نامه دكتر يزدی به آقای موسوی‌ا‌ردبيلی در مورد مطالب ايشان در روزنامه جمهوری اسلامی تاريخ: ١٤/٠٤/٧٧

title

   تاريخ:14/04/77

نامه دكتر يزدي به آقاي موسوي اردبيلي در مورد مطالب ايشان

مندرج در روزنامه جمهوري اسلامي

جناب آقاي حاج سيد عبدالكريم موسوي اردبيلي

  با سلام و با آرزوي توفيق جلب رضاي حق و خدمت به ايران و اسلام

  در روزنامه جمهوري اسلام مورخ 21/3/77 مطلبي به نقل از جنابعالي خواندم كه حاوي انتقاد درباره مقاله‌اي از اينجانب بود كه در شماره‌هاي 80 و 81 روزنامه جامعه مورخ 11 و 12 خردادماه تحت عنوان: «يكسويه‌نگري تاريخي و بي‌انصافي در حق روشنفكران» درج شده بود.

  از اين كه مقاله‌ها را با دقت خوانده‌ايد و يك چنين انتقادي را بر آن وارد دانسته و توصيه‌هايي هم كرده‌ايد، خوشحال و اميدوار شدم. اما لازم ديدم چند نكته‌اي را متذكر شوم:

  1ـ گفته‌ايد: «از اين كه در يكي از روزنامه‌ها به بزرگاني چون اصفهاني، نائيني و حائري تهمت حمايت از پهلوي زده شده و به آنان اهانت كردند، چند شب خوابم نبرده است. چرا عده‌اي به خود جرأت مي‌دهند به چنين شخصيت‌هايي اهانت كنند؟ چرا تاريخ نامه آنان را يادآور نمي‌شوند كه مربوط به زماني است كه پهلوي اول در بين مردم به عنوان پدر ملت يا ناجي خوانده مي‌شد و هنوز چهره واقعي خود را برملا نكرده بود؟»

  نكته اول: آيا در منطق جنابعالي بيان يك واقعيت تاريخي، تهمت و اهانت تلقي مي‌شود؟ خصوصاً كه خود شما چند سطر بعد اعتراف نموده‌ايد كه نامه‌هايي از طرف آن بزرگواران نوشته شده است. اگر چه مدعي شده‌ايد كه اين نامه‌ها مربوط به دوران محبوبيت پهلوي اول مي‌باشد نه زماني كه او رسوا شده بود.

  نكته دوم: از اين كه خواندن مقاله مورد بحث موجب چند شب بي‌خوابي شما شده است، متأسم. من چنين قصدي نداشتم. اما بيان شما مرا وادار ساخت تا از خود بپرسم، شما كه براي يك امر انجام شده تاريخي آن چنان ناراحت مي‌شويد كه چند شب خوابتان نمي‌برد، در دوران رياست قوه قضائيه چگونه مي‌توانسته‌ايد بخوابيد؟ شما سالها رئيس پراقتدار قوه قضائيه، آن هم در يك دوران پرتلاطم و پرماجرا بوده‌ايد و انواع و اقسام دادگاهها و محاكمات زير نظر و مسئوليت شما انجام مي‌شده است؛ در حالي كه قوقه قضائيه به موجب قانون اساسي مسئول پشتيباني حقوق فردي و اجتماعي ، مسئول تحقق بخشيدن به عدالت و موظف به نظارت بر حسن اجراي قوانين و احياي حقوق عامه و گسترش عدل و آزادي‌هاي مشروع و… مي‌باشد، جنابعالي با ساير مسئولين در يك كميته پنج‌نفري، كشور را فارغ از توجهات قانوني اداره مي‌كرده‌ايد؟ آقاي هاشمي رفسنجاني در مقاله‌اي به مناسبت گراميداشت ياد سيد احمد خميني چنين نوشته‌اند:

«اين شوراي 5 نفره (رئيس‌جمهور، نخست‌وزير، رئيس مجلس، رئيس قوه قضائيه و حاج‌احمدآقا) خيلي كارگشا بود. ما پنج نفر هر تصميمي را كه براي مملكت لازم بود، مي‌گرفتيم و فرصت اين كه برويم از مسيرهاي قانوني مدتها وقت صرف كنيم نداشتيم.» (اطلاعات 25/12/76)

  اخيراً خود شما هم تصريح كرده‌ايد كه:

«ما چهره‌اي خشن، نفرت‌انگيز، ترسناك، ضدعقل و ضدعلم از اسلام ارائه داده‌ايم… ما در زمان خودمان با انجام برخي عملكردها سبب شده‌ايم كه بيش از سه چهارم افراد جامعه از ما جدا شوند… دانشجويان و دانشگاهيان از ما جدا شده‌اند، زنها از ما جدا شده‌اند، جوانها از ما جدا شده‌اند، چه كسي براي ما باقي مانده است؟ آيا اين برخوردهاي ما درست بوده است؟ (جامعه 28/12/76)

  با چنين كوله‌باري چگونه مي‌توانيد شبها آرام بخوابيد؟

  نكته سوم: تاريخ نامه‌هاي مورد بحث را سؤال كرده‌ايد و اين كه در تاريخ صدور آن نامه‌ها پهلوي اول در بين مردم محبوب بوده است و پدر ملت يا ناجي خوانده مي‌شده است؟

  تاريخ بيانيه اول، با امضاي آن سه بزرگوار، 12/1/1303 هجري شمسي و هنگامي است كه رضاخان فرمانده كلي قوا و نخست‌وزير بود. رضاخان، كه آرام‌آرام تمام مراكز قدرت را با نيروي قزاق به مهار خود در آورده بود، بر طبق يك برنامه از قبل طراحي شده، به دنبال تغيير نظام سلطنتي ايران به جمهوريت از نوع مصطفي كمال (آتاتورك) در تركيه بود. اگر چه با معيارهاي امروزين، نظام جمهوري علي‌الاصول نظامي پيشرفته‌تر از نظام سلطنتي است، اما غرض رضاخان از آن جمهوريت، استقرار حاكميت مردم نبود. بلكه هدف طراحان و اجراكنندگان داخلي و خارجي، چيزي ديگري بود و به همين دليل، جنبش جمهوريت رضاخان با مخالفت جدي و شديد شخصيت‌هاي مستقل، مبارز و وطن‌پرست ملي و ديني روبرو شد كه ماهيت حركت‌هاي رضاخان را خوب فهميده بودند.

  در مجلس پنجم، اين شخصيتها به اعتبارنامه بسياري از نمايندگان كه به دستور رضاخان سردار سپه توسط نيروي قزاق و به زور از صندوق‌هاي رأي بيرون آروده شده بودند، به سختي اعتراض كردند. شادروانان سيد حسن مدرس، دكتر محمد مصدق، مستوفي و پيرنيا از جمله همين اشخاص بودند.

  حدود يك ماه قبل از بيانيه ياد شده در بالا، در جلسه پنجم مجلس شوراي ملي، مرحوم مدرس با اعتبارنامه وكلاي تحميلي و دست‌نشانده رضاخان مخالفت كرد. براي فهم اهميت مخالفت مدرس و ساير شخصيت‌هاي برجسته ملي و مذهبي در آن زمان با اعتبارنامه‌هاي وكلاي دست‌نشانده، بايد توجه نمود كه مجلس پنجم مأموريت داشت نظام سلطنتي را منحل و به جاي آن نظام جمهوري را به رياست رضاخان اعلام نمايد. ابراهيم خواجه‌نوري، نويسنده كتاب «بازيگران عصر طلايي» درباره اين جلسه مي‌نويسد:

«پس از خطاي مخالفت فراكسيون پرجمعيت تجدد با اعتبارنامه آشتياني، مدرس رفت پشت تريبون، همه ساكت شدند… و همه حس كردند كه يك ورق مهم تاريخ و سرنوشت ايران در آن لحظات در كار نوشته شدن است. دوست و دشمن گوشها تيز كردند… جمهوري‌خواهان ديدند ديگر جاي تأمل نيست. اگر اين سيد هر چه در دل دارد بگويد و بعد در روزنامه‌ها منعكس شود، ديگر هيچ طلسمي قادر به برگرداندن رمه در رفته و تار و مار شدن جمهوري نخواهد شد. پس يك چاره بيشتر نيست و آن اين است كه دهان مدرس بسته شود تا نتواند دنبال نطق خود را كه در واقع حكم قتل جمهوري است بگيرد.»

  بنابراين، براي برهم زدن برنامه مدرس، يكي از نمايندگان وابسته به رضاخان، به نام بهرامي با مدرس وارد مشاجره شد و سپس به صورت مدرس سيلي محكمي زد. همين سيلي باعث شد كه چه در مجلس و چه در بيرون مجلس موجي عليه رضاخان بوجود آيد. مردم به خيابانها ريختند و عليه جمهوريتي كه رضاخان به سبك آتاتورك تركيه آن را پيگيري مي‌كرد به تظاهرات پرداختند و به مجلس هجوم بردند. در اين تظاهرات رضاخان نيز مصون از تعرض نماند، به طوري كه به دستور او قزاقها به مردم حمله كردند و درگيري شديدي ميان رضاخان و مؤتمن‌الملك (رئيس مجلس) بوجود آمد.

