غرب، اسلام و مسلمانان دكتر ابراهيم يزدی ١٠/٨/١٣٨٥

 

غرب، اسلام و مسلمانان

ابراهيم يزدي

    1- اگرچه از سخنان پاپ بنديكت چند هفته‌اي مي‌گذرد و فضاي احساساتي و تند عاطفي مسلمانان عليه سخنان پاپ و ارباب كليسا تا حدود زيادي فروكش كرده است اما درباره علل و انگيزه‌هاي اين نوع سخنان و يا مواضع ضد اسلامي برخي از محافل غربي از نوع، چاپ مكرر كاريكاتورهاي موهن- پيامبر اسلام، جاي بحث و بررسي جدي وجود دارد. اين نوع موضع‌گيري‌ها و يا اقدامات تعرضي عليه اسلام و مسلمانان از اهداف برنامه‌هاي دراز مدت ديگري سرچشمه مي‌گيرد كه بايد به آنها پرداخت. واكنش‌هاي آني، احساسي و عاطفي تند عليه نهادهاي غربي،‏‏ مسيحي و يا يهودي كارساز نيست.

تدوين يك برنامه راهبردي پيرامون روابط جهان اسلام و مسلمانان با جهان غرب، يا بهتر است بگوييم نيمكره شمالي، ضرورت اساسي دارد.

    2- واكنش مسلمانان و يهوديان درباره اسلام و مسلمانان در طي 1400 سال گذشته، از زمان بعثت پيامبر گرامي تاكنون به دوران‌هاي مختلفي را پشت سر گذاشته و دچار تغييرات و تحولات شده است. بررسي و توجه به اين تحولات مسلمانان را در پيش‌بيني وضعيت آينده و اتخاذ راه كارهاي راهبردي مناسب كمك موثري خواهد كرد.

شادروان مهندس بازرگان، سير تحول در افكار غربيها نسبت به اسلام، پيامبر و رسالت و وحي او را به چهار دوره تقسيم كرده است.

     اين چهار دوره عبارتند از: الف- دوران تجاهل و تنفر، ب- دوران توجه و ترديد، ج- دوران تحقيق و تجليل و بالاخره ج- دوران تفهيم و تقريب. توضيح بيشتر هريك از اين چهار دوره به روايت بازرگان تحت عنوان ‹‹سير تكامل افكار غربيها نسبت به پيغمبر اسلام و رسالت و وحي او›› بدين قرار است؛

     غربيها (از روم شرقي گرفته تا اروپاي قرون وسطي و جديد و معاصر و امريكا) در حاشيه روابط جنگي و اقتصادي و سياسي و استعماري كه هميشه با ممالك اسلامي داشته و دارند، يك سلسله روابط فرهنگي نيز داشته و مخصوصاً، نظرياتي نسبت به اسلام و بنيان‌گذار آن اتخاذ كرده‌اند، عقيده و علاقه و نظر آنها از اين جهت به هيچ وجه حالت ثابت و يكنواختي نداشته است؛ بلكه در طي قرون متمادي و حوادث متوالي و بموازات توسعه اطلاعات و مطالعات انجام يافته، تحول قابل ملاحظه‌اي با زمان و مكان پيدا كرده است.

     اين تحول البته مانند هر سيري هميشه در جهت واحد و با روال يكسان نبوده؛ تندي و كندي‌ها و پيشرفت و بازگشتهائي داشته است. در هر حال شايان توجه بوده و ارزش دارد تحمل زحمت بررسي اجمالي آنرا بنمائيم.

بطور كلي طرز تفكر و قضاوت غربيها را نسبت به پيغمبر اسلام ميتوانيم به چهار دوران تقسيم كنيم.

     اين دورانها با پس و پيش‌هاي زماني كه دارد و از كشوري به كشور ديگر كه مي‌رود، قدري تودرتو مي‌شود و اگر نگوئيم چهار دوران، ميتوانيم چهار مكتب بگوئيم، چهار مكتبي كه تقريباً به دنبال هم رواج يافته است.

الف- دوران تجاهل و تنفّر

     دوران تجاهل و تنفر يا دوران دشمني شديد توام با بي‌اطلاعي و اتهامهاي ناشيانه.

     اولين برخورد مغرب زمين با آئين جديد در ميدانهاي جنگ است، از ابتداي برخورد با روم شرقي در قرن هفتم ميلادي و تا سالها بعد از جنگ صليبي نظريات عجيب و غريبي درباره حضرت محمّد (صلي الله عليه و آله وسلم) ابراز ميشود و كمتر تهمتي است كه درباره آن حضرت زده نشود، از دزد شتر گرفته تا جادوگر و سردسته راهزنان.

     در قرون وسطي، جهالت و افترا را تا آنجا رسانده بودند، كه مؤسّس اسلام را بعنوان يك اسقف رومي ميشناختند كه چون به مقام پاپي نائل نشده، به عربستان فرار كرده است، يا او را مدّعي الوهيت معرفي مي‌كردند، كه عربها مجسمه‌اش را از طلا ميساختند و خود را قرباني او ميكردند، از نام محمّد اسم بتي باسم ماهوم مشتق كرده و در قصص رائج زبان آورده بودند، در سرودهاي معروف رُلان اشعاري هست كه ميگويد وقتي سواران شارلماني بر اعراب پيروز شدند، بت‌هاي مسلمانها را شكستند و زير پا ريختند!

     پاپ اينوسان سوم، پيغمبر ما را دجّال مي‌نامند و نويسنده نسبتاً جدّي، ژي‌بر دونوژان حكايت ميكند كه فوت محمّد(ص) (نعوذ بالله) از شدت مستي بود و بعد جسد او را خوكها خوردند و به  همين دليل شراب و گوشت خوك در اسلام حرام شده است!

     دانته معروف، حضرت محمّد (ص) را در طبقه بيست و هشتم جهنّم كتاب خود، به حالت دو شقه و سردسته ارواح دوزخياني مي‌بيند كه دعوي مذهب دروغي كرده‌اند و به دست خود، خود را پاره پاره ميكنند!

     خلاصه آنكه در تمام قرون وسطي در نظر اروپائيها حضرت پيغمبر يا شخص شياد كذاب عامل شيطان است يا اگر خيلي جلو بروند، او را مريض مصروع ديوانه و قرآن را بافته‌اي از لاطائلات خلاف عقل و عربها را يك قوم احمق مي‌دانند.

ب- دوران توجه و ترديد

     در قرن 12 ميلادي يعني پنج قرن بعد از طلوع اسلام و نزول قرآن، اولين كتاب نسبتاً جدي راجع به اسلام (البته بر ضد اسلام) توسط پي‌ير‌لو ونرابل نوشته مي‌شود و اولين ترجمه قرآن به زبان لاتين به رشته تحرير در مي‌آيد.

     در قرن 14 پي‌ير پاسكال از اسلام شناسان مساعد است و بدنبال او باين اسامي برمي‌خوريم كه تماماً قضاوتهاي دوپهلو درباره اسلام دارند.

     ريمون لول در قرن14، گيوم پوستل در قرن16، رولان و گانبيه در قرن 18، كشيش آبه دوبروگلي و رنان در قرن19.

