بيانيه مسلمانان آگاه پاييز ١٣٥٩

title

 

بيانيه مسلمانان آگاه

اخيراً بيانيه اي از طرف سازمان مجاهدين مبني بر تغيير بنيانهاي اعتقادي سازمان منتشر شده است كه در محافل مختلف مردمي موجي از اضطراب و نگراني توام با تعجب و استفهام برانگيخته است. اين بيانيه به بررسي تاريخچه ومسايلي از جنبش مبارزاتي خلق ما پرداخته كه اهم آن بزعم نويسنده ضرورت تغيير مواضع استراتژيك ـ ايديولوژيك است. بيانيه چنين ادعا ميكند كه سازمان پس از گذراندن ده سال كار تشكيلاتي كه چهار سال آن در مبارزه روياروي با دشمن سپري شده و جمع بندي و تجزيه تحليل تجربيات گذشته باين نتيجه رسيده است كه ايديولوژي اسلام جواب گوي مشكلات و مسايل جنبش انقلابي در حال رشدو تحول ايران نبوده وبايد مكتب ماركسيسم را تنها ايديولوژي طبقه كارگر بعنوان راهنما انتخاب كردو بر اين اساس اسلام بعنوان ايده آليسم و اوهام بدور ميافكند و به بنيان گذاران سازمان كه چنين اشتباه و انحرافي را مرتكب شده اند بشدت انتقاد ميكند. اين تغيير ناگهاني و 180 درجه براي خلق ما كه با شخصيت مذهبي و افكار انقلاب اسلامي بنيان گذاران و فعالين اوليه سازمان آشنا بودند باوركردني نبود كه چنين تغييري بطور طبيعي و عادي اتفاق افتاده باشد و اكثراً بعلت آشنا نبودن به مسايل دروني مجاهدين و تصوري كه نسبت به حماسه هاي شهداي مؤمن و صديق آن داشتند اين قضيه را برژيم دشمن نسبت ميدادند، براي آنها بسيار غيرمنتظره و شگفت آور بود كه چگونه ممكن است سازماني كه بر اساس مكتبي نضج گرفته با چنان پشتوانه عظيم تاريخي ناگهان دسته جمعي تغيير عقيده دهد و نه تنها مباني اعتقادي خود و نسلهاي مبارز گذشته بلكه براي توجيه انحراف و فرصت طلبي خود به بنيانگذاران اصيل سازمان و شهداي راستين خلق تهمت ايدآليسم و اوهام پرستي بزند.

 برخي ديگر از علاقمندان به سرنوشت خلق كه از نزديك با مسايل دروني مجاهدين آشنايي بيشتري داشتند از مدتها قبل آثار چنين گرايش و انحرافي را در برخي از نوشتجات و انتشارات سازمان كم و بيش احساس ميكردند و بخصوص از سال گذشته با حذف جمله بنام خدا و بنام خلق قهرمان ايران و بتدريج حذف تاريخ تاسيس سازمان و آيه فضل الله المجاهدين علي القاعدين اجراً عظيما از ابتداي اعلاميه ها و آرم سازمان مسايل و مشكلات ناگواري را پيش بيني ميكردند تا اينكه بالاخره با انتشار بيانيه شايعات چهره حقيقي بخود گرفت و نشان داد انحرافات و كجرويهاي اخيراز كجا ناشي ميشده است.

 اكنون آشكار شده است كه عده اي از ماركسيستهاي فرصت طلب كه در غياب فعالين شهيد و اسير در سازمان نفوذ كرده بودند بتدريج پست هاي رهبري را اشغال كرده و با كودتاي خونين مخالفين خود را به شدت سركوب نموده حاكميت خود را ظاهراً بر سازمان تحميل نموده اند. در اين جريان به ادعاي خودشان حداقل ٥0 درصد اعضا كه با برنامه هاي حساب شده دراز مدت آموزشي آنها تغيير عقيده نداده اند مشمول تسويه هاي سبك و سنگيني شده اند و اين افراد به علت شكل خاص سازماني و عدم آشنايي و ارتباط با يكديگر در وضع غير قابل تشكل و جبهه گيري قرار دارند.

