شماره:
تاريخ:
فرآيند صلح و زمينههاي دمكراسي در خاورميانه (1)
دكتر ابراهيم يزدي
موضوع صحبت را ميتوان در سه بخش مورد بررسي قرار داد: فرآيند صلح در خاورميانه، زمينههاي تحقق دمكراسي در خاورميانه و سوم رابطة احتمالي اين دو با يكديگر.
الف: فرآيند صلح در خاورميانه: بايد بگويم هر مسلماني، عليالاصول، به صلح (سلام) خوش آمد (سلام) ميگويد، اما چه نوع صلحي و به چه بهايي؟ يك صلح عادلانه و پايدار؟ بله، صلح ظالمانه هرگز قادر به ادامه حيات نيست و قطعاً پايدار نخواهد ماند. در مقدمه اعلامية صلح ميان ساف و اسرائيل (1992) طرفين امضاكننده اميد خود را به يك صلح عادلانه و پايدار ابراز داشتهاند. اما اعلاميهها و تفاهمات و مقررات اجرايي آن درباره برخي از موضوعات بسيار اساسي سرشار از ابهامها و نارساييها است. به نظر بسياري از مخالفين و منتقدين آن، مفاد بيانيه تا آنجا كه به مسلمانان و فلسطينيها مربوط ميشود، عادلانه به نظر نميرسد. به عنوان مثال، حق بازگشت تمامي فلسطينيان به سرزمين مادري ناديده گرفته شده است. آينده قدس شريف يا بيتالمقدس شرقي، مسكوت گزاده شده است. اين شهر براي اديان توحيدي سهگانه، يهوديت، مسيحيت و اسلام مقدس است. براي مسلمانان جايگاه مسجدالاقصي، جايگاه معراج پيامبر گرامي، رسول خدا، و اولين قبله و مقدسترين شهر، بعد از مكه ميباشد. بنابراين سرنوشت اين شهر مسئلهاي جدي براي نه فقط فلسطينيان، بلكه تمامي مسلمانان جهان است. يكي ديگر از موانع جدي بر سر راه صلح پايدار ادامه اسكان يهوديان در نواحي اشغالي نوار غزه و كرانه غربي رود اردن ميباشد. به اين دلايل بقاي اعلاميه صلح، به صورت كنونياش مورد شك و ترديد جدي است. نبايد فراموش كرد، كه امضاي بيانيه صلح ميان رهبران جبهههاي جنگ يك چيز است و پذيرش صلح توسط مردم، موضوع كاملاً جداگانهاي است. صلح پايدار هنگامي تحقق خواهد يافت كه مردم از صميم قلب آن صلح را پذيرفته باشند و آن را، به نفع خود و عادلانه بدانند. بيانية صلح توسط اكثر دولتهاي خاورميانه و ساف پذيرفته شده است. اما مورد قبول مردم نيست و فاقد حمايت مردمي در منطقه و در جهان اسلام است. واقعيت اين است كه ساف بيانيه صلح را از روي لاعلاجي پذيرفته است. فلسطينيان عموماً و اكثراً احساس ميكنند كه به آنها و به آرمانهايشان خيانت شده است و مسلمانان در سرتاسر جهان از اين امر سخت خشمگين هستند. بدتر از همه آن كه، برخي از حاميان صلح، مخالفت با آن را تحمل نميكنند. با وجود اين بسياري از كشورهاي اسلامي و عربي قطعنامه 242 را پذيرفتهاند و اسرائيل را به عنوان يك واقعيت به رسميت شناختهاند و آمادگي براي صلح با اسرائيل را نشان دادهاند.
از جانب ديگر، اسرائيل بيانيه صلح را تحت فشارهاي بينالمللي امضا كرده است. به همين دليل رفتار اسرائيل حاكي از آن است كه هنوز براي يك صلح عادلانه و پايدار آمادگي ندارد. ريشههاي اين ترديد و تزلزل را بايستي در 2000 سال آوارگي يهوديان و قرنها سركوب آنها جستجو كرد.
در حالي كه براي فلسطينيان آينده نميتواند از وضع فعلي آنان بدتر باشد، اسرائيليها از آينده مطمئن نيستند. در عمق روانشان، آنها ميترسند هر آن چه را كه تا كنون به دست آوردهاند، از دست بدهند. بنابراين، آنها، در حالي كه حداقل امتياز را ميدهند، حداكثر را به دست ميآورند. اما به هر حال آينده اسرائيل به ميزان وسيعي به آنچه در حال حاضر و در آينده دور و نزديك انجام ميدهد، بستگي دارد.
