بررسي و تحليلي از تحولات آذربايجان شوروي
به دنبال تصويب و اجراي برنامه
پرسترويكا و گلاسنوست توسط رهبري شوروي و تغييرات وسيع و گسترده در
روسيه و كشورهاي بلوك شرق و بروز تظاهرات ملي گرايانه مردم تحت سلطه
حزب كمونيست و دولت شوروي، مردم جمهوريهاي مسلماننشين شوروي نيز،
عليه سلطه استبدادي ساليان دراز حكومت مركزي و حزب كمونيست و سركوب
بيرحمانه هر نوع گرايشات و تمايلات و اعتقادات مخالف قيام كردند. در
برخي از اين نواحي مردم در اجتماعات خود پايان حكومت بلامنازع شوراها و
انجمنهاي حزبي و در برخي ديگر انحلال حزب كمونيست و اعطاي خود مختاري
و حتي جدائي از اتحاد جماهير شوروي را خواستار شدند. در بعضي از اين
نقاط تظاهرات مسالمتآميز بود در حالي كه در نقاط ديگر خشونت بار و
همراه با آتش زدن مراكز حزبي و دولتي و يا درگيريهاي قومي ـ ديني بوده
است.
باز شدن جو سياسي جامعه و برداشته شدن پرده آهنين بين دو كشور
همسايه، سيل خروشان جمعيت را به طرف مرزهاي ايران و بالعكس سرازير كرد.
عشق به ديدار خانوادههاي از هم گسيخته و بيخبر و عشق ديدار ايران به
عنوان منشا هويت فرهنگي، عشق به ديدار مسلمانان هم مذهب و هم دين، حركت
گستردهاي را به وجود آورد. اين حركت در مرزهاي آذربايجان به مراتب
وسيعتر از ساير نقاط بود. تغييرات بيسابقهي جالبي كه در شوروي و ساير
كشورهاي اروپاي شرقي رخ داده است و ادامه دارد و حركت مسلمانان در
مرزهاي شمالي، به خصوص در آذربايجان شوروي، از جهات عديده براي
كشورمان، هم در كوتاه مدت و هم در دراز مدت، حائز اهميت ميباشد. اگر
چه با استقرار نيروهاي مسلح دولت شوروي در مرزها و كنترل رفت و آمدها
توسط مامورين هر دو كشور در مرز، اوضاع آرامتر شده و نظم ضروري لامز را
پيدا كرده است اما در هر حال بررسي و تحليل حوادث و شناخت روند سالم از
ناسالم ضروري به نظر ميرسد.
در اين بحث ابتدا به بررسي ريشههاي بحران و تلاطم كنوني در
جمهوريهاي مسلمان نشين به طور عام و آذربايجان شوروي به طور خاص
پرداخته ميشود و سپس خطرات احتمالي نگران كننده از جهت مصالح ملي
ايران و تماميت ارضي كشورمان مورد رسيدگي قرار خواهند گرفت و آنگاه به
اين مطلب پرداخته ميشود كه با استقبال از تحولات مثبت در مناسبات
سياسي در كشور بزرگ همسايه شماليمان چگونه ميتوان از اين تحولات به
نفع مصالح و منافع ملي كوتاه مدت و دراز مدت استفاده نمود.
الفـ ريشههاي بحران و تلاطم
1ـ زمينههاي عام و كلي: تحولات عمدهاي كه در اتحاد جماهير شوروي و
كشورهاي اروپاي شرقي آغاز شده است در مصاحبهها و نشريه جداگانهاي
توسط نهضت آزادي ايران مورد بررسي قرار گرفته است. در اينجا صرفاً
اثرات اين تحولات بر جمهوريهاي مسلماننشين به طور خلاصه ارزيابي
ميگردد.
بحرانهاي مزمن سياسي ـ اقتصادي و فرهنگي اتحاد جماهير شوروي از
يكطرف و پيشرفت و توسعهي مذاكرات شرق و غرب پيرامون تنش زدائي در
مناسبات جهاني از طرف ديگر، شرايط مناسب ويژهاي را براي طرح و تصويب و
به اجرا گذاردن برنامههاي سياسي و اقتصادي (پرسترويكا و گلاسنوست)
رهبري جديد شوروي و آقاي گورباچف فراهم ساخته است.
