شماره : 1467
نقد و بررسي توافقنامه ساف ـ اسرائيل
(سپتامبر 1993 ـ شهريور 1372)
در سيزدهم سپتامبر سال جاري (22 شهريور 72)، نمايندگان سازمان آزادي بخش فلسطين و دولت اسرائيل، به دعوت دولت آمريكا، در واشنگتن حضور يافتند و سندي را تحت عنوان «بيانيه اصول دوره انتقالي خودمختاري فلسطينيان در سرزمينهاي اشغالي» امضا كردند. وزراي دولتهاي آمريكا و فدراسيوان روسيه نيز، به عنوان شاهد، سند مذكور را امضا نمودند.
توافقنامه خودمختاري شامل سه بخش است: بخش اول به نام «بيانيه اصول» شامل 17 بند يا اصل، بخش دوم (پيوستهاي بيانيه اصول) شامل چهار ضميمه و بخش سوم صورت جلسه تفاهمها و توافقهاي طرفين درباره بيانيه اصول و ضمائم آن در 3 صفحه.
اعلام خبر مذاكرات مستقيم و محرمانه ميان ساف و اسرائيل در سوئد و به دنبال آن، انتشار متن پيشنويس توافقنامه اصول خودمختاري فلسطينيان در نوار غزه و كرانه باختري رود اردن و سپس امضاي متن نهائي آن توسط طرفين ماجرا، مانند يك بمب سياسي منفجر شد و سبب بروز واكنشهاي گسترده و متفاوت در سراسر جهان گرديد.
در كشورهاي صنعتي نيمكره شمالي، انتشار اين خبر عموماً با خوشحالي و گرمي روبرو شد. دولتهاي عربي، بعضي بلافاصله و برخي با تاخير، اكثرا از توافقنامه استقبال يا آن را تاييد كردند. ساير كشورهاي اسلامي، به جز ايران، نيز اكثراً امضاي توافقنامه را با توجه به شرايط موجود گامي به جلو و بهترين كار ممكن تلقي نمودند. واكنش گروههاي فلسطيني طيف گستردهاي از موافقت و تاييد تا مخالفت جدي و محكوم كردن را تشكيل ميدهد. ولي همه دولتها و گروهها، چه موافق و چه مخالف توافقنامه، بر اين باورند كه امضاي بيانيه اصول نقطه عطفي در تاريخ خاورميانه است و آثار و پيامدهاي گستردهاي را در منطقه به همراه خواهد داشت.
و اما در ايران، در حالي كه مواضع رئيس جمهوري و وزير امور خارجه محتاطانه و ملايم بود، توافق ساف و اسرائيل با مخالفت شديد از سوي بسياري از دولتمردان و رسانههاي جمعي وابسته به دولت روبرو شد و حملات سابقهدار به ساف و رهبري آن اوج تازهاي يافت. ولي هيچ يك از روزنامهها و ساير رسانههاي جمعي متن كامل بيانيه و ضمائم آن را منتشر نكردند. روزنامه رسالت در شماره مورخ 11/6/72 بخشهايي از پيشنويس متن را به طور ناقص و مخدوش منتشر كرد(1). علاوه بر اين، در بعضي از روزنامههاي دولتي، (از جمله در كيهان مورخ 27/6/72) متنهايي مخدوش و ساختگي، مانند متني كه توسط صهيونيستهاي افراطي مخالف توافقنامه جعل و در بيروت نيز پخش شده بود، درج گرديد. اين روزنامهها در توجيه مخالفت خود با توافقنامه حتي به سانسور يا جعل اخبار نيز دست زدند. در حالي كه به دليل علائق ريشهدار مردم ما نسبت به قدس شريف و فلسطين و توجه جدي آنان نسبت به رويدادهاي منطقه، حق اين بود كه قبل از هر چيز متن اصلي بيانيه بدون حذف و تحريف، براي اطلاع و قضاوت واقع بينانه مردم منتشر ميشد و سپس نقد و بررسي آن و ابراز موافقت و مخالفت با آن انجام ميگرفت. متأسفانه سانسور مطبوعات كشورمان محدود و منحصر به اخبار داخلي نيست و براي دريافت اخبار صحيح درباره رخدادهاي خارجي نيز مردم و گروههاي علاقمند ناگزير بايد به رسانههاي خبري خارجي روي آورند.
* * *
نهضت آزادي ايران، به عنوان يك حزب سياسي ملي ـ اسلامي در تمام ادوار فعاليت خود، چه در داخل و چه در خارج كشور، از مردم مظلوم فلسطين دفاع كرده و در حد توان و امكانات خود براي احقاق حقوق مشروع و انساني مردم فلسطين و آزادي قدس شريف گام برداشته و با ساير گروههاي مبارز و مسلمان ايراني با مجاهدان فلسطيني همزباني و همسويي نموده است. به همين دليل، نهضت آزادي ايران رويدادهاي مربوط به قدس و مبارزات برادران و خواهران فلسطيني در داخل و خارج اراضي اشغالي را با علاقه و جديت پيگيري كرده و ميكند. پس از انتشار خبر توافق ساف و دولت غاصب اسرائيل و عدم انتشار كامل متن توافقنامه، نهضت آزادي با مراجعه به دفتر خبرگزاري فرانسه (كه متن كامل را منتشر كرده بود) بيانيه اصول و ضمائم آن را دريافت كرد و اينك نقد و بررسي آن را همراه با تحليل سير تحول مبارزه با رژيم غاصب اسرائيل و شرايط منجر به امضاي توافقنامه به اطلاع ملت شريف و دلير ايران ميرساند.
* * *
از زمان پيدايش فكر تاسيس دولت اسرائيل تا هنگام امضاي توافقنامه مورد بحث، مبارزات مردم فلسطين و اعراب عليه صهيونيستها و دولت غاصب اسرائيل چهار دوره مشخص زير را پشت سر گذاشته است.
دوره اول: قبل از سال 1948 و تاسيس دولت اسرائيل، اين دوره مصادف بود با فروپاشي و تجزيه امپراتوري عثماني و جدا شدن سرزمينهاي عربي از آن و تاسيس دولتهاي كوچك عربي با مرزهاي قراردادي و قرارگرفتن بخشهاي عظيمي از منطقه خاورميانه در زير قيومت استعمار گران فرانسوي و انگليسي. در اين تقسيم بنديها، سرزمين فلسطين و قدس شريف تحت سلطه و نفوذ انگلستان (موسوم به بريتانياي كبير) قرار گرفت و انگلستان تاسيس يك دولت يهودي را تضمين كرد. سرانجام، صهيونيستها با كمك و پشتيباني دولت بريتانيا و به دنبال جنايات عظيمي كه روي تاريخ را سياه كرده است موفق به تاسيس دولت اسرائيل شدند.
در اين دوره، دولتهاي اسلامي و عربي، به دلايل مختلف و از جمله سرگرم بودن به مشكلات و مسائل داخلي خود و ضعف مفرطشان يا عدم احساس تعلق به فلسطين و يا عدم درك اهميت و وخامت اوضاع، نسبت به حوادث سرزمين فلسطين بيتفاوت بودند. بنابراين، در اين دوره مقابله و درگيري با نيروهاي نظامي انگليس و ترورريستهاي آموزش ديده صهيونيست و مقاومت در برابر تهاجم گسترده و بيرحمانه آنان، عمدتاً به تنهايي بر دوش مردم فلسطين قرار داشت. در نهايت، صهيونيستها با حمايت انگلستان و ساير كشورهاي غربي موفق به دستيابي به هدفهاي خود و تاسيس دولت اسرائيل در سال 1948 شدند.
دوره دوم: از جنگ 1948 تا جنگ شش روزه ژوئن 1967، در هنگام تاسيس دولت اسرائيل، سرزمين فلسطين، بنابر تصميم سازمان ملل و بدون مراجعه به ساكنان اصلي فلسطين و نظرخواهي از آنان، به دو بخش يهودي و عربي تقسيم شد. در اين تقسيم بندي، بخش كمتري به يهوديان اختصاص داده شده بود ولي دخالت دولتها و ارتشهاي عربي همسايه ـ كه عمدتاً به طور مستقيم يا غير مستقيم تحت سيطره و نفوذ انگلستان قرار داشتند ـ و شكست آنان در جنگ با يهوديان سبب شد كه اسرائيل در همان مرحله آغازين، سرزمينهاي بيشتري از فلسطين را تصاحب كند. در اين دوره، ميليونها فلسطيني از ترس يا تحت فشار و آزار تروريستهاي يهود خانه و كاشانه و سرزمين اجدادي خود را ترك كردند و به اميد بازگشت در آينده، در اردوگاههايي در كشورهاي همسايه اسكان يافتند. در طي اين دوره يعني از 1948 تا 1967، مردم فلسطين در مقابله با دولت غاصب اسرائيل نقش عمدهاي داشتند. جبهه مقدم مبارزه عليه اسرائيل را دولتهاي عربي ـ و در راس آنها مصر ـ تشكيل ميداد. استراتژي مبارزه در اين دوره بر پايه شعار نابودي اسرائيل در محورهاي سياسي، تبليغاتي، نظامي و اقتصادي قرار داشت. در حالي كه حمايت كشورهاي اسلامي و دولتهاي عربي (به جز چند كشور مانند مصر و سوريه) بيشتر جنبه سياسي و تبليغاتي داشت و كارساز و موثر نبود، اسرائيل از حمايت گسترده سياسي، نظامي و اقتصادي كشورهاي غربي و بلوك شرق برخوردار بود. صهيونيستها توانسته بودند كه نيرو و امكانات نزديك به 20 ميليون يهودي در جهان، خصوصاً يهوديان ساكن كشورهاي صنعتي نيمكره شمالي را براي حمايت جدي از دولت اسرائيل جلب كنند.
