عقل مهجور به مناسبت سيزدهمين سال درگذشت مهندس مهدی بازرگان يادداشت مهندس سيد امير خرم ٣٠/١٠/١٣٨٦

 

عقل مهجور

(به مناسبت سيزدهمين سال درگذشت مهندس مهدي بازرگان)

ياداشت مهندس سيد امير خرم

30/10/86

www.amirkhorram.ir

 

سخن نگارنده در اين مقاله كوتاه، ارايه شناخت اندكي است از دو سر سلسله احياگران ديني كه تاثير شگرف آنها بر متاخرين‌شان بر كسي پوشيده نيست و سپس بيان نسبتي كه به تعبير نويسنده، مرحوم بازرگان با اين بزرگان داشت. اين دو احياگر بزرگ عالم اسلام، امام محمد غزالي و مولانا جلال‌الدين مولوي هستندكه داراي مشابهات و اختلافاتي با يكديگر مي‌باشند. هر دو از حرمت و شهرت عالمان ديني روزگار خود برخوردار بودند و هر دو در نكته‌سنجي و سخن‌پردازي و معرفت‌گويي چندان توانا بودند كه متعلمان بسيار داشتند و مدرسه و منبر را رونق داده بودند. هر دو منصب و  مسند افتاء و تدريس داشتند و محبوب و مقبول امرا و خواجگان زمان خود بودند. در عين حال هر دو آنها از آنچه بنام دين در دوران‌شان ارايه مي‌شد، گلايه‌مند بودند. هر دو بر دين‌داران دوران خود طعن دين‌فروشي مي‌زدند. نه فقط بر فقيهان كه صوفيان را نيز داراي چنين انحرافي از دين ميدانستند. هردو اعتقاد داشتند كه باطن دين در زير ظواهر ديني مفقود شده است و اگرچه مساجد پر مي‌شوند، بانگ اذان بر مناره‌ها بلند است و نمازهاي واجب برقرار، محتسب وجود دارد و شرابخوارها مجازات مي‌شوند، خليفه عباسي بنام جانشين پيامبر خلافت مي‌كند و شريعت دين به تمامه رعايت مي‌گردد، ليكن همين شريعت حجابي شده است در مقابل حقيقت دين. هر دو اين بزرگواران بر اين اعتقاد بودند، ليكن نگاه آنها به حقيقت دين با يكديگر متفاوت بود. گويي هر كدام از وجهي از اين منشور به حقيقت دين مي‌نگريستند. اگر كتاب احيا‌ي علوم‌الدين را ثمره انديشه ديني امام غزالي بدانيم و كتب مثنوي معنوي و  ديوان كبير را ثمره انديشه ديني مولانا جلال‌الدين، آنگاه مي‌توان چنين نتيجه گرفت كه غزالي عالمي عاشق بود كه در دين‌شناسي خود بر عقل تكيه مي‌زد و مولانا عاشقي عالم بود كه در دين‌شناسي خود، بيش از عقل بر عشق تاكيد مي‌ورزيد. آدمي در كتاب احياي علوم‌الدين، خود را با عالم خداترسي مواجه مي‌بيند كه برعقلانيت دين تاكيد موكد دارد و آنچه را كه بنام دين در جامعه زمانه خود مي‌بيند، به اعتبار آنكه با مقتضيات عقلي همخواني ندارد، مورد نقد قرار مي‌دهد. ليكن در ديوان كبير و نيز در مثنوي معنوي، آدمي با عاشق خداجويي مواجه مي‌گردد كه تمام وجودش آكنده از ذرات عشق است و اگر نقدي هم بر دينداران دوران خود دارد، از آن روست كه اينگونه تظاهرات دينداري را حجابي مي‌داند كه مانع تابش آفتاب عشق خداوندي است. مراد ما در اين مقاله بيشتر آشنايي با انديشه امام غزالي است تا مولانا جلال‌الدين.            