اين تغييرات به طور خلاصه در محورهاي اقتصادي و فرهنگي اتحاد جماهير
شوروي از يكطرف و پيشرفت و توسعه اين تغييرات به طور خلاصه در محورهاي
اقتصادي و سياسي به ترتيب عبارتند از تغيير تدريجي در ساختار مناسبات و
روابط توليد از اقتصاد متمركز دولتي به سوي قبول و امكان مشاركت بخش
خصوصي. در اين تغييرات حاكميت دولت بر تمامي فعاليتهاي اقتصادي به
صورت برنامهريزي كلان، هدايت و نظارت و. . . همچنان باقي ميماند. اما
از نقش دولت در تصدي فعاليتهاي اقتصادي به تدريج كاسته ميشود و به
بخشهاي ديگر از جمله بخش خصوصي واگذار ميگردد. اما اين تغييرات در
قلمرو روابط اقتصادي زماني موفقيت آميز بوده و به نفع رشد و توسعه
اقتصادي شوروي تمام خواهد شد كه به موازات آن و حتي پيش از آن و به
عنوان يك پيش شرط اجتناب ناپذير سلطه انحصاري و استبدادي خزب كمونيست
خاتمه يابد. جو سياسي باز به معناي حضور فعال ساير انديشهها و گرايشات
سياسي، ولو غيرموافق با ماركسيسم ـ لنينيسم و يا دولت و حاكميت و
همكاري و صميميتي كه لازمه رشد و توسعه ميباشد، تحقق يابد و نيروهاي
سياسي موجود، اعم از شكل يافته و يا نيافته حضور فعال پيدا كرده و نقش
موثري را ايفا نمايند. ختم سلطه انحصاري و استبدادي حزب كمونيست و
پيدايش امكان حضور و فعاليت موثر همه قشرهاي جامعه و ثبات سياسي دراز
مدت لازم و ضروري براي پيشبرد موفقيت آميز تغييرات اقتصادي مورد نظر را
به وجود خواهد آورد.
طبيعي است كه وقتي حاكميت اتحاد جماهير شوروي اجراي اين برنامه را
آغاز كند نه تنها مردم كشورهاي اروپاي شرقي و جمهوريهاي شمالي و غربي
واكنشهاي مثبت در جهت تأمين آرمانهاي ملي و قومي بروز دهند بلكه مردم
جمهوريهاي مسلماننشين نيز به حركت درآيند، اگر چه بعضيها حوادث و
تحولات شوروي را با بدبيني نگاه ميكنند اما واقع قضيه اين است كه
بهرحال بدون اتخاذ و اجراي اين سياستها از جانب دولت مركزي اتحاد
جماهير شوروي، حركتهاي اخير در جمهوريهاي مسلمان نشين، حداقل تا
آيندهاي نه چندان نزديك قابل تصور نبوده است. و لذا بايد خطمشي جديد
دولت مركزي را بدون ترديد يكي از عوامل موثر در حوادث مورد بحث به حساب
آورد.
2ـ زمينههاي مساعد ملي و محلي: اين زمينهها را در سه محور يا بعد
ميتوان مورد توجه و بررسي قرار داد.
1/2ـ بعد يا محور ملي: در سرزمين پهناور اتحاد جماهير شوروي ملل
متعددي با سوابق تاريخي، ويژگيهاي فرهنگي و ديني مختلف زندگي ميكنند.