تاريخ، به روايت حتي مورخين يهودي، گواه است كه عصر طلايي تاريخ يهوديان، در دوره سلطه اسلامي بوده است. يك چنين سابقهاي از تساهل و تحمل ديني ميتواند براي بناي جديدي از همكنشي و تقابل اجتماعي و توسعه اقتصادي به كار گرفته شود. اين امر ممكن است. به عبارت ديگر، يك فرصت تاريخي براي يك صلح پايدار و عادلانه به وجود آمده است. اكنون توپ در داخل زمين اسرائيل است. اگر، و هر زمان، اسرائيل به طور جدي و واقعي حق فلسطينيان به داشتن يك وطن و يك دولت مستقل فلسطيني را به رسميت بشناسد و صادقانه قطعنامه 242 را بهطور همهجانبه اجرا نمايد، آن گاه دوران تازهاي در خاورميانه آغاز خواهد شد. اسرائيل ميتواند علاقه جدي و واقعي خود را به صلح، به عنوان مثال از راه متوقف ساختن اسكان يهوديان در نوار غزه و كرانه باختري، و پرچيدن شهركهاي يهودينشين در اين نواحي، و با اجراي كامل و فوري مفاد اعلاميه صلح، نظير انتخابات عمومي در مناطق اشغالي در راستاي تأسيس يك دولت مستقل فلسطيني، نشان دهد. انتخابات يك راه عملي براي مشاركت تمامي فلسطينيان نگران آينده، ميباشد. به نظر ميرسد، حتي فلسطينياني كه با اعلاميه صلح مخالفت كردهاند، آمادگي براي شركت در انتخابات را دارند. حاصل اين كار گام عملي به جلو در يافتن راه حل براي پايان خشونتها ميباشد. (2)
ب ـ زمينههاي تحقق دموكراسي در خاورميانه: در بحث اين موضوع دو دسته از عوامل موثر عمدتاً داخلي و خارجي مورد بررسي قرار ميگيرند. در مورد عوامل داخلي، ابتدا بايد توجه كرد كه جوامع خاورميانه نيز، نظير ساير جوامع انساني از نظر اقتصادي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي به طور دائم و مستمر در حال تغييرات تدريجي ميباشند. آداب و رسوم، طرز زندگي، ايدهها، رفتارهاي اجتماعي قديمي به تدريج ناپديد ميشوند و جاي خود را به انواع تازه و جديد ميدهند. اين تغييرات در بعضي مواقع بهطور مسالمتآميز، و در مواردي همراه با خشونت صورت ميگيرند. اما به هر حال كسي نميتواند، مانع اين تغييرات بشود. اين تغييرات محصول تضادها و درگيريها، تعامل و همكنشي ميان نيروهاي مختلف دروني در يك جامعه از يك طرف، و مجموعه اين نيروها، با نيروهاي خارج از جامعه، ميباشند. نكته مهم اين است كه عليرغم اين تغييرات، هويت اساسي هر جامعهاي، بدون تغيير و تقريباً دست نخورده باقي ميماند.
عصر جديد كشورهاي اسلامي خاورميانه، در واقع از آغاز قرن بيستم شروع شده است. از اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم، مردم كشورهاي خاورميانه از خواب طولاني خود برخاستند و وارد دوران جديدي از بيداري و آگاهي اجتماعي شدند. آنها با اشراف به وضعيت خود و آگاهي از ظلم و ستم اجتماعي، اختلاف طبقات و فقر و محروميت بخش عظيمي از جامعه، استبداد و ديكتاتوري حكومتهاي خودكامه و سلطه بيگانگان، خواستار تغييرات اقتصادي، سياسي و اجتماعي، به خصوص در زمينه حقوق و آزاديهاي اساسي خود و مشاركت در حكومت شدند.