  مورخين اين سيلي را يكي از رويدادهاي بزرگ تاريخ ايران و يكي از سيلي‌هاي تاريخي جهان نام برده‌اند و شاعر در وصف آن گفته است كه:

از آن سيلي ولايت پر صدا شد

دكاكين بسته و غوغا به پا شد

  ادامه اين درگيريها سبب شد كه حركت جمهوري‌خواهي انگليسيها به رهبري رضاخان به بن‌بست كشيده شود و موقعيت رضاخان متزلزل گردد. به دنبال اين وقايع بود كه رضاخان سردار سپه و نخست‌وزير به قم و ديدار علما رفت و انصراف خود را از جمهوريت به علماي قم اعلام كرد. روز بعد بيانيه مراجع سه‌گانه در مورد توقف جمهوريت منتشر گرديد.

  مورخين مي‌نويسند اين اعلاميه در تثبيت وضع رضاخان كه بعد از سيلي خوردن مدرس به كلي متزلزل شده بود، بسيار مؤثر واقع گرديد.

  تاريخ بيانيه دوم كه فقط امضاي دو نفر از آيات عظام اصفهاني و نائيني را دارد، حدود يك سال بعد از بيانيه اول و در هنگامي است كه غائله جمهوريت انگليسي رضاخاني تمام شده است و طرح تغيير سلطنت قاجاريه و انتخاب پهلوي به سلطنت مطرح گرديده است.

  در مورد تغيير سلطنت نيز شخصيتهاي مستقل ملي و مذهبي، نظير مصدق، مدرس، پيرنيا و مستوفي كه از بازيهاي پشت‌پرده خبر داشتند، مخالفت كردند و بار ديگر جو سياسي به ضرر رضاخان در حال تغيير بود.

  در چنين شرايطي رضاخان، به عنوان رئيس‌الوزراء و فرمانده كل قوا، بعد از خاموش كردن غائله شيخ خزعل به نجف رفت و با علماي نجف از جمله آيات عظام نائيني و اصفهاني ديدار و گفتگو كرد و به آنها قول داد كه دومين اصل متمم قانون اساسي را به اجرا درآورد.

  در اين زمان بود كه نامه دوم به شرح زير منتشر گرديد:

«بر كافه مسلمين مخفي نماناد كه هركس بر عليه حكومت ايراني قيام نمايد مثل كسي مي‌ماند كه در روز بدر و حنين بر عليه پيغمبر خدا قيام نموده باشد و منزله او به منزله كساني است كه خداوند تبارك و تعالي در كتاب مجيد درباره آنها فرموده است (مي‌خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند ولي خداي متعال نور خود را به كمال مي‌رساند هر چند كه مشركين مخالف آن باشند) و جزاء مشرك در دنيا قتل است و در قيامت عذاب. بنابراين لازم است به آنها ابلاغ شود كه بر حوزه محمدي كه ناشر علم رايت اسلامي است تعرض ننمايند و هر كس كه برخلاف اين امر رفتار نمايد از جمله كفاري كه محو و اضمحلال اين دين مبين را خواهان باشند خواهد بود و بر طبق احكام و دلايل قرآني تكفير آنها واجب گردد.»

  عبدالهادي حائري نويسنده كتاب «تشيع و مشروطيت» بعد از بحث پيرامون نامه، درباره اصالت آن مي‌نويسد: «در اينجا ما نمي‌تواينم در اعتبار و درستي دست‌كم بخشي از اين بيانيه شك كنيم».

  علاوه بر اين نامه دو امضايي، آيت‌الله العظمي نائيني در دوم ارديبهشت ماه 1303، بعد از ترك ايران و بازگشت به نجف، طي نامه‌اي به سردار سپه و نخست‌وزير از او تشكر كرد و بعد از «… دعاي دوام تائيد حضرت اشرف دامت شوكته در اعتلاء دين و دولت و موجبات تعالي مملكت و ملت … يك قطعه تمثال مقدس ]شاه ولايت علي(ع)[ را كه از قديم در خزانه مباركه محفوظ است» براي او مي‌فرستد. در انتهاي همين نامه آمده است كه: «…انشاءالله باقتضاء فرط اشتياق و كمال اميدواري كه دوره فرمانداري حضرت اشرف دامت شوكته شرف عظيم تاريخي و ذكر جميل ابدي در صفحات تاريخ به يادگاري گذارد.»