براي روشن شدن قضيه لازم است كمي به عقب برگشته تاريخچه سازمان و بيوگرافي فعالين سابق آنرا بررسي نماييم. مؤسسين سازمان مجاهدين كه اكثراً از اعضا سابق نهضت آزادي ايران بودند (سازمانيكه با رسالت اسلامي تاسيس شده بود) همگي از فعالين انجمنهاي اسلامي دانشجويي و كانونهاي مذهبي ايران بوده و دوران تربيت اسلامي و آموزش تيوريك خود را در بطن فعاليت ها و مبارزات مذهبي گذرانده بودند و با اينحال قبل از كار عملي حدود هفت سال با پشتكار و مداومت و صرف حداكثر وقت به كار تيوريك و شناخت اصول اعتقادي پرداخته و باين ترتيب فرصت پيدا كرده بودند كاربرد تيوريهاي انقلابي اسلامي را در رابطه با مسايل زمان خويش كشف نمايند در سال ٥0 با يورش ساواك و سركوب و دستگيري و اعدام فرزندان حماسه آفرين خلق بيش از 90 درصد افراد (كه شامل تمام كادر رهبري بود) و 9٥ درصد امكانات از دست رفت، معدود افراد باقيمانده كه عموماً از كادرهاي پايين تر بودند با ايمان و عمل و صبر انقلابي با ياري حق كه هميشه همراه حق طلبان اندك است بصورت معجزه آسايي از كوره سخت سركوب خونين پليسي سالهاي ٥0و ٥1 آبديده بسلامت خارج شدند و با شتابي كه شهداي نخست به نهضت داده بودند به تجديد قوا و عضو گيري و توسعه سازمان بصورت وسيع و تصاعدي پرداختند از آن به بعد نيز بكرات سازمان ضربه خورده و هر بار اصلي ترين كادرهاي خود را از دست داده است و با اينحال مجاهدين ديگري پرچم افتاده را برافراشته و جهاد را تداوم بخشيده اند. در چنين شرايط سهمگيني در مبارزه با رژيمي كه از تجربيات ضد انقلابي امپرياليسم در سركوب نهضت هاي چريكي آمريكاي لاتين و ديگر نقاط عالم سود ميبرد سازمان مجاهدين بتدريج و بناچار براي حفظ موجوديت بيشترين و اصلي ترين انرژي خود را بكارهاي عملي و تاكتيكي معطوف نمود و از آموزش كافي و كار تيوريك غافل ماند. زندگي تنها و منزوي افراد جوان و تازه كار در خانه هاي امن و عدم آشنايي و ارتباط با مردم و نداشتن امكانات و وقت كافي براي كار تيوريك و عرضه مسايل و مشكلات با اسلام انقلابي بجاي آنكه سازمان را از نظر ايديولوژيك نسبت به سالهاي ٥0 تكامل بخشد بتدريج خلاء و تضادي بين عمل و تيوري بوجود آورد و برنامه فقط مبارزه شد. در چنين خلاء و ناتواني از استخراج مباني انقلاب اسلامي بخصوص تخفيف ضوابط ايماني براي داوطلبين عضويت در سازمان هرآينه امكان رشد ماركسيسم و بالا آمدن منافقين پيدا ميشودو سازمان روش التقاطي بخود ميگيرد (ماركسيسم بعنوان علم مبارزه در دل ايديولوژي اسلام) . واضح است كه چنين تركيب نامانوس و نا متجانس امكان رشد ندارد و بالاخره گسيخته ميشود. و دراين آب گل آلود ماركسيست ها با همان حيله هاي هميشگي خود حداكثر استفاده را مينمايند و وارث نا خلف شهداي مسلمان ميشوند. باين ترتيب براي سازماني كه شهادت انقلابي را پذيرفته است و بر خلاف سازمانهاي سياسي كه در رده هاي عقب‌تر مبارزه ميكنند نميتواند رهبري ايديولوژيك را در وجود رهبران حفظ نمايد، در اين نقل و انتقال امانت بطور اجباري و موقت از خط اصلي اتخاذي منحرف ميشود و تجربه بسيار ارزنده و مفيدي براي ادامه و بقيه مسير كسب مينمايد. نويسنده بيانيه كادر غاصب رهبري در توضيح خط ايديولوژيك جديد كه چيزي جز اباطيل كهنه و قالبي توده اي هاي قديم نيست، با انتقاد و لگد مال كردن حزب توده ميكوشد اولاً خود را از آثار شوم و خاينانه آن حزب وابسته نجات دهد در ثاني براي جوانان تازه كار و بي اطلاع از سوابق اينگونه انديشه در ايران حرفهاي تازه و فريبنده اي رديف نمايد. اما ملت ما در تاريخ معاصرش كراراً اين نحوه گرايش را آزموده است، از مخالفت با قيام ميرزا كوچك خان به بهانه طرفداري از حزب اتحاد اسلام گرفته تا تاييد رضا خان بعنوان سردار ملي و قهرمان ملت و كار شكني و مخالفت با مصدق بعنوان مبارزه با بورژوازي ملي و…

