مسئله مهيب آزادي !
متن سخنراني مهندس ماجد غروي در مراسم شب احياي 19 ماه مبارک رمضان نهضت آزادي ايران
30 شهريور 1387
سپاس
تلاش من در اين سخنراني کوتاه، جست و جويي است حول يک سوال ديرينه و قديمي. که البته نه وقت و نه توان علمي من، اجازه پاسخ گويي و اقامه برهان در پاسخ به اين سوال را نخواهد داد. اما همين طرح جزئي مساله از منظري نو و کند و کاوي مقدماتي حول آن نيز راهگشاست.
اما پيش از طرح سؤال بايد مقدمهاي را عرض کنم تا ارتباط موضوع ما با مناسبتي که در آن قرار داريم روشنتر شود. از حدود 1900 سال پيش از ميلاد که طبق روايات تاريخي دوران حضور ابراهيم است تا حدود 600 ميلادي که روزگار نبوت پيامبر گرانقدر اسلام است، حدود 2500 سال فاصله است. مرور اين 2500 سال، جريان عظيمي از مخالفت ها و سرسختي ها را در مقابل پيامبران نشان ميدهد که زندگي آنان را سرشار از سختي و رنج و هزاران محنت ساخته است و جالب آنکه به تاييد تاريخ و تاکيد قرآن اغلب مخالفت ها از ميان قوم خود پيامبران بوده است. اکنون سوال پيش روي ما اين است که چرا اين همه با پيامبران مخالفت مي شود؟ دعوت پيامبران حاوي چه رازي است که پذيرش آن اينقدر دشوار است؟
البته پاسخهاي بسياري به اين سوال داده شده است، دست کم از منظر اخلاقي و از منظر جامعه شناختي پاسخ هاي فراواني براي اين پرسش فراهم است. اما من ميخواهم از منظري جديد اين مساله را باز کنم. شيوه من در پراختن به اين موضوع اين بوده است که مخالفان پيامبران را به مثابه يک گله بي مغز تصور نکردهام، بلکه خود را به عنوان يک انسان جاي آنها نشانده ام و ديده ام وقتي مخاطب پيام پيامبر قرار مي گيرم، چه چيزي مرا مي آزارد و مخالفت مرا برمي آنگيزد. بعد اين مخالفت دروني خودم را تحليل کرده و آن را تعميم داده ام. تنها در اين صورت است که مخالفان پيامبران همچون انسانهايي گوشت و خون و پوست دار مثل خودمان تصور ميشوند و نه انسانهايي عجيب و غريب و خون آشامي که در روزگاري بودند و ديگر نسلشان منقرض شده است. و بالطبع تنها در چنين حالتي است که ميتوانيم راجع به خودمان داوري درستي کنيم و ببينيم واقعا در زمره ياران پيامبران هستيم يا انکار کنندگان ايشان.
و بالاخره توجه به اين نکته ضروري است که جريان امامت در شيعه بدرستي امتداد جريان نبوت دانسته شده است و دعوت امامان همان دعوت نبي اکرم و ادامه رسالت رسولان پيشين است. بالطبع جنس مخالفتهايي هم که با اينان مي شده از يک جنس است. پس در حقيقت پاسخ سوال فوق به طور خاص در مورد شهادت امير المومنين علي عليه اسلام نيز برقرار است. پس واکاوي سر مخالفت با انبياء از جانب قوم خودشان در حقيقت تفحص در واقعه شهادت اميرالمومنين نيز هست. خب بعد از اين مقدمه بالنبسه طولاني باز گرديم به سوال خودمان و ببينيم چه چيزي در پيام انبياء نهفته است که جبهه مخالفانشان را اينقدر قوي مي کند و حتي قوم خودشان را هم به مخالفت و انحراف مي کشاند؟
نخست سخن خدارا بشنويم که : ام لم ينبا بما في صحف موسي/ و ابراهيم الذي وفي/ الا تزر وازره وزر اخري/ و ان ليس للانسان الا ما سعي/ آيا از مفاد کتاب آسماني موسي و تعليمات ابراهيم که حق بندگي ما را به تمامي اداء کرد خبر داده نشده است که هيچ کس بار گناه ديگري را برعهده نخواهد گرفت و اينکه انسان جز ثمره تلاش خود را نخواهد داشت.