البته همه همينطور نبودند:

     ولتر فيلسوف و نويسنده نقاد معروف فرانسه، ابتدا در سال 1742م. در ‹‹تراژدي محمّد››‌ پيغمبر را سخت بباد انتقاد مي‌گيرد و به عنوان اعتراض به طرفداران او مي‌گويد: اگر محمّد امير يا رئيس جمهور منتخبي مي‌بود كه صلح و دفاع براي مملكت خود آورده بود، استحقاق تجليل مي‌داشت. ولي يك (نعوذ‌بالله) دلال شتر، انقلاب راه بيندازد و ادعا كند با جبرئيل صحبت كرده است و كتاب نامفهومي را دريافت كرده ـ كه در هر صفحه آن طغيان عليه منطق بديهي است ـ و مردها و زنها را بكشد ومردم را مجبور به ايمان بكتابش بكند، چنني رفتاري را فقط آدم بايد سبك مغز باشد، تا مدافع آن شود و يا آنكه خرافات ديده بصيرت او را كور كرده باشد !

واقعاً چقدر بي اطلاعي و بي اطلاعي از بي اطلاعي !

     اما ولتر در رساله ديگري بنام ‹‹نظرياتي در زمينه آداب و اخلاق›› قضاوت ملايمتري بعداً نسبت به پيغمبر اسلام كرده ، عظمت و لياقت او را تصديق مي‌نمايد. ولي به زعم خود به ستمكاري  خشونت او ايراد داشته، همچنين نتيجه مي‌گيرد كه در آئين او هيچ چيز تازه اي جز ‹‹محمد رسول الله›› وجود ندارد. ديدرو نيز از نظريه ولتر كه مد زمان شده بود، تبعيت مي كند.

ج ـ دوران تحقق و تجليل

     چند سال قبل از ولتر در سال 1734 جرج سيل ترجمه انگليسي قرآن را منتشر مي كند و محمد (ص) را بانيوما وتزوس مقايسه مي نمايد.

     چند سال جلوتر از سيل به دوبولنويليه كتاب ‹‹زندگاني محمد›› را مي‌نويسد و قصد صريح او، اثبات ارجحيت اسلام نسبت به مسيحيت است؛ او محمد را يك مرد خردمند و قانونگذار روشنفكر نشان مي‌دهد كه خواسته است يك آئين منطقي و عقلاني بجاي معتقدات يهوديت و مسيحيت بياورد.

     پرده چهل و غرض كه عقب رود و چشم تحقيق كه باز شود، جلوه حقيقت كم كم ظاهر مي‌گردد.

     ساواري صاحب ترجمه نسبتاً كامل و كلاسيك قرآن، در سال 1752 حضرت محمد را بعنوان يكي از آن شخصيت هاي استثنائي تاريخ معرفي مي‌نمايد كه احيا كنندگان و بيدار كنندگان بشريت و هادي او به شاهراه هاي رستگاري و سعادت اند. نظر ساواري اين است كه محمد بن عبدالله با توجه به مشكلات و موانع زمان و مكان خود و پس از مطالعه اختلافات و اشتباهات يهوديان ومسيحيها، درصد برآمد شريعت نوساز و قابل قبولي برقرار نمايد كه كه خداي واحد داشته باشد و آن خدا خوبيها را پاداش و بديها را مكافات دهد و براي پيشرفت در نيت پاك خود، مجبور بود يك قدرت و اجازه الهي بخود نسبت دهد؛ در حقيقت دعوي رسالت يك حيله مشروع و زاهدانه اجباري بود. بنابراين آن قسمت از مقررات يهوديت و مسيحيت را كه درست و مفيد بود و با محيط داغ عربستان مناسب بود، حفظ كرد.

خلاصه آنكه ساواري يك محقق روشنفكر غربي بود كه فقط انكار نبوت محمد (ص) را مي‌كرد، ولي او را بزرگترين مردمي مي شناخت كه به جهان آمده است.

     در جمعه 8 مارس سال 1840، كارلايل در جلد دوم كتاب خود موسوم به ‹‹پهلوانان و پهلوان پرستي›› ، آنجائي كه به شرح ‹‹شخصيت محمد›› مي پردازد،‌ دامنه اعتراض به هموطنان و همكيشان و پرچم تجليل و تعظيم محمد را خيلي بالا مي برد و صريحاً مي گويد نظربات و اتهامائي كه به محمد نسبت داده مي شو، انعكاس دنائت و معايب خود ماست و با تعجب و طعنه مي پرسد چطور ممكن است خداوند حكيم عادل بگذارد صدو هشتاد ميليون نفر افراد بشر، كه كلام محمد ستاره راهنماي زندگي آنهاست، در گمراهي باشند؟ يا يك نفر شارلاتان چنين تأثيري روي خلق احراز كرده باشد؟ مي گويد :

محمد يقيناً مرد صادقي بوده است؛ همانطوريكه هر مرد بزرگ، صادق است. ما ميتوانيم او را شخصيتي بزرگ و فردي مبتكر و پيغمبري بدانيم كه خبرهائي از عالم بينهايت و از مجهول آورده است. مي‌توانيم او را شاعر يا پيغمبر بخوانيم، چون كلماتش غير از كلمات مردم عادي بود. منشا اين كلمات حقيقت ذاتي اشياء است، چون او صميمانه در تماس با اين حقايق بود.

     بنا به نظريه ايده‌آليسم رمانتيك كارلايل، شخص نابغه، خود عاليترين مرتبه وحي و مظهر آن قدرتي از پروردگار است كه حقيقت مكتوم و ذات وجود اوست. ميگويد:

محمّد در آن ظلمت عظيمي كه ملازم و متقارب با مرگ بود، نور مشيت الهي وجود او را بصورت شعله فروزان با عظمتي، مخلوط از حيات و افلاك رؤيت كرد و نام آنرا وحي يا جبرئيل گذارد. حال كداميك از ما ميتواند نام ديگري انتخاب كند؟

     بنا به فلسفه اشراق كارلايل، محمّد (ص) يكي از آن شخصيّت‌هاي بزرگي است كه خود از مظاهر و كلمات حيات خلّاقه خداوند مي‌باشد.

     خوانندگان محترم شايد كتابي را كه يك محقق منصف انگليسي بنام داون پورت ده پانزده سال بعد از كارلايل نوشته است و آقاي حاج سيد غلامرضا سعيدي افتخار و ثواب ترجمه آن را داشته‌اند (و بنده آن را در ايران شنيدم و ديدم) خوانده باشند. عنوان اين كتاب ‹‹عذر به پيشگاه محمّد و قرآن›› خود معرف مقصود و محتوي آن است و بخوبي عنايت و انابتي را كه در افكار منوّرين اروپا، در صد سال پيش پديدار گشته بود، نشان مي‌دهد.

د- دوارن تفهيم و تقريب

     در قرن بيستم بيش از قرون گذشته درباره شخص حضرت رسول اكرم و شريعت او تحقيقات بعمل آمده و كتابهاي فراوان نوشته شده است. در سنوات اخير توجه ديگري نيز به جنبه‌هاي سياسي و اجتماعي جهان مسلمين و اسلام بعمل مي‌آيد ( مخصوصاً از سال 1939 به بعد).

در آنچه قبلاً بعرض رسيدف از كساني كه نسبت به تاريخ مسلمان‌ها و تمدن اسلام توجه و تتبع داشته‌اند (مانند گوستاولوبون) يا در تدوين و تركيب قرآن مطالعه نموده‌اند ( از همه محققانه‌تر نولدكه) صحبت بميان نيامد، زيرا كه محور و مقصد ما در اين مقال، مساله رسالت و وحي است”.(1)

 

     آنچه در سالهاي اخير شاهد آن هستيم اگر چه هنوز هم تعصب‌ها و دشمني‌ها، بصورت‌هاي گوناگون بارز است اما نگرش‌هاي مبتني بر تفهيم و تقريب در حال گسترش و تعميق است.

