شـانزده آذر به ياد حماسه مقاومت دانشگاه و سه قطره خون ياران دانشجو
آذر ماه 61
انقلاب اسلامي ايران به حق جمعبندي و نتيجهگيري مبارزات پيگير و مستمر ضد استبدادي و ضد استعماري ملت ايران در قرن معاصر است كه با جنبش پيروزمند تنباكو آغاز گرديد و به دنبال خود انقلاب مشروطه و قيام مسلحانه ميرزا كوچك خان جنگلي و شيخ محمد خياباني را پشت سر گذاشت و پس از يك دوره 20 ساله از خفقان و سركوب در شهريور 1320 وارد دوران جديدي شد.
دوراني كه با بروز و ظهور جريانهاي جديد در حركت اسلامي و ملي و با آگاهي تازهاي در مردم ما همراه بوده است و با اوجگيري مبارزات ضد استعماري ملي شدن نفت، بساط استعمار انگليس در هم ريخته ميشود و براي اولين بار حكومت ملي دكتر مصدق روي كار ميآيد كه با كودتاي ننگين 28 مرداد 1332 وارد دوران تازهاي ميگردد. دوراني از مقاومت و تلاش، در اين دوران عليرغم اختناق و سركوب شديد، نهضت مقاومت ملي پرچم مبارزه و مقاومت را برافراشته نگه داشت تا در سال 1339 حركت ضد استبدادي و ضد استعماري ملت شتاب تازهاي گرفت و با ورود روحانيون در مبارزه و با قيام 12 محرم / 15 خرداد 42 به رهبري امام خميني وارد مرحله جديدي از مبارزات سياسي ـ ايدئولوژيك و جهاد مسلحانه شد و بالاخره در ميان طوفان كوبنده شمشير مجاهدين و خون شهيدان و در اوج خشم توفنده ملت، طومار حاكميت طاغوتيان زمان و اربابان خارجي آنان را در هم كوبيد و در لجنزار تاريخ مدفون ساخت.
حماسه شانزدهم آذر 1332، يكي از صفحات درخشان جريان به هم پيوسته مبارزات مستمر ملت مظلوم و شهيد پرور ايران ميباشد.
گزارش دقيق اين حماسه پرشور براي اولين بار توسط برادر شهيدمان دكتر مصطفي چمران با همكاري برادرمان دكتر ابراهيم يزدي در سال 41 تنظيم و در نشريه شانزده آذر از انتشارات ايراننامه، سال دوم شماره 13 شماره مخصوص شهيدان 16 آذر 1341 مطابق 7 دسامبر 1962 منتشر گرديد.
نهضت آزادي ايران در سالگرد 16 آذر به منظور بزرگداشت شهداي اين حماسه شورانگيز اين مجموعه را تجديد چاپ و به روان پاك سردار شهيد اسلام دكتر چمران تقديم مينمايد.
نهضت آزادي ايران
به ياد حماسه مقاومت دانشگاه
و سه قطره خون ياران دانشجو
قربانيان «16 آذر» با نثار خون پاك خود پيوند دانشگاه و نهضت ملي ايران را استوارتر ساختند
از آن روز ـ يعني شانزده آذر 1332ـ نه سال ميگذرد ولي وقايع آن روز چنان در نظرم مجسم است كه گويي همه را به چشم ميبينم، صداي رگبار مسلسل در گوشم طنين مياندازد، سكوت موحش بعد از رگبار بدنم را ميلرزاند، آه بلند و ناله جانگداز مجروحين را در ميان اين سكوت دردناك ميشنوم، دانشكده فني خون آلود را در آن روز و روزهاي بعد به رأيالعين ميبينيم.
آن روز ساكتترين روزها بود و چون شواهد و آثار احتمال وقوع حادثهاي را نشان ميداد، دانشجويان بي اندازه آرام و هوشيار بودند كه بهيچوجه بهانهاي به دست كودتاچيان حادثه ساز ندهند. پس چرا و چگونه دانشگاه گلوله باران شد؟ و چطور سه نفر از بهترين دوستان ما، بزرگنيا، قندچي و رضوي به شهادت رسيدند؟
جواب به اين سؤال مستلزم بررسي شرايط آن زمان و حوادث پي در پي آن روزهاست. وقايع آن ايام چون حلقههاي زنجير به هم مرتبط بوده يكي پس از ديگري پيش ميآمد. دولت كودتا هر روز قدم تازهاي برخلاف ايدهها و آرزوهاي مردم برميداشت. در محاكمه فرمايشي مصدق پستترين و منفورترين افراد به ساحت پاك رهبر ارجمند ملت ايران اهانتها ميكردند و دشنامها ميدادند.
دنيس رايت نماينده استعمار باز ميگردد
سفارت انگلستان دوباره افتتاح ميشد و «دنيس رايت» كاردار سفارت قرار بود كه به ايران بيايد، كمپانيهاي نفتي براي تصرف مجدد نفت ايران نقشه ميكشيدند، نيكسون معاون رييس جمهور امريكا به ايران ميآمد تا نتيجه 21 ميليون دلار كودتا را ببيند، ناراحتي و نارضايتي مردم هر روز بيشتر اوج ميگرفت، آتش خشم و كينه مردم هر لحظه بيشتر زبانه ميكشيد، فرياد اعتراض از هر گوشه و كناري به گوش ميرسيد، دولت كودتا و استعمار خارجي نيز براي انتقام از مردم مبارز ايران، بخصوص دانشجويان دانشگاه تهران دندان تيز كرده بودند كه فاجعه 16 آذر بروز كرد.
دكتر مصدق در دوران حكومت 27 ماهه خود سير تاريخ ايران را تغيير داد. پيش از او اداره امور كشور در جهت منافع دول استعمارگر خارجي و به صلاح ديد يا فرمان آنان صورت ميگرفت. نفت ايران به نفع انگلستان جريان داشت و حتي حدود 16% كه به موجب قرارداد ظالمانه تحميلي 1933 به دولت ايران ميرسيد، به عناوين مختلفه دوباره به كيسه آنان برميگشت. سياست خارجي ايران بردگي و دنبالهروي از سياست آنان بود. امپراطوري انگلستان با يك قرن و نيم سيطره وحشتآور خود چنان رعب و وحشتي در دلها ايجاد كرده بود كه احدي را جرأت مخالفت با آنان نبود. انگلستان شكستناپذير تلقي ميشد و پنجه در افكندن با او باعث نابودي ميگشت. ولي مصدق اين مجسمه هيولايي را كه در ذهن عدهاي جنبه نيمه خدايي داشت شكست و چنان جان تازهاي به مردم داد كه نه تنها مردم ايران، بلكه مردم اكثر ممالك خاورميانه يكي پس از ديگري در برابر استعمار انگلستان و دست نشاندگان آنها قيام كردند و خورشيد اقبال شير پير انگلستان در شرق غروب كرد.
دكتر مصدق نفت را ملي نمود و التيماتومها و كشتيهاي جنگي و محاصره نظامي انگلستان كوچكترين وحشتي در دل مردم ايجاد نكرد، محاصره اقتصادي و قطع كمكهاي خارجي نيز نه تنها نتوانست مصدق را شكست دهد بلكه مصدق با اقتصاد بدون نفت براي اولين بار توانست بودجه ايران را متعادل كند و اين خود يكي از افتخارات بزرگ حكومت اوست.
انگلستان و ساير دول استعماري پس از يأس از مبارزه اقتصادي، شاه و هيأت حاكمه ايران را بر ضد مصدق برانگيخت ولي تلاش اين عوامل شناخته شده استعمار نيز در طي قيام 30 تير و حوادث 9 اسفند و 25 مرداد مفتضحانه شكست خورد.