در شرايطي كه اعراب فاقد امكانات لازم براي مقابله با اسرائيل بودند و جنگ تبليغاتي آنان بر اساس شعار نابودي اسرائيل بيشتر براي مصرف افكار عمومي مردم عرب و بازيهاي قدرت سياسي بود، شعار مذكور به بهترين وجه مورد بهرهبرداري رواني ـ تبليغاتي دولت اسرائيل و صهيونيستها در كشورهاي صنعتي نيمكره شمالي ـ به ويژه آمريكا ـ قرار گرفت، به طوري كه اسرائيل توانست همه ساله ميلياردها دلار كمك بلاعوض نقدي و تسليحاتي دريافت كند.
اگر چه كشورهاي عرب رهبري كننده جبهه مبارزه عليه اسرائيل (نظير مصر) با بهره گيري ماهرانه از تضاد بين دو بلوك شرق و غرب توانستند به تجهيز نيروي نظامي خود بپردازند، اين تجهيزات و تداركات از يك طرف سهم عمدهاي از درآمد ملي اين كشورها را به خود اختصاص داد و سبب گسترش بحرانهاي اقتصادي و عقبماندگي آنان گرديد و از طرف ديگر تجهيزات و امكانات نظامي و توان فرماندهي اين كشورها هرگز به سطحي نرسيد كه بتواند اسرائيل را از پاي درآورد. بنابراين، در درگيريهاي اين دوره كه به جنگ شش روزه 1967 و شكست و تلاشي ارتشهاي عربي ختم شد، اعراب سرزمينهاي بيشتري را از دست دادند و فلسطينيهاي بيشتري آواره شدند.
فاجعه فلسطين و شكست دولتها و ارتشهاي عربي، وجدان عمومي و غرور اعراب را سخت جريحهدار ساخت و سبب بروز تحولات و تغييرات عميقي در جبهه اعراب گرديد. نخست آنكه قدرت ناسيوناليسم عرب به رهبري جمال عبدالناصر كه مديريت جنگ عليه اسرائيل را بر عهده داشت تقريباً فلج و بياثر شد. ناسيوناليسم عرب كه در زمان زعامت ناصر توانسته بود وجدان عمومي صد ميليون عرب از كرانههاي خليج فارس تا اقيانوس اطلس را بيدار و هشيار سازد و آنان را براي مبارزه با حكومتهاي فاسد وابسته به غرب و عليه نفوذ كشورهاي غربي در منطقه بسيج كند در پي شكست 1967 رو به افول گذاشت و همراه با آن قدرت عمل سياسي اعراب در منطقه و جهان تدريجاً تحليل رفت، به طوري كه در آستانه جنگ اخير در خليج فارس و پس از آن به پايينترين سطح رسيد و اينك در آستانه امضا و اجراي توافقنامه ساف و اسرائيل، اعراب در بدترين شرايط سياسي و اقتصادي و از جهت پراكندگي سياسي و اختلاف دروني در نامناسبترين وضعيت قرار دارند.
دوم آنكه شكست اعراب در جنگ 1967، افول ناسيوناليسم عرب و خلا ناشي از آن سبب روي آوردن مردم به ساير انديشهها و ايدئولوژيها، از جمله به اسلام، گرديد. از آن تاريخ به بعد، ما شاهد رشد تدريجي ولي مستمر جنبشهاي اسلامي در كشورهاي عربي بوده و هستيم.
به دنبال شكست مذكور، مبارزه اعراب بعد از يك دوره انتقالي فرو رفتن در خود، وارد مرحله تازهاي از بازگشت به خويشتن خويش و تلاش براي احراز هويت جديد شد كه نهايتاً باعث رشد جنبشهاي ملي ـ اسلامي گرديد.
سومين پديده كه بعد از جنگ 1967 بروز كرد، حضور موثر فلسطينيان در صحنه نبرد مسلحانه عليه دشمن اشغالگر در دوره سوم بود كه ذيلاً به تشريح آن ميپردازيم.
دوره سوم: از جنگ 1967 تا فاجعه صبرا و شتيلا ـ ويژگي عمده اين دوره نقش عمده و اساسي خود فلسطينيان در مبارزه براي احقاق حقوق از دست رفته آنان بود. در 1965، سازمان «الفتح» توسط ياسر عرفات و يارانش بر اساس استراتژي جنگ مسلحانه براي آزادي فلسطين تشكيل شد. تا جنگ 1967، عمليات گروههاي مسلح فلسطيني محدود بود. اما جنگ مذكور آنها را فعالانه به صحنه جنگ وارد ساخت، چند ماه بعد يعني در مارس 1968، الفتح و ساير گروههاي فلسطيني، در يك رويارويي گسترده با ارتش منظم و مغرور اسرائيل در دره كرامه (در داخل اردن و نزديك مرز سرزمين اشغالي) حماسه آفريني كردند و ضربات سختي بر ارتش اسرائيل وارد آوردند. ارتش اسرائيل براي اولين بار در يك رشته عمليات نظامي عليه اعراب شكست خورد و با خفت عقب نشيني كرد. از اين پس، تغييراتي در سازمان آزادي بخش فلسطين رخ داد و ساف رهبران جديدي پيدا كرد. تا آن زمان، ساف به صورت يك سازمان سياسي فلسطيني و در اختيار دولتهاي عربي ـ به ويژه مصر ـ بود. اگر چه ساف در صحنه حضور داشت اما نقشي جز آنچه دولتهاي عربي ميخواستند ايفا نميكرد. تحولات جديد در ساف، آن را به يك سازمان مستقل فلسطيني تبديل نمود. اكثر دولتهاي عربي از اين پديده يعني استقلال عمل فلسطينيان ناراضي بودند، زيرا كه ديگر نميتوانستند از فلسطينيان در بازيها و بده ـ بستانهاي سياسي استفاده كنند. كشورهاي مجاور اسرائيل يعني سوريه، لبنان، اردن و مصر كه بخش اعظم آوارگان فلسطيني را اسكان داده بودند، آشكارا از اين وضع نارضايتي داشتند. يكي از واكنشهاي آنان، ايجاد سازمانهاي فلسطيني وابسته به خودشان بود كه با حمايت مالي و نظامي آنها اداره ميشد و مجري سياستها و برنامههاي آنان بود. اين سازمانها در اكثر موارد ـ خصوصاً در مواقعي كه ساف تسليم نظرات دولتهاي عربي نميشد ـ به صورت نيروي فشار عليه ساف عمل ميكردند.
واكنش ديگر، اعمال فشار و سركوب فلسطينيان توسط دولتهاي عربي به منظور مهار كردن عمليات آنان بود. بارزترين شكل اين فشار، كشتار جمعي، خلع سلاح و اخراج فلسطينيان توسط دولت اردن در سپتامبر 1971 (كه به سپتامبر سياه معروف شد) بود. در آن فاجعه، نيروهاي نظامي دولت اردن و قبايل مسلح طرفدار ملك حسين به اردوگاههاي آوارگان فلسطيني حمله كردند، هزاران نفر را كشتند و بقيه را مضروب، زنداني يا متواري ساختند. به اين ترتيب، مركز عمليات ساف و گروههاي عمده فلسطيني از اردن به حومه بيروت (صبرا و شتيلا) منتقل شد. عدهاي از آوارگان نيز به عراق و سوريه پناه بردند.
