در آرزوی تحول اساسی در روحانیت، دکتر سید علی اصغر غروی

در آرزوی تحول اساسی در روحانیت

دکتر سید علی اصغر غروی

چکیده:

این مقاله به قلم دکتر سید علی اصغر غروي به مناسبت سالگرد دکتر علی شریعتی در صفحۀ 71 شماره 12 خرداد 1390 نگاشته شده است. نگارنده در این مقاله به تبیین « مهرنامه » ماهنامۀ شریعتی البته ارادة » : دیدگاه دکتر شریعتی نسبت به روحانیت شیعه پرداخته است. او می گوید اصلاح داشت و می خواست روحانیت شیعه به جایگاه اصیل و اصلی خودش بازگردد و نقش اساسیش را، در تربیت معنوي مردم و رشد اخلاقی جامعه، بعهده بگیرد و از وادي تشیع صفوي به ساحت تشیع علوي گام نهد.

کلیدواژه ها: دکتر علی شریعتی –  روحانیت – تشیع صفوي – تشیع علوي – سید علی اصغر غروي

 

پیش از آنکه به بحث اصلی بپردازم، یعنی تبیین دیدگاه شریعتی نسبت به روحانیت شیعه، بهتر است چند سطري را به معناي کلمۀ روحانیت اختصاص دهم و سپس طبقه یی که با این نام یا وصف پدید آمده و در طول تاریخ اسلام ـ با مذاهب مختلفش ـ نقش ایفاء کرده است. در همه زبان هاي دنیا و ادیان گوناگون، انسان را متشکل از دو بعد مادي و معنوي یا جسمی و روحی دانسته اند، در ادیان ابراهیمی ـ که قرآن برآیند اندیشۀ همۀ پیامبران آن است ـ جسم، قالب یا کالبد یا ظرفی است که خداي تعالی هسته یی یا پاره یی از وجود خود را در آن جاي می دهد و این هسته باید در این ظرف و به واسطه و وسیلۀ آن رشد کند و قابلیت رجوع و لحوق به مبدأ خود را بیابد. انبیاء الهی که خود را مبعوث از طرف پروردگار معرفی کرده اند، این وظیفه را بر عهده گرفتند و اعلام کردند که هدفشان ارائه راه کار و تمهید طریق است براي بشر تا او را به نقطه اوج کمال برسانند و ظرفیتی به او عطاء کنند که در جایگاه خلافت الهی قرار گیرد و قابلیت اتصال مجدد به مبدأ خود را بیابد. و بر این نکتۀ اساسی پاي فشردند که چنین قابلیتی محقق نمی گردد مگر آنکه انسان صفات خالق خود را در سرشت خود نهادینه سازد و در رفتار و گفتار خود متجلی نماید. مجموعۀ داشت و احراز این صفات جمالِ ربوبی را خُلق حسن خواندند و بشر را به کسب آنها دعوت نمودند

از پسِ انبیاء، کسان دیگري در قبال مکتب انسانی ـ اخلاقی ایشان از یک سو، و ضرورت تعالی و کمال انسان از سوي دیگر، احساس وظیفه کردند و کم کم ـ در گذر زمان ـ تبدیل به یک طبقۀ ویژه شدند که در اهل سنت نام ـ رجال دین ـ بر خود نهادند و در شیعه ـ روحانی یا طبقۀ روحانیت ـ خوانده شدند. جالب است که این نام گذاري در شیعه هماهنگی و تجانس کاملی دارد با مسؤولیت و وظیفه یی که این گروه براي خود تعریف نموده و بر عهده گرفته است. یعنی ارشاد مردم به سمت کمال معنوي و احراز صفات ربوبی و ایجاد جامعه یی اخلاقی و روحانی و زمینه سازي براي تحقق انا الیه راجعون

