشهاي دمكراسي است و بنا به همين نسبت و رابطة فكري است كه ما معتقديم تضاد بين نيروهاي دمكرات و ملي در مواجهه با وفاداران به انقلاب اسلامي و ارزشهاي آن يك تضاد ريشهدار و رشد يابنده نيست. ولي اين تضاد وقتي بصورت تبعيت و تقليد بدون نقد از فرهنگ و تمدن غربي و شيفتگي نسبت به آن، و از طرفي ايجاد قشريگري و انجماد بر ظواهر تمدن غربي درآيد، آن وقت جنبة رشد يابندة خود را مييابد. در صدر مشروطيت اين تضاد بصورت تضاد مشروطه و مشروعه مطرح شد و به جنگها و ستيزهايي كشيد كه در نهايت مشروطيت ايران را از قدرت و كاربري و حاكميت و نفوذ در اعماق جامعه دور داشت.
روشنفكراني كه پذيرش ارزشهاي دمكراسي را بر غربزدگي و تقليد بيچون و چرا از تمدن و فرهنگ غربي منطبق ساختند، پس از مشروطه بر سر كار آمدند و تا قبل از انقلاب اخير ايران همانها مصادر امور و مجريان و برنامهريزان رژيم گذشته بودند. دلبستگي فرهنگي و شيفتگي نسبت به ارزشهاي غرب اكثريت روشنفكران جهان سوم را به تسليم و وابستگيهاي فراواني در زمينههاي سياسي و اقتصادي كشاند. چنانكه در آغاز متذكر شديم انقلاب ايران ارزشها را تغيير داده و بازگشت از ارزشهاي غربي به ارزشهاي اسلامي را دربرداشته و دارد. روشنفكران دمكرات و مليگرايي كه اين واقعيت را مانند ديگر كسان و گروههايي كه پذيرفتهاند بپذيرند، تضاد عميق و فزايندهاي با انقلاب اسلامي نميتوانند بيابند. لذا تكليف مسئولان و رهبران انقلاب اسلامي در مورد حل اين تضاد روشن ميشود كه راهحلي است نه مبتني بر طرد و خصومت بلكه استوار بر پذيرفتن حق آنها در مبارزة ضداستبدادي و ضداستعماري و مشاركت آنها در نظام تصميمگيري و قانونگذاري و اجرايي. اصرار و تأكيد بر جدايي نهضت اسلامي از جنبش دمكراتيك نه به سود اسلام و مسلمين است و نه به سود جامعه و ملت ايران و نه منطبق بر حقيقت، اسلام با دمكراسي يا مليت مغايرتي ندارد و مليت ايراني هم از اسلام جدا نيست.
4ـ دولت و انقلاب
تضاد ميان دولت و انقلاب به نظر ميرسد تضادي مهم و سرنوشتساز باشد. از يكطرف با توجه به مسائلي كه نسبت به روحانيت گفته شد يعني خطري كه از ناحية روند انحصارگرايانة روحانيت احساس ميشود، ما دولت را به معناي واقعي، دمكرات مييابيم. اين يك وجه تضاد دولت و رهبري انقلاب است كه به نظر نهضت آزادي در اين زمينه دولت محق است. خصلت دمكرات بودن دولت سبب ميشود نيروهاي ملي، روشنفكري و حتي برخي از نيروهاي ماركسيستي آمادگي تفاهم بيشتري با دولت (قوة اجراييه) داشته باشند. دولت در صورت رفع اشكالات ديگر خود، استطاعت بيشتري در حفظ وحدت ملي دارد و بدين جهت تقويت و تأييد موضع دولت از اين جهت يك وظيفة مسلَّم در جهت حل مسائل درون انقلاب ايران است.
از طرف ديگر تضاد مهم ديگر دولت با انقلاب در تلقي دولت از انقلاب و نتيجتاً روش عمل آن است كه البته خود دولت بارها گفته است اين دولت انقلابي نيست بلكه انتقالي است و ميخواهد در كادر قوانين قديم كه با جمهوري و انقلاب تضاد آشكار ندارند عمل كند. دولت براي جلوگيري از هرج و مرج و ايجاد نظم ميخواهد امور را در نظم و مقرراتي به اجرا گذارد، كه البته كار درستي است ولي در بسياري از جاها قوانين قديم دست و پاي انقلاب را ميبندد و طبيعتاً در اين حالت اولويت با انقلاب بايد باشد، ولي دولت با توجه و پايبندي به مقررات قديم مشكلاتي براي انقلاب بوجود آورده است.
دولت در ماههاي گذشته به اجراي قوانين و نظريات خود در چهارچوب نظام اداري و بوروكراسي موجود اصرار داشت و بدين سبب گاه در برابر خواستهاي انقلابي و اقتضاآت انقلابي جامعه قرار ميگيرد و اين امر را حمل بر مخالفت انقلابيون با نظم و مديريت ميكند. در حاليكه انقلاب با نظم و مديريت مغاير نيست، بلكه انضباط و سازمانيافتگي در انديشه و عمل جزو كار هر انقلاب و انقلابي است. اما مسأله بر سر اين است كه آيا نظم اداري كه يادگار و ميراث دوران استبداد و استعمار است ميتواند ظرفي براي پذيرش و شكوفا ساختن محتوا و اهداف انقلاب اسلامي گردد يا خير؟
در ماههاي اخير دولت خود به اين واقعيت رسيده و اقداماتي در جهت گريز از بوروكراسي طاغوتي كرده و عدم اتكاء و اعتماد بر عناصر قديمي و فسيل شدة بوروكراسي يا تكنوكراتهاي وابسته به نظم گذشته را پذيرفته است و اين قدمي است در راه تفاهم بيشتر دولت و انقلاب.
اشكال ديگر دولت در آن است كه به سبب برداشت خاصي كه نسبت به استعمار و وابستگي دارد دقت لازم را در انتخاب مديران بكار نميبرد و مديران اغلب تفاهمي با انقلاب ندارند. بازگشت بورژوازي اداري وابسته، انقلاب ما را شديداً تهديد ميكند.
اين وضع هم منجر به بدبيني انقلابيون ميگردد و هم به جبههگيري در برابر دولت ميانجامد و يا اينكه كارها را مستقل از دولت انجام ميدهند كه هم نوعي مقابله با دولت است و هم بوجود آمدن هرج و مرج بيشتر.