اگر چه طبقه حاكم و نيروهاي سنتي و واپسگرا، معمولاً در برابر اين نوع تغييرات مقاومت ميكنند، اما به هر تقدير، نيروهاي ترقيخواه، رشد ميكنند و قدرت مييابند و جامعه آرامآرام فرآيند تحولات دروني خود را مسالمتآميز طي ميكند. اگر چه حاصل اين تغييرات عموماً با ناآرامي و تلاطم سياسي و اجتماعي همراه ميباشد. اما در هر حال، اگر اين جوامع به حال خود واگذارده ميشدند، و نيروهاي خارجي در برخوردها و تضادهاي داخلي اين دو دسته از نيروها به نفع نيروهاي حاكم دخالت نميكردند، بيترديد نيروهاي نوگرا و ترقيخواه رشد ميكردند و پيروز ميشدند. اما نيروهاي خارجي وارد صحنه شدند و با حمايت نيروهاي استبدادي و ارتجاعي حاكم بر روند حوادث و سير تحولات اثر گذاردند.
دخالت و تاثير عوامل خارجي بر اوضاع داخلي منطقه خاورميانه، و روند تغييرات را ميتوان در مجموع به سه دوره مشخص تقسيم كرد.
دوره اول، با ورود قدرتهاي استعمارگر اروپايي به منطقه و دخالت سياسي و نظامي در كشورهاي منطقه آغاز ميشود. در اين دوره، روابط متقابل نيروهاي خارجي با نيروهاي داخلي در اين كشورها از يك رابطه و همكنشي ساده ميان كشورها فراتر رفت و به سلطه كامل مستقيم يا غيرمستقيم كشورهاي استعمارگر بر سرنوشت كشورهاي منطقه و جهان اسلام منجر گرديد. نتيجه اين شد كه قدرتهاي استعمارگر در كنار نيروهاي ارتجاعي قرار گرفتند و موازنه قدرت را به نفع آنها بر هم زدند و به سركوب نيروهاي مترقي و نوگرا پرداختند. در نتيجه فرآيندهاي عادي و طبيعي دگرديسي جامعه مختل، و يا حداقل، متوقف گرديد. علاوه بر اين، نيروهاي مترقي مجبور شدند در دو جبهه بجنگند، هم عليه استبداد و فساد داخلي و هم همزمان عيله سلطه استعمار غربي.
دوره دوم در روابط و مناسبات نيروهاي داخلي منطقه و قدرتهاي خارجي با جنگ جهاني دوم آغاز ميشود. جنگ جهاني دوم، براي مردم بسياري از كشورهاي جهان سوم، اسلامي و خاورميانه، يك نعمت بود. جنبشهاي ملي در بسياري از اين كشورها رشد جديدي پيدا كردند و اين اميد به وجود آمد كه مردم اين كشورها بتوانند در جهت كسب استقلال و استقرار دولتهاي مستقل ملي و دموكرات پيش بروند. بسياري از كشورهاي جهان سوم، توانستند استقلال خود را از استعمار مستقيم به دست آورند.
اما با پايان يافتن جنگ جهاني دوم، در فاصله بسيار كوتاهي جنگ سرد با ابعاد وسيعي ميان دو بلوك شرق و غرب آغاز شد و روابط ميان كشورهاي غربي و خاورميانه و اسلامي وارد دوران جديدي شد. كمونيزم پرچم سرخ خونين مبارزه عليه كاپيتاليسم و ليبرال دموكراسي غربي را برافراشت و مدعي آن شد كه كاپيتاليسم را در گورستان تاريخ مدفون سازد. سرمايهداري غربي نيز با تمام قوا به مقابله برخاست.
در دوران جنگ سرد، تقابل ميان دو بلوك شرق و غرب، نه تنها براي رشد نيروهاي ملي و استقرار دموكراسي در بسياري از كشورهاي جهان سوم مساعد نبود، بلكه برعكس، به آن لطمه زد و آن را متوقف ساخت. به نام جهاد عليه كمونيزم و به بهانه ترس از كمونيستها، قدرتهاي غربي، نهضتهاي ملي را سركوب نمودند. به عنوان مثال ميتوان به كودتاي 1953 (28 مرداد 1332) آمريكا و انگليس در ايران عليه حكومت ملي و مردمي دكتر مصدق، اشاره كرد. در اين دوره منافع غرب ايجاب ميكرد كه كشورهاي اسلامي و خاورميانه، به هر قيمت در اردوگاه غرب يا جهان به اصطلاح آزاد باقي بمانند كه ماندند. اما مردم اين منطقه، بهاي سنگيني پرداختند: فرآيند رشد و توسعه ملي مختل و متوقف گرديد. به اين ترتيب در دوره دوم نيز، نظير دوره اول، منافع ملي و اهداف جنبشهاي مردمي يعني، عدالت، آزادي، استقلال و رشد و توسعه انساني، در تعارض با منافع جهان غرب قرار داشت و سلطه غرب مانع رشد و پيروزي دمكراسي در اين كشورها گرديد.