حال ببینیم در یکصد سال گذشته، با چشم پوشی از چند استثناء انگشت شمار، آیا این طبقه به وظیفۀ اصلی خود، که خود مدعی صیانت و پاسداشت از آن است عمل کرده است یا نه؟ این سؤالی است که بسیاري از متفکران مسلمان به آن پاسخ منفی داده اند از جمله مرحوم دکتر شریعتی. او معتقد است و به صراحت بر این معنی انگشت اتهام نهاده است که روحانیت شیعه خصوصاً بعد از تشکیل دولت به ظاهر شیعه صفویان، تبدیل به یک نهاد سیاسی شده که دین را ابزار وصول به اهداف دنیوي خود نموده است

در ص 13 «شیعه یک حزب تمام» می گوید

 »درد ما این است که تمام اندوخته ها و ارزش هاي متعالی الهی را که تنها روزنۀ امید نجات ماست، و تمام رهبران و پیشوایان و ائمۀ معصوم ما شیعه، که »یاد« و »خاطرة« هر کدام از آنها می تواند آموزندة بزرگترین درس انسانیت و آزادي براي همۀ زمین و زمان باشد، به صورتی مسخ کرده و به شکلی در آورده اند که عامل اسارت ما گردیده اند.« 

شریعتی البته ارادة اصلاح داشت و می خواست روحانیت شیعه به جایگاه اصیل و اصلی خودش باز گردد و نقش اساسیش را در تربیت معنوي مردم و رشد اخلاقی جامعه به عهده بگیرد و از وادي تشیع صفوي به ساحت تشیع علوي گام نهد

»از این همه قرائن پیداست که تشیع صفوي و ولایت ابوسفیانی ریشۀ همۀ پریشانی هاي ما و دشمن اصلی شیعه و ولایت علوي است«. (شیعه یک حزب تمام، ص15)  در ص 172 همین اثر می خوانیم

 »اگر می خوانم، می جویم، می یابم، و می گویم، انگیزه ام دردي است که ریشه در جانم دارد، و اگر از این همه، سربتابم، درد با جان یکی شده، خواهدم کشت. بیماري مرگ آوري هست که به تاریخ و فرهنگ و مذهب و مردممان، هجوم آورده است، و یک لحظه غفلت، همه چیز را نابود خواهد کرد.

این است که آرام نمی یابم، چرا که درد شدیدتر از آن است که فرصت آرامشی بدهد. و بیماران، به مرگ نزدیک تر از آن که بتوان به خوش آیند و بدآیند دیگران اندیشید.«   و باز در جایی که آه از نهادش برآمده از دست تشیع صفوي، گفته است:  

»تشیع صفوي، مذهب راه حل یابی است براي گریز از مسئولیت ها. مذهب تجلید و تذهیب و تجلیل قرآن، نه تحقیق و تفسیر قرآن. تقدیس قرآن اما نه براي بازکردن و خواندن قرآن. توسل یکسره به کتاب دعا، براي بستن قرآن، چرا که گشودن قرآن سخت است و مسئولیت آور.« 

آنچه امروز از انحطاط اخلاقی که جامعه را فروگرفته و همچون خوره به جان مردم افتاده، شاهدیم، نشان از آن دارد که روحانیت ما از انجام رسالت خود غافل گشته و راهی جز آن که وظیفۀ او است می پیماید. در ص 151 »مذهب علیه مذهب« می گوید

»پارسایی و زهد و قناعت و صبر و توکل… و بسیاري از این اصطلاحات، درست، به همان اندازه که امروز، انحطاط آور و منافی با شخصیت انسانی و رشد و قدرت و برخورداري و پیشرفت زندگی و استقلال روح و ارادة انسان می نماید، و ذهن ها را فلج ساخته و احساس ها را به ضعف و فقر و رنج و تن دادن به بدبختی و خو کردن به ناتوانی و زبونی آلوده کرده و عادت داده اند، در فرهنگ راستین اسلام، مترقی و منطقی و انسانی معنی می دهند، و این فاصلۀ شگفت و باورنکردنی میان معنایی که امروز براي این اصطلاحات ساخته اند، و روح و مفهوم نخستین آنها، آنچنان که قرآن و پیامبر بیان می کردند، و مجاهدان و اسلام فهمان نخستین می فهمیدند، فاصلۀ میان پستی و جهل ما، و سربلندي و آگاهی آنان را تفسیر می کند، و در حقیقت، این دو رویۀ متضاد در هر یک از این کلمات ـ که هر کدام بار سنگین عقیده اي اصولی را حمل می کند ـ نشانه اي است از تضادي که خود اسلام بدان گرفتار شده است: تضاد میان اسلامی که هست و اسلامی که بود.« 

