راز ماندگاري يك جنبش
(بحثی در نقد جنبش دوم خرداد)
یادداشت سید امیر خرم، 6/3/88
نكته اول- در مطالعه جوامعي همچون جامعه ايران كه تحولات اجتماعي مختلفي را پشتسر گذاشتهاند، گاه ديده ميشود كه يك جنبش اجتماعي با وجود آغازي مناسب و فراگير، پس از چندي دچار افتو خيز شده و در نهايت نيز تنها نامي از آن جنبش و رهبرانش باقي مانده است. همچون رگبار باراني كه در مدتي كوتاه با شدت بر سر همه ميبارد و تنها ساعتي بعد، اثري از آن همه ريزش باران و غرش آسمان و جاري شدن جويبار آب بر زمين، باقي نميماند. چگونه است كه در دنياي مغرب زمين، جنبشهاي اجتماعي در نهايت منجر به توسعه يافتگي اين جوامع شده و آثار خود را براي هميشه در اين جوامع باقي گذاردهاند. ليكن در جامعهاي همچون ايران، بارها شاهد بروز و ظهور جنبشهاي اجتماعي بودهايم كه در نهايت نيز جز خاطرهاي خوش از آنها باقي نمانده است. هر كدام از اين جنبشها پس از فراز و فرودهاي فراوان، در نهايت همچون رودي خروشان كه از پس عبور از دامنه كوه، اندك اندك از سرعت آن كاسته شده و در نهايت به مردابي خاموش تبديل ميگردد، به فراموشي سپرده شده، رهبران آن يا روانه زندان و تبعيد شدهاند، يا به مرگي نامنتظر دچار گشتهاند و يا در انزوا، روزگار سالخوردگي خود را سپري كردهاند. براستي راز ماندگاري اين جنبشها در دنيايي كه اينك مدرن خوانده ميشود و در مقابل، غربت و گاه استحاله اين جنبشها در ديار ما چيست. بر اين اساس و به بهانه نقد جنبش دوم خرداد، نگارنده قصد دارد در ادامه و به فشردگي، تنها به يكي از وجوه علل ناكامي اين جنبشها در جامعه ايران بپردازد.
تحولات اجتماعي معمولاً در سه سطح در جامعه مطرح ميگردند و ميزان ماندگاري آنها نيز منوط به آن است كه در كداميك از اين سطوح سهگانه متوقف شده باشند.
– پايينترين سطح، سطح فرهنگ اجتماعي است. به عبارت ديگر ماندگارترين سطحي كه يك تحول اجتماعي ممكن است در آن رسوخ كند، سطح فرهنگ است. معناي اين سخن آن است كه يك تغيير يا تحول اجتماعي هنگامي در سطح جامعه تثبيت خواهد شد كه ابتدا در ذهنیت جمعي مردم و به عبارت كلانتر در فرهنگ مردم وارد شده باشد و بتواند با ساير پارادايمهاي ذهني مردم آن جامعه در يك منظومه فكري قرار گيرد و از سوي ساير عادات و رفتارهاي جمعي مردم آن جامعه، دفع نگردد. مثال آن مانند دارويي است كه به بدن بيماري تزريق ميشود. در صورتي كه بدن بيمار آن دارو را جذب كند و مواد دارويي بتوانند با ساير مواد موجود در بدن بيمار در يك تعادل فيزيولوژيك جديد قرار گيرند، ميتوانند در درمان بيمار موثر افتند. اما در صورتي كه بهر دليل بدن بيمار مواد دارويي را دفع كند، عوامل بيماريزا همچنان در بدن بيمار باقي مانده و نشاني از بهبود مشاهده نخواهد شد. تحولات اجتماعي و فرهنگي نيز به مثابه همان دارويي هستند كه به بدن بيمار تزريق ميشوند و موثر بودن آنها منوط به ايجاد تعادل جديدي ميان عوامل گوناگون فرهنگ اجتماعي است. بگونهاي كه فاكتورهاي جديد فرهنگي نيز در اين تعادل قرار گرفته باشند. به عنوان مثالی از شریعت اسلام، ميتوان به موضوع حرمت نوشيدن شراب در دين اسلام اشاره نمود. حرام بودن نوشيدن شراب در قرآن كريم در سه مرحله صورت گرفته است. در ابتدا خداوند به پيامبر (ص) ميفرمايد كه اگر از تو در مورد مي و قمار پرسيدند، بگو كه در آنها گناه بزرگي است و منافعي هم براي مردم دارد، ليكن گناهش از نفعش بيشتر است(بقره– 219). در مرحله بعد خطاب به ايمانآورندگان اعلام ميدارد كه در حال مستي به نماز نايستند، تا زماني كه بدانند چه ميگويند (نساء- 43) و در آخرين دستور در اين خصوص، خداوند ميفرمايد كه مي، قمار و بتها پليد و از كارهاي شيطان است، از آنها دوري كنيد(مائده- 90). بدينوسيله و در آخرين نوبت وحي، حكم حرمت نوشيدن شراب براي مسلمانان صادر ميگردد. اين موضوع نشان دهنده آن است كه شارع حكيم به اين امر وقوف داشته است كه وارد نمودن يك مولفه فرهنگي جديد به درون فرهنگ جامعهاي كه با آن مولفه فرهنگي بيگانه است، پيش از آنكه زمينه ورود آن مهيا شده باشد، باعث دفع آن مولفه خواهد شد و ضروري است كه به مرور و همراه با ميزان آمادگي جامعه، اين تغيير و تحول در فرهنگ عمومي نيز صورت گيرد.