عضويت هر يك از اين ملتها در اتحاديه جماهيري نيز ويژگيها و سوابق خاص
خود را دارد. اكثر اين نواحي اگر چه نه تمامي آن در دوران حكومت تزارها
با نيروي مسلح نظامي و عليرغم تمايل عمومي مردم ساكن آنها و به زور جنگ
اشغال شده و تحت سيطره و سلطه حكومت تزارها قرار گرفتهاند. به همين
دليل حركتهاي ملي و استقلال طلبانه در ميان مردم ساكن اين نواحي بسيار
ريشهدار و قوي است. در طي دوران انقلاب مردم روسيه عليه استبداد
سلطنتي تزارها، ملتهاي غير روس نيز به منظور رهايي از سلطه روسهاي
تزاري، كه از نظر آنان دولتي و ملتي بيگانه محسوب ميشدند، قيام كردند
و با كل انقلاب هماهنگي و همكاري پيدا كردند. سازمانها و رهبران سياسي
ملت روس نيز براي پيشبرد اهداف خود و جلب حمايت و پشتيباني ملتهاي غير
روس، در مبارزه عليه تزارها استقلال اين ملتها و اقوام را مورد تاييد
قرار دادند. اما پس از پيروزي بلشويكها در 1917 و استقرار حكومت جديد،
دولت مركزي نه تنها از تعهدات خود شانه خالي كرد بلكه تمايلات و
گرايشات ملي گرايانه اين اقوام را به سختي سركوب نمود. اين سركوبها در
دوران استالين به اوج خود رسيد. استالين و دولت مركزي روسيه براي توجيه
اعمال سركوب گرايانه خود، تز اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي را به
عنوان «دژ يا امالقراي سوسياليسم» مطرح ساخت و اينكه در تعارض ميان
منافع و مصالح اتحاديه جماهير شوروي به عنوان دژ سوسياليسم با منافع و
مصالح ملي اقوام عضو اتحاديه و يا احزاب كمونيستي كه در كشورهاي خارج
از اتحاديه فعاليت ميكنند، اولويت حفظ منافع، دژ سوسياليسم، يعني
شوروي است. بر اين اساس ناسيوناليسم، يعني ملي گرائي، در برابر
انترناسيوناليسم پرولتاريائي ـ يعني حزب كمونيست شوروي ـ قرار ميگيرد
لذا هرگونه تمايلات مليگرايانه خواه در ميان مردم جمهوريهاي غير روس
در قلمرو اتحاد جماهير شوروي و خواه در ميان احزاب كمونيست كشورهاي
ديگر، خارج از قلمرو شوروي، در تعارض با منافع و مصالح شوروي محسوب شده
و به شدت سركوب گرديد.
اكنون كه نسيم آزادي وزيدن گرفته است و حاكميت شوروي و كميته مركزي
حزب كمونيست روسيه به هر دليلي، خطمشي جديدي را اتخاذ نموده است،
حركتهاي ملي، عليرغم 70 سال سركوب مستمر، بار ديگر تنومندي ريشه خود
را نشان ميدهند.
و طبيعي است كه ملل جمهوريهاي مسلمان نشين نيز از اين فرصت استفاده
نمايند.
2/2ـ بعد ديني ـ مذهبي: آنچه در بالا ذكر شد انگيزههاي ملي اقوام
غير روس را به طور عام توضيح ميدهد. اما در جمهوري مسلمان نشين عوامل
ديگري نيز به شدت مطرح بوده و ميباشند. از آن جمله است عامل دين و
مذهب.
مسلمانان شوروي در مبارزه خود عليه سلطه استبداد تزارها و سپس
بلشويكها، علاوه بر انگيزههاي ملي نظير ساير اقوام غير روس، با
انگيزه ديني نيز مبارزه ميكردند. قرآن ولايت كفار و مشركين را بر
مسلمانان حرام وممنوع ساخته است و به مسلمانان دستور ميدهد كه نبايد
تحت هيچ عنواني ولايت آنان را بر خود بپذيرند. با چنين انگيزه مسلمانان
با حكومت تزارها ميجنگيدند. بعد از پيروزي بلشويكها عليرغم حركتهاي
آشتي جويانه سياسي توسط دولت جديد در جلب حمايت و رضايت مسلمانان، به
زودي برخورد و درگيريها آغاز شد. برخوردهاي دولت مركزي با مسلمانان از
دو جهت صورت ميگرفت يكي از جهت ايدئولوژيكي به صورت مبارزه با ديانت و
خداپرستي از جمله اسلام. تبليغات شديدي عليه آنان به راه افتاد كه
همراه بود با ويران كردن يا تصرف و تعطيل كليساها و مساجد و جلوگيري از
انجام مراسم مذهبي و تعطيل كردن مدارس مذهبي و تدريس الحاد در مدارس و
براي مسلمانان تشكيل شوراها و انجمنهاي الحادي در كوي و برزن و منطقه.