شریعتی در ص 169 همین کتاب برنامه یی عملی را به روحانیت شیعه جهت اجرائی کردن ارائه می دهد، تا از ناکارآمدي و ناتوانمندي در آید و به پویایی و اثربخشی بر آید. وي می گوید

»این نسل دارد از دست می رود (اگر از دست نرفته باشد)….. اگرمی دانید که اسلام راستین می تواند به او پاسخ این نیازها را بدهد، اگر معتقدید که تشیع راستین علوي به او چنین سلاحی را می بخشد، براي او، براي اسلام و براي تشیع کاري بکنید.« 

آنچه شریعتی را از روحانیت به طور اعم دل آزرده کرده بود، روش تبلیغی و نوع نگاه آن به اسلام بود. وي می گفت روحانیت ما به جاي پرداختن به قرآن و اصالت دادن به متن، به بازگو کردن و گسترانیدن خرافاتی همت گمارده که هیچ جایگاهی در متن کتاب و سنت قطعیۀ رسول و امام ندارد، و همین خرافات است که ملت ما را از قافلۀ تمدن بازداشته است. در ص 118 »تشیع علوي« می گوید

»خیلی ساده، روحانی صفوي راهش را بلد است، او متخصص »کلاه شرعی« است. او »بر قامت زور، رداي تقوي می پوشاند« و بر سر کفر، کلاه شرعی می گذارد! روحانی صفوي کارش توجیه دستگاه صفوي است و ناچار است براي همکاري »مؤمنین متشرع« با دستگاه »حکومت غیر شرعی« راهی پیدا کند و براي این کار باید تکنیکی اختراع کند که بتواند پول حرام را حلال کند!« 

دکتر شریعتی روحانیت منحط و درباري را به بیانات مختلف وصف کرده و همت گمارده است تا حوزه هاي علمیۀ امروزِ جهان تشیع را از این پدیدة فساد انگیز و مانع تعالی فکري و رشد اخلاقی مزکی و مبرا سازد. در ص 120 همان مصدر می گوید

»مگر با آن همه نفرتی که پیغمبر و علی از خرید و فروش انسان داشتند، همین روحانیت اموي و عباسی و صفوي ـ به نام فقه سنت و یا فقه اهل بیت! ـ در زیر عنوان روشن و مترقی »عتق« (آزاد کردن برده، که تنها باب مشخصی است که در آن، فقه اسلامی از برده سخن می گوید)، قرن ها »اصل بردگی« و حکم خرید و فروش برده را رسماً و علناً و در حوزة علمی اسلام، تدریس نمی کردند.« 

شریعتی در ساحت اندیشۀ دینی خود، حوزه هاي علمیه یی را ترسیم کرده بود که روحانی و مجتهد آن در پهنه و عرصۀ اجتماع، به اصلاح بنیان هاي اخلاقی ـ  انسانی مردم می پردازد. در ص232 تشیع علوي در مقایسه مجتهد علوي و صفوي می گوید

»مجتهد ـ به معناي کوشنده و محققِ آزاد ـ بر اساس روح و جهت مذهب و منطق علمی و بر مبناي اصول چهار گانه اسلامی (کتاب، سنت، عقل و اجماع) می تواند، این نیاز تازة زمان، شرایط تازة حقوقی و اقتصادي و اجتماعی را بررسی و حکم تازه استخراج و استنباط نماید.« 