به نظر ما و با توجه به ماهيت و كيفيت طرفين اين تضادها، تضاد ميان دولت و انقلاب خطر رو به رشد نيست. صداقت و روحية دمكرات رئيس دولت و همكاران اصلي او و احساس مسؤوليت ايشان، از رشد چنين خطري جلوگيري ميكند و اگر ساير تضادها به نفع انقلاب حل شود تفاهم و هماهنگي دولت و انقلاب نيز روز به روز بيشتر ميشود.
5ـ انحصارطلبي و تحمل انقلابي
رشد سلطه و انحصارطلبي همراه با خشونت و عدم تحمل تنوع عقايد و گرايشها در درون انقلاب مشهود است. انقلاب ايران از يك جهت ضداستبداد فردي و حاكميت گروهي بوده است و بيش از آنكه جنبة طبقاتي داشته يا از جانب گروه خاصي اداره گردد، جنبة مردمي و عمومي و ارزشي دارد و اين ارزش والاي انقلاب ماست. حال كه استبداد سلطنتي برچيده شده اگر قرار باشد نوع ديگري از سلطه حاكم گردد مخالف با ارزشهاي انقلاب است.
در ماههاي اخير از جانب افراد و گروههاي خاصي كه نوعاً خود را تابع و مطيع روحانيت معرفي ميكنند و همچنين از جانب برخي از روحانيون غيرمسؤول اقدامات و تراوشات فكري و لفظي بروز ميكند كه حاكي از عدم تحمل ديگران و ظهور نوعي خشونت و زورگويي است. از طرف ديگر برخي سخنان رهبري انقلاب نيز حكايت از يك جانبه بودن اطلاعات رسيده به ايشان ميكند. اينگونه عملكرد افراد و عناصر روحاني و غيرروحاني بهانهاي بوجود ميآورد كه انقلاب ايران را يكطرفه و تنها وابسته و منبعث از روحانيت معرفي كنند و زحماتي كه ديگران در طي ربع قرن مبارزه براي سعادت و رهايي ملت كشيدهاند و نقش كم و بيش مهمي در تكامل انقلاب اسلامي داشتهاند، ناديده انگاشته شود و حتي گهگاه از اين هم بالاتر با نهايت خشونت و انحصارگرايي با چنين عناصر برخورد شود. اينگونه برخوردها موجب ميشود تا جو و فضاي سياسي ايران مسموم، تلخ و به انحطاط كشيده شود و تفرقه و تشتت در صفوف ملت ايجاد و رشد كند. نتيجة اين رابطة متقابل زمينة قدرت گرفتن ضدانقلاب را فراهم ميسازد.
پس از جبههگيريهاي تبليغاتي و عملي عليه گروهها و افراد و گرايشهاي غيرروحاني ولي مذهبي يا ملي در ماههاي اخير ما شاهد نزول و افول محبوبيت و مقبوليت عامه و بينظير رهبري انقلاب ايران هستيم. بسياري از افراد و عناصر فرصتطلب يا بيمسؤوليت جرأت پيدا كردهاند ضمن تبليغ تفرقه و تضعيف رهبري كنوني، فرقهگرايي و تشتت در صفوف ملت را دامن زنند. انحصار و سلطهگرايي در درون يك حركت عام و مردمي هميشه منجر به تفرقه و سربرآوردن گرايشهاي مخالف و فرقه فرقه شدن جنبش شده و خواهد شد. به اعتقاد ما برخي از عناصر مذهبي كه تا قبل از پيروزي انقلاب در بُعد سياسي هيچ نقشي در مبارزه نداشتند و حتي نسبت به رهبري و مبارزة تودة مستضعف توهين ميكردند، امروز در لباس مدافع انقلاب از ميان صفوف روحانيون مبارز و انقلابي با نوشتن يا سخن گفتن آنان را به جبههگيري عليه مبارزين غيرروحاني تشويق ميكنند. برخي از مبارزين مذهبي نيز كه بيشتر بينش بازاري دارند تا سياسي و انقلابي، با تحليلهاي سطحي و قشري از مسائل جامعه اين جو را تشديد ميكنند. اين افراد كه خود را در پشت روحانيت مبارز مخفي كرده و به نام آنها عمل ميكنند و سخن ميگويند، به روحانيت مبارز و انقلابيِ شيعه چهرهاي انحصارطلب و سلطهگرا ميبخشند كه موجب دور شدن اقشاري از توده از روحانيت و مذهب ميشود.
روحانيت ايران به رهبري امام خميني در پرتو گسترش تودهاي خود نقش بسيار مؤثر و ارزندهاي در بسيج مردم داشته و دارد، ولي در زمينة سازماندهي و اداره، تربيت و پرورش آن به ميزان لازم تجربه ندارد. روحانيت ما در اين دوره از مبارزاتش براي نخستين بار در تاريخ شيعه قدرت سياسي ـ اجتماعي انحصاري را آزمايش ميكند و در اين راه بر پشيباني تودة مردم متكي است و در صورتيكه قادر نباشد توده را متشكل و سازماندهي كند و تربيت و تفكر انقلابي را به آنها بياموزد، به زودي توده تغيير جهت خواهد داد زيرا حركتِ تنها مبتني بر احساس و عاطفه دوام و استمرار ندارد. كمبود تجربة روحانيون در اداره و متشكل كردن و بالاتر بردن بينش توده موجب شده است كه از يكطرف به نفي ديگران پردازد و از طرف ديگر در جهت اسلامي كردن همه چيز و همة اعمال در جامعه شتاب كند در نتيجه اكثراً ظواهر امور و نام آنها اسلامي شده در صورتي كه از محتواي عملي و تقوا و خصلتهاي اسلامي بسيار عقبتر است. اعمال و سخنان افراد و امور مملكت در صورتي كه از محتواي اسلامي لازم برخوردار نباشند ولي به نام اسلام به جامعه عرضه شوند موجب بدنامي و تضعيف اسلام در جامعه ميگردند.
اگر نكات ذكر شده در بالا مورد توجه قرار نگيرند و اشتباهات ادامه يابد آن وقت انگيزههاي اسلامي در توده و عناصر فعال جامعه رو به تزلزل و زوال ميرود و وجه افتخارآميز انقلاب يعني حاكميت ارزشهاي خدايي و اسلامي صدمه ميبينند. اگر ما آرام ولي مطمئن به سوي اجرا و پياده كردن احكام و موازين اسلامي پيش برويم، به مراتب مؤثرتر و موفقتر خواهيم بود تا با حركتي شتابآميز. مردمي كه قرنها تربيت اسلامي نداشتهاند و با زندگي مصرفي چند دهة گذشته و فرهنگ غربي فاسد شدهاند تنها به تدريج قادر خواهند بود با ارزشها، اخلاقيات و خصلتهاي اسلامي مسلّح شوند و آمادة پذيرش تعهد و مسؤوليتهاي بالاتر اسلامي گردند و مسلماً اين موفقيت از طريق يك برنامة آموزشي در جوار عمل روزانه حاصل ميگردد.