در اين دوره، اگر چه فلسطينيها جبهه مقدم جنگ عليه اسرائيل را در دست گرفته بودند، عمليات آنان عمدتاً در خارج از مرزهاي سرزمينهاي اشغالي و به صورت هواپيماربايي، حمله به مراكز تجاري اسرائيل در كشورهاي اروپايي و غيره انجام ميگرفت. تنها در جنوب لبنان بود كه فلسطينيها ميتوانستند آزادانه و بدون اعتنا به دولت ضعيف لبنان، شمال اسرائيل را هدف خمپارههاي خود قرار دهند و يا گهگاه، با عمليات چريكي از مرزهاي آبي و خاكي، غافلگيرانه به اراضي اشغالي نفوذ كنند و بعد از وارد ساختن ضربه به نيروهاي دشمن، به مراكز خود باز گردند. البته عدهاي نيز در عمليات چريكي كشته ميشدند. اين عمليات ايذائي به هر حال امنيت داخل مرزهاي اسرائيل را مستمراً مختل ميكرد و همين عمليات بود كه سرانجام موجب بروز جنگ داخلي در لبنان، ورود و استقرار ارتش اسرائيل در جنوب لبنان و بالاخره، حمله گسترده و همه جانبه اسرائيل به لبنان، اشغال بيروت و قتل عام فلسطينيان در صبرا و شتيلا گرديد. در اين حملات، مراكز نيروهاي مقاومت فلسطيني متلاشي شد، رهبران ساف ـ ياسر عرفات و يارانش ـ كه توانسته بودند از معركه جان سالم به در ببرند و به طرف شمال لبنان ـ بندر تريپولي (طرابلس) ـ بروند، بعد از درگيري خونينتري با گروه ابوموسي ـ كه توسط برخي از دولتهاي منطقه حمايت مالي و نظامي ميشد ـ به مصر و سپس به تونس گريختند.
بعد از فجايع صبرا و شتيلا و تريپولي، ساف و گروههاي عمده فلسطيني مراكز فرماندهي خود را به تونس انتقال دادند و از قدرت تحرك و توان آنان در اجراي عمليات عليه اسرائيل به ميزان قابل توجهي كاسته شد. با وجود اين، نيروي هوائي اسرائيل يكي از مراكز آنان در تونس را بمباران كرد.
حوادث لبنان كه منجر به متلاشي شدن مراكز فرماندهي فلسطينيان و كاهش چشمگير امكانات اجراي عمليات عليه دشمن از خارج مرزهاي سرزمين اشغالي شد، سبب گرديد كه توجه فلسطينيان و گروههاي مقاومت به داخل مرزها و درون سرزمين اشغالي معطوف شود و به اين ترتيب بود كه دوره چهارم مبارزه و مقاومت آغاز گرديد.
در حركت جديد كه نام عمومي انتفاضه بر آن نهاده شده است تمامي گروههاي فلسطيني به نحوي مشاركت دارند. انتفاضه چند ويژگي دارد. اول آنكه درگيري با نيروهاي ارتش اشغالگر در داخل سرزمين اشغالي است. دوم آنكه، برخلاف حركت فلسطينيهاي خارج از سرزمين اشغالي، آشكارا ويژگي اسلامي دارد، با تكيه بر احساس ديني مردم فلسطين حركت ميكند و بخش عمدهاي از رهبري آن در مساجد قرار دارد. سوم آنكه حركتي است فرسايشي، بدين معنا كه تمامي نيرو و امكانات ارتش اشغالگر، ميبايستي در سرتاسر سرزمين اشغالي، در تمام ساعات شبانهروز، به طور كامل در حال آماده باش بماند. اين امر نفرات ارتش اشغالگر را خسته، عصبي و فرسوده ميسازد و چون جنگ در يك جبهه خاص و با عمليات مشخص از نوع درگيريهاي جنگ كلاسيك نظير جنگ با ارتشهاي عربي نميباشد، ارتش اشغالگر پيروزي ملموسي كسب نميكند. به علاوه، اين نوع جنگ فرسايشي براي نيروي اشغالگر از جهت اقتصادي بسيار گران و پرهزينه بوده و اثرات تحريبي فرسايشي بر اقتصاد اسرائيل گذاشته است. با وجود خشونت برهنهاي كه نظاميان اسرائيلي در برخورد با مبارزان فلسطيني به كار ميبرند، نتوانستهاند روحيه مقاومت را در هم شكنند. انعكاس رفتار غيرانساني ارتش اشغالگر با مردم محلي و تخلفات آشكار از مفاد عهدنامههاي بينالمللي، واكنش گستردهاي را عليه اسرائيل در سطح جهان به وجود آورد. به اين ترتيب، رژيم اسرائيل براي اولين بار از زمان تاسيس دولت صهيونيستي، فشار مقاومت مردم فلسطين را تا اعماق وجودش حس كرد، بدون آنكه قادر باشد كه با سركوب مستقيم آن را مهار كند. در واقع انتفاضه به صورت يكي از عوامل عمده فشار بر اسرائيل براي تن در دادن به صلح عمل كرد.
جنگ 6 روزه 1967 با اعلام آتش بس و صدور قطعنامه 242 شوراي امنيت متوقف شد. قطعنامه دو محور اصلي و عمده داشت. يكي شناسائي دولت اسرائيل توسط اعراب و ديگري خروج نيروهاي اسرائيلي از سرزمينهاي اشغال شده در طي شش روز جنگ و بازگشت آنان به پشت مرزهاي قبل از جنگ مذكور. اما اعراب كه سالها شعار محو نابودي اسرائيل و ريختن يهوديان به دريا را ميدانند و با صرف صدها ميليون دلار هزينه براي تجهيز ارتشهاي خود، وعده آزادي فلسطينيان را به مردمشان داده بودند، اگر چه آتش بس را براي جلوگيري از پيشروي بيشتر ارتش اسرائيل پذيرفتند، قطعنامه 242 را قبول نكردند، در حالي كه اگر آن را ميپذيرفتند، در تحت شرايط ويژه آن زمان، اسرائيل مجبور ميشد كه سرزمينهاي اشغال شده را تخليه كند. اسرائيل كه چنين چيزي را نميخواست و حاضر نبود كه اراضي اشغالي، به ويژه بيتالمقدس شرقي را، تخليه كند و به اعراب باز گرداند، ضمن خرسندي دروني از امتناع اعراب، گناه ادامه وضعيت جنگي را تشنج مستمر در خاور ميانه را به گردن اعراب انداخت. اسرائيل متجاوز و جنگ افروز چهره مظلوم و صلح طلب به خود گرفت و اعراب مردمي خشن و ماجراجو و جنگ طلب قلمداد شدند.
از اوائل دهه 1970 و روي كار آمدن دولت نيكسون و به دنبال شكست و خروج ارتش آمريكا از ويتنام جنوبي، در سياست خارجي دولت آمريكا و در رابطه با جنگ سرد و مسائل خاورميانه تغييرات و تحولاتي بروز كرد. در مورد بلوك شرق، مذاكرات مستمري براي كاهش فشارهاي بينالمللي آغاز گرديد و گامهاي جدي برداشته شد. از طرف ديگر، در اولويتهاي سياسي، اقتصادي و نظامي شركتهاي نفتي و ميليتاريستهاي آمريكا ـ دو نهاد تعيين كننده در ساختار قدرت سياسي آمريكا ـ نيز تغييراتي پديدار گشت. شركتهاي نفتي آمريكايي فعال در خاورميانه، قيمت نفت خام خليج فارس را به طور قابل ملاحظهاي بالا بردند و همزمان، صادر كنندگان عمده نفت در خاورميانه ـ عربستان سعودي و ايران ـ سهم عمدهاي از دلارهاي حاصل از فروش نفت (عمدتاً به ژاپن و اروپاي صنعتي) را به خريدهاي كلان تجهيزات نظامي از آمريكا اختصاص دادند (در طي دوره دهساله 1985 ـ 1975، درآمد كشورهاي اسلامي صادر كننده نفت بالغ بر 1600 ميليارد دلار بود كه بيش از يك سوم آن يعني 700 ميليارد دلار صرف مخارج نظامي، از جمله خريد تجهيزات و تسليحات آمريكايي شد). به اين ترتيب، منافع كوتاه مدت و درازمدت شركتهاي نفتي آمريكايي و ميليتاريستها با وضعيت خاورميانه و كشورهاي صادركننده نفت پيوند عميقتري خورد و پيشگيري خطرات تهديد كننده، ضرورت حياتيتري پيدا كرد. در اين راستا، حل مشكل فلسطين به عنوان يك كانون آشوبزا در دستور كار قرار گرفت و به اين منظور، فرمول مبادله زمين با صلح، بر اساس قطعنامه 242 مطرح گرديد.
اعراب كه تدريجاً به غير عملي بودن شعار محو اسرائيل ـ حداقل در كوتاه مدت ـ پي برده بودند، به اشكال مختلف آمادگي خود را براي حل و فصل مناقشه بر اساس قطعنامه 242 نشان دادند. اما اين بار طرفهاي درگير در قضيه تنها دولتهاي عربي ـ عمدتاً سوريه، اردن و مصر ـ نبودند كه با جلب موافقت آنها قضيه تمام شود، بلكه اينك گروههاي مقاومت فلسطيني نيز كه در چهارچوب ساف متشكل شده و دولتهاي عربي قادر به كنترل و مهار آنها نبودند در طرف ديگر قرار داشتند. بنابراين، هرگونه راه حلي بدون حل مسئله فلسطينيان امكان پذير نبود.