در ميان احياگران ديني در عالم اسلام، كمتر متفكري است كه از انديشه امام ابوحامد محمد غزالي طوسي تاثير نپذيرفته باشد. متكلم و متصوف بزرگي كه در عين  دانش بسيار و احاطه بر جميع علوم ديني، قدرت تحليل و جسارت نقد، طهارت و خداترسي بي‌اندازه‌اي نيز داشت. امام غزالي كه روزگاري معتبرترين مدرس مدرسه نظاميه بغداد بود، يكباره تمامي شهرت و تنعم و محبوبيت در بغداد خليفه‌نشين و فقيه‌پرور را به كناري نهاد و راه سفر پيش گرفت. سالها در دمشق رحل اقامت افكند و به دور از جاذبه‌هاي دنيوي، به مكاشفه درون پرداخت. احيا‌ي علوم‌الدين ثمره اين دوران است و تاثير شگرف اين كتاب بر پسينيان امام غزالي نيز از آنرو است كه ثمره چنين مكاشفاتي است. گويي اين كتاب عصاره وجود ايشان است. غزالي در قرن پنجم هجري قمري مي‌زيست. قرن چهارم و پنجم به تعبير عموم مورخين، از بهترين ادوار تمدن اسلامي محسوب مي‌گردد. چرا كه پس از آن در هيچ دوره ديگري اين‌ مقدار رونق و شكوفايي چه در علوم تجربي و چه در علوم ديني به آن وسعت و كميت، بوجود نيامده است. مع‌الوصف غزالي معتقد بود كه علوم ديني در آن دوران در حال افول و بلكه در حال احتضار است و كسي بايد آنها را احيا كند. آنچه غزالي را بر آن داشت تا به كار احياي علوم‌الدين بپردازد، به تعبير خود او، آن بود كه مي‌ديد اكثر عالمان ديني، دين را چنان به مردم نشان مي‌دهند كه گويي دين چيزي جز فتاواي قضايي، جدل و مناظره براي از ميدان بدر كردن رقيبان و سخنان زيور شده و ميان تهي واعظان براي صيد دل عوام نيست و علمي كه صالحان سلف بدان مي‌پرداختند و خداوند آن را فقه و حكمت ناميده، مهجور افتاده است. آنچه احياء علوم الدين ايشان را جاودانه نمود، نه فقط رواني كلام، قدرت استدلال و شيريني بيان و عمق معناي سخن او، بلكه صفا، اخلاص، خداترسي و خوف زاهدانه‌اي است كه در جاي جاي اين كتاب عظيم موج ميزند. احياء علوم‌الدين بر قياس كتب فقهي مشتمل بر چهار بخش است و هر بخش نيز مشتمل بر ده كتاب (يا ده باب) و لذا مجموعاً متضمن چهل كتاب است. غزالي خود در مقدمه كتاب چنين مي‌گويد: مطالب وارده در كتاب متعلق به علم معامله است نه علم مكاشفه(كه در آن فقط كشف معلوم، مطلوب است و قابل ذكر در كتب و رسائل نيست) و علم معامله يا در باب اعمال جوارح سخن مي‌گويد(علم ظاهر) و يا در باب احوال و اعمال قلوب(علم باطن) و اعمال جوارح نيز بر دو قسم‌اند: محمود و مذموم و لذا كتاب احياء علوم‌الدين مشتمل بر چهار بخش ذيل است: عبادات، عادات، مهلكات و منجيات. كافي است به چند مورد از ديدگاه‌هاي غزالي در اين كتاب اشاره نماييم تا نگاه او به دين و نقد او به دينداران دورانش را بهتر بشناسيم.

– از جمله در خصوص معناي فقه، نظر غزالي آن است كه علوم شرعي بر دو قسمند: اصول و فروع و فروع نيز بر دو قسم است، يا متعلق به مصالح دنيا است و يا متعلق به مصالح آخرت. اولي همان است كه فقه ناميده مي‌شود و متكفل آن فقيهان‌اند كه علماي دنيا هستند. فقيه همان شخص قانون‌دان است(1).

– همچنين است علم فقه را علمي دنيوي دانستن كه تنها بكار دنيا مي‌آيد و فني است همچون شيوه‌هاي سياست و حراست(2).