دوره سوم روابط ميان كشورهاي جهان سوم از جمله كشورهاي اسلامي و خاورميانه با جهان غرب با پايان جنگ سرد آغاز شده است. اكنون جنگ سرد پايان يافته است. و مقررات اساسي بينالمللي، حاكم بر روابط بينالمللي در دوران جنگ سرد تغيير پيدا كرده است و يا در حال تغيير است. اگر چه هنوز هيچ نوع نظم نويني در روابط بينالمللي شكل نگرفته است، اما بيترديد روابط گذشته برهم خورده است. اينك سوال اساسي اين است كه آيا ميتوان نوع تازهاي از روابط ميان جهان اسلام و كشورهاي خاورميانه با دنياي غرب، بر اساس احترام متقابل و منافع و مصالح دوجانبه انتظار داشت يا خير؟ و چه موانعي بر سر راه تحقق چنين امري وجود دارند.
در نگاه اول چنين پيدا است كه اگر چه جنگ سرد تمام شده است، اما بسياري از رهبران و نخبگان اين منطقه در برخورد با روابط بينالمللي هنوز ذهنيت دوران جنگ سرد را دارند. در دوران جنگ سرد، ثبات سياسي در اين كشورها به اين معنا بود كه وضع موجود يعني باقي ماندن در اردوگاه غرب به هر قيمتي، و در اكثر موارد، با مشت آهنين حكام سركوبگر ميبايستي حفظ ميشد. چنين چيزي ديگر ممكن نيست. نه تنها براي اينكه جنگ سرد تمام شده است. بلكه مهمتر از آن به دليل انقلاب الكترونيك. تكنولوژي جديد و پيشرفته الكترونيك انقلابي بيسابقه در گردش و توزيع اطلاعات در سرتاسر جهان به وجود آورده است. اين انقلاب الكترونيك بود كه در نهايت پرده آهنين به دور بلوك شرق را بالا كشيد و ديوار برلن را فرو ريخت. حفظ و نگهداري يك جامعه بسته سياسي ديگر امكانپذير نيست. عصر جديدي از جوامع باز سياسي آغاز شده است. بسياري از حكمرانان در خاورميانه و كشورهاي جهان سوم سابق نميخواهند واقعيت وضعيت جديد جهان را بپذيرند. با پايان يافتن جنگ سرد، اين حكومتها ديگر نميتوانند بازي فوبياي سرخ (خطر موهوم كمونيسم) را ادامه دهند. حتي اسراييل, عليرغم تمايل دروني، مجبور شده است به فشارهاي سياسي، ناشي از پايان جنگ سرد تسليم شود. در واقع بعد از جنگ سرد ثبات سياسي معاني تازهاي پيدا كرده است. اكنون تامين حقوق و آزاديهاي سياسي مردم و مشاركت آنان در حكومت و دموكراسي تنها شكل قابل قبول و قابل اعتماد ثبات سياسي درازمدت محسوب ميشود.
از طرف ديگر، فشار مردمي براي تغييرات اجتماعي در اين جوامع نيز رو به رشد است. در طي چند دهه گذشته تغييرات سياسي و اجتماعي فراواني در اين جوامع رخ داده است. به عنوان نمونه، 75 درصد جمعيت ايران زير 25 سال از سن و بيش از 50 درصد آنها زير 15 سال از سن ميباشند. اين پديده جمعيتشناسانه، اثرات اجتماعي، فرهنگي و در مواردي سياسي مربوط به خود را دارد. سيستمهاي جديد آموزش در تقريباً تمامي كشورهاي اسلامي و خاورميانه به خوبي جا افتادهاند. تعداد افراد تحصيلكرده و كارشناسان تكنوكرات بهطور مستمر رو به افزايش است.
علاوه بر اين در نگرشهاي سياسي نيروهاي مردمي نيز تغيير و تحول پيدا شده است. زماني بود كه بسياري از مردم منطقه درك درست و روشني از دموكراسي و از چگونگي و يا مطلوبيت مشاركت در قدرت و حكومت نداشتند. بسياري از مسلمانان همان فهم نادرست از دموكراسي را داشتند كه غربيها، حتي دانشمندان آنان، از اسلام داشته و دارند. اما امروز از نظر بسياري از مسلمانان اصول و مباني دموكراسي با اصول جهانبيني اسلامي كاملاً سازگاري دارد و پذيرفتن حقوق و آزاديهاي سياسي و مشاركت نهادينه مردم در حاكميت دموكراسي لزوماً به معناي تبعيت از روش زندگي غربيها و يا قبول فرهنگ آنان نيست.