يك جنگ تمام عيار ميان الحاد و توحيد با اين تفاوت كه تمامي قدرت و
سازمان و امكانات در اختيار الحاد قرار داشت. شايد بتوان گفت كه دين
اسلام (و ساير اديان نيز) به آن صورت كه در شوروي مورد تهاجم تبليغات
شديد و سيستماتيك همه جانبه قرار گرفته بود كمتر در تاريخ سابقه داشته
است.
علاوه بر اين، از بعد سياسي نيز دولت مركزي به انواع بهانهها، از
جمله مبارزه با پان اسلاميزم، پان تورانيزم، پان توركيزم مسلمانان را
تحت شديدترين سركوبها قرار ميداد. براي ريشه كن ساختن عواطف و عقايد
ديني حتي زبان مسلمانانف الفباي زبان آنها از خط عربي ـ فارسي ابتدا به
لاتين و سپس به روسي تغيير پيدا كرد. اما عليرغم همه اين فشارها مردم
اين نواحي هويت ملي و اسلامي خود را به هر شكلي كه ممكن بود حفظ كردند
و از هر فرصتي براي ابراز آن بهره گرفتند. در تحولات اخير انگيزه ديني
به صورت قويتر نه تنها در ميان اشخاص مسن، بلكه حتي در ميان جوانان و
نوجوانان بروز
كرده است.
3/2ـ انگيزه فرهنگي: بخش قابل ملاحظهاي از مردم جمهوريهاي اسلامي
در شوروي، در طي ساليان دراز خود را ايراني و متعلق به ايران
ميدانستهاند و يا به شدت تحت تاثير فرهنگ ايران قرار داشتهاند. زبان
و الفبا و ادبيات فارسي يكي از زبانهاي رائج در اين نواحي بوده است.
دولت مركزي شوروي هميشه از احساس تعلق مردم در اين نواحي به ايران
احساس نگراني كرده و براي مقابله با اين پيوند فرهنگي و تاريخي
برنامههاي متعددي را به اجرا درآورده است. اما اين پيوندها نه تنها
از بين نرفتند بلكه قويتر هم شدهاند.
4/2ـ انگيزههاي خانوادگي: مردم ساكن جمهوريهاي هم مرز با ايران
اكثرا با هم نسبتهاي خانوادگي دارند. قبل از پيروزي بلشويكها رفت و
آمد در مرز آزاد بود، جاذبههاي كاري و شغلي و سياسي و فرهنگي
خانوادههاي بسياري را در دو طرف مرز تقسيم و پراكنده كرده بود. پيدايش
ديوار آهنين و بسته شدن مرزها تخاصمات بينالمللي و جبههبنديهاي شديد
ميان دو بلوك متخاصم شرق و غرب، سلطه امپرياليسم آمريكا بر ايران و
سياستهاي در مجموع ضد شوروي در ايران و نگراني شورويها از امنيت
مرزهاي جنوبي كشور و همچنين سياستهاي دولت شوروي نسبت به غرب و ايران و
تحريكات ايادي آن كشور در ايران و خطرات جدي و تهديدكنندهاي كه موجبات
نگراني غرب و ايران را فراهم ساخته بود همه دست به دست هم دادند و رفت
و آمدهاي مرزي را به حداقل و يا صفر رسانيد. اعضاي خانوادههاي پراكنده
براي سالها نتوانستند يكديگر را ببينند. تحولات شوروي همانطور كه ديوار
برلن را فرو ريخت، پرده آهنين مرزهاي ايران و شوروي را نيز برچيد. موج
عظيمي از مسافرين آذربايجاني از هر دو طرف مرز به حركت درآمدند.
نسلهاي دوم و سوم و چهارم اعضاي خانوادههاي بسياري براي اولين بار
يكديگر را ديدند و شناختند.