– در باب امر به معروف و نهي از منكر نيز غزالي چنين ميگويد: روش علما و عادت عالمان در امر به معروف و نهي از منكر و بي اعتنايي‌شان به شوكت سلاطين چنين بود. چرا كه متكي به فضل خداوند بودند كه از شر سلاطين محفوظشان دارد و چون فقط براي خدا سخن مي‌گفتند، سخنشان در دلهاي سخت كارگر مي‌افتاد و آنها را نرم مي‌كرد. لكن امروزه طمعهاي گوناگون، دهان علما را لجام زده است و لذا سكوت پيشه كرده‌اند و اگر هم چيزي بگويند چون قول و فعلشان ناهماهنگ است، توفيقي نمي‌يابند.  ولي اگر راست بگويند و حق علم خود را ادا كنند، روي سعادت را خواهند ديد. چرا كه فساد مردم در گرو فساد شاهان است و فساد شاهان معلول عالمان و فساد عالمان نيز معلول غلبه حب مال و جاه است و هر كه دوستي دنيا بر او ظفر يابد، ارازل را نيز نمي‌تواند امر به معروف كند چه جاي اكابر(3). 

و بر همين اساس نيز روي سخن غزالي در كتاب خود بيشتر با فقيهان بي تقوا، متكلمان بي‌اخلاص و واعظان رياكار است.  

 چنانچه در بخشي از كتاب، غزالي خطاب به فقيهان بي تقوا مي‌گويد كه چرا تنها به ظواهر دين پرداخته‌اند و در قشر دين فرو مانده‌اند و از تفقه به افتاء قناعت كرده‌اند و علم حلال و حرام را نردبان ترقي دنيا و تقرب به سلاطين كرده‌اند. به تعبير غزالي اينان پيام دل‌انگيز شريعت را كه تقوا و اخلاص و محبت است، به طاق نسيان نهاده‌اند و آفات  نفس را مهمل گذاشته‌اند(4).

– در جاي ديگري نيز متكلمان را مذمت مي‌كند كه مجالس مناظره مي‌آرايند و آنحاء فنون و حيل را در كار طعن و تحقير رقيب مي‌كنند و با دامني ملوث به انجاس ريا و كبر و حسد، غم خويش را نخورده، جامه دين را رفو مي‌جويند و شرط ايمان را ورود وقوف به قيل و قالهاي ايمان‌سوز مي‌دانند. عمري را در جدال با ديگران سپري كرده‌اند اما لحظه‌اي را به جدال با نفس خويش نپرداخته‌اند. در تتبع عيوب رقيبان چه نعبها مي‌خرند و چه فضلها مي‌فروشند، اما در كشف  عيوب خويش مسامحه و جهالت روا مي‌دارند. سرمايه حيات را در گشودن عقده‌هاي تهي تباه كرده‌اند و به عقده وجود خويش نيم‌نگاه نيز نكرده‌اند(5).

–  در بخش ديگري نيز غرالي، واعظان را خطاب مي‌دهد كه چگونه رياكارانه سخن از ذم ريا مي‌گويند و بي‌بهره از اخلاص، درباره اخلاص داد سخن مي‌دهند و   به سجع و وزن اشتغال ميورزند تا كلامشان گوش‌نواز و دلربا گردد. مردم را نه به خدا كه به خويش دعوت مي‌كنند. از آفات شهرت سخن مي‌گويند، اما بي اعتنايي مردم و قلت مريدان را برنمي‌تابند و خود دلباخته تكريم و اقبال خلايق‌اند. اينان شياطين انس و ابليسان آدمي‌روي و آدمي‌خوارند(6).

بطور كلي آنچه در كتاب احياي علوم‌الدين آمده است، واجد دو ويژگي برجسته است. اول تكيه غزالي بر عقل و استدلال عقلي در اثبات نظرات خود و نيز رد نظريات رايج. دوم نقد او بر دين‌ورزان زمانه خود از جمله فقيهان، متكلمان و واعظان. 

– اما مولانا جلال‌الدين كه دو قرن بعد از غزالي زيست، با وجود تاثير شگرفي كه از ايشان پذيرفت و احترام فوق‌العاده‌اي كه براي او قائل بود و او را عالم عالميان مي‌ناميد، ليكن در دين‌شناسي طريقي جداي از معلم خود پيش گرفت. اگر غزالي در دين‌شناسي خود حق علم و عقل را بجا آورد، مولانا دين‌شناسي خود را بر پايه عشق بنا نهاد و پاي استدلاليان را چوبين دانست كه سخت بي تمكين است. اگر خداي غزالي، خدايي بود عالم و عادل، اما مولانا خدايي را معرفي مي‌كند كه آفريننده عشق است و رحمت والاترين صفت او به‌ شمار مي‌رود. مولانا با وجود آنكه همچون سلف خود، بر فقيهان و متكلمان دوران خود طعن مي‌زد و نقد روا مي‌داشت، ليكن هيچگاه همچون غزالي در پاي آنان نپيچيد و با آنان به جدل برنخواست و در ذم فقيهان دنيا‌جوي و جاه‌طلب روزگار، سخني به آشكار نگفت. از تمامي دنيا ساز رباب را برگزيد و سماع را نيكو داشت كه همين نيز سبب طعن متشرعان دراو بود. 