»بناءبراین اجتهاد آزاد باعث می شود که، مذهب در احکام خاص خودش، در یک جامعه خاص و عصر خاص، منجمد و متوقف نشود و روح و بینش مذهبی و نیز فرهنگ و فقه اسلامی، دائماً با یک بینش متحول و با یک تحقیق علمی آزاد و اندیشۀ باز، قوة استنباط علمی و روح متحول و متکامل و تحقیق و فهم مترقی مذهب و حقوق در حال تکامل، در ذهن و در جامعه، در دوره هاي متناوب تاریخی، تحول وتکامل پیدا کند.« 

»بناءبراین، اجتهاد آزاد عاملی است که مذهب را از ماندن در قالب هاي منجمد و ثابت قدیم، مانند مذاهب چهارگانه اهل سنت، نجات می دهد، اما اجتهاد در تشیع صفوي عبارت است از یک ادعاي بزرگ و لقب بسیار بزرگ بدون محتوي، یک مقام رسمی دینی است، شبیه به پاتریارش یا اسقف و کاردینال، درست بر خلاف مجتهد در تشیع علوي که یک متفکر محقق نواندیش و متحول و پیشتاز زمان و همگام با سیر تاریخ و آگاه از »حوادث واقعه« و رویدادها و مشکلات و مسائل و تحولات حقوقی و اقتصادي و سیاسی و اجتماعی و عملی و فکري عصر خویش است ـ چون باید باشد و این لازمۀ مسئولیتش است ـ مجتهد صفوي، هرچه کهنه تر و منحط تر و عقب مانده تر است، مجتهد تر است!« 

و همین معنی را در ص 128 همان مصدر به زبانی دیگر آورده است که چگونه شیعه صفوي در برابر شیعه علوي قد علم کرده تا او را کاملاً از حیز انتفاع بیاندازد و خود به منافع مادي دنیویش که براي وصول به آن برنامه ریزي کرده دست یابد

امامِ شیعه را ـ که در تاریخ بشري و در چشم مؤمن و کافر، مسلمان و غیر مسلمان، مظهر تقوي، عدل، حق طلبی، علم، آزادي، نجات، رهبري نهضت و مقاومت در برابر ظلم و جهل و اشرافیت و استبداد و نمایندة انسانیت، فخر و فضیلت و شرف و مروت و پاکدامنی و آگاهی و آزادگی و آشتی ناپذیري با زشتی و ستم و دروغ است ـ موجودي ضعیف، عاجز، متملق، ترسو، خودپرست، فرصت طلب، منزوي، باج ستان، مخالف شهداء، مانع مردم ناراضی و ستمدیده اي که در اندیشۀ مبارزه اند، محافظ رژیم خلافت در برابر جناح هاي تند و حتی شیعیان سازش ناپذیر، مبلغ رضا و تسلیم در برابر وضع موجود، فتوي دهنده بر خلاف شرع و به نفع دستگاه حاکم به عنوان « تقیه!« 

 شریعتی طالب یک تحول اساسی، عقلی، علمی و کاربردي در حوزه هاي علمیه بود به نحوي که روحانیون درآمده و برآمده از این دستگاه عریض و طویل دینی بتوانند موجبات تغییرات ریشه یی در اخلاق نسل کنونی و نسل هاي بعدي، حداقل شیعیان، را به وجود آورند و اگر بشود، جهان اسلام را متحول سازند. ازینرو بی پروا با آنچه که مانع و سد راه می دانست برخورد می کرد و به نقد می کشید. مثلاً در ص 594

»روش شناخت اسلام«، در خصوص تقلید بی حاصل و تقلیدي که منجر به بی دینی می شود می گوید

»همین »تقلید« را نگاه کنید: آدمی که مثلاً مقلد آیت اﷲ آقا سید ابوالحسن بوده، بعد کم کم قدري شعور و سواد و عقل پیدا می کند و می گوید: ولش کن. و همه را می اندازد دور (چون می بیند »چرند« است. او یا همین طور در مرحلۀ روشنفکري می ماند و یا از مرحلۀ روشنفکري بالاتر می رود و به مرحلۀ ایدئولوژي می رسد. و باز به تقلید بر می گردد؛ اما تقلید دوم یک تقلید آگاهانۀ انقلابی است.