همچنين به نظر ميرسد كه بعد از جنگ سرد دوران مبارزات قهرآميز نيز به سر آمده باشد. شواهد حاكي است كه بسياري از جنبشهاي سياسي مذهبي و غيرمذهبي، انديشه مبارزه مسلحانه و قهرآميز را كنار گذارده و به جاي آن روشهاي مبارزه سياسي علني و قانوني و پارلماني را براي تحقق آرمانهاي خود برگزيدهاند. در بعضي از جوامع خاورميانه، نظير مصر، بر تعداد انجمنها و سازمانهاي مدني مستقل از دولت بهطور مشخص، افزوده شده است. حتي نگرشها و ديدگاههاي دولتهاي به اصطلاح مترقي متحول شده است و حركت محسوسي در اين كشورها از اقتصاد متمركز دولتي به سمت اقتصاد بازار مشاهده ميگردد. دولتهاي استبدادي و ارتجاعي منطقه، در برابر فشار اين تغييرات دروني از يك طرف، و تغييرات جهاني، دچار تزلزلها و تلاطمهاي دروني شدهاند بدون آن كه توان مقاومت درازمدت در برابر اين تغييرات را داشته باشند.
حال ببينيم در اين دوره، يعني دورة مابعد جنگ سرد، قدرتهاي غربي، در فرآيند دموكراتيزه شدن خاورميانه چه نقشي ميتوانند يا ميبايد داشته باشند؟ همان طور كه اشاره شد از ابتداي قرن بيستم و سلطه غربيان بر كشورهاي اسلامي و خاورميانه، اهداف و آرمانهاي جنبشهاي ملي و مردمي اين كشورها در تعارض مستقيم با منافع و سياستهاي قدرتهاي بزرگ غربي بوده است. آيا در دوران جديد هم روابط بايد چنين باشد؟
مايلم اينجا به چند نكته توجه بدهم: نكته اول اينكه توسعه اجتماعي و سياسي دروني در جوامع خاورميانه و پيدايش نيروهاي قدرتمند مردمي نه اجازه بقاي دولتهاي ارتجاعي و استبدادي را ميدهد و نه ادامه روابط سنتي گذشته اين دولتها با قدرتهاي خارجي را تحمل ميكند. درخواست براي تغيير اساسي در نظامهاي سياسي و مشاركت مردم در ساختار قدرت سياسي بسيار قوي و غير قابل مقاومت شده است.
نكته دوم اينكه، همان طور كه اشاره شد، عصر ترس موهوم يا واقعي از كمونيزم و تقابل ميان دو بلوك شرق و غرب به پايان رسيده است. اما اين به آن معنا نيست كه مبارزه عليه استبداد، بيعدالتي، گرسنگي و فقر تمام شده است. تا زماني كه ناهنجاريها و بيماريهاي اقتصادي، سياسي و اجتماعي وجود دارند، مبارزه براي بهبود و درمان اين بيماريها ادامه خواهد يافت. در نتيجه ناآراميها و تشنجات سياسي وجود خواهند داشت. ماركس يك زمان، نابودي سرمايهداري را، بر اساس استثمار كارگران پيشبيني كرده بود. اما جهان سرمايهداري با اتكاء به دموكراسي و آزادي عقيده و بيان، تغييرات تدريجي در مناسبات سرمايهداري را امكانپذير ساخت. آزادي بيان سبب شد كه ارزيابي از خود و انتقادات خود امكانپذير گردد. نتيجه آن شد كه در برابر فشارهاي مردمي، هر كجا ضروري بود تغييرات نسبي داده شد. به تعبيري سرمايهداري بر سر عقل آمد و كارگران را در بخشي از درآمد خود سهيم نمود و از انفجار پيشبيني شده ماركس جلوگيري به عمل آمد. آيا يك چنين هوشمندي ميتواند در سطح جهاني و در شرايط كنوني در مناسبات روابط ميان دو نيمكره شمالي و جنوبي اعمال گردد؟
ملتهاي غربي نميتوانند نسبت به محروميت و رنج تودههاي مردم در نيمكره جنوبي بيتفاوت باشند. در «دهكده جهاني» جديد، فقر و رنجوري مردم محروم مستقيماً بر آرامش تمام اعضاي جامعه جهاني اثر ميگذارد. البته درمان اين امر دخالت مستقيم يا غيرمستقيم شمال در امور داخلي جنوب نيست. راه حل قابل قبول اين است كه دولتهاي غربي نيز ذهنيت دوران جنگ سرد و نگرشهاي سنتي و سياستهاي مداخلهگرايانه را كنار بگذارند. خود را از اسارت اين نوع نگرشها رها سازند. اين البته بدان معنا است كه بسياري از دولتهاي اسلامي و خاورميانه حمايت خارجي خود را از دست خواهند داد و مجبور خواهند شد تا با مردم خود، با نيروهاي مترقي كنار بيايند، يا توسط مردم از قدرت كنار زده خواهند شد. در هر دو صورت نتيجه به نفع فرايند دموكراتيزه شدن اين جوامع خواهد بود.