بنابر اين پايينترين و ضروريترين لايه اجتماعي براي ايجاد يك تغيير و تحول عميق و ماندگار، لايه فرهنگ عمومي جامعه است. به اين لايه ميتوان لايه نياز اجتماعي يا سطح نياز نام نهاد.
– دومين سطح براي رسوخ تحولات اجتماعي، سطح ساختارهاي اجتماعي است. به بيان ديگر هنگامي كه انديشهاي در فكر مردم وارد شد و تبديل به گفتمان قالب در انديشه جمعي گرديد، به ظهور رساندن آن انديشه، نياز به ساختارهاي جديد و يا تغيير و بازسازي ساختارهاي قديمي دارد. به عنوان مثال در زمان مشروطه و پس از ورود انديشههاي جديد از دنياي غرب به ايران توسط كساني همچون آخوندزاده، ملكم خان، آقاخان كرماني، مستشارالدوله تبريزي و طالبوف و آشنايي مردم با مولفههاي اصلي اين انديشه همچون داشتن حكومت عرفي و غيرديني، آموزش و پرورش به سبك جديد بجاي مكتبخانهها، تشكيل عدالتخانه و تربيت حقوقدانان و قضات با تحصيلات كلاسيك جديد بجاي روحانيان كه بر كرسي قضاوت تكيه زده بودند، تشكيل مجلس نمايندگان ملت و …… نياز به ايجاد ساختارهاي اجتماعي و سياسي جديدي را از حكومت مطالبه نمود. بههمين جهت نيز به مرور از اواخر دوره قاجار تا هنگام حكومت پهلوي اول و پهلوي دوم، قوه قضائيه مستقل به سبك جديد، مدارس و دانشگاههاي جديد، مجلس شورا، ادارات دولتي به سبك و سياق دولتهاي جديد، كارخانههاي مدرن، مطبوعات و ساير لوازم مدرن شدن، وارد زندگي مردم ايران شد. اينها ساختارهاي اجتماعي و سياسي جديدي بودند كه امكان بروز و ظهور انديشههاي نو را كه توسط اولين نسل روشنفكران ايراني، از دنياي غرب وارد فرهنگ جمعي مردم شده بودند، به آنها ميدادند. اين سطح از تحولات اجتماعي را كه منجر به تاسيس نهادها و ساختارهاي جديد در حوزه اجتماع ميگردد، ميتوان سطح ساختار اجتماعي و يا سطح سازمان ناميد. در اين سطح مردم بدنبال سازماني خواهند بود كه نيازهاي فرهنگي جديد آنها را پاسخ دهد. نيازهاييكه پيش از اين توسط روشنفكران در منظومه فکری جامعه وارد گرديده است.
– اما بالاترين سطح بروز تغييرات اجتماعي كه آشكارترين آن نيز هست، سطح كاركردها است. در اين سطح صحبت بر سر آن است كه نهادها و ساختارهاي مدرن ايجاد شده در جامعه داراي چگونه كاركردی ميباشند. به عبارت ديگر در اين سطح منازعه بر سر آن است كه نهادهاي اجتماعي و سياسي در جامعه كه در پاسخ به يك نياز و خواست جمعی ايجاد شدهاند، تا چه حد به ماهيت اصلي خود نزديك هستند و به چه ميزان توانستهاند به رفع آن نياز مدد رسانند. به عنوان مثال، تامل در اين نكته كه كاركرد پارلمان به عنوان محل تجمع نمايندگان مردم براي تصميمگيري در امور كلان كشور و نظارت بر رفتار دولت، تا چه حد به رسالت واقعي خود نزديك است، مطبوعات به عنوان ركن چهارم دموكراسي تا چه ميزان توانستهاند در تثبیت دموکراسی موفق باشند، قوه قضاییه تا چه حد از سایر قوا استقلال دارد و مواردي از اين دست، در سطح كاركرد مورد كنكاش و كاوش قرار ميگيرند.