(درحالیکه) تقلید اول یک »تابو«ي موروثی است، که از ترس می کند و وقتی که آن ترس خیالی، در پرتو شعور و عقل، از او می رود، آنرا ول می کند.« 

او براي وصول به این هدف آرزوهایی را در سر می پرورانید و روزهاي نه چندان دوري را می دید که همه به ریسمان الهی که قرآن است چنگ زده اند و سنگ زیرین بناء شکوهمند جامعۀ اسلامی را در جایگاه خود نصب نموده اند. در ص4 »چه باید کرد« می گوید

»اگر لیاقت آنرا داشته باشیم که از این آتش قبَسی بگیریم و ارمغان این نسل کنیم، می توانیم آتشی برافروزیم و امیدوار باشیم که در این رکود و سکوت و تفرقه، حرکت و امید، هدف و گرما و روشنائی ایجاد کنیم و نسلی بسازیم، درخشان و نیرومند، بر مبنا و اساسی که علی با سکوتش، با جهادش و با رنجش براي ما گذاشته است.« 

»این همۀ امیدي است و همۀ تلاشی است که در حد خودمان، هر چند اندك، در جستجویش هستیم و امیدواریم که روزي برسد و آن روز خیلی دور نباشد که به جاي »بدبینی ها« و به جاي »بدگوئی ها« و به جاي »بذرافشانی هاي سیاه و بدبینانه« ـ که در میان برادران و همدلان و همدردان و پیروان خانوادة علی و فاطمه می افشانند و می کوشند همه را روي در روي هم قرار دهند تا روي از دشمن بتابند و به خویش سرگرم شوند ـ روزي را داشته باشیم که به جاي اتهام زدن، کوبیدن، طرد کردن و لجن مال کردن، به پیروي از علی، از محبت و تفاهم و دوست داشتن یکدیگر لذت ببریم. امیدوارم چنین روزي بسیار نزدیک باشد.« 

»روزي که »دانشجویان ما« در کنار »طلبۀ ما« و »استاد ما« در کنار »عالم ما« و »مؤمن ما« در کنار

»روشنفکر ما« و »جوان ما« در کنار »پیر ما« و »متجدد ما« در کنار »متقدم ما« و »دختر ما« در کنار

»مادرش« و »پسر ما« در کنار »پدرش« و همه در یک صف، در کنار خانۀ فاطمه بایستیم، روي در روي همۀ توطئه هائی که علیه ما می شود. دعا کنید که آن روز زود برسد.« 

اما دکتر شریعتی این توان تغییر و ارادة تحول سازي و قدرت علمی و نیت زلال و پاك را در طبقۀ روحانی آن زمان به طور اعم نمی دید و از این بابت گله مند بود. در مجموعۀ »چه باید کرد« در مبحث «راه سوم» ص 157 می گوید

»ولی معمولاً متأسفانه این فرهنگ عظیم ما که در آن ایمان ها، عشق، ارزش ها و حادثه هاي بزرگ و تجربه هاي بزرگ انسانی وجود دارد، دست عده اي است که ارزش نگهداریش، عرضه کردنش و دادنش را به نسل بعدي و معرفی کردنش را در دنیا ندارند، زیرا منجمدند، کهنه اند، موروثی اند، و این فرهنگ عظیم، دست آنها درست مثل گنجینه هاي بسیار بزرگ زیرزمینی در دست یک قوم بدوي است.« 