جناحهاي قدرتمند آمريكا ـ نفتيها و ميليتاريستها ـ علاوه بر اجراي قطعنامه 242، طرح واگذاري اراضي اشغالي در نوار غزه و كرانه غربي رود اردن را به فلسطينيان براي تاسيس يك دولت كوچك (Mini State) مطرح ساختند. قبل از جنگ 67، نوار غزه در دست مصر و كرانه غربي تحت حاكميت اردن بود. دولتهاي عربي، اكثراً نسبت به اين طرح روي خود نشان دادند. اردن به شرط آنكه اين دولت كوچك، در قالب فدراسيوني با اردن تشكيل شود. آن را قبول كرده بود. اما فلسطينيها دولت مستقل خود را خواستار بودند.
دولت اسرائيل به شدت با اين فرمول مخالفت كرد و آن را خطرناك خواند. اختلاف ميان نفتيها و ميليتاريستها با صهيونيستها در آمريكا بر بسياري از سياستهاي مربوط به خاروميانه اثر گذاشت.
جنگ رمضان (اكتبر 1972)، قطع جريان نفت خاورميانه به غرب و حوادث بعد از آن، سرانجام منجر به حل بخشي از مشكل پيچيده خاورميانه يعني دشمني ميان مصر و اسرائيل و عقد قرارداد معروف به كمپ ديويد و شناسائي اسرائيل توسط مصر گرديد. دولتهاي عربي، اگر چه عمل مصر را محكوم و با آن كشور قطع رابطه كردند، با فروكش كردن هيجانات اوليه، به تدريج روابط خود را با مصر برقرار ساختند و در نهايت، در يكي از نشستهاي اتحاديه عرب قطعنامه 242 را ـ كه متضمن شناسايي اسرائيل بود ـ به اتفاق آراء تاييد كردند. در ميان سه كشور عربي همسايه اسرائيل يعني لبنان، سوريه و اردن، مسئله سوريه با اسرائيل پيچيدهتر بود. اما در هر حال، مشكل و مانع عمده بر سر راه رفع مناقشه خاورميانه، امتناع اسرائيل از قبول و اجراي قطعنامه 242 و عقب نشيني از سرزمينهاي اشغالي شده در جنگ 1967 بود. به تدريج كه اعراب موضع خود را تغيير ميدادند، اسرائيل از نظر سياسي در تنگنا و تحت فشار قرار ميگرفت، صهيونيستها كه در مراحل اوليه تاسيس دولت اسرائيل در سال 1948، آماده قبول صلح با اعراب بودند، بعد از چشيدن طعم پيروزي در چندين جنگ با اعراب، به هيچوجه حاضر به پذيرش صلح و بازگشت به مرزهاي قبل از جنگ 1967 نبودند.
بنابراين، صهيونيستها براي توجيه افكار عمومي مردم غرب و اسرائيل نسبت به مواضع انعطاف ناپذير خود و جذب ميلياردها دلار كمك نظامي و مالي و حمايت بيدريغ كشورهاي غربي، توانسته بودند از سياست اعراب و شعار محو و نابودي اسرائيل به طور مستمر حداكثر بهرهبرداري را بنمايند. صلح را، حتي به بهاي مبادله با زمين، به نفع خود نميديدند، اسرائيل هرگز صلح را نميخواست، زيرا حاضر نبود كه بهاي آن را ـ كه پس دادن اراضي باشد ـ بپردازد.
اما عوامل مختلف دست به دست هم دادند و اسرائيل براي قبول فرمول صلح در برابر زمين تحت فشار قرار گرفت. يكي از اين عوامل، پايان يافتن جنگ سرد و بروز تغييرات اساسي در مقررات حاكم بر روابط بينالملل از جمله ضرورت بيش از پيش حل مناقشات منطقهاي بود. تغيير مواضع اعراب به موازات تغيير و تحول در روابط شرق و غرب، كه از دهه 1970 آغاز شده بود، و امتناع اسرائيل از قبول صلح در برابر زمين، چهره سياسي ـ تبليغاتي اسرائيل را، به ضرر اسرائيل تغيير داد. سوم آنكه، ادامه انتفاضه و درگيري روزمره ارتش اشغالگر با ساكنان مناطق اشغالي، دولت اسرائيل را در داخل و خارج تحت فشار قرار داد. فشارهاي اقتصادي، سياسي و رواني ناشي از ادامه انتفاضه و ناكامي ارتش اسرائيل در مهار كردن آن، به تدريج موجب رشد نارضايتي در ميان يهوديان ساكن اسرائيل شد. در حالي كه در يك نظر سنجي در سال 1986، 70 درصد يهوديان مخالف فرمول صلح در برابر زمين بودند. در 1991، اين تعداد به 30 درصد كاهش يافت. بنابراين، ادامه مقاومت فلسطينيان (انتفاضه) در برابر ارتش اشغالگر كه به هر حال در عرف افكار عمومي، حتي در غرب، حق مشروع آنان محسوب ميگردد، از يك طرف و تغيير موضع اعراب و اعلام آمادگي آنان براي مذاكرات مستقيم، از طرف ديگر، صهيونيستها را در داخل و خارج براي پذيرش فرمول صلح در برابر زمين نه تنها در رابطه با سوريه، بلكه در مورد فلسطينيان تحت فشار قرار داد و اين بار اسرائيل بود كه در صورت ادامه بهانهگيري و امتناع از مذاكرات صلح با اعراب، بازنده سياسي محسوب ميشد. مجموعه اين شرايط، اسرائيل را به قبول اصل طرح صلح در برابر زمين مجبور نمود.
فلسطينيها نيز در شرايطي قرار گرفته بودند كه اجباراً ميبايستي اصل مذاكره با اسرائيل را بپذيرند. سازمانهاي فلسطيني ـ از جمله ساف ـ با بحران بيسابقه مالي روبرو بودند. در جريان جنگ خليج فارس، تمام گروههاي فلسطيني در داخل و خارج سرزمينهاي اشغالي ـ از جمله ساف ـ در حمله عراق به كويت جانب عراق را گرفتند. فلسطينيها اميدوار بودند كه حمله عراق به كويت جنگ را به تمام منطقه بكشاند و عراق كه در جريان جنگ با ايران توانسته بود خود را با سلاحهاي پيشرفته مجهز سازد و آنها را به طور نسبتاً موثري به كار گيرد، با اسرائيل درگير شود. فلسطينيها فكر ميكردند كه اين درگيري، سبب كاهش فشار ارتش اسرائيل در مناطق اشغالي و امكان گسترش مبارزه فلسطينيان و احتمالاً آزادسازي بخشهايي از سرزمين اشغالي شود. اما چنين نشد، برخلاف انتظار و محاسبه آنان عراق شكست خورد و به شدت سركوب گرديد. در نتيجه، دولتهاي عربي ـ به خصوص شيخ نشينهاي سواحل جنوبي خليج فارس ـ بر آن شدند كه كليه كمكهاي خود را نه تنها به ساف بلكه به فلسطينيان ساكن نوار غزه و كرانه غربي و اردن به كلي قطع كنند و فلسطينيهايي را كه در اين كشورها ساكن و شاغل بودند اخراج نمايند. اين امر ساف را با مشكلات و بحرانهاي مالي و اداري روبرو ساخت و بر بحران سياسي آن افزود.
ساف كه به تدريج از اوايل دهه 1970 توسط بسياري از كشورهاي جهان سوم و اروپا به عنوان نماينده مردم فلسطين به رسميت شناخته شده بود، در بسياري از اين كشورها دفتر نمايندگي و سفارت داير كرده بود. ارتش آزادي بخش فلسطين، شامل 20 هزار رزمنده فلسطيني (غير از گروههاي چريكي) بود كه در كشورهاي عراق، سوريه، اردن و تونس تمركز داده شده بود. علاوه بر اين ساف داراي دفاتر مركزي در تونس و شبكههاي سياسي ـ تبليغاتي ـ فرهنگي وسيعي در نقاط مختلف بود. اداره اردوگاههاي آوارگان فلسطيني در لبنان، اردن، عراق و سوريه نيز اكثرا با ساف بود. اين فعاليتها و خدمات هزينههاي جاري ساف را به شدت بالا برده بود. بخشي از اين هزينهها توسط فلسطينيهاي شاغل در كشورهاي اروپاي غربي و آمريكا و كشورهاي عرب خاورميانه پرداخت ميشد. اما بخش عمده و اصلي آن از طريق كمكهاي مالي اتحاديه عرب و يا كمك مستقيم كشورهاي عربي تأمين ميشد. ساف از محل همين دريافتيها، توانسته بود كه در حدود هفت ميليارد دلار به صورت اموال و مستغلات و سرمايه شركتهاي بازرگاني در كشورهاي مختلف ذخيره نمايد. اما قطع كمكهاي مالي اعراب بعد از جنگ خليجفارس ساف را مجبور ساخت كه از ذخاير مالي خود استفاده كند و سرانجام در آستانه ورشكستگي مالي قرار گيرد.