به نظر ما راهحل مشكلاتي كه با توجه به نكات ذكر شدة بالا ايجاد گرديده اين است كه رهبران مبارز و انقلابي به ويژه شخص امام پيشقدم و مبلّغ تخفيف در شرايط و جوّ سياسي شوند و تمام نيروهاي ملّي و مذهبي ضداستعماري را دعوت به تشكيل جبههاي واحد كرده و از آنها بخواهند تا همانند دوران مبارزه در گذشته به وحدت كلمه باز آيند. در صورتيكه اين اقدام سريعاً از جانب رهبري و مسؤولين روحاني صورت گيرد اميد حل تضاد به نفع بقاء و تكامل انقلاب اسلامي وجود دارد والا روند امور، هر صاحب بينش بيغرض و بيطرفي را نگران آيندة انقلاب و جامعه ميسازد.
6ـ فرصتطلبان چپ و راست و ديگر زمينههاي ضدانقلابي
تضادهاي ناشي از رفتار فرصتطلبان چپ و راست، مشخص نبودن صفوف و گرايشها، كهنگي و پوسيدگي نظام اداري و مقابله و مقاومت آن در برابر انقلاب ايران، رشد اخلاق غيرانقلابي و نداشتن صبر انقلابي لازم، طلب باج از دولت انقلابي و مطالبة پاداش مادي از جانب كاركنان و حقوقبگيران قبل از اينكه كارهاي توليدي و اقتصاد كشور مشكلات اوليه را پشت سر بگذارد، خطراتي هستند كه هر روز بيش از روز قبل انقلاب ما را تهديد ميكنند. اين جريان نگرانكننده به نظر ما از راه ارائه و اجراي سريع برنامههاي اصيل انقلابي و سرعت عمل بخشيدن و بكار بردن قاطعيت و تمركز در اداره و مديريت امكانپذير است.
در كنار همة اين تضادها كه تا به حال ذكر شد، مهمترين خطر واقعي كه انقلاب اسلامي را تهديد ميكند، خودسري و عدم تمركز در درون نيروهاي انقلابي، تعدد مراكز تصميمگيري، فساد و خيانت نيروهاي ضدانقلابي است كه در درون نهادهاي انقلاب رسوخ كرده و مجموعاً نوعي هرج و مرج را بر دولت و جامعة انقلابي ما حاكم و سيما و محتواي انقلاب را لكهدار ميسازند. با اين خطر و اين ميكرب موذي اگر به درستي و با سرعت و قاطعيت مقابله نشود، انقلاب ايران از رهبري و هدايت صحيح محروم ميشود و هر حركتي، اعم از طبيعي، انساني يا اجتماعي، وقتي خود بخودي و بدون هدايت گرديد محكوم به تلاشي و اضمحلال و رو به مرگ رفتن است. اضمحلال انقلاب اسلامي ايران يعني پيروزي ضدانقلاب، پيروزي كفر و فسوق و شكست اسلام در اين منطقه از جهان. بدين ترتيب حل همه تضادهاي درون انقلاب ما تحتالشعاع و در رابطه با حل اين تضاد اصلي و خطرناك قرار گرفته و قابل حل خواهند بود.
نخستين نتيجهاي كه از اين تفكيك و نقد تضادها ميگيريم اين است كه انقلاب بايد يك تمركز در رهبري، تمركز در قدرت اجرايي و يك قاطعيت همراه با برنامهريزي هشيارانه داشته باشد. تا نيروهاي مسؤول و متعهد درون انقلاب اسلامي به يك وحدت و تمركز قدرت دست نيابند، قدرت مقابله و مواجهة همه جانبه با ضدانقلاب و تظاهرات چپ و راست آن را ندارند. پس درمان اصلي و حياتي بيماري انقلاب ما در تمركز قدرت و قاطعيت و هشياري و آيندهنگري اين مركزيت خلاصه ميشود:
1ـ ايجاد يك هيأت حاكمة واحد و انقلابي متناسب با انقلاب اسلامي ايران.
2ـ تكميل و اصلاح تركيب شورا.
3ـ روشن كردن دقيق سياستها بطور مشترك از جانب شورا و هيأت اجرايي.
4ـ رهبري ارگانها و واحدهاي دولتي و ملي از تركيبي از شورا و دولت و هر يك از واحدهاي مربوطه.
5ـ منسجم و كوچك كردن وزارتخانهها و واحدهاي دولتي تا سرحد امكان، ايجاد هستههاي انقلابي در آن واحدها و سپس عضوگيري به تناسب ارجاع كارها.