  حائري سپس مي‌نويسد: «نائيني با فرستادن چنان نامه و عكس خودبه‌خود به موقع و اهميت سردار سپه در ايران كمك فراواني كرد.»

  اين نامه‌ها و مكاتبات درست در آستانه تغيير سلطنت در ايران و در بحبوحه مخالفت رجال ملي و ديني با رضاخان صادر شده‌اند. در همين ايام (آبان 1305) است كه توطئه نافرجام قتل سيد حسن مدرس به دستور رضاخان به اجرا گذاشته شد.

  بعد از تغيير سلطنت و انتخاب رضاخان به پادشاهي، مرحوم نائيني تلگراف شادباشي براي پادشاه جديد مي‌فرستد. وي از آن پس نيز به مناسبت اعياد مذهبي تلگراف تبريك براي رضاشاه مي‌فرستاده است. يكبار هم فرزند بزرگ وي به نام علي نائيني، از رضاشاه ديدن مي‌كند و نامه و هداياي پدر را كه عبارت بوده است از يك حلقه انگشتري و مقداري تربت كربلا به وي تقديم مي‌دارد. (تشيع و مشروطيت، نوشته عبدالهادي حائري).

  به طوري كه ملاحظه مي‌فرمايند صدور نامه‌ها مربوط به زماني نيست كه به قول جنابعالي، پهلوي اول در بين مردم به عنوان پدر ملت يا ناجي خوانده مي‌شده است و چهره واقعي‌اش هنوز برملا نشده بوده است. بلكه درست در زماني است كه رجال بزرگ ايران، از روحاني و روشنفكر، خصوصاً مرحوم آيت‌الله سيدحسن مدرس، با احساس خطر سلطه استبداد جديد و استيلاي بيگانه به شدت در برابر رضاخان مقاومت مي‌كرده‌اند.

  2ـ پرسيده‌ايد كه: «شما يك روحاني پيدا كنيد كه از يك خائن حمايت كرده باشد؟»

  از اين بيان شما واقعاً تعجب كردم. از يك شخصيت برجسته روحاني با سابقه عضويت در شوراي انقلاب و سالها رياست بر قوه قضاييه جمهوري اسلامي، چنين اظهاراتي جداً تعجب‌آور است. آيا واقعاً شما يك روحاني نمي‌شناسيد كه از يك خائن حمايت كرده باشد؟

  رهبر فقيد انقلاب در كتاب «ولايت فقيه‌ـ حكومت اسلامي» (چاپ انتشارات آزادي قم) در چند نوبت از «آخوندهاي درباري» نام مي‌برند نظير:

  «… آخوندهاي درباري كه دين را به دنيا مي‌فروشند، از اين لباس خارج و از حوزه‌ها طرد و اخراج شوند». (ص 164)

  «آخوندهاي درباري را طرد كنيد. بايد جوانهاي ما عمامه اينها را بردارند. عمامه اين آخوندهايي كه به نام فقهاي اسلام و به اسم علماء اسلام اين طور مفسده در جامعه مسلمين ايجاد مي‌كنند، برداشته شود.»

  جناب آقاي اردبيلي به نظر شما منظور رهبر فقيد انقلاب از آخوندهاي درباري چه كساني بوده‌اند؟ آيا دربار پهلوي خائن به ملت و مملكت نبود؟ آيا روحانيوني نبودند كه از اين مركز فساد و خيانت حمايت مي‌كردند؟ من ميل ندارم كه فهرست اسامي روحانيون با نام و نشان و بي‌نام و نشان را كه طي 57 سال نهضت پهلوي اول و دوم از آنها حمايت مي‌كرده‌اند، در اينجا بياورم. اما شما بدانيد كه اين حمايت‌ها در حافظه تاريخ ثبت مي‌باشد.

  3ـ بيان داشته‌ايد كه: «اگر قرار باشد حمايت از كسي را در صد سال قبل و در شرايط متفاوت با صد سال بعد ملاك قضاوت قرار دهيد و علم نماييد، بي‌انصافي و خيانت است.»

  بي‌ترديد اين منطق حق و درستي است. قطعاً به هنگام قضاوت درباره رفتار شخصيت‌هاي برجسته تاريخ، مي‌بايستي شرايط زماني و مكاني را مدنظر داشت.