در سرزمينهاي اشغالي نيز شش سال انتفاضه، واكنشهاي سركوب گرانه ارتش اشغالگر و قطع كمكهاي مالي اعراب، مردم را با ركود تقريباً كامل فعاليت اقتصادي و بحران آزاردهندهاي روبرو ساخته بود.
هنگامي كه سرانجام، مذاكرات صلح ميان اعراب و اسرائيل غاصب آغاز گرديد، فلسطينيها بر اساس تجارب گذشته خود از اين بيم داشتند كه دولتهاي عربي درگير مذاكراه، بدون اطلاع و يا هماهنگي با فلسطينيها، با اسرائيل به توافق برسند و آنها را به حال خود رها سازند و در آن صورت، حتي امكان بازپسگرفتن نوار غزه و كرانه غربي را نيز از دست بدهند. بنابراين، در عين آنكه در مذاكرات جمعي اعراب و اسرائيل حضور داشتند، همانند دولتهاي عربي، به مذاكره مستقيم با اسرائيل و توافق براي پايان درگيريها تن در دادند.
در تحت چنين شرايطي، توافقنامه ساف و اسرائيل به امضا رسيد.
* * *
آنچه بين ساف و اسرائيل توافق شده است، در واقع دو وجه دارد. وجه اول شناسايي متقابل ساف ـ اسرائيل و تاسيس دولت فلسطيني در نوار غزه و كرانه باختري رود اردن است و وجه ديگر، اصول توافق شده در بيانيه و ضمايم آن ميباشد.
شناسايي اسرائيل توسط ساف و تاسيس دولت فلسطيني در هر بخش از اراضي اشغالي كه آزاد شود، قبلاً در نشست مجلس شوراي فلسطين (در تبعيد) در الجزاير در نوامبر 1988 با قبول قطعنامه 242، تصويب شده بود.
شوراي فلسطين در همان نشست، تروريسم، اعم از دولتي و غير دولتي، را نيز محكوم كرده بود. مجلس مذكور 480 عضو دارد كه توسط خود فلسطينيان چه در اراضي اشغالي و چه در اردوگاههاي آوارگان، انتخاب شدهاند. تقريباً تمامي گروههاي فلسطيني، از كمونيست گرفته تا مسلمان، به نحوي در شورا حضور دارند. بنابراين، وجه اول اين توافقنامه، در مورد شناسايي اسرائيل تازگي ندارد. اما دو نكته تازه در آن هست: يكي شناسائي حق مشروع فلسطينيان توسط اسرائيل براي تشكيل يك ميهن فلسطيني و ديگري شناسائي ساف توسط اسرائيل. قطعنامه 242، اگر چه بر عقبنشيني نيروهاي اسرائيلي از سرزمينهاي اشغالي در جنگ 1967 تاكيد دارد، از تاسيس دولت فلسطيني سخني به ميان نياورده است.
يك نكته مهم اين است كه در اعلاميه اصول و ضمائم آن، برخي از مسائل اساسي نظير سرنوشت بيتالمقدس شرقي و بازگشت تمامي آوارگان معوق مانده و به مذاكرات آينده حواله شده است. در حالي كه اين مسائل از چنان اهميت و حساسيتي برخوردار ميباشد كه ممكن است اصل توافق نامه را به بنبست بكشاند.
در مورد بيتالمقدس شرقي كه تمامي مراكز و معابد و مساجد و كليساهاي اديان سهگانه اسلام، مسيحيت و يهوديت در آن قرار گرفته است و قبلاً دركنترل اردن بود و اسرائيل آن را در جنگ 67 اشغال كرد و به بيت المقدس غربي منضم ساخت از ناحيه هر دو طرف موانع اساسي وجود دارد.
قدس شريف قبله اول مسلمين است و مسلمانان جهان نسبت به آن حساسيت فراوان دارند. بنابراين، به نظر بسياري از مسلمانان، حتي اگر فلسطينيها حق داشته باشند كه در مورد اراضي خود در نوار غزه و كرانه غربي با اسرائيل مذاكره كنند و به توافق برسند، در مورد قدس، ابعاد مسئله از اين فراتر است و فلسطينيها مجاز نيستند كه به چيزي كمتر از آزادي قدس تن در دهند.
از طرف ديگر، اسرائيل در مورد قدس سرسختي نشان ميدهد و به كرات گفته است كه تقسيم مجدد بيتالمقدس را هرگز اجازه نخواهد داد. در همين رابطه، مذاكرات جمعي اعراب با اسرائيل، به دليل پافشاري فلسطينيها در مورد قرار گرفتن قدس در دستور مذاكرات، و امتناع اسرائيل از آن، به بنبست كشيده شد. بعد از امضاي توافقنامه، ياسر عرفات به دفعات اعلام كرد كه خواسته فلسطينيها تاسيس يك دولت مستقل فلسطيني كه پايتخت آن بيتالمقدس شرقي است ميباشد. همزمان، اسحاق رابين نيز اعلام كرد كه اسرائيل هرگز وجود يك دولت مستقل فلسطيني و تقسيم اورشليم را نخواهد پذيرفت.
اما به هر حال، در متن توافقنامه، دو نكته قابل توجه در مورد قدس وجود دارد، اول آنكه اسرائيل پذيرفته است كه در مورد آن در آينده مذاكرات شود. دوم آنكه قرار شده است كه فلسطينيهاي ساكن بيتالمقدس شرقي، همانند فلسطينيهاي نوار غزه و كرانه غربي، در انتخابات بعدي مجلس شوراي فلسطين شركت نمايند. مدافعين توافقنامه اين دو نكته را نشانه انعطاف اسرائيل در مورد بيتالمقدس شرقي تلقي ميكنند.
و اما در مورد آوارگان، از تقريباً 5/5 ميليون فلسطيني، تنها در حدود 2 ميليون نفر در نوار غزه و كرانه باختري زندگي ميكنند و بيش از 5/3 ميليون فلسطيني در كشورهاي عربي خاورميانه، اروپا و آمريكا آواره و پراكندهاند. اينان در طي جنگها و درگيريهاي متعدد از منازل و شهرهاي خود در فلسطين رانده و آواره شدهاند. اينان ميخواهند به سرزمين اجدادي خود برگردند. علاوه بر اين، بدون برگشت اين آوارگان، حكومت يا دولت مستقل و يا حتي خودمختار فلسطين، قادر نخواهد بود كه به حيات خود ادامه دهد. در ميان اين آوارگان عده قابل توجهي از تكنوكراتها، دانشمندان، پزشكان، مهندسان، بازرگانان و صاحبان صنايع وجود دارند كه بازگشت آنان به فلسطين براي توسعه و پيشرفت آن ضروري و اجتناب ناپذير است. اما اسرائيل نگران آن است كه برگشت اين فلسطينيها، موجب تقويت جمعيت كنوني شده و كسب پيروزي در هر گونه درگيري احتمالي در آينده را به مراتب سختتر سازد.
علاوه بر اين دو موضوع، مسائل حياتي ديگري همچون شهركهاي يهودي نشين مبهم و بلاتكليف گذارده شده است.
نكته نگران كنندهاي كه توسط بسياري از مخالفان اقدام ياسر عرفات عنوان ميشود، احتمال بروز اختلاف و درگيري خونين ميان فلسطينيان و در نهايت، نابودي انتفاضه است. انتفاضه يكي از مهمترين و موثرترين حركتهاي فلسطيني عليه ارتش اشغالگر محسوب ميشود. در جنبش انتفاضه، تمام گروهها و دستههاي مبارز فلسطين به صورت هماهنگ عمل ميكنند. در صورتي كه همه گروهها، توافقنامه را تاييد نكنند و ساف، بر طبق توافق انجام يافته، نيروهاي خود را از جنبش انتفاضه بيرون بكشد، انتفاضه دچار شكاف دروني خواهد شد و نيروهاي مخالف توافق، احتمالاً قادر نخواهند بود كه به تنهايي مقاومت را در سطح و ابعاد كنوني آن ادامه دهند. علاوه بر اين، نگراني بزرگتر آن است كه فلسطينيها رو در روي يكديگر قرار گيرند.
به موجب توافق نامه امضا شده، نيروهاي ارتش اشغالگر و سازمانهاي اداري وابسته به آن در اراضي اشغالي، عقبنشيني نموده و اداره امور فلسطينيها را به نمايندگان آنان واگذار خواهند كرد و يك نيروي انتظامي (پليس) فلسطيني (به نام قوات البدر) امنيت شهرها را بر عهده خواهد گرفت. به اين ترتيب، احتمال دارد كه گروههاي مخالف ساف و توافقنامه، با پليس فلسطيني درگير شوند. اما از سوي ديگر، اعتراض اعتصاب كنندگان و سنگ پرانان فلسطيني عليه حضور فيزيكي نيروهاي ارتش اسرائيل است. اگر اين نيروها مراكز فلسطيني را ترك كنند و مردم فلسطين در انتخابات دموكراتيك، آزاد و مستقيم نمايندگان خود را براي مجلس شورا انتخاب نمايند، سنگ پراكني و اعتصاب و ساير عمليات انتفاضه، موضوعيت اوليه و ابتدايي خود را لااقل تا حدود زيادي و در نوار غزه واريحا از دست خواهد داد. اين امر، از ديد مخالفان، به معناي پايان يافتن انتفاضه خواهد بود. اما اگر اجراي توافقنامه در طي دوره انتقالي 5 ساله به تشكيل يك دولت مستقل فلسطيني در نوار غزه و سرتاسر كرانه باختري منجر گردد، از نظر موافقان توافقنامه جاي نگراني وجود نخواهد داشت.