تقويت و تمركز رهبري:
حال كه به اين واقعيت رسيديم كه دشمن اصلي و خطرناك و رو به رشد انقلاب، هرج و مرج است، راه مقابلة با آن چيست؟ آنچه به نظر ما ميرسد يك طرح و پيشنهاد است كه بر سر كيفيت و ريزهكاريهاي اجرايي آن آمادة تماس و بحث با مسؤولين امور هستيم. نقطة مقابل هرج و مرج، تمركز و وحدت و هشياري و قاطعيت است. براي اين منظور نقش سه پاية اصلي دولت انقلاب را بايد از هم تفكيك و با يكديگر هماهنگ ساخت:
هيأت دولت كه مسؤول كارهاي اجرايي است، بايد اولاً در جهت رفع عوامل ضعف درون خود كه در صفحات قبل گفته شد تلاشهايي بذل كند، ثانياً لازم است عوامل ضعف دولت را به حداقل رسانيد و بجاي دخالت مستقيم در امور كه تصميمگيريهاي قوة اجرائيه را دچارضعف و ركود ميكند، سعي كرد بين شورا و دولت در مورد اينگونه عمليات، هيأت مشترك يا ستاد مشتركي برقرار كرد و اصولاً در تمام امور مهم اجرايي تصميمگيري در مجمعي مركب از نمايندگان شورا، دولت و نمايندة واحد مربوطه اتخاذ گردد تا در عين هماهنگي دولت و شوري، تفاهم و پذيرش واحد مربوطه نيز جذب شده باشد، عناصر مؤمن به انقلاب و اهداف آن در دولت بايد افزايش يابند و تصميماتي كه از اينگونه هيأتهاي مشترك صادر شود، براي اجرا بطور انحصاري به دولت واگذار شود و شورا و رهبري نيز آن را تصويب و تأييد و حمايت جدي نمايد. براي برنامهريزي سياسي، اقتصادي، اجتماعي و امنيتي كميسيونهاي مطالعاتي مركب از نمايندگان شورا، دولت و صاحبنظران تشكيل و با سرعت خطوط اصلي سياستهاي دولت تعيين و براي تهية طرحهاي اجرايي به دولت ابلاغ گردد. كميسيونهاي برنامهريزي حتماً بايد كاملاً به صورت مشترك از شورا و دولت و نمايندگان گروهها و طرز فكرهاي جنبش اسلامي تركيب شوند تا هم از دوباره كاري اجتناب شود و هم زمينة پذيرش تصميمات اجرايي دولت، از طرف شورا، رهبري و گروههاي سياسي تضمين گردد، و در عين حال همين كميسيونها، خطوط اصلي سياستها و راهحلهاي خود را به اطلاع و تأييد امام برساند، تا ايشان نيز از طرف خود در اعلام و ضمانت آنها اقدام كنند. بدين ترتيب تصور ميرود كه عوامل خارجي و داخلي ضعف قدرت نيروي اجرايي يعني دولت انتقال به حداقل برسد.
و اما در مورد شورا: براي اينكه شورا بتواند هم نقش قوة مقننه و هم سمت مشاورة امام را برعهده گرفته، در عين حال در ميان مردم و گروههاي سياسي از اعتبار ذاتي و نفوذ قاطع و ضروري برخوردار باشد، بايد اولا به لحاظ كمي گسترش يابد و به لحاظ تركيب، مركب از تمام گروهها و گرايشهاي درون جنبش انقلابي اسلامي ايران باشد. شورا تا به چنين تركيب و ماهيتي دست نيابد، قادر به ايفاي نقش واقعي و تاريخي خود نيست.
اگر در جهت انجام امور، به شرح فوق تلاش صادقانهاي بشود به نظر ميرسد كه ما به يك امر بسيار ضروري و حياتي در شرايط جامعة انقلاب دست خواهيم يافت و آن عبارتست از: 1ـ وحدت در تصميمگيري. 2ـ تمركز قدرت در اجرا. 3ـ اشتراك در حمايت و مراقبت. اين سه اصل اساسي است كه مبناي كار دولت انقلاب در شرايط انقلابي و خطير كنوني بايد قرار گيرد، و همه با تمام تعهد و نيرو در تثبيت و تحقق اين سه اصل بايد بكوشند.
پس از دستيابي به اين سه اصل است كه دولت انقلاب ميتواند ادارة امور را با قاطعيت انجام دهد. اما براي توفيق در انجام وظايف بايد اولاً در تشكل و گسترش پاسداران انقلاب كوشيد كه نقش يد نظامي انقلاب را بتواند عهدهدار گردد و در تركيب پاسداران نيز مانند شورا بايد از تمام نيروهاي درون جنبش انقلابي اسلامي استفاده شود. ثانياً شوراهاي استانها با سرعت انتخاب و جانشين كميتههاي انقلاب گردند و بعد اين شوراها عهدهدار اجراي انتخابات شوراي شهرستان و شهر و بخش شوند. ثالثاً اين شوراهاي استان و شهرستان، به وسيلة پاسداران و با كمك نيروهاي برگزيدة خاص ارتش و پليس و ژاندارمري اقدام به خلع سلاح كامل حاملين اسلحه كنند.
اگر اين روند با سرعت و دقت صورت گيرد، هم شوراهاي منتخب و هم سپاه پاسداران تجربة متناسبي در هدايت امور و عمليات نظامي به دست خواهند آورد و بدين ترتيب ميتوان اميدوار بود كه مجموعة فوق آمادگي مقابله و مواجهه با هرگونه توطئة داخلي ضدانقلاب را كسب نمايد.
اصلاح فضاي سياسي انقلاب
طرح فوق براي نيل به يك تمركز وحدت در رهبري دولت انقلاب و كسب استعداد جهت قاطعيت لازم در اين شرايط انقلابي لازم و ضروري به نظر ميرسد، اما تمام اين عمليات در يك فضاي سياسي در جامعه بايد اجرا شوند. اگر فضاي سياسي جامعة انقلابي، از يك طرف هماهنگ با دولت انقلاب نباشد و از طرف ديگر خود با اهداف و ايدئولوژي جنبش انقلابي كه در آغاز اين نوشتهها به آن اشاره رفت سازگار نباشد، به پيشرفت تكاملي و توفيق انقلاب نميتوانيم اميدوار باشيم. فضاي سياسي امروز ما به سوي خشونت، به سوي عدم تفاهم و وحدت نيروهاي انقلابي و به سوي قطبي شدن نيروهاي انقلابي پيش ميرود. برخوردهاي غيرمنطقي و عاطفي با گروهها و گرايشهاي غيراسلامي با سرعت رو به افزايش است و خطر درگيريهاي خشونتآميز و احتمالاً نظامي وجود دارد. اين چنين برخوردها كه بيشتر صورت عكسالعمل و احساسي و ناشي از خشم و كينه است به هيچوجه با معيار صبر و تقوي((1) كه قرآن به عنوان ضامن پيروزي بر رقبا و دشمنان خارجي و داخلي معرفي مينمايد تطبيق نميكند. و از اين گذشته مسير و رشد برخوردهاي عكسالعملي و احساسي هميشه به سوي درگيريهاي مسلحانه و خشونتهاي فاجعهآميز است. اگر نيروهاي درون انقلاب ما به سوي چنين درگيريهايي پيش برود، نه فقط سرنوشت انقلاب را دچار شكست و اضمحلال مينمايند، بلكه از آن بدتر خود انقلابيون به عناصري خشن و كينهتوز و افراطي و منحرف از اسلام تبديل خواهند شد. در فضاي سياسي ما، حس تحمل و گذشت در برابر عقيدة مخالف يا متفاوت، در برابر گروههاي غيراسلامي و حتي گروههاي اسلامي خاص، با سرعت جاي خود را به كينه و نفرت و خصومت ميدهد، اين خصومت و نفرت به جايي رسيده كه گويي در ميان بعضي ارگانها يا گروهها، دشمن اصلي فراموششده يا خطر آن ناديده گرفته ميشود. تمام اين شيوهها مخالف صريح معيار صبر و تقواي قرآني است.