  براساس اين منطق در واقع شنونده و خواننده از سطحي‌نگري و قضاوتهاي عجولانه پرهيز داده مي‌شود. براساس اين منطق اگر يك مجتهد برجسته و بزرگوار و با تقوا، همچون آيت‌الله العظمي حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي، در زماني نامه‌اي نوشته است كه با ديدگاههاي رايج امروز ما سازگار نيست، نبايد در حق او بي‌انصافي كرد و او را به سازشكاري متهم ساخت، بلكه بايد به جاي به كار بردن روشهاي تخريبي و زدن برچسبهاي مخرب، به عمق مسائل پرداخت و شرايط زمان را بررسي كرد و سپس پذيرفت كه اين عالم رباني، نه از روي علايق يا نيازهاي دنيوي يا ضعف شخصي چنين نامه‌اي را نوشته است. بررسي و توجه تاريخي نشان مي‌دهد كه اين بزرگوار كه تمايل چنداني به مشاركت در اين قبيل امور و درگيري در سياست نداشته و اصولاً شخصيتي غيرسياسي بوده و رسالتي فراتر از مسائل زودگذر سياسي براي خود قائل بوده است. در آن بيانيه ايشان تنها يك اجتهاد سياسي (يا ديني) كرده است. حتي اگر در ارزيابي وضعيت سياسي دچار اشتباه و خطا هم شده باشد، چيزي از مقام او نمي‌كاهد و نبايد خداي ناكرده او را به همكاري با پهلوي متهم ساخت.

  اما احتجاج ما با شما اين است كه شما براي قضاوت درباره شخصيتهاي خدمتگزار ايران و اسلام از دو معيار استفاده مي‌كنيد: يكي براي روحانيون و ديگري براي روشنفكران. در مورد روحانيون، شما از يك منطق استفاده مي‌كنيد. شرايط زمان را در نظر مي‌گيريد و سعي مي‌كنيد كار او را «توجيه كنيد». و اگر هم نشد، در نهايت او را «روحاني‌نما» خطاب مي‌كنيد. زيرا تصور مي‌كنيد كه ساحت روحانيون مقدس‌تر از اين نوع حرفها باشد. اما در مورد روشنفكران اين منطق را به كار نمي‌بريد. مثلاً اگر دكتر مصدق و مهندس بازرگان و يا مليون، در مقطعي از زمان و در شرايط ويژه‌اي از جنبش ضداستبدادي، شعار «شاه بايد سلطنت كند نه حكومت» را مطرح مي‌ساخته‌اند، امروز آنها را با معيارهاي دوران انقلاب و بعد از آن مي‌سنجيد و بررسي مي‌كنيد و به ناحق آنان را با عناوين موهوم محكوم مي‌نماييد! اشكال در دوگانگي اين منطق يك سويه‌نگر به تاريخ است. و اين آن چيزي است كه نسل جديد و جوان ما را دچار تحير و سردرگمي تاريخي نموده است.

  آن مقاله نه كيفرخواستي عليه روحانيون و علماي اسلام و نه دفاعيه‌اي از تمامي روشنفكران بوده است؛ بلكه غرض از آن مقاله اعتراض به همين يك سويه‌نگري در تاريخ و دفاع از مظلوميت روشنفكران ايران به طور عام و روشنفكران ملي‌ـ مذهبي به طور خاص بوده است.

  حق اين است كه به نسل جوان و جديد آموزش دهيم كه در فرايند پرتلاطم تاريخ يك صدساله اخير كشورمان و در جنبش ضداستبداد و ضد استيلاي خارجي، شخصيتهاي برجسته‌اي اعم از روحاني و روشنفكر، بروز و ظهور داشته‌اند و هر يك به فراخور امكانات و شرايط خاص زمان، با اجتهاد ديني يا سياسي خود به كشور و ملت خويش خدمت كرده‌اند و همه ما امروز وامدار آن هستيم و همچنين از هر دو گروه كساني بوده‌اند كه نه براساس اجتهاد سياسي و يا ديني و انجام تكليف ملي و يا ديني خود، بلكه با انگيزه‌هاي مختلف فردي و دنياپرستي به حمايت از مستبد فاسد و خائن وابسته به بيگانه برخاسته و راه خيانت پيموده‌اند.

  در آموزش به نسل جديد و جوان كدام روش بهتر و مؤثر است؟ آيا بهتر نيست كه قضاوتهاي خود را متعادل و منصفانه كنيم؟

  بار ديگر براي شما توفيق جلب رضايت حق و خدمت به خلق را آرزو مي‌نمايم.

با سلام و تشكر مجدد

دكتر ابراهيم يزدي

14 تير 1377