يكي از ايرادها و اعتراضات اساسي مخالفان توافقنامه اين است كه حتي اگر طرح با موفقيت به اجرا درآيد و يك دولت مستقل فلسطيني تاسيس شود، آرمان اصلي فلسطين كه آزادي تمامي سرزمينهاي اشغالي و محو نابودي اسرائيل ميباشد، از بين خواهد رفت. به نظر ميرسد كه در كوتاه مدت، اين امر صادق خواهد بود.
موافقان توافق نامه نيز اذعان ميكنند كه اين طرح، تمامي آنچه را كه فلسطينيها براي آن جنگيدهاند، تأمين نميكند ولي ميگويند كه با توجه به مجموعه شرايط، اين بيشترين چيزي است كه فعلاً فلسطينيان ميتوانند به دست آورند و احتمال دارد ك در دراز مدت، مسئله به كلي متفاوت باشد.
گروههاي افراطي يهودي ـ صهيونيستي دقيقاً از همين موضع ـ يعني اثرات دراز مدت توافقنامه بر سرنوشت اسرائيل ـ با آن مخالفت ميكنند. آنها هنوز هم به آرمان تاسيس يك دولت يهودي از نيل تا فرات معتقد و وفادارند و لذا با هرگونه عقبنشيني از هر قطعه زميني كه اشغال و تصاحب كردهاند مخالفت ميكنند. آنها با فرمول صلح در برابر زمين به شدت مخالفند و نتيجه دراز مدت آن را نفي و تعطيل آرمان اصلي صهيونيسم ميدانند. علاوه بر اين، آنها بر اين باورند كه بر اساس آمارها، شواهد و واقعيات موجود در منطقه، صلح با اعراب، تاسيس دولت فلسطيني (خواه به صورت مستقل يا به صورت فدراسيون با اردن) و عادي شدن روابط سياسي ـ اجتماعي بين اعراب و اسرائيل، در دراز مدت موجوديت و هويت اصلي اسرائيل را كمرنگ و در نهايت بيرنگ خواهد ساخت و از درون و به تدريج موجب از بين رفتن اسرائيل به صورت كنوني و استحاله آن به يك حكومت و جامعه دمكراتيك و لائيك، كه در آن پيروان اسلام و مسيحيت و يهوديت، به طور مسالمتآميز زندگي ميكنند خواهد شد.
به نظر ميرسد كه هر دو مطلب فوق حاوي نكات درخور توجه ميباشد. به همين دلايل است كه اسرائيل هيچگاه خواهان صلح واقعي نبوده است و اگر امروز تحت شرايط خاص داخلي و خارجي، مجبور به قبول توافق شده است، امكان دارد كه در جريان اجراي توافقها، آنها را به بهانههاي گوناگون بر هم بزند.
اگر اين پيشبينيها يعني محو تدريجي ويژگيهاي كنوني اسرائيل در دراز مدت درست و منطقي باشد، بر عهده اعراب، فلسطينيها و مسلمانان خواهد بود كه آنچه را كه اكنون قابل اكتساب است تمام و كمال بگيرند و حداكثر استفاده را از اين فرصت ببرند و آرمان اصلي را هم فراموش نكنند.
چگونه ميتوان در حالي كه كشورهاي عربي ـ اسلامي در بدترين وضعيت سياسي، اقتصادي و اجتماعي غوطهورند و حكومتهاي استبدادي، فقر، محروميت، عقبماندگيهاي اقتصادي و دريوزگي قدرتهاي بيگانه، اين كشورها را فلج ساخته است، به آرمانهاي اصلي دست يافت؟
هر زمان كه مسلمانان موفق به ارائه الگوهاي قابل قبول و مطلوب سياسي، اجتماعي و اقتصادي شوند، بدون شك و ترديد، حصول به آرمانهاي اصلي ميسر خواهد بود.
پيامدهاي توافقنامه
همانطور كه برخي از صاحب نظران پيشبيني كردهاند، اين توافقنامه نقطه عطفي در تاريخ منطقه است كه اثرات گستردهاي در منطقه و كشورهاي درگير در قضيه ايجاد خواهد كرد. پيامدهاي آن را ميتوان اجمالاً به شرح زير بيان كرد:
1ـ در فلسطين: در مقدمه اعلاميه اصول و ضمائم آن، طرفين امضا كننده بر اعتقاد خود به يك صلح همه جانبه، عادلانه و پايدار تاكيد كردهاند. اما تحقق يك صلح پايدار بدون حل عادلانه برخي از مسائل كليدي امكانپذير نيست. در راس همه مشكلات، پس دادن تمامي سرزمينهاي اشغال شده در جنگ 1967، از جمله بيتالمقدس شرقي، به فلسطينيان و بازگشت همه فلسطينيان آواره به سرزمين اجدادي خود قرار دارد. به نظر ميرسد كه تنها در اين صورت، اكثريت فلسطينيان از طرح خودمختاري حمايت و در آن مشاركت خواهند كرد. در چنان حالتي، در پايان دوره انتقالي 5 ساله، وضعيت نهائي منطقه خودمختار فلسطيني به صورت يك دولت مستقل فلسطيني يا به صورت فدراسيون فلسطيني ـ اردني در خواهد آمد (بر طبق يكي از نظرات عنوان شده، ممكن است كه فدراسيوني مركب از فلسطين، اردن و اسرائيل تشكيل گردد). اما در هر حال، آينده يك دولت فلسطيني بستگي مستقيم به چند عامل دارد. يكي آراي خود مردم فلسطين است (بنا به اظهارات فتحي شقاقي، از رهبران انتفاضه، اكثريت فلسطينيها در سرزمينهاي اشغالي با توافقنامه موافق هستند، ولي فلسطينيهاي خارج از سرزمينهاي اشغالي اكثرا مخالفند). ديگري نتيجه مذاكرات مجلس شوراي منتخب مردم فلسطين با اسرائيل و سوم ميزان التزام و پايبندي عملي و جدي اسرائيل نسبت به صلح در چهارچوب قطعنامه 242 و حتي مفاد توافقنامه اخير ميباشد. بر اساس تجارب گذشته، اعراب و فلسطينيها حق دارند كه نسبت به نيات و اعمال دولت اسرائيل و حاميان خارجي آن بدبين باشند.
اما حتي اگر اين عوامل به سود تشكيل يك دولت فلسطيني عمل كنند، دولت آينده فلسطيني با مسائل و مشكلات جدي زير روبرو خواهد بود.
اول: وضعيت نهايي و پايدار نوار غزه و كرانه غربي بعد از دوره 5 ساله كه بايد در مذاكرات بعدي طرفين تعيين گردد. معلوم نيست كه آيا حكومت آينده اين سرزمين به صورت يك دولت مستقل فلسطيني خواهد بود يا به صورت فدراسيون اردن ـ فلسطين و يا به صورت فدراسيون اردن ـ فلسطين ـ اسرائيل.
دوم: بازگشت آوارگان فلسطيني به موطن خود، همان طور كه گفته شد، مسئله بازگشت آوارگان در توافقنامه مبهم گذاشته شده و به مذاكرات آينده واگذار گرديده است. اين امر هم براي آوارگان و هم براي دولت فلسطيني حائز اهميت ميباشد. با نهايي شدن طرح صلح در منطقه، وضع آوارگان فلسطيني در اردوگاههاي اردن، سوريه و لبنان وخيمتر و ضرورت بازگشت آنان به فلسطين بيشتر خواهد شد. چنانچه در مذاكرات آينده بر سر بازگشت آنان توافق شود و اكثرشان به فلسطين برگردند، در عين آنكه عامل موثر و مهمي در توسعه دولت فلسطيني خواهند بود، تراكم جمعيت را به شدت بالا خواهند برد و اين خود، مشكلات جدي سياسي، اقتصادي و اجتماعي خواهد آفريد. اگر چه در توافقنامه از طرحهاي مشترك فلسطيني ـ اسرائيلي براي توسعه اين اراضي و هم چنين اجراي طرح توسعه اقتصادي براي كل منطقه تحت نام «طرح مارشال» گفتگو شده است و بانك جهاني، صندوق بينالمللي پول و كشورهاي غربي و عربي آمادگي خود را براي كمكهاي مالي اعلام كردهاند، هيچيك از اينها ضمانت اجرائي ندارد و معلوم نيست كه اجراي اين طرحها عملاً به نفع مردم فلسطين تمام شود.