كودتاي 21 ميليون دلاري
منافع سرشار نفت در دل صاحبان كمپانيهاي نفتي كه در اداره حكومت انگلستان و امريكا نفوذ داشتند وسوسه ميكرد بخصوص كه موقعيت سوقالجيشي ايران نيز براي سياست امريكا اهميت فوقالعادهاي داشت و سياست غير متعهد مصدق براي آنان ناگوار بود، سرانجام دولت امريكا نيز به كمك انگلستان وارد معركه شد و پس از يك سلسله توطئه چيني اداره جاسوسي امريكا، اشرف خواهر شاه، جنرال شوارتذكف عملي شد.(1) دكتر مصدق و ياران با وفاي وي به زندان افتادند. آزادي مردم سلب شد و به جاي آن حكومت نظامي و ديكتاتوري، مردم آزاده را تحت فشار گذاشت. آزاديخواهان و وطنپرستان در مخوفترين شكنجه گاهها زجر ميديدند و به دورترين و بد آب و هواترين نقاط تبعيد ميشدند.
راه مصدق و نهضت مقاومت ملي
روزنامهها همه توقيف شدند و مديران آنها به زندان افتادند و فقط ورق پارههاي كثيف مزدوران هيأت حاكمه انتشار مييافت ولي مردم نيز ساكت ننشستند. مردمي كه براي حفظ حكومت ملي خود سي تير به پا كرده بودند. مردمي كه افتخار ملي شدن نفت و پيروزي بر امپراطوري انگلستان نصيبشان شده بود. مردمي كه براي اولين بار پس از مدتهاي دراز بر پاي خود ايستاده لذت آزادي و استقلال را درك كرده بودند، مردمي كه پس از قرنها اسارت و ذلت كسب شرافت و حيثيت كرده بودند، حاضر نبودند به اين آساني دوباره تن به ذلت داده زير بار بيگانگان روند. نهضت مقاومت ملي ايران از احزاب و نيروهاي ملي تشكيل شد و مسؤوليت مبارزه بر عليه كودتاچيان بر عهدهاش واگذار شد. «راه مصدق» ارگان نهضت مرتباً پخش ميشد و اگر چه هر چند روزي دولت چاپخانهاي از نهضت ميگرفت ولي انتشار «راه مصدق» قطع نميشد. علاوه بر تظاهرات موضعي كوچك و پراكنده اولين تظاهرات يكپارچه مردم در روز 16 مهر ماه يعني تقريباً يك ماه و نيم بعد از كودتا به رهبري نهضت مقاومت ملي انجام شد. دانشگاه و بازار به طرفداري از مصدق اعتصاب كردند و تظاهرات پرشوري به وقوع پيوست و مخالفت و مبارزه مردم بر عليه دستگاه به گوش همه رسيد(2) اگر چه دولت از يكپارچگي و جسارت مردم به وحشت افتاده عده زيادي را گرفت و سران بازار را دستگير كرد(3) ولي اين فشارها در مردم اثري ننمود.
دادگاه «حكيم فرموده»
ماه بعد، 17 آبان اولين روز محاكمه دكتر مصدق بود. محاكمهاي كه عدهاي عمال چشم و گوش بسته و دل سياه آن را اداره ميكردند و اعضاء آن بختيارها و آزمودهها بودند، محاكمهاي كه به قول خود مصدق «قاضي و دادستان و مدعي همه شخص شاه بودند» جوش و خروش مردم به شدت درجه رسيد و به عنوان اعتراض به دادگاه قلابي بلخ تظاهرات 21 آبان به رهبري نهضت مقاومت ملي در سراسر كشور به وقوع پيوست.(4) دهها هزار مردم در اين تظاهرات شركت كردند و مخصوصاً دانشجويان و بازاريان پيشقدمان آن به شمار ميرفتند. دولت كودتا سخت به تلاش افتاد و فشار خود را به منتهي درجه رسانيد. طاق بازار را بر سر بازاريان مبارز و وطنخواه خراب كرد.(5) و دكانهاي رهبران فداكار بازار را به وسيله گماشتگان خود غارت نمود و هزارها مردم مبارز را گرفتار غل و زنجير كرد. زندانها پر شد، حتي سربازخانهها را نيز زندان كردند و هر روز صدها نفر را به بنادر جنوب ميفرستادند مرحوم حاج حسن شمشيري بين تبعيدشدگان به جزيره خارك بود. دستگيرشدگان به شديدترين و دردناكترين وجه شكنجه ميشدند كه قلم از شرح آن شرم دارد … چه ستمها كه نكردند و چه جنايتها كه مرتكب نشدند… اين لكههاي ننگ و وحشيگري چقدر بر صفحات تاريخ ايران غمانگيز و شرمآور است … فقط فداكاري و بلندنظري مردم ايران كه در مقابل اين همه وحشيگري و زجر و شكنجه مقاومت كرده دست از مبارزه بر نميداشتند و خون شهدايي كه مرگ شرافت آميز را بر زندگي ذلت بار ترجيح داده جان سپردند شايد اين لكههاي ننگ را از تاريخ ايران بشويد.
براي بازگشت به دوران سياه گذشته، دولت كودتا در صدد بر آمد كه آثار حكومت مصدق را به كلي محو كند و مخصوصاً روحيه و اراده مردم را بكشد. از اين رو قانون ملي شدن صنعت نفت را كان لم يكن تلقي كردند و كارتل بينالمللي نفت براي بلع منافع نفت ايران دست به كار شد.(6) دكتر اميني وزير دارايي حكومت كودتا مأمور و مسؤول قرارداد كذايي كنسرسيوم شد. براي تسريع در كار نفت در صدد افتتاح فوري لانه جاسوسي انگلستان كه در زمان مصدق بسته شده بود بر آمدند. در تاريخ 16 آبان سران حكومت كودتا و دولت انگلستان براي تجديد روابط مخفيانه شروع به مذاكره كردند.(7) و زاهدي در تاريخ 14 آذر تجديد رابطه با انگلستان را اعلام كرد(8) و قرار بود كه «دنيس رايت» كاردار سفارت انگلستان چند روز بعد به ايران بيايد.
اعمال خائنانه دولت كودتا هر روز بر بغض و كينه مردم ميافزود و بر آتش خشم و غضب آنان دامن ميزد. از روز 14 آذر تظاهراتي كه در گوشه و كنار به وقوع ميپيوست وسعت گرفت و در بازار و دانشگاه عدهاي دستگير شدند. روز 15 آذر مجدداً تظاهرات بيسابقهاي در دانشگاه و بازار صورت گرفت(9) در دانشكدههاي پزشكي، حقوق و علوم، دندانپزشكي تظاهرات موضعي بود و جلوي هر دانشكده مستقلاً انجام ميگرفت و سرانجام با يورش سربازان خاتمه مييافت و عدهاي دستگير شدند. در بازار نيز همزمان با تظاهرات دانشجويان مردم دست به اعتصاب زده شروع به تظاهرات كردند و عدهاي به وسيله مأمورين نظامي گرفتار شدند. در اين تظاهرات مردم و دانشجويان ضمن پشتيباني از راه مصدق براي دادگاه قلابي سلطنت آباد و افتتاح مجدد لانه جاسوسي انگلستان ابراز نفرت و انزجار ميكردند.