اين تحولات و رفت و آمدها با مجموعهاي از انگيزههاي ملي، ديني،
فرهنگي و خانوادگي سبب بروز صحنههاي عاطفي و پر هيجاني گرديد. اگر چه
در اين رفت و آمدها حركات و يا حوادث بسيار نامطلوب و بعضا زشتي از
جانب برخي از هموطنان ما بروز كرد، اما در هر حال نميتواند و نبايد
موجب قضاوت نادرست بشود. اين تحولات در مجموع في نفسه رويداد عظيمي
محسوب ميگردد.
بـ زمزمههاي ناموزون و خطرات
احتمالي
در جريان حوادث و تحولات اخير حركات، شعارها و زمزمههائي نيز
پيرامون مسئله وحدت دو آذربايجان به اصطلاح شمالي و جنوبي و استقلال آن
به گوش رسيد كه موجب نگراني بسياري از ايرانيان وطنخواه گرديد و جا
دارد كه مورد توجه جدي قرار گيرد. در بررسي اين مسئله بايد نكات زير را
مد نظر داشت:
1ـ آذربايجانيها، حتي ساكنين آن مناطقي كه نزديك به يكصد سال پيش
از كشورمان جدايشان نمودهاند خود را ايراني ميدانند و به ريشه و
سابقه ايرانيت خود افتخار ميكنند.
2ـ يك جريان ملي گرايانه غير ديني و غير ايراني در ميان برخي از
گروههاي سياسي آذربايجاني وجود دارد. اين جريان از هر فرصتي براي تحقق
اهداف خود بهرهبرداري مينمايد. در جريانات اخير نيز شعارهائي در اين
مورد مطرح ساختند.
3ـ طرح اين نوع شعارها، خصوصاً در شرايط كنوني در جهت منافع و مصالح
عموم ملت ايران و نيز مردم آذربايجان نميباشد.
4ـ اما بايد توجه كرد كه تمام جنجالها و تبليغات بر سر مسئله وحدت
دو آذربايجان از ناحيه اين گروهها نيست. بلكه يك قدرت خارجي منطقهاي ـ
كه ذيلاً به آن خواهيم پرداخت ـ در اين تبليغات و تحريكات نقش دارد.
5ـ براي توجه به مسئله فوق و ريشهيابي آن ابتدا بايد به اين نكته
توجه كرد كه تغيير مرزهاي شناخته شده بينالمللي يكي از مسائل جدي در
تحولات اخير اروپاي شرقي و شوروي است. از مجموعه قراين و بررسيها چنين
برميآيد كه بين قدرتهاي بزرگ جهاني شرق و غرب بر سر عدم تغيير مرزها
در طي فرآيند تحولات كنوني تفاهم و توافق صورت گرفته است. فلسفه تحولات
اخير، تنشزدايي و از بين بردن كانونهاي تشنج در سرتاسر جهان است.
تغيير مرزها، صرفنظر از اينكه مرزهاي كنوني چگونه تعيين شده و رسميت
يافتهاند، به خودي خود تنشزا خواهند بود و در تعارض با مباني
تنشزدائي كنوني است. بنابراين تغيير در مرزهاي كنوني، به هيچ وجه مطرح
نيست و از جانب هيچ كشوري تحمل
نخواهد شد.
معناي پذيرفتن اين مطلب اين است كه نه شوروي و نه آمريكا و يا ساير
كشورهاي اروپاي غربي و يا شرقي در مقطع كنوني تحولات جهاني، عوامل
تحريك براي جدائي و استقلال اقوام و ملتهاي جمهوريهاي اتحاد جماهير
شوروي و ساير مناطق نميباشند.
به نظر نميرسد كه دولت ايران هم در اين جريانات انحرافي دانسته يا
ندانسته نقشي ايفا كرده باشد. اگر چه بعضي اوقات رفتارهاي ناسنجيدهاي
از جانب محافل دولتي ايران در مورد مسائل خارجي و منطقه بروز مينمايد
اما قطعا حاكميت كنوني در آنچنان وضعيتي نيست كه بتواند يا بخواهد
تمايلات ملي گرايانه افراض و محضا انحرافي گروههاي سياسي خاص را كه نه
اعتقادي و نه علاقهاي به ايران اسلامي دارند، دامن بزند.