به اين ترتيب، آينده دولت فلسطين مورد بحث مبهم ميباشد.
2ـ در اسرائيل: در بحث گذشته اشاره شد كه به دلايل گوناگون، صهيونيستها خواهان صلح واقعي نيستند. صلح و آرامش، در دراز مدت به نفع اسرائيل نخواهد بود. بنابراين، در حالي كه اسرائيل تحت تاثير فشارهاي خارجي و داخلي، مجبور به پذيرش توافقنامه شده است، قابل پيشبيني است كه در جريان اجرا و در مراحل بعدي، هر زمان كه شرايط داخلي و خارجي اجازه و امكان دهد، در راه اجراي توافقنامه كارشكني و سنگاندازي خواهد نمود. علاوه بر اين، قبول فرمول صلح در برابر زمين افكار عمومي يهوديان را دچار تشتت ساخته، صهيونيستهاي تند و افراطي را بيش از پيش منزوي خواهد ساخت.
در طرح مارشال براي منطقه ـ كه از مدتها قبل از امضاي توافقنامه مورد بحث بوده است ـ اسرائيل نقش كليدي خواهد داشت. اعطاي چنين نقشي به اسرائيل امكان خواهد داد كه نيازهاي اقتصادي خود را، در چهارچوب جديدي، مستقل از آمريكا تأمين نمايد. در شرايط كنوني، اسرائيل بدون كمكهاي اقتصادي گسترده آمريكا قادر به ادامه حيات نيست. پايان جنگ سرد و بروز تغيير در سياست اعراب يعني گرايش از جنگ به صلح، افكار عمومي مردم آمريكا را در مورد ادامه كمك رساني به اسرائيل دچار ترديد و در مواردي مخالفت كرده است. مشكلات اقتصادي كنوني جامعه آمريكا نيز مزيد بر علت شده است و لذا دولت آمريكا در مورد ادامه اعطاي كمكهاي اقتصادي به اسرائيل با موانع جدي روبروست. طرح مارشال در واقع ميتواند اسرائيل را از كمكهاي مستقيم آمريكا بينياز سازد.
3ـ در لبنان: مسائل و مشكلات كنوني لبنان از دو منبع سرچشمه گرفته است. يكي از آنها مسائل داخلي لبنان ميباشد. جمعيت لبنان از سه گروه عمده مذهبي ـ يا به تعبير خود لبنانيها، سه طايفه بزرگ شيعه، سني و مسيحي ـ تشكيل شده است. در زماني كه دولت فرانسه رسماً به قيوميت خود بر لبنان پايان داد، نظام به اصطلاح طائفي را بر لبنان تحميل كرد. به اين ترتيب كه هميشه رئيس جمهوري ـ كه توسط پارلمان انتخاب ميشود ـ مسيحي، نخستوزير سني، رئيس مجلس شيعه و رئيس ستاد مشترك ارتش مسيحي است. در حالي كه از نظر جمعيت، شيعيان بيشترين و مسيحيان كمترين درصد را تشكيل ميدهند، از نظر قدرت سياسي و اقتصادي، عكس اين حالت برقرار بوده است. شيعيان چه در زمان امپراتوري عثماني و چه بعد از آن همواره در زير بيشترين فشارها قرار داشتهاند. اين نظام طائفي هميشه مورد اعتراض مسلمانان بوده است. آنان خواستار يك نظام سياسي دموكراتيك يعني غيرطائفي ـ كه در آن رئيس جمهور با رأي مستقيم و آزاد مردم، بدون در نظر گرفتن وابستگي مذهبي يا طائفي، انتخاب شود ـ بودهاند. نارضايتي اكثريت بزرگي از مردم لبنان موجب درگيريهاي طولاني و نهايتاً جنگ 20 ساله داخلي شده است. اما بخش ديگري از مشكلات لبنان، نشأت گرفته از مسئله فلسطين و اشغال بخشي از سرزمين لبنان توسط اسرائيل است. حضور ارتش سوريه در لبنان، ايجاد نوار به اصطلاح امنيتي در جنوب لبنان و تاسيس و حمايت ارتش مزدور آنتوان لحد توسط اسرائيل معلول اين شرايط ميباشد. در صورتي كه فلسطينيها با اسرائيل به توافق رسيده و آوارگان فلسطيني مستقر در لبنان به سرزمينهاي مادري خود برگردند و سوريه و اسرائيل هم به توافق برسند، عناصر و عوامل خارجي مشكل لبنان ظاهراً رفع خواهد شد و دخالت و تأثير مستمر و مستقيم و غيرمستقيم اين عناصر خارجي در درگيريهاي داخلي لبنان خاتمه خواهد يافت. در اين صورت، عناصر داخلي موثر و درگير در جنگ لبنان، احتمالاً خواهند توانست كه به جنگ 20 ساله بين خود خاتمه دهند. بايد توجه داشت كه مسلمان لبنان، اعم از شيعه و سني، با توجه به ساختار جمعيت، اصراري براي تشكيل يك دولت اسلامي ندارند. بنابراين، به احتمال بسيار زياد، نظام طائفي از بين رفته و يك نظام دموكراتيك مستقر خواهد شد و دوران جديدي از رشد و توسعه اقتصادي، به خصوص براي مسلمانان به طور عام و شيعيان به طور خاص، آغاز
خواهد شد.
4ـ در سوريه: با پايان گرفتن جنگ سرد و فروپاشي اتحاد جماهير شوروي، سوريه كاتهاي برنده خود در بازيهاي سياسي منطقه از دست داده است و براي حل بحرانهاي اقتصادي و سياسي مزمن خود آماده قبول تغييرات اساسي در سياست خود در رابطه با اسرائيل و لبنان ميباشد. سوريه نيز قطعنامه 242 ـ كه متضمن شناسايي اسرائيل است ـ را پذيرفته است. در حالي كه سوريه در طول جنگ تحميلي عراق عليه ايران جانب ايران را گرفته بود و از اين رهگذر ميلياردها دلار بهرهمند شد، در جنگ خليجفارس، در كنار آمريكا و ساير دولتهاي عربي قرار گرفت. بنابراين، سوريه آماده صلح با اسرائيل بر اساس قطعنمه 242 ميباشد، ولي اسرائيل تا به حال حاضر به پرداخت بهاي صلح يعني تخليه ارتفاعات جولان نبوده است. اعلام آمادگي سوريه براي صلح، فشارهاي بينالمللي را متوجه اسرائيل ساخته است. تمام علائم حاكي از آن است كه سوريه و اسرائيل نيز نهايتا به يك توافق اصولي خواهند رسيد. به طوري كه از اخبار بر ميآيد، اين توافق شامل تخليه مرحلهاي يا گام به گام جولان از طرف اسرائيل و عادي شدن روابط ديپلماتيك، اقتصادي و اجتماعي ميان سوريه و اسرائيل ميباشد. در تحت شرايط جديد، سوريه مجبور خواهد شد كه لبنان را تخليه كند. گروههاي فلسطيني و آوارگان مستقر در سوريه نيز، در صورت حصول توافق نهايي سوري ـ اسرائيلي، و پيشرفتهايي در اجراي طرح صلح در مناطق اشغالي، يا سوريه را ترك خواهند كرد و يا از حالت آوارگي درآمده، در كل جمعيت ادغام خواهند شد.
همان گونه كه گفته شد، سوريه با بحرانهاي مالي و اقتصادي مزمن و گستردهاي دست به گريبان است. اينكه در طرحهاي كلي توسعه در منطقه، سوريه چه نقش و موقعيت و مواضعي خواهد داشت، هنوز روشن نيست. در سوريه يك نظام سياسي بسته و استبدادي حاكم است و درگيري ميان نيروهاي اسلامي ـ ملي با حكام بعثي سوريه عميق ميباشد. بدون حل بحران سياسي و باز شدن جو سياسي، سوريه قادر به ايفاي نقش موثري در توسعه اقتصادي نخواهد بود. از طرف ديگر، تحول در ابعاد سياسي ممكن است كه دولت كنوني را با بحرانهاي سياسي شديدتر از مصر و الجزاير روبرو سازد.
5ـ در جنبشهاي قومي در منطقه: در صورتي كه مذاكرات صلح ميان سوريه و لبنان و اسرائيل از يكطرف و توافقنامه ساف ـ اسرائيل از طرف ديگر به نتايج دلخواه و مورد رضايت طرفهاي ذيربط برسد، يكي از عوامل عمده تحريك و حمايت حركتها و جنبشهاي جدايي خواهانه، از جمله در كردستان، از بين خواهد رفت. اما از طرف ديگر، ريشه اين حركتها واكنشي است در برابر ظلم و ستم بيحد و مرز دولتهاي ذيربط منطقه نسبت به اتباع كرد خود. بنابراين، حتي اگر عوامل خارجي موثر از بين برود تا زماني كه عوامل داخلي رفع نشود، اين جنبشها ادامه خواهد يافت. در هر حال، به نظر ميرسد كه تخفيف يا از بين رفتن محركهاي خارجي، سبب تخفيف و تضعيف اين جنبشها خواهد شد، اما نه تا آن حد كه نيروهاي دولتي بتواند آنها را به كلي خاموش سازند. احتمالاً تعادل و توازني بين نيروهاي طرفين پديدار خواهد شد كه در سايه آن، بحران كردستان در چهارچوب حفظ تماميت اراضي كشورهاي ذيربط و برخورداري كردها از آزاديها و اختيارات بيشتر در مناطق كرد نشين (نظير تشكيل شوراهاي استاني و ايالتي) فروكش خواهد كرد.