به بيان ديگر هر ساختار اجتماعي يا سياسي، بر اساس نيازي خاص ايجاد ميگردد و داراي كاركرد ويژهاي است. ايجاد اين نياز در سطح فرهنگ مطرح ميگردد. سازمان متناسب با آن نياز در سطح ساختار اجتماعي مورد بررسي قرار ميگيرد و ميزان كارايي و توانمندي آن سازمان در پاسخ به نياز اوليه، در بحث مربوط به كاركرد مطالعه ميشود.
نكته دوم- با اين توضيحات، باز ميگرديم به بررسي جنبش دوم خرداد. با نگاهی به تاريخ اندیشعه سیاسی در جوامع مدرن، درمییابیم که سیر تحولات اجتماعی در این جوامع بدین شکل بوده است که ابتدا توسط روشنفكران، نياز و خواست جديدي در ذهنيت جامعه ايجاد ميگرديده. پس از غالب شدن اين خواست و تبديل شدن آن به یک گفتمان غالب اجتماعي، حكومتها نيز از روي تمايل يا به اکراه، با مردم همراه شده و به تجديد ساختارهاي اجتماعي كهن و يا ايجاد ساختارهاي جديد- بگونهاي كه نيازهاي تازه را پاسخگو باشد- ميپرداختند. در ابتدا اين نهادهاي تازه، چندان همسو با آن خواست جمعي نبودند، ليكن به مرور و با نهادينه شدن انديشههاي جديد در بطن جامعه، اين سازمانها نيز در جايگاه واقعي خود قرار گرفته و كاركردي در راستاي آنچه مطلوب مردم بوده است، پيدا كردهاند. به عبارت ديگر مسير حركت از پايينترين لايه تحولات اجتماعي يا سطح نياز، به سمت بالاترين لايه يا سطح كاركرد بوده است. به دیگر بیان زیربنای تحولات اجتماعی در این جوامع، نیاز جمعی به خواستی جدید همچون دموکراسی بوده است که بتدریج حول این نیاز سازمانهای اجتماعی جدید شکل گرفته است و در نهایت نیز این سازمانها یا نهادهای اجتماعی، جایگاه واقعی خود را یافته و نقش خود را در برقراری جامعهای متحول و امروزین، ایفا نمودهاند.
بر اساس این نظریه، به اعتقاد نگارنده جنبش دوم خرداد، حركتي اجتماعي بود كه برخلاف اين روند، حركت خود را از بالاترين سطح(سطح كاركرد) آغاز نمود و قصد آن داشت تا مسير حركت خود را به پايين و به سمت سطح نياز فرهنگي ادامه دهد، ليكن در مسير حركت خود، در سطح ساختار ماند و از اين سطح نتوانست پايينتر برود. به عبارت ديگر اين جنبش بدليل كاركردهاي غلط نهادهاي ايجاد شده، تلاش نمود كه با قدرت بخشيدن به نهادهاي مدني همچون احزاب سياسي، سازمانهاي مردم نهاد، مطبوعات مستقل، سنديكاها و تشكلهاي صنفي و نيز پاسخگو نمودن بخشي از ساختار حكومت در مقابل مردم، ضمن اصلاح كاركرد اين نهادها، ساختارهاي سياسي و اجتماعي موجود را نيز به نوعي بازسازي نمايد. ليكن به جهت آنكه زيرينترين لايه يعني سطح فرهنگ اجتماعي(سطح نياز) متناسب با سطوح سازمان و كاركرد، رشد نيافته و متناسب با زمينههاي فكري جنبش دوم خرداد نبود، اين جنبش نتوانست به بار بنشيند. در عين حال درگير شدن بيش از اندازه نيروهاي اصلاحطلب در امور ميداني و در سطح كاركرد و در نتيجه بازماندن از توجه جدي به حوزه فرهنگ عمومي(سطح نياز) و عدم توانمندي در جهت وارد نمودن مولفههاي دموكراسي در فرهنگ عمومي، شرايطي را بهوجود آورد كه اصلاحطلبان از يكسو در مقابل حاكميتي زخمخورده و مهيا به تمامي منابع مالي، نظامي و سياسي قرار گرفتند و از سوي ديگر نيز نه تنها تودههاي مردم به مدد آنها برنخواستند كه از اتفاق، چندان نيز از سقوط آنها ناخرسند نبودند. علت نیز جز اين نبود كه اصلاحطلبان در طول حضور خود در ساختار قدرت، مجال تغيير در ساختار فكري جامعه يا به عبارتي فرصت وارد كردن مفاهيم مرتبط با موضوع دموكراسي در منظومه فكری(پارادايمهاي ذهني) جامعه را نيافتند. به همين جهت نيز خواست اصلاحطلبي وارد سطح نياز در لايه فرهنگي جامعه نگرديد و در همان سطح كاركرد باقي ماند. به بيان ديگر موضوع اصلاحات تبديل به خواستي شد كه قليلي براي پاسخ به نياز جمعي بدنبال پيادهسازي آن در جامعه بودند، غافل از آنكه براي بخش قابل توجهي از مردم، هنوز مفهوم دموكراسي تبدیل به يك خواست و نياز واقعي نگردیده بود. معضل اصلی در آنجا است که هنوز كثيري از مردم ما نه دموكراسي را خوب ميشناسند، نه بدان دلبستهاند و نه خلاء حضور آن را در زندگي خود احساس ميكنند.
