بيانيه دانشجويان مسلمان ايران
به ياد بود جلال آل احمد مسلمانان متفكر و متعهد
«تقدير، گاه در شگفت آفريني هاي معجزه آساي خويش، زيبايي و ذوق بسيار بخرج ميدهد. در كارخانه عظيم خلقتش كه شبانه روز مي چرخدو سنگها، گلها، درختها، ماهي ها، پرنده ها، حشرات، چهار پايان، ددها، دامها و آدمهاي بيشماري ميسازد همه تكراري، استاندارد شده، و مثل هم، گاهي از روال عادي كارش خارج ميشود و بديعه مي آفريند. به استثنا سازي دست ميزند: شعري مي سرايد، اثري هنري خلق ميكند… » (حر ـ دكتر شريعتي)
جلال از بديعه هاي آفرينش بود، در قلم و تفكر، انقلابي اي بود سرشار از صداقت كه گر چه در خانواده اي مذهبي رشد يافته بود ولي سنت گرا نبود. او با صداقت ذاتي، مدتها بجستجوي حقيقت، مكاتب مختلف را كندوكاو نمود و بالاخره با انتخاب مكتب فكري اسلام، ماهيت اصيل خود را باز آفريني كرد و به اصل خويش بازگشت. جلال خود در «شرح احوالات» مي نويسد:
«در خانواده اي روحاني بدنيا آمده ام پدر و برادر بزرگ و يكي از شوهر خواهرانم در مسند روحانيت مردند. الباقي خانواده همه مذهبي اند…. . دبستان را كه تمام كردم ديگر پدرم نگذاشت درس بخوانم كه «برو بازار كار كن» …. . توشيح ديپلمه آمد زير بركه وجودم (در سال1٣22) يعني كه زمان جنگ. به اين ترتيب است كه جوانكي با انگشتر عقيق به دست و سر تراشيده از آن محيط مذهبي تحويل داده ميشود به بلبشوي زمان جنگ دوم بين الملل……
جلال در اين بلبشو به قول خودش عضو حزب توده ميشود اما اووعده اي از همفكرانش نتوانستند دنباله روي كوركورانه را تحمل كنند و انشعاب كردند. در نيروي سوم فعاليت فراواني داشت تا اينكه در ارديبهشت 1٣٣2 باز همان بازيها را در نيروي سوم هم مي بيند از آنان جدا ميشود. در اين سالها كارهاي قلميش شكوفا ميشود و در كتابهاي خود به عنوان داستان گوشه هاي مختلف اجتماع را نقاشي ميكند. باز خودش مينويسد:
«همجنين جوريها بود كه جوانك از خانواده گريخته و از بلبشوي ناشي از جنگ و آن سياست بازيها سرسام بدر برده، متوجه تضاد اصلي بنيادهاي سنتي اجتماع ايرانيها شد با آنچه باسم تحول و ترقي و در واقع به صورت دنباله روي سياسي و اقتصادي از فرنگ و آمريكا دارد مملكت را به سمت مستعمره بودن ميبرد و بدلش ميكند به مصرف كننده تنهاي كمپانيها، وجه بي اراده هم، وهم اينها بود كه شد محرك «غرب زدگي» سال 1٣٤1…. انتشار غرب زدگي كه مخفيانه انجام گرفت نوعي نقطه عطف بود در كار صاحب اين قلم»
جلال در فروردين ٤٣ به حج ميرود و حاصل آن سفرنامه اش «خسي در ميقات» بود در آنجا صادقانه شرح ميدهد:
«بعد تطهيري و بعد مسجدالنبي. بزرگترين غبن اين سالهاي بي نمازي از دست دادن صبح ها بود، بابويش، بالطافت سرمايش… پيش آفتاب كه بر مي خيزي انگار پيش از خلقت برخاسته اي و هر روز شاهد اين تحول مجدد روزانه بودن… و امروز چنان حالي داشتم كه به همه سلام ميكردم، و هيچ احساسي از ريا براي نماز، و يا ادا در وضو گرفتن … دعاهاي همه بخاطرم هست، سوره هاي كوچك و بزرگ كه در كودكي از بر كرده ام… آن وقتها عين وردي ميخواندمشان و خلاص ولي امروز صبح وقتي ميگفتم (السلام عليك ايها النبي) يك مرتبه تكان خوردم…»
جلال در اين سفرنامه چه زيبا بر كارهاي ضد اسلامي عمال آرامكو يعني حكومت سعودي فرياد مي آورد و با تامل و تفكر در ماهيت انقلابي اسلام به اين نتيجه ميرسدكه: «آنوقت اگر غرب با اين استعمار نوع جديدش اين چنين بر ارابه مسيحيت ميراند، چرا در اين حوالي كه ماييم، ارابه اسلام را چنين زنگ زده رها كرده ايم و از خود مي پرسيدم كه براي موضع گرفتن در مقابل غرب، اين مراسم حج خود نوعي سكوي پرش نيست؟ ……. »از كتاب خسي در ميقات
جلال، انقلابي صديق، كه در دوران حياتش چون خاري در چشم رژيم بود، سرانجام همانند ديگر انقلابيون مجاهد نظير دكتر شريعتي يعني به دست رژيم سفاك ايران شهيد شد. و تجربه اي با ارزش و پر بار براي جوانان سرگردان كه در ابتداي راهند باقي گذاشت تا آنكه با صداقت در جستجوي راه و مقصدند بار ديگر راه هاي ناهموار را تجربه نكنند و امانت او را به دست گرفته راهش را ادامه دهند.
سلام بر او و بر صداقت او يادش گرامي باد و صداقت انقلابي و تعهدش سرمشقي براي دوستانش دانشجويان مسلمان ايران
شهريور 1٣٥٥