نويسنده حتي نهضتهاي ماركسيستي ساير كشورها را بباد انتقاد ميگيرد وبراي آنكه نمونه قابل مقايسه نشان ندهد مسيله رويزيونيسم را مطرح كرده و تمام تغييرات را بگردن سران رهبران ماركسيست مياندازد. چرا كه در غير اينصورت در توجيه خيانت هاي ماركسيست هاي معروف و سابقه داري مانند نيكخواه ها، لاشايي ها، پارسانژادها و صدها ماركسيست قديم و جديد كه فعلاً تيوريسين و گرداننده اصلي سازمان امنيت و دستگاههاي علمي و فرهنگي رژيم هستند دچار تناقض ميشود. اما برعكس در قضاوتهايش راجع به اسلام پاي افراد را پيش ميكشد و با انتقادهايي از دريچه تنگ كينه توزانه دگماتيسم خويش ميكوشد آنرا بحساب اسلام بگذارد. در حاليكه نقش مثبت و سازنده شخصيت هاي مذهبي و نه مكتب آنها مطلقاً قابل مقايسه با نقش مخربي كه اينگونه افكار و رهبران در منحرف كردن مردم داشته اند، نميباشد. چراكه براي ما كليه كشورهاي استعمار زده نو يا كهنه آنچه در اين مرحله تاريخي مطرح است اتحاد و بسيج كليه طبقات و نيروهاي ملي در برابر استعمار غاصب و چپاولگر است و تا وصول پيروزي نهايي پرداختن به هر اختلاف داخلي و تفرقه و شكاف نهايتاً بسود نيروهاي دشمن تمام ميشود. در اينجا مسيله اي مطرح ميشود كه در چنين شرايط سهمگين كه دشمن در اوج هماهنگي نيروهاي خويش است مطرح كردن اختلاف ايديولوژيك در سنگرهاي مقاومت و حذف پنجاه درصد آن چه چيز را حل ميكند و بسود كه تمام ميشود؟ جواب روشن است، ماركسيسم در برابر مسايل قرن گذشته اروپا ومشكلات سرمايه داري صنعتي عرضه شد، براي آنها مسيله اي بعنوان استعمار وجود نمي داشت (چرا كه خود عامل آن بودند) و چنين تحليلي در ماركسيسم وارد نشده است اما ماركسيستهاي متعصب ما كه نتوانسته اند از قالب هاي صادراتي فكري خود خارج شوند و مستقلاً بينديشند در تحليل قضايا و كوشش براي انطباق آن با ماركسيسم دچار سر گرداني و اشتباه ميشوند و اين مسيله نه تنها براي ايران بلكه براي اغلب كشورهاي آسيايي و آفريقايي تكرار شده است و كمونيستها در برابر نهضتهاي ضد استعماري كه عمدتاً جنبه ملي و ناسيوناليستي داشته پوزيسيون منفي و غير منطقي گرفته اند. مثال: مصر، الجزاير، ايران و …

در ايران حزب توده اتحاد طبقات را تحت رهبري حكومت ملي دكتر مصدق نميتوانست با تحليل هاي ساخته شده خود توجيه كنند بنابراين عليرغم اينكه استعمار آمريكا با آن مخالفت ميكرد و در مقابل قانون ملي شدن نفت خواستار آزاد بودن نفت شمال براي روسها بود.