– اينك به ابتداي سخن باز مي‌گرديم. مرحوم بازرگان(1373- 1286) در روزگاري مي‌زيست كه باب آشنايي و الگوبرداري از مغرب زمين باز شده و كشور در تب اصلاحات مي‌سوخت. او خود جزء اولين دسته از دانشجويان اعزامي به اروپا در سال 1307ه.ش بود. تلاش بازرگان اين بود كه مظاهر همخوان با دغدغه ديني خود را از تمدن اروپايي اخذ كرده و به جامعه عقب افتاده خويش انتقال دهد. انديشه بازرگان بطور كلي از چهار وجه تمدن مغرب زمين، يعني تفكر دموكراتيك و آزادي مآبانه، روح اجتماعي، تفكر عملي(Pragmatism) و روشهاي علمي تاثير بسيار گرفته است. دين‌شناسي مرحوم بازرگان داراي نكات بديع و قابل توجه متعددي است، ليكن شايد بتوان مهمترين خصوصيت دين‌شناسي بازرگان را بر اساس همان چهار وجه پيش گفته، تلاش مجدانه او در انطباق مفاهيم ديني با عقل مدرن دانست. بازرگان  بدليل تخصص در علوم مهندسي و آشنايي با علوم رياضي از يكسو و نيز تسلط و احاطه بر متون ديني به خصوص قرآن‌كريم از سوي ديگر، توانايي آن را داشت كه از براهين عقلي و استدلال‌هاي علمي در اثبات نظريات ديني خود بهره ‌جويد. از مطهرات در اسلام كه از اولين كتابهاي او بود و در آن شاهد تلاش بازرگان در اثبات علمي بودن فتاواي فقهي هستيم تا كتابهاي ديگري همچون ذره بي انتها، دعا، راه طي شده، عشق و پرستش، چهار مقاله و ….. و در نهايت سير تحول قرآن كه نمونه‌اي بي بديل از انطباق متون ديني با مباني رياضيات عالي به شمار ميرود و در تمام آنها شاهد كوشش بازرگان در ارايه استدلال‌هاي علمي و دلايل عقلي در جهت فهم بهتر متون ديني براي انسان امروز مي‌باشيم. در كنار اين بعد از دين‌شناسي بازرگان، بعد ديگري را نيز در سير انديشه و نيز زندگي عملي بازرگان مي‌توان ديد كه نقد فقه و انتقاد بر فقيهان دوران خود است. چه آنجا كه از رشد سرطاني فقه گله مي‌‌كند كه چگونه جاي را بر ساير ابعاد دين تنگ كرده است (7) و يا آنكه اصولاً تفقه در دين را به معناي درك و معرفت دين و قابل ترجمه به دين‌شناسي ميداند و معتقد است كه اين امر شامل تمام مقاصد و موارد دين مي‌گردد نه وجه خاصي از آن (8) در عين آنكه اصل فقاهت را ضرورت دين مي‌داند و فقها را مانند حقوقدانان ساير جوامع مي‌شناسد(9) و نيز بيان اين موضوع كه از مجموع آيات قرآن كريم، تنها 7% آنها مربوط به مباحث فقهي هستند و ساير آيات(معادل 93%) مربوط به موضوعات ديگر از جمله بحث آخرت، رسالت پيامبران پيشين، امت اسلام و اهل كتاب، جهاد و خلقت انسان است (10) و چه آنجايي كه روحانيون را هشدار مي‌دهد كه آنچه بر خلاف انتظار مردم است و باعث هتك حيثيت ديانت مي‌گردد، آن است كه روحانيت بجاي ملجائيت و پشتيباني و همصدايي، ساكت و يا احتمالاً همگام يا جيره‌خوار مظاهر ظلم و فساد شود(11) و اينكه اصولاً قرار نبوده كه دسته خاصي براي هميشه تخصص و انحصار و ارتزاقشان در امر دين باشد(12). نمونه‌هايي از اين دست در بسياري از كتابهاي مرحوم بازرگان قابل حصول است. بر اين اساس اگر مهمترين مولفه‌هاي دين‌شناسي بازرگان را تكيه بر عقل و ارايه ادله و براهين عقلي در اثبات عقايد ديني و نيز نقد فقه به عنوان عام‌ترين عنصر انديشه ديني وحاملان آن بدانيم، سخن به گزافه نگفته‌ايم.     