نكته سوم: توجه به اين واقعيت است كه دموكراتيزه شدن اين جوامع با توسعه جهاني آينده هماهنگ است. اگر اين پيشفرضها درست باشد كه در دوران مابعدِِ جنگ سرد: 1ـ اولويتهاي سياسي (باقي ماندن در بلوك غرب، به هر قيمت) جاي خود را به الويتهاي اقتصادي (بالا بردن سهم ملي در توليد جهاني، ضرورت سرمايهگذاري و توزيع عادلانه ثروت و درآمدها) دادهاند، 2ـ يك اقتصاد جهاني جديدي در حال شكلگيري است، و 3ـ در نتيجه تغييرات سياسي و اقتصادي در بلوك شرق سابق، نوعي از همگرايي در سيستمهاي سياسي و اقتصادي در كشورهاي نيمكره شمالي به وجود آمده است، در آن صورت تغييرات و تحولات معنادار و بهبود در روابط ميان كشورهاي توسعهيافته يا توسعهنيافته لاجرم ميبايستي با دموكراتيزه شدن نظامهاي سياسي و حاكميت مردم بر سرنوشت خويش در كشورهاي نيم كره جنوبي همراه باشد.
همكاريهاي درازمدت اقتصادي بر اساس منافع طرفين و توسعه روابط ميان «شمال» و «جنوب» نيازمند ثبات سياسي درازمدت است. ثبات سياسي درازمدت در عمل به معناي تغيير و جابجايي مسالمتآميز قدرت ميباشد. اين ثبات تنها از طريق قانومند شدن جامعه و دولت و تامين حقوق و آزاديهاي اساسي مردم و تحقق حاكميت ملت يعني مشاركت واقعي و عملي آنان در حكومتها يا دموكراسي امكانپذير است. هر قدر اين آزاديها نهاديتر بشوند، و امكان مشاركت مردم در حكومتهايشان بيشتر باشد، ثبات سياسي بيشتر و شانس برنامهريزي درازمدت و موفقيت در امر توسعه اقتصادي و اجتماعي بيشتر خواهد بود.
به عبارت ديگر توسعه اقتصادي در اين كشورها از طريق روابط سالم سياسي و اقتصادي ميان اين كشورها و غرب ميسر است و سلامت اين روابط، هنگامي عملي است كه دولتهاي منطقه، منتخب خود مردم و جوابگو در برابر ملتهايشان باشند.
اين بخش از بحث را ممكن است چنين جمعبندي كرد كه براي اولين بار در تاريخ معاصر، در عصر مابعد جنگ سرد، شواهد و زمينههاي داخلي و خارجي حاكي از آن است كه منافع و اهداف حكومتهاي ملي در بسياري از كشورهاي اسلامي و خاورميانه، لزوماً نبايد در تعارض با منافع غرب باشد. بلكه به نظر ميرسد زمان براي تعريف و برقراري نوع جديدي از روابط، كه دور از مناسبات سلطهگري و سلطهپذيري، براي هر دو طرف سودمند باشد، فرا رسيده است. يا حداقل ميتوان چنين اميد و آرزويي را داشت و در جهت آن تلاش كرد.