دانشگاه سنگر تسخيرناپذير
ضمناً در تاريخ 24 آبان اعلام شده بود كه نيكسون معاون رييس جمهور امريكا از طرف آيزنهاور به ايران ميآيد(10) نيكسون به ايران ميآمد تا نتايج پيروزي سياسي اميد بخشي كه در ايران نصيب قواي طرفدار تثبيت اوضاع و قواي آزادي شده است (نقل از نطق آيزنهاور در كنگره امريكا بعد از كودتاي 28 مرداد) را ببيند.
دانشجويان مبارز دانشگاه نيز تصميم گرفتند كه هنگام ورود نيكسون، ضمن دمونستراسيون عظيمي، نفرت و انزجار خود را به دستگاه كودتا و طرفداري خود را از دكتر مصدق نشان دهند. تظاهرات بر عليه افتتاح مجدد سفارت و اظهار تنفر به دادگاه «حكيم فرموده» همه جا به چشم ميخورد و وقوع تظاهرات هنگام ورود نيكسون حتمي مينمود.
ولي اين تظاهرات براي دولتيان خيلي گران تمام ميشد زيرا تار و پود وجود آنها بستگي به كمك سرشار امريكا داشت. اين بود كه دستگاه براي خفه كردن مردم و جلوگيري از تظاهرات، از ارتكاب هيچ جنايتي ابا نداشت. روز 15 آذر يكي از دربانان دانشگاه شنيده بود كه تلفني به يكي از افسران گارد دانشگاه دستور ميرسد كه «بايد دانشجويي را شقه كرد و جلوي در بزرگ دانشگاه آويخت كه عبرت همه شود و هنگام ورود نيكسون صداها خفه گردد و جنبدهاي نجنبد …» دولت بغض و كينه شديدي به دانشگاه داشت زيرا دانشجويان پرچمدار مبارزات ملي بوده با فعاليت مداوم و مؤثر خود هيأت حاكمه را به خطر نسبي و سقوط تهديد ميكردند. دولت با خراب كردن سقف بازار و غارت اموال رهبران آن بازاريان را كم و بيش مجبور به سكوت كرد ولي همچون درنده خونخواري به كمين نشسته دندان تيز كرده بود كه از دانشجويان مبارز دانشگاه انتقام بگيرد. انتقامي كه عبرت همگان گردد.
يورش به دانشگاه
اين بود كه به خاطر انتقام از دانشجويان و به بهانه تظاهرات بر عليه تجديد رابطه با انگلستان و براي جلوگيري از تظاهرات در مقابل نيكسون جنايت بزرگ هيأت حاكمه ايران در صبح روز دوشنبه شانزده آذر ماه 1332 در صحن مقدس دانشگاه به وقوع پيوست. صبح شانزده آذر هنگام ورود به دانشگاه دانشجويان متوجه تجهيزات فوقالعاده سربازان و اوضاع غير عادي اطراف دانشگاه شده وقوع حادثهاي را پيشبيني ميكردند. نقشه پليد هيأت حاكمه بر همه واضح بود و دانشجويان حتيالامكان سعي ميكردند كه بهيچوجه بهانهاي به دست بهانه جويان ندهند. از اين رو دانشجويان با كمال خونسردي و احتياط به كلاسها رفتند و سربازان به راهنمايي عدهاي كارآگاه به راه افتادند. ساعت اول بدون حادثه مهمي گذشت و چون بهانهاي به دست آنان نيامد به داخل دانشكدهها هجوم آوردند، از پزشكي، داروسازي، حقوق و علوم، عده زيادي را دستگير كردند. بين دستگير شدگان چند استاد نيز ديده ميشد كه به جاي دانشجو مورد حمله قرار گرفته و پس از مضروب شدن به داخل كاميون كشيده شدند. همچنين بين زنگ اول و دوم هنگام تفريح سربازان به محوطه دانشكده فني آمده چند نفري را به عناوين مختلف و بهانههاي مجهول و مسخره گرفته، زدند و بردند. در تمام اين جريانات دانشجويان سكوت و خونسردي خود را حفظ كرده با موقعشناسي واقع بينانهاي از دادن هر گونه بهانهاي خودداري ميكردند. ولي زدن و گرفتن دانشجويان اشتهاي خونخوار دستگاه را اقناع نميكرد. آنها نقشه كشتن و «شقه كردن» دانشجويان را كشيده بودند و اين دستور از مقامات بالاتري به آنها داده شده بود. سر كردگان اجراي اين دستور و كشتار ناجوانمردانه عدهاي از گروهبانان و سربازان «دسته جانباز» بودند كه اختصاصاً براي اجراي آن مأموريت و استثنائاً آن روز به دانشگاه اعزام شده بودند. اين سربازان كه به مسلسلهاي سبك مجهز بودند بيشتر به جلادان قديم شباهت داشتند. كشتار و حملههاي اصلي توسط اين سربازان انجام گرفت و سربازان عادي فقط دنبالهرو و محافظ سربازان دسته «جانباز» بودند.
جانيان جانباز
حدود ساعت 10 صبح موقعي كه دانشجويان در كلاسها بودند چندين نفر از سربازان دسته «جانباز» به معيت عده زيادي سرباز معمولي رهسپار دانشكده فني شدند. ما در كلاس دوم دانشكده فني كه در حدود 160 دانشجو داشت مشغول درس بوديم. آقاي مهندس شمس استاد نقشه برداري تدريس ميكرد. صداي چكمه سربازان از راهرو پشت در به گوش ميرسيد. اضطراب و ناراحتي بر همه مستولي شده بود و كسي به درس توجه نميكرد. در اين هنگام پيشخدمت دانشكده مخفيانه وارد كلاس شده به دانشجويان گفت «بسيار مواظب باشيد چون سربازان ميخواهند به كلاس حمله كنند اگر اعلاميه يا روزنامهاي داريد از خود دور كنيد (آن روز «راه مصدق» و اعلاميههاي نهضت مقاومت ملي به وفور در دانشگاه پخش ميشد) مهندس خليلي به شدت عصباني است و تلاش ميكند كه از ورود سربازان به كلاس جلوگيري كند ولي معلوم نيست كه قادر به اين كار باشد» و از كلاس خارج شد. در خلال اين احوال مهندس خليلي و دكتر عابدي رييس و معاون دانشكده فني با تمام قوا ميكوشيدند كه از ورود سربازان به كلاس جلوگيري كنند، ولي سربازان نه تنها به حرف آنها اهميتي ندادند بلكه آنها را تهديد به مرگ كردند. لذا مهندس خليلي به رييس دانشگاه (دكتر سياسي)، رييس گارد دانشگاه و بالاخره مقامات «عاليه» متوسل شد آنها نيز به علت اين كه اين سربازان از دسته «جانباز» هستند و براي مأموريت بخصوص از طرف «از ما بهتران» آمدهاند قادر به هيچ اقدام مثبتي نشدند. وخامت اوضاع به حد اعلا رسيده بود. شلوغي بيرون كلاس و صداي شديد چكمههاي سربازان از نزديك شدن حادثهاي حكايت ميكرد… تا بالاخره در كلاس به شدت به هم خورد و پنج سرباز «جانباز» با مسلسل سبك وارد كلاس شدند. يكي از آنها لوله مسلسل را به طرف شاگردان عقب كلاس گرفته آماده تيراندازي شد ديگري به همين نحو مأمور قسمت جلوي كلاس گرديد، سرباز ديگري پيشخدمت دانشكده را به داخل كلاس ميكشيد سرخي و كبودي صورت و بدن او از ضرب و شكنجه سربازان حكايت ميكرد. در اين هنگام استاد كلاس آقاي مهندس شمس به منظور جلوگيري از دخول سربازان به كلاس پيش آمده گفت: «كلاس مقدس است و من به شما اجازه دخول نميدهم» در اين هنگام سرباز ديگري مسلسل خود را به سينه او نزديك كرده او را به طرف ديگر كلاس راند. مهندس شمس گفت: «فرمانده شما كيست؟ بدون وجود افسر فرمانده به چه حقي وارد كلاس ميشويد؟» سربازي كه او را به عقب ميراند به گروهباني كه وسط كلاس ايستاده بود اشاره كرده گفت: «او فرمانده ماست» مسلسل خود را بر سينه استاد گذاشته با تهديد به مرگ او را مجبور به سكوت كرد، گروهبان فرمانده لوله مسلسل را به سينه پيشخدمت كلاس گذاشته گفت: «كي به ما خنديد؟ زود بگو و گرنه ترا ميكشم» او مدعي بود كه عدهاي از دانشجويان به آنها خنديدهاند!!! و به همين علت ميخواست انتقام بگيرد. پيشخدمت به خدا و پيغمبر قسم ميخورد كه روحم خبر ندارد ميگفت «من بيرون بودم آخر چطور بفهمم چه كسي به شما خنديد؟» ولي بهانه گروهبان به بهانه گرگ خونخواري شبيه بود كه از ميش مظلومي كه در پايين نهر آب ميخورد ايراد ميگرفت كه چرا آب را گل آلود كرده است، سخنان پيشخدمت بيچاره نيز كوچكترين اثري نداشت. گروهبان سنگدل عصباني شده بود و به شدت فرياد ميزد و لوله مسلسل را به قلب او فشار ميداد و بالاخره گفت «تا سه ميشمارم و اگر كسي را نشان ندهي آتشش ميكنم» كلاس ساكت بود فقط صداي چكمه، فرياد گروهبان و ضجه پيشخدمت بلند بود. دانشجويان در بهت و حيرت فرو رفته بودند و اين منظره بيشتر به خواب و خيال مينمود. وحشت همه را فرا گرفته بود كه قرعه فال به نام چه كسي زده خواهد شد شكي نبود كه اين بهانه مسخره براي تحريك دانشجويان و آنگاه اقدام به يك حمله سبعانه عمومي پيشبيني شده و مسلم بود كه كوچكترين جنبش يا مقاومت از طرف دانشجويان باعث مرگ حتمي اكثريت كلاس ميشد.
زنگي مست
گروهبان شمارههاي 1 و 2 را اعلام كرد و انگشت خود را به ماشه مسلسل ميفشرد كه در آخرين لحظه پيشخدمت بيچاره از روي لاعلاجي دست خود را به يك طرف كلاس تكان داد، اشاره مبهم او شامل 50 دانشجو ميشد و خدا عالم است كه اين سربازان لاشعور چگونه ميتوانستند گناهي به گردن كسي بگذارند! سربازان همچون گرگان گرسنه به شاگردان آن طرف كلاس نزديك شدند و پس از لحظهاي مكث و جستجو يقه دانشجويي را از پشت ميز، سه رديف دورتر گرفته از روي ميزها كشان كشان به وسط كلاس كشيدند و با قنداق مسلسل و لگد از كلاس بيرون انداختند و سربازان خارج كه چون گرگان گرسنه ديگري به انتظار ايستاده بودند به جان طعمه افتادند. دانشجويان از مشاهده اين عمل وقيح وحشيانه قلبشان جريحهدار شده با عصبانيت و ناراحتي به آرامش اجباري خود ادامه ميدادند.
گروهبان فرمانده! دوباره به سراغ پيشخدمت رفت و لوله مسلسل را روي سينه او گذاشته گفت «ديگر كه بود» و به همان ترتيب اول سربازان دانشجوي بيگناه ديگري را از وسط دانشجويان گرفته كشان كشان به ميان كلاس كشيده پس از كتك مفصل با لگد از كلاس بيرون انداختند. گروهبان سه باره به سراغ پيشخدمت رفت ولي او ديگر چيزي نگفت لذا آنها پس از تكميل وحشيگري خود در اين كلاس براي شكارهاي بيشتر بيرون رفتند.
لحظهاي پس از خروج سربازان كلاس از شدت جوش و خروش دانشجويان چون بمب منفجر شد، سينههاي پر سوزي كه تحت فشار و وحشت خفه شده بود و قلبهاي پر گدازي كه در اثر حيرت و اضطراب از طپش افتاده بود يك باره چون آتشفشاني شروع به فوران كرد… دانشجويي از عقب كلاس روي ميز پريد و كتاب خود را بر زمين زد، در حالي كه بغض گلويش را گرفته و گريه ميكرد و ميگفت «اين چه درسيست؟ اين چه كلاسي است؟ اين چه زندگي است؟» و رهسپار خارج شد. دانشجويان با صورتهاي برافروخته و عصباني به هيأت حاكمه ستمگر و عمال سيه دل آن لعنت و نفرين ميكردند، همهمه و غوغا به شدت رسيده بود. مهندس شمس سعي ميكرد كه از خروج دانشجويان از كلاس جلوگيري كند ولي موفق نميشد و دانشجويان چون جرقههاي آتش به بيرون پراكنده شدند. رييس و معاون دانشكده فني كه با تمام كوشش و فداكاري خود قادر به جلوگيري از ورود سربازان نشده و ناظر اين همه وحشيگري و حتك حرمت كلاس و استاد شده بودند بناچار اعلام اعتصاب كردند و گفتند «تا هنگامي كه دست نظاميان از دانشگاه كوتاه نشده دانشكده فني به اعتصاب خود ادامه خواهد داد» و چون احتمال وقوع حوادث وخيمتري ميرفت لذا براي حفظ جان دانشجويان، دانشكده را تعطيل كردند و به آنها دستور دادند به خانههاي خود بروند و تا اطلاع ثانوي در خانه بمانند.
حمله به دانشكده فني
دانشجويان نيز به پيروي از تصميم اولياي دانشكده محوطه دانشكده را ترك ميكردند ولي هنوز نيمي از دانشجويان در حال خروج بودند كه ناگاه سربازان جانباز به همراهي عده زيادي سرباز عادي به دانشكده فني حمله كردند چند كارآگاه بدنام شناخته شده و افسر سيه دل در گوشه و كنار ديده ميشدند و شكي نبود كه در صدد توطئه و در انتظار نتيجه وحشتناك توطئه هستند.