دين‌شناسي مولانا و غزالي دو سر طيفي را شامل مي‌شود كه از عشق محض شروع و به عقل محض ختم مي‌گردد، به عبارت ديگر دين‌شناسي مولانا و غزالي به‌مانند دو شيوه و مكتب در احياگري ديني هستند كه پسينيان آنها به يكي از اين دو شيوه گرويدند و از يكي از اين بزرگان پيروي كردند. بر اين اساس شايد بتوان بازرگان را نيز از جمله احياگران ديني پيرو مكتب غزالي دانست كه تلاش نمود تا چهره‌اي از دين ارايه نمايد كه بجاي تكيه بر تقليد كور مقلدان، بر استدلال و توجيه عقلي ابعاد گوناگون دين، متكي باشد.

سخن آخر آنكه، در عصر ما حق عقل آنچنان كه بايد ادا نمي‌گردد و تقليد راه را بر تعقل بسته است. عقلي كه بايد راهگشاي دنيا و آخرت بندگان باشد، مهجور مانده است و متوليان دين نيازي به ارايه ادله عقلي براي مقلدان خود نمي‌بينند. اين امر قدرت استنباطات فقهي فقيهان را نيز فروكاسته است. عوام‌زدگي و سطح تدبر خود را بر مبناي سطح فهم عوام تنظيم نمودن و به اين مقدار از تفقه بسنده كردن، دردي است كه به عقيده مرحوم بازرگان- و نيز مرحوم مطهري- ديري است كه مراكز و  مدارس ديني ما را به خود مبتلا ساخته است. اين سخن به معناي آن نيست كه در ازاي جفاي بر عقل، حق عشق در اين دوران و در اين ديار ادا شده است. همانقدر كه عقل مهجور مانده است، عشق نيز منفور گشته است. بر سر عشق نيز همان رفته است كه بر سر عقل. سخن از عشق بر زبان راندن به همان ميزان مستوجب جزاست كه سخن گفتن از عقل. ليكن آنچه نياز مبرم امروز ما است، بكار گرفتن عقل در فهم متون ديني است. چرا كه عشق راستين بر مبناي شناخت ايجاد مي‌گردد و شناخت نيز از راه تعقل ميسر خواهد بود، لذا در جامعه‌اي كه عقل حرمت نداشته باشد و دانشمندان آن ديار قدر نبينند و بر صدر ننشينند، عشق نيز دير يا زود، از آن جامعه رخت برخواهد بست. چنين جامعه‌اي راه رشد و سعادت اخروي را نيز نخواهد پيمود. اين امر محتومي است كه خداوند در قرآن كريم نيز بدان تاكيد ورزيده است (13). به همين خاطر است كه امروز بيش از هر زمان ديگري به مكتب احياگري غزالي، به حرمت نهادن به عقل، به وجوب نقد انديشه ديني رايج و به احياگراني همچون بازرگان نيازمنديم.  

 

———————————————————

– پانويس

1: احياء علوم‌الدين، ج 1، ربع اول، كتاب العلم، باب دوم، ص 17

2: همان، ج 1، ربع اول، كتاب العلم، باب دوم، ص 17

3: احياء علوم‌الدين، كتاب الامر بالمعروف

4: احياء علوم‌الدين، ج 1، كتاب العلم، و ج 3، كتاب ذم‌الغرور

5: همان، ج 1، كتاب العلم، و ج 3، كتاب ذم‌الغرور 

6: همان، ج 3، كتاب ذم‌الغرور، و ج 1، كتاب العلم، آفات المناظره

7: مرجعيت و روحانيت

8: نيك‌نيازي، ص121

9 : همان، ص124

10: سير تحول قرآن، ص165

11: مرجعيت و روحانيت، ص 104

12:  نيك‌نيازي، ص 121  

13: سوره ملك، آيه 10