    3- متاثر از موضع‌گيري‌هاي ديني ضد اسلام و جداي از آن، روابط جهان غرب با مسلمانان در طي دو قرن گذشته، دو دوره را پشت سر گذاشته است:

     دوره اول، دوران سلطه و سيطره استعمار اروپايي، غارت و چپاول منابع طبيعي كشورهاي اسلامي در طريق حضور مستقيم و مرئي و علني (نظير هند‏، اندونزي، مصر و شمال آمريكا يا استعمار نامريي‏، از نوع حضور و سلطه در ايران.

     دوره دوم كه بعد از جنگ دوم جهاني شروع مي‌شود. در اين دوره ملت‌هاي مسلمان بيدار مي‌شوند، جنبش‌هاي ضد استعماري عليه استيلاي كشورهاي غربي به تدريج ببار مي‌نشيند و اين كشورها يكي پس از ديگري، استقلال خود را بدست مي‌آورند. اما اين به معناي پايان سلطه غرب بر كشورهاي اسلامي محسوب نمي‌شود. بلكه قدرت‌هاي غربي، با استفاده از شرايط نامساعد فرهنگياجتماعي و سياسي كشورهاي اسلامي نفوذ و استيلاي خود را بر اين كشورها همچنان ادامه داده‌اند.

با پايان گرفتن جنگ جهاني و شكست نيروهاي محور (آلمان، ايتاليا، ژاپن و اسپانيا) تقابل ميان دو بلوك شرق و غرب، بصورت جنگ سرد آغاز شد.

     در دوران جنگ سرد سياست كلان غرب، از يك طرف استفاده ابزاري از اسلام براي مبارزه و مقابله با بلوك شرق و جلوگيري از نفوذ و توسعه كمونيزم در كشورهاي اسلامي بوده است. اما از طرف ديگر، به بهانه ترس از توسعه كمونيزم از پيروزي جنبش‌هاي ملي در كشورهاي اسلامي جلوگيري و برخورد مي‌كردند. توجيه اين جلوگيري آن بود كه چون جنبش‌هاي ملي در اين كشورها، ضعيف هستند، حتي اگر پيروز هم بشوند و دولتهاي ملي بر سر كار بيايند، در برابر جنبش‌ها و احزاب چپ كمونيستي دوام نمي‌آورند و نهايت به دامن كمونيزم و بلوك شرق سقوط خواهند كرد.

    4- با پايان گرفتن جنگ سرد و فروپاشي اتحاد جماهير شوروي سابق، روابط جهان اسلام با غرب وارد دوران تازه‌اي شده است. ويژگيهاي اين دوران را مي‌توان به اين ترتيب برشمرد:

     4/1- انقلاب الكترونيك: انقلاب الكترونيك، نظير اختراع ماشين و انقلاب صنعتي، مناسبات سياسي، اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي جهان و روابط ملت‌ها با دولتها، ملت‌ها با ملت‌ها و دولت‌ها با دولت‌ها را دچار يك تغييرات بسيار عميق و بي‌سابقه نموده است. انقلاب الكترونيك يكي از عوامل و علل عمده و موثر در فروپاشي اتحاد جماهير شوروي سابق و فرو ريختن ديوار برلين محسوب مي‌شود. يكي ديگر از پيامدهاي برجسته انقلاب الكترونيك تغيير در ‹‹زمان–مكان›› و كوچك شدن جهان و تبديل آن به يك ‹‹دهكده جهاني›› است. روابط انساني در يك واحد كوچك اجتماعي، نظير روستا يا دهكده بگونه‌اي است كه وضعيت روستائيان آن چنان بهم تنيده است و وابستگي‌هاي متقابل بسيار نزديك و آن چنان است كه رفتارهاي هيچ فردي از ديد سايرين پنهان نمي‌ماند و هيچ فردي را نمي‌توان ناديده گرفت.

     زندگي در دهكده جهاني، از جهاتي به زندگي در مجتمع‌هاي مسكوني شهري شباهت دارد. در جامعه‌هاي سنتي، به خصوص در شرق، مردم شهرها در خانه‌هاي نسبتاً بزرگ، با ديوارهاي ضخيم، بيروني– اندروني، زندگي مي‌كردند. زندگي در اين خانه‌ها عموماً به دور از چشم مردم بيرون از خانه بود. اصطلاح چهار ديواري‌ـ ‌اختيارداري، معنا و مفهوم داشت، حفظ و احترام خلوت خانواده‌ها ميسر بود. اما زندگي در مجتمع بزرگ مسكوني، در آپارتمانهايي كه صداي ساكنين از پشت ديوارهاي نازك به گوش همسايگان مي‌رسد، بكلي با زندگي در خانه‌هاي سنتي بزرگ متفاوت است. آن آزادي، فراغت و يا امكان حفظ خلوت خانواده‌ها ديگر ميسر و ممكن نيست. بنابراين رفتار هريك از ساكنين اين مجتمع‌ها، مستقيم يا غير مستقيم در مناسبات اجتماعي ساكنين با يكديگر اثرگذار است.

     در دهكده جهاني، هيچ كشوري، كوچك يا بزرگ نمي‌تواند نسبت به آنچه در ساير كشورها رخ مي‌دهد بي‌تفاوت باشد.

انقلاب الكترونيك مناسبات و روابط كشورهاي اسلامي و مسلمانان با جهان غرب يا نيمكره شمالي را نیز دچار يك تحول بي‌سابقه تاريخي نموده است.

     4/2- با پايان گرفتن جنگ سرد، الويت‌هاي سياسي نقش خود را در روابط بين‌المللي يا از دست داده‌اند با به ميزان قابل توجهي كاهش پيدا كرده است. در عوض اولويت‌‌هاي اقتصادي راهبردي، نقش كليدي و تعيين كننده پيدا كرده اند.

     كشورهاي توسعه يافته، بخصوص در نيمكره شمالي، عموماً و اكثراً در پي برقراري روابط اقتصادي طولاني مدت با ساير كشورها هستند. طبيعت توسعه اقتصادي دراز مدت اين چنين روابطي را مي‌طلبد. اما روابط اقتصادي دراز مدت، هنگامي قابل اعتماد، اطمينان و استمرار است كه كشورهاي متعامل از ثبات سياسي دراز مدت برخوردار باشند. ثبات سياسي در دوران جنگ سرد، تحت تاثير اولويت‌هاي سياسي همان دوران تعريف مي‌شد. اما اكنون در دوران ما بعد جنگ سرد، ثبات سياسي معادل است با نهادينه شدن دموكراسي و مردم سالاري.

     دموكراسي، متاثر از فرهنگ مردم، سوابق تاريخي هر ملتي ممكن است محتوا يا ويژگي‌هايي متفاوت را پيدا كند. اما دو ويژگي عام سياسي در تمام آنها قابل ملاحظه است كه عبارتند از اول حضور فعال تمامي نيروهاي سياسي جامعه، چه اكثريت باشند چه اقليت در فرآيند تصميم‌گيري‌هاي كلان ملي. اين حضور به معناي مشروعيت داشتن تصميمات كلان ملي از نظر مردم، احزاب و گروههاي سياسي مي‌باشد. اين حضور از آن جهت اهميت دارد كه حزبي ممكن است در شرايطي دراقليت باشد، اما با تغيير شرايط به حزب اكثريت تبديل گردد. اين جابجايي اقليت و اكثريت، نبايد موجب تغييرات اساسي در برنامه‌هاي كلان ملي شود. بلكه باید استمرار آنها را تضمين مي‌نمايد. بي‌جهت نيست كه در دموكراسي‌هاي نهادينه شده، احزاب چپ ماركسيستي، اگرچه با نام‌هاي جديد، چندين نماينده در مجلس ملي دارند. اين حضور همانطور كه گفته شد، مشروعيت تصميمات كلان را از نظر حتي گروهها و احزاب چپ تامين مي‌نمايند. اما ويژگي دوم اين است كه جابه‌جايي قدرت قانونمند و بطور مسالمت‌آميز صورت پذيرد. مثلاً در كشوري، نظير فرانسه، سالها سوسياليستها قدرت را در دست داشتند، محافظه‌كاران كه اقليت بودند، بنا به دلايلي، در انتخابات پيروز شدند و دولت را از طريق فرآيند دموكراتيك بدست گرفتند. ممكن است در انتخابات بعدي سوسياليست‌ها پيروز شوند. اين جابه‌جايي‌ها، علاوه بر آرام و قانونمند بودن، موجب تغييرات اساسي در برنامه‌هاي كلان ملي فرانسه نمي‌شود.