عدهاي از سربازان، دانشكده فني را به كلي محاصره كرده بودند تا كسي از ميدان نگريزد آنگاه دستهاي از سربازان با سرنيزه به همراهي سربازان دسته جانباز از در بزرگ دانشكده وارد شدند و دانشجويان را كه در حال خروج و يا در جلوي كتابخانه و كريدور جنوبي دانشكده بودند هدف قرار دادند. دانشجويان مات و مبهوت به اين صحنه تأثر آور مينگريستند، سربازان قدم به قدم با سرنيزههاي كشيده به سمت دانشجويان نزديك ميشدند. بين ما و آنها چند قدم بيشتر فاصله نبود، سربازان دسته جانباز كه در صف اول قرار داشتند چون درندگان خونخواري از اين كه طعمه را به دام انداختهاند سرمست پيروزي بودند خون در چشمانشان موج ميزد. نفسها در سينهها حبس شده بود فقط صداي چكمه سربازان به گوش ميرسيد آنها قدم به قدم نزديكتر ميشدند ولي هنوز كسي تكان نميخورد، سكوتي موحش همه را فرا گرفته بود. اين سكوت پيش از حادثه چقدر دردناك و غمانگيز بود. خدايا باز ديگر چه شده! اينها از جان ما چه ميخواهند؟ با سرنيزه كشيده در حال حمله هستند آخر اين درندگان خونخوار را چه كسي به جان مردم مياندازد؟! آخر زجر و شكنجه تا چه اندازه؟ ظلم و فساد تا چقدر؟ آخر اينها اين بار ديگر چه بهانهاي دارند؟…
اينها افكار مشوشي بود كه از مغز هر دانشجويي ميگذشت و دل شوريده او را جريحهدارتر ميكرد… ولي آنها ديگر اين بار منتظر بهانهاي نيستند آنها با گرفتن و زدن و در بند كردن دانشجويان قانع نميشوند. آنها در صدد كشتن هستند. كسي كه اين سربازان متعصب مسخ شده را فرستاده فرمان قتل دانشجويان را صادر كرده است. مرگ را ميبينيم كه اين قدر نزديك شده و پنجه به سوي ما دراز كرده، الان يا لحظهاي بعد اين گلولهها سينه ما را سوراخ خواهند كرد. اين سرنيزهها بدن ما را خواهند شكافت، صبر و سكوت ديگر فايدهاي ندارد. دانشجويان در حالي كه درد و رنج قلبشان را ميفشرد و آثار غم و ناراحتي از چهرههايشان هويدا بود شروع به عقبنشيني كردند، سربازان به سرعت خود افزودند.
دست نظاميان از دانشگاه كوتاه
اكثر دانشجويان به ناچار پا به فرار گذاردند تا از درهاي جنوبي و غربي دانشكده خارج شوند. در اين ميان بغض يكي از دانشجويان تركيد و او كه مرگ را به چشم ميديد و خود را كشته ميدانست ديگر نتوانست اين همه فشار دروني را تحمل كند و آتش از سينه پرسوز و گدازش به شكل شعاري كوتاه بيرون ريخت «دست نظاميان از دانشگاه كوتاه» هنوز صداي او خاموش نشده بود كه رگبار گلوله باريدن گرفت و چون دانشجويان فرصت فرار نداشتند به كلي غافلگير شدند و در همان لحظه اول عده زيادي هدف گلوله قرار گرفتند لحظات موحشي بود دانشجويان يكي پس از ديگري به زمين ميافتادند بخصوص كه بين محوطه مركزي دانشكده فني و قسمتهاي جنوبي سه پله وجود داشت و هنگام عقبنشيني عده زيادي از دانشجويان روي اين پلهها افتاده، نتوانستند خود را نجات دهند. نكتهاي را كه هيچ گاه فراموش نميكنم و از ايمان و فداكاري دانشجويان حكايت ميكند فرياد «يا مرگ يا مصدق» زير رگبار گلوله است. هنگامي كه تيراندازي شروع شد كاسه صبر و تحمل دانشجويان شكست و جوش و خروش درونشان در شعار كوتاه «يا مرگ يا مصدق» به آسمان بلند شد. تيراندازي و كشت و كشتار آخرين مرحلهاي بود كه دستگاه جنايتپيشه كودتا ميتوانست مرتكب شود و دانشجويان براي جلوگيري از اين حادثه وحشتناك اين همه صبر و تحمل كرده بودند و تا اين اندازه دندان روي جگر گذاشته و اين همه اهانت به كلاس و استاد و شكنجه دوستان خود را مشاهده كرده، گرفتاري اين همه دانشجو را ديده، باز هم سكوت و آرامش را حفظ نموده بودند كه بهانهاي به دست عمال بي شرم دستگاه ندهند ولي هيأت حاكمه در تصميم به كشت و كشتار آن روز خود آنقدر مصر بود كه رفتار دانشجويان نميتوانست كوچكترين تغييري در دستگاه و نقشه پليدشان به وجود بياورد. اينجا بود كه دانشجويان ديگر سكوت را جايز نديدند. اكنون كه كشته ميشوند ديگر چرا حرف خود را نزنند؟
«يا مرگ يا مصدق» «مرگ بر شاه»
چرا بغض و كينه خود را خالي نكنند؟ چرا در آخرين مرحله زندگي مقدسترين نامي را كه پرچم مبارزات آنهاست ياد نكنند؟ اين بود كه بغض و كينه آنان تركيد. سوز و گداز درونشان همراه با «يا مرگ يا مصدق» از سينه پردردشان خارج شد. حتي سه نفري كه به شدت مجروح شده بر زمين افتاده بودند. در حال ناله و درد، زبان به سخن گشوده با «زنده باد مصدق و مرگ بر شاه» وفاداري خود را به نهضت و تنفر خود را از دشمنان ملت و مسببين كودتا ابراز داشتند، مصطفي بزرگنيا به ضرب سه گلوله از پاي درآمد. شريعت رضوي كه ابتدا هدف سرنيزه قرار گرفته به سختي مجروح شده بود بر زمين ميخزيد و ناله ميكرد، دوباره هدف گلوله قرار گرفت. ناصر قندچي حتي يك قدم هم به عقب برنداشت و در جاي اوليه خود ايستاده بود و از گلولهباران اول مصون مانده يكي از جانيان «دسته جانباز» با رگبار مسلسل سينه او را شكافت و او را شهيد كرد. در اين ميان چند نفر از دانشجويان دانشكده افسري كه دانشجوي دانشكده فني نيز بودند دوستان دانشجوي خود را هدايت كرده دستور دادند به زمين بخوابند و بدين ترتيب عده زيادي از مرگ حتمي نجات يافتند. دستهاي در آبخوري و عده زيادي در كتابخانه پنهان شدند و افراد متعددي در پشت ستونهاي سنگي دانشكده خود را از گلوله حفظ كردند. عدهاي نيز به كارخانههاي دانشكده فني پناه برده لباس كارگري به تن كرده از معركه جان به سلامت بردند. رگبار گلوله همچنان براي دقيقههاي طولاني و مرگبار ادامه داشت. من به اتفاق عده زيادي از دانشجويان از كريدور به يك دسته سرباز برخورد كرديم كه تفنگها را به سوي ما نشانهگيري كرده دستور ايست ميدادند ولي چون در آن بحبوحه ايستادن ميسر نبود. آنها نيز شروع به تيراندازي كردند. بنابراين ما در ميان دو دسته سرباز محصور شده بوديم كه از دو طرف ما را هدف گلوله قرار داده بودند و نه راه رفتن و جاي بازگشتن. دستهاي بر روي زمين خوابيدند و دستهاي ديگر به اطاقهاي اطراف كريدور و پشت در كلاسها و دستشويي پناه بردند در يك طرف كريدور پلههايي وجود داشت كه به زيرزمين ميرفت و آزمايشگاه مقاومت مصالح در آنجا بود. عده زيادي از دانشجويان كه از دو طرف تحت فشار و حمله قرار گرفته بودند به ناچار به اين آزمايشگاه پناه بردند. فشار و اضطراب به حدي بود كه اغلب دانشجويان از روي پلهها غلطيده به پايين پرت ميشدند و چون درهاي آزمايشگاه بسته بود و كسي نميتوانست داخل شود پس از لحظهاي، انبوهي از دانشجويان در پايين پلهها تشكيل شد و عدهاي زير فشار له شدند. بالاخره فشار دانشجويان شيشهها را شكست و دانشجويان يكي پس از ديگري از ميان شيشه شكستههاي در وارد آزمايشگاه شدند.