6ـ در منطقه خاور ميانه: در توافق نامه ساف و اسرائيل از مشاركت و همكاري فلسطيني ـ اسرائيلي و ساير كشورهاي منطقه در يك برنامه گسترده توسعه اقتصادي ـ موسوم به طرح مارشال ـ صحبت شده است. گفتگو درباره چنين طرحي براي منطقه در دو ـ سه سال اخير در جريان بوده است ولي متأسفانه اطلاعات بيشتري در مورد اين طرح در رسانههاي جمعي داخلي داده نشده است. در چهارچوب اين طرح، ظاهراً قرار است كه يك قطب صنعتي ـ اقتصادي، با مشاركت مالي اعراب، صندوق بينالمللي پول و بانك جهاني و مشاركت فني ـ اداري اسرائيل و آمريكا و نيروي كار اعراب در منطقه پديد آيد. در بعضي از محافل صحبت از يك «بازار مشترك» يا «كشورهاي مشترك المنافع» در ميان است.
به نظر ميرسد همانطور كه گفته شد اجراي چنين طرحي، اسرائيل را از جهت مالي و اقتصادي بينياز از كمكهاي آمريكا خواهد كرد. خاتمه درگيريها در منطقه و عادي شدن روابط اعراب با اسرائيل، بهانهها و ضرورتهاي سياسي كمك را منتفي نموده و يا به شدت تقليل خواهد داد. اين وضع، آينده اسرائيل را شديداً متزلزل خواهد كرد زيرا اسرائيل، بدون دريافت كمكهاي مالي و اقتصادي دچار بحرانهاي سرنوشت ساز خواهد شد. اجراي طرح مارشال، احتمالاً ميتواند اسرائيل را از اين خطرات نجات دهد. از طرف ديگر، اجراي طرح مارشال ميتواند در كل منطقه اثر گذارد. ميزان بهرهگيري اعراب و كشورهاي غير عرب منطقه (نظير تركيه) از اين طرح، بستگي تام به وضعيت سياسي و سطح كارآيي و توانايي فني و اداري اين كشورها خواهد داشت. اسرائيل هم از حيث نيروي متخصص با كارآيي بالا و هم از حيث قدرت مديريت و انسجام سياسي بر اعراب برتري دارد. روشن نيست كه اجراي اين طرح تا چه پايه موجب تغييراتي در ساختارهاي سياسي كشورهاي عربي خواهد شد. در صورتي كه تغييرات سياسي ضروري، يعني باز شدن جو سياسي و برقرار شدن آزاديهاي دموكراتيك ـ كه پيش شرط توسعه اقتصادي است ـ پذيرفته شود. اين كشورها عموماً با دورهاي مشحون از تلاطمهاي سياسي ـ اجتماعي روبرو خواهند شد.
7ـ در ايران: در كشور ما در مورد توافقنامه ساف ـ اسرائيل دو موضع گيري كم و بيش متمايز از جانب دولتمردان و مقامات ديده ميشود. در حالي كه موضع مقامات رسمي دولتي محتاطانه است، موضع سايرين آشكارا و شديداً مخالف و محكوم كننده است. اما اگر مجلس شوراي فلسطين (در تبعيد) توافقنامه را تصويب كند و تمامي گروهها و سازمانهاي فلسطيني، از جمله حماس و جهاد اسلامي در انتخابات عمومي پيشبيني شده براي سراسر كرانه غربي و نوار غزه شركت نمايند، موضع ايران توجيه پذيري خود را از دست خواهد داد. دلبستگي ايرانيان و ساير مسلمانان جهان به مسئله فلسطين از دو بعد يا زاويه ميباشد. يكي از بعد ظلم و ستم به مردم فلسطين و غصب سرزمينهايشان توسط اسرائيل و ديگري از بعد عشق نسبت به قدس شريف و قبله اول مسلمانان. اتخاذ تصميم در مورد سرزمينهاي اشغال شده، عليالاصول با مردم فلسطين است. هر چيزي را كه آنها تصويب و قبول كنند، قاعدتاً دولتها و ملتهاي ديگر خواهند پذيرفت. اما در مورد قدس يعني بيتالمقدس شرقي ـ كه در اشغال اسرائيل است ـ وضع چنين نيست. فلسطينيها حق ندارند و نبايد در اين مورد عقبنشيني يا گذشت كنند. اگر در مذاكرات آينده نمايندگان منتخب مردم فلسطين ـ مجلس شورا ـ و اسرائيل در مورد تعيين وضعيت نهايي اين سرزمينها، اسرائيل حاضر شود كه قدس را تخليه كند و به مسلمانان باز پس دهد، دولت ايران احتمالاً مجبور به تغيير مواضع خود خواهد شد. بنابراين، ايران ميبايستي بتواند با اتخاذ سياستي مبتني بر آزادي قدس شريف از اشغال صهيونيستها، توافق و هماهنگي ساير كشورهاي اسلامي را جلب نمايد. اين امر، ممكن است فشار سياسي به اسرائيل را براي باز پس دادن قدس شريف بيشتر سازد و اسرائيل را مجبور به اجراي كامل قطعنامه 242 و عقبنشيني از قدس شريف بنمايد.
در مورد طرح مارشال براي منطقه، بعيد به نظر ميرسد كه ايران بتواند در آن مشاركت داشته باشد.
* * *
دهها قرن تاريخ پر تلاطم منطقه ارض مقدس، حوادثي از اين نوع را بسيار به ياد دارد. اين سرزمين براي پيروان سه دين بزرگ جهاني يعني مسلمانان، مسيحيان و يهوديان مقدس است. در حالي كه فلسطينيان در تمام اعصار و قرون ساكن اين سرزمين بودهاند، در بخش عمدهاي از قرون گذشته، به ويژه در ادواري كه مسلمانان بر اين سرزمين حاكم بودهاند، پيروان تمامي اديان در زندگي و اجراي مراسم ديني خود آزادي داشتهاند و با هم در صلح و صفا زندگي ميكردهاند.
اينك نيز صلح و امنيت پايدار هرگز تحقق نخواهد يافت مگر آنكه پيروان هر يك از اديان الهي حقوق پيروان ساير اديان را به رسميت شناخته، به آن احترام گذارند و از موازين حق و عدالت خارج نشوند. آزادي قدس شريف، قطعاً براي ما مسلمانان يك آرزوي مقدس محسوب ميشود. اما اگر ما نتوانيم در رفتارهاي سياسي ـ اجتماعي خود، بر اساس موازين قرآن و سنت و سيره پيامبر گرامي اسلام (ص) عمل كنيم، بيترديد همان سرنوشتي كه خداوند در قرآن كريم براي قوم بني اسرائيل بيان فرموده است در انتظارمان خواهد بود.
راه حل نهايي مشكل فلسطين و درمان دردها و آلام فلسطينيان در نهاد و درون خود مسلمانان نهفته است. حتي اگر در كوتاه مدت بتوان با بكارگيري امكانات سياسي، نظامي و اقتصادي به موفقيتهايي رسيد و نه تنها نوار غزه و كرانه باختري و قدس شريف را آزاد ساخت، بلكه تمامي سرزمينهاي اشغالي را باز پس گرفت، اگر نتوانيم و نخواهيم كه حق و عدالت را صادقانه رعايت كنيم، دير يا زود آنچه را كه به دست ميآوريم، بار ديگر از دست خواهيم داد.
اعراب و مسلمانان براي حل مشكلات گسترده و عميق خود نياز به يك بازگشت همه جانبه به خود و به ارزشهاي معنوي اسلام دارند.
به اميد تحقق چنين تحول مباركي
نهضت آزادي ايران
آبان ماه 1372
(1) ضمناً در متن انتشار يافته، بندهاي 2و9و14 حذف شده و در بند 16 نيز اصطلاح «طرح مارشال» به عنوان «طرح نظامي» ذكر گرديده است. «طرح مارشال» طرحي بود كه پس از جنگ دوم جهاني به پيشنهاد مارشال وزير امور خارجه آمريكا، براي بازسازي اقتصادي و صنعتي اروپا به اجرا درآمد. ظاهراً مترجم محترم روزنامه به علت كم اطلاعي از تاريخ آن را «طرح نظامي» كه بسيار گمراه كننده ميباشد ترجمه كرده است.