دقت در مفاد اين آيه نشان مي دهد که جان کلام انبياء و نقطه شروع دعوت پيامبران اين است که اي انسان تو خود مسوول انتخابهايي هستي که در زندگي انجام مي دهي و حتي آيه پاياني آشکار مي سازد که اساسا انسان خودش خودش را با انتخابها و تصميم هايي که در زندگي اتخاذ ميکند، شکل ميدهد. توجه داريم که اين چيزي فراتر از مختار بودن انسان است. مختار بودن يعني قائل باشيم که انسان اختيار دارد ميان خير و شر يکي را برگزيند و در نهايت پاداش يا عذاب انتخابش را بچشد. اما مساله ما در اينجا تنها اين نيست. وقتي مي گوييم پيامبران انسان را مختار مي ديدند يعني اينکه انسان از طريق اختيار مي تواند ابعاد وجودي خود را گسترش دهد؛ به اين موضوع دقت کنيد؛ هيچ حيواني نمي تواند کاري کند که حيوان نباشد، يا هيچ سنگي نمي تواند سنگ نباشد، افق و محدوده وجودي آنها هميني است که هست اما انسان چنين نيست مي تواند از ملائک برتر رود و از حيوانات پست تر شود. انسان با انتخابهايش در زندگي، در حقيقت مرزهاي وجودي خود را تعيين مي کند نه اينکه فقط ميان خير و شر انتخاب کند. پيامبران انسان را با امکانهاي حيرت آوري که در خود وي و در يد قدرت او براي عمل کردن است آشنا مي سازند و سپس به وي نهيب مي زنند که خودت را درياب و بدان که خودت مسوول هر آنچيزي هستي که هستي. آيا اين حرف به نظر انسان خوشايند مي آيد؟ آيا انسان به استقبال يک چنين اختياري مي شتابد؟ پاسخ قرآن اين است که خير! انسان دوست دارد که شفيعي پيدا کند که او را از تصميم و انتخاب برهاند و بجاي او تصميم بگيرد و بار سرنوشت او را بر دوش بکشد و به همين جهت به نداي انکارورزان لبيک مي گويد: کدام نداي انکار ورزان؟ و قال الذين کفروا للذين آمنوا اتبعوا سبيلنا و لنحمل خطاياکم و ما هم بحاملين من خطاياهم من شيء انهم لکاذبون. (عنکبوت ، 12)/ از ما پيروي کنيد، بار گناهانتان به گردن ما؛ در صورتي که آنها دروغ پردازند و هرگز بار خطاي آنان را بر نخواهند داشت.
اکنون اگر ما اين پاسخ قرآن را در وجود خودمان به محک سنجش بگذاريم، تصديق مي کنيم که ما انسانها همواره تلاش مي کنيم که در تصميم هايمان ديگران را شريک کنيم تا از اضطراب اختيار فرار کنيم. پس بر خلاف تصور ابتدايي به نظر مي رسد که ما زياد هم از آزادي خوشمان نمي آيد و اساسا پيشينيان ما از همين دلشوره اختيار و مسوليت در انديشه پيامبران فرار کردند و به دامان احبار و رهباني پناه بردند که مسووليت اعمالشان را بر عهده مي گرفتند. انسان ذاتا خوشش نمي آيد که مختار باشد؛ زيرا انسان (به قول اريک فروم ) براحتي مي تواند رنجهاي ساده ناشي از فقدان آزادي را تحمل کند اما به سختي مي تواند بر دلشوره تصميم گيري غلبه کند و اضطراب مواجهه با خودش را تحمل نمايد.
در اين حرفها بايد اندکي عميق تر نگاه کنيم و همزمان خودمان را واکاوي کنيم و آزادي را وراي آزاديهاي سياسي و اجتماعي و فرهنگي ببينيم. آن وقت داوري کنيم که آيا ما از اينکه بار انتخاب ابعاد وجودي مان و بار تصميم درباره زيستنمان و بار برگزيدن آرمانهايمان، همه و همه، به دوش خودمان است، خوشحاليم؟ واقعيت اين است که اکثر ما از گرفتن تصميم هاي بسيار بزرگ نفرت داريم. ما از اين تصميم ها اجتناب مي کنيم يا تا آنجا که مي توانيم آن ها را به تعويق مي اندازيم. زيرا تصميم گرفتن يعني انتخاب يک سبک زيستن از ميان همه امکان هاي پيش رو و پيامبران چنين تصميمي را از ما مي طلبند. تصميم يعني ملزم شدن و متعهد شدن به آينده خويش. و چون هيچ کس نمي تواند آينده را پيش بيني کند، چنين تعهدي همواره انباشته از مخاطره و دلشوره است.
توجه داريم که به اعتقاد برخي مفسران و خصوصا انديشمندان نحله روشنفکري ديني، در آيه “انا عرضنا الامانه علي السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان؛ انه کان ظلوما جهولا” مراد از امانت، اختيار است؛ پس واقعا مختار بودن امر دشواري است که کائنات از حمل آن سرباز زده اند. من از شما تقاضا دارم که در اين آيه اندکي تعمق کنيم تا وضعيت وجودي خود را در دنيا بيشتر بازيابيم.