سه قطره خون
من نيز همراه اين عده وارد آزمايشگاه شدم. خون مجروحين آنقدر زياد بود كه پايين پلهها گلگون شده بود. بين دوستان ما شيشه پاي يكي را شكافت، ديگري پايش هدف گلوله قرار گرفته و سوراخ شده بود. گلوله از يك طرف پا وارد شده و از طرف ديگر خارج شده بود. دانشجويان و مستخدمين آزمايشگاه مشغول بستن زخمهاي دانشجويان مجروح بودند، از حدود سي نفري كه به آزمايشگاه مقاومت مصالح پناه بردند به استثناء دو يا سه نفري همه مجروح شده بودند، دانشكده كاملاً محاصره شده بود و كسي نميتوانست خارج شود حتي هنگام تيراندازي داخل دانشكده سربازان خارج نيز شروع به تيراندازي كردند و مقداري از سنگها و شيشههاي جلوي دانشكده فني را شكستند. پس از ختم گلولهباران دقيقهاي سكوت دانشكده را فرا گرفت اضطراب و نگراني شديدي بر همه مستولي شده بود سربازان با سرنيزه اطراف دانشكده پاس ميدادند و سايه آنها روي پنجرهها و روي پردهها چون هيولاي ظلم و بيدادگري به چشم ميخورد. ناگهان در ميان سكوت آه بلندي به گوش رسيد كه مانند دشنه در قلب ما فرو رفت و از چشم بيشتر دانشجويان اشك جاري شد نالههاي بلند سوزناك به ما فهماند كه عدهاي مجروح شدهاند و در همان جا افتادهاند. غلغله و آشوبي بپا شد دستهاي ميخواستند به كمك دوستان مجروح خود بروند يا آنها را نجات دهند يا خود نيز كشته شوند. اين دانشجويان آنقدر خشمناك و انقلابي شده بودند كه كنترل آنها به كلي از دست رفته بود. يكي فرياد ميزد «من از اين زندگي خسته شدم ميخواهم كشته شوم ميخواهم به دوستان ديگرم بپيوندم بگذاريد بيرون بروم» ديگري ميگفت: «صبر تا كي؟! بايد بيرون برويم و انتقام كشتهشدگان را بگيريم». ولي عدهاي ديگر با زحمات زياد مشغول آرام كردن دوستان خود بودند چون خروج از خفاگاه در آن شرايط باعث كشته شدن بينتيجه آنها ميشد. اولياء دانشكده، مستخدمين و چند نفري از دانشكده پزشكي ميخواستند مجروحين را به پزشكي برده معالجه كنند ولي سربازان با تهديد به مرگ مانع اين كار شدند. بدن مجروحين در حدود دو ساعت در وسط دانشكده افتاده بود و خون جاري بود تا بالاخره جان سپردند.
اجساد خونآلود شهيدان و آن همه نالههاي پرشورشان نه تنها در دل سنگ اين جلادان اثري نكرد بلكه با مسرت و پيروزي به دستگيري باقيمانده دانشجويان پرداختند. هر كه را يافتند گرفتند و آنگاه آنها را با قنداق تفنگ زده با دستهاي بالا به صف كرده، روانه زندان كردند و خبر پيروزي خود را براي يزيد زمان بردند تا انعام و پاداش خود را دريافت دارند. در اين واقعه مستخدمين و كارگران دانشكده فني بياندازه به دانشجويان كمك كردند.
ما همچنان در خفاگاه خود بيش از دو ساعت مانديم تا بالاخره با لباس مبدل كارگري از دانشكده خارج شده به كارخانه رفتيم و در آنجا ابزار به دست گرفته مشغول كار شديم تا سربازان ما را كارگر تصور كنند آنگاه دور از چشم سربازان از پشت خارج شده، دوستان مجروح خود را به بيمارستان برديم مهندس شمس رئيس دانشكده فني را نيز بازداشت كرده دكتر عابدي معاون دانشكده را به جنوب تبعيد كردند.
بدين ترتيب سه نفر از دوستان ما، بزرگنيا، قندچي و شريعت رضوي، شهيد و بيست و هفت نفر دستگير و عده زيادي مجروح شدند. هنگام تيراندازي بعضي از رادياتورهاي شوفاژ در اثر گلوله سوراخ شد و آب گرم با خون شهدا و مجروحين درآميخت و سراسر محوطه مركزي دانشكده فني را پوشانيد به طوري كه حتي پس از ماهها از در و ديوار دانشكده فني بوي خون ميآمد مأمورين انتظامي پس از اين عمل جنايت كارانه و ناجوانمردانه از انعكاس خشم و غضب مردم به هراس افتاده براي پوشاندن آثار جرم خود خونها را پاك كردند ولي ماهها اثر خون در گوشه و كنار ديده ميشد و سالها جاي گلولهها بر در و ديوار دانشكده فني نمايان بود و تا زمين ميگردد و تاريخ وجود دارد ننگ و رسوايي بر كودتاچيان خواهد بود.
در اين حمله ناجوانمردانه سربازان «جانباز» به دانشجويان تيراندازي كردند و سربازان ديگر به هوا شليك نمودند و به احتمال قوي قاتل شهدا و مسؤول جراحات مجروحين همان جلادان «دسته جانباز» بودند. اين واقعه دردناك حتي اكثر سربازان را منقلب كرد، به طوري كه يكي از آنان كه از شكنجه وجدان بيدار شده خود رنج ميبرد، هنگام هدايت صف دانشجويان اسير به زندان، به دانشجويي گفت «دستور اكيد صادر شده بود كه همه ما بايد تيراندازي كنيم و به ما گفته شده بود كه گلولهها و تفنگ سربازان بعد از مأموريت بازرسي خواهد شد و اگر كسي تيراندازي نكرده باشد تحت تعقيب قرار خواهد گرفت بنابراين من نيز اجباراً تيراندازي كردم ولي خدا شاهد است كه تمام گلولهها را به سقف يا ديوار شليك كردهام».
جريان اين فاجعه دردناك به سرعت منتشر شد و خشم و كينه آزاديخواهان را برافروخت.
دانشگاه تهران به پيروي از دانشكده فني و به عزاي شهداي آن در اعتصاب عميقي فرو رفت بعد از ظهر آن روز دانشجويان با كروات سياه از دانشگاه حركت كرده با سكوت غمآلود و ماتم زده رهسپار خيابانهاي مركزي شهر شدند و مخصوصاً در خيابانهاي لالهزار و استامبول انبوه دانشجويان عزادار نظر هر رهگذري را جلب ميكرد و او را متوجه اين جنايت عظيم مينمود. بيشتر دانشكدههاي شهرستانها نيز براي پشتيباني از دانشگاه تهران اعتصاب كردند. تعداد زيادي از سازمانهاي دانشجويي خارج از كشور نيز به عمل وحشيانه و خصمانه دولت كودتا به شدت اعتراض نمودند. در مقابل سيل اعتراض، جنايت كاران شروع به سفسطه كردند. در مقابل خبرنگاران گفتند كه «دانشجويان براي گرفتن تفنگ سربازان حمله كردند و سربازان نيز اجباراً تيرهايي به هوا شليك نمودند و تصادفاً سه نفر كشته شد».
يكي از مجلات، با آن كه سانسور شديدي وجود داشت و كسي جرأت نميكرد بر عليه دستگاه كلمهاي بنويسد با مسخره نوشته بود كه: «اگر تيرها هوايي شليك شده، پس بنابراين دانشجويان پر درآورده به هوا پرواز كرده و خود را به گلولهها زدهاند». به عبارت ديگر گلولهها به دانشجويان نخورد، بلكه دانشجويان به هوا پرواز كردهاند و خود را به گلولهها زدهاند.