تنها كشور و قدرتي كه در منطقه از اين سياست تبعيت نميكند و محرك
اصلي و عمده بسياري از جريانات جدائي طلب، زير پوشش احساسات ملي
گرايانه ميباشد دولت غاصب اسرائيل است. چرا اسرائيل محرك تشكيل
دولتهاي قومي در منطقه است؟ براي نجات خود از بنبستهاي كنوني، براي از
بين بردن دو كانون عمده تشنج در خاورميانه، يعني لبنان و فلسطين، تنها
راه قابل قبول و قابل تحمل سران غرب در شرايط كنوني، براي بلوك شرق، در
چهارچوبي كه وجود اسرائيل را تضمين مينمايد، تشكيل يك دولت فلسطيني در
بخشي از سرزمينهاي اشغالي ميباشد. اعراب عموما و فلسطينيها خصوصاً
اين سياست را پذيرفتهاند (البته به جز يك يا دو گروه فلسطيني كه توسط
سوريه و ايران تحريك و تعذيه ميشوند) اما اسرائيل به هيچ وجه اين راه
حل را نميپذيرد و معتقد است چنين راه حلي در دراز مدت به محو و
نابودي كشور اسرائيل منجر ميگردد. لذا در برابر هر نوع فعاليت و حركتي
براي صلح با اعراب و تاسيس دولت فلسطيني مقاومت مينمايد. حل مشكل
لبنان نيز به حل مشكل فلسطين بستگي دارد. لذا براي از بين بردن اين دو
كانون تشنج تنها راه براي غرب اين است كه اسرائيل به تشكيل دولت
فلسطيني تن در بدهد. براي اين منظور اسرائيل تحت فشارهاي زيادي از جانب
كشورهاي بزرگ ميباشد و در بنبست و تنگناي شديدي قرار گرفته است.
لاجرم اسرائيل ميكوشد از اين بنبست به نحوي بيرون بيايد. يكي از
راههائي كه اسرائيل انتخاب كرده است ايجاد فتنه و تشنج جديد در منطقه
ديگري از خاورميانه است. در ابعادي كه در صورت موفقيت، مسئله فلسطين و
اسرائيل را به كلي تحتالشعاع خود قرار بدهد. براي اين منظور
صهيونيستها طرحي براي منطقه تهيه كردهاند به نام طرح «لوئيس» معروف و
متضمن تشكيل دولتهاي قومي ارمنستان، آذربايجان، كردستان، عربستان
(منظورشان منطقهاي كه از جنوب كردستان آغاز و به حدود حوالي شيراز ختم
ميگردد) بلوچستان و تركمنستان. تشكيل چنين دولتهائي نقشه جغرافياي
چندين كشور را بر هم ميزند و فتنهاي كه در منطقه برپا خواهد ساخت
آنچنان منظم است كه مسئله لبنان و فلسطين را براي سالها تحتالشعاع خود
قرار خواهد داد. افكار و امكانات را از مسئله اسرائيل منحرف ساخته و
موجب تقليل فشار بر اسرائيل ميگردد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران
در بهمن 1357، تشنجاتي در مناطق مختلف ايران بروز كرد كه ايادي اسرائيل
در آن نقش عمده داشتند. ولي موفقيتي به دست نيامد. اكنون تحولات شوروي
فرصت مناسب جديدي را براي پيگيري مقصود به وجود آورده است.
در برابر اين تحريكات و بهانهها بايد بسيار هوشيار بود و هوشيارانه
عمل كرد.
جـ ارزيابي سياستها و
عملكردهاي دولت ايران
عملكرد دولت ايران را در مورد اين حوادث از دو بعد ميتوان ارزيابي
كرد. يكي از ديد منفع و مصالح كوتاه مدت جمهوري اسلامي و ديگري از ديد
منافع و مصالح دراز مدت هم براي جمهوري اسلامي و هم براي مسلمانان ساكن
جمهوريهاي اتحاد شوروي.
حوادث آذربايجان درست در زماني رخ داد كه دولت شوروي آمادگي خود را
براي ميانجيگري بين دولتين ايران و عراق براي خاتمه وضعيت نه جنگ و نه
صلح كنوني اعلام نمود.