     به اين ترتيب در دوران مابعد جنگ سرد، امواج جديد دموكراسي تمام كشورهاي جهان را فراگرفته است. اين امواج تمام درها را باز مي‌كند و به هر جامعه‌اي، با هر فكر و انديشه‌اي يا ديني و مذهبي وارد مي‌شود.

     در دوران جنگ سرد، عوامل بيروني يا اولويت‌هاي سياسي در روابط بين‌المللي از موانع اصلي و بازدارنده نهادينه شدن دموكراسي در بسياري از كشورهاي جهان سوم (سابق) بود. با پايان گرفتن جنگ سرد، عوامل بازدارنده خارجي اثر گذار و تعيين كننده يا از بين رفته‌اند و يا به ميزان قابل توجهي كاهش پيدا كرده‌اند. بلكه اين عوامل داخلي و دروني كشورهاست كه نقش اصلي و تعيين كننده پيدا كرده است.

    5- اكنون مهمترين و حساس‌ترين و سرنوشت سازترين موضوع در روابط بين المللي مناسبات جهان غرب با دو مسئله اسلام و مسلمانان است. اين دو را بايد بطور جداگانه مورد توجه بررسي قرار داد.

5/1- اسلام به عنوان يك جهان‌بيني، ايدئولوژي يا يك دين، آرام و به تدريج، اما بطور روزافزون، در حال گسترش است و هر روز عقل و دل بسياري از مردم جهان را به خود جذب و جلب مي‌نمايد. بطوري كه برخي از ناظرين و تحليل‌گران صاحب نظر، بر اين باورند كه اسلام به عنوان يك نظام فكري پويا، مطرح ترين دين در حال و آينده جهان است.

عصر ماركسيسم و افكار مادي به پايان خود رسيده است. در يهوديت ويژگيهاي قومي‌ـ ‌نژادي بر وجوه ديني غلبه دارد. مسيحيت اگرچه در تلاش است تا خود را با شرايط جديد جهاني تطبيق دهد، اما علي الاصول توان بالقوه لازم را ندارد.

قرن بيستم در حالي آغاز شد كه تقابل دين و علم، و سيطره نگرش علمي به جهان، نوعي دين گريزي يا دين ستيزي را به همراه خود داشت. اما قرن بيستم در حالي به پايان رسيد كه جامعه علمي جهاني باب آشتي با دين را گشوده است و نگاه تازه‌اي به دين و ضرورت دين پديد آمده است. اين نگاه جديد علم به دين، پرسشهاي جديدي را مطرح كرده است. گرچه علماي مسيحي و ارباب كليسا مي‌كوشند تا پاسخهايي به اين پرسش‌ها بدهند، اما مباني اساسي و زير بنايي كلام مسيحي اجازه تغييرات جدي قانع كننده را نمي‌دهد. بازگشت و اقبال به دين در ميان مسيحيان اگرچه روبه گسترش است اما اين بازگشت، نه در قالب يك دين رسمي‌ـ ‌‌سنتي و يا نهاد هاي رسمي ديني بلكه بازگشت و توجه به ضرورت معنويت در زندگي انسان است. بازگشت به دينی آزاد از ساختارهاي سنتي فكري– كلامي و يا نهادهاي ديني– كليسا است؛ واكنشي انساني است به توجه تكيه يك بعدي به مسايل مادي يا دنيوي و نشاندهنده جستجوي جديد انسان براي يافتن معناي بودن خود و بودن كل هستي است.

     انسانهاي غربي در طي يك صد سال گذشته ، با تلاش خود توانسته‌اند، به برخي يا بسياري از اهداف دنيوي خود برسند، زندگي، امنيت و رفاه هر چند نسبي براي خود فراهم سازند. اما از آنچه بدست آورده‌اند، قانع و راضي نيستند و نوعي از خلاء و پوچي از درون آنها را آزار مي‌دهد. بنابراين در جستجوي جهان بيني جديد و راههاي جديد زندگي هستند. در اين جستجو ديوارهاي تعصب سنتي و پيش داوري نسبت به ساير اديان و مكاتب فكري را شكسته‌اند و قلمرو و جستجوي خود را به تمام مذاهب و اديان دنيا گسترش داده‌اند. در مسير اين جستجوهاست كه بسياري از غربي ها، بخصوصي جوانان از ميان طبقه متوسط به سوي عرفان شرقي، چه از نوع عرفان هندي، ژاپوني يا چيني و يا عرفان اسلامي جذب شده‌اند. حجم عظيمي از آثار كلاسيك عرفاني، از مكاتب عرفان شرقي به زبانهاي زنده غرب ترجمه شده‌اند و نهادهاي فراواني شكل گرفته‌اند. از اين ميان ، توجه به عرفان اسلامي جايگاه ويژه‌‌اي پيدا كرده است. اين توجه از آنجا ناشي مي‌شود كه طبيعت و سرشت عرفان اسلامي نفي و اعراض از دنيا و فعاليت هاي دنيوي نيست و مي توان در قلمرو عرفان رشد كرد و به مقاماتي هم رسيد، بدون آنكه فعاليت در امور دنيوي ، متوقف گردد. عرفان اسلامي، نگاه انسان را به جهان بيرون و درون انسان تغيير مي‌دهد. به عنوان مثال، از اوايل دهه 1960، جنبش جديدي تحت عنوان‹‹ضد فرهنگ Counter Culture ››جوانان آمريكا در برگرفت. جنبش ضد جنگ (ويتنام) بخشي از اين چنبش ضد فرهنگ بود. يپي‌گري و هيپي‌گري از شاخه‌هاي فرعي اين جنبش بود. هزاران جوان آمريكايي خانه هاي خود را ترك كردند و بصورت جمعي به جنگل ها و كوهسار رفتند تا به صورت جمعي در “كمون‌ها” زندگي كنند. هزاران جوان آمريكا در جستجوي معناي زندگي و بودن به هندوستان رفتند تا با عرفان اديان هندي آشنا شوند. در اين ميان توجه به عرفان اسلامي نيز چشم گير بود. نهادهاي رسمي مسيحيان در حالي كه به مكاتب عرفاني غير اسلامي را تحمل و بعضا تشويش نيز مي‌كردند، به اين توجه اخير حساسيت خاصي را نشان دادند.