قربانيان نيكسون
روز بعد نيكسون به ايران آمد و در همان دانشگاه، در همان دانشگاهي كه هنوز به خون دانشجويان بيگناه رنگين بود دكتراي افتخاري حقوق دريافت داشت، و از سكون و سكوت گورستان خاموشان ابراز مسرت كرد و به دولت كودتا وعده هر گونه مساعدت و كمك نمود و به رييس جمهور امريكا پيغام برد كه آسوده بخوابد چون نگراني او كه نوشته بود «و گو اين كه مخاطراتي كه متوجه ايران بود تخفيف يافته است معذالك ابرهايي كه ايران را تهديد ميكرد به كلي متلاشي و پراكنده نشده است» بر طرف شده و مملكت امن و امانست!
صبح ورود نيكسون يكي از روزنامهها در سرمقاله خود تحت عنوان «سه قطره خون» نامه سرگشادهاي به نيكسون نوشت كه فوراً توقيف شد. ولي دانشجويان سحرخيزي كه خواب و خوراك نداشتند و استراحت در قـِبـَل مرگ دوستانشان ميسر نبود زودتر از پليس روزنامه را خواندند. در اين نامه سرگشاده ابتدا به سنت قديم ما ايرانيها اشاره شده بود كه «هر گاه دوستي از سفر ميآيد يا كسي از زيارت باز ميگردد و يا شخصيتي بزرگ وارد ميشود ما ايرانيان به فراخور حال در قدم او گاوي يا گوسفندي قرباني ميكنيم» آنگاه خطاب به نيكسون گفته شده بود كه: «آقاي نيكسون وجود شما آنقدر گرامي و عزيز بود كه در قدوم شما سه نفز از بهترين جوانان اين كشور يعني دانشجويان دانشگاه را قرباني كردند».
معذرت شاهانه و دم خروس
آري حكومت كودتا در قدوم نيكسون سه جوان قرباني كرد تا نيكسون، آيزنهاور را مطمئن كند كه ميليونها دلار كمك به دولت كودتا به هدر نرفته و اين پولهاي گزاف بر گرده مالياتدهندگان امريكايي نيز سنگيني نميكند زيرا در راه استقرار صلح و دمكراسي خرج شده است. رسوايي دستگاه به جايي كشيده بود كه بيم آشوب و غوغا ميرفت و اركان حكومت متزلزل شده بود و حتي وضع به جايي رسيد كه شاه شخصاً مجبور شد از اين «اتفاق»، «معذرت» بخواهد و از خانوادههاي شهدا «دلجويي» كند و مزيتي را به عنوان نماينده شخصي براي رسيدگي به واقعه دانشگاه بفرستد تا آتش خشم مردم را فرو نشاند. اما چند روز بعد در روزنامه «راه مصدق» ارگان «نهضت مقاومت ملي» بخشنامه شماره 2122 مورخ 20/9/32 از لشگر 2 زرهي ستاد ركن 2، به كليه واحدها و دواير تابعه لشگر منتشر شد كه در آن افراد «دسته جانباز» در اثر جديت و فعاليتي كه در «مأموريت» دانشگاه تهران در روز دوشنبه 16 آذر مشاهده گرديد تشويق شدهاند، لذا كليه افراد به دريافت پاداش نقدي مفتخر و سه نفر از آنها به درجه گروهبان دومي و چهار نفر به درجه سرجوخگي ارتقاء داده شده بودند اسامي آنها نيز نوشته شده بود.
اين بخشنامه ركن 2، ماهيت «معذرت و دلجويي شاهانه!» را هويدا ساخت و بر قلب جريحهدار دانشجويان نمك پاشيد. شهداي دانشگاه در امامزاده عبدالله پهلوي هم به خاك سپرده شدند و مقبره آنها مركز تجمع مبارزان شوريده حال گرديد.
هفته شهدا
روز هفتم شهداي دانشگاه غوغاي عظيمي به پا بود. دانشجويان تصميم داشتند كه مراسمي بر مزار شهدا بر پا كنند ولي دستگاه فاسد ممانعت ميكرد. ميدان شوش از انبوه مردم بخصوص دانشجويان موج ميزد. سربازان تمام محوطه را با تانك و زرهپوش محاصره كرده بودند، پليس از سوار شدن دانشجويان به اتوبوسهاي خط ري جلوگيري ميكرد و به علت ورود دستههاي جديد لحظه به لحظه به جمعيت ميدان افزوده ميشد به طوري كه حدود ساعت 30/2 بعد از ظهر جاي ايستادن نبود. مأمورين انتظامي به دستور فرماندهان خود شروع به مانور كردند و ميخواستند دانشجويان را پراكنده كنند.
نمايندگان دانشجويان با فرمانده مأمورين انتظامي تماس گرفته، درخواست كردند به اين صحنه مسخره خاتمه داده شود و متذكر شدند كه بازي كردن با احساسات دانشجويان خشمگين و از جان گذشته، بازي كردن با آتش است. بالاخره نيروي انتظامي از وحشت دانشجويان ناچار به تسليم شد و افسر فرمانده قبول كرد كه دستههاي گل به وسيله چند دختر دانشجو به مزار شهدا حمل شود و دانشجويان نيز دستهدسته و به مرور سوار اتوبوس شده و عازم امامزاده عبدالله شدند. اولين دسته با چند اتوبوس حركت كردند ولي بالاي پل سيمان، ژاندارمها و سربازان راه را سد كرده به داخل اتوبوسها حمله بردند و هر دانشجو يا هر مرد جواني را كه همانند دانشجويي بود با قنداق تفنگ به شدت مجروح كرده، پايين ميكشيدند. دانشجويان دسته بعدي كه متوجه ماجرا شدند پيش از آن كه سربازان به اتوبوسها حمله كنند پياده شدند. به اين اميد كه از بيراهه، از مزارع و باغها گذشته خود را به امامزاده عبدالله برسانند ولي سربازان به آنها حمله كردند و حتي كيلومترها در پيچ و خم كوچه باغها دانشجويان را دنبال كردند و عده كثيري از اين دسته را آنقدر زدند تا از حال رفتند، خوشبختانه بيمارستان فيروزآبادي نزديك بود و به داد مجروحين رسيد و عدهاي از دانشجويان براي مدتهاي دراز در آنجا بستري شدند. ورود دستههاي بعدي دانشجويان به پل سيمان مسأله را براي ژاندارمها مشكلتر كرد. هزارها دانشجو بر سر پل سيمان غوغا به پا كرده بودند. اگر چه ژاندارمها و سربازان تمام اتوبوسها را تفتيش كرده دانشجويان را پايين ميآوردند و اگر چه موفق شدند كه دسته اول دانشجويان را به كلي پراكنده كنند ولي سيل دانشجويان و مردم دمونستراسيون عظيمي بوجود آورد كه در تاريخ حكومت نظامي آن روز سابقه نداشت. دانشجويان پس از خروج از اتوبوسها و گريز از مقابل سربازان، چند قدمي آن طرفتر به هم پيوسته، پياده عازم امامزاده عبدالله ميشدند. از اتصال اين دستهها به هم صف بسيار طويلي بوجود آمد كه يك سر آن به امامزاده عبدالله رسيده بود و سر ديگر آن سر پل سيمان در حال تكوين بود.