ج ـ صلح و دموكراسي – حال به بخش سوم بحث، يعني به بررسي روابط ميان صلح در خاورميانه و فرآيند دموكراتيزه شدن كشورهاي خاورميانه ميپردازيم. در مرحله نخست بايد توجه كرد كه فرآيند دموكراسي در خاورميانه منحصراً متكي به صلح نميباشد. همان طور كه اشاره شد، گروهي از عوامل داخلي و خارجي نقش دارند، كه بر طيف و سرعت و دموكراتيزه شدن در خاورميانه اثر ميگذارند. دوم آن كه اثر فرآيند صلح، در هر حال، تابع شرايطي عمدتاً زماني و مكاني است و هر يك از كشورهاي منطقه برحسب وضعيت خاص خود تحت تاثير قرار خواهند گرفت. و ميزان اين اثرات در هر كشور نيز متفاوت خواهد بود. صلح عادلانه و پايدار، اگر بيايد، و زماني كه تحقق پيدات كند، صفحه جديدي در مناسبات اسراييل و اعراب بهطور عام و فلسطينيان بهطور خاص خواهد گشود. برخي از اثرات و پيامدهاي فوري اين حادثه تاريخي را ميتوان چنين خلاصه كرد، يا انتظار آن را داشت:
? تحول در ساختار اجتماعي اسراييل و تغيير در وضعيت سياسي و اجتماعي و اقتصادي اعراب ساكن اسراييل، اعراب ساكن اسراييل از حقوق و مزاياي كامل يك شهروند درجه يك، نظير يهوديان، برخوردار نيستند و شهروندان درجه دو محسوب ميشوند. صلح در نهايت وقتي بيايد، عوامل بازدارنده بهبود وضعيت اين دسته از اعراب را از سر راه برخواهد داشت. اين تغيير خود، تجلي يا حاصل تفاهم عميقتري ميان نژادها و مذاهب مختلف و گوناگون خواهد بود.
? دولت جديد فلسطيني، هر زمان كه تشكيل گردد، پيشبيني ميشود كه بر اساس وضع سياسي و اجتماعي و فرهنگي فلسطينيان لاجرم يك نظام دموكراتيك باشد و شرط تشكيل موفقيتآميز آن دموكراتيك بودن آن است.
? اثرات مستقيم بر لبنان ـ جنگهاي داخلي لبنان از دو منبع سرچشمه گرفته است. اول نظام طايفهگري و اختلاف طبقاتي شديد در لبنان، و دوم جنگ اسراييل و اعراب و حضو آوارگان فلسطيني در جنوب لبنان. ظواهر و شواهد حاكي است كه لبنان، دير يا زود، با اسراييل پيمان صلح را امضا خواهد كرد. و اين صورت نخواهد گرفت مگر آنكه نيروهاي اسراييل جنوب لبنان را تخليه كنند، در نتيجه پايگاههاي نظاميان وابسته به اسراييل در جنوب برچيده خواهد شد. به اين ترتيب ريشه جنگ داخلي لبنان از بين ميرود و راه حل بحران داخلي لبنان، يعني لغو نظام طايفهگري و برقراري نظام دموكراتيك، كه خواست اكثريت قاطع مردم لبنان است بازخواهد شد.
? اردن، فرآيند انتقال به يك جامعه مدني و دموكراتيك را طي ميكند و اين روند احتمالاً ادامه يافته و ريشه پيدا خواهد كرد. سركوب بعضي از حكومتهاي منطقه، دعواي اعراب و اسراييل را بهانه و مستمسكي براي سركوب نيروهاي سياسي داخلي و سرپوش گذاشتن بر شكستها و ناكاميهاي اقتصادي و سياسي خود قرار دادهاند. با پايان يافتن حالت جنگ، اين دولتها ديگر نميتوانند پشت سر تعارضهاي جاري پنهان شوند و لاجرم مجبور خواهند شد به درخواستهاي مردمي براي تحقق و تامين حقوق و آزاديهاي سياسي تسليم شوند. استمرار وضعيت جنگي درخاورميانه هم چنين به بسياري از حكومتهاي عربي و دولت اسراييل بهانه داده است تا هر سال بخش عظيمي از درآمد ملي و يا كمكهاي خارجي را صرف خريد اسلحه و ساماندهي ارتشهاي خود نمايند. با پايان يافتن وضعيت جنگي و اين دولتها ديگر نميتوانند به بهانه جنگ ميلياردها دلار صرف هزينههاي نظامي و خريد اسلحه و يا لوازم سركوب كنند.
همان طور كه گفته شد، برخي از كشورهاي خاورميانه مستقل از مسئله جنگ يا صلح، در مسير تغييرات سياسي و اجتماعي قرار گرفتهاند و دير يا زود، چه بخواهند و چه نخواهند، ميبايستي واقعيتها را بپذيرند و به حاكميت ملت و مردم تسليم شوند (نظير مصر). تحقق صلح ممكن است سبب تسريع فرآيند دموكراتيزه شدن در اين كشورها بشود.