     اما توجه به اسلام در ميان رنگين پوستان و آفريقايي تباران آمريكا از زاويه ديگري است. رنگين پوستان آمريكا (سياهان و سرخ پوستان) قربانيان تاريخي نژاد پرستي مزمن و ريشه‌دار آمريكا هستند كه زماني به شدت آمريكا را دربرگرفته بود. اين گروه از آمريكائيان آزادي و رهايي خود را در اسلام يافته‌اند. بطوري كه امروزه رنگين پوستان مسلمان آمريكا رقم قابل توجهي از جمعیت مسلمانان را تشكيل مي‌دهند. يكي از رهبران برجسته جنبش مسلمانان آمريكا، معرف به مالكم ايكس ، در سفري كه براي اولين بار به حج داشت و به شدت تحت تأثير يكانگي و برادري مسلمانان، از هر رنگ و نژاد و قوميت قرار گرفته بود، در نامه اي از حج به يارانش در آمريكا نوشت: ‹‹درمان سرطان بدخيم تبعيض نژادي امريكا تنها با اسلام ميسر است. در اينجا، در مراسم حج، سياهترين سياهان در كنار سفيد ترين سفيدها، بر سر يك سفره مي‌نشينند و از يك كاسه غذا مي‌خوردند، و در كنارهم نماز مي‌خوانند. در نگرش و نگاه و رفتار مسلمانان هيچ اثري از تبعيض نژادي ديده نمي‌شود.››

     زماني اسلام يك انديشه يا دين نا آشنا براي مردم غرب بود. براي آنان اسلام با صحرا عرب و شتر و شمشير و جنگ تداعي و فهميده مي‌شد. يكي از بزرگترين شركت هاي نفتي آمريكا، معروف به آرامكو، زماني براي كاركنان خود كه به عربستان اعزام مي‌شدند، كلاس هاي آموزشي براي آشنايي با اعراب و اسلام ترتيب داده بود. از آنان درباره اسلام و حضرت محمد(ص) پرسش‌هايي شده بود. 99% آنها، هيچ چيزي درباره اسلام و پيامبر اسلام نمي‌دانستند. پاسخها بسيار پرت و پلا بود. تنها يك نفر پاسخي داده بود كه كمي به واقعيت تاريخي نزديك بود. او پاسخ داده بود كه يك رابطه‌اي ميان محمد و كوه وجود دارد! يا كوه بطرف محمد رفته بود يا محمد به طرف كوه!!

     اما امروز اسلام در متن جامعه غرب چه اروپا و چه آمريكا حضور جدي و فعال و اثرگذار دارد. در اروپا جمعيت مسلمانان بالغ بر 44 ميليون نفر است. در آمريكا بعد از مذهب كاتوليك ، مسلمانان كه بالغ بر هفت ميليون نفرند، دومين جمعيت ديني را تشكيل مي‌دهند.

     اكثر مسلمانان آمريكا، نسبت به موقعيت خود در جامعه آمريكا حساس و آگاه هستند و با شناخت مناسبات اجتماعي، اقتصادي و سياسي جامعه آمريكا ، رسالت و تعامل خود را در جامعه آمريكا پيگيري مي‌كنند.

     رويدادهاي 30-40 ساله گذشته در دنياي اسلامي، از جمله انقلاب اسلامي ايران ، توجهات فراواني را در غرب به خود اسلام جلب كرده است. بطوري كه توجه عمومي مردم به كسب دانش درباره اسلام بسيار بالا رفته است و در نتيجه تعداد عناوين كتاب ها و مقالاتي كه درباره اسلام منتشر مي‌شود بطور بي‌سابقه‌اي رشد كرده است. اگرچه برخي از اين كتاب ها ومقالات با تعصبات ضد اسلامي و تحريف ها آميخته و آغشته است، اما بسياري بيطرفانه و واقع بينانه نوشته شده‌اند. در اروپا نيز اقبال عمومي مردم به فهم و درك اسلام بالاست و كم نيستند تعداد متفكرين برحسته اروپايي كه از طريق همين انگيزه هاي دروني به مطالعه پژوهشگرانه اسلام پرداخته و آنرا پذيرفته اند. (نظير خانم آن ماري شیمل و آقاي روژه گارودي. درميان ستارگان موسيقي ، هنر، ورزش نيز نمونه هايي متعددي از اين توجه به اسلام و قبول آن وجود دارد. (نظير كريم عبدالجبار، عبدالحكيم ستار‏گان بسكتبال امريكا و يا يوسف اسلام،( كت استيونس) خواننده معرف انگليسيو كاكا ستاره فوتبال جهان در برزيل و …)

     يكي از بزرگترين پيامد مسلمان شدن آمريكايي‌ها و اروپائيان در درازمدت اين است كه اين مسلمانان به مراتب بهتر و با موفقيت بيشتري تا مسلمانان كشورهاي اسلامي مي‌توانند اسلام را به غربيان علاقمند معرفي نمايند.

     آنچه را كه بازرگان در مقاله “مساله وحي” ، در رابطه با سير تحويل افكار غربيها نسبت به اسلام، پيامبر و رسالت و وحي او در دوران چهارم. دوران تفهيم و تقريب، شرح داده است امروز، با ابعادي به مراتب وسيعتر و گسترده‌تر شاهد آن هستيم.

     بنابراين، چشم انداز آينده اسلام در جهان، بخصوص درغرب بسيار روشن و اميدوار كننده است.

     اين حضور فعال و پرتحرك اسلام در غرب و چشم انداز آينده آن است كه ارباب كليسا و برخي از محافل و نهادهاي مسيحيت را به واكنش در برابر واداشته است.

     5/2- جمعيت مسلمانان جهان، حدود يك ميليارد و سيصد ميليون برآورد شده است. كشورهاي اسلامي ، نظير يك كمربندي از اقيانوس اطلس تا اقيانوس آرام در ميان دو نيمكره شمالي و جنوبي قرار دارند. بزرگترين و غني ترين منابع و ذخاير طبيعي در اين بخش از جهان قرار دارد.

     وضعيت سياسي، اجتماعي واقتصادي مسلمانان به شدت در حال دگرديسي تاريخي است. دويست سال پيش، هنگامي كه ناپلئون بناپارت وارد قاهره شد و با ديدن اهرام ثلاثه و مجسمه عظيم ابوالهول، به شگفتي درآمد، دستور داد اهرام را خراب كنند و توپخانه‌اش ابوالهول را منهدم سازد. او به انجام اين كار موفق نشد اما طنين صداي توپ خانه ناپلئون كه طليعه ورود استعمار اروپايي به كشورهاي اسلامي محسوب مي‌شد، مسلمانان را به شدت تكان داد، و جنبش بيداري مسلمانان آغاز شد و به دنبال آن، جنبش هاي متعدد احياگري و اصلاح ديني رشد كردند. مسلمانان دريافتند كه نياز به بازسازي باورهای ديني خود و بازنگري انديشه های ديني دارند. جنبش‌هاي گوناگوني در راستاي بازسازي ونوسازي باورهاي ديني و همزمان و به دنبال آن، جنبش هاي سياسي فعال شدند. اگرچه سطح آموزش در ميان مسلمانان جهان، در مقايسه با كشورهاي پيشرفته نيمكره شمالي، هنوز بسيار پائين است اما در طي دهه‌هاي گذشته، درصد جمعيت با سواد مسلمان، چه زنان و چه مردان و تحصيلات دانشگاهي زياد شده و رو به افزايش است. در مراكز بزرگ علمي دنيا ، مسلمان نقش چشم گيري دارند. كشورهاي اسلامي تمام شرايط و منابع لازم و ضروري براي توسعه سياسي، اقتصادي و علمي را دارند، سابقه تاريخي مسلمان نشان مي دهد كه هم توانايي جذب فرهنگ هاي غيرخودي و ادغام عناصر مثبت و سازنده آن به فرهنگ اسلامي و هم ظرفيت تمدن سازي را دارند.