چنين فضاي سياسي، كه بهتر است آن را نه فضاي سياسي بلكه فضاي خشونت و نفرت بناميم، و متأسفانه شاهد رشد و توسعة آن نيز هستيم، هرگونه تغيير و تكامل و اصلاح در رهبري و دولت انقلاب را بينتيجه ميگذارد و شكست و جنگ داخلي را سرنوشت مختوم انقلاب ما ميسازد.
براي تلاش در تخفيف اين شرايط حاد و خطرناك كه بر فضاي سياسي انقلاب اسلامي ما سايه انداخته و رفتهرفته سيما و باطن اسلامي را از آن سلب مينمايد نياز به يك حركت سياسي احساس ميشود كه ذاتاً خط واسط بين گرايشهاي مختلف اسلامي انقلاب بوده و بتواند نقش مؤثري را در هماهنگ كردن آنها با ساير گرايشهاي غيراسلامي ولي صادق و وفادار به انقلاب اسلامي بازي كند و بتواند معيار صبر و تقواي قرآني را در درون جنبش كنوني اشاعه دهد. ما به عنوان نهضت آزادي ايران، به لحاظ ماهيت فكري و خصلتي خود و نيز به لحاظ روابطي كه با قطبهاي مختلف و گرايشهاي درون جنبش داريم، رسالت انجام چنين وظيفهاي را بر دوش خود احساس ميكنيم و به اميد انجام اين رسالت حيات جديد خود را، به نام پروردگار هستيبخش موجودات آغاز ميكنيم:
ربنا افرغ علينا صبراً و ثبت اقدامنا وانصرنا عليالقومالكافرين.
تركيب نهضت آزادي
وقتي ميگوييم ما به عنوان نهضت آزادي، لازم است بگوييم كه اين (ما) كيست؟ در آغاز، نهضت مركب از كساني بود كه از سال 1332 در جنبش ملي ـ مذهبي به نام نهضت مقاومت ملي عليه كودتاي نظامي شاه مخلوع وارد صحنة مبارزة سياسي شدند. اكثر اين افراد اعضاء انجمن اسلامي دانشجويان در آن زمان بودند، ويژگي آنان داشتن آرمان اسلامي بود و اسلام براي ايشان يك مكتب و ايدئولوژي سياسي ـ اجتماعي به شمار ميرفت كه در سال 1340 در تشكيلاتي به نام «نهضت آزادي ايران» متشكل شدند. اين جمعيت مطابق با شرايط و ضرورتهاي آن روز يك جمعيت با ايدئولوژي اسلامي و طالب دموكراسي و اجراي تام و كامل قانون اساسي و در برخورد با شاه راديكال و صريح بود و بر سر اين صراحت تا پاي زندان و محكوميت پيش رفت. برخي از افراد بودند كه پس از هجوم و فشار و محكوميت نهضت، آن وفاداري و صداقت را نسبت به اهداف نهضت نشان ندادند و از صحنة مبارزه خارج يا غيرفعال شدند. اما در ميان آنهايي هم كه از آغاز در متن حركت قرار گرفتند كساني بودند كه با رشد جنبش آزاديبخش در ايران كه مشخصاً از سال 42 اوج تازهاي گرفت و آرمانها و اهداف آن وجوه تازهاي در جامعه مطرح كرد پيش رفتند، و به وسيلة آنان حركتها و سازمانهاي انقلابي ديگري پيدا شد و افرادي نظير دكتر شريعتي به افكار اسلامي و انديشه و ايدئولوژي اسلامي به عنوان يك مكتب و مسلك انساني ـ سياسي و اجتماعي ـ انقلابي جلوههاي خاصتر و تازهتري دادند. كساني كه فكرشان و انديشهشان و عمل و خصلتشان همپاي اين تحولات تغيير كرد و كساني كه با نهضت امام خميني از سال 1342 آشنايي پيدا كردند و در رابطه با آن قرار گرفتند و رابطة تأثير و تأثر از آن را داشتند و وقتي اين مجموعه به پيشرفت تدريجاً به تدوين سلسله انديشهها و آرمانهايي كه ايدئولوژي جنبش انقلابي اسلام را تشكيل ميداد، پرداختند. كساني از درون نهضت آزادي همپاي اين حركات فكرشان تحول پيدا كرد و عمل و زندگي اجتماعي و هستي اجتماعيشان نيز تغيير پيدا كرد و پله به پله از وابستگي به نظام گذشته يعني به نظام دنياپرستانه در ايران و جهان وداع كردند و رفته رفته خودشان را از آن نظام رهانيدند و مهاجرت كردند. اين كسان همپاي نهضت پيش آمدند تا اينكه امروزه داراي يك ويژگي انقلابي ـ اسلامي شدند. اين افراد كه از درون نهضت آزادي از آغاز و همپاي جنبش، حركت كردند، تغيير فكر دادند و تحول يافتند، امروز جزو تركيب نهضت آزادي ايران هستند.
وَالَّذينَ آمَنوا مِن بَعدُ وَ هاجَروا وَ جاهَدوا مَعَكُم فَاولئِكَ مِنكُم… (آيات 72 تا 75 سوره انفال)
آنها كه به اين حقيقت ايمان آوردهاند كه اسلام تنها يك دين فردي نيست بلكه يك ايدئولوژي اجتماعي است و تمام فضاي زندگي فردي و اجتماعي را هدايت ميكند، كساني كه از فضاي فرهنگي و خصلتي نظام وابسته و فاسد رژيم پهلوي و از جنبههاي منفي تمدن غربي مهاجرت كردند و كساني كه در راه انقلاب اسلامي ايران در پانزده سال اخير جان فشاندند و غمخواري كردند، خواه متقدمين و خواه متأخرين، اصولاً ميتوانند در متن حركت نهضت آزادي قرار گيرند.