و گاهی این شکایت را به زبانی تیز و کوبنده و فریادهاي فرو ریزنده بیان می نماید تا شاید بر دلی و عقلی و روحی یا جایی و مدرسی و مبحثی و مباحثی اثر گزارد که تا به امروز از چنین اثرگزاري خبري مهم به گوش نرسیده و چشم ناظران با چیزي از این دست مواجه نشده است. اما نیاز به آن، در شرایط امروز ما، به شدت احساس می شود

»مسجد، سمبل همان مذهب سنتی حاکم بر تاریخ و بر حال است؛ همان مذهبی که هرگز ارتباطی با پیغمبر ندارد و مجموعه اي است از سنت هاي قومی، سنت هاي جاهلی، مفاهیم فلسفی، مسائل اخلاقی، مسائل احساسی، مسائل تربیتی و بومی و ملغمه اي از همۀ میراث هاي تاریخی و فرهنگی، که بر هم انباشته شده، یک معجونی شده و پوششی از مذهب ـ مذهب اسلام یا مذهب غیر اسلام ـ رویش گرفته شده و معلوم است که چکار می کند و نسل به نسل به ارث می رسد. به وسیله دستگاه هاي تبلیغی رسمی، به وسیله سازمان هاي متولی مذهب که در تاریخ، یکی از طبقات حاکمه هستند، در کنار طبقات دیگر حاکمه، براي توده، مذهبی را ابلاغ می کنند تا آنها را به خواب کنند«. ( ص 162 همان مصدر) 

شریعتی از پدیدة دیگري هم بسیار در رنج است. از علم زدگی، از اینکه کسی مدارج عالیۀ علمی را طی کند ولی به ساحت اندیشه و فکر نرسد و یا اصلاً کوششی براي حصول و دست یافتن به آن ننماید. وقتی خوب بنگري گویا هنوز هیچ چیز عوض نشده و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

»بزرگ ترین حرف اساسی که می خواهم بزنم، و احتیاج به توضیح و تفسیر ندارد، این است که: آگاه باشیم که با »اشباع علمی« خود را از نظر فکري، اشباع یافته احساس نکنیم. و این یک نوع سیري بسیار کاذب است، و یک نوع فریب بسیار بزرگ است، که خاص تحصیل کرده هاست، خاص روشنفکر زمانۀ ماست، که وقتی از لحاظ علمی اشباع می شود، تحصیلات بالا پیدا می کند، از لحاظ علمی اطلاعات وسیع و درجات خیلی برجسته اي می یابد، استادهاي بزرگ و کتاب هاي بزرگ می بیند، نظریات علمی و کاملاً بدیع، می یابد و فرا می گیرد، در خود غرور و رضایتی احساس می کند، و خیال می کند که از نظر فکري به منتها درجۀ یک انسان آگاه رسیده است. و این فریب کاذبی است؛ فریبی که حتی یک »آدم عامی« کمتر دچار آن می شود تا یک »آدم عالم«. یک استاد، یک مترجم، یک فیلسوف، یک صوفی بزرگ، یک ادیب، یک مورخ، غالباً فکر نمی کند که از لحاظ فکري، ممکن است »کاملاً« صفر باشد و از لحاظ شعوري همچنان در سطح عامی ترین عوام مانده باشد. و از نظر آن چیزي که »آگاهی«، »خودآگاهی«، »جامعه آگاهی« و »زمان آگاهی« است، از یک »عامی« که چشمش به خط هم آشنا نیست، پائین تر باشد!« 

»و این یک حالت بسیار رقت بار است. دانشمند جاهل بودن، تحصیل کردة بیشعور ماندن، آدمی با تصدیق هاي خیلی گنده و تیترهاي خیلی برجستۀ جدي ـ و نه دروغ ـ چون دکتر، مهندس، فوق لیسانس، فوق دکتر، پروفسور و امثال اینها بودن، اما از نظر آن چیزي که شعور، فهم، آگاهی، احساس مسؤولیت در برابر زمان، و تشخیص حرکت تاریخی است، که او را و جامعه را با خود می برد، صفر بودن، کور بودن و کر بودن؛ و این یک خطر بزرگ است، خطر عالم شدن اما جاهل ماندن! و خطرش از این جهت است که معمولاً آدم با علم که اشباع می شود، احساس گرسنگی فکري نمی کند، و آنچه که الان در دنیا مطرح است ـ و اگر به آن نگاه کنیم می بینیم ـ مسأله اي است کاملاً جدا: «مسأله فکري» است، جدا از «مسأله علمی». ( ص 183 همان مصدر) 