مسئولين حاكميت ايران در شرايط برتر نظامي، آتشبس و مذاكره براي
صلح را نپذيرفتند و در نتيجه مجبور شدند در نامناسبترين شرايط و از
موضع ضعف قطعنامه 598 را بپذيرند و مذاكرات را در حالي شروع كنند كه
2560 كيلومترمربع از اراضي ايران در اشغال نيروهاي نظامي دشمن قرار
دارد. طبيعي است كه دولت عراق حاضر نشود از قطعنامه 598 تمكين نموده و
به پشت مرزهاي بينالمللي قبل از آغاز تحاصم عقبنشيني كند. در چنين
شرايطي تنها يك راه در برابر دولت ايران براي ختم جنگ وجود دارد و آن
راه حل ديپلماسي است. اما موقعيت خارجي ايران در صحنه بينالمللي جائي
براي مانور ديپلماسي باقي نگذاشته است. آمادگي دولت شوروي براي وساطت
موقعيت وفرصت مناسبي براي ايران بود كه اگر با درايت برخورد ميشد شايد
ميتوانست مشكل جنگ را حل كند. مردم ما حساسيت زيادي نسبت به دولت جديد
شوروي و آقاي گورباچف ندارند. آمادگي آقاي گوباچف براي ميانجيگري با
استقبال مردم روبرو ميشد. دولت شوروي و روابطش با عراق و تهديد
قرارداد دوستي 15 ساله و فروش اسلحه در طي جنگ با عراق، به اين دولت
امكان مانور و فشار بر عراق را داده است. علاوه بر اين در صورتي كه
آقاي گورباچف موفق به عقد قرارداد صلح ميان ايران و عراق ميشد، يك
امتياز سياسي بزرگ را براي خود كسب ميكرد.
دولت ايران در موضعگيري پيرامون حوادث و تحولات اخير در كشور
همسايه شمالي ميبايستي اولويت را به مسئله فوق ميداد و نه به هيچ امر
ديگري. در حالي كه مسئولين ايران در برابر حوادث آذربايجان و
جمهوريهاي مسلماننشين شتابزده عمل كردند. به طوري كه بيانات و
موضعگيريهاي اعلام و اتخاذ شده و رفتارهاي انجام شده، موجب رنجش شديد
مقامات دولت شوروي را فراهم ساخت. روابطي كه از زمان سفر آقاي هاشمي
رفسنجاني به مسكو روبه بهبود و توسعه گذاشته بود، به شدت تيره و تار
گرديد.
اين امر معنايش اين نيست كه دولت ايران ميبايستي در برابر حوادث و
مسائل آذربايجان موضع نميگرفت. بلكه معنايش اين است كه به جاي ايراد
بياناتي از «موضع بالا» دولت ايران ميتوانست از تحولات اخير در
سياستهاي دولت مركزي شوروي استقبال نمايد و آنها را مثبت تلقي نموده و
در جهت برخورداري هر چه بيشتر مسلمانان و مردم اين جمهوريها از
آزاديهاي سياسي و ديني و فرهنگي و توسعهي مناسبات و روابط فرهنگي حركت
مينمود و در اين راستا با مقامات شوروي به تفاهم و توافق ميرسيدند،
كه همهي زمينههاي مثبت براي چنين توافقي به وجود آمده است. اين چنين
استفادههائي از تحولات آنسوي مرز در دراز مدت به نفع تمامي طرفهاي
درگير و ذينفع ميباشد. علاوه بر اين شائبه دخالت در امور داخلي شوروي
را نيز به همراه نميداشت. بايد توجه داشته باشيم كه تغييرات و تحولات
اخير، در صورتي كه با مسالمت و آرام و تدريجي پيش برود قطعا در نهايت
به نفع مردم اين مناطق تمام خواهد شد.
نهضت آزادي ايران بار ديگر براي مردم اين جمهوريها و تمامي ملت
همسايه شمالي آزاديهاي سياسي و ديني و حاكميت هرچه بيشتر بر سرنوشت
خودشان را آرزو مينمايد.
نهضت آزادي ايران
اسفند 68