همچنين كساني بخصوص در ميان جوانان، هستند كه از آغاز جزء نهضت آزادي نبودند ولي همپاي تحولات فكر و انديشه در جامعة اسلامي ايران آنها هم تحول پيدا كردند. اينان افكار و انديشهها و خصلتهايشان با جنبش انقلابي امروز ايران هماهنگي و تطابق دارد و نيز كساني بخصوص در ميان جوانان هستند كه در طي چند سال گذشته در ضمن فعاليت عملي در جنبش انقلابي تحول فكري نيز پيدا كردند. اينان هم بطور اصولي ميتوانند جزو نهضت آزادي در اين دوران جديد از حياتش باشند، البته اگر خودشان بخواهند. بنابراين نهضت آزادي نه با تركيب روز اولش بلكه با يك تركيب جديد تجديد حيات ميكند و اينها همه ميتوانند جزو مؤمنين اين تجديد حيات باشند و كار و وظيفة ما است كه با آنها در رابطه و تماس باشيم و مسائل و تحليلهاي خودمان را با آنها مطرح كنيم و ببينيم آنها متقابلاً چه ميگويند و چه ميانديشند.
ديگر اينكه وقتي ما ميگوييم نهضت آزادي، عدهاي ميگويند اصولاً رسالت نهضت آزادي، نفي رژيم سلطنتي استبدادي بوده و آن هم تمام شده و الان به هدف رسيده بنابراين رسالتش پايان يافته است. ولي ما را عقيده بر آن است كه حركت انسان براي آزادي يك حركت مستمر و درازمدت كه تا سرحد رسيدن انسان به آستان پروردگار است ادامه دارد. چرا؟ براي اينكه آن عواملي كه آزادي انسان را محدود و مقيد ميكند يكي دو تا نيستند. ما آنها را بطور كلي به دو سلسله تقسيم ميكنيم: يك سلسله قيود و موانع خارجي راه آزادي بشر است. اين قيود و موانع خارجي طبق تجربة تاريخي كه ما داريم تحت نامهاي استعمار، استبداد، استحمار، استثمار و در واقع همة ابعاد استضعاف وجود دارند و همة اينها قيود و موانعي هستند كه از خارج خود بشر بر او تحميل ميشوند.
تا زماني كه اين چهار نوع بند ذهن و دست و پاي انسان در جهان وجود دارد حركت آزاديبخش هم ضرورت و رسالت دارد. در كنار اين قيود و موانع خارجي، هواهاي نفساني كه موانع دروني به شمار ميروند به عنوان بندهايي انسان را اسير ميكنند و تا هنگامي كه اين بندها و موانع و قيود خارجي و دروني در برابر انسان هست، نهضت آزادي و حركت آزاديبخش انسان هم رسالت و ضرورت دارد. حال ممكن است در هر مرحله و درمقابل هر يك از اين قيود و موانع چه خارجي و چه داخلي، نهضت محتاج باشد كه محتواي انساني و فكري خاصي براي خودش پيدا كند ولي به هر حال بطور كلي و بطور عام نهضت آزادي با جنبش آزاديبخش بشر رسالت هميشگي دارد. در شرايط كنوني جامعة ما، براساس تحليلي كه در صفحات گذشته ارائه داده شد، ما فكر ميكنيم نهضت آزادي با اين تركيب جديد ضرورتي سياسي ـ اجتماعي و تاريخي است.
اصول تفكر و مرام نهضت آزادي ايران
بطور فشرده، نهضت آزادي ايران، در شرايط حاضر، بر اساس تحليل فوق از وضع كنوني حكومت انقلاب اسلامي، با اصولي كه ميتواند استخوانبندي انديشه و مرام يك نهضت را بسازد حيات جديد خود را آغاز ميكند و پس از جمع شدن نيروهاي متمايل به آن بر اساس اين اصول، مرامنامه و اساسنامة خود را تدوين خواهد كرد. اين سازمان بر اساس اعتقادات بنيادي خود و تحليلي كه از شرايط موجود انقلاب دارد آمادة كمك و پشتيباني صادقانه از دولت فعلي كه پس از بيست و پنج سال نخستين دولت ملي است، ميباشد ولي تابع و وابستة بدان نيست.
لازم به تذكر است كه با وجود بودن چند نفر از اعضاي نهضت آزادي ايران در كابينه، ولي نه حزب كوچكترين وابستگي به دولت دارد و نه دولت تعهدي در برابر حزب و امام خميني هم در فرمان نخستوزيري آقاي مهندس بازرگان ايشان را بدون وابستگي حزبي منصوب كردهاند و اين فرمان هم بدون كم و كاست تاكنون اجرا شده است.
1ـ نهضت آزادي ايران حزبي است با جهانبيني توحيدي و ايدئولوژي اسلامي. جهانبيني توحيدي، آن بينش و تفكري است كه تمام مجموعة موجودات جهان خواه موجوداتي كه به مشاهده و لمس بشر رسيده باشند يا هنوز نرسيده باشند، همه را تجليات و سايههايي از يك هستي واحد و يگانه و قائم به ذات و مدرك ميبيند. اراده و آگاهي در درون اين موجودات هر جا باشند تجلياي از اراده و آگاهي اوست. حركت موجودات، تغيير و تحول آنها، همه نشانگر و تجليدهندة خصال و صفات آن هستي يگانه است. قدرت و عظمت آن هستي يگانه بر سراسر اين موجودات و بر يكايك و بر مجموعة آنها حاكم است. جل جلاله و عظم شانه. اما همانطوري كه گفته شد چون موجودات جهان تجليگاه صفات و ويژگيهاي آن هستي يگانه يعني ذات پروردگارند، بنابراين سير و مطالعه و بررسي در اين موجودات و كشف جهت حركت آنها و تطابق با آنها همان خداشناسي است. در اين سير و مطالعه و سعي در تطبيق، ما نه فقط تجليات پروردگار را بيشتر كشف ميكنيم بلكه از آن قدرت بينش و بصيرتي كه لازمة خداشناسي است بيشتر بهرهمند ميشويم. «افلم يسيروا في الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها او اذان يسمعون بها؟» سير و مطالعة در طبيعت و حركت طبيعت به ما قلوب و گوشهاي درككننده و شنوندة حقايق را ميدهد و بصيرت و بينش ما را بالا ميبرد. و اين ويژگي را هم داريم كه در اين برخورد عيني و علمي با طبيعت، از روند علوم مثبت جهان و تجربيات و مكاشفات بشري استفاده ميكنيم، در عين حال تجربيات را در يك مكتب خاص و يك طرز فكر خاص متبلور نميبينيم؛ هستند كساني كه توحيد را از طريق همين برخورد عيني درمييابند يا ميخواهند دريابند وليكن در برخورد علمي خودشان بطور آگاه يا ناخودآگاه اسير فلسفة خاصي ميشوند و ما نميخواهيم اسير فلسفة خاصي باشيم مگر آن فلسفة اصيل و پوياي اسلامي كه روند علوم بشري مؤيّد آن است.