اما راه برون رفت از این فاجعۀ اجتماعی که منجر به بداخلاقی محض در همۀ شؤون خانه و جامعه، با همۀ نهادها و سازمان هایش شده، گریز از فریب خوردگی فکري و ذهنی و اعتقادي است. شریعتی براي خروج از این وادي وحشت افزا و تاریک، داشتن ملاك را لازم می داند و از خودآگاهی انسانی و اجتماعی نام می برد. اما از قدرت نفوذ اغفالگران نیز غافل نبوده و روش هاي تبلیغشان را گوشزد نموده، هشدار جدي می دهد

»ملاك لازم است؛ دو چشم، دو نگاه، »خودآگاهی انسانی« و »خودآگاهی اجتماعی« است. پس هر نقشی، هر حرفی، هر دعوتی، هر سعادتی، هر لذتی، هر »پیشرفتی« ـ درست دقت کنید، هر »پیشرفتی« ـ هر قدرت و تمدن و فرهنگی، که در مسیر »خودآگاهی انسانی« و در مسیر »خودآگاهی اجتماعی«، براي ما مطرح نشود، اغفال اندیشه ها از انسان بودن، و از مستقل زیستن است. استحمار است (استحمار می دانید یعنی چه؟ یعنی خر کردن مردم ـ از ریشۀ »حمار« است به معنی خر!) و این عامل استحمار، بزرگ ترین مصیبت و قوي ترین قدرتی است که هرگز در طول تاریخ، به قدرت امروز نیامده است. استحمار در گذشته فقط نبوغ استحمارگران بود و ذوقشان و تجربه شان. امروز »علم« به کمکش آمده، همۀ وسائل ارتباط جمعی، رادیو و تلویزیون و تعلیم و تربیت و مطبوعات و شرق و غرب و ترجمه و تآتر و… به کمکش آمده، روانشناسی علمی، جامعه شناسی فنی، روانشناسی سیاسی، روانشناسی تعلیم و تربیت به کمکش آمده! استحمار کردن تکنیکی شده، فنی شده و مجهز به علم شده! این است که شناختنش هم به همان اندازه مشکل شده! ملاك: خودآگاهی انسانی و ـ باز تکرار کنم ـ خودآگاهی اجتماعی«. ( ص 209 همان مصدر) 

از همان مجموعۀ »چه باید کرد« در مقالۀ »چه باید کرد« (ص 357) هم این مطلب را بخوانیم که کاملاً به روز است و گویاي وظیفه یی است که شریعتی می خواهد بار سنگینش را بر دوش روحانیت بگذارد

»آنچه باید آغاز شود یک انقلاب فکري، یک رنسانس اسلامی است؛ نهضت فرهنگی و اعتقادي بر اساس عمیق ترین مبانی اعتقادي مان و با غنی ترین تجربه ها و سرمایه هاي معنوي و انسانی  که در اختیار داریم و در یک کلمه: اسلام! و بی شک کسانی می توانند در این راه گام بردارند و زمان بی زمام و بی سرانجام ما را که همچنان دور از حرکت تاریخ، راه گم کرده و بازیچۀ زمامداران و زمانداران شده است، به دست هاي توانا و آگاه خویش گیرند، که فرزند این عصر باشند و در عین حال، به تعبیر شاندل »تاریخ مردم خویش را با تمام جوشش ها و نیازهایش، که در گذشته مانده و مرده و یا در حال، حضوري منجمد و متحجر گرفته، و حیات جامعه را نیز در خود قالب ریخته و از تپیدن بازش داشته، در بستر حال، جاري سازد….« 