     همانطور كه اشاره شد در دوران جنگ سرد، اگرچه غرب به رهبري آمريكا ، از اسلام به عنوان ابزاري براي مقابله با كمونيسم و افكار الحادي استفاده می كرد اما هرگز اجازه نمي داد كه جنبش هاي ملي يا اسلامي قدرت سياسي را بدست گيرند .بهانه آ نها اين بود كه اين جنبش ها فاقد انسجام كافي هستند و اگر به قدرت برسند، كمونيست ها جاي آنان را خواهند گرفت.

     اما با پايان گرفتن جنگ سرد، اصل مساله، يعني خطر كمونيزم بكلي منتفي شده و آن ملاحظات دوره جنگ سرد ديگر بلاموضوع شده‌اند.

     حركت هاي سياسي‌ـ ‌اجتماعي با گرايش ها و باورهاي اسلامي روز به روز قدرت مردمي بيشتري پيدا مي‌كنند. اين حركت‌ها از جهت ديني دو گروه عمده را تشكيل مي‌دهند كه عبارتند از سنت گرايان، شامل بسياري از روحانيان و مقامات رسمي ديني و گروه ديگر روشنفكران مسلمان كه خاستگاه آنها عمدتاَ در مراكز علمي‌ـ ‌دانشگاهها و از ميان تحصيل كرده‌ها مي‌باشد.

     از جهت سياسي اين جنبش ها واجد دو ويژگي هستند. اول آن كه عموماً و اكثراً معارض و متعرض به نظام هاي حاكم بر كشورهاي خود مي باشند. بسياري از دولت هاي اسلامي ، علاوه بر سوء مديريت و فساد مالي و سياست هاي ضد مردمي ، وابسته به قدرت ها غربي هستند. قدرتهاي غربي به خاطر منافع خود و ادامه بهره مندي هاي اقتصادي از اين دولت ها حمايت مي‌كنند و لاجرم در برابر جنبش هاي مردمي در اين كشورها قرار گرفته اند. دوم آن كه افكار عمومي در كشورهاي اسلامي با توجه به سابقه و كار نامه و عملكرد استعمار غربي به شدت ضد غربي هستند. بخشي از مواضع ضد غربي كنوني مسلمانان ريشه در اين سابقه تاريخي دارد. بنابراين گسترش جنبش هاي سياسي در كشورهاي اسلامي با درجات متفاوت، با اوج گيري احساسات ضد غربي همراه است.

     اين امر به نوبه خود بر روابط بهداشتي جهان اسلام و مسلمانان با كشورهاي غربي و نيمكره شمالي بطور دو سويه اثراث منفي و بازدارنده و بعضاً مخرب بر جاي مي‌گذارد.

    6-  همانطور كه اشاره شد، با پايان گرفتن جنگ سرد موج جديدي از دموكراسي كشورهاي مختلف جهان را فرا گرفته است. نظام هاي غيرمردمي و توتاليتر ، به تدريج جاي خود را به حكومت هاي منتخب مردم وا مي گذارند. اما سرعت تغييرات دموكراتيك در كشورهاي اسلامي، برخلاف كشورهاي مسيحي ، بسيار كند و با مشكلات متعدد روبروست.

     در كشورهايي كه اكثريت مردم آن مسيحي هستند فرآيند دموكراسي، به سرعت در حال رشد و توسعه و نهادينه شدن است. اين بدان معناست كه اين كشورها به سرعت مي توانند وارد مرحله توسعه پايدار شوند زيرا كليساي مسيحي، از هر فرقه و مذهبي، سالهاست كه مشكلات و تعارضات كليدي و اساسي خود را با دموكراسي حل كرده‌است و صاحبان و اربابان كليسا به نوعي با مفاهيم بنيادين حقوق طبيعي انسان و تعريف جديد مشروعيت نظام‌هاي سياسي براساس راي مردم كنار آمده و از ادعاهاي گذشته خود مبني بر لاهوتي بودن حق حكمراني و قداست حاكمان دست برداشته اند.

     اما در كشور هاي اسلامي وضعيت بكلي متفاوت است . در كشورهاي اسلامي نيز ، عوامل بازدارنده بيروني‌ـ‌خارجي ويژه دوران جنگ سرد، از بين رفته اند اما عوامل داخلي و دروني هنوز تأثير گذار و بازدارنده هستند. اين عوامل را مي‌توان در سطح كلان به دو گروه تقسيم كرد. عوامل بازدارنده كه از سرشت استبدادي نظام هاي حاكم سرچشمه مي گيرد. منافع سياسي ، اقتصادي يا طبقاتي حاكمان اين كشور با توسعه دموكراسي ناسازگاري ذاتي دارد.

     اما بخش اصلي بازدارنده كه به مراتب موثرتر و مهم‌تر از عوامل بازدارنده نوع اول مي‌باشند، از درون افكار و انديشه ها و درك و نگرش مسلمانان به دموكراسي و رابطه آن با اسلام سرچشمه مي‌گيرد.

     بخش قابل توجهي از متفكران ديني، اعم از سني يا شيعه، با دموكراسي هيچ رابطه خوبي ندارند و عموماً دموكراسي را كفر و در تضاد با آموزه‌هاي بنيادين ديني مي‌دانند. اين نگرش منفي نسبت به دموكراسي از آنجا سرچشمه مي‌گيرد كه دموكراسي جديد ـ ‌كه چيزي بيش از يك قرن سابقه ندارد، يك پديده غربي است‌ و همانطور كه گفته شد، نگاه مسلمانان به غرب و هرآن چه كه غربي است منفي مي‌باشد. اما برخي از مسلمانان درك درست و واقع‌بينانه از دموكراسي ندارند. همان اندازه كه اسلام در غرب درست شناخته نشده است و برخي تعصبات در موضع‌گيري‌ها عليه اسلام و مسلمانان نقش دارد، در ميان مسلمانان نيز، دموكراسي ناشناخته مانده و يا موضع‌گيري‌ها و تعصبات ضدغربي همراه است. دولت‌هاي استبدادي حاكم بر اين كشورها، از اين نگرش منفي نسبت به دموكراسي به نفع استمرار حكومت خود حمايت و آن را تشويق مي‌كنند.

     اين درحالي است كه با تغييرات و تحولات در مناسبات و روابط بين‌المللي و نقش اولويت‌هاي اقتصادي در روابط بين‌المللي و ضرورت ثبات سياسي درازمدت، به عنوان يك پيش نياز- قدرت‌هاي غربي نمي‌توانند يا نمي‌خواهند از نظام‌هاي سياسي استبدادي و واپس‌گراي برجاي مانده از دوران جنگ سرد، كه هم پيمان و وابسته يا دست‌نشانده آنان بوده‌اند، حمايت نمايند. و براساس تعريف جديدي از منافع، مصالح و امنيت ملي كلان خود خواهان تغييرات سياسي در راستاي دموكراسي در اين كشورها مي‌باشند. اما فرايند دموكراسي در اين كشورها، علاوه‌برآن كه با مقاومت حكومت‌ها روبروست و آنها حاضر به قبول نتايج دموكراسي نيستند، با مشكل ديگري نيز دست به گریبان است. در اين كشورها، همزمان با بازشدن جو سياسي و تأمين حداقل حقوق و آزادي‌هاي مردمي، جنبش‌هاي سياسي توده‌وار شكل مي‌گيرند و عملاً به پيروزي جريان‌هاي سياسي‌ـ ‌مذهبي سنت‌گرا و يا بعضاً واپس‌گرا منجر مي‌گردد. رفتارها و نگرش‌هاي مردم عامي و عادي عموماً براساس سنت‌هاي ديرپاي فرهنگي‌ـ ‌‌مذهبي مي‌باشد. فعالان جنبش‌هاي سياسي‌ـ ‌مذهبي سنت‌گرا، با تكيه‌بر احساس مذهبي خام و توسعه نيافته، مردم حمايت توده‌وار آنان را جلب مي‌نمايند.