2ـ اصل دوم اعتقادي ما اين است كه:
اخلاق و نظام ارزشهاي حاكم بر جامعه، روح نظام اجتماعي و سياسي را تشكيل ميدهد (كما تكونوا يولي عليكم). جنبشهاي انقلابي هميشه با تغيير بنيادي در ارزشهاي اخلاقي پيشتازان شروع ميشوند و به تناسب پيشرفت و توفيق پيشتازان، ارزشها و اخلاقيات نوين درتودههاي مردم رسوخ ميكند و اين خود مقدمة خيزش و قيام و بعثت جديد توده و نفي نظام سياسي و اجتماعي موجود ميگردد. نظام اخلاقي اسلامي بر مبناي فعاليت خلاق مادي و معنوي و كار و توليد و اكتساب مال و ثروت از يك طرف، و ايثار و بذل و اعطاي شائقانه و خاضعانة آن در راه خالق به مخلوق، از طرف ديگر است و اين كه جان و مال و حيثيت و هستي ما از خدا و براي خداست و وجود ما در جريان اين كسب و بذلها به سوي مظهر و منبع كمال يعني ذات پروردگار عروج مينمايد (انا لله و انا اليه راجعون) و تكامل مييابد (و اما من اعطي واتقي و صدق بالحسني فسنيسره لليسري) و در طي اين عروج به سوي پروردگار، تقوا است كه محور و معيار درستي حركت است. حال كه كسب تقوا از مسير راه اكتساب مال و قدرت و علم و… و بعد سلب مختارانة آنها از خود و نثار راه معبود كردن آنها و زندگي و سياستي كه ارزشهاي اسلامي روح آن را ميسازد، نيز، بايد همپا و همراه سلوك زاهدانة فرد مؤمن تحول يابد و تكامل و صيرورت او را به سوي آستان پروردگار تسهيل كند و تحقق بخشد. پس نظام سياسي و اجتماعي نيز بايد به سوي خدايي شدن مال و قدرت و هر امتياز ديگري پيش برود. جامعة اسلامي در زمان مهدي منتظر(عج) با اين ويژگي شناخته ميشود كه در آن مال و قدرت به تمام معني اجتماعي و از آن رهگذر خدايي شود و مال و نيتها فرو ريزد و امتيازات و تبعيضات از ميان برخيزد و قسط آرماني اسلام جايگزين جور و ظلم گردد.
3ـ اصل سوم اعتقادي ما كه مبناي ايدئولوژي اجتماعي و سياسي ما قرار ميگيرد اين است كه پروردگار همانطور كه هستيبخش همة موجودات است صاحب و مالك مطلق و اصلي همة موجودات، منجمله انسان و تمام موجوديتها و وابستگيهاي انسان است. مال و شخصيت و قدرت انسان در يد پروردگار است و مالك اصلي ما و نيت ما و مال ما و قدرت ما خدا است. بنابراين، آنچه را كه از مال و قدرت و شخصيت افراد بشر كسب ميكنند اينها همه متعلق به خدا است و بشر حق ندارد در اينها تصرف مالكانة مطلق داشته باشد، نه فرد بشر و نه هيچ سازمان بشري خواه دولت، خواه گروه، خواه طبقه و خواه حزب. هر قدرتي كه بخواهد تصرف مالكانه بطور مطلق بر افراد بشر داشته باشد يا حاكميت و قدرتش بر افراد بشر بلامانع و بلاشرط و نامحدود باشد، اين قدرت در برابر خدا ايستاده و جاي خدا نشسته است. اين قدرت بت است. ما از اين اصل اينطور نتيجه ميگيريم كه آنچه را كه از مال و قدرت، انسان در جريان فعاليت زندگي خودش كسب ميكند بخشي را در جهت تكامل مادي و معنوي خود و خانواده به كار اندازد و بقيه را بايد در راه خدا بذل بكند. حركت انسان در صحنة اجتماع و تاريخ يك حركت يا يك روند مداوم كسب و بذل است. كسب مال، كسب قدرت و از اين رهگذر تكامل و رشد علمي و فكري و خصلتي و تكنيكي و در نتيجه رشد تمدن بشر و بعد در پاي اين اكتسابها بذل كردن؛ اينها براي خدا و براي خلق خدا است. بنابراين ما از نظر اجتماعي منكر مالكيت فردي نيستيم ولي مالكيت فردياي كه هميشه با اين انديشه همراه باشد كه اين مال و قدرت و نفوذ اجتماعي و سياسي ما متعلق به خدا است و ما بايد از اسارت آنها رها شويم، و از خودمان سلب مالكيت و سلب قدرت كنيم. اين خود ما هستيم كه مرتباً بايستي در پي كسب مال و قدرت باشيم و بعد اين ما هستيم كه بايستي دائماً اينها را در راه خدا بذل كنيم و از خودمان سلب كنيم و خود را از اين وارستگيها آزاد سازيم. اما اگر ما در پي كسب مال و قدرت باشيم و آنها را به خود اختصاص دهيم و بذل نكنيم، حكومت اسلامي به نمايندگي از جانب خدا اين حق را دارد كه از ما سلب بكند. به اعتقاد ما سلب مال و مالكيت بايستي همپاي با سلب قدرت هم باشد. روند اجتماعي كردن مالكيت مال چه اموال خصوصي و چه عمومي و يا ابزار توليد بايستي همپاي تكامل نظام سياسي باشد يعني همپاي اين واقعيت كه قدرت سياسي هم در جامعه ملي و اجتماعي بشود. اگر قرار باشد دولتي كه قدرت سياسي و نظامي را در جامعه در يد اختيار دارد سلب مالكيت خصوصي يعني ابزار توليد را بكند و آن را خود در اختيار گيرد، قدرت اقتصادي هم در دستش قرار ميگيرد و يك قدرت انحصاري بلامنازع ميشود. جامعه به نحو ديگري طبقاتي ميشود و از جامعة توحيدي دور ميگردد، بنابراين، به تدريج كه قدرت سياسي دولت در جامعه توزيع ميشود قدرت اقتصادي هم بايد بدانسو رود و مالكيت بر ابزار توليد يعني مالكيت خصوصي هم اجتماعي شود و در سطح جامعه توزيع گردد. لذا ايدهآل ما، يك جامعة توحيدي است كه در آن قدرت و ثروت در انحصار يك فرد يا يك گروه، يك دسته يا يك نهاد اجتماعي خاص نباشد. در چنين جامعهاي سطح تكامل اخلاقي و خصلتي جامعه به جايي ميرسد كه همة مردم و يا اكثريت آنها حداكثر فعاليت و بسيج نيرو و استعداد خود را، نه براي انگيزة سود شخصي، بلكه براي اجراي فرمان خدا و براي خدمت به خلق خدا بروز و ظهور دهند.