ما هر گاه توانستيم استعمار را از مقابل خود برانيم آنگاه به مسايل داخلي و استعمار طبقاتي ميپردازيم آنهم نه بطور تقليدي و با فرمولهاي ديگران كه خاص شرايط خودشان است بلكه با ابتكار و خلاقيت خودمان. چراكه مسايل كارگري ايران با مسايل طبقات كارگر زمان ماركس در شرايط زماني آلمان قرن نوزده هرگز يكي نيست و نه طبقات سرمايه دار به همان شكل بوجود آمده اند كه بتوانيم براحتي از همان قالب ها استفاده نماييم. آيا هرگز ماركس پيش بيني و در محاسبات خود وارد كرده بود كه روزي كشورهاي فقير سابق صادركننده سرمايه به كشورهاي بزرگ صنعتي تبديل شوند و با خريد سهام كمپانيهاي ورشكسته آن اينچنين سرمايه ها را در هم ادغام نمايند. و آيا هرگز تصور ميكرد امضاي يك سرمايه دار كويتي زير چكي، ممكن است بزرگترين بانكهاي اروپا را به ورشكستگي بكشاند. آيا كارگر ايراني كه با سهيم شدن در سود كارخانجات و بيمه و بهداشت و پيكان و راديوو تلويزيون وو… با اتكاء به تجربيات ضد خلقي امپرياليسم اينچنين بزمين چسبانده شده است با پرولتر زمان ماركس كه پشتوانه فرهنگي ساليان دراز تشكل طبقاتي داشت از نظر خصوصيات پرولتاري يكي است؟ تازه همان كارگر آلماني امروز كه قريب يكقرن از پرودن و ماركس گذشته ربع قرن است اعتصاب نكرده و از بورژواها هم بيشتر فاسد شده است. چرا كه رابطه آنها هم ديگر رابطه سرمايه دار و كارگر نيست بلكه رابطه دزد و شريك دزد است. دزدانيكه همه بغارت كشورهاي فقير مشغولند.

آيا در ايران واقعاً طبقه اي كه از رشد بورژوازي بوجود آمده باشد بعنوان سرمايه دار بزرگ سراغ داريم بهمان سير طبيعي كه در غرب ميبينيم. در اينجا مسيله بصورت ديگري با وابستگي به دربار و مركز قدرت مطرح است مثال خيامي ها، رضايي ها، ثابت پاسال ها و غيره.

آيا در شرايطي كه جنبش مسلحانه ايران عمدتاً هم از نظر نيروي انساني و هم مالي. از طبقه بقول بورژوا تغذيه ميشود، اين ناسپاسي و كند ذهني نيست كه با تمسك به قالبهاي ماركسيستي بنام بورژوازي سنتي آنها را از حمايت مبارزه حذف كنيم وبدفاع از طبقه فرضي و خيالي كارگر كه هنوز بوجود نيامده دلخوش كنيم. و آيا اين كار بيشتر به ايده آليسم و اوهام پرستي شباهت ندارد؟ در شرايط فعلي ايران، دهقان و كارگر بيشتر به جنبش پيوسته يا دانشجو و بازاري و كاسب؟ چه كسي پناه داده و بودجه از كجا تامين شده است؟ و بالاخره عضوگيري از چه طبقه اي بوده است. ما بايد متفقاً در برابر استعمار و غارت نفت مبارزه كنيم نه اينكه به مبارزه درون تشكيلاتي پرداخته و دست خود را بجاي دشمن بخون برادر همسنگرمان آغشته كنيم، فرض كنيم همه حرفهاي دهن پركن ايديولوژيك تو درست و همه حرفهاي ديگران خرافي و اوهام دست آخر مگر نه اينكه در شرايط فعلي مذهبي و غير مذهبي، دانشجو و آخوند با هم شلاق ميخورندو با هم شكنجه ميشوند. اينست معني صداقت ودرك زمان، فيدل كاسترو تازه بعد از يكسال پس از پيروزي انقلاب ماركسيست بودنش را خبر داد و تا آنموقع ملتش نمي دانست و در كادر رهبري سوسياليست هاي الفتح در بالاترين رده ها يك سرمايه دار مقاطعه كار كويتي وجود دارد كه به نيروي او چرخ انقلاب ميگردد. آيا اينكار خيانت به جنبش و اشتباه در محاسبه نيروها و خلاصه كردن نيست؟ آيا اينكار آب بآسياب دشمن ريختن محسوب نميشود؟

چنين تصميم عجولانه اي را خلق ما جز به خواب نما شدن نميتواند توجيه كند. مثل الذين اتخذوا من دون الله اولياء كمثل العنكبوت اتخذت بيتاً و انّ اوهن البيوت لبيت العنكبوت لو كانوا يعلمون (1)

مسلمانان آگاه

پاييز 1٣٥٤

(1) آيه ٤1 سوره عنكبوت: مثل آنان كه سواي خدا را دوستان مي‌گيرند. مثل عنكبوت است كه خانه‌اي بساخت و كاش مي‌دانستند، هرآينه سست‌ترين خانه‌ها خانه عنكبوت است.