در چنين شرايطي شكست جنبش اصلاحات در سطوح سازمان و كاركرد طبيعي بود، چرا كه هرگز نميتوان بر بستر فرهنگ استبداد، بنايي ماندگار از دموكراسي برساخت. بر همين اساس و در يك نگاه كلان و استراتژي بلندمدت، میبایست بدنبال آن بود كه دموكراسي را در ذهن تودهها تبديل به يك نياز فرهنگي نمود. آنگاه مردمي اينچنين، نهادهاي اجتماعي خود را بر اساس چنان نيازي سامان خواهند داد و در نهايت نيز بر چگونگي كاركرد اين نهادها نظارت خواهند داشت. در چنين جامعهاي قطعاً نميتوان چندين رسانه مكتوب را به طرفهالعيني بست يا با رد صلاحيت بيدليل چند هزار نفر، مردم را در انتخاب نمايندگان خود محدود نمود و يا به شيوههاي مختلف، حقوق انساني شهروندان را پايمال كرد. بياد داشته باشيم كه دموكراسي بيش از آنكه امري سياسي باشد، امري فرهنگي است.
نکته آخر- اما اين سخن به معناي عدم ضرورت حضور اصلاحطلبان در ساختار قدرت و پیشنهاد اشتغال كامل آنها به امور فرهنگي و تلاش در جهت آماده نمودن زيرساختهاي فرهنگي جامعه پيش از ورود به عرصه سياست، نيست. چرا که همه ما میدانیم با توجه به قدرت فائقه حکومت در عرصه سیاست، اجتماع و فرهنگ از یکسو و ضعف تاریخی نهادهای مردمی در این دیار از سوی دیگر، قرار دادن نقطه آغاز حرکتهای فرهنگی در فضایی غیر از ساختار حکومت، هزینهای به مراتب افزون تر و اثرگذاری به مراتب محدودتر خواهد داشت. لیکن سخن آنجا است که اصلاحطلبان در نهایت تلاش خود را باید معطوف به رشد فرهنگی جامعه و آشنا ساختن مردم با مقوله دموکراسی نمایند. اصلاحطلبان نیازمند آن هستند که از سطوح کارکرد و سازمان عبور کرده و مفهوم دموکراسی را وارد سطح نیاز مردم نمایند و اینکار جز در فضایی آرام و بدون تنش امکانپذیر نخواهد بود. تنش سیاسی، قطبی کردن جامعه و بازی سیاست را به سمت و سوی بازی برنده – بازنده کشاندن، اصلاح طلبان را در سطح کارکرد، زمینگیر نموده و در نهایت تجربه شکست خورده دیگری از جنبش دموکراسیخواهی و اصلاحطلبی را رقم خواهد زد. بر این اساس در صورتی که اصلاحطلبان بتوانند مجدداً به عرصه قدرت بازگردند، برای ماندگاری جنبش اصلاحات، راهی جز تفهیم این موضوع به تودههای مردم ندارند که سیاست نه فقط عرصه منازعه بر سر تصاحب قدرت؛ که مهم تر از آن، شیوهای است برای بهتر زیستن. و این امر میسر نخواهد شد الا در فضایی بدور از تشنج و نزاع سیاسی. پیمودن راهی که هوشیاری میطلبد و قدرت تعامل. صبوری میخواهد و تلاش. ایمان میطلبد و اعتقادی راسخ به سرانجام روشن راه پرفراز و نشیب دموکراسی در ایران.
www.amirkhorram.ir