نهضتي كه با خون آبياري شد
اين دمونستراسيون زير برق سرنيزه سربازان و آن همه ظلم و بيرحمي وحشيانه حكومت نظامي يكي از بزرگترين و با شكوهترين تظاهرات دانشجويان به شمار ميرفت و گواه از خود گذشتگي و تصميم كوهآساي دانشجويان بود. دستگاه كودتا سعي كرد كه اين فاجعه دردناك را مكتوم بدارد ولي جنگ و گريز نيروهاي نظامي و دانشجويان در ميان راه و مخصوصاً سر پل سيمان سبب شد كه عده زيادي از كارگران و دهقانان اطراف متوجه موضوع شده به استقبال دانشجويان بيايند. از سر پل سيمان تا امامزاده عبدالله كارگران و دهقانان در دو طرف خيابان ايستاده با دانشجويان همدردي ميكردند و جلو امامزاده عبدالله انبوه مردم به حدي بود كه ژاندارمها مجبور بودند براي جلوگيري از ورود مردم به صف دانشجويان و شركت در مراسم عزاداري دستها را به هم حلقه كرده تشكيل يك صف طولاني داده، دانشجويان را از مردم جدا كنند.
در بزرگ امامزاده عبدالله توسط پليس و ژاندارم مسدود شده بود و كس حق دخول نداشت. دستههاي اولي دانشجويان كه وارد امامزاده عبدالله شدند مورد حمله قرار گرفتند عدهاي مجروح و بقيه پراكنده شدند ولي سيل جمعيت و صف بي انتهاي دانشجويان بالاخره مأمورين حكومت نظامي را مجبور به تسليم كرد و به دانشجويان اجازه داده شد كه دسته دسته به سر خاك شهدا رفته بازگردند تا به دسته بعدي حق ورود داده شود با آن كه گوشه و كنار محل و محوطه مزار شهدا را افراد نظامي پوشانده بود با اين حال وحشت داشتند كه انبوه دانشجويان خشمگين و عزادار باعث طغيان و آشوب گردد و به زور دانشجويان را از محوطه مزار بيرون ميراندند، ولي با تمام اين فشار سرتاسر قبرستان از دانشجويان پوشيده شده، در اين هنگام برادر شهيد قندچي با لباس سياه عزا بر سر خاك شهدا شروع به سخن كرد. آثار غم و عزا از خطوط صورتش هويدا و رگهاي گردنش از شدت غضب ورم كرده بود. سخنان آتشينش چون شرارههاي آتش از سينه پر سوز و گدازش بيرون ميجهيد. با گردن برافراشته و ايمان قوي حرف ميزد، محزون بود كه تنها برادرش همچون غنچه ناشكفته در برابر طوفان سهمگين ظلم و ستم پر پر شده، اينچنين بر زمين ريخته است ولي مغرور بود كه به خاطر پيروزي نهضت و در راه مبارزه با حكومت غاصب كودتا برادر عزيزش قرباني شده است. سكوت همه را فرا گرفته بود، نفسها در سينهها حبس شده بود، كسي تكان نميخورد، صداي لرزان و رساي قندچي همه را ميلرزانيد حتي پليس و سرباز را نيز بر جا خشك كرده بود. بر دل پرشور جوانان آتش ميزد، اشك از چشمها جاري ميكرد. او از اين زندگي غمانگيز ذلتبار به ستوه آمده بود برادرش پس از يك جراحت دردناك دو ساعته، در پناه مرگ آرميده بود ولي او هنوز ميسوخت و مدام از شكنجه روحي طاقتفرسايي رنج ميبرد او ديگر از مرگ نميترسيد و آرزو داشت كه به دنبال برادرش در پناه مرگ روي آسايش ببيند او از زبان دانشجويان حرف ميزد او عقده دلهاي دردمند دانشجويان را باز ميكرد او به جنايت هيأت حاكمه حمله كرده تقاضاي كيفر جنايتكاران را مينمود. او وفاداري خود و برادر شهيدش را تا آخرين لحظه حيات به مصدق بزرگ اعلام ميداشت او بالاخره سخنان مؤثر خود را با شعر معروف كريمپور شيرازي شهيد ديگر نهضت ملي درباره خونينكفنان سيام تير در ميان شور و هيجان بيحد دانشجويان ختم كرد و آنگاه به وسيله پليس محاصره و دستگير شد.
پس از آن مزار شهداي شانزده آذر همچون مقبره شهداي سيام تير زيارتگاه مردم آزاده و مبارز ايران بخصوص دانشجويان بود. سال بعد روز شانزده آذر 1333 دانشكده فني از كارآگاه و نظامي پر بود كه هر گونه عكسالعملي را در نطفه خفه كنند. اما مطابق قرار قبلي پس از آنكه زنگ صبح نواخته شد تمام دانشجويان در محوطه مركزي دانشكده فني با حالت عزا و احترام سه دقيقه سكوت كردند. سكوتي عميق و پرمعني، سكوتي كه خاطرات دلخراش سال پيش را تجديد ميكرد و رگبار گلوله و ناله دردناك مجروحين شنيده ميشد. سكوتي كه در خلال آن شكنجههاي روحي سال گذشته، جنايات هيأت حاكمه و بدبختي و مذلت ملت ايران از نظرها ميگذشت. سربازان و كارآگاهان در مقابل اين سكوت قادر به هيچ عملي نبودند و هيچ بهانه و دستاويزي به دستشان نيامد. دانشجويان پس از سكوت و قرار دادن يك دسته گل بر روي پلهها، دانشكده را ترك كرده عازم مزار شهدا شدند. تمام دانشگاه نيز به پيروي از دانشكده فني به احترام شهداي شانزده آذر دست از كار كشيد.
آن ايام، مثل امروز، فشار و اختناق عجيبي به افكار و احساسات مردم و دانشجويان سنگيني ميكرد. حكومت نظامي سراسر آن سالها را پوشانده بود. تجمع سه نفر خلاف قانون و دانشجو بودن جرم بود. چه بسا كه سرباز با سرنيزه در جلسات كلاس يا سر حوزه امتحان ميايستاد و دانشجويان در پناه برق سرنيزه مشغول كار خود بودند. رفتن به دانشگاه و درس خواندن و خلاصه زندگي در آن روزها درد و رنج بود و اعصاب دانشجو را خورد ميكرد. عدهاي از بهترين استادان دانشگاه را اخراج كرده به غل و زنجير كشيدند در عوض عدهاي از اوباش و اراذل را به دانشگاه فرستادند تا ركيكترين ناسزاها را كه در شأن خودشان و اربابانشان بود تحويل دانشگاهيان و دانشجويان دهند. سال بعد و سالهاي بعد از آن نيز در اختناق مرگبار و در شرايط دشواري دانشجويان به ياد شهداي شانزده آذر، دانشجويان دست از كار كشيده با برگزاري مراسمي در دانشگاه و بر مزار شهدا پيوند خود را با شهدا و راه آنان تجديد كردند و شانزده آذر را روز دانشجو اعلام نمودند و بجاست كه هميشه دانشجويان نام شهدا و خاطره شانزده آذر را زنده نگه داشته در بزرگداشت آن بكوشند و در راه مبارزه بر عليه حكومت كودتاچيان جنايتكار از روان پاك شهداي 16 آذر طلب همت كنند.
(1) The C.I.A, The Nation, 1961
(2) N.Y, Times, Oct.9,1953
(3) . New York Times,October 10, 1953
(4) Nov,13. N.w Y. Times
(5) New York Times, Nov. 15, 1953
(6) . New York Times, December.4, 1953.
(7) Oct.27 New York Time
(8) .. New York Times, Dec.6, 1953
(9) . New York Times, Dec.7, 1953
(10) New York Times, Nov.16
