بخش دوم ـ محاكمه استبداد
پس از آنكه رئيس دادگاه مانع ادامه دفاعيّات آقاي مهندس بازرگان گرديد،اين بخش از مدافعات بهصورت نوشته توسط ايشان به دادگاه ارائه شد و چون مسلّم بود كه مطالب آن هرگز از طريق دادگاه و روزنامهها منعكس نخواهد گرديد، نسخي از آن بين تماشاچيان حاضر در دادگاه توضيح و از آن طريق بلافاصله به خارج از كشور فرستاده شد كه بعداً در دست تكثير و چاپ قرار گرفت.
بري دفاع در دادگاه
چرا ما مخالف استبداد و طرفدار قانون اساسي
و حكومت ملّي يا دموكراسي هستيم
اين سؤال و بحث يك مطلب كهنه هزار بار گفته ايست كه از زمان افلاطون حلاجي و آزموده شده و ما از طرح آن خجالت ميكشيم و شما آنرا يقيناً بديهي ميدانيد. چه چيزي بديهیتر از بدي استبداد كه پنجاه وچند سال است آنرا پشت سر گذاشتهايم و چه چيزي بهتر و ضرورتر از رژيم مشروطيت و دموكراسي كه الحمدالله قانون ما و دولت ما و شاه ما طرفدار محكم و مدعي اجرایآن هستند …؟!
ولي گاهي اوقات لازم ميشود انسان نسبت به بديهيات شك كند و در افكار و عاداتش تجديد نظر نمايد. نكند در اين عقيدهي طرد حكومت استبدادي و طرفداري از دموكراسي و قانون اساسي دچار اشتباه شده باشيم يا از روي تعصب و تقليد باشد. چرا بيراهه برويم و بر سر اختلافي كه با هئيت حاكمه داريم خود را دچار دردسر و خطر بنمائيم؟
بسيار اتفاق ميافتد كه انسان حتي در چيزهائي كه مثل روز برايش روشن است و نظرياتي كه قطعي و مسلم ميداند متوجه ميشود كه نفهميده و راه غلط رفته است. حقايق و امور در دنيا نسبي است چه بسا كه دموكراسي در يك جي دنيا و بري مردمي مناسب و مفيد بوده ولي در كشور ما و بري ما مضر باشد و به درد نخورد. يا نوع خاص از دموكراسي و حكومت مطلقه بري ما لازم باشد. بنابراين خوب است تعصب ها و تصورهي قبلي را كنار گذاشته با مخالفين و منكرين خود و كسانيكه وضع فعلي را در مملكت برقرار كرده اند يا طرفدار آن ميباشند راه بيائيمو مطلب را ازعمق و ريشه «مِن جَمِيعِ الْجَهات» آنمطالعه نمائيم.
منظور ما در اين بحث از استبداد، هر گونه حكومت يا طرز ادارهایاست كه بر حسب تشخيص و تصميم يك نفر يا افراد خاصي،بدون مشورت و رضايتِ حكومت شنوندگان، اجرا گردد خواه اسماً و رسماً چنين باشد يا ظاهر و عنوان ديگري داشته، فعلاً اينطور باشد. همچنين اعم از اينكه اين فاعل مايشائي، از روي حسن نيت و دعوي خير و خدمت صورت گيرد و احياناً در جهت اصلاح و ترقي عمل شود يا از روي منافع و اغراض خصوصي و با ظلم و فساد اعمال گردد.
ابتدا بهسراغ مخالفين خودمان ميرويم و به بحث در اظهارات و ايرادات آنها ميپردازيم سپس آثار و نتايج استبداد را مطالعه نموده در پايان به جستجوي چاره ميپردازيم:
الف)دلايل له:
انتقادكنندگان بر ما و آنهائي كه تصريحاً يا تلويحاً و عقيدتاً يا مصلحتاً وموافق يا پيرو حكومت فردي و تمركز قدرتها و تصميمها در مقام دولت يا سلطنت هستند. و نيازي به آزادي افراد و افكار و جلب مشورت و رضايت و دخالت مردم نمیبينند، اظهارات و ايرادهائي از نوع نظريات ذيل ابراز ميدارند.
1. همه جي دنيا همينطور است و اصلاً دموكراسي و آزادي دروغ است.
2. دموكراسي، هرج و مرج ميآورد و ممكن نيست بدون اختيارات و اعمال قدرت كار درستي انجام شود.
3. بري ايران همين رژيم خوب است كه سابقه مشعشع تاريخي ٢٥٠٠ ساله دارد و نوع ديگر حكومت بري ما مناسب و عملي نيست.
4. لازمه رژيم سلطنتي و استبدادو زورگوئیخرابي نيست و نظاير انوشيروان دادگر را هم ميدهد.
1- همه جي دنيا ديكتاتوري و قدرت نظامي است
و اصلاً دموكراسي و آزادي دروغ است:
ما قبول داريم كه در كمتر كشوري دموكراسي نسبتاً واقعي وجود دارد. درروسيه و اروپي شرقي عليرغم دعوي جمهوري تودهي و عنوان دموكراتيك كه بهخود بستهاند، ديكتاتوري حزبي و انضباط مخوفپليسي فرمانروائي ميكند، چه در زمان استالين و چه حالا و چه در حكومت خروشچف. در آلمان قبل از جنگ نيز هيتلر فعال مايشاء بود. در تركيه، مصطفي كمالپاشا عنوان رئيس جمهور داشت ولي همه كاره بود. حتي در فرانسهنيز دوگل خيلي با رئيسجمهور و رئيس دولتهي سابق اختلاف دارد. همه اينها درست است و مثالهي ديگر هم ميتوان آورد اما هيچ كدام از آنكشورها و سرانشانقابل مقايسه با ما نيست و وجودشان محملي و مجوزي بري حكومت ايران نميتواند باشد و قياس مع الفارق است. استالين ديكتاتور بود، دستگاهپليسیو جاسوسیگپئو را داشت،در عزل و نصب رؤسا و دركليه امور دخالت ميكرد، حتي در نظريّات علمي اعمال نظر مينمود ….
اما ببينيم وقتي از دنيا رفت چهگذشت؟ املاك اختصاصي چند تا بري خود درست كرده بود؟ قصور و آسايشگاه چند تا داشت؟ آيا بودجه وزارت راه يا كشاورزي و صنايع شوروي صرف راهسازي و گلكاري و خريدكارخانجات شخصي او ميشد؟ آيا خانوادهاش سوءاستفاده از مقام او ميكردند؟
بهعلاوه، وقتي آلمان به شوروي حمله كرد،استالين كجا رفت؟ جز آنكه گفت تا بهحالكسي در دنيا شكستناپذير نبود و آلمان هم شكستناپذير نيست،پس ميجنگيم و جنگيد.در همان جبههكه ملتش و قشونش ميجنگيد،بالاخره هم شوروي فاتح شد.
همينطور هيتلر،آلمان با ورود بهجنگ اخير،در واقع خودكشیكرد. يك معشوقه هم بيشتر نداشت ملت آلمان كار ميكرد، او هم شب و روز با شدّت و قدرت كار ميكرد. نه در بانكي حساب اختصاصي درست كرده و نه بهجائي جواهرات و پولها را ميفرستاد …
مصطفي كمالپاشا، چه اندوختهي داشت؟ بهعلاوه، چگونه و در نتيجه چه خدمات و رشادتها روي كار آمد؟ … پس، از هيچ بابت آنها را نميشود با سلاطين خودمان قياس كنيم و استبداد ايران را تبرئه نمائيم. در هر حال فرق است ميان رفتار يك استبداد موقّت متزلزل، با يك مستبد ريشهدار مطمئن.
بهعلاوه، مگر اين ديكتاتوريها چيز خوبي است؟ مگر كم كشته دادند و صدمه رساندند؟ هيتلر و نازيها چند ميليون از يهوديها و از سوسياليستهي آلماني و احزاب مخالف را سربهنيست كردند ؟ احزاب كمونيست و پليس شوروي ، چه بيچارهگيها بهبار آوردند و ميآورند؟ رژيمهي فاعلمايشائي (Despotisme)، هميشه ملازم بهحكومت و بهرهبرداري يك جزء، بهزيان يك كل و در هرحال مخل امنيت و عدالت بري سايرين هستند.
فرد سلطان يا خانواده سلطنتي به زيان مردم كشور، حزب حاكم به ضرر احزاب ديگر ، نژاد اكثريت به زيان اقليت و بالاخره يك ملّت و دولت ناسيوناليست مفرط به ضرر همسايگان و كشورهي ديگر ميباشد. در دورانهاي معاصر، در ممالك اروپائي مورد بحث، استبداد شخصي و خانوادگي ، بههيچوجه وجود نداشته است بلكه يك استبداد و ديكتاتوري حزبي يا ملّي بوده است. در هر حال ، حساب آنها از حساب ما و حساب هيئت حاكمه ما سوا است.
2- هرج و مرج در دموكراسي و بي سر و صاحب بودن مملكت:
ميگويند اگر زور و دستور در ميان نباشد كارها بههم ريخته ميشود. از هر طرف يك نفر و يك دستهي سر بلند ميكنند. سليقههي متشتّت و مخالفخوانيها مانع هر اقدام ميشود. پس بهتر است وقتي يك نفر رئيس شد (و البته رئيس هم به عقيده آنها هر كس شده باشد و هر چه بكند خوب است)، يا خود را بهعنوان رئيس تحميل كرد،حق دارد بهنظر و اراده خود تصميم بگيرد و پيش ببرد.بهعكس، هر وقت كاري به شورا و ري و نظر اشخاص بيفتد، به جنجال و منفیبافي ميكشد.
درست است كه چنين تجربيّات تلخي در محيط خودمان زياد ديدهايم و قهري است كه وقتي كار و تصميم در اختيار و دست يكنفر بود، يك سره ميشود و سريعتر و راحتتر ميرود اما بايد ديدكسانيكه بهعنوانكميسيون و شورا يا پارلمان، دور همجمع ميشوند، چه كساني بوده و چگونه انتخاب شدهبودند و اين تشتّت و هرج و مرج و وراجي، لازمه دموكراسي و اداره شورائي كارها است يا آثار و نتايج همان روحيه و سوابق استبدادي و عكسالعمل در برابر آن ميباشد.
لازمه دموكراسي و حكومت مردم به مردم به هيچ وجه هرج و مرج نيست.
حكومت انگلستان پارلماني است و حكومت فعلی فرانسه با رفراندوم و انتخابات
آزاد اجراء ميشود . در حكومت آمريكا كه قدرت و اختيار زيادي در دست رئيسجمهور گذاشته شده است، با وجود اين، پارلمان قدرت عمل فراواني دارد.
هرج و مرجهائي كه احياناً ديده ميشود، تحميلهي فردي يا سنديكائي و سرمايهداري ضد دموكراتيك است. در مملكت ما هم اگر مجلسها منتخب مردم بودند و دولتها افراد ناشايست و نابكار را وارد نمیكردند و يا در كميسيونها و شوراهي اداري،اگر اشخاص با مسئوليت و با صلاحيت دور هم جمع شوند و مغرض دركار نباشد و رئيس يا مدير نيز حسننيّت داشتهباشد، بحث و طرح آرا باعث تسهيل و تسريع در امور ميشود و همكاري افراد و افكار، سبب رفع مشكلات و تقويت ميگردد.
معذلك وقتي اداره يك كارخانه يا ناحيه را بهيك نظامي باعرضه ميسپارند و مشاراليه خود را مقيّد به رعايت مقررات و ملاحظات نميبيند، گاهي ديده ميشود كه در مدتكوتاه عمليات مطلوبي برطبق دستور انجام ميشود. امّا بايد ديد اگر يك گوشهي آباد ميشود اين آبادي به بهي خرابي چه چيزها و چه جاهي ديگر است؟
همان مقررات و اصولیكه زيرپاگذاشته ميشود،يا اقدامات و قسمتهي ديگري كه بودجه و افرادشفدا و مصرفاين قسمت ميشود و ريختو پاشهائي كه همراه دارد، اگر به حساب بياوريم، مي بينيم زيانها بر فوائد كاملاً میچربد.
تازه در تمام اين بحث، مبني مقايسه غلط است. ديكتاتوري و استبدادمَنِشي را نبايد با بیلياقتي و بیشخصيتي و بینظمي كه نامش را دموكراسي و رفتار شورائي ميگذارند، مقايسه كرد و به سود ديكتاتوري نتيجه گرفت.
غالباً اگر در رأس مملكت يا اداره و دستگاهي، يك قلدر بزنبهادر كه تصرفات مالكانه مينمايد نبود، ميگويند مملكت يا دستگاه بیصاحب شده است و مال بیصاحب هم تكليفش معلوم است و بهيغما ميرود. ولي اين بیصاحبي و بیساماني تا زماني است كه صاحب و ذي نفع اصلي، يعني مردم بركنار گذارده شده يا خود را كنارگرفته، بهجي نمايندگان منتخب آنها،يك عده سوء استفادهچي شيّاد يا لولو سر خرمنهي بیشخصيت، در آنجا نشسته باشند.
* * *
استبداد هميشه اين شانس تبليغاتي را دارد كه ما به ازاء و ملاك مقايسه با خود را، در دورانهي ترديد و تزلزل و در رژيمهي ناصالح ناتوان، نشان ميدهد و اين تزلزل و ناتوانيها غالباً زائيده خود او و نتيجه قحط الرجال و محو اصول و امكاناتي است كه خود موجب آن بودهاست و نه تنها درگذشته بلكه در آن زمان هم، دست و انگشت او نمايان است. مثلاً ناامنیها و اختلافات و خرابيهائي را كه در مستعمرات تازه استقلال يافته و در ممالك كوچك آفريقا پيش آمده و ميآيد فوراً به حساب بدهكاري آزادي و دموكراسي ميگذارند و ميگويند بري مردم بيسواد و بیرشدِِ اين مملكت، استقلال و حكومت ملّي زود بوده است. در صورتيكه اگر چنين باشد تقصير بيسوادي و بیرشديِِِ آنها بهگردن استعمارگران است كه مانع آن شده بودند و اگر صد سال هم حكومت استعمار ادامه میيافت باز بههمين منوال ميگذشت. بهعلاوه، در تمام اين مناقشات انگشت خود دولتهي اروپا و آمريكا ديده ميشود كه با دست، استعمار سابق و مداخلات خود را در مستعمرات و مناطق نفوذ، پس زده و با پا، پيشكشيدهاند. از اين گذشته، لازمه انتقال و ارتحال از دوران بردگي و چشم و دستبستگي، به دوران خودمختاري، چنين كشمكشها ميباشد.
اصولاً انتقال و تحول (چه در طبيعت بيجان و چه درعالم انسان)، بدون تكان و تلاطم پيش نمیآيد. مگر خود دولتهي ديگر، بري رسيدن بهآزادي و دموكراسي دچار انقلاب و كشتار نشدند و تا احراز تعادل جديد، بهچپ و راست و بالا و بهپائين نرفتند؟ مگر انقلاب فرانسه نيم ميليون قرباني نداد؟
همينطور وقتي پيشوي عاليقدر ما جناب آقاي دكتر مصدق، نفت ايران را ملي و حكومت ايران را نيز ملّي نمود، مخالفين نهضت و متملقين از حكومت قبلي و بعدي، دائماً تظاهرات و هيجانهي خياباني و چند قتل، و زد و خوردهائي را كه بر سر انتخابات بهعمل آمده بود به رخ ما ميكشند و دلسوزي بري آرامش و امنيت اهالي مينمايند.
يا ازكسري درآمد نفت و تنگي ارز دم ميزنند. اين آقايان و شنوندگان آنها توقع دارند (يا تجاهل مينمايند) كه يك استعمار كهنه صد ساله و يك استبداد و اسارت دوهزار و پانصدساله، بدون آنكه آب از آب تكان بخورد و كوچكترين محروميت و سختي از طرف مردم تحمّل شود،با چشم بر هم زدني برگردد و مملكت خلد برين شود. در صورتيكه قسمت عمده آن اغتشاشات و اضطرابها با دخالت و تحريك عمال و ايادي استعمار و استبداد انجام ميشد. يا بهدست حزب توده روسي و نفتي بود يا بهدست ملييّون كه يكي بعد از ديگري پرده از چهره برداشتند و يا مستقيماً بهدست خارجيها و درباريان.
بهفرضكه مردم در وهله اول نتوانستند يا نتوانند وكلي حسابي بهمجلس بفرستند و دچار اشتباه و صدمات بشوند، چه اشكال دارد؟ هر آدم تازهكار، دچار اشتباه و صدمه ميشود ولي بهزودي تجربه ميآموزد و ورزيده ميشود و جبران ميكند.مگر هيچ كودكي شده است كه تا افت و خيزها نكند و تا زمينها نخورد، يك مرتبه از آغوش مادر پا به زمين گذاشته، دونده و برنده مسابقه بشود؟ دموكراسي و آزادي هم مثل ساير كارها و هنرها، محتاج به سابقه و تجربه و سنت است. ملتي كه تا تاريخ داشته و تا به گذشته خودش مينگرد و جز قلدري و توسریخوري نمیبيند، قادر نيست يكباره به محض احراز حكومت ملّي، داري مهارت كافي شده با تجربه و پختگي از آن استفاده كند. كدام ملّت و مملكت از بند رستهي، اين گونه تلاطم را نداشته است؟
3- بري مردم ايران همان نوع حكومت خوب است كه سابقه تاريخي مشعشع دوهزار و پانصد ساله دارد:
درست استكه گذشته اين مملكت با حكومت استبدادي اداره ميشدهاست و سلطنت كه ٢٥٠٠ سال سابقه تاريخي در اين مرز و بوم دارد تا حدودي در عروق و شرائين و در اخلاق و افكار ما ريشه دوانده است. درست است كه هر گونه اصلاح و اقدام كه بدون توجه به شرايط جغرافيائي و سوابق تاريخي يك مملكت و ملّت درنظرگرفته و به اجرا گذارده شود و تقليدي و سطحي باشد، بیخاصيّت و زيانبخشتر از آب بيرون ميآيد. اتفاقاً ايراد ما هم به دولتهي ظاهراً اصلاحطلبمان همين است. مسأله ٢٥٠٠ سالسلطنتوسِرِّ بقي مملكت و افتخاراتي كه به سلاطين ايران نسبت داده ميشود نيز مسأله قابل توجه و تأملي است كه ما در قسمت دوم اين بحث، آنجا كه از رابطه استقلال و استبداد صحبت خواهيم كرد، مفصلاً بهسر وقتش خواهيم رفت. فعلاً كاري به فتوحات نادر و كورش و افتخارات سلطان محمود غزنوي يا شاه عباس صفوي نداريم. بهملت و مردم نظر داريم. ميخواهيم ببينيم آنها از اين نمد چهكلاهي بهسر گذاشتهاند؟
مسألهي كه بيشتر بري ما قابل توجه و اهميت است، اينست كه بهبينيم چطور شد پشت سر صفويه بهآن عظمت،چهار نفر از يك قسمت ايران بهنام افغانستان، توانستند دمار از روزگار آن سلسله درآورند؟ و وقتي يك افغاني چهل مرد اصفهاني را بري سر بريدن كنار نهر رديف كرده و ميگويد بايستيد تا خنجرم را بياورم آنها غيرت نميكنند او را بكشند يا خودشان در روند؟
وقتیچنگيزوتيمور سرازيرشدند و درنيشابور ازكلههي مردممنارها ميساختند، قشون و قدرت ظلالله كجا بود كه از خلقالله حمايت كند؟ فلات پهناور ايران مرتباً جولانگاه سواران مدعيان سلطنت و تاخت و تاز سپاهيان آنها بوده است. از شرق به غرب و از شمال به جنوب، راه افتاده سلسلههي قبلي را مثل برگخزان سرنگون ميكردند.تاج افتخار بر سر ميگذاشتند و از تخت شوكت بالا ميرفتند. اما مردم بيچاره كه زيردست و پا له ميشدند و كرمانيهي بخت برگشته كه بايد خونبهي كينه آغامحمّدخان را نسبت بهزنديه بپردازند و هزارها حلقه،از چشمهايشان درآورده شود، از اين فتوحات و افتخارات چه نصيبي ميبردند؟ آيا ملت ايران حكايت جوجه مرغ را نداشته است كه در عروسي و عزا ، هر دو جا ، سرش را ميبرند و لي پلو ميگذارند؟
در اين٢٥٠٠ سال تاريخ مشعشع سلطنت مطلقه، آيا در اين كشور، امنيّت وجود داشته است؟
كدام وقت تاجر و زائر ايراني، بدون خون دل و خطرِ غارت، ميتوانستهاست مال و جانش را سلامت بهمقصد برساند؟ همين چند سال قبل بودكه بيرون دروازه تهران، دزدانِ همدست ژاندارم، اتوبوسها را لخت ميكردند. چه دليل دارد كه دهات ايران داري اين همه قلعهاند و خانههايشان را در پناه حصار ميساختند و برج و بارو ميگذاشتند؟ ميگويند سِرِّ درهم و برهمیوكوچه پسكوچه بودن شهرهي قديم ايران، يك مقدار از اين جهت است كه چون دائماً در معرض هجوم و غارتگري بودهاند، معابر را منكسر و كوتاه ميگرفتهاند تا فرار و اختفا و احياناً تيراندازي، آسان باشد.حتي دركازرون، ديوارهي اطاقشان تو خاليست بري اينكه موقعهجوم وحشيان اطراف، اثاثيه و اسبابشان را در آن ريخته و خود فرار كنند.
آثار تختجمشيد وحفريات شوش وكتابهي جهانگردان دوره صفوي،حكايت از قصور مجلل و زندگي پرشكوه شاهنشاهان ميكند ولي مردم در چه خانهها و شرايطي زندگي ميكردهاند؟ از آن قدرتها و شوكتها، ملّت ايران چه ميراثي اندوخته است؟
در بحث دوم ، راجع به هنرهي ايران و علوم وآثاري كه آنها را مرهون سلطنت يعني استبداد ميدانند گفتگو خواهيم كرد و وارد كم و كِيف و عوامل آن خواهيم شد. آنچه فعلاً ميتوانيم بگوئيم و حرف حريف را عنوان كنيم اينست كه «بلي ايران هميشه رنگ سلاطين خود را بروز داد و روايت «اَلْناسُ عَلي دِينِ مُلُوكِهِمْ» كه به غلط يا صحيح از حضرت پيغمبر (ص) ميدانند، كاملاً مصداق داشته است. ولي بدبختي درهمين است كه ايراني هميشه رنگ سلاطينرا گرفته ، «از خود رنگي و چيزي نداشته است».
همان ايران و ايراني بيعرضهي شاه سلطان حسين، به فاصله پنج ششسال، با نادر به هندوستان ميرود و جلويِ عثماني و روسيه را ميگيرد. اين را كه شما عظمت و افتخار ميدانيد، ما بیثباتي و تزلزل ميدانيم. در اين زمينه، حداقل اين مطلب را ميتوانگفتكه تاريخ نويسان درباري ما،هيچگاه از مردم صحبت نمیداشتند و فقط از پادشاهان و اعمال آنها نقل و بحث ميكردند و چنين تاريخ نويساني البته تاريخ را اين طور عنوان كردهاند كه قدرت و نفوذ سلطنت فردي و استبدادي ، طوري بوده است كه ايراني با پادشاهانِ مقدس ، مقدس شده است و با شرابخوارشان، پيروي از خُم ميكرده است ، با شاعر پرورشان غزلخوان و قصيدهسرا شده و با داريوش اول ، فاتح جهان گشته و با داريوش سوم مغلوب و اسير اسكندر شده است. در دوران اشكانيان قديم و فرنگيان جديد ، به رنگ يوناني و اروپائي درآمده ، با ساسانيان و سامانيان به ايرانيت برگشته، دويست سال عرب شده، بعداً ترك شده، به همه تعظيم كرده، بري همه مدح خوانده… وقبول هر نكبت و ننگ را كرده است. هيچ جا نقش و شمائل خود ملّت را نمیبينيم. توده ملت، هيچگاه چيزي را بري خود نداشته است.
البته اگر قرار است بعد از اين هم همينطور باشد و ما مردم به حساب نيائيم، ادامه وضع گذشته اشكالي ندارد …
٤- همه سلاطين بد نبودهاند، آباديها كردهاند و انوشيروانها داشتهايم:
غرضشان اينست كه لازمه سلطنت استبدادي ، هميشه خرابي و ستمگري نيست بلكه ميشود اميدوار بود يا كاریكرد كه همه مثل شاهعباسآبادگر و مثل انوشيروان دادگر باشند.
ما كار نداريم كه عدالت انوشيروان و ديانت و بركت شاه عباس چقدر افسانه است و چقدر حقيقت، و تاريخی كه بهدست دبيران و جيرهخواران خود آنها بهرشته تحرير درآمده تا چه اندازهكشتارهي دستهجمعي از مزدكيها و مانويها و سفاكيها و شرابخوريهي صفويه را پنهان داشته است. فرض ميكنيم همينطور بوده باشد و در ٢٥٠٠سال سلطنت،روي٢٠٠ نفر امير و شاه و شاهنشاهِ خودسر و فرمانروي مطلق، بالاخره يك انوشيروان عادل پيدا شده باشد. شاهنشاه ملت پرور و دادگستري كه حتي به تظلم الاغ آسيابان هم ميرسيده است حتي خودمان نمونههي ديگري بر آن اضافه ميكنيم. مارك اول در امپراطوري روم، عمربن عبدالعزيز از خلفي اموي و كريمخان زند كه خود را اصلاً وكيل الرعايا مي خواند و از عنوان سلطنت ابا داشت. شايد چند نفر ديگر هم در گوشه و كنار ايران و ساير جاهي دنيا، بشود پيدا كرد. ولي آيا با چنين قِلّتِ عدد و درجه احتمال ضعيف ١%، ميتوان با سرنوشت ملتي قمار بازي كرد؟
تازه اين يك درصد احتمال هم صحيح نيست ، بري آنكه افراد ملّت ما از شانس نعمت عدالت بهره مند باشند، لازم است فرمانداران و عمال دست اول و دست دوم و دستهي بعدي پادشاه دادگستر نيز، مثلخود اوعادل باشند.حال اگرما بين پادشاه و فرد ساده رعيتِ شهرستاني ، حداقل سه درجه سلسله مراتب قائل شويم ، درجه احتمال روي حساب رياضيات ، (108) ، مساوي 1 تقسيم بر 000‚000‚100 ميشود ، يعني عملاً صفر.
بديهي است كه عدالت و ذكاوتِ فرضي و احتمالی يك پادشاه در حكومت استبدادي، نميتواند باعث شود كه دركليه مراحل و مراتب سايه نظارت و عدالت او برقرار باشد. او ميتواند در انتخابات دسته اول ، مثلاً نخستوزير و وزراء و رؤسي خيلي بالا ، صاحب اطلاع و مراقب صحت عمل و لياقت و عدالتشان باشد و فرصت اين مراقبت را پيدا كند ، اما بالاخره اين مأمورين عالیرتبه دست اول ، بشرند و در انتخابات و انتصاباتي كه به نوبه خود خواهند كرد ، معلوم نيست درايت و عدالت پادشاهشان را اعمال نمايند. بهعلاوه، وقتي خود پادشاه بخواهد وزرا و رؤسا را انتخاب نمايد و از آنها گزارش بگيرد و دستور بدهد و نظارت نمايد ، اصل اساسي مسئوليت و اختيار ، از مقامهي واسط زائل ميشود و مأمورين منتخب و مرتبط با مقام سلطنت بري مافوقهي خود، تره خرد نخواهندكرد، مسئوليتها و ابتكارات لوث و متلاشي ميشود، كارها و تصميمها، متمركز در يك شخص ميشود، آن وقت يك شخص هر قدر هم بينا و هوشيار و متخصص باشد،مگر چقدر وقت و ظرفيت و استعداد دارد كه در تمام قسمتها نظارت نمايد و نظر بدهد؟ مگر آنكه فقط از يك لحاظ در كار آنها نظارت و دخالت داشتهباشد؛ از جهت حفظ مقام و منافع خودِ مقامات،و وظائف را صرفاً روي اعتماد شخصي كه بهدرجه وفاداري يا بيزباني آنها نسبت بهخود دارد، بسپارد و بقيه كارها را بهحال خود وسليقه و منافع آنها واگذار كند.
ما شرمندهايم كه در باره بديهيّات و مسلّمات استدلال ميكنيم و آنها را بهصورت بحث مطرح مينمائيم . متأسفانه ميبينيم گاهي لازم ميشود بري بديهّات نيز دليل آورد و بهدنبال علّت و معلول رفت . شايد اين فايده را داشته باشد كه نشان ميدهد وضع فعلي اداره مملكت ، قضايي بیجهت و تصادفي نبوده ، كاملاً منطقي است و ناشي از يك انحراف اصولي ميباشد.
در زمانهي قديم اين ادعا و اميدواري ابراز ميشد كه در ظل عنايات عاليه و بصيرت و اراده مطلقه مقام همايوني،كليه ثغور و حدود مملكت حراست ميشد و همه امور بر وفق رحمت و معدلت ، رتق و فتق ميگرديد و تازه ميدانيم صدراعظمها و شاهزادهها و حكام و مأمورين چه اِعمال غرضها و حقكُشيها يا اقل غفلتها مينمودند. ولي در هر حال ، در آن زمانها، كار كشورداري، رويهمرفته ساده بود. امور خصوصي و عمومي مردم روي رسوم و سنن محلّي و عادات قديمي، با ابتكارهي خصوصي انجام ميشد. خود مردم هرطور ميدانستند و ميتوانستند بهزراعت و تجارت و صناعت میپرداختند و عمل مكتبداري و محضرداري و امثال آن بهوسيله با سوادترها بهترتيبي اجرا ميشد.دولت يك نظارت و عنايتي در سرحدداري و جلوگيري از آشوب و نافرمانيهائيكه بهزيان خاندان سلطنتي، ممكن بود تمام شود، داشت.
مختصري هم بري وصول ماليات و عوايدكار ميكرد،اما حالا كجا و آن وقتها كجا؟ كارهي زندگي اجتماعي و اداري آنقدر به هم پيچيده و وابسته و متنوع شده است كه هزاران چشم و مغز و دست هم اگر شب و روز خود را وقف آن نمايند بهجائي نميرسند و اگر همه كارها مثل ممالك كمونيستي در اختيار و اداره دولت نباشد، لااقل سرِ نخِ آنها بهدست دولت است. در اينصورت چطور ممكن است يك
فرد در تمام اين امور بصيرت و نظارت و آمريت داشته باشد؟
تا اينجا [صحبت] ما از جهت دولتخواهي و عدالتپروري پادشاه مستبد بود. ازجهت عمران و آبادیكشور و خدمات ملي نيز منكر اين نميشويم كه ممكن است پادشاهان دلسوز و علاقهمند پيدا شوند و واقعاً بخواهند و بتوانند بري مملكت كاري بكنند. اما اينقبيل علاقه بهعملها، چيزي غير از روابط ارباب ملك علاقهمند بهملك و يا رعيت خود نميتواند باشد. خيرخواهي و دلسوزي و خدمتگزاري سلاطين به ملك و ملت تا حدودي است كه يك ارباب ملك، علاقه بهزمين و رعيت و گاو و قلعهاش پيدا ميكند. بري منفعت و شهرت، به مراقبت و آبادي آنها ميپردازد. ولي البته نه بري خاطر و بري رشد آنها بلكه بري بيشتر شيردادنگاوها و بيشتر شيرگرفتن بري خود. بدون آنكه باكي داشته باشد كه بهموقع حاجت ، سَرِ گاو و يا گوسفند بسيار عزيز و ارزنده را، از دَمِ كارد بگذراند. ضمناً علاقه و خدمت ارباب به ملك تا آنجا است كه بهره و تمتع كافي ببرد. حال اگر از طريق درآمد سرشار يا قناعت در سطح معيشت، عيش و سوروسات و ترياك و شرابش راه افتاد و يا مباشري پيدا كرد كه از هر راه شده، تأمين درآمد بري او نمايد، حاضر ميشود ملك را مقاطعه دهد و ديگر كاري به كشت و محصول و وضع رعايي بيچاره نداشته باشد. احياناً و ندرتاً هم ممكن است ارباب شخصاً مباشرت ملك را بنمايد و عنايت و ذوق خاصي به ده داشته باشد و بخواهد شهرت يك ارباب رعيّتپرورِ كشاورزپيشه را پيدا كند، ولي واحد محدود كوچك يك ده، با واحد مملكت فرق دارد و همانطور كه گفتيم يك پادشاه فرضاً با حسننيّت و يا قصد خدمت نميتواند چرخ هزار چم مملكت را در يد قدرت و مرحمت خود بگيرد و بگرداند.
ما درعنوان ديگریكه در قسمت دومخواهدآمدراجع به(استبداد و اصلاحات) سخن خواهيم گفت و به ايراد يا سئوالي كه ممكن است در ذهن شنونده شكاك، بهاعتبار شاهدِ مثالهي زنده، خطور كرده باشد جواب خواهيم داد.
اين نكته حقيقت را نيز نبايد از نظر دور بداريم كه استبداد در مقام سلطنت، در تمام مراحل استبداد ميآورد. يعني اين فرض يا تصوّر نيز قابل قبول نيست كه بتوان به پادشاه با رأفت و لياقتي اجازه داد خود او فاعل ما يشاء خودكامه باشد و اميدوار بود كه در مراتب پائينتر از خود و در امور و شئون دولت و ملّت، اصول مشاوره و آزادي بهمعني دموكراسي را برقرار سازد.
توضيح آنكه وقتي پادشاهي اجازه نداد مشاورين و نمايندگان، از طرف ملّت در تصميمها و اعمال او وارد شوند و انتقاد و ايراد بنمايند،در امور جزئي هم يقيناً نميتواند اجازه انتقاد و ايراد بهمأمورين منصوب خود بدهد. زيرا كه امور جزئي بالاخره منتهي بهكلیها و بالائيها ميشود و تمام امور و شئون اداري وابسته به يكديگرند. مثلاً اگر اجازه و بلكه دستورداد كه مردم در امور شهري و فرهنگي و قضايي و امثال آن آزاد باشند و شوراهي شهرداري و ولايتي و يا فرهنگي به ميل خود انتخاب كنند، اين شوراها وقتي دور هم جمع شدند و خواستند از حدود صورت ظاهرسازي و حسبالامري و مديحهخواني و كليّاتبافي پا فراتر نهند، بالاخره شهرداري معيّن خواهند كرد، در كار فرهنگ و برنامه و رؤسي فرهنگ خواستار تغييراتي خواهند شد، به امور مالي رسيدگي مينمايند يا به محاكمات و بازداشتها ايراد ميگيرند … و فوراً اصطكاك و تصادم پيدا ميشود.
مثلاً شهردار محلي، زير بار اوامر وزير كشور نميرود. نظريات فرهنگي و تربيتي مردم، با سليقه وزير فرهنگ جور در نميآيد، رسيدگي بهمصرف بودجه محل، پرده از سوء استفادههي مقامات عالي برميدارد و يا محكوميتها و بازداشتها، آنطور كه دستور و ميل بالاها است، صورت نميگيرد … وَ قِصْ عَليٰذلِكَ در ساير امور و شئون به هر مرتبه و مورديكه باشد.
حال چطور ممكن است شاه مستبد يا ديكتاتور مقتدر، راضي شود كه مأمورين خاص منتخب او مورد بازخواست ديگران شوند و نظريات و اعمال آنها را از آنچه بر طبق دستور و تصميم خود او بوده است منحرف گردد؟ مگر آنكه بري دلخوشي و استفادههي تبليغاتي، اجازه اظهار نظر و انتقادهي محدودي داده شود، ولي آنها كه كار دستشان است اعتنائي به اين نظريات و انتقادها ننمايند و ترتيب اثري به آنها داده نشود يا مجمعهي مشورتي پر عنوانِ تشريفاتدار صرفاً بري ظاهرسازي و تأييدطلبي و فريبندگي باشد.
بنابراين وقتي مقام سلطنت و مملكتداري،استبدادي و ديكتاتوري شد اين حالت بههمه قسمتها سرايت خواهدكرد و يك دستگاه استبدادي نميتواند در تمام مراحل و مراتب خود و در روابط كليه مأمورين و شاغلين و مسئولين با مردم غير از رويه استبدادي و فاعل ما يشائي داشته باشد.
* * *
پس ملاحظه شد با هر خوشبينیكه خواستيم بهاستبداد نظركنيم و از هر دري كه وارد شديم تا راه دفاعي بري آن و دلخوشي و اميدي بري خود بيابيم توفيق نيافتيم. بالاخره پادشاه هرقدر خوبباشد از پيغمبر برگزيدهيِ معتمد خدا كه نميتواند داناتر و دلسوزتر و عادلتر و تواناتر باشد. اگر استبداد و خود رأيي ميتوانست چيز قابل قبول و خوبي باشد خدا به پيغمبرش سفارش نميكرد:
«…وَشَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ»
و در تعريف مومنين نميفرمود
«… وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ».
نه پيغمبر اسلام و نه علي عليهالسلام، با همه تأييدات الهي و عصمت ذاتي و عدالت و نبوغ و دانش و بينشي كه داشتند، با وجود اعتماد و اطاعت كاملي كه بر مومنين فرض بود، هيچكدام با خودرأيي و تحكم و فاعلمايشائي حكومت نكردند. هميشه مشورت با مردم و تبعيت از نظر اكثريت ميكردند.
مواردي در تاريخ نشان ميدهد كه عقيده و ميل آنها خلاف عملي بوده است كه به پيروي از آراء مومنين اجراء نموده اند (مثال: خروج از مدينه و جنگ احد، قبول حكميت در جنگ صفين).
ب) دلائل عليه، آثار و زيانهي استبداد
در قسمتگذشته،از مزايا و ضرورت روش استبداد بهزعم طرفداران آن و اميدواريهائي كه ميتوان به آن داشت صحبت كرديم. ديديد كه اين مزايا و انتظارها جز تصور و توهم چيزي نبوده و اگر خاصيت يا احتياجي درآن سراغ داده شود و مثلا بري برقراري نظم و امنيت ناگزيرش بدانند، وقتي جنبه لزوم و ضرورت پيدا ميكند كه روش يا رژيم ديگري نتواند همان كار را به وجه بهتر يا مساوي انجام دهد.
بهعلاوه، بري قضاوت و قبول هر چيزي نميشود تنها به مزايي واقعي يا ادعائي آن توجه نمود. لازم است تمام آثار و نتايج و مخصوصاً امكان زيانهي آنرا نيز مطالعه نمود و با ما بهازاء يا عوض آن، مقايسه كرد و خوب و بد را روي هم ريخته و تصميم گرفت.
سلطنت استبدادي ايران با ٢٥٠٠ سال سابقه تاريخي خود و سلطهي كه بر عوام و خواص داشته و قبضهي كه از امور و شئون مختلف اجتماع كرده است چيزي نيست كه بدون اثر و ارث گذشته باشد و در ايران و در وجود ساكنين اين مملكت نفوذ نكرده باشد.
ملاحظه كنيد كلمه شاه چقدر در زبان فارسي تكرار ميشود:
شاهراه، شهير، شاهكار، شاهوار، شاهسيم، شاهآباد، شهسوار، شهباز، شاهپرك،شاهرگ، شاهدانه، شاهنشين، شاهتوت، شاهمردان، شاهزمان، شهمير، شاهپريان … .
بعدها كلمه سلطان و ملك هم در القاب و عناوين خيلي وارد شده است:
ملكالشّعرا، سلطانالواعظين ، ملكالمتكلمين، تيزابسلطاني، كباب سلطاني ، مقربالخاقان ، امينالسلطان … .
طبيعي است كه ما بينحكومت وملت، قهراً روابط و تأثرات متقابله يا مبادلاتي برقرار ميشود. در حكومتهي نوع دموكراسیكه حكومت منبعث از مردم و منتخب آنها است تأثير ملّت و مردم را روي دولت خيلي بيشتر ميبينيم.ولي در حكومتهي نوع استبداد، در عين آنكه تبادل و تأثيرهي متقابله برقرار است ولي شدت اثر از ناحيه حكومت اعمال ميشود. در آنجا مردماند كه حكومت را ميسازند و در اينجا بهعكس. بنابراين ميارزد كه به كُنه و طبيعت روش استبدادي مراجعه كرده و احوال و اوضاع اجتماعي مملكت و روحيّات ملّي را در مقابلش قرار دهيم، بهشكايات و درد دلهي مردم رسيدگیكنيم و علت و معلولها را جستجو نمائيم.آثار و زيانهي استبداد (اگر وجود داشته باشد) را تشخيص دهيم. بعضي از اين آثار و زيانها و شكاياتكاملاً آشكار است يعني بهزبان آمده و ميآيد. بعضي ديگر را بايد با تحقيق و تطبيق بيشتر بيرون بياوريم. خواهيم ديد كه پارهي از آنها (كه بيشتر مورد توجه و اعلام شدهاند) خصوصي و فردي است (ظلم ها، سلب حقوقها، فشارها و غيره) ، برخي ديگر اجتماعي و ملي است (ناامني و ناتواني، عقبافتادگي، استعمار و غيره) و دستهي هم هستندكه مستور و عميقاند ولي عامتر و شايد مهمتر باشند. آنهائيكه در تربيت و در نسل و نژاد اثر گذاردهاند. اتفاقاً مبارزه با اين دسته و محو آنها هم واجبتر است و هم مشكلتر. حال بيائيم و اين زبانها را در رابطه با عوامل اجتماعي بررسي كنيم.
1. ظلمهي خصوصي وعدم تأمين فردي،
2. سلب تأمين قضائي و عمومي و بهكار نيفتادن سرمايهها و عدم همكاري،
3. بیثباتي و عدم استمرار، رابطه استبداد با استعمار،
4. تأمين استقلال و سِرِّ بقي ايران،
5. قدرت فرهنگي و معنوي ايران مرهون چيست؟،
6. مسأله شخصيت و آزادي،
7. اخلاق و تقوي در حكومت استبداد،
8. ابتكار و استقلال و استبداد،
9. استبداد و اصلاحات،
10. در محيط استبداد آيا خدا پرستيده میشود؟
1- ظلمهي خصوصي و عدم تأمين فردي:
اگر در آسمان ايران يك دست ضبطصوت كار گذاشته بودند و نوار ٢٥٠٠ ساله آن را امروز جلو ما بر ميخواندند متناوباً دو رقم صدا از آن ميشنيديم. بري روزها هياهوي بهمآميختهي از فرياد دورهگردهي كوچه و بازار و گفتگوها و بيا و بُروها ، و لابلي آن ، گاهگاه كلمات موزون يا چرب و نرم در مدح پادشاهان و اميران و در حمد و ثني بزرگان. اما مجدداً به تدريج سروصداها ميخوابد و همه چيز خاموش ميشود. اگر بلندگویِ دستگاه را خيلی خوب تنظيم و تقويت كرده بودند ميديديم سكوت مطلق نيز حكمفرما نبوده صداهای خفيفي بهگوش ميرسد. و با قدري دقت زمزمههائي از درد و ناله و نفرينهي فراوان به لهجههي مختلف شهري و دهاتي ميشنيديم كه از دستِ فراشهایحكومتي، اربابها، مباشرها، مأمورين دولتي، قوي انتظامي، حكام، شاهپوران، و پادشاهان و زورمندان، به درگاه رفيع الهي، در نيمههي شب بلند است …
خدا ميداند در اين كشور داريوش چقدر فرياد و فغان مردم از ظلم بيدادگران برخاسته و چقدر آه و ناله تبديل بهخون دل شده است.
بديهي است آنجا كه آدمي داري ارزش و حقوق نبود، قرار و قانوني حكومت نكرد و بري مردم حافظ و حامي وجودنداشت، جز آنكه مقام وحق، مخصوص يك نفر باشد و منافع و نظريات و اراده او حكم قانون را داشته تنها سايه عنايت او محافظت و حمايت محسوبگردد، ديگر پايمالشدنِ حقوق اشخاص و از بينرفتن مال و جان آنها مستقيماً از ناحيه كسان و بزرگان يا مأمورين او عادي ميشود. عزل و نصبها، امر و نهیها، حق و ناحقها تماماً در آن جهتِ واحد، تنظيم ميگردد.
اگر بري مصلحت وقت و رعايت صورت ظاهر، آئين و قانوني و قضائي هم وجود داشته ، چه مقام و قدرتي مانع آن شود كه روحانيون منتصب و متمتع و مشاورين برگزيده و حقوق بگيرِ خود دستگاه و مأمورين جور واجور كه به لباس ضابط دادگستري درآمده و بر مسند قضا نشستهاند، ديانت و عدالت و قضاوت و همه چيز را بري خاطر منافع ارباب و بر طبق دستور، تعبير و تحريف ننمايد:
«إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَى. أَن رَّآهُ اسْتَغْنَى» [1]
اين قانون كلي آزمايششده خلقت و لازمه طبع بشريت است كه به زبان وحي بر ما اعلام گرديده است. انسان هر كس و هر جا باشد، همينكه خود را بینياز و بیبند و بار ديد سركش ميشود. چون چموش، لگام پاره ميكند و بههر طرف لگد ميپراند: به دين، به قانون، به مردم، به انسانيت، و عواطف، بهحقوق مردم … بدون آنكه حدود و حسابي جلوي تاخت و تاز آن را بگيرد.
لازم نيست تعدي و تجاوزها از ناحيه پادشاه يا حاكم مستبد، صرفاً و به خاطر او باشد.
اولاً همانطور كه در قسمت اول گفتم استبداد ، در تمام شئون تابعه ، استبداد ميآورد يعني كشور كه در رأس آن حكومت استبدادي وجود دارد ، اداره همه قسمتهي آن ، چه دستگاههي حكومتي، چهكشاورزي و امنيتي، چه بازار و حتي خانوادگي، بهروش استبداد خواهد گرديد. هر رئيسو آمري، در حوزه خود، شاه يا حاكم مستبدي ميشود. مستبدي كه فقط كافيست حسابش را با مستبد كل بهطريقي تنظيم وتصفيه نمايد تا دستش از جهات ديگر و با زير دستان، باز باشد.
ثانياً وقتی در يك مجموعه و دستگاهقضايي، خاصهخرجي، استثنائاً بري خاطر مقامي يا موضوعي پيش آمد و امر و دستور دخالتكرد، حال دختري را پيدا ميكند كه پرده عفتش را يكبار بردارند.شيرازه در ميرود و راه بري دخالت و استفادههي ديگران و معامله و ارتشا، باز ميشود.آن وقت نه تنها اعتبار واثر دستگاه عدالت در زمينه منافع و اوامر مقامات اعلیسست و معكوس ميشود بلكه شاهين عدالت هردفعه
به مختصر بادي و باري، بهجانب هر ذي نفوذ و ناحقّي، خم خواهد شد.
اصولاً هيأت حاكمه غاصب مستبد، بري حفظ حيات و پيشرفت اغراض خود، مجبور است افراد استخواندار و شرافتمندِ پاكدامن مستقل را از دستگاه قضائي طرد كند و آنجا را ضعيف و مطيع خود نگاه دارد.
دركشور استبداد همان اعيان مقرّب و مأمورين، يا دلالان مظلمه نيز در امان نبوده همينكه حاكم كل بهدليلي نارضايتي وعدم اعتماد نسبت بهآنها يافت، واژگون كردن و كشتنشان ولو با شرافت و حرمت اميركبير،قائممقامها، يا قرابت برادري و عموزادگي خود پادشاه مستبد باشد ، مثل آب خوردن است. اصولاً در چنين شرائطي مردم ازآن دو نعمت بزرگیكه فرمودهاند: «نِعْمَتانِ مَجْهُولَتانِ اَلْصِحَةُ وَ الْاَمانَ»[2] محرومند. هيچكس، چه بالا و چه پائين، چه فقير و غني امنيّت خاطر و اطمينان ندارد. اگر مورد تعدّي قرارگرفت بیپناه و بیياور است.يا در قربِ جوار مراكز قدرت بايد جستجوي دفاع و پناه نمايد يا به استتار و اختفا و انزوا، يعني استعفي از فعاليت و حيات بپردازد تا مورد طمع و حسد قرار نگيرد.
2-سلب تأمين قضايیعمومي و بهكارنيفتادن سرمايهها و عدم همكاري:
آنچه در بند (١)گفته شد تجاوزها و تحميلهائي بود كه بهحقوق شخصي افراد ميشد. متأسفانه در كشور ما، شِكوِهها از حدود خصوصي جلوتر نميرفته است. هر كس بالاخره چاره و لانهي بري خود میيافته يا بهنحوي تن به قضا و قسمت ميداده است. بههمين دليل هم قلع ماده هيچگاه نميشده و صحنهها دائماً تكرار ميگشته است.
ولي مضار و مظالم استبداد، به حدود خصوصي ختم نميشود. وقتي در كشور امنيت و اتكا و استحكامي بري حقوق و نفوس وجود نداشت و اصلاً قوه قضائيه به ترتيبي كه در بالا گفته شد بیارزش و بیاثر، فاقد استقلال و اختيار و احاطه بر امور گرديد و بهدست دستنشاندگان دستگاه جور و جهالت اداره شد و اعتماد و اطمينان رخت بر بست، طبيعي استكه افراد، سرمايهها و استعدادهي خود را بيرون نميآورند و بهكار نمياندازند.
هركس ارثيه يا سرمايه مشروع يا نامشروعی داشتهباشد بهصرف احتياجات شخصي
و خوشگذرانيهي آنیميرساند يا بهخارج ميفرستد . حتي سرمايههي انساني و استعدادها خفته و مجهول ميمانند يا در راههي لغو و فساد صرف ميشوند. پس ركود سرمايه است و فرار آنها.
با نبودن امنيّت قضايی جرأت و جسارت از همه سلب ميشود ، دورانديشي و بلندپروازي منتفي ميگردد و نقشهها و طرحهي مدّتدار و وسعتدار كه بايد مدّتي بذر بپاشند و زمينه بسازند و توسعه بدهند تا بعدها نتايج عالي ببرند ، در نطفه عقيم ميمانند. بهفرض كه سرمايههائي وجود داشته يا سرمايههای كوچك بخواهد بهكار بيافتد،چون اطميناني بهتشكيل شركت، برطبق قوانين محكم مطمئن و حمايت شركاء در قبال استفادهچيان يا مأمورين وجود ندارد، شركتهي بزرگ و اساسي، تشكيل نميگردد. مؤسسات توليدي كشاورزي و صنعتي و اقتصادي بزرگ، محال است در چنين محيطها با فكر و سرمايه مردم درست شود.
با عدم استقلال و ضعف نيروي قضائي و با رواج ارتشاء و اعمال نفوذ در كشور، ميدان مساعدي بري شيادان و خطاكاران تأمين ميشود. كسي اطمينان به اينكه اگر همكار يا نماينده و كارمند او كلاه سرش گذاشت، مؤاخذه خواهد شد، نمينمايد بنابراين در فعاليتهي اقتصادي و خدمات اجتماعي شعاع عمل هر كس محدود بهدسترسي يا چشمرس شخص او ميگردد. هيچگاه نظير آن مؤسساتكه ميبينيد در تمام محلات و شهرهي اروپا شعبه و شاخه داشته و مصنوعات و محصولات خود را در سراسر دنيا پخش ميكند و ارز و قدرت بري مملكت برميگرداند در اين كشور درست نخواهد شد.
اين از بابت تجمع سرمايه و تشكيل شركتهي تجاري بود. اما در حكومت استبدادي، افراد هم دور هم جمع نميشوند و همكاري به هر صورت و مقصدي كه بخواهيد، عملي نميگردد.
دليل قضيه خيلي واضح است: در حكومت فردي فاعل ما يشائي، همه آمال و اعمال افراد، متوجه تقرب و توسل بهمركز قدرت است و چون منافع و بركات وجودي يكنفر محدود است مسلماً ميان داوطلبان خدمت و پويندگان تقرب بهمركز يا شعب قدرت و ثروت، يك سلسله رقابتها و حسادتها پيش ميآيد. نه تنها هماهنگي و همكاري موضوع پيدا نميكند بلكه دشمني و مزاحمت و بدگماني و دوري رونق پيدا ميكند. رژيم استبداد هيچگاه نميتواند نه در بالا و نه در مراتب مادون و در جامعه ، دوستي و همكاري بياورد. وقتي در يك جامعه دوستي و همكاري حاصل ميشود كه هدفها و منافع افراد، مزاحم يكديگر نبوده بلكه رسيدن به آنها محتاج و لازم به مشاركت باشد و در مرحله اول ، اشتراك هدف وجود داشته باشد. چنين منظوري جز در رژيم دموكراسي يا حكومت عمومي نميتواند فراهم گردد. مضافاً به اينكه هر گونه همدستي و همراهي افراد، يك حداقل اعتماد و استمرار لازم دارد.
با هدف و برنامههي تحميلي و با عدم اعتماد و ناپايداري،مسلماً كسي دست دوستي و همكاري بهديگري نخواهدداد. بهفرض همكه خود دستگاهِ ديكتاتوري، برنامههي با زرق و برقي، پيشِ پي ملت بگذارد يا بهصورت ظاهراً ملي بخواهد اجرا نمايد، كساني كه مأمور اجرا و ابلاغ هستند و در طرز انتخاب و انتصاب آنها صلاحيت و صداقت كمتر مورد توجه قرار ميگيرد تا نوكرصفتي نسبت به اربابان يا سودرساني بهآنان، هيچگاه نمیتوانند علاقه و اعتمادي در افراد ايجاد نمايند و همكاري صادقانه و صميمانهي جلب كنند.
اصولاً هر دستگاه استبدادي بري حفظ مقام متزلزل خود و ترسي كه پيوسته از اتحاد و ارتباط مردم با يكديگر عليه خود دارد هيچ وقت مايل نيست در ملت دوستي و همكاري برقرار شود. دستگاه استبداد طبعاً از هر گونه تشكيل و اتفاق و همكاري جلوگيري مينمايد. عمل او بر طبق اصل «تفرقه بيانداز و حكومت كن»، توطئه و تجزيه است.
حال همه اينها،يعني عدم تجمع سرمايهها و عدمتشكل و همكاريها و عدم امكان تمركز و توليد نيروها را درنظر بگيريد و از طرف ديگر به خاطر بسپاريد كه دنياي امروز چگونه مظهر بروز عمل نيروهي بزرگ است وكدام يك از شئون تمدن اعم از فعاليتهي تجاري، علمي، فني، كشاورزي، ملي و دولتي عصر جديد است كه بهصورت واحدهي عظيم در سايه تجمع سرمايههي هنگفت مالی و فكري و با هماهنگي و همكاري افراد بيشمار انجام نگردد. كارخانجات و مؤسسات توليدي جنبه ملي و بينالمللي پيدا كرده است تفحّصات علمي و اقدامات عمراني نيز ديگر در يك آزمايشگاه خصوصي و مناطق محدود انجام نميگردد، آنها كه بخواهند با وسائل ضعيف و مقياسهي كوچك قديم زندگي كنند، كلاهشان در اين دنيي خروشان از فعاليتها و قدرت، پسِ معركه است! ملاحظه ميكنيد كه به اين ترتيب به اميد هر گونه توسعه و توفيق اقتصادي يا علمي و اجتماعي كه قرار باشد با نيروي مردم با سرمايه و كار آزاد انجام گردد، در رژيمهای استبدادي مقطوع و منتفی است مگر آنكه با اسلوب سوسياليستي دولتي يعني رژيم اتاتيسم[3] يا مونيسم[4] بخواهند همه كارها بگذرد.در اينصورت تكليف سلطان مستبد چه ميشود؟ آيا جمع بين سلطنت استبدادي و رژيم سوسياليست يا كمونيست ميسر است؟ اسم و عنوان كه عوض شد همكاري و همفكریمردم ديگر لازم نخواهد بود؟ با اجبار و دستور همه چيز درست ميشود؟
البته در اين مملكت همه چيز شدني است. چون حقيقت و واقعيت منظور نيست، اسم و ظاهر كافي است. اگر غرض دلخوشي و فرونشاندن هوسها است اشكالي ندارد ولي دردي را دوا نخواهدكرد و قدمي جلوتر نخواهيم رفت.
عوايد ملّي و بودجههي دولتیصرف ميشود ، ساختمانهي پرعرض و طول و ارتفاع بنا ميشود، نطقهي افتتاحيه وگزارشهي يكطرفه ايراد ميشود…اما حاصل نهائي به صندوق شركتهي خارجي و به جيب مقاطعهكاران و مأمورين داخلي ميرود.آنچه برای مملكت و ملت ميماند، هياهو و هيولاهي بيحاصل يا زيانبخش است. آن بيماری كهنه و دردناك ملیكه مانع هرگونه تشكل و اتّحاد و همكاري در هر زمينهي ميباشد. يعني روح انفرادي (انديويدوآليسم)كه تا حدود زيادي زائيده استبداد ٢٥٠٠ ساله است. البته در تشكيل اين روحيه عوامل نژادي و جغرافيايي و فرهنگي و سياسي زيادي دست به دست هم داده ، تماماً دخالت داشتهاند . انصافاً نميتوانيم تمام تقصير را بهگردن سلطنت استبدادي بياندازيم. مثلاً ارتزاق ايران بيشتر از كشاورزي بوده است وكشاورزي برخلاف صنعتگري و تجارتپيشگي، آن هم درشرايط خاص فلات ايران، با دهات مجزي مستقل از يكديگر، ايجاد يك نوع استغناء و انزوا مينمايد. همچنين تهاجمها و اختلافاتي كه پيوسته مردم ايران در معرض آن بودهاند تأثير به سزا در تمايل افراد به احتراز و اختفي از همديگر داشته است تا آنجا كه حديث يا ضرب المثل: «اِسْتِر ذَهَبِكَ وَ ذَهابِكَ وَ مَذْهَبِك»[5]، يك شعار و تدبير دفاعي ايرانيان شده است. مفاسد اخلاقي و دروغگوئي و كلاهگذاري (كه بعداً در بند پنجم خواهيم ديد ناشي از چيست) نيز به نوبه خود دلها را بدگمان و بدبين بههم كرده، هر كس سعي داشته است به مشي خود برود و همخرج و همراه با كسي نشود … ولي در هر صورت و علاوه بر تمام اين اوضاع و احوال، بهطوريكه در بالا تشريح كرديم، لوازم و منافع حكومت استبدادي نيز كمك شايان به جدائي و دو دستگي مردم نموده و مينمايد. بنابراين نه تنها درگذشته ، بلكه درآينده نيز ما را از اين نعمت و نيروي بزرگ، يعني سهولت تفاهم و توافق با يكديگر ، بري مواجهه با مسائل و مشكلات روز و بري نيل به حكومت دموكراسي و پيش بردن آمال و برنامههي ملّي، محروم ساخته است. و اينكمزياني نيست.
3- ناامني و بیثباتي و عدم استمرار و استقرار امور و رابطه استبداد با استعمار:
تمركز اختيارات در يك جا و ميل به تقرب همه افراد به مراكز قدرت كه لازمه حكومت استبدادي است نه تنها زيانهائي را كه در بندهي ١ و ٢ از نظر عدالت و امنيت قضائي اشاره كرديم بهبار ميآورد بلكه از جهات عديده ديگر نيز ميوههي تلخ و خانمانسوز خود را بروز ميدهد … .
شخص اول رژيم استبداد، خواه ناخواه بشري است مردني و رفتني. تازه در مدت حيات و قدرت نيز، تابع حوادث و عوامل خارجي بوده نميتواند پيوسته بهيك حال و روال باشد.
از طرف ديگر مردم هم در نتيجه عدم امنيت قضائي و اعتماد، و عدم همكاري، پي خود را كناركشيده رئيس مستبد را با هواخواهان و مأمورينش بهحال خود خواهند گذاشت. چنين دستگاهي كه ريشه و تكيهي در جامعه ندارد همانطور كه در تاريخ ايران ديدهايم دائماً در معرض نوسانها و تغييرات عظيم است.
دانستيمكه بنگاهها و تشكيلات ملي همكه با اساس و بر مداري دائرشده نسل اندر نسل باقي بماند و بگردد، نميتواند ريشه بگيرد. همه چيز كم رشد و كم عمر بوده، خيلي هم كه دوام كند با صاحبان آنها از بين ميرود.
فرد چهآنكه در رأس استبداد است و چه آنهاكه اجزاء هستند،ميميرند و ميروند ولي اگر امور و مؤسسات خواسته يا ساخته اجتماع يا ملت باشد از بين نميرود و مملكت استمرار خواهد داشت. بنابراين اقدامات و تأسيسات حكومت استبدادي و بنيان و شالوده مملكت هر قدر هم كه سنگين و با طول و تفصيل ريخته باشد ، مانند قصرهي مقوائي يا مجسمههي برفي است كه واژگون و ذوب ميشود.
موضوع بسياراهميت و حياتیديگر از نظرملّت خرابيهي متناوب، و بیصاحب و ساماني كارها، در نقاط مملكت است كه از شلاقهي استبداد ميباشد. ثمره تلخ بركنار داشتن مردم از اداره امور خودشان از يك طرف و بیاعتنائي و بيعلاقگي آنها بهامور عمومي و در دست نگرفتن كارها از طرف ديگر، يعني واگذار بودن همه چيز بهدولت و مأمورين و پادشاه، در اين قضايا دخالت مستقيم داشتهاست زيرا كسي نه مأمور و نه داوطلب مباشرت در برآوردن حوائج اجتماع از قبيل نظم، نظافت، خواربار، امنيت، فرهنگ و غيره نميشده است. اگر پادشاهِ علاقهمند مقتدري پيدا ميشد و عنايت به اين قبيل امور ميكرد يا حاكمي را ميفرستاد كه عرضه و نظارت ابراز ميداشت (مثلاً چند نفر نانوا بهتنور ميانداخت يا قصابها را بهشلاق و منجنيق ميبست و دزدي را به دار ميكشيد … ونگفته نماند كه تمام تمشيت و تدبير سلاطين و حكام استبداد، از اين حدود تجاوز نميكرده، كمتر به فكر اقدامات اساسي و چارهجوئيهي ريشهدار و اصلاحي ميافتادهاند)، مختصر فراخي و فراواني موقت پيش ميآمد ولي بهمحض اينكه سايه سلطان يا حاكم از سر بندگان عقب ميرفت، مجدداً بلبشو يا قحطي و سختي رخ ميداد. در صورتيكه اگر جريان مملكت، شاه دستوري نبود و به پيروي از منويات فردي نميگشت، يعني خود مردم دخالت و مشاركت و مسئوليت در امور مربوطه ميداشتند ، به سهولت بري اداره و ادامه كارها تربيت ميشدند و ورزيدگي پيدا ميكردند آن وقت شيرازه كتاب سرنوشت مردم، مثل نخ پوسيده، دم به دم در نميرفت و مملكت بهصورت اوراق پاره در نميآمد.
پس مملكت استبدادي چون وابسته بهفرد است نه در جزئيات و نه دركليات خود نميتواند ثبات و دوام يا استمرار و استقرار داشتهباشد. علاوه بر ناامنیها و ناراحتیهي مردم، فرسودگيهي طبيعي و جذر و مدهي داخلي از يكطرف و حوادث سياسي و طوفانهي خارجي از طرف ديگر، هر دم آن را تهديد بهسقوط و تلاشي مينمايد. درتاريخ قديم و جديد و معاصر، خودتان نظائر زيادي از اين حقيقت تلخ را خوانده و ديدهايد.
البته سابقاً ساكنين اينآب و خاك دائماً شاهد واژگونيهي تاج و تخت و آشتفگي و نابساماني اوضاع خود بودند و كشور جز در دورانهي كوتاه و موقّت ، مانند گاهوارهيِ چهارچوب دررفتهي بود كه قرار و تكانش از هم تشخيص داده نميشد. اما در دوران معاصر، نظيركشورگشائيهي اسكندر و چنگيز، يا غارتگريهي ديگر رخ نخواهد داد. سياست و مصلحت بينالملل قبول چنين تزلزلها را نميكند دول قوي نميگذارند وضع موجود به هم بخورد و بیسامانيهايي كه به زبان آنها است و تماس با منافع و مصالحشان دارد، در جائي رخ دهد. مملكت فاقد ثبات و استقرار را زير عنايت يا حمايت خود ميگيرند و از تحولات داخلي و تجاوزهي خارجي حفظش ميكند. رژيم استبداد را استبدادیتر و مقتدرتر مينمايند كه بهاتكي سرنيزه و وسائل جاسوسي، هر حركت و صدائي را خفه نمايد. آن وقت حاكم مستبد كه تكيهي در ملت خود نداشته و جرأت نميكند به كسي اجازه كلام يا عرض اندام دهد و همچون آدمك بادكردهي در دست حاميان خود قرار دارد ، باد در غبغب انداخته و دائماً دم از ثبات سياسي و استحكام حكومتي خود ميزند. غافل از آنكه تعادل و تسلط خود را در مملكت بايد بدون توافقها و سفارشهي خارج بداند و به محض آنكه توافقهي موقت ، تبديل به تصادم شد ، آنوقت است كه مملكت و ملت را به حال خود رها كرده نميداند به كجا فرار كند و به كجا پناه ببرد. چنين داعيههي ثبات سياسي كه توأم با خفقان آزادي وسكوت مرگبار ملت است خود نشانه عدم استقرار و حاكي از استعمار است.درگذشته، استبداد عدم استقرار ميآورد ولي حالا استعمار ميآورد و استعمار نيز طالب استبداد و استقرار دهنده آن است. البته مقصود ما، استعمارِ زير پرده استقلال است. در يك رژيم دموكراسي و يا پارلماني، منافع استعمار نميتواند بهراحتي تأمين گردد. افكار عمومي و آزادي مطبوعات و انتقادات، اسرار و ايادي آنها را آشكار ميسازند و هر تجديد انتخابات، تهديدي بري نقشهها و منافع آنها ميباشد. بنا به ضربالمثل قديمي خودمان كه «كدخدا را ببين و ده را بچاپ»، سياستهي خارجي، خيلي راحتتر و بیسر و صداتر ميتوانند با يك نفر كنار بيايند تا با يك مجلس و دولتهي منتخب مجالس. يك فرد را به طرق مختلف ميتوانند زير فشار و گروگان قرار دهند و با وعدة ضمانت حيات و قدرتش، آنچه ميخواهند از او بستانند.
آقایدكتر مصدق فرموده بودكه حكومت من و حكومت ملي بري خارجيها حالت زن نجيب را دارد كه دست به هيچ كس نميدهد ولي حكومت غير ملي و خائن، زن نانجيبي است كه همه حريفان را راضي ميكند.
4- رژيم استبداد و سِرِّ بقي ايران:
در قسمت اول بحث، اشارهي به اين مطلب كرديم، ولي در آنجا توجه ما صرفاً به وضع مملكت بود. كاري به دولت و استقلال مملكت و به مسأله بقي ايران در تاريخ گذشته جهان نداشتيم.
اين همان حرفي است كه ميزنند و ادعائي است كه مينمايند. حتي بعضيها سِرِّ بقا و عمر ٢٥٠٠ ساله ايران را مرهون سلطنتو شاهپرستي دانسته وگفتهاند:
«اگررژيم چنيننبود يعني استبدادي نبودحتماً صد بار تا بهحال از بين رفته بود.»
مسأله ارزش آنرا دارد كه با حوصله و تفصيل بيشتري مطالعه شود.
ادعي بقا و دوام ايران از جهتي صحيح است و از جهتي غلط.
وقتي ايران را با دولتها و ملتهي مانند: آشور، كارتاژ، مصر، يونان و حتي «روم» مقايسه نمائيم میبينيم آنها با وجود دورانهي بسيار مشعشع و پر اقتدار و شكوهي كه داشتهاند، بعضي ها بهكلي از صفحه روزگار محو شده نام و نشان و نژادي از آنها باقي نمانده است و بعضي ديگر مخلوط و محو در كشورهي ديگر گرديده هيچيك امروزه نماينده و وارثي ندارند. ولي ايران كماكان پابرجا مانده و خود را حفظ كرده است. البته قسمت اول بيان فوق كه مربوط بهمحو بعضي كشورها ميشود درست است ولي قسمت اخير آن بهطور مطلق نميتواند صحيح باشد. زيرا بالاخره در سرزمين موسوم به ايران، مردم و دولتي وجود دارد كه نامش ايران است گو اينكه در سرزمين مصر و يونان و روم،هم مردم و دولتها، بههمان نام وجود دارند. ولي از نظر مطلق و واقعي اگر خواسته باشيم، ايران در ظرف اين ٢٥٠٠ سال چندين بار مشخصات خود را عوض كرده است. نژاد امروزي به هيچ وجه از نسل اصلي نيستند و… .
از همه مهمتر آنكه در اين ٢٥٠٠سال سلطنت هيچگاه استقلال و استمرار شاهنشاهي آنطوركه ادعا ميكنند نداشتهايم.مدتي از ايندوره را هم مهاجمين خارجي بر ايران حكومت كردهاند. البته مملكت را همراه خودشان نبردهاند، بلكه ديدهاند مزاحمت چنداني نيست، خيلي خوش ميگذرد، جا خوشكرده در سرزمين ما منزل نمودهاند و بهزاد و ولد پرداختهاند.نه تنها استقلال و استمرار شاهنشاهي نداشتهايم بلكه سلطنت و سلاطين بههيچ وجه نتوانستهاند جلويِ متجاوزين را بگيرند و استقلال ما را حفظ كنند. اول كسي كهپا به فرار ميگذاشته، همانها بودهاند.
بهعلاوه، سرسلسلههي ما و سلسله جنبانهي ما ، كارشان دائماً تجاوز به يكديگر
بوده بدون آنكه از ناحيه متصرفين و سلاطين قبلي مقاومت عمدهي ببينند. همينكه پا در ركاب ميگذاشتند در عرض چند ماه از شرق تا غربكشور را تسخير ميكردند. گوئي شهرها و ايالات ايران بیدروازه و بیدفاع بودهاند. آنهاكه تخت و تاج و حيات خود را بهاينسهولت ازدست ميدادند چطورميتوانستند حافظ استقلال ايران باشند؟
ذات نا يافتـه از هـستي بخـش كي تواند كه شود هستي بخش
معذالك اين واقعيت قابلانكار نيستكه وضع ايران عليرغم تهاجمهي خارجي و تلاطمهي روزگار و امتزاج و انقلابهائي كه در نژاد و زبان و فرهنگ آن رخ داده است با وضع كشورهائي مانند كلده و مصر و فنيقيه و يونان و روم، فرق دارد. اگر زير و زبرهائي از پارهي جهات پيش آمده است طوري نبوده كه به كلي مليت ما را از بين ببرد، بالاخره با همه تغيير و تحولها، هويت و شخصيت اصلي حفظ شده است و از اين جهت حقيقتاً ايران نسبت به سايرين امتياز دارد.
استقلال ما و حكومت ايران مكرر نابود شده ولي همه چيز از بين نرفتهاست. پس از چندي، ايرانيت سر در آوردهاست. يا بيگانگاني كه مملكت را تصرفكرده بودند پرچم و عنوان ما را به خود زدهاند. بايد ديد اين امتياز معلول چيست؟ آنچه در احيا و جانگرفتنهي مجدد به ايران تأثير داشته و افتخار ما ميباشد، تفوق فرهنگ و استعداد ما بر تسخيركنندگان بوده است. مهاجمين اگر چه به لحاظ نيروي لشگري و خصلت جنگي، بر ايرانيان غالب ميشدند ولي به لحاظ نظام اداري و هنر و زبان و آداب و مذهب، خود را در مرحله پائينتري ميديدند و به لحاظ معنوي خود را مغلوب و محتاج ميدانستند. اين است كه بزودي در صدد ترميم اين نقيصه برآمده بري احراز تساوي و برتري، به لباس و آداب و آئين ايراني در ميآمدند. حتي به آن افتخار ميكردند. خود را مروّج ادبيات و اشعار فارسي ميكردند و مذهب ما را اختيار مينمودند. و گاهي كاسه گرمتر از آش ميشدند، از جهت اخير فقط تصرف اعراب استثناء ميباشد. خلفي عرب رسوم اداري و آداب درباري ايران را گرفتند و هنر و ذوقيات و اصطلاحات زيادي از زبان فارسي به ممالك عرب زبان و اسلامي سرايت كرد. ولي مذهب اسلام چون برتري بارز از هر جهت بر مذهب قبلي ايرانيان داشت با برچيده شدن تسلط اعراب از ايران، رخت برنبست. ايرانيان نسبت به آن وفادار و معتقد ماندند و حتي عامل انتقال آن نيز شدند. خط عربي نيز چون بر خط پهلوي برتري داشت با تكميل و تطبيقها ماندگار شد. ولي نژاد و فرهنگ و افكار، يك تركيبي از آن، با آنچه سابق وجود داشت، پايدار و برقرار گرديد.
پس بهطور خلاصه، سِرِِّ بقي ايران (اگر مفهوم نسبي خاصي بر طبق توضيحات بالا به آن بدهيم)، بههيچوجه مرهون وضع حكومتي و كشوري نبوده است بلكه از اين بابت دولتها منتهي ضعف و سستي را نشان داده اند و سلطنت استبدادي و روحيه ملازم با آن، مسئوول اصلي اين ننگ ميباشد، اما از جنبه فرهنگي و معنوي، بلي ايران تسلط و تفوقي بر دشمنان داشته و توانسته است شخصيت و مليت خود را تا اندازهي حفظ بنمايد و تا بهحال باقي بماند.
اگر ملت و مليّت ايران بهكلّي نابود نشده، بري اين بوده است كه استبداد تسلّط كامل مطلق مستمر در تمام زمانها و مكانها نداشته، فرصتهائي بري نفسكشيدن و جانگرفتن مردم پيدا شده است. هم دورانهي ضعف بري سلاطين و سلسله ها پيشآمدهاستو هم حكمواثر آنها نميتوانستهاست در اعماق مملكت و گوشه و كنارهي كوه و جنگلها و بيابانها نفوذ نمايد. گاه گاه مردم بهحال خود واگذاشته شده، توانستهاند روي پي خود حركتي نمايند. همچنين پناهگاه و درگاههي ديگري بري حيات معنوي و ذوقي آنها وجود داشته كه محلي بري ابراز ارادت و فعاليت و نشاط پيدا كردهاند.
ولي در دوره معاصر و بعد از اينها،چنين نخواهد بود؛ از يكطرف تسلط و حمايت استعمار و جبران ضعف و كسريهي استبدادي را نموده، او را همه وقت و همه جا سرپا و بينا نگاه ميدارد. از طرف ديگر، وسائل فني و نظامي و اداري و عملي جديد به دولتها اجازه و امكان داده است با دورافتادهترين نقاط كشور و كوچكترين امور ارتباط و احاطه داشته، همه چيز را قبضه نمايد و مخصوصاً منابع و موضوعات ذوقی و فكري و معنوي را در اختيار و اداره خودگرفته جي نفسكشيدن برایكسي باقي نگذارند.
اما قبل از آنكه به چارهجوئي و راه فرار از اين بنبست بپردازيم چند مطلب ديگر را باز در پيش داريم كه در اين قسمت از بحث بررسي نمائيم و فعلاً لازم است در زمينه تكيهگاه فوق يا سنگر دفاعي معنوي ملّت، مطالعه بيشتري بكنيم.
٥- قدرت فرهنگي و معنوي ايران مرهون چيست؟
ميگوئيم تسلط و تفوق فرهنگي و معنوي ايران كه سبب شدهاست مهاجمين را مقهور و منحل در خود بنمايد بههيچوجه مرهون سلطنت و مربوطبه شاهپرستي نيست.بلكه بهعكس فرار يا عكسالعمل در برابرآن ميباشد. بري توضيح و توجه بيشتر بهشرح يك يك مظاهر و مفاخر و معنويات و فرهنگ و ذوقيات ايران ميپردازيم، ادبيات، صنايع ظريفه، معماري، قالي، علوم و بالاخره مذهب.
ادبيات فارسي از جهتي پرمايهترين و بارزترين افتخارات ايراني و سبب شهرت و نفوذ فرهنگ ما در ملل ديگر شده است و يكي از مظاهر شعر فارسي، مدح سلاطين و امراء و جلوهگاه آن، در دربارها بوده است. البته اگر ارزش و شهرت ادبياتمان را در مضامين مديحهخواني آن بدانيم، حق است كه خلعت اين خدمت و افتخار را بر دوش استبداد بيندازيم ولي قصائدي كه بهمدح سلاطين ختم ميشود و ابياتی كه گرانبهاترين صلهها را دريافت ميكردهاست وقتیدر زمان و مكان و دوران و از قلمروِ ممدوح دور ميشده است، خريدار و خواهنده كمتر پيدا ميكرده است. عنصریها، فرخیها، انوريها و قاآنيها كه به لقب ملكالشعرائي مفتخر ميشدند و آن اشعار آبدار را سرودهاند نام و نشان چنداني از آنها باقي نماندهاست و در خارج ايران كمتر كسي آنها را ميشناسد يا ياد ميكند. اما از ستارگان قَدَرِ اولِ آسمان ادبيات ايران، اگر فردوسي را كه معاصر سلطان محمود غزنوي استكنار بگذاريم، ميبينيم سعدي و حافظ و خيام و مولوي و امثال آنها كه زندهكننده و جاويدكنندگان نام ايران در دنيا ميباشند، تماماً مربوط به دوره هي نظير اتابكان يا هرج و مرج دوره مغول و تيمور و دوران ضعف غزنويان و سلجوقيان، يعني رويهمرفته مربوط به دورانهي ضعف سلطنت وهرج و مرج حكومت استبدادي و معاصرِ سلسلههي كم قدرت و كم شوكت بودهاند. اين شعراء و نويسندگانِ نامي، يا مانند ناصرخسرو، اصلاً مدح سلاطين را نگفتهاند يا اگر گفتهاند جنبه فرعي و معمولي داشته، ممدوحان آنانگمنام و كم اهميت بوده اند. تازه فردوسي كه مورد بیمهري و طرد پادشاه غزنوي واقع گرديده و دشمن او شدهاست متعلق و مخلوق دورهقبل يعني مكتب دقيقي و رودكي استكه هماهنگ و همزمان با سلسلههي ساماني و ثمره رستاخيز ملي ايران در برابر ستمگري و سلطه خلفا محسوب ميشود. طرح شاهنامه را دقيقي ريخت و فردوسي هم ٣٠ سال قبل از به سلطنت رسيدن سلطان محمود، شروع به نظم شاهنامه كرد. بنابراين پادشاهي و استبداد، در پيداشدن شعري نامي و ادبيات عالي ما،سهمي نداشته است.
آمديم سرِ ذوقيات و صنايع ظريفه و هنرنمائيهائي كه در نقاشي و خط و ظروف و لباس و ادوات و زينتآلات و غيره بروز كرده است. البته مصرفكننده و تشويق كننده اصلي اشياء تجملي و هنري،عادتاً سلاطين و اشراف و پولدارها هستند و ظاهراً به آنها حق آب و گل در اين قسمت و ادعي عنايت و خدمت ميدهد. اما:
اولاً لازمه قدرتو ثروت و دنياپرستي، توجه به ظرائف و زوائد زندگي است.
ثانياً وقتي آثار هنري ايران و زينتآلات درباري را با آثار يونان و چين و مصر و فرنگ مقايسه بنمائيم، میبينيم به زور طلا و مصالح قيمتي خواستهاند به آنها ارزش و جالبيت بدهند و از جهت تناسب ابعاد و شكل و ظرافت و بهكاربردهشدنِ دقايق و لطافت ذوقي، غالباً متوسط و معيوب است(مثال: تخت طاووس، ظروف سلطنتي، دسته شمشيرها و خنجرها، زربفت ها و غيره …).
اصولاً ذوقيات و هنرها هميشه در حال سرشاري و آزادي فوران ميكند و از زور و الزام فرار مينمايد.
اما معماري و ابتكارهي ايراني در ساختمان،نمونههي عالیآن در مساجد و معابد كه مورد علاقه و عمل ملت بوده است، ديده ميشود و سرمايه معنوي مردم است. نه در قصور سلطنتي و بناهي حكومتي و اداري و اتفاقاً روي آنها از طرف دولتها، خيلي بيشتر فعاليت و خرج ميشده است. مثلاً در اصفهان كه اينهمه مساجد و آثار مذهبي درخشان و شاهكارهایهنر معماري وجود دارد، ازكاخهي صفوي و دولتي فقط عمارت چهلستون و عاليقاپو پابرجا مانده است كه بهلحاظ صنعت معماري، فوقالعاده عقبتر از گنبد شيخلطفالله و مسجدشاه و مسجدچهارباغ است. در حالي كه هر يك از سلاطين صفوي، مخصوصاً شاه عباس و شاه سطان حسين، قصرها و عمارات فراوان،چه خود و چه درباريان و رجال آنها،ميساختند. بهطوريكه سياحان اروپائي نوشتهاند در سراسر خيابان چهارباغ،از دوطرف تا حدود محل جديد دانشگاه اصفهان، باغات و كاخهي بسيار زيبائي وجود داشته است.
اما بهطوريكه ميدانيد در اروپا اينطور نيست. اگر كليساهائي مانند نتردام پاريس وكاتدرال كلن و وستمنيستر لندن وجود دارد، كاخهي سلطنتي و شاتوهي اشرافي فراوان و حتي ورزشگاههي عمومي نيز، زياد ديده ميشود كه هر كدام شاهكاري بهلحاظ هنر و دقت و استحكام بوده،بهدستور و بهسليقه و بهخاطر پادشاهان و بزرگان و يا دولتها بنا شدهاند. از قبيل؛ ورسي و لوورِ پاريس، قصر باكينگهام و برجِ لندن، كليزئومِ روم، شاتوهي شومبرونِ وين، ساختمان دانشگاه كراكوي، شاتوي پتسدامِ پروس، و غيره.
در ايران قبل از اسلام نيز وضع چنين بوده است. در برابر قصور عظيم تخت جمشيد و آثار شوش و مشهدمرغاب و نقوش طاقبستان، آتشكدهها و انبيه مذهبي مهمي نمیبينيم. در بحث آخر اين بند، آنجا كه در زمينه مذهب صحبت خواهيم كرد، توضيح اين مطلب داده ميشود. ديگر از آثار و مفاخر ايراني كه كاملاً جنبه اختصاصي و ابتكاري دارد، قالي ما است. جا دارد راجع به آن جداگانه حرف زده باشيم زيرا از جهات مختلفي قابل توجه و كاشف حقايقي ميباشد.
الحمد الله اين يكي حتي اسم سلاطين را هم روي خود ندارد كه بگويند مديون آنها است. برخلاف ادبيات و ابنيه كه انتساب آنها را به سلسلهها و سلاطين ميرسانند و مثلاً ميگويند:شعري غزنوي،كاروانسري شاه عباسي يا گجبري سلجوقي، بافتها و نقشهایقالي ايران و پارچهها عنوان محلي دارد: قالیكاشي، جاجيمكردي، قاليچه تركمني، فرش كرماني، تافته يزدي و غيره، علت واضح است، با آنكه دربارها و خانههي اعيان نيز ميبايستي مفروش شود و گرانبهاترين فرشها را بهكار ميبردند ولي فرش چيزي بوده است كه با وضع زندگي و زميننشيني ايرانيان در هر خانه و خيمه و در هر وضع و دوره، مورد حاجت عمومي بوده جنبه تجملي نداشته است تا مخصوص سلاطين و مقربان درگاه شود. بنا بر اين در تمام مناطق و ادوار بر حسب مواد و ذوقهي محلي، بافته و خريده ميشده است. دهاتي و شهري روي آن كار ميكردهاند. قالي ايران جنبه ملي داشته است خصوصاً همانطور كه تا اين اواخر رسم بودهاست قالي،گليم فقط عنوان اثاث خانه و زينت را نداشته، اندوخته اقتصادي خانوادهها محسوب ميشدهاست.دوام فرش و ارزش هنریآن قابليت فروش و صدور و بالاخره خاصيت استحفاظي آن كه هم متاع سنگينقيمت و هم نسبتاً سبكوزن و جمعشو است، وضع ممتازي به آن ميداده است. قالي را زير چشم و زير پا و زير تن ميتوانستند تا آخرين مرحله از دستبرد دزد و غارتگر كه از خصوصيات هميشگي ايران و لوازم استبداد است تا حدودي محفوظ و مخصوص بهخود نگهدارند.
نظر به جهات و خصوصيات فوق، قالي يك سرمايه و يك صنعت به تمام معني
ملي شده است و تنوع و ابتكار و استحكام پيدا كرده است. افتخار آنرا نيز صد در صد بهحساب ملت ايران بايد گذاشت. اين خود نقطه اميدي است بايد شكر كنيم كه لااقل فرش زيرپائي ملت را سلاطين و لشكريان و نوكرانشان به يغما نبرده بري ما باقي گذاشته اند تا در تار و پود پنبه و پشم و ابريشمِ بهم آميخته آن، و در نقش و نگار سياه و سفيد و گريان و خندان آن، و رنگ آميزي زرد و سبز كه مظاهر رنج و رشد ملت است، چه در متن و چه در حواشي، نشانهي از گذشته خود و آئينهي از حال و آينده ببينيم.
راجع به علوم و معارف ايران و عامل پيدا شدن و پرورش آن، بهتر است ضمن بحث در مذهب، صحبت كنيم. زيرا دانشمندان ايراني چه آنها كه در زبان فارسي به تعليم و تحرير پرداختند و چه آنها كه تأليفات خود را به زبان عربي نوشته يا در شمار علمي اسلامي و عرب بهحساب آمدهاند،تماماً از شاگردان و استادان مدارس مذهبي بودهاند و اصولاً در دنيي اسلام تا قرون اخير، انفكاكي ما بين دين و دانش وجود نداشته بنا به توصيه و امر دين، دنبال ادب و حكمت و هيئت و طب و ساير معارف ميرفتهاند و امثال سيبويه و بيروني و سينا و رازي و غياث الدين جمشيد كاشاني و سهروردي و صدر المتالهين را به دنيا دادهاند.
درهر حال، امرمسلم اينستكه اگرگاهاحترام و عنايتي از طرف بعضي سلاطين نسبت به علما و علم شده است و يا نام آنها را در ديباچه پارهي كتب ميبينيم بيشتر از جهت تبركجوئي سلاطين و تعارفگوئي متداول زمانِ علما بوده است.
ضمناً اينارتباط و عنايتسلاطين و امرا به دانشمندان هم،درجنب ارتباط و عنايتي كه از طرف معتقدان و محافل مذهبي به علوم و فنون ميشده است، بسيار ناچيزاست و هم در جنب علاقه و التفاتیكه شاهان نسبت به شعري مديحهخوان و مطربان و ساقيان خود داشتهاند. شاهد اين مطلب داستان سلطان محمود غزنوي با سه دانشمند بزرگ زمان خود ابوريحان بيروني و ابوعلي سينا و سهل مسيحي است.فكر نميكنيم تا بهحال كسي هم مدّعي شده باشد كه آورنده و بسط دهنده علم و فلسفه در ايران، سلاطين و مخصوصاً سلطنت استبدادي بوده باشد.
برويم به قلم آخر از اين بند يعني مذهب:
تنها پناهگاه و مقر مردم ايران از دست استبداد و چيزیكه باعث شدهاست عليرغم مظالم و مفاسد و غارتگريهي همهجانبه استبداد، رمقي بري ما باقي بماند و از صفحه
روزگار محو و نابود نشدهايم، همانا معنويات و مخصوصاً مذهب ما است.
در سايه مذهب، مذهب اسلام، مردم ايران ابراز وجود و عكسالعمل در برابر استبداد كردهاند و هم محل و موفقيتي بري امنيت و فعاليت و نجات يافتهاند.
ديانت در ايران هميشه پناهگاه ضد حكومت بودهاست. عَلَمیبودهاست بري ملّت عليه دولتها و بيدادگري آنها. درآنجا و در اعتقاد بهآخرت، پناه و اميد و توسعه و مشغوليت بري خود جستجو ميكردند. عليرغم دعوي شوكت و تحميل حكومتی كه سلاطين غاصب بري خود جستجو ميكردند. مردم نظائر آنها را بري پيشوايان دين قائل ميشدند. مثلاً مدايحي كه شعرا در نعت رسول و دودمان او سرودهاند، يا تشريفات و عناوينی كه بري ائمه و امامزادگان قائل شدهاند (از قبيل: شاهزاده عبدالعظيم، السلطان علي بن موسي الرضا، اعليحضرت ولي عصر، شاه جمال قم، شاه چراغ شيراز).همچنينتوسعه و تزئينو تجليلي كه در مورد بقاع متبركه و معابد و مساجد بهكار ميبردند مانند: (طلاكاریگنبد، چراغگذاري ضريح، نقره و تزئينهاي ديگرِِ آستانِ آنها، در برابر كاخهي ساطين).
روحانيون يگانه دستهي بودند كه زير بار سلاطين نميرفتند و از آنها اجرت و دستور نميگرفتند و قيامها نيز بهوسيله و بهنام دين صورت ميگرفت. اگر احياناً بعضي روحانيون روي ارادت سلاطين، بهمقام دامادي يا نديمي شاه ميرسيدند، موقعيت روحاني و وجه ملي خود را از دست ميدادند.
بهتبع ديانت و روحانيت، علوم نيز استقلال پيداكردهاست و مردم از طريق خيرات و مبرات و وجوهات مذهبي يا موقوفات علمي، اخلاص و اشتياقي به خرج ميدادند و در اين زمينهها مشتاقانه و آزادانه فعاليتهائي ميكردند.
علت قضايا و توجيه واقعيات فوق، روشن است و ناشي از اسلام و مخصوصاً از تشيع ميباشد. علاوه بر آنكه مسلماني يعني تسليم در برابر مشيت حق و تعظيم و بندگي انحصاري به درگاه ذوالجلال او، امتياز تشيع بر تسنن در اين بوده است كه پيروان علي(ع) از ابتدا زير بار خلافت و حكومت كساني كه حكم ولايت و وصايت از جانب خدا و رسول نداشته اند و امامت آنها از طريق نيرنگ و زر و زور تحميل ميشده است، نرفتهاند . در عالم تسنن خليفه، را اعم از خلفي راشدين و امويه و بنیعباس و عثماني، «اولوالامر» و جانشين پيغمبر و صاحب حق امر و نهي در كار دنيا و دين ميدانستند. روحيانيت و قضاوت و فقه، در تمام مراحل، هر لحظه منصوب و مأجور و مأمور خليفه يا سلطان بود. ولي تشيع حساب خود را بهكلي از خلفا و حكومتهي وقت و سلطنت جداكرده و تا زمان ائمهاطهار از آنها دستور ميگرفتند. بعد از غيبت نيز مدتي نيابت و سپس مرجعيت بر افكار و اعمال شيعيان، حكومت داشت و دارد. بهطوري كه ميدانيد، مرجعيت و مفتوح بودن باب اجتهاد در شيعه، علاوه بر آنكه به اين مكتب، طراوت و امكان مطابقت دائمي با حوادث و تحولات زمان ميدهد، بري آن تأمين استقلال كلي و خاصيت دموكراتيك يا مردمي كرده است. زيرا مراجعه به فقيه و قاضي واعظ و امام و انتخاب و اختيار مرجع تقليد، بسته بهنظر و توجه خود مردم است. بودجه روحانيت و فعاليتهي ديني نيز مستقيماً بهوسيله مردم تأمين ميشود[6] بنابراين تشيع توانستهاست در عين سادگي و عدم تجهيزات جنگي و سياسي و ضعف اوليه، قلمرو خود را در قلوب و افكار مسلمانها و مخصوصاً ايرانيان (كه هم از خلفي سفاك و عياش متعصب عرب تنفر ملي و ديني داشتند و هم از استبداد بعد از استقلال ايران بهستوه آمدهبودند)،توسعه دهد و بري خود استغنا و استقلال حفظ نموده مأمن و مفري گردد. نه تنها فِرَقِ ديگر اسلام برخوردار از اين نعمت نبودند بلكه آئين قبلي ايرانيان يعنیكيش زرتشت نيز رسميت و تابعيّت درباري داشت. يعني دين و دربار همكاري داشته و موبدان مانند شاهزادگان و سپاهيان، طبقات ممتازكشور را تشكيلميدادند و جيره و مقام از شاهنشاه دريافت ميداشتند. بههمين دليلي میبينينم در ايران قبل از اسلام آثار و ابنيه مذهبي در برابر قصور سلطنتي ، جلوهاي نداشته و تحتالشعاع آنها حساب ميشده است. همچنين در اروپي مسيحي نيز ديانت و روحانيّت داري استقلال و جنبه ملّي نبوده است. كاتوليكها تبعيت از پاپ ميكردند كه خود، دربار و دستگاهي داشت. نظام كليسا و سلسله مراتب متقن كشيشان در عين آنكه عامل قدرت و قوَت و آبرو و پيشرفت بري كاتوليسيسم ميباشد، نقطه ضعف و جمود حساب ميشود و جنبه دولتي و تحميلي و سياسي، به آن دادهاست. پروتستانهي انگليس نيزكليسا را دولتي و پيوند بهدربار سلطنتي نمودند. در روسيه قبل از بلشويسم، ارتدكس و تزارها سازش نزديك داشتند.
بنابراين بايد گفت تشيع صرف نظر از نظريات و جهات ديني و اصولي مسأله، خدمت بزرگي به ملت ايران در برابر استبداد كرده است. اگر گاهگاهي علمائي پيدا ميشدند كه گرايش بهطرف سلاطين و حكام ميكردند بسيار نادر وكم اهميت بوده است و بيشتر سلاطين بودندكه بري استحكامكار خود و فريب مردم، بهطرف ديانت يا روحانيت روي ميآوردند. اين اقبال و تبليغ آنها نيز غالباً به ضرر اسلاميت و ملت تمام میشده، خرافات و تعصبها را زياد ميكرده و از اصالت و استقلال ديانت ميكاسته است (مانند دوره صفويه و قاجاريه).
مساجد و زيارتگاهها و مدارس و آب انبارها و قنوات و بازارها و آثاری كه در سايه استقلال دينیدر اين مملكت ساخته شده و دوام آورده است بيشمار ميباشد. مذهب ، فعاليتهي عاطفي و عرفاني و ذوقي و علمي كثيري نيز بري مردم فراهم نموده، مانند قطبي بوده است كه ستمديدگان و غارتزدگان استبداد را از همه طرف به جانب خود ميكشيده، به آنها حيات و حركت ميداده است.
البته در اصل اديان و مذاهب ديگر نيز،دين هميشه نقشحمايت و هدايتي در برابر حكومتهي جور و جهالت را داشته است و اصولاً وقتي بهسراغ سرچشمه برويم، اديان الهي و بسياري از انبياء و مناديان توحيد، نهضتي و مقاومتي در برابر جباران و مستبدين ابرازكردهاند. مأموريت موسي،پايين آوردن فرعون از تخت تكبر استبدادي و تبعيضنژادي است و نجات دنيوي و اخروي بنیاسرائيل را تعقيب ميكند. در برابر ابراهيم، نمرود و شداد را ميبينيم، يحيي با بخت النصر در ميافتد. در برابر عيسي، فريسيان مغرور يهود، با همدستي حاكم امپراطوري روم صف ميبندند. قيام پيغمبر خودمان، خاري بهچشم و تيري به جان اشراف متكبر و متمول قريش است. آنجا كه موسي، پرورشيافته در دامان فرعون، به او ميگويد:
«وَتِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّهَا عَلَيَّ أَنْ عَبَّدتَّ بَنِي إِسْرَائِيلَ»[7]؟
جواب همان منتگذاري و داعيه خدمتگذاري سلاطينبه رعايي اسير است. در برابر هر يك از ائمه نيز، معاويهي و يزيدي يا هاروني و مأموني را ميبينيم.
آبِ دين و استبداد، هيچگاه در سرچشمه در يك جوي نرفته و نخواهد رفت. اين تعارض و جنگ، هميشه وجود داشته و خواهد داشت. نه خدا ميتواند فرمانروائي سلاطين و فرمانبري مردم را اجازه دهد و ببيند، و نه حكومت استبدادي و طاغوتهي قديم و جديد، ميتوانند قبول اطاعت و اعتقاد مردم را به چيزي جز به اوامر، منافع خود بنمايند. خداوند در قرآن از يكطرف ميفرمايد:
«إِنَّ اللهَ لاَ يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَن يَشَاء»[8]
و از طرف ديگر از قول فرعون چنين نقل ميكند:
«وَقَالَ فِرْعَوْنُ يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَكُم مِّنْ إِلَهٍ غَيْرِي»[9]
اين بيان فرعون همچنين آنجائيكه ميگويد:
«ذَرُونِي أَقْتُلْ مُوسَى وَلْيَدْعُ رَبَّهُ إِنِّي أَخَافُ أَن يُبَدِّلَ دِينَكُمْ أَوْ أَن يُظْهِرَ فِي الْأَرْضِ الْفَسَاد.»[10]
و يا:
«مَا أُرِيكُمْ إِلَّا مَا أَرَى وَمَا أَهْدِيكُمْ إِلَّا سَبِيلَ الرَّشَاد.»[11]
همهجا زبان حال ساير فرعونها و منطق همه حكومتهي استبدادي و دستگاههي انتظامي و تبليغاتي آنها است. اسلام بري ملتها نه تنها در گذشته مَفَر و مَقَرّي در مقابل استبداد و اسارت بوده و تا حدودیكه آنرا درك و اجرا كردهايم، اجازه داده است مختصر شخصيت و رفعتي برايمان باقي بماند و ياغيان و مهاجمين، چون چنگيز و تيمور را بالاخره مقهور معنويت و مليت ما بنمايد، بلكه با منافع بیپايانیكه بهلحاظ رستاخيز انسانيت در بر دارد، با آن هدفِ اعلاي بينهايت كه فرا راه مؤمنين ميگذارد و ايدئولوژيها و شعارهي جاويداني كه دارد، بعد از اين نيز ميتواند نور انقلاب و پرچم نجاتمان باشد.[12]
٦- مسأله شخصيت و آزادي در حكومت استبدادي:
تا اينجا صحبت از زيانها و آثاري بود كه حكومت استبدادي بهلحاظ منافع مادّي، حقوقي،خصوصي يا اجتماعي و ملّیدربرداشت. اين مضار وآثار، البته بسيار دلخراش و عظيم است. اما هر چه هست مادي و از جهتي سطحي است.
شايد به لحاظ اشخاصي، بالاخره قابل جبران و ترميم باشد. اما نتايج استبدادي به اين مرحله ختم نميشود. تأثيرهي عميقي داشته و دارد كه به سهولت قابل جبران و ترميم نيست. روي خود شخص و در ذات و ساختمان او نفوذكرده حتی در نسل ريشه ميدواند.در ميان اين آثار در مرحله اول از شخصيت صحبت خواهيمكرد. شخصيت به معني ملكات و خصال و خصوصياتي كه بهيك فرد استقلال و استحكام و صفات اختصاصي ميدهد.
البته استبداد يك مسئله و يك قضيه ساده بيش نيست و «ناشي از فاعل ما يشائي» و حكومت فردي ميباشد كه سعي دارد همه چيز را وابسته بهخودكند ولي از همين يك مسئله و سرچشمه واحد ، آنقدر نهرها و جريانها بهتمام نواحي و سئون ملك و ملت سرازير ميشود و به همهجا نشت و نفوذ ميكند كه كمتر چيزي ممكن است از آن مشروب نشود و تحتتأثير قرار نگيرد. اتفاقاً عمده بيچارگيها و ضررهي استبداد، همين خرابيهي نفساني و آثار تربيتي آنست كه به مصداق:
«وَإِذَا تَوَلَّى سَعَى فِي الأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيِهَا وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللهُ لاَ يُحِبُّ الفَسَادَ »[13]
نه تنها آبادي و توليدات مادي كشور بلكه نسل و نژاد را بر خلاف مشيت الهي و سنت طبيعي تباه مينمايد.اما تأثير استبداد روي افراد و كشتن شخصيت از راههي عديده است.
در مرحله اول آنكه هر كس در معرض ظلم و تعدي قرار ميگيرد و اجباراً تن به آن ميدهد يك حالت سرشكستگي و خواري در او ايجاد ميشود و تا زماني كه خود را از زير آن بار بيرون نياورده و انتقام از ظالم نگرفته باشد ، احساس نفرت از خويشتن مينمايد. و با طول زمان احساس يأس بر آن مزيد ميگردد. نااميديهي حاصله از سلب امنيت كه بهعنوان دومين اثر استبداد بيان كرديم ، احساس يأس و بيحاصلي حركت و فعاليت را از فرد به اجتماع تعميم ميدهد و انعكاس آن مجدداً روي فرد و شخصيت برميگردد.
ثالثاً بيحاصلي و بيحركتي افراد با بهكار نيفتادن سرمايههي مادي و معنوي و با عدم همكاري كه دنباله سلب امنيت قضائي است، تقويت و تثبيت ميشود. در نظر مردم ارزش و اثري برایخود آنها احساس و اثبات نميشود شايد بهكلي سلب عقيده و اميد ، نسبت به محيط و نژاد بشود و رفته رفته به هر چيز و هر كار بدبين ميگردد. در محيط استبداد چون اشخاص بهدستور و به خاطر ديگري كار ميكنند و مزدور هستند، كار بري آنها بهجي لذّت و شرافت ، مشقّت و ذلّت ميآورد، تا بتوانند، از زير بار آن شانه خالي ميكنند. عادت فرار ازكار، طبيعت ثانوي و سنّت ملّي ميشود. اما كسي كه بهسليقه و بهسود خود كار ميكند عاشق كار و طبعاً فعال ميگردد. ما وقتي وضع خود را با روشي انتقادي و صادقانه، مورد تجزيه و تحليل قرار ميدهيم به وضع شرمآوري شخصيت و ارزش خود را كوچك میبينيم. اين تنبلي و فرار ما از كار كردن ، ثمره ديگري از شجره خبيثه استبداد است. نا معلوم بودن آيندهي آن شخص كه در اختيار ديگري است و عدم دخالت او در سرنوشت خود كه آنهم بهدست ديگري است، قهراً موجب از بين رفتن انگيزه تلاش شخصي، در بهبود وضع موجود و ايجاد وضع بهتر ميشود. اين احساس بیتأثيري در سرنوشت خويشو در سرنوشت اجتماع، خاصه رژيم استبداد و آنجائي استكه در امور دستوري و مقامات و مزاياي مرحمتي باشد. در چنين محيطي فقط از يك راه امكان رفع شر و جلب خير به روي مردم باز است: بهدست آوردن دل ارباب يا تطبيق خود در جهت منافع و تمايلات او يعني استعفا از كليه تمايلات و نظريات خود به خاطر زندهماندن و نانخوردن، يا كسب موقعيت و مقام كردن. اين همان امحاء شخصيت و تندادن به تملق و تكدي و تدني بري تقرب به سلطان يا ما فوق است كه سكّه رايج و محصول وافر كليه رژيمهي استبدادي مي باشد و نمونههي آنرا در صورتهي گوناگون ديده و مي بينيم. در چنين محيطي همه استعدادها و ارادهها خفته و خفه ميشود و بهجي همه آنها، يك استعداد رشد مينمايد: نوكري !
شخص وقتي ارزشخود را فراموش ميكند و شخصيتخود را از دست ميدهد،
بهسرعت و سهولت قبول هر رنگ و حالتي را مينمايد و حاضر بههر عملي ميشود. اما در اجتماعي كه قانون حكمفرما باشد و مردم روي قاعده و قراري زندگي كنند و زمامكارها در دست افرادي از خود مردم باشد و احساس نمايندكه با بيشتر كاركردن و ابراز لياقت، احراز وضع بهتري مينمايند، طبيعي است كه استعدادها و تلاشها را بلافاصله در زندگي روزانه و در آينده خود و خانوادهشان مشاهده مينمايند و مآلا تشويق مي شوند و احساس ارزش و اثر بري خود مينمايند و سپس بيشتر به فعاليت ميپردازند و سرمايه و توانائي جديدي از خود بروز ميدهند كه قبلاً سراغ آنرا نميكردند.
همچنينحكومت مردم بهدست مردم و واگذاشتن سرنوشت آنها بهخودشان سبب ميشود كه اشخاص چوب بديها و تنبليها و كسريهي خود را بزودي بخورند. بنابراين بزودي درصدد اصلاحخويش برميآيند . كسريها را پرميكنند ، بهكار ميافتند و تنبلي از بين ميرود. اين خود تمرين و تربيت است ، نسل هم ، رفته رفته عوض ميشود.
جان ديوئي ميگويد:
«هدفنظمِ سياسي آنستكه فرد را كمك كند تا خود را كاملا پرورش و نمو دهد. نيل بدين مقصود، تنها درصورتي ميسر استكه هر يكاز افراد در حدود ظرفيتو قابليتخود بتواند درتعيين خطمشیو سرنوشت جماعتسهيم گردد».
در محيط استبداد، بري آنها كه نخواهند بهكلي تسليم گرديده شخصيت خود را ازدست دهند و ضمناً حاضر به فدا شدن و مقاومت و مقابله هم نباشند، يك راه فرار وجود دارد : دست به تقلب زدن ، فريب دادن منعم يا ارباب از طرق گوناگون كه يكي از آنها همان تملق است.
در محيطهي استبدادي، دروغ و تزوير و كلاهگذاري بهعنوان راههي دفاعي حفظ نفس و مال، يا تمهيد منافع و مقامات، پديدار ميشود. ناگفته نماند كه تن به دروغ و ريا و تقلب و تزوير دادن هم مستلزم محو يا لااقل ضعف شخصيت است. و الا يك انسان آزاد ارزنده كه بري خود ارزش و امتياز قائل باشد نه حاضر به كج و خمكردن قامتش در برابركسي ميشود و نه حاضر بهكج و خم كردن زبان و عملش. او در هر حال، راست و استوار ميباشد.
به اينترتيب و در هر حال ، وقتي از انسان شخصيت رفت ، همه چيز رفته است. حيواني است بري خوردن و خوابيدن ، و بري خوردن و خوابيدن ، ناچار است باركشي و نوكري كند. در حقيقت از حيوان هم پستتر ميشود چون فاقد غرائز طبيعي و صاحب سرمايههي عقلي است كه در جهت خلاف و ظلم بهكار ميبرد:
«أُوْلَـئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»[14]
استبداد هر گونه انسانيت و امكان و اميد تكامل را از تابعين خود سلب مينمايد! يك نوع كشتن شخصيت هم در رژيمهي استبدادي صورت ميگيرد كه ظاهراً عنوان و ادعي ارتقا را دارد و نظير آنرا دركشورهایغربي مخصوصاً در ملت آلمان مشاهده مينمايم: تبديل شخصيت انسان صاحب مسئوليت و تشخيص، بهيك مأمور اجرائي قوي ولي مطيع و خودكار كه ارادهاش را در اختياركامل مافوق قرار ميدهد.
میبينينم ملّتي كه چنان افراد بلندفكر دانشمندِ با استعداد و حتي با عاطفه در دامن خودپرورانده و ميپروراند گروهكثيري از همين مردم،آلتهي بلااراده و عاشقهي فرمانبردار قيصرها و هيتلرها ميشوند و آيشمنوار، هزار، هزار ميليون ميليون، مردم و مخالفين سياسي خود را ميسوزانند و ميكشند … .
جمله«اَلمَأمُوُر مَعْذُور» كه شعاركارمندان استبداد است و در مملكت خودمان زياد به گوشمان ميخورد ، مظهري از همان ترتيب و عادت ، بري محو شخصيت و رفع مسئوليت ميباشد.[15]
از طرف ديگر استبداد به دليل حفظ مقام و موقعيت خود و هم به دليل حسادت و خودخواهي بشري، اصلاً نميتواند ببيند فرد شاخص و نمونههي با ارزشِ مافوق او، در قلمروش پيدا شود. او شخصيتكُش است و اگر احياناً فردي از افراد ، سر بلند كند و بهنحوي از انحا، احتمال تحت الشعاع قرار دادن سلطان برود، او را سربه نيست ميكند. مقربان و اطرافيان نيز نميتوانند ببينند كسي عنوان و شخصيت پيدا كند. بنابراين ملاحظه ميكنيد از هر راه كه «شخصيت» بخواهد در حول و حوش و در حواشي سلاطين و رؤسي مستبد، سر در آورد خفه و كشته خواهدشد.و بزرگترين لطمه استبداد همين شخصيتكشي است و تا هرجاكه حكم و حكومت استبداد پيش رود مثلِ باد سام، ريشههي شخصيت را خشك ميكند. همين فرمول بسيار متداول و مترقيانه امروزي كشور ما و سكه رايج «به پيروي از منويات ملوكانه»، چه معرف خوبي از اقرار و اعتراف به نحوه شخصيت اداري و انساني دولتيان است و چه شعار خطرناك و ننگيني ميباشد.
اما آزادي …
آزادي علاوه بر آنكه بهخودي خود مطلوب و مطبوع و لذيذ است و انسانهي انسانصفت، نفسآنرا عزيزتر و شيرينتر از هر چيز دانسته، مرگرا بر زندگي بدون آزادي ترجيح ميدهند و بري خاطر آن حاضرند از هر نعمت و راحتي دست بكشد، اصلاً سرمايهي انسانيت بري دنيا و آخرت و اسباب رشد و ترقي و سعادت است.
مستبدّين و متملّقين آنها و فريبخوردگانشان از همينجا حمله را شروع كرده بهطوريكهدرقسمت اول اشاره شد با قيافه حقبهجانبي ميگويند، مردم بيسواد نادان و ملّت فاسد را اگر بهحال خودشان وا بگذاريم ، يا راه خرافات و جهالت را پيش ميگيرند و يا بهجان يكديگر افتاده و آشوب و خرابي بهپا ميشود. اين مردم محتاج بهقيم و ادارهكننده وتوسري زننده هستند.
اولاً بهآقايان ميگوئيم از كجا معلوم خود شما هم بيسواد نادان و تنبل و محتاج به قيم و توسري نباشيد ؟ كي شما را صالح و لايق قيموميّت بر سايرين و ادارهكردن و توسري زدن و صاحب چنين حقي تشخيص داده است؟ البته كه بايد در يك جامعه نظم و حساب برقرار باشد و امور سر و ساماني داشته ، مسئوول و مدير وجود داشته باشد. ولي آن مسئوول و مديران را بايد خودِ مردم يا لااقل معتمدين و نمايندگان مردم تعيين كنند، نه هر كس و ناكسي خود را رئيس و صاحب اختيار بداند.
ثانياً آيا شما خود را در عالم بصيرت و مصلحتانديشي بشريت، از خالق بشريّت هم داناتر و دلسوزتر ميدانيد؟ خداوند آزادي را به انسان ارزاني داشته او را مختار كرده حتي از فرمان او سرپيچیكند و بهپيروي از هوي نفس، يا اغوي شيطاني برود. شما داية مهربانتر از مادر شدهايد؟
اين طرز تفكر و ادعاهي آقايان، هم معارضه با مشيّت الهي است و هم اهانت به فرهنگ ايراني. اتّفاقاً همان تحيّر و ترديدي كه آزادي و اختيار به انسان ميدهد و او را وادار بههوشياري و تفحص و تجربه و تجمع و تصميم مينمايد، اسبابكار تكامل
و رشد و منشاء هوش و عقل و علم و اراده بشري است.
حيوان، غيرآزاد و غيرمختار بوده، محكوم بهتبعيّت از غريزه است و يكراه بيشتر در زندگي ندارد. آن يك راه را درست ميرود. ولیهميشه همان راه را ميرود و به همان حال كه بودهاست باقي ميماند . اما انسان آزاد و مختار، موجود گويا و شنوايي شدهاست كه چه راه خلاف پيش بگيرد و چه راه صواب بپيمايد، دائماً پيش ميرود، در تكامل و ترقي است. البته خبطها و خطاهي خود را اصلاح مينمايد (و اگر فرد اينكار را نكرد، اجتماع او را جلوگير ميشود)، ولي بهطوركلّي، وقتي برخوردار از موهبتآزادي و شخصيت باشد، بيشتر راه كمال و سعادت را خواهد پيمود. در هر حال، اساس خلقت و قرار طبيعت براين بوده استكه لگام بشر را (هر قدر سركش يا نابينا باشد)، بهگردن خود او بيندازد واويا اجتماع، او را مسؤول و مدير خود بنمايد. خدا نخواسته استكه انسان غير از خودشآقابالاسر داشته باشد. وقتیبهپيغمبران برگزيده، جز هدايت ودلالت، اجازه و نيروي اجبار و الزام نداده و گفته است «لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ». بهطريق اولي، چنين حقي را بههر فاسد و فاسقي عطا نفرموده است و اگر كسي چنين غصبِ حق كند، خيانت به بشريّت مينمايد. راههي الهي يا طبيعي را سد ميكند. با اسارت و انحصار و اجبارهائيكه در مملكت برقرار ميسازد،جلوي ذوقها، ديدها، فكرها، زبانها، حركتها و پروازها را ميگيرد.
انسان در اساس و بهلحاظ فعاليت قوي حياتي ، مانند حيوان است. شما میبينيد وقتي مرغ هوا ، يا وحوش صحرا را در قفس مياندازند چگونه پژمرده و راكد شده گاهي از زاد و ولد هم ميافتند. آنوقت چگونه ممكن است انساني كه ميدانگاه حركت ذهن و خيال او و پرواز ذوق و فكرش از بَرُّ و بحر، از زمين و آسمان نيز فراختر،است وقتي در بند استبداد و قيود همهجانبهایكه آزادي او را محدود ميسازد اسير شد، به جنب و جوش و به جلوه و توليد در آيد؟
پس بهطوركلي استبداد سبب ميشودكه در بعضي از افراد از طريق محو شخصيت، نطفههای انسانيت و ترقي را عقيمسازد و در سايرين وكسانيكه از دستبرد وي مصون ماندهاند، از طريق سلب آزادي، جلوي بروز و ظهور و سردرآوردنِ استعدادهي آنها و نبوغ و ترقّي را بگيرد.
استبداد بزرگترين دشمن انسان، و اسباب كار شيطان است.
از اين بابت، دونوع استبداد وجود دارد. يكي استبداد مدير و مهربان و ديگر استبداد بیبند و بارِ آدمخوار. اولي استبدادي است كه در عين اعمال زور و انحصار قدرت، خود را موظف به تأمين خوراك و مسكن و مايحتاج ملت و حتي تربيت و ترقيات مملكت ميداند و از نوع ديكتاتوريهي اصلاحطلب فاشيستي و كمونيستي است. دومي استبداد عياشِ جبار است كه نظاير زياد در قديم و مشرقزمين دارد. استبداد اول خيلي كه وظيفهشناس وبیغرضوخدمتگزار باشد تازه جامعه انساني را تبديل به جامعه زنبور عسل و مورچگانِ موريس مترلينگ مينمايد.در اين جامعههي حيواني، احتمالاً نظم و تقسيم كار و انضباط و حسن اداره ، ممكن است وجود داشته باشد و هر عنصري به بهترين وجه برنامهي را كه به سود جامعه است ، انجام ميدهد . اما بالاخره هر چه باشد،يك جامعه حيواني است، همان است و همان ميماند كه هست. اگر حركت و پروازي هم مانند توده چسبيده به ملكهزنبور عسل بنمايد، حركت كوركورانه و دستوري (غريزي) است.
شخصيت و ذات فرد چيزي كسب نكرده و كمال و ادراك و ارادهي بر خود مزيد نكردهاست. بلكه اگر از آنها جدا شود پراكنده و هلاك ميشود. قدم از مرحله حيوانی فراتر نگذاشته است. استبداد دوم كه تكليفش معيّن است. اگر حُسني داشته باشد همان خرابي و ستمگري او است كه زود سبب گسيختگي شيرازه دولت و برانگيختگي ملت گردد.
٧- اخلاق و تقوا در حكومت استبدادي:
در محيط استبداد تكليف اخلاق و ساير صفات چه ميشود؟
ظاهراً ارتباطي ميان حكومت و اخلاق نيست. هر يك قلمروي جداگانه دارند. اروپائيها هم كه روشنفكرانِ خودفروختهي ما، مقلد آنها هستند، ميان دين و سياست جدائي انداخته از اين بابت بیمذهبي و حتي بیاعتنائي به تقوا و صفات اخلاقي را تجويز نمودهاند. ولي در حقيقت و در عمل، ارتباط بسيار نزديك و تاثيرهي متقابله شديد، ميان آندو وجود دارد.
در بند گذشته ديديم استبداد چگونه با محو شخصيت (كه خود پايه اخلاق و كمالات است)، مردم را بهتقلب و تزوير تشويق ميكند و قبلاً نيز ملاحظه شده كه بر اثر بیپناهي و عدم امنيت قضائي، مردم ناچار بهخريدن قاضي و كارمند اداري شده، ارتشاء در مملكت رواج پيدا ميكند. آنهائي را هم كه ميخواهند مستقل از دولت بهشغل آزاد بپردازند، آلوده ميسازد. در اين بند ميخواهيم با تفصيل بيشتر و تعمق، بهريشههي تاثير حكومت روي اخلاق و تقوا بپردازيم.
اخلاق بهطور كلي مترادف و محتاج بهتربيت است. در تربيت و توجيه مردم نيز، مسلم است آنقدر كه تأثيرهي عملي محسوس و تحريكهي انتقامي موثر است پند و موعظه و حتي استدلال، اثر ندارد. در يك رژيم استبدادي تأثيرها و تحريكهي ناشي از منشاء قدرت، در جهت بینيازي از تقوا است. احساس بیاثري وبیخاصيتي كه مردم از مكارم اخلاق و فضائل مينمايند، مكارم اخلاق و فضائل را در نظرها از ارزش مياندازد. جوانها وقتي بهچشم خود میبينند مصادر امور و صاحبان مال و مقام فاقد فضل و تقوا بوده و موقعيت آنها مديون تقرب بهدرگاه و تشّبث و تعلّق و دسيسه است، خواه ناخواه تأسي خواهند كرد.
قدرت اجراء و دستگاه قضا نيز وقتي از جاده عدالت و استقلال خارج شد سودجويان و شيادان توانستند با شريك كردن وابستگان به مستبّدِ كل ، و خريدن مجريان و قاضيان ، دست بههر غارت و تجاوز بزنند و مصون و محترم باشند. چنين نمونههي زنده ، بهترين شاهد و درس عبرت بري تخريب اخلاق عمومي و تشويق مردم به انحراف و استفادههي سوء ميباشد. اصولاً قبح كارهي بد و حريم حيا از بين ميرود. از طرف ديگر در دولتهي تحميلي استبدادي ، يا استعماري ، بري خاموش نگاهداشتن افراد و جلوگيري از هر گونه نارضايتي و عكسالعمل و قيام، طبعاً سعي دارند افراد را بهنحوي دلخوش و مشغول و بيخاصيت نموده از تندي و تحرك بيندازند. بنابراين خوشگذرانيها و موجبات تخدير و فحشاء را ترويج مينمايند. از قبيل رقص، آواز، قمار، نمايشهای شهواني، مشروباتالكلي، ترياك و هروئين و امثال اينها. حدِّ اعلا ومشروع و مقبول اين مشغوليات، تفريحات ورزشي خواهد بود. مردم و مخصوصاً جوانها بهآن قبيل سرگرميها رو ميآورند. اشتغالات بهاصطلاح هنري، تنها اشتغال و ارزش مطلوب جامعه شده، كمالات اخلاقي و لذائذ معنوي و علمي ديگر محل و موردي پيدا نميكند.
اصولاً شرائط محيط و مشاهدات و مسموعات نه تنها در جوانان نورس بلكه در مسنها تأثير داشته،ذهن و حواس همهرا متوجه و مشغول بهمطلوبهي پست زندگي
مینمايد و نطفهها از اول انعقاد، ضايع و نسل خراب میگردد.
تقوي و مكارم اخلاق چون خصلت مقامات استبدادي و صاحبان مناصب نيست و با آمال و اعمال آنها نيز منافات دارد قهراً بايد مستور بماند زيرا سبب طرد و زيان دارندگان آن ميشود. آن وقت در چنين جامعه ، ارادة آهنين و ايمان مرسلين لازم دارد كه باز كسي پابند و طالب اخلاق باشد. چگونه پدران و مربيان ميتوانند جوانان را بهراه راست بكشانند ؟ علاقهمندان به اخلاق و دلسوختگان شرافت و تربيت ، هر چه فرياد بكشند و جوش بزنند چون اختيار امر و نهي و جلوگيري از مفاسد در دست دولت استبداد است، فرياد و فغانشان مسلماً بهجائي نخواهد رسيد.
اين حكايت را حتماً شنيدهايد كه در ابتدي دعوت حضرت ختمي مرتبت، عربي كه مختصر تمايلي بهمسلمان شدن پيدا كردهبود ولي نميتوانست يكسره ترك عادات و علايق قبلي را بنمايد ميگويد يا رسول الله من حاضرم فقط يكي از دستورهي تو را انجام دهم. حضرت اين شرط را قبول ميفرمايد و از او تعهد ميگيرد كه فقط دروغنگويد آن عرب قول ميدهد و مرخص ميشود. اما ازآن بهبعد بههركار خلافي ميخواهد دست بزند فوراً به خاطرش ميرسد كه اگر محمد از من پرسش كرد با تعهدي كه به راستگوئي دارم نخواهمتوانست كتمان كنم و آبرويم ميرود. به اين ترتيباز تماممفاسد و معاصي،خود بهخود، باز داشته شد… .
حال همانطوركه صداقت ما در اخلاق است و دروغگو را دشمن خدا ميگويند، چون دروغ پناهگاه همه مفاسد ميشود، رژيم استبداد را كه پرورشدهنده و پخش كننده اين رذيله است بايد ام الفساد ناميد.
توضيح آنكه پايه استبداد ناگزير روي دروغ گذارده ميشود. زيرا چه پادشاه و چه درباريان و دولتيان، بري آنكه سلطة غيرطبيعي و غيرالهي و غيرانتخابي يك فرد را كه در حالت كلي هيچگونه مزيت و فضيلت و حقي بر سايرين ندارد، بهحق و بهجا جلوه دهند و ابهت و جبروت او را در چشم و دل مردم بزرگ كنند ، ناچارند بهانواع تملقها و تظاهرها و تصنعها فضايل و كمالات بهاو نسبت دهند و بينش و قدرت بري او بتراشند؛ ظلاللهشبنامند، قبلة عالمشخطابكنند،قدر قدرتش بگويند، عدالتگسترش بخوانند، تمثالشرابيمثال، سايهاشرا همايون، خاك پايش راسرمة چشمها و شپشش را منيژه خانم بدانند. از نقص و خطا، مبرايش بشمارند، نُهكرسي فلك را زيرپايش بگذارند، بهعرش اعلي عِلّييّن و بهمقام ربوبيّتش برسانند تا رعايا از ترس يا طمع او سَرِ اطاعت و عبوديت بهآستانش بسايند… و او و آنها، با خيال راحت بهعيش و عشرت بپردازند …
طبيعیاستكه چنين دونستائي و دروغپردازي كه از حدود مجاز و مقبول تجاوز كرده بري حفظ اركان استبداد ضرور و واجب ميشود، بهساير مراتب و شوؤن نيز سرايت خواهد كرد. بهتدريج تربيت و طبيعت ثانوي درباريان و دولتيان و خواص ميگردد. مرض تدليس و تزوير و تقلّب كه چهرههي مختلف دروغ هستند و هر گونه خلاف و فسادی كه با دروغ بتوان روي آن پرده و سپر انداخت، در مملكت شايع ميشود. در اينصورت چگونه و با چه زوري ، قلع ماده اين فساد امكانپذير خواهد بود؟ آنچه از خرابي اخلاق و شيوع فساد درحكومت استبدادي گفتهشد، البته گوشهي و نمونهي بيش نبود. فكر ميكنيم با تجربيات روزمره و شواهد زندهي كه همه ما، از مظاهر گوناگونِ واژگونيهي اخلاقي در جامعه خود داريم(و شايد قبلاً متوجه ارتباط مستقيم آنها با خاصيت ذاتي روش استبداد نبوديم)بري اثبات نظريات فوقكافي بوده، تصديعبيش از اين لازم نباشد.
٨- ابتكار، استقلال، استبداد:.
دو كلمه ابتكار و استقلال نه تنها بهلحاظ تركيب لفظي مشابه و كم و بيش هموزن يكديگرند بلكه در عمل نيز سنخيت و روابط فوقالعاده ما بين آنها وجود دارد و مشتركاً با سومي تضاد دارند.
نظر به اين معني و تأثيرهي متقابلهي كه فيمابين سه موضوع فوق وجود دارد و كمتر بهآن توجه شده است ناچاريم به توضيح و تفصيل بيشتري پرداخته ذهن شما را موقتاً، از يك بحث تحليلي تعليماتي سياسي، دور بنمائيم.
استقلال از جنبه نظامي و سياسي، آزادبودن يك ملّت و عدم اطاعت و انقيادشان را نسبت به همسايگان و ساير كشورها ميرساند. عدم احتياج نيز بهطور غيرمستقيم، لازمه استقلال نظامي و سياسي است بهطوريكه در قرون معاصر مفهوم استقلال اقتصادي را هم بهشرايط نظامي و سياسي استقلال، اضافه كرده اند و فوقالعاده بهآن اهميت ميدهند.
حال همانطوركه شخصیيا مملكتیبري احراز و ادعي استقلال، لازم است بهلحاظ مالي و اداري منفك و بي نياز از سايرين بوده شخصاً معاش خود را تأمين و جان و مالش را حفظ كند و درغيراينصورت همينكه محتاج بهكمك و دستگيري ديگرانشد قهراً تبعيّت ازآنها خواهد نمود و عملاً استقلال و استغني خود را ازدست ميدهد. از نظر فكري نيز اگر ملّتي از عهده حل مسائل زندگي و چارهجوئيهي مشكلات خود و مقابله با پيشآمدهي مربوطه وجست و خيزهي لازمه در ابداعات و فنون و افكار بر نيامد و تقليدكننده و نيازمند ديگران شد قهراً نخواهد توانست مستقل و سربلند بماند. شرط استقلال استغنا است و استغنا نيز بايد كامل و عام باشد. چه از جنبه نظامي و جنگي، چه سياسي، چه اقتصادي و چه فكري.
اهميت مسئله اخير يعني ابتكار و استقلال از نظر اقتصادي و جنگي در قديم چندان محسوس نبود. زيرا تحوّلات و تغييرات منابع و وسائل اقتصادي و سلاحها و طريقههي جنگي بسيار كند بود. ملّتها ميتوانستند قرنها با همان محصولات و مصنوعات قبلي و بهكار بردن اسلحههي قديمیكه در اصل خودشان اختراع كرده يا از ديگران گرفتهاند، بسازند و استقلال خود را حفظ كنند. بهعلاوه در جنگها كثرت و قوت لشگر و عوامل محلي بيشتر به حساب ميآمد. تاكتيكهي جنگي و تكنيكهي تسليحاتي، ارتباط و انتقالها نيز بهسهولت و سرعت امروزي نبود. قدرت اختراع و ذوق ابداع و ابتكار، جنبة افتخار و برتریهي روحي و نژادي را داشته. امتيازاتي از جهات هنري و علمي و تسهيلات زندگي بري دارندگان آن فراهم ميكرد. فقط گاهگاه مواردي مانند دفاع جزيره سيسيل و آتش زدن كشتيهي رومي به وسيله ذرهبينهي بزرگ آفتابي يا حيلههي مبتكرانهي كه آنيبال بهكار برد، ديده میشد. ولي امروز جنگ بيش از هر چيزي، جنبه فني و علمي پيدا كرده قدرت ابتكار و اختراع از عوامل اصلي پيروزي به شمار میرود و مسابقهي تسليحاتي بيشتر مسابقه تحقيقات علمي و اختراعات فني در كليه شعب علوم و صنايع ميباشد. يك مملكت هر قدر ثروت و صنعت و جمعيّت آن فراوان و مجهّز و داري روحيهي قوي باشد فايدهي ندارد. در اولين مصاف در برابر حريفیكه سلاح جديد يا تاكتيك ماهرانهي مبتكرانهي بهميدان آورده باشد ، مات و مبهوت خواهد شد. نظير اين مطلب را در ژاپن، در تأثير بمب اتمي، در هيروشيما ديديم!
در دوران صلح و رقابتهي اقتصادي نيزكه پايه و مقدمه ديگري بري تفوقهي نظامي و سياسي ميباشد، نيروي ابتكار باز نقش اساسي بازي ميكند. هر سال و هر ماه ماشينهي تازه و مصنوعات جديد در بازارهایصنعت و تجارت دنيا عرضه ميشود.كالاهي قديم از ارزش و قابليت فروش ميافتد و اگركشوري نتواند پابهپاي اختراعات و ابداعات پيش برود و افزار توليد خود را باب روز ننمايد مسلماً ورشكست خواهدشد و بهلحاظ اقتصادي دنبالهرو و تابعديگران خواهدگشت. بهدنبالِ دنبالهروي اقتصادي،دنبالهروي سياسي و محو استقلال پيش ميآيد و يا بالعكس. اما نبايد تصوّر كرد و گفت همانطور كه در عالم تجارت مبادله وجود دارد و شخص يا كشوري ميتواند مثلاً توليدكننده گندم و خريدكننده ماشين باشد پس اختراع و ابتكار را نيز ميتوان بهچشم كالي وارداتي نگاه كرد، با پرداخت حق الزحمه و صدور پارهي محصولات و مزايا، مستشار و محقق و مخترع از خارج استخدام كرد و ماشينها و سلاحهي جديد وارد نمود. اين اشتباه است زيرا وقتیرقابت و جنگ درميان بود هيچ ملّت و كشوریافراد و اشياء دست اولشراكه عاملموفقيت ودفاع خود اوست، در اختيار رقيب نميگذارد و اگركسي را بفرستد،يا چيزي را بفروشد مسلماً بيكارهها و وازدهها و بنجلهي خود را آب ميكند.مضافاً بهاينكه سرعت تحولات و ابداعات طوري شدهاست كه تا كشور عقبمانده غيرمبتكر بفهمد كه در فلان موضوع و رشته خبري شده است و بخواهد پي مشاور يا محقق برود و دركار خود تغييراتي بدهد، قافله صد فرسنگ جلو رفته است و كماكان بايد لنگ لنگان از عقب بدود و فضلهها و زوائد دور ريخته را بر چيند. در زندگي اجتماع، هر روز هزاران مسألهي پيچيده و مشكلِ بغرنج ، پيش ميآيد كه اگر خود اجتماع نخواهد يا نتواند بهحل و رفع آنها بپردازد و منتظر امداد و اعانتهي خارج شود ، كلاهش پس معركه و دائماً گرفتار بيچارگي و واماندگي خواهد بود … .
فكر ميكنم بري اثبات ضرورت ابتكار و روح استقلال همين كافي باشد كه ميان آنها رابطه مستقيم و سنخيت و همريشهگي وجود دارد. كسيكه طبع مستقل، و آزادمنش دارد راضي نميشود نانخور ديگران و فرمانبر سايرين باشد. اما بري آدم غيرمستقل فرق نميكند كه لباس و خانهاش را مردم به او بدهند يا طرز زندگي و عقايدش ماخوذ و تقليد از بيگانگان باشد. مرد با عزت نفس و با روحيه مستقل ، هيچگاه حاضر نميشود دوي درد و چاره گرفتاريهي او را سايرين بنمايند يا به آنچه دارد آنقدر بسازد و صبر كند تا ديگران بهتر از آنرا ايجاد كنند و او گداوار از آنها اقتباس نمايد. شعار چنين مردم و ملت، بالاتر از:
كهن جامهي خويش پيراستن به از جامهي عاريت خواستن
بوده پيوسته طالب آنندكه خود پيشقدم و بر تنكننده هر جامه نوتر و زيباتر باشند و سايرين از آنها تأسي و تبعيّت نمايند.
ملاحظه ميكنيد كه روح يا خصلت ابتكار، لازمه استقلال است. استقلال فكري، پايه استقلال سياسي و اقتصادي و نظامي ميباشد. اگر شخص يا ملّتي فاقد استقلال فكري است روحاً و طبعاً مستقل نيست و بنابراين در تظاهر خارجي آن و از جنبه سياسي نيز عملاً غيرمستقل و غيرآزاد خواهد بود. يك شخص يا يك ملت، يا حساسيت و غيرت دارد يا ندارد. اگر داشته باشد بهلحاظ ذوقيّات و فكر و علوم و روش زندگي و وسائل عملي نيز ميتواند قبول تقليد و تبعيّت و تكدّي سايرين را بنمايد. درست است كه ممالك صنعتي تمام افرادشان در همه چيز مخترع و مبتكر نيستند و همينكه يك ماشيني يا اسلحه يا علم و اسبابي در يك مملكت ظهور كرد ممالك ديگر آنرا ميگيرند و ميبرند. ولي در آنجا تعادل و تبادل وجود دارد. همانطور كه در زمينه كسب و معاش ممكن است شما پيراهن خود را از فلان دكان بخريد ولي در عوض بهاو پول بدهيد و پول را از طريق كشاورزي بهدست بياوريد، اما تبادل و تعادلي كه وجود دارد، چنين نيست كه در يك كفه جنس و ماديات و در كفه ديگر انديشه و ابتكار باشد. در هر دو طرف فكر و ابداع است. غالباً مشاركت و همكاري است. بهاين معنیكه مثلاً مملكتي بالن اختراع ميكند و بهآسمان ميفرستد، مملكت ديگر بالن را پروانه ميزند و بهجلو ميراند. فكر پروانهگذاري را كشور همسايه تكميل نموده بهجي سبك كردن وزن ، يك جفت بال ميگذارد. هواپيمي اختراعي در اين مملكت، به مملكت اول برميگردد ، از جهت فرمان و وسائل پرواز تكميل ميشود … همينطور ، اختراعات و ابتكارات ، دست بهدست ميگردد و هر كدام چيزي بر آن افزوده پابهپي هم نردبان تكامل را بالا ميبرند.
ابتكار و نيروي ابداع و اختراع از مظاهر و محصولات شخصيت است. خاصيت توليد و سازندگي و ايجاد است كه اختصاص به شخص داشته از وجود او و از شخصيت او سر ميزند. اصلاً لذت زندگي در تنوع و توليد، دوصد چندان ميشود. حس اكتشافات نيز همرديف ابتكار و مظهري از شخصيت است و ناشي از بروز و توسعه شخصيت يا خروج از صدفِ تنگ خودبيني و خودخواهي و ظهور حس كنجكاوي يا خارجبيني ميباشد. پيكر جسماني و متعلقات مادي بري شخصيتي كه در حال رشد و توسعه است كفايت نكرده به آنچه غير از خود و دور از خود است علاقهمند ميشود. ميخواهد پوست عوض كند و قدم در دنيي بزرگتري بگذارد. اين حس، منافي با عزلتگيري و ترس و يأس و پناهجوئي و به كم سازي ميباشد. وقتي رشد و كنجكاوي در انسان ظاهر ميشود كه نشاط و نموي در روح و نيروهي او پديدار شده، بخواهد از لانه بيرون آمده و نفس بكشد. عيناً يك بچه خوشبنيه شاداب بازیگوش كه ميخواهد از آغوش دايه پائين آمده، نقس بكشد، بههر طرف بدود و بههر چيز دست اندازد. ضعف و ناتواني و حبس و توسریخوري، البته مانع همه اينها است. درمورد ما بايد گفته شود كه اين عدم ابتكار و عدم استقلال، امر تصادفي نبوده است بلكه هر دوي آنها مربوط و ناشي از استبداد است. كما آنكه در خارج از ايران نيز دموكراسي يا حكومتهي ملي، با اسقلال و آزادي، با زايندگي و روح اختراع و ابتكار، لازمه داشته و دارد.
لازم است باز توضيح و تأييد بيشتري بياوريم تا مسلم شود چگونه استبداد مقصر اصلي و كُشنده روح اختراع و ابتكار و اكتشاف است.
اولاً استبداد بهطوريكه در بند ٦ ديديد، شخصيت و استغني طبع را از بين برده شخص را بهتملق و تقاضا و دوري از تلاش و تفحص و توليد عادت ميدهد. كسي كه خود را از جهات مادي و حقوقي و اختيارات زندگي، مالك چيزي نديد و تمكين و تسليم پيشه گرفت، برايش اهميت ندارد كه در طرز معاش و ذوقهي هنري يا نظريات علمي و وسائل فنی كه بالاخره فروع و حواشي زندگي هستند نيز جيرهخور و دنبالهروي ديگران بشود، برای تطبيق خود با حكومت استبداد، آن قدر تمرينِ محروميت كشيدن و كشتن آمال و آرزوها را كرده است كه ميتواند در هر وضع و مشكلي كه هست سالها و قرنها بماند و انتظار بكشد تا آدمي يا پيشآمدي بيايد دست او را بگيرد و از مخمصه بيرونش بياورد … .
ثانياً اگر افراد يا اقوامي از دستبرد استبداد تا اندازهي مصون مانده روح نشاط و تجسس و تكاپوئي بري چيزهي بديع در ضميرشان وجود داشته باشد و بخواهند تغييراتي ايجاد نمايند، هر گونه تمايل آنها به خروج از نظام موجود و شكستن عادات و سنن و معتقدات و ترتيباتي كه استبداد، چنگالهي خود را در آنجاها فرو برده و اجتماع و افراد را اسير و وابسته بهخود كرده است ، مواجه با مخالفت و خشم و كارشكني خواهد شد. زيرا كه پايههي تخت استبداد، زمينِ كوبيده و منجمدشده لازم دارد و از هر نوع جريان و تكان ، احساس وحشت و خطر مينمايد. نه تنها مستبد كل ، بلكه همه اطرافيان و مقربان كه منافع و مقامات خود را بسته بهتار موئي میبينند ، هر مغزي كه فكر كند و ابتكار ، ميكوبند و هر دلي كه به راستي و تقوا و
پرهيزكاري بگرود، ميشكافند.
ثالثاً ابتكار و هرگونه طرح و راه تازه بالاخره يك نوع آزمايش و بهخطر انداختن بوده محتملاً و غالباً مواجه با عدم موفقيت و ملامت ميشود. در صورت موفقيت نيز، حسادتها و ريشخندها را برميانگيزاند. چنين جرأت و قبول زحمت و خطر، ابداً با محيطهي زورگوئي و قحطالرجالِ صلاحيت و شرافت و شهامت، سازگار نيست. كمتر كسي حاضر ميشود از تكرار سنن گذشته يا تقليد از نورسيدههي جاافتاده، پا فراتر نهد.
مطلب مهمتر آنكه بايد ديد در محيطهي استبداد، پيشروان جامعه و صاحبان نفوذ و احترام، و كسانيكه الهام دهنده هستند و سايرين بهآنها نگاه ميكنند و سرمشق ميگيرند، چه كساني ميباشند؟ البته مؤسسان حكومت و رژيم يا وابستگان و وارثان آنها. مؤسسان رژيم و سرسلسلههي سلطنت در ايران چه كساني بوده اند؟ معمولاً مهاجمين خارجي يا قلدران گردنهنشيني و جاهطلب داخلي، يعني كسانيكه قبلاً از راه غارتگري و دستبرد بهحشم و اموال حاضر آمادهيزارعين يا مسافرين، وسواري بر سايرين اعاشه مينمودهاند ، بهقصد تاراج و تملك بهفلات ايران يا دامنههي سرسبز و شهرهي پر ثروت سرازير شدهاند. اينها ابا و ننگ نداشتند از اينكه خود نه بهدنبال گاوآهن بروند نه پي كوره، آهن بكوبند و نه سرد و گرم تجارت را بچشند ولي از دسترنج همه آنها با زور و روئي كه دارند، بهرهمند شوند. دزدي هم يك نوع گدائي است، منتهي گدائي با زور ولي از اين جهت كه طفيلیگري و نيازمندي و جيرهخواري سايرين است و ضعف يا محو قدرت توليد و فقدان شخصيت است، بهلحاظ روانشناسي و نفساني، فرقي با تكدي ندارد. طبيعي است كه در خيلي افراد و روحيّهها، خصلت ابتكار و اختراع كه عميقترين مرحله شخصيت و قدرت توليد است و ملازم با حداكثر اتكاء بهخود و استخراج از خود است ، محلّي از اعراب نميتواند داشته باشد. در پيشِ دسته غارتگر و غاصب ، نه تنها اشكال ندارد بلكه افتخار هم هست كه بدايع هنري و روشهي اداري و اجتماعي و فرآوردههي علمي و فكري و فني سايرين را مانند ساير اموال و املاكیكه تصاحب نمودهاند، پيش خود بياورند و بهخود ببندند و هيچگاه بهدنبال تفحص و تحقيق جز بري غصب وغارت جديد نروند.
آنچه در اين قبيل اقوام و افراد توسعه و رشد پيدا ميكند، خصلت ضد ابتكار يعني
قدرت تقليد و اقتباس است. همچنين سهولت و سرعت تغيير و تطبيق با اوضاع و احوال جديد. ديديم تركها و مغولها و تاتارها وقتي به ايران ميآمدند پس از تسلط و استقرار اوليه ، هنوز يك نسل نگذشته ، مسلمان و در نسل دوم شيعه دوآتشه ميشدند و ميخواسند جسد مطهر اميرالمؤمنين را از نجف به پايتختشان بياورند يا از مديحهسرائيهي فارسي، لذت برده مشوق ادبيات و شعري ما ميشدند و از ايرانيان مسلمان مقيم مملكت، پا فراتر گذاشته با وعده و تشويق فردوسي (وعدهي كه البته نكول شد)، طرفدار احياء زبان و مفاخر ايران كهن ميشدند، ولي میبينيم ملّت مستقلی مثل انگلستان با وجود همه معايب و مشكلاتي كه در طرز نوشتن و الفبا و دستور زبان و مقياسهايش موجود است، حاضر به تغيير آنها نميشود آنوقت ما بيچاره ايرانيها را بگو كه بهدستور بعضي زمامدارانمان، تقليدكننده و دنبالروندهي مصطفي كمالپاشا شديم و به تغيير لباس و آداب و حجاب پرداختيم و طرفداران تغيير خط، عمل تركيه را شاهد ميآورند!
متأسفانه در مملكت و ملّت ماكه زمام امور بهدست سلاطين استبداد بوده وكساني كه از خارجكشور هجوم آورده و يا در داخل بهقهر و غارت، خود را تحميل نمودهاند تلقين و تعليم آداب و عادات مينمودهاند و هر قدر اتكي به نفس و ابتكار و ابداع تضعيف شده است، بهجي آن روح تقليد قدرت يافته است. همانطوركه خواهيم گفت بر اثر استعمار و استبداد، هيچ ملّتیبهسرعت و سهولت ما به رنگ تازهواردها يا تازهديدهها، در نمیآيد… اين نه قدرت و نبوغ است و نه افتخار. ضعف است و ننگ! سالها بهيك حال ميمانيم و بنا بهضربالمثل عاميانه، با لولهنگ وطني، سر ميكنيم و در برابر هرگونه تغيير و اصلاح و طرحي كه از داخله سر بزند، تعصب فوقالعاده نشان ميدهيم اما بهمحض برخورد بهارمغانهي خارجي، ديگ هوس و حسرتمان به جوش ميآيد و دلباخته ميشويم. بدون احساس ناراحتي و نگراني آنها را ميگيريم و تغيير صورت و وضع ميدهيم!
اينها ميراث و ميوههي تلخ استبداد و عدم استقلال و ابتكار است.
همين قدرت سهولت اقتباس است كه ما را از توجه و تفكر تلاش در راه اصلاح خود و ابداع، ابتكار بازداشته است. اگر تقليد و اقتباس برايمان مشكل باشد و از آن ننگ و عار داشته باشيم چه بسا كه بهسراغ چارهجوئي و راه حلهائي كه با فكر و كوشش خودمان باشد برويم.كسیكه بهمفتخوري وگدائي عادتكرد بسيار مشكل است بهدنبالكسب و كار برود و از ننگ و نكبت بيرون بيايد. سِرِّ عدم استقلال ما در همين جاست.
ممكناست تنپروري و راحتطلبي بهما اجازه ندهدكه بخواهيم روح تقليدگري و اقتباس را دور انداخته پي كوشش و ابتكار برويم. ولي با نخواستن و نكردن ما ، قرار طبيعت و ناموس خلقت و اصول بشريت عوض نميشود. به شهادت تاريخ و روانشناسي، و بهحكم:
«اِلَّا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى»[16]
و
«أَن لَّيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى»[17]
دنيا زير بار چنين ميل و عادت نميرود. دير يا زود، مستقيم يا غير مستقيم بايد چوبش را بخوريم و تاوانش را پس بدهيم.
تاوان روح تقليدگري و فرار ما از ابتكار و تلاش،استمرار احتياج و عدم استقلال، يا بهعبارت ديگر ادامه استبداد و سلطه استعمار خواهد بود … .
در قسمت سوم اين بحث بهچارهجوئي و رائه راه نجات خواهيم پرداخت.
٩- استبداد و اصلاحات:
از مزايا و امكاناتي كه بعضي اوقات به بعضي اشخاص بري ديكتاتوري و استبداد نقل ميكنند و مدافعه و تبليغاتي كه افراد و حكومتهي « فاعل ما يشاء » با آب و تاب تمام بهخود ميبندند ، همين داعيّه اصلاحات است. در بند گذشته گفتيم كه استبداد اصولاً متوحش و معاند هر گونه تكان و تغيير است و قاعدتاً بايد مخالف و مانع اصلاحات باشد نه عامل آن. اما در عمل ديدهايم و بهما ميگويند كه استبداد نه تنها مانع اصلاحات نيست بلكه موجب آن هم ميشود.
پطركبير را بهعنوان شاهد برجسته ميآورند يا اقدامات شاهسابق را بهرخ مردم ميكشند. در هر حال واقعيتي است اگر چه استثنائي و اتفاقي ولي بالاخره امكان پذير. پس بايد ديد علّت و سرچشمه اين استثنا چيست و اصلاحات استبداد چگونه اصلاحاتي است. استبداد اگر دست به اصلاحاتي ميزند و يا اصلاحاتي در سايه آن ديده ميشود، مسلماً عوامل و موجباتي دارد كه ممكن است يك يا چند تي از عوامل ذيل باشد:
اولاً زمانه و بشريّت يك سير طبيعي و جريان قهري داردكه زور آن ما فوق تمايل يا تنفر افراد بشر، در هر مقام يا قدرتي ميباشد. سيل ترقي و تغييرات زندگي وقتي پشت دروازههي يك مملكت رسيد، خواه ناخواه و دير يا زود، بهداخل آن مملكت سرازير ميشود و نميشود جلوش را گرفت. ناصرالدين شاه هم كه كسي او را مانند شاهسابق كبير!! نميخواند ، بلكه بدنام نيز ميباشد و بسيار مرتجع و مخالفِ ترقي مردم و آزادي آنها بوده است، خيلی كارها و اصلاحات كرد. كارها و اصلاحاتي كه بهمناسبت دوران و با توجه بهوسائل و اوضاع روز و عدم آمادگي افكار زمان، قدمهي فوقالعاده بلندي حسابميشود و معلوم نيست بهقياس و نسبت،كماهميتتر از راهآهن سرتاسري يا دانشگاه تهران باشد.چند سفر بهفرنگ رفت، فرزندان اعيان را به آنجا فرستاد و فتح باب روابط با دنيي غربكرده،كتوشلوار پوشيده و كراوات زد. ماشين دودي حضرت عبدالعظيم و واگون اسبي تهران راكشيد، حاجي امينالضرب، راهآهن مازندران را شروع كرد.خيابان در تهران ايجاد كرد و پايتخت را وسعت زيادی داد، قنات پر بركت شاه راحفر كرد و صدراعظم او، پيشقدم در انتقال آب رودخانه كرج بهتهران بود، بانك شاهنشاهي و بانك استقراضي را بهدست انگليس و روس تأسيس نمود، عكسش روي اسكناسها آمد، ضرابخانه و قورخانه ساخت، مدرسه دارالفنون را با الهام از مدرسه پلیتكنيك پاريس، بهصورت دانشگاه جديد تأسيس كرد و عده زيادي معلّمين اطريشي و فرانسوي و غيره بري تدريس رشته هي مهندسي و نظامي و پزشكي و علمي به ايران آورد، اولين ساختمان فلزي بزرگ را بنا نهاد (سقف تكيه دولت)، كارخانه برق و كارخانه گازتهران، ظاهراً در زمان او (يا در زمان مظفرالدينشاه) بود كه بهكار افتاد و بعد از او كس ديگري گاز در ايران درست نكرد … يقيناً اگر سواد و فرهنگ و تقاضاهي مردم و آشنائي آنها با صنعت و همچنين جادهها و وسائل نقليه و شرايط ديگر اجازه ميداد، خيلي كارهي مهمتر و بزرگتر نيز ميشد كه تا بهحال هم انجام نگرديد است. بنابراين، اصلاحات اختصاص به آنهائي كه آنرا انحصار و افتخاري بري خود و خانوادهشان كردهاند ندارد. حتي استعمار كه در اجنبي بودن و منفوريّت و ملعون بودنش حرفي نيست، در مستعمرات خود دست بهايجادها و اقدامات زياد ميزند.مگر انگليسها در هندوستان قبل از گاندي، كم كارخانه و بندر و راهآهن ومدرسه و تماشاخانه و مغازه و خيابان و غيره ساختند؟
مگرفرانسويها در الجزاير راهسازي و راهآهنكشي و توسعه فوقالعادهكشاورزي و استخراج معادن و سرمايهگذاريهي كلان نكردند؟
بنابراين صرف ايجاد چيزهي نو و بزرگ، آنچه بهنام اصلاحات ناميده ميشود، نه انحصار و امتياز است و نه افتخار. همانطوركه گفتيم بايد ببينيم چطور ميشود كه استبداد يا استعمار دست بهچنين كارهائي ميزند.
صرف نظر از آنكه اقتضي زمانه و سيل ترقيات بشري، خود بهخود اصلاحات يا تغييراتي را پيش ميآورد و نام و نيت سلطان وقت روي آن گذارده ميشود گاهي اوقات نفع استعمار و ضرورت و استفاده استبداد نيز در آن ديده ميشود.
استعمار ميخواهد مصنوعات و كالاهي خود را بهفروش رساند و ارز فراوان و مواد اوليه ارزان بهكشورش برگرداند. هر قدر سطح زندگي و قدرت خريد در ممالك مستعمره بالا برود و مردم آنها صاحب سليقه شده دوچرخه و راديو و عروسك و لوازم آرايش و تجمّلات از او بخرند بهسود او تمام ميشود.
راهسازي و راهآهنكشي وصنايع غذائي و مصرفي و اسلحهسازي و خانهسازي و غيره، مادامي كه مصرفكننده ماشين و مصالح فلزي و صنعتي هستند و احتياجاتشان جلوتر از توليدشان پيش ميرود و بايد متوسل و متكي به سرمايه و تخصص خارجي بشوند بري استعمار ضرر كه ندارد هيچ، بسيار مطلوب هم هست. استعمار ممنون و كمك كارِ استبداد در اين قبيل اصلاحات ميشود.
بعد از رفتن پهلوي ديديم در آن چند سالي كه سايه قدرت استبدادیخيلي بر سر مردم نبود در تهران و در شهرستانها چه در تجارت و چه در صنعت و زراعت، فعاليت عمومیفوقالعاده بيشتر شد. اين ترقيات واصلاحات، هم بهمقتضي زمان و تقاضي مردم بود و هممنافع دنيي غرب پشتيبان و رهبر آن بود.
از سابق خيلي سريعتر و وسيعتر و بهمقياس عمومي و ملي انجام شد بدون آنكه نام كسي روي آن بيايد. معذالك استبداد گاهگاهي عالماً و عامداً دست به اصلاحات و حتّي بهقول خودش«انقلابات» ميزند. اگر استبداد اينكار را ميكند، همانطوركه در قسمت اول بحث گفتيم، بر سبيل شهرتطلبي و افتخارجوئي و آبادكردن ملك خصوصي يعني مملك آباء و اجدادي است كه چون آنرا از آن خود و مردم را رعايي خود ميداند، ميخواهد سر و صورتي بدهد و بر اموال و اعتبارات و افتخارات شخصي بيفزايد. مثلاً پطركبير كه وارث كثافتكاريهي سلاطين استبداد سلف و كشور عقبافتادهي واماندهي ضعيفِ پر از مردمخرافي، با نيروي نظامي كهنهي بود كه شكست خورده بودند و او كه غيرت و نبوغ و ارادهي هم داشت نميتوانست ننگ و صدمات آن وضع را قبول كند، بهجبران اسلاف خود پرداخت. اگر عمل مثبت اصلاحي او و عمل منفي تخريبي جامدكننده استبدادي اسلافش را رويهم گذاريم، بهطور مجموع، خدمت و ترقي حساب نميشود.
يا آنكه يكي از موجبات ذيل، استبداد را بهعمل ظاهراً اصلاحي، وا ميدارد:
مثلاً سرسلسله است و در ابتدایكار ميخواهد رنگ و رونقي بهدولت خود بدهد و بر انداختنِ رقيب اصلي و تضعيف مدّعيان احتمالي را موجه قلمداد نموده ، افكار عمومي را بهپشتيباني خود بكشاند. يا آنكه میبيند تقاضاها و نارضايتيها در ميان مردم دارد بهسر حد طغيان و عصيان ميكشد و انتقادكنندگان و مخالفين، دستآويزهي قوی در اختيار دارند و تخت و تاج بهلرزه در آمدهاست، اگر ارتجاع و انقياد را ادامه دهند ، فشارهي داخلي يا خارجي اصل و فرعشان را از بين ميبرد. در اين صورت دست به نقشههي اصلاحي وسيعي برده و با يك تير چند نشان ميزنند:
اوّلاً مردم را سرگرم و دلخوش به اصلاحات سطحي پر زرق و برق ، وعده و وعيد و درِ باغ سبزها نموده، بودجههي كلاني صرف برنامههي ساختماني پر سر و صدا ولي بيتناسب ميكنند. سادهدلان و فريبخوردگان را كه ممكن است اكثريت ملت باشند ساكت و اميدوار مينمايد. بهزور تبليغات و تظاهرات ، آنها را متقاعد ميسازند كه بحمدالله در ظل عنايات خاصه و بهپيروي از منويات ملوكانه ، صاحب همه چيز شدهاند يا دارند ميشوند. مثلاً اسماً به زنها حق انتخاب كردن و انتخاب شدن اعطا ميفرمايند در حاليكه اين حق را از مردها هم كه قبلاً و قانوناً صاحب آن بودهاند، سلب نمودهاند. يا آنكه شر دزدي را از سر مردم كوتاه ميكنند و دزد ديگر يا خودشان را جي او مينشانند با ترياك مبارزه ميكند تا هروئين كه خطرناكتر و سهلالشيوعتر و قابل انحصار و مداخل آورتر است، بهجايش بيايد.
ثانياً مهار اسب سركش انقلاب و انتظار اصلاحات را، حال كه نميتوانند نابود كنند، خودگرفته بهعوض لگدمالشدن،سوارش ميشوند. پيشقدم در تقسيم املاك و اصلاحات ارضي شده، خود را در خارج ايران بهعنوان قهرمان انقلاب سفيد و مصلح كبير ميشناسانند و در داخل كشور از يكطرف دست مالكين را كه صاحب نفوذي هستند و ممكن است كانون مخالف و مدعي قدرت مطلقه شوند كوتاه ميكنند و ازطرف ديگر رعايا را قبل از تشكل و طغيان، سرگرم و دلخوش بهصاحب زمينشدن نموده و بلافاصله بهنام آنهاكنگرههي ساختگي و دلخوش دهقانان درست ميكنند و مأمورين سازمان امنيت و مزدوران خود را بهعنوان نمايندگانآنها بهمديريّت شركتهي روستائیو بهكرسیمجلسسراپا فرمايشیمينشانند و به اين ترتيب هم دهانها و دستها بسته ميشود و هم نقشهها و نظريّات آنها بهراحتترين وجه اجرا ميگردد.حال اگر اصلاحات ارضي مطالعه نشده و بینقشه و بیپايه،بهخرابي املاك و بیسر و ساماني دهات و كاهش فوق العاده كشت و درآمد منتهي شد، چه بهتر؛ هر قدر زمين مردم گرفته شود و سرمايه و واردات خارجي جانشين منابع توليد و محصولات داخلي شود، مخالفان استبداد ضعيفتر ميگردند و پشتوانه حمايت خارجي محكمتر.
ثالثاً و از همه مهمتر و خطرناكتر آنكه نهضت را منحرف مينمايند و اصلاحات را بهسود ادامه تسلط خود ميگردانند. هدفهي اصلي ملت را كه آزادي و استقلال و شخصيت و شرافت و طرد استعمار است، از ذهن مردم كنار زده شعارهي «تجدد» و «تساوي طبقات» و «آزادي زنها» و يا اقصاديات و اشاعه فرهنگ و غيره را پيش ميكشند تا سر نخ عمليات اقتصادي و فرهنگي در دست خودشان باشد و جوانان و روشنفكران و كارگران تحت رهبري و نظارت آنها فعاليت نمايند.
رابعاً اگر اصلاحات و اجتماعات مفيد فايدهي شد افتخار و امتياز و منابع مادي آنرا خود كسب كردهاند و اگر توزرد و بيحاصل درآمد، نوميدي و بدبيني كه در مردم از شعارهي ملّي و اصلاحي و حركات اجتماعي پيدا ميشود، هر قدر آنها را از افكار مترقيانه و اصلاحطلبانه و انقلابي دلسرد و منحرف بنمايد ، بهسود استبداد تمام خواهد شد!
بري بيان عواملي كه استبداد را به اصلاحات ميكشاند ، بهقدر كافي صحبت كرديم و حضار ميتوانند بري هر يك از اين موارد شواهد و مثال زنده و تازه، در خاطرشان پيدا كنند. حال ميرويم سَرِ اينكه اصلاحاتِ استبداد ، چگونه اصلاحاتي است و اصلاً اصلاح است يا فساد.
اول بهصورت مثال و نمونه، اصلاحات و يا اقدامات انتسابي به شاه سابق را از نظر
ميگذرانيم و ضمن آن به استنتاج و استنباط ميپردازيم.
ارتش مجهز نوين، برداشتن حجاب زنها و تغيير لباس مردها، اعزام محصل به خارجه و تأسيسدانشگاه و راهآهن سرتاسري ايران، وزارت راه و وزارتكشاورزي، دادگستري جديد، واژههي نو، تضعيف روحانيّت،كارخانجات قند و نساجي، معادن ذغال و ذوبآهن، بانك ملي، الغاء كاپيتولاسيون، الغاء قرارداد نفت و غيره.
عمليات و اصلاحات فوق با همه تنوع و اضافات فيمابين ، از چند جهت اشتراك صفت داشتند : تماماً تقليدي و تحميلي و سطحي بودند ، بههيچوجه جنبه ابتكاري و ملّي نداشته عنايت به عمق و دوام خيلي كمتر بود تا به تغيير و تظاهر. بسياري از آنها در جهت تحكيم مباني استبداد و تأمين و توسعه منافع شخصي بود ، نه مملكتي. هيچكدام منافات با سياست استعماري نداشت بلكه غالباً خواسته و مفيد بهحال آن بود.حال يك يك را بهلحاظ موجبات و نتايج بررسي مينمائيم:
علاقه و توجه و فعاليت شاهسابق از اول تا آخر سلطنت، بيش از هر چيز معطوف به قشون و تجهيزات و انضباط آن بود و اولين اقدامِ درخشان، برقراري امنيت در كشور بهحساب ميآمد. اين دو مسأله در عين آنكه چشم ها را خيره و دل ها را آرام ميكرد لازمه احراز قدرت و ادامه سلطنت مطلقه او از يك طرف و فراغت خاطر صاحب امتياز نفت جنوب و آرامشي كه سياست و اقتصاد خارجي به آن احتياج داشت از طرف ديگر بود. ولي ارتشي كه آنقدر برايش از ماليات و از جوانان ملت خرج سربازي شد و آنقدر فشارها و تضييقات را سبب گرديد، آنروزي كه ميبايست بهداد ملك و ملت برسد و كشور را در برابر بيگانگان حفظ نمايد، ديديم چگونه با چشمبرهمزدني، مثل شير برفي آب شد. با همه كِرّ و فِرََّش چقدر تو خالي بود. سر نيزه ارتش نيرومند نويِ پهلوي، جز آنكه در سينه و پهلوي خودي فرو رفت و ميرود و نگهبان قدرت مطلقه بود و هست، چه كاري بري ايران كرد و ميكند؟
ما چه احتياج به چنين ارتش وسيع پرخرج و بهقول آنها نيرومند داشتيم و داريم كه وقتي شورويها آذربايجان را اشغال كرده بودند، نتوانست از كرج پايش را آن طرف بگذارد؟
علّت وجودي آن با نفرات و تجهيزات خيلي كمتري ، بهلحاظ امنيت داخلي ميتواند قابل بحث باشد. برداشتن حجاب زنها و يكنواختكردن لباسها و كلاههي مردها و ساير اقدامات از اين قبيل كه بعد از سفر به تركيه و در جهت فرنگیكردن ايرانيها، با داعية آزادي وشخصيتدادن ومتمدّنكردن زنها ومردها بهعمل آمده، آيا از ابتدا نقض غرض نبود؟ بهفرضكه بیحجابیواختلاطزنومرد و اروپائیشدن ايرانيان مقبول و مطلوب بوده باشد آيا آنكسیكهميخواهد بهزنها شخصيت بدهد و آنها را لايق آزادي و حق تصميم و ارادة خودشان ميداند، ميآيد با توسري زدن و چادر پاره كردن بهدست پليس و فحشدادن، و آن فشارها و اجبارها به شوهران و صحنهسازيها را راه بياندازد كه سالخوردگان امروز، خاطرات فضاحتبار و دلخراش آن را بهياد دارند؟ اين كارها آيا اهانت و اسارت خانمها نبود؟ اگر زنها را صاحب شخصيت و آزاد ميدانستيد چرا بهحال خودشان وا نميگذاشتند؟ اگر غرض بيرون آوردن آنها از حجاب و واردكردنشان در اجتماع بود،اگر اين عمل با حمايت دولت ولي بهدست و ميل خود خانمها و بهصورت تدريجي و عمقي انجام ميگرفت عميقتر و ريشهدارتر نميشد ؟ آيا شخصيت و تمدن و سِرِّ موفقيت و قدرت اروپائيها به بیحجابي و به كت و شلوار وكلاه لگني است؟
خوب ديديم كه با هر زور و آزار و عجلهي كه بود اين برنامه ها اجرا شد و تقليدگري ظاهري اروپائيها خيلي رواجگرفت ولي در فكر و اخلاق ذات و صفات، نه زنها از اين راهها عوض شدند و نه مردها. سهل است كه با بیبندوباريهاي رائج، چقدر بیناموسي و فحشاء و ولخرجي و مفاسد اخلاقي و اجتماعي اشاعهيافت. اعزام محصل بهخارجه و تأسيس دانشگاه تهران كه جزو اقدامات مشعشع اصلاحات شاه سابق ميباشد و صرفنظر از آنكه هيچيك از اين دو عمل،تازگي نداشته ناصرالدين شاه را بايد پيشقدم آن دانست و تحصيلات ابتدائي و متوسطه بهسبك جديد نيز از دوره احمدشاه (مخصوصاً در دوره وزارت معارف نصيرالدوله) شروع شده بود تا قبل از اوايل سلطنت پهلوي هنوز زمينه و امكاني وجود نداشت كه فارغ التحصيل كافي بري فراگرفتن تحصيلات عاليه بهخارجه يا داخله اعزام شود. و اين برنامه نميتوانست جامه عمل بپوشد. بههر حال افتخار و خلعت هر دو خدمت را بهدوش شاه سابق مياندازند.
واقعاً هم از آنهمه محصل اعزامي،تعداد زيادي درس حسابي نخواندند و رقاصي و قمار و غرور آوردند. ولي خوشمزه اين است كه ببينيم او و دولتهي بعدي، با دستپروردههي اصلاحات خود چهكردند و روابط فعلي استبداد و استعمار با دانشگاه و دانشجويان و روشنفكران چگونه است.
اتفاقاً اعزام محصل بهخارجه و تأسيس دانشگاه از آنمواردي استكه نشان ميدهد
استبداد وقتي در برنامههي اصلاحي انحرافي، تيرش بهسنگ ميخورد و مچش باز ميشود،چگونه قيافه عوض ميكند و بهكارشكني ودشمني ميپردازد. ميبينيد امروز عليرغم بخششها و عنايتهي شاهانه، سنگر اول مبارزين با استبداد و آماج كينه و آزار دربار و دستگاه، دانشگاه و دانشجويان هستند چه در تهران و چه در شهرستانها و چه در خارج ايران.
در دانشگاه تهران بودكه در منتهي خفقان و تبليغات شديدِ تدارك (رفراندم) ششم بهمن، پرچم و شعار«با اصلاحات موافق با ديكتاتوري شاه مخالف» بر افراشته شد.
پذيرائيهي شاهانه هم در ميان دانشجويان ايراني اروپا و آمريكا است كه بهاوج ارادت و اخلاص ميرسد!
استبداد هيچگاه نميتواند ميانه خوبي با دانش و رشد داشته باشد: ميگويند وقتي ناصرالدينشاه بري سركشي به دارالفنون رفته بود از شاگردي ميپرسد.
«بِلجيك كجا است؟»
آن شاگرد وضع جغرافيائي بلژيك را بهخوبي جواب ميدهد. شاه با خشم و تغيُّر، دارالفنون را ترك ميكند و بهقصر سلطنتي برميگردد. مدير آن روز دارالفنون كه انتظار تشويق و تقدير داشته از اين حالت شاه تعجّب ميكند و بهزحمت خود را به شاه رسانيده سبب آن خشم و غضب را ميپرسد. شاه جواب ميدهد:
«اگر اينها دانستند بِلجيك كجا است سوار من و تو ميشوند.»
همچنين از صدرالاشراف نقل ميكنند هنگام بازگشت از سفر عربستان سعودي كه بري حمل جسد شاه سابق به معيت شاه به مكه رفته بودند. در هواپيما شاه به من گفت كه ما در اينجا آثار عمران و آبادي و ساختمانهي نو زياد ديديم ولي از دانشگاه و مدارس عاليه خبري نبود. به شوخي گفتم اگر اينجا هم دانشگاه ميداشت باعث زحمتشان ميشد. گفت همينطور است … .
راهآهن سرتاسري ايران شاهكار صنعت و چشم و چراغ نيروي اراده و نيت اصلاحات كه بهقيمت هنگفتي بري نسل حاضر ايران تمام شد و هنوز سالي ميليونها تومان خسارت و خرج آنرا ميپردازيم، در موقعي در ايران احداث شد كه ممالك سرمشق دهنده، دست به تحديد خطوط آهن خود زده بودند. هنوز هم كه هنوز است علمي اقتصاد و صنعت ما نتوانستهاند جواب مسأله را بدهند كه بري مسافرت و باربري در كشور ما راهآهن سنگين كشيدن و دائماً ارز بهخارج فرستادن بهتر بود يا توسعه و تكميل شبكة راهها و تأسيس چند كارخانه مجهز اتومبيلو كاميونسازي و احياناً ترويج هواپيمايي؟ امرمسلماين استكهاگر بري ما زيانداشت بري استراتژي نظامي انگليسهاو بري صادركنندگان و مقاطعهكاران خارجي صد در صد سود بود. در جنگ بينالملل نيز بري متّفقين حكم مائده آسماني و شريان حياتي را پيدا كرد ! بري آنها پل پيروزي خوبي ساخته بوديم !
وزارت راه و وزارت كشاورزي از وزارتخانههي نوساخته و سوگلي شاهسابق بودند و بودجههي سنگيني در اختيارشان گذارده ميشد اما تمام فعاليتها و مخارجي كه اين وزارتخانهها در ايالات جنوب و غرب و شرق و مركز ايران ميكردند ازيك طرف و آنچه فقط بري مازندران و املاك اختصاصي مينمودند از طرف ديگر.
دادگستري در دوره سابق اسماً و رسماً زير و رو و كاملاً نو نوار شد. كاخ عظيمي هم با تشكيلات و مقررات مفصل بري آن بنا كردند. ثبت اسناد و املاك تأسيس نمودند.ظواهر خيلیخوب شد. قضات ما مثل استادان دانشگاه با لباس موقر در تشريفات حاضر ميشدند. اما از باطن و حقيقت و عدالت چه خبر شد؟ كاخ با شكوه دادگستري جلوي دزديها و سوء استفادهها را گرفت، يا خودِ آن وسيله پر كردن جيبها و نو شدن ساختمان بعضي وزراء شد؟ سطح اختلاس و ارتشاءها و كلاهگذاريها و مبلغ و مقدار چكهايي بیمحل و سفتههي واخواسته در آن زمان كه عدليهي اجارهنشين قديمي داشتيم، بيشتر بود يا حالا كه دادگستري پر عرض و طول و بازپرسهي ليسانسيه، دادرسان دكتر شده داريم؟ ثبت اسناد و املاك البته به وضع هرج و مرج قبالهها و معاملات محضري خاتمهداد اما چهوسيله محكمكاري بري ضبط و تصرف دهات و اراضي و مايملك مردم، بهنام املاك اختصاصي شد؟
خوب است از بحث روي اقدامهي ديگر صرفنظر كنيم چون از همين مقولهها است و حاضرين ميتوانند استنباطهي لازم را بنمايند. در هر حال اگر يك روي آن بهجانب مملكت و منت بر سر مردم است، روي ديگر بهطرف املاك و منافع اختصاصي يا نظريات استعماري و غيره دارد و مشمول صفات مشتركه و استدلال كلي است، كه در ابتدا گفتيم.
پس بهطور خلاصه استبداد، گاهگاه بهميل و ابتكار خود بهفشار و اكراه، يا بهقصد فرار و فريب، دست بهاقداماتي میزندكه نامش را اصلاحات ميگذارند ولي بسياري از اين اصلاحات صوري و دلخوشكن است يا بري تقويت مباني استبداد و توسعه
منافعاستعمار است و درهرحال،خالی از حسننيت و بيشتر موجب فساداست تا اصلاح.
هرتجدد و تغيير يا نونوارشدن سر و وضع ظاهري اشخاص و اوضاع را نميشود اصلاح دانست. اصلاح آن است كه واقعاً ملت و ممكلت را در جهت افزايش شخصيت و اثر و ارزش و قدرت، تغيير دهد و عوض كند. و الا سوار اتومبيل شدن يا روي خيابان اسفالت قدم زدن، بري نوكر و كلفت و بري افراد ممالك مستعمره هم بالاخره فراهم ميشود. نوكر و كلفتهي امروز را اگر با همكاران صد سال قبلشان مقايسه كنيد، اينها در خانههي چند طبقه مجهز بهبرق و لولهكشي و روي صندلي مينشينند، با گاز طبخ ميكنند، بري خريد جنس، سوار اتوبوس وگاهي ماشين شخصي ارباب ميشوند، چشمشان به تلويزيون ميافتد، با جارو برقي سالن را نظافت ميكنند، لباسهي بافته از الياف مصنوعي به تن ميكنند …اما بالاخره نوكر و كلفتاند و ارزش و احترام شخصي و بهرهشان از مقامو مزايي انسانی، فرق چنداني با نوكر و كلفتهي صد سال قبل نكرده است.
اصلاحات استبداد وقتي خيلي عظيم و شديد باشد مثل طوفان دريا است. تلاطمي در سطح و كف و صدائي راه مياندازد ولي در عمق خبري نيست. باد كه خوابيد آنهم ميخوابد. مضافاً به اينكه لذت و ثمري بري مردم ندارد. همانطور كه عزيزترين متعلقات شخص و لذّتبخشترين چيزها بري انسان، فرزندان اوست زيرا كه فرزند توليدشده و زحمتكشيده، و پرورشيافته خود شخص است، اصلاحات و ترقيات هم اگر ساخته خود اجتماع باشد، هم شيرين و لذتبخش خواهد بود و هم اجتماع آنرا بهتر حفظ میكند و بهثمر ميرساند. ولي اصلاحات تحميلي استبداد، هرقدر هم خوب و عالي باشد حكم فرزند ديگران را دارد كه نميتواند جي بچه خود آدم را بگيرد و كسي متحمل نگاهداریو پرورشآن نميشود. هم ظلمبه بچه است و هم به مادر غيرواقعیآن.
مصلح مستبد اگر حسننيّت و واقعاً محبت به مردم داشته باشد چه اصلاحي بالاتر از ارزشگذاشتن به مردم و دخالتدادن آنها در امور خود كه قدم اول هر تربيت و خدمت است، ميتواند بنمايد؟
مقدمه و پايهي هر اصلاحي و ضروريترين سرمايه بري انسان، آزادي است. اگر مستبدها راست ميگويند آزادي و ارزش شخصيت انساني را سلب ننمايند . خدمت پيشكششان.
١٠- آيا در محيط استبداد، خدا پرستيده ميشود؟
ممكن است اين سئوال بهنظر بعضي زائد و خارج از بحث سياست وحكومت بيايد. يا آنها كه اعتقاد و علاقه به پرستش خدا دارند، خدا پرستي و ديانت را امر مستقل و غير مربوط بهرژيم مملكت دانسته، حساب آندو را از هم جدا كنند. حتي تصوركنند در دستگاه ظلم و فشار همان مظلوميت، يك حالت خضوع و توجه و تقرب بهتري آورده شخص مومن بيشتر پناه به خدا میبرد و بيشتر طالب و واصل به ثواب آخرت میگردد.نظر و رأفت و عدالت خدا نيز بهمردم ذليل معطوفتر است. بهخود ميگويد، دولت هرقدر مرا تعقيب نمايد در خلوتگهخانه و يا دركنج مسجد ديگر راحت خواهد گذاشتكه با خدي خود راز و نيازكنم و درهرحال، دستش بهآخرت نخواهد رسيد.
در بند هفت همين ايراد و استفهام را در مورد اخلاق و استبداد ديديم. معلوم شد بر خلاف ظواهر امر، رژيم حكومت، عامل مؤثر قوي در اخلاق فردي و اجتماعي ميباشد و فساد و زوال از آثار طبيعي و قهري استبداد است.
علامه مرحوم ميرزا محمد حسين نائيني، مرجع بزرگ عالم تشيع و روحاني دانشمند دوران مشروطيت كه تا سلطنت پهلوي حيات داشته است، كتابي در سال ١٢٨٦ شمسي تحت عنوان «تَنبِيهُ الاُمَّة و تَنْزِيهُ المِلَّة» تأليف كرده است كه آن زمان يك گام بلند و اثر فوقالعاده بود و هنوز هم ارزش خود را از دست نداده است.اين كتاب را حضرت آقاي حاج سيد محمود طالقاني از مؤسيسن و رهبران عاليقدر نهضت آزادي ايران،در سال ١٣٣٤ با توضيحات و مقدمهي مجدداً چاپ و منتشر كردند. از جمله ايرادهائيكه مرحوم آيتالله نائيني به سلطنت استبداد (به اصطلاح كتاب سلطنت استبداديه و تمليكيه) ميگيرد اينست كه دعوي مشاركت در صفات و حقوقالوهيت دارد و طاغوتپرستي و شرك ميباشد.[18]
ممكن است بيان فوق با وجود توضيح و تفصيلي كه در ذيل داده شده است در شنوندگان صرفاً از جنبه تغييرات لفظي و تشريفات عبادي يا نظريات فلسفي وكلامي تلقي شود و يا باز مطلب و موضوع را مربوط و مخصوص به وظائف و آداب ديني بنمايند.
ما ذيلاً توضيح خواهيم داد كه مطلب فوق بههيچوجه يك تفنن نظري و تصوير اعتباري و يا وسوسه ادبي و شرعي نبوده رابطه استبداد و خداپرستي موضوعي است كاملاً عملي و بسيار موثر و مهم در سرنوشت دنيا و آخرت ما بري فرد و اجتماع هم از جهت اينكه چگونه استبدادسببانحراف از خدا ميشود و هم از جهت آنكه اين انحراف در پرستش خدا چه عواقب و آثاري در زندگي دنيي مؤمنين و در آخرت آنها دارد.
عمل سلاطين و امري مستبدكه خود را مالكالرقاب مردم و فاعلمايشاء ميدانند و بهحقوق و اموال و نواميس مردم تجاوز مينمايند در حقيقت دعوي مالكيت و مختاريت مطلق است. ميدانيم كه اين حق مخصوصذات باريتعالي است.[19]
بنابراين پادشاه يا حاكم مستبد چه مانند فرعونهي مصر و امپراطورهي ژاپن صريحاً خود را خدا يا مظهر خدا اعلام كند و يا اين عنوان را به زبان نياورد، رسماً و عملاً داعيه الوهيت دارد.
حال ببينيم از اين دعوي اسمي و اجري عملي صفات و حقوق الهي، چه آثار ذهني و فكري و عملي در جامعه پديدار ميشود.
البته فراموش نكنيمكه بنا به منطق اديان و مخصوصاً اسلام و قرآن كه روشنايي و صراحت خيلي بيشتري در مطالب دارد و به مصداق «إِنَّ عَلَيْنَا لَلْهُدَى. وَإِنَّ لَنَا لَلْآخِرَةَ وَالْأُولَى. »[20] در كار زندگي دنيا به اشخاص و اجتماعات آزادي و اختيار داده شده است كه بر طبق هدايت انبياء و عقل ، يا راه صحيح و حق پيشگيرند يا از
روي جهل و بري نفس، عمل كرده نسبت به امر خدا و مصالح خود كه همان مشيت خلقت و قوانين طبيعت است سرپيچي نمايند. حتي سرپيچي و سركشي را به آنجا برسانند كه پا در كفش خدا كرده و دعوي الوهيت و تصرف در حقوق و نفوس خلق نمايند. دنيا دار اختيار و ابتلاء و ارتقاء است ، محل عمل است و اكتساب ، چه خوب و چه بد. حساب اعمال و نتايج افكار و افعال بعداً رسيدگي ميشود. مختصري در اين دنيا و بقيه در آن دنيا.
بيان معترضه فوق از اينجهت لازم بود كه وارد بحث شدهايم كه يكطرفش دنيا و زندگي و طرف ديگرش دين و خدا است.
اولين اثر داعيه الوهيت فوق يعني رژيم استبدادي روي اذهان و افكار مردم ظاهر ميشود. از نظر روانشناسي هميشه حواسها و تمايل مردم بهطرف منعمِ دست اول و صاحب اختيار و حاكم بر سرنوشت خويش میرود. مثلاً ميدانيدكه در خاطركودك، در ابتدا مادر و بعداً پدر مقام و منزلت عجيبي دارد كه آغشته از محبت و وحشت است. تا مدتي بري پدر يك قدرت و عظمت فوقالعاده تصور نموده نمیتواند باور كند كه بالاتر از او در دنيا كسي و چيزي پيدا ميشود و كاري باشد كه پدر از عهده آن برنيايد. زيراكه او را فوقالعاده قويتر و داناتر از خود ديده و از دستاو خوراك و پوشاك گرفته يا كتك خورده است و در سايه او به خواستهها و پرسشهي خود رسيده است. كما آنكه ميگويند در اديان شرك و اقوام قديم، قدرت و رياست پدر خانواده يا شيخ قبيله و همچنين پرستش ارواحِ اجداد، از همينجا سرچشمهگرفتهاست.
شعار حكومتهي استبدادي «اينهمه آوازها ازشه بود» ميباشد. عملاً نيز نه تنها در گفتهها و نوشتهها و القاب و عناوين از ذات ملوكانه تجليل و ترويج ميشود بلكه چون اوامر و انعامها و احكام عزل و نصبها و پاداش و قتل و خلعت و ذلت، همه چيز در دست او يا از ناحيه او است ، بسيار طبيعي و قهري است كه پادشاه در چشم و دل مردم يگانه مبداء و مرجع خير و شر و مرگ و حياتگردد ، پس نه تنها اين مطلب و ادعات خدائي بهتصور يا بهتظاهر در نظر و بيان او و اطرافيانش نقش بستهاست بلكه در ذهن مردم نيز چه مؤمن و چه غير مؤمن، شاه كموبيش، جي خدا را اشغال مينمايد.
اما مطلب به اينجا يعني بهيك تصوير و تصور ذهني ختم نميشود. مردم بالاخره بچه نيستند. خوشبختانه استبداد با همه ادعا و اجبارهايش، يگانه عامل موثر و سازنده و گرداننده نبودهاست. خدا و طبيعت از راههایديگر و خيلي جلوتر و بالاتر از دست جبار مستبد ، در ساختمان رشد بشر دخالت دارد. چشم و گوشها و عقلها بهكلي بسته نيست. مردم زود يا دير و كم يا زياد درك ميكنند كه مقام كبريايي و نيروي قدرقدرتي و سايه همايوني و روح عدالتپروري و ساير فضائل وكمالات عاليهي كه به مقام شامخ شاهنشاهي نسبت داده ميشود خيلي هم بالا و بلند و دلپسند نيست و معظمله ارزش و مرتبت حقيقتاً شامخي ندارد! …
نتيجه چه ميشود؟ با زور و قدرتي كه مدعي الوهيت دارد و اعمال ميكند، او از تخت سلطنت پائين نخواهد آمد بلكه سلطنت و عظمت وحقيقت در انظار پائين ميرود. بشر زميني بي دست و پا، حيوان صاحب پر و بالي است كه دائماً در آسمان آرزو جانب معشوقها و معبودهي واقعي يا خيالي اعلي، پرواز ميكند. هر قدر اين آرزو و مطلوب، بالاتر باشد حركت و فعاليت و سطح پرواز، و بنابراين ميزان ترقي و تربيت انسان، شديدتر و برتر ميشود. خدا پرستیِ- خدا پرستي با معرفت و عشقـ از اين جهت بزرگترين نعمت و خدمت است كه بهانسان يك هدف اعلي و اقدس وكامل عرضه نموده، همانطور كه قصد قربت شرط قبولي هر عبادت است، انسان را بهسوي ذات ذوالجلال بينهايت، سوق ميدهد و نزديك ميكند. البته هر كس به تناسب معرفت و محبت خود به جانب اين مبداء كمال و عنايت، كشيده ميشود. هر قدر معبود كوچكتر و پائينتر باشد، تحرك و ارتقاء كمتر خواهد بود. حال وقتي بنا شد در محيطي يك شخص يك بشر ( صرف نظر از همه مفاسد و معايبي كه معمولاً همه سلاطين دارند)، «قبله عالم» شناخته و گفته شود و پندار و گفتار و كردار او بري پير و جوان و عوام و خاص، سرمشق و افتخار و آرزو گردد،آيا فكر میكنيد كه آن مردم، چه بيچاره زمينگير و محروم شدهي خواهند بود؟!
چطور آسمان عروج انسانيت را پست و تاريك و راههي حيات و كمال را سد ميكند؟كلماتي مانند قبلهعالم، يا خاكپي ملوكانه،ذات اقدس شهرياري، امرجهان مطاع، و غيره و تأثيرهي تربيتي مربوطه كه در بالا گفته شد ، بهنظرتان تعاريف و اصطلاحات شاعران نيايد يا اظهار ما را مبالغههي افراطي سياسي نگيريد. كلمات تلقيناتي است كه رونق و رواج كامل داشته و دارد و نميتواند اثري نداشته باشد. حالا اگر قبلهعالم را نميشنويد به جاي آن از زبان نخستوزيران «غلامخانهزاد» و «نوكر جاننثار» را ميشنويد و ميخوانيد كه صد درجه بهلحاظ گوينده، پستتر است. چطور ميشود دولتي هر روز و هر شب اين اعترافها و اعلامها را از مردم، از زبان افراد ظاهراً درسخوانده دكتر و مهندس كه بهمقامات اعلایكشوري رسيدهاند، بشنود و در دل و روان و انديشه آنها اثر ننمايد و شاه برايشان بتي يا نيمه بتي نشود؟ اگر آن اظهارات و انتسابات را باور كنند كه بتپرست شده و بهپستترين مرحله انسانيت سقوط كردهاند و اگر باور نكنند و بخندند، عظمت و ارزش و حقيقت و مقام و كمال مطلوب و همه چيز بهصورت دروغ و موهوم در نظرشان ميآيد. منكر و بيعلاقه بههر چيز و كمال و ارزشي خواهندشد، ديگر چه مطلوبیو چه حركتیو چه ارتقائیباقي خواهد ماند؟
اين اظهارها و اعترافها را از نظر معتقدات ديني نميكنيم و بهطوري كه ديديد، اثر رواني و تربيتي و علمي آن اختصاص به معتقدين و مقدّسين ندارد و روي همه است. همينطور ميدانيد و تعليمات اسلامي هم روي اين نقطه عنايت و اصرار دارد كه مركز و محور هدايت و تربيت و تقدير شقاوت و سعادت ، ذات شخص است. خداشناسي از خودشناسي شروع ميشود. به فرموده علی(ع):
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهْ فَقَدْ عَرَفَ رَبَه»[21]
مؤمن وقتي دست بهآسمان بلند كرده، بهسوي خدا دعا ميكند، با خود و دل خود راز و نيازي میكند، معرفت به حق و پرستش خدا، از درون بر میخيزد قرآن خدا را نه تنها در دل بلكه از دل و از رگ گردن هم نزديكتر به ما سراغ ميدهد. ميفرمايد:
«أَنَّ اللهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِه»[22]
و يا:
«نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ…»[23]
بنابراين اگر شخصاز خود بركنار و بيزار و قدر ومنزلت و مسئوليّت بري خويش نشناخت،يعنیفاقد شخصيت شد و اصلاً قدر و منزلت و ارزش برايش تحقق نداشت،
از خدا هم كنار و بيزار خواهد شد. فاقد مسئوليت و فاقد خدا ميگردد.
ديديم كه آماج مستقيم تير استبداد، همانا كشتن شخصيت و از بين بردن اميد و مسئوليت است. مردم در محيط استبداد نه تنها اسم و صفات خدا را نميشنوند و نميشناسند (يا كمتر و تحتالشعاع شاه، آنها را ميشنوند و ميشناسند)، بلكه دست او را نيز دركارها نميبينند. سابقاً در بند ششمگفتيم كه عمل استبداد در مربوطكردن و موكول كردن همه امور و مقامات و پاداشها به شخص شاه و بر كنار نمودن و بیدخالت كردن استعدادها و افراد، سبب ميشود كه جريان كارها از جاده طبيعي و منطقي منحرفگردد. مثلاً بر خلاف نصّ «لَّيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى» وقتي افراد نالايق و بيكاره بهمال و مقام برسند و زياني از جهالت يا افراط و تفريطهي خود نبينند و در عوض مردمان شايسته و زحمتكش، يا اقدامات مشروع عقلاني، به محروميت و شكست و يأس منتهي گردد و بهطور كلي، جامعه يك روال دستوري و تصنعي پيدا كند و تحت تصرف و فرمان شخصي قرار گرفته، دست طبيعت (يا به اصطلاح دين، حكم و مشيت الهي) نقش خود را بازي نكند، قانون انتخاب اصلح علمي طبيعي و آيه «أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ»[24] نقض ميشود. و بدتر ازهمه آنكه ميبيند افراد فاسدي ستمگريها مينمايند و معذالك مسرور و سرافراز هستند. خلاصه آنكه دست خدا را از كار مردم و دنيا (تا حدودي كه آنها ميبينند) كوتاه باشد، پس نه تنها نام و صفات، بلكه اثر و حضور خدا نيز بري آنها كه بهوجودش عقيده دارند، فراموش و نزديك به انكار ميشود.
وقتي در كار دنيا او را بیاثر ديد در آخرت هم بیاثر خواهد شناخت. اين حالت انكار(يا لااقل تنزل و ترديد در مقام الوهيت و ربوبيت)، يك مطلب ابداعي و اتهامي ما به استبداد نيست. پيغمبر اولوالعزمِ خدا، حضرت موسي هم در تجزيهو تحليل علل انصراف مردم از خدا و اصرار فرعونيان به سركشي و ستم، همين شِكوِه را بهدرگاه باريتعالي برده ميگويد:
«رَبَّنَا إِنَّكَ آتَيْتَ فِرْعَوْنَ وَمَلأهُ زِينَةً وَأَمْوَالاً فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا رَبَّنَا لِيُضِلُّواْ عَن سَبِيلِكَ…..»[25]
خداپرستي يك مطلب نظري و نوشته كاغذي نيست كه بري اسمگذاري بچهها و ورد زبانها باشد. موضوعي است عاطفي، نفساني، عقلي، تربيتي، اجتماعي و بالاخره و مخصوصاً عملي.
در جامعههي استبدادي خدا وقتي از ذهن و عاطفه و فكر و تربيت و عمل و اثر خارج شد و حكم غير او در امور ساري و جاري بود و نام ديگري به بزرگي وجلال برده و تكرار شد و قامتها در برابر بتهي گوشتي خم شد و گوش ها بهفرمان آنها بود،ديگر ايماني باقي نخواهدماند و برخاستن بانگ تو خالي الله اكبر ز مناره مساجد، چه خاصيت دارد؟
البتهلازم نيست مستبدها مثل فرعون با خدا و دينمبارزه نمايند. دينرا يا از مرغوبيّت و فعليّت مياندازند (مثل پهلوي و مصطفي كمالپاشا)، و يا با استخدام افرادي از روحانيّون و ترويجِ تشريفات و خرافات و عمل به تظاهرات، توحيد خالص را آلوده و منحرفميسازند. نعوذبالله خدا و ميهنرا جزوملازمينركاب راست و چپ موكب همايوني قرار ميدهند!يا با اختيار و غصب القابیمانند ظللله، خليفةالله، اميرالمومنين و غيره، بري خود تأييد و تقويتهي الهي ميسازند. ايمان بهخدا را محو و معدوم و يا مخدوش و مشروط مينمابند.
چون بحث، بحث ديني و سياسي است، ناچاريم بگوئيم و يا داوري نمائيم كه در منطق اديان و بنا بهتصريحات مكرر قرآن، شرط سعادت و رستگاري انسان تنها ايمان نيست.اگر افرادي تصوركردند يا توانستند در محيط استبداد عليرغم اغواها و الزامها، ايمانخود را بهذات پروردگار بيهمتا محكم و خالص نگاهدارند، نميتوانند خيالشان راحت باشد بلكه علاوه بر ايمان دو شرط نيز ضرور است؛ تقوا و عمل صالح. يعني اخلاق و تزكيه و اراده نفساني از يكطرف و فعاليت و خدمت از طرف ديگر. در محيط استبداد همانطوريكه در بند ٧ ديديم و تكرار مجدد آن لازم نيست، تقوا و اخلاقِ پاك نميتواند رواج و ريشه پيدا كند. تمام عوامل استبداد در جهت تحريف و تخريب و تضعيف آن كار ميكند.
بسيار مشكل است كسي بتواند فرزندان و و ابستگان وحتي شخص خود را هم حفظ كند. ضمناً ديديم كه سر منشاء فساد اجتماع و خرابي اخلاقها، همان تزريق و تحميل «دروغ» است. شايد بزرگترين دشمن اسلام دسته منافقين و ملعونترين رذيله اجتماعي، نفاق باشد در حاليكه پايه خدمات در دستگاه استبداد، بر نفاق و نيرنگ گذارده شده است.
اما از جهت عمل و امكان عبادت يا اجري وظائف ديني، بهمعني اجتماعي و غير خصوصي آن، بهطوريكه ميدانيم در محيط تحت استبداد، ميدان عمل و زمينههي فعاليت بسيار محدود و مقيّد بوده خدمات فقط در لباس مأمورين جور و اجري اوامر و اغراضدستگاه مستبد يا بروفق تمايلات ومنافع آن ميسّر ميباشد. يعني يا عامل ظلم و جور شدن است و يا شركت و اعانت غيرمستقيمكردن و با توسل به دروغ و رشوه و خدعه و غيره. يعني در هر حال خروج از حق و حقيقت. مگر آنكه همانطور كه در مملكت و در مقدسين ما معمول شده است ، شخص انزوا و بيكارگي اختيار نمايد كه در اينصورت از ثواب عمل و آثار تربيتي و اكتسابات نفساني مربوطه ميباشد.
در محيط آلوده و خرابي چون استبداد ، پولها مشكوك و شبههناك است و كارهي آزاد نيز مسدود يا مشروط بههمكاري با دزدان و غاصبين و تشبثهي نامشرع ميشود. راه خير و خدمت از هر طرف بسته و دشوار، ولي راههي ظلم و معصيت هموار است. پس بيجهت نبود كه سابقاً گفتيم خدا و استبداد آبشان در يك جوي نميرود. زيرا خدا در محيط استبداد پرستيده نميشود: نه از جهت عاطفي و ايماني و نه از جهت تربيتي و اخلاقي و نه از جهت خدمتي و عملي.
زندگي در زير لوي استبداد، «خَسِرَ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةَ ذَلِكَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِينُ» است. نه دنيا داريم نه آخرت. مگرآنكه…، در قسمتسوم خواهيم گفت.
آنچه در بندهي قبل، از آثار بد و زيانهي استبداد شروع شد در واقع مظاهر و نتايج همين بند آخر ، يعني پرستيده نشدن خدا و جاري نبودن حكم خدا است. اگر پيوسته ملّت ايران در ظلم و عذاب غوطهور است، اگر از آسايش و امنيّت قضائي محروميم، اگر اتحاد و اتفاق و همكاري سرنميگيرد، اگر مملكت از نعمت ثبات و اطمينان و استمرار بیبهره است، اگركشور دائماً در معرض مهاجمين بيرحم و استعمار بيگانگان بوده و هست، اگر عزّت و شخصيت از افراد ما بهدور افتاده است، اگر فساد و فحشاء و آلودگيها و نادرستيها رواج يافته است، اگر اميدي بهاصلاح و نجات نيست ، و اگر عشق و عمل رختبسته …، تماماً برای اين است كه خدا بهحقيقت و واقعيت در كشور ما پرستيده نميشود.، حكومت باغير خدا است.
استبداد از كفر هم بدتر استزيرا كهآورندهيدين و سرور پيغمبران ميفرمايد:
«اَلمُلْكُ يَبْقٰي مَعَ الكُفْر وَلٰا يَبْقٰي مَعَ الظُّلم»
«ملك و مملكت با كفر باقي ميماند ولي با ظلم باقي نميماند»
و وقتي قرآن ميخواهد تمام خداپرستان، اعم از مسلمان و نصراني و يهودي را زير پرچم واحدي آورده از آنها پيماني بگيرد، فقط دو ماده به آنها عرضه ميكند دو مادهايكه در واقع يك ماده و عصاره ديني و دنيائي توحيد است:
«قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْاْ إِلَى كَلَمَةٍ سَوَاء بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَابًا مِّن دُونِ الله»[26].
جز خدا كسي را نپرستيم و يكديگر (چه پيغمبر و چه پادشاه و بهطوركلّي بشر) را ارباب و سرور خود نگيريم. يعني زير بار استبداد و بندگي آدميزاد نرويم .
پاورقيها:
1. سوره علق/ 6 و 7: به راستي انسان هنگاميكه خود را بي نياز مي بيند سركشي ميكند.
2.حديث: قدر دو نعمت مجهول است، نعمت تندرستي و نعمت امنيّت.
3. دولتگرائي.
4. وحدت دولت و احزاب.
5. روايت: پولت و رفت و آمد و مسلك وعقيدهات را مخفي نگهدار.
6. بري تفصيل بيشتر مراجعه شود به كتاب بسيار آموزنده «بحثي درباره مرجعيت و روحانيّت».
7. سوره شعراء/ 22: اينهم نعمت و خدمتي شد كه بر من منّت گذاشته بنیاسرائيل را بنده خود كردهاي؟
8. سوره نساء/ 48: خداوند هرگز نخواهد بخشيد كه او شريك قرار داده شود و غير از آنرا به هر كس بخواهد ميبخشد.
9. سوره قصص/ 38: ي گروه اشراف و خواص، بري شما خدائي غير از خودم نميشناسم.
10. سوره غافر(مؤمن)/ 26: بگذاريد موسي را بكشم و پروردگارش را (بهكمك) بطلبد هماناكه من ميترسم آئين شما را عوض كند يا در كشور خرابي و تباهي ايجاد كند.
11. سوره غافر(مؤمن)/ 29: بري شما نميبينم (نمي پسندم و اجازه نميدهم) جز آنچهكه خودم ميبينم و جز آنكه به شاهراه ترقي و پيشرفت به چيز ديگري راهنمائيتان كنم.
12. رجوع شود به نشريه تعليماتي «مبارزات مذهبي، مبارزات سياسي».
13. سوره بقره/ 205: چون به حكومت رسيد كوشش ميكند نژاد (شخصيّت) و كشت (اقتصاد) را در كشور نابود كند و حال آنكه خداوند فساد را دوست ندارد.
14. سوره اعراف/ 179: ايشان نظير چهار پايان، بلكه فروتر از آنان هستند.
15. اين جمله را كه غالباً به زبان عربي ادا ميكنند و ميخواهند جنبه مسلماني و اجازه تلويحي ديني به آن بدهند و بهانهجوئي بري افسران ظاهراً مؤدّب و ظاهراً مسلمان ميباشد، درست بر خلاف دستوري است كه حضرت امير در عهدنامه معروف خود به فرماندار اعزامي به مصر، مالك اشتر، صادر ميفرمايد:
«ي مالك … هرگز مگو كه من مأمورم و معذور، هرگز مگو كه به من دستور دادهاند بايد كوركورانه اطاعت كنم. هرگز طمع مدار كه تو را كوركورانه اطاعت كنند.
16. سوره نجم/ 38:هيچ كس بار گناه ديگري را بر عهده نميكشد.
17. سوره نجم/ 39: اينكه انسان جز ثمره تلاش [و نيّت] خود را نخواهد داشت.
18. در صفحه 27 چنين ميخوانيم:
«با لجمله، تميكن از تحكمات خودسرانه طواغيت امّت و راهزنان ملت نه تنها ظلم به نفس و محروم داشتن خود است از اعظم مواهب الهيهّ عزّ اسمه بلكه به نص كلام مجيد الهي تعالي شأنه و فرمايشات مقدسه معصومين صلوات الله عليهم، عبوديت آنان از مراتب شرك به ذات احدّيت تقدست اسمائه است. در مالكيّت و حاكميّت ما يريد، و فاعليت ما يشاء، و عدم مسئوليّت عما يفعل، الي غير ذلك از اسماء و صفات خاصّه الهيّه جل جلاله، و غاصب اين مقام نه تنها ظالم به عباد و غاصب مقام ولايت است از صاحبش، بلكه بهموجب نصوص مقدسة مذكوره، غاصب رداء كبريائي و ظالم به ساحت احديت عزت كبريائي هم خواهد بود. و بالعكس آزادي از اين رِقِيَّتِ خَبيثِه خَسِيسه، علاوه بر آنكه موجب خروج از نشآة نباتيت و ورطه بهيميّت است به عالم شرف و مجد انسانيّت، از مراتب و شئون توحيد و از لوازم ايمان به وحدانيّت در مقام اسماء و صفات خاصه هم مندرج است، از اين جهت است كه استنفاذ حريت مغضوبه امم و تخليص رقابشان از اين رقيّت منحوسه و متمتّع فرمود، نشان به آزادي خدادادي از اهم مقاصد انبياء عليهم السلام بوده.»
19. در نظر غير معتقدين كه مسلوب از هر كس و هر چيز است.
20. سوره ليل/ 12و13:همانا كه هدايت و راهنمائي بر عهده ما است. و به يقين آخر و اول بري ما است.
به عبارت ديگر ابتدا و شروع خلقت به دست خدا و انتها و بازگشت همه چيز و همه كس به پيش و به سوي خدا است ولي در فاصله اين دو به اختيار و آزادي داده شده است و از ناحيه خداوند هدايت (نظري و عملي) ميرسد.
21. از علي (ع): كسي كه خود را شناخت خدي خود را شناخته است.
22. سوره انفال/ 24: خداوند بين انسان و دل وي ميگردد.
23. سوره ق/ 16: ما به وي از رگِ گردن نزديكتريم.
24. سوره انبياء/ 105: زمين را بندگان صالح من به ميراث ميبرند.
25. سوره يونس/ 88:پروردگارا، به درستي كه تو فرعون و اشراف او را زينت و مال در زندگي دنيا دادهي و بالنتيجه مردم را از تو گمراه مينمايند…
26. سوره آلعمران/ 64، مرحومآيتالله نائيني هم با اشاره به همينمعني ، استناد بهدعاي افتتاح كه منتسب بهمعصوم ميباشد كرده ميگويد:
«وقتي درباره دولت حقه امام منتظر (ع) از خدا ميخواهيم كه او را به جي قبلیها خليفه روي زمين نما و امكان و لوازم بده كه دين مورد رضي تو را اجرا كرده ترس از احدي مانع نشود كه تو را بندگي كند و چيزي را با تو شريك نسازد، معلوم است كه امام زمان مشرك به خدا نيست بلكه منظور از شريكقرارندادنِ سنّت استبداد و اجازه ندادن به متجاوزين به حقوق و نفوس مردم و محوِ فعال مايشائي است.»