     بنابراين در چنين شرايطي، با تحقق آزادي‌هاي سياسي، ازطريق فرآيند سياسي و انتخابات آزاد، نيروهاي سياسي سنت‌گرا، پيروز مي‌شوند و قدرت را در دست مي‌گيرند. اما الگوي سنت‌گرايان در حكومت اسلامي، يك الگوي تاريخي قديمي و كهنه شده، از نوع خلافت مي‌باشد. خليفه در اين نوع حكومت‌ها از قدرت مطلق برخوردار بوده است. اين الگوي حكومتي، در شرايط كنوني جهان، در هيچ كشوري قابل پياده شدن نيست. مفهوم دولت در عصر حاضر با ساختارهاي حكومت خلفا بكلي متفاوت است.

     جامعه‌هاي كنوني از جهات سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي در مقايسه با جامعه‌هاي سنتي بسيار پيچيده هستند. همان اندازه كه مفهوم دولت تغيير كرده است، مفهوم ملت نيز تغيير پيدا كرده است. ورود به عصر توسعه نيازمند نهادينه شدن دولت‌ـ ‌ملت است.

     بنابراين سنت‌گرايان اسلامي، اگرچه ازطريق فرآيند دموكراسي قدرت را بدست مي‌گيرند اما بلافاصله فرآيند دموكراسي را به عنوان يك انديشه كفرآلود تعطيل مي‌كنند.

     به‌عنوان مثال در الجزاير، جبهه نجات در انتخابات سراسري پيروز شد. اما بلافاصله تصميم و برنامه خود را در تشكيل يك حكومت اسلامي از نوع حكومت در كشورهاي سودان، عربستان، پاكستان، ليبي و ايران به‌عنوان الگوهاي موردنظر اعلام كرد. رهبران اين جبهه، هم‌چنين با صراحت و از روي صداقت در موضع‌گيري‌هاي رسمي خود، دموكراسي را معادل با كفر دانستند. اين موضع‌گيري‌ها با واكنش جدي و نگران‌كننده ساير احزاب و گروههاي سياسي اسلامي، بخصوص روشنفكران ديني گرديد و در نهايت معادله را به ضرر توسعه دموكراسي در الجزاير برهم زد.

     در تركيه، رهبران سياسي، اقتصادي و نظامي اصرار دارند كه به عضویت اتحاديه اروپا پذيرفته شوند، اما شرايط قبولي عضويت تركيه در اتحاديه اروپا، تغييرات دموكراتيك، ازجمله آزادي‌هاي اساسي، برگذاري انتخابات آزاد مي‌باشد. در تركيه نيز، انتخابات آزاد، به معناي پيروزي اسلام‌گرايان شده است.

     اگرچه در اروپا مخالفت‌هاي جدي با عضويت تركيه، به‌عنوان يك كشور اسلامي، در اتحاديه اروپا وجود دارد، كه ريشه آن در تقابل با اسلام و مسلمانان است، اما رفتارهاي برخي از گروههاي اسلام‌گرا نيز در اين امر مؤثر بوده است.

     در مصر نيز مشكلاتي از اين نوع بر سر راه فرآيند دموكراسي ديده مي‌شود.

     مجموعه‌ي اين عوامل باعث شده است كه فرآيند دموكراسي در كشورهاي اسلامي با موانع جدي روبرو باشد و برهمين اساس هيچ يك از كشورهاي اسلامي هنوز وارد عصر توسعه سياسي و اقتصادي نشده‌اند.

     اين نابساماني‌ها و تعارضات و چالش‌هاي جديدي كه مسلمانان با آن روبرو هستند، روابط ميان مسلمانان و اسلام و نيمكره شمالي را دچار تلاطم و تعارض نموده است.

    7-  فوبياي اسلام ـ در دوران جنگ سرد، كشورهاي غربي، بخصوص ميليتاريست‌هاي آمريكا براي تأمين بودجه‌هاي كلان مسابقه تسليحاتي با روسيه شوروي و آماده‌سازي افكار عمومي، از خطر كمونيزم هيولاي عظيمي را ساختند. در دوران جنگ سرد اگرچه رهبران اتحاد جماهير شوروي سابق، هدف و برنامه‌هاي خود را براي بگور سپردن كاپيتاليسم آشكارا اعلام مي‌كردند و از هر فرصتي براي ضربه زدن به ساختارهاي نظام سرمايه‌داري غربي خودداري نمي‌كردند، اما مراكز ويژه‌اي در آمريكا، منافع خود را در آن مي‌ديدند كه با استفاده از مواضع اعلام شده شوروي خطر كمونيزم را هرچه ممكن است بزرگتر جلوه دهند. اين سياست موجب پديده‌اي بنام فوبياي سرخ(Red Phobia) يا ترس موهوم از كمونيزم در ميان مردم شده بود. در سايه اين ترس موهوم ميليتاريست‌هاي آمريكا توانستند سهم بالاتري از درآمدهاي آمريكا را صرف توليد سلاحهاي پيشرفته جنگي نمايند و ازطرف ديگر با دامن زدن به مسابقه تسليحاتي يك صلح مسلح را به شوروي تحميل كردند. رهبران شوروي هم به‌منظور دفاع از موجوديت كشورشان و هم براي مقابله با سرمايه‌داري جهاني، به رقابت‌هاي تسليحاتي تن دردادند. اما هزينه‌هاي عظيمي كه صلح مسلح براي شوروي بهمراه داشت در نهايت اين كشور را به سقوط نهايي رسانيد. اما اكنون جنگ سرد تمام شده است و ديگر كوبيدن بر طبل فوبياي سرخ موضوعيت خود را ازدست داده است. اما قدرتهاي بزرگ براي ادامه حيات خود به دشمن، خواه واقعي و يا ذهني نياز دارند. در آستانه فروپاشي شوروي، برژينسكي طي مقاله نوشت كه بزرگترين ضربه گورباچف به آمريكا، محروم ساختن اين كشور از يك دشمن است. بر اين اساس بزودي، از جانب محافل و نهادهاي ويژه كوشش‌هايي صورت گرفت تا جايگزيني براي فوبياي سرخ پيدا كنند.

     انقلاب اسلامي ايران، اشغال افغانستان توسط شوروي سابق، و رويدادهاي پس از آن موجب شد كه برخي از جنبش‌هاي اسلامي، به شدت راديكاليزه شوند. گروههاي افراطي چه شيعه و چه سني، در برخورد با دگرانديشان در ميان خود و با قدرت‌هاي بيگانه به شيوه‌هاي خشونت توسل جستند. سياست‌ها و رفتارهاي قدرت‌هاي بزرگ جهاني، با مسلمانان، بخصوص با فلسطينيان، موجب توجيه خشونت گروههاي افراطي گرديده است.

     بزودي نهادها و محافل خاص كه از فوبياي سرخ بهره‌مند بودند، اما با پايان جنگ سرد آنرا ازدست داده بودند، زمينه‌هاي مناسب براي جايگزين كردن آن با ‹‹Islam phobia›› را پيدا كردند.