من اين نکته را هم به بحثهاي فوق اضافه کنم که در دنياي جديد نه فقط تصمميات کلان و بزرگ بلکه حتي تصميم هاي کوچک که به ميزان اندکي آميخته با تعهد هستند نيز به ندرت گرفته مي شوند. زيرا تحرک جامعه جديد و موقتي و مصلحتي بودن امور، چنان پايداري را به ستيز برخاسته است که مردم ترجيح مي دهند به همان شيوه هاي مرسوم و رايج در کتابها و مجلات و رزونامه و تبليغات و تلويزيون زندگي کنند نه بر اساس تصميمات جدي. در دنياي جديد حتي تصميماتي جزئي مثل تصميم به زندگي مشترک نيز به ندرت حاوي تعهدي جدي است. در دنياي جديد همه چيز عادي است؛ زندگي جنبه هاي مختلفي دارد، کار، ورزش، تفريح وبالاخره دينداري… دينداري يک جنبه از ميان جنبه هاي زندگي است که مثل ساير جنبه هاي زندگي کارکردي براي ما دارد و نه تنها از هرگونه تعهد و الزام جدي تهي است، بلکه خود اسبابي است براي فرار از تعهدها و وسيله اي است براي آسودن و دلخوش داشتن. در چنين شرايطي پيامبران ما را به يک بيداري جدي و تحولي ريشه اي فرا مي خوانند و آن “انتخاب کردن” است. در وهله اول حتي مهم نيست که چه چيزي انتخاب مي شود مهم اين است که فرد بر مبناي انتخاب و تصميم خود، راهي را برگزيده باشد. اين درست معناي همان حرفي است که امام حسين به مخالفانش مي زند که اگر دين نداريد لااقل آزاده باشيد يعني خودتان باشيد، عملتان حاصل تصميم خودتان باشد؛ عملتان حاصل استفاده از اختيار باشد؛ اين يعني آزادگي…
اي خداي بزرگ، من با واکاوي خودم، اکنون گمان مي کنم که اگر در زمان علي بودم در زمره کساني بودم که از اضطراب و دشواري آزادي علي، به دامان اجبار و استبداد معاويه پناه مي جستم. خداوندا من از تصميمات بزرگ، تعهدات جدي و مسووليتهاي خطير مي ترسم و مرتب دنبال چيزي يا کسي مي گردم که خيالم را راحت کند، پناهم دهد، دنبال شفيعي مي گردم که در سرنوشت من با من شريک باشد تا اندکي از دلشوره انتخاب خودم بکاهم اما تو به صراحت مي گويي که :
و لقد جئتمونا فرادي کما خلقناکم اول مره و ترکتم ما خولناکم وراء ظهورکم، و ما نري معکم شفعاء کم الذين زعمتم انهم فيکم شرکاء، لقد تقطع بينکم و ضل عنکم ما کنتم تزعمون/ تک و تنها و با همان وضعي که در آغاز شما را آفريديم، به پيشگاه ما باز آمده ايد و هر آنچه ارزاني تان داشته بوديم، پشت سر نهاديد و شفيعاني را که در سرنوشت خود، مؤثر و شريک تصور مي کرديد، همراهتان نمي بينيم؛ و پيوندها ميان شما گسسته است و آنچه تکيه گاه خود تصور مي کرديد، از نظرتان ناپديد شده است.(انعام، 94)
با اين سخنان تو، چه راهي براي گريز از تصميم و انتخاب مي ماند؟ اي کاش پيامبرت مصيطر بود؛ اي کاش اينقدر دين تو ما را با خودمان روراست نمي کرد و مجبورمان نميکرد نقابها از چهره برداريم و ازاد باشيم. آن وقت دينداري آسان تر بود! من که تا کنون گمان مي کردم انکارورزان تو از محدوديت هاي ايجاد شده در شريعت دين تو فراري هستند اکنون در مي يابم که نه ؛ درست برعکس است انگار انکارورزان تاب ازادي و اختيار و دغدغه ها و دلمشغوليهاي آن را نداشتند و از تحقق ظرفيتهاي وجوديشان بيم داشتند و از اينها گريختند. و در اينجاست که چه بسيار خودم را به انکارورزان نزديک مي بينم. چه بسيار انسانها که عمري را با سربلندي به سر آوردند اما با اختيار خود، همه داشته هايشان را تباه ساختند؛ چه امر مهيبي است اين اختيار که به آساني و در يک آن انسان را از يک قطب به قطب مخالف پرتاب مي کند و چه امر دشواري است لبيک گفتن به دعوت پيامبران تو که انسان را تا آستانه پراضطراب ترين تصميمات و انتخابها پيش مي برند.
خداوندا؛ در شبي هستيم که به نام علي مزين است که جانانه بر سر تعهد و مسؤوليتش ايستاد و در جمعي حاضريم که بزرگانش عمرشان را متعهدانه در تحقق آزادي نه فقط به معناي سياسي بلکه به معناي پيامبرانه اش گذاشتند؛ به حق تلاشها و دلسوزيهاي اين بزرگان ما را در مواجهه با خودمان ياري رسان تا بتوانيم به دين تو ايمان بياوريم؛ ايماني که دامنه تعهد آن تا جهان ديگر گسترده شده باشد… خداوندا اکنون معناي اين کلام امام حسن (ع) را مي فهمم که الحياه جد لا لعب فيه. زندگي جديتي است که بازي بردار نيست. خداوندا ياري ام کن که زندگي ام را جدي بگيرم و شادي و رضايت ناشي از جديت آن را به جانم بريز نه خوشي برخاسته از شوخي و بازي گرفتنش را. به منت و کرم هميشگي ات…
يا ارحم الراحمين.