???
يادداشتها:
1ـ دكتر خليل شقاقي مدير مركز مطالعات و پژوهشهاي فلسطين، در دانشگاه نابلوس واقع در كرانه غربي رودخانه اردن بهطور خصوصي براي نگارنده توضيح داد كه حماس آماده مشاركت در انتخابات ميباشد. اما بر سر نوع مشاركت با فتح اختلاف دارند. در حالي كه فتح بر تركيب نمايندگان منتخب فلسطينيان بر اساس اكثريت آراء اصرار ميورزد، حماس خواهان تركيب نمايندگان با آراء حزب شركتكننده ميباشد. در حالت اول ممكن است هيچ نمايندهاي از حماس در مجلس حضور پيدا نكند. در حالي كه در حالت دوم حماس (يا هر حزب ديگري) بهطور قطع تعدادي نماينده، به تناسب آرائي كه به دست آورده است در مجلس خواهد داشت. در اين شيوه، حزب حاكم، اكثريت را در مجلس خواهد داشت اما احزاب اقليت نيز در مجلس حضور پيدا خواهند كرد.
2ـ آقاي دكتر آوينري استاد علوم سياسي دانشگاه هيبرو در بيتالمقدس اشغالي در سمينار پيرامون موقعيت اعراب ساكن اسراييل چنين توضيح داد: در مجلس اسراييل فلسطينيها شش نماينده دارند. در شرايط كنوني اين نمايندگان نقش تعيينكنندهاي پيدا خواهند كردهاند. به اين ترتيب كه دولت رابين از حمايت اكثريت نمايندگان در مجلس برخوردار نيست. حزب ليكود و سازمانهاي افرادي يهودي كه با روند صلح به شدت مخالف هستند، چنيدن بار براي سقوط دولت رابين تلاش كردهاند. اما چون اختلاف آراء يهوديان مخالف و موافق صلح در مجلس نمايدگان ناچيز ميباشد. آراء نمايندگان فلسطيني كه به نفع روند صلح و دولت رابين راي ميدهند كارساز و تعيينكننده شده است. ينابراين دولت رابين، نماينده حزب اقليتي است كه به دليل آراء فلسطينيها بر سر كار مانده است. مخالفين رابين همين را نيز مستمسك حمله به او قرار دادهاند.
3ـ منظور از نظام طايفهگري، چگونگي تقسيم قدرت ميان سه گروه عمده طائفي ـ فرهنگي در لبنان ميباشد. به موجب سنتي كه از هنگام قيموميت فرانسه بر لبنان بر جاي مانده است، رييسجمهور لبنان، توسط مجلس نمايندگان از ميان مسيحيان انتخاب ميشود. نخستوزير از ميان مسلمانان سني مذهب و رئيس مجلس از ميان مسلمانان شيعه مذهب. همچنين رويه چنين است كه فرمانده نيروهاي نظامي مسيحي است. وابستگي ديني و مذهبي در لبنان بيشتر هويت طائفي است تا اعتقادي. در حالي كه از نظر درصد جمعيت، شيعيان، سنيها و مسيحيان به ترتيب اول، دوم و سوم هستند، از نظر قدرت سياسي و اقتصادي، به اين ترتيب وارونه است يعني مسيحيان بيشترين و شيعيان كمترين قدرت را داشتهاند و دارند. طرفداران نظام دموكراتيك در لبنان، از جمله اكثريت قاطع مسلمانان، اعم از شيعه و سني، خواهان لغو نظام طائفي و انتخاب رئيسجمهور با راي مستقيم مردم، بدون ملاحظات ديني و طائفي ميباشند. يكي از علل جنگهاي داخلي لبنان، مخالفت و مقاومت مسيحيان در برابر اين خواست اكثريت مردم لبنان ميباشد.
(1) . برگردان متن سخنراني در سمينار «مشروعيت و حكومت ـ دگرگوني جامعهها و سيستمهاي سياسي در خاورميانه و آفريقاي شمالي» كه توسط بنياد برتلزمان آلمان با همكاري دانشگاه ماينز در روزهاي 19 تا 21 تير ماه 74 برگزار گرديد.
(2) رجوع كنيد به يادداشت (1) در انتهاي مقاله.