در جامعة توحيدي كه ما تصوير ميكنيم و آرمان ما را تشكيل ميدهد، قدرت از آن همه است و همه در قدرت و تصميمگيري جامعه به نحو يكسان و عادلانه شركت فعال دارند و ثروت نيز به همچنين. اما اين آرمان ما است و بايستي طي گذر از مراحلي به اين آرمان نزديك شويم. معناي اين آرمان اين نيست كه در شرايط امروز يكباره سلب مالكيت از همه بشود زيرا به محض اينكه سلب مالكيت از همه مطرح بشود اين سؤال پيش ميآيد كه كي و چه دستگاهي بايد اين مالكيت را در اختيار داشته باشد، در حاليكه هنوز قدرت سياسي به نحو تثبيتشدهاي در جامعه توزيع عادلانه نشده و يا اينكه چون در شرايط امروز به سبب حاكميت شرايط انقلابي قدرت در دست يك فرد يا يك گروه مشخص نيست، يكنوع بينظمي حاكم است، و يك نوع شرايط خاص است؛ شرايطي كه ناشي از انقلاب است و اين پايدار نيست. در شرايط حاضر اگر ما صحبت از اجتماعي كردن يكباره و ناگهاني ابزار توليد يا سرمايه كنيم منجر به اين خواهد شد كه قدرت خاصي هم در جامعه پيدا شود و دوباره نظام طبقاتي را حاكم كند. همپاي اجتماعي شدن قدرت و همپاي رشد فكري و خصلتي بشر بر اينكه خود را موظف به سلب مالكيت و قدرت بداند، بايستي روند سلب مالكيت مال و ابزار توليد پيشرفت كند و اين اصل، مبنا و استخوانبندي ايدئولوژي اجتماعي و سياسي ما را تشكيل ميدهد.
4ـ اصل آزادي انسان ـ به نظر ما انسان هنگامي آزاد است كه كلية موانع و قيود رشد انساني از دست و پا و انديشة او برداشته شود و اين همان رسالت نهضت آزادي و ويژگيهايي است كه در خودمان ميبينيم و به آن اعتقاد داريم و ما را تا حدودي از ساير گروهها متمايز ميكند. استعمار و استثمار و استحمار را ما در وجوه اقتصادي، سياسي و فرهنگياش نگاه ميكنيم. و امروز در اين شرايط انقلابي كنوني آن چيزي كه بيشتر بر حركتها و انگيزة گروههاي مختلف حاكم است، وجه حاكميت سياسي است. دعوا بر سر اينكه يك گروه سياسي ميخواهد دستاوردهاي گروههاي سياسي ديگر را به خود انحصار دهد به نظر ما اين هم يك نوع استثمار است ولي لزوماً در اينجا استثمار اقتصادي نيست بلكه استثمار سياسي است. تاكيد بر جنبة استثمار اقتصادي بطور يكجانبه و انحصاري موجب ميشود از انواع استثمارها كه معمولاً در بحرانهاي سياسي مطرح است و معمولاً در جريان شكلگيري و مبارزات دروني گروههاي سياسي نقش اساسي دارند، منفك شويم و مبارزة خود را فقط متوجه استثمار اقتصادي كنيم درحاليكه در جريان همين مبارزه يك نوع استثمار ديگري را به نام استثمار سياسي يا استثمار فرهنگي رشد ميدهيم. به اين جهت ما دقت خاص داريم كه مبارزه با استثمار و استعمار همه جانبه باشد.
ما اميدواريم كه نقش شاهد را ايفا كنيم و جادة وسط باشيم و به مصداق فرمايش حضرت علي(ع) كه فرمود:
«اليمين والشمال مضله والطريق الوسطي هيالجاده».
آرزومنديم كه نهضت آزادي با رسالتي كه براي خودش قائل است يعني:
1ـ برخورد عيني و علمي با اصول اسلامي و بيرون كشيدن فلسفة پوياي اسلامي از همة منابع علم و آگاهي بشري.
2ـ اعتقاد به تقدم ارزشهاي اخلاقي در حركت يا جنبشهاي انقلابي و اينكه نظام ارزشها روح نظام سياسي و اجتماعي را تشكيل ميدهد و انسان و اجتماع انسان در كسب و بذل مال و قدرت و هرگونه وابستگي ديگر است كه ميتواند به سوي خدا حركت كند.
3ـ در كنار هم بودن توزيع مالكيت و قدرت در جامعه.
4ـ همهجانبه بودن وجوه استثمار و استعمار و استبداد.
5ـ نقش واسط و شاهد را ايفا كردن و حلقة رابط و وحدتبخش در ميان گرايشهاي اصيل درون انقلاب اسلامي بودن.
همراه با مؤمنان همفكر به تداوم اين راه به سوي پروردگار توفيق يابد.
همانطوري كه ذكر كرديم، اين رسالتي است كه بر دوش خود احساس ميكنيم و فكر ميكنيم اين يك رسالت خدايي است كه بر عهدة ما است به شرط آنكه مردمان خدابيني باشيم يعني به جز خدا چيزي و هدفي ديگر در ميان نباشد و خالي از عقدهها و هدفهاي شخصي و گروهي باشيم. اين رسالت الهي را بايد انجام بدهيم، اگر ما رسالت الهي را آنطوري كه خودمان تشخيص داده و فهميدهايم و بر وجود خودمان احساس كردهايم به عهده گرفتيم و در جهت انجام اين رسالت قدم برداشتيم آن وقت است كه ميتوانيم مطمئن باشيم كه ولو با قلت عدد و قلت امكانات توفيق نهايي در انتظار انجامدهندگان اين رسالت است كه:
و مالنا الا نتوكل عليالله و قد هدينا سبلنا و لنصبرن علي ما آذيتمونا و عليالله فليتوكل المتوكلون.
والسلام علي من اتبع الهدي
نهضت آزادي ايران
(1) به آيات 120/125/185، سورة آلعمران رجوع كنيد.