     زماني ساموئيل هانتيگتون، موضوع جنگ تمدنها را مطرح ساخت. اما نگاه و توجه او معطوف به وضعيت و روابط فعلي مسلمانان و غرب نبود، بلكه باتوجه به آنچه در بندهاي بالا، درمورد اسلام و مسلمانان اشاره شد، او منظر آينده جهان و مناسبات ميان اسلام و غرب را نشان داده است.

     اگر به‌پذيريم كه روابط جهان اسلام با نيمكره شمالي مهمترين مسأله در روابط بين‌المللي است و اگر به‌پذيريم كه اسلام وارد دوران جديدي از تأثيرگذاري بر تاريخ بشر شده است، و اگر به‌پذيريم، كه تغييرات و تحولات در كشورهاي اسلامي، به سمت و سوي می رود که مسلمانان برغم فراز و نشيب‌ها و چالش‌هاي كنوني بزودي خواهند توانست براين چالش‌ها فايق آيند، سخن هانتيگتون، خيلي دور از واقعيت نمي‌باشد. جهان آينده شاهد تقابل اسلام و مسيحيت و مسلمانان و غرب خواهد بود. اما اين تقابل لزوماً يك درگيري فيزيكي و نظامي نخواهد بود يا مي‌تواند نباشد. اما برخي از نهادهاي قدرتمند در غرب مصلحت نمي‌بينندو اجازه نمی دهند اين تغييرات فرآيند و مسير طبيعي خود را طي كند. آنان بر اين باورند كه مي‌توانند و بايد اين فرآيند را متوقف و يا كند سازند.

     تصميم‌سازان غربي به حساسيت مذهبي مسلمانان واقف هستند و مي‌دانند هر نوع تعرضي به باورهاي آنان با واكنش‌هاي تند، بخصوص از جانب افراطي‌ها و سنت‌گرايان روبرو خواهد شد. اما آنها اين  تعرضات را به نفع خود مي‌بينند.

     برخي از محافل و نهادهاي غربي، با علم به اين روحيه مسلمانان متعمداً دست به تحريك مسلمانان مي‌زنند تا آنها با واكنش‌هاي افراطي خود سياست فوبياي اسلام را دامن بزنند و مردم مغرب زمين را به خطرات اسلام و مسلمانان قانع سازند.

     كتاب آيات شيطاني سلمان رشدي، چاپ كاريكاتورهاي موهن از پيامبر اكرم (ص)، سخنان اخير پاپ بنديكت، همه در همين راستا، يعني تحريك عاطفي مسلمانان به واكنش‌هاي خشونت‌بار به نفع تقويت «فوبياي اسلام» و بسيج افكار عمومي غرب و قانع ساختن آنها در تقابل با اسلام و مسلمانان مي‌باشد. شايد بهمين علت باشد كه سخنگويان محافل و نهادهايي كه از اين تقابل‌ها استقبال مي‌كنند و آنرا دامن مي‌زنند، علناً و صريحاً سخنان پاپ را تأييد و از او تجليل بعمل‌آوردند.

     واكنش‌هاي گروههاي تند افراطي مسلمانان، چه شيعه و چه سني، نظير حمله به كليساها، قتل راهبه مسيحي، حمله به سفارت دانمارك و نظاير آن علاوه‌بر اين كه با آموزه‌هاي ديني و منافع ملي در تعارض است و نفعي براي اسلام و مسلمانان در پي ندارد، نه تنها موجب تنبه و يا توقف اين حملات نخواهد شد، بلكه طراحان اين سياست‌ها را قانع مي‌سازد كه تيرشان بر هدف خورده است.

     اما واكنش مسلمانان به تهاجمات تبليغاتي و تحريك‌آميز عليه اسلام و مسلمانان منحصر و محدود به واكنش‌هاي افراطي و خشونت‌آميز نبوده است. بسياري از روشنفكران ديني، از سخنان پاپ بنديكت استفاده كردند و آنرا به فرصتي براي گفتگو با مسيحيان تبديل نمودند. هرقدر واكنش‌هاي خشونت‌آميز، به‌نفع تحريك‌كنندگان عليه اسلام و مسلمانان تمام مي‌شود، واكنش‌هاي سنجيده، خردورزانه و منطقي تأثيرات درازمدت به نفع اسلام خواهد داشت.

     8- صلح حديبيه به عنوان يك سياست راهبردي بسيار آموزنده است. امضاي قرارداد عدم تعرض و صلح ميان رسول‌خدا(ص) و مشركين مكه در حديبيه، موجب نارضايتي برخي از مسلمانان را فرآهم آورد. مفاد اين قرارداد ظاهراً به نفع مشركين و به ضرر مسلمانان و از جهتي، به‌نظر برخي از صحابه، موهن هم بود. اما نه تنها پيامبر با قاطعيت آنرا امضاء كرد، بلكه پيام فتح و پيروزي هم از جانب خداوند صادر و ابلاغ شد. حكمت نهفته در صلح حديبيه، چه پيامي براي مسلمانان امروز دربر دارد؟

 هنگام امضاي صلح حديبيه شرايط سياسي و اجتماعي جامعه و روند كلي تحولات به نفع اسلام و مسلمانان بود و مخالفين پيامبر و مسلمانان هم آنرا درك كرده بودند و به همين مناسبت با لشگري انبوه در برابر مسلماناني كه براي اداي مراسم حج به طرف مكه در حركت بودند، ظاهر شدند. اما پيامبر رحمت و حكمت، اين جنگ را به نفع مصالح و منافع درازمدت مسلمانان نمي‌دانست. بنابراين پيامبر ابتدا در يك حركت سياسي‌ـ‌ رواني و براي تقويت انسجام دروني جامعه اسلامي، مسئله جنگ با كفار مكه را با مردم در ميان گذاشت و از آنان براي جنگ بيت گرفت، كه به بيعت رضوان يا بيعت جهاد (و همچنين بيعت شجره) معروف شده است. موضوع اين بيعت، برخلاف دو بيعت‌مردم مدينه در عقبه اول و دوم كه به تشكيل حكومت توسط پيامبر و تأسيس مدينه منجر گرديد، نوعي همه‌پرسي بود. برنامه پيامبر در اين سفر به مكه جنگ نبود. صرفاً براي انجام اعمال حج حركت كرده بودند. نه فقط مسلمانان مدينه، بلكه قبايل عرب غيرمسلمان اطراف مدينه نيز پيامبر را همراهي كرده بودند. هنگامي كه كفار قريش عزم خود را براي جلوگيري از ورود پيامبر و يارانش به مكه اعلام كردند، پيامبر هم با يك همه‌پرسي، در شكل سنت بيعت، وحدت و انسجام همراهانش را براي دفاع از حق خودشان در ورود به مكه به نمايش گذاشت. اما پيامبر پيشنهاد صلح را پذيرفت و حتي برخي از شرايط كفار را هم قبول كرد.

     اگر به‌پذيريم كه اقبال مردم جهان به اسلام در حال گسترش روزافزون است و به‌پذيريم كه مسلمانان براي بازسازي و نوسازي باورهاي ديني و سروسامان دادن به اوضاع سياسي، اقتصادي و اجتماعي خود و براي ورود به عصر جديد، نيازمند به زمان مي‌باشند، بايد در برابر تحريكات از خود خويشتن‌داري نشان دهند و كوشش كنند تا در دام اين تحريكات نيفتند. و با توكل به خداي بزرگ، سياست خود را در چارچوب : ادعوا الي سبيل ربك بالحكمه و الموعظه الحسنه و جادلهم باللتي هي احسن (نحل -125)، ادامه دهند.

10/8/1385

 

1. مساله وحي- مجموعه آثار ج2- بعثت (1) ص 156 بنياد فرهنگي بازرگان – شركت قلم – 1377