»اما این چنین کسانی را در کجا سراغ بگیریم؟ دشواري کار ما این است که دانشگاه ما بیگانه و دور از حوزة موجود قدیم زاده شده و رشد کرد…… و حوزه هاي علوم قدیمۀ ما نیز، آنچنان بر روي خود بسته ماندند و پنجره اي نیز به روي وزش هاي فکري و علمی جدید نگشودند«. (ص358)  و بالاخره می توان انتظار شریعتی از روحانیت را در این چند جمله او خلاصه کرد

»مبارزة فکري و علمی با خرافه ها و کژاندیشی ها و عقاید و رسوم و سنن ضد انسانی و ضد اسلامی که اندیشه و روح جامعه را فلج و مسموم کرده است، از طریق تحقیق و تحلیل منطقی و علمی…«.

(ص 377 همان مصدر)

و اکنون که نمی توان تمامی اندیشۀ او را و مطالباتش را و ایده آل هایش را در چند سطر معدود فرو ریخت و تمامی تفکرات او را به تصویر کشید، با این همه دلهره و اضطرابی که در پی دارد، چه خوب است چند خط از زیباترین هایش، به نقل از »گفتگوهاي تنهایی« در ص 918 به عنوان حسن ختام آورده شود

»چقدر واقعیت زشت است، سنگین و کدر و بی رحم است، بی عاطفه است، بد است! من نمی خواهم آن را ببینم، نمی خواهم با آن روبرو شوم، آنرا تحمل کنم، اصلاً نمی خواهم! از همین دو تا دیوار خاکستري که دنیاي پاك و بزرگ من است، سرم را بیرون نمی کنم، در اینجا حساب و کتاب نیست، در اینجا محو شدن است و خود را بی حساب فدا کردن است و به پا افتادن است و سر بر دامن نهادن است و زار گریستن است و از درد گفتن است و التماس کردن است و لذت بردن است و بی هیچ انتظاري براي کسی بودن و جان دادن و رنج بردن و کیف کردن است و چه کیفی! در آن عار و ننگ نیست، شکستن غرور نیست، خودپائی نیست، گدائی نیست! هست! سراسر گدائی است ولی گدائی خوار کننده نیست، لذت آور است، غرور آمیز است، نشئۀ گرم و داغ و مطبوع و زلال و پاك و عالی و خدائی دارد…. عالمَی است، رنگ ها رنگ هاي دیگري است!« 

چه بگویم؟ در این دنیاي میانۀ دو دیوار خاکستري، با زبان دیگري سخن می گویند، بگونۀ دیگري با هم شریک می شوند، جور دیگري با هم همسفرند، این دنیاي میانۀ دو دیوار خاکستري بازار نیست، بیرون این دو دیوار همه جا بازار است و بازرگانان اند! و من می ترسم از این دنیا، از میان این دو دیوار پا بیرون بگذارم، سرم را بیرون کنم، نگاهی به بیرون بیفکنم، اصلاً می ترسم هواي بیرون به درون این اطاقک قشنگ و خوب سیمانی آید، در اینجا من و او با هم زندگی می کنیم و در هم می سوزیم، و سر در پرِ هم، از عالم زشت بیرون غافلیم، و دراینجا گریستن و زاري کردن و التماس کردن و گدائی کردن، ما را در چشم هم خوار نمی کند، بیرون از این اطاقک قشنگ، همۀ جهان بازار است. این اطاق یادگاري از آن دنیاي ماوراء است، آن را از آب و گل و آتش و باد نساخته اند، جنسش از جنس عالم بالا است، از روح است. من می توانم عمرم را همه در لاي این دو دیوار بسر برم و بسر خواهم برد، و هرگز هوس سر زدن و آشنا شدن با واقعیت ها را در سر نخواهم داشت، زبان حساب و کتاب برایم تحمل پذیر